X
تبلیغات
بوی بارون .. صدای بارون - فریبا وفی

 

 تو بودی که بعدها گفتی :  “هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه‌ی آدم‌ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد و اگر کسی تضمین بدهد دروغ گفته است.”                (بخشی از متن)

 

"رویای تبت"
فریبا وفی
نشر مرکز
175 صفحه
چاپ ششم
قیمت 3500 تومان

برنده جایزه بنیاد گلشیری 84
برنده لوح تقدیر هفتمین دوره جایزه مهرگان ادب 85

 

شیوا !  بلند شو که گند زدی. همیشه من گند می زنم ، ایندفعه نوبت توست. کی باور می کرد شیوای متین و معقول این کار را بکند. یک لحظه انگار همه زیر فلاش دوربین خشکمان زد. حالا می فهممم که همه یک جور تعجب نمی کنند. جاوید صورتش جمع شد انگار تنگش گرفت و چیزی نمانده بود اختیارش را از دست بدهد. مامان چشمهایش دو دو می زد و به نوبت به من و تو نگاه می کرد که مطمئن شود اشتباه ندیده است.من لباس محلی بلندی پوشیده بودم  و در همان حالت ایستاده ، مانده بودم مثل عروسک هایی که توی شیشه استوانه ای در نمایشگاه های محلی می گذارند ، با دستهای باز و نگاه مات. از دیگران چیزی یادم نمی آید. توده متحرکی بودند که از فاصله دور احساس می شدند. ولی آن سکوت غافلگیر کننده را هنوز هم احساس می کنم. مهمان ها دهانشان را بستند تا بهتر ببینند....

" بخشی از متن ابتدایی داستان"

با همین فضا سازی سوال برانگیز  وارد دنیای شیوا می شویم ، برگ برگ رو ورق می زنیم به امید اینکه بالاخره بفهمیم مگه شیوا اونشب مهمانی چه کرد؟  همون شبی که تمام عقل و منطقی که در طول داستان ازش بارها و بارهها شنیده بودیم زیر سوال رفت.   انقدر که وقتی حتی توی صفحه آخرش می فهمی قضیه از چه قرار بوده  بی اراده برمی گردی سراغ صفحه اول و از نو شروع می کنی به خوندن و خوندن تاااااا   دوباره برسی به اخر. 

یکی از دوست داشتنی ترین کتابهایی بود که بالافاصله مجبورم کرد دوباره بخونمش...  انگار شاهد مونولوگ هایی از شعله خطاب به خواهر بیهوشش شیوا بود. که  به نظر من یکی از بهترین شیوه های ارائه اطلاعات به خواننده می تونست باشه.  تا یجاهایی ابتدای هر فصل با یادآوری شب مهمونی شروع می شد ، اما حرف تو حرف می اومد تا فلاش بک هایی می شد برای شکل گیری قصه و بازگشت دوباره به صحنه ابتدایی داستان.... این دنبال نکردن روال زمانی توی داستان برام بینهایت لذت بخش بود.  شاید همین باور پذیرش کرده بود.... انتخاب این زاویه دید  نشان از زیرکی نویسنده داشت. چون با در نظر گرفتن چنین شوکی ، هر کسی دیگه ای جای شیوا بود نمی تونست ذهن منظم و طبقه بندی شده ای داشته باشه.  گذشته نا خوداگاه می آد توی ذهنش و لحظه به لحظه نشونه ها  براش پررنگ می شن.  و همین باعث می شه داستان هم  روال ساده و کسل کننده ای نداشته باشه.   انقدر ملموس و باور پذیر بودند که این گریزهای تدریجی احساس نمی شد.  در خلال این قصه ، شاهد قصه های موازی هم بودیم که شکل می گرفت و در نهایت به هم ارتباط پیدا می کرد. شاید این قصه های موازی بودند که روحیات آدمهای داستان رو بهمون نشون می دادن.  آدمها در خلال این روایت انقدر خوب تعریف می شدند که  انگار همین دیروز با فروغ  همصحبت شدی و  جاوید بهت چشم غره رفته....

استفاده از جزئیات برای نشانه گذاری هایی که قراره انتهای داستان رمز گشایی شوند بسیار بسیار درخشانه. انقدر ریز بودند که  محال بود هنگام خوندن باور کنی اینها قراره پررنگ ترین کدها برای تو باشند برای روشن شدن تمام زوایای داستان.

خوندن داستان های فریبا وفی انقدر حس خوبی بهم می ده که بدون اینکه بدونم چرا ، یاد کتابهای "زویا پیرزاد" می افتم و تمام حس های خوبی که اون زمان از خوندن قصه هاش داشتم.  شاید کتابهای پیرزاد با تمام جذابیتشون ،نتونستند منو وادار کنند که بالافاصله برای بار دوم بخونمشون، اما "پرنده من" و " رویای تبت" چنین بودند. 

 

 تحلیل رمان "رویای تبت" محمود فلکی

 جملات طلایی کتاب به نقل از وبلاگ کتابیست

 خلاصه داستان به نقل از وبلاگ کتابیست: شعله دختر جوانیست که عاشق پسری به نام مهرداد بوده اما اکنون مهرداد او را ترک کرده تا با دیگری ازدواج کند . شعله زجر می کشد ، فکر می کند ، زجر می کشد و ... . شیوا خواهر شعله است دختری جدی و عاقل ، دختری که درگیر فعالیت های سیاسی بوده ، عاشق جاوید شده با او ازدواج کرده و همیشه طرفدار جاوید است . آنها ظاهرا زوج بسیار خوشبختی هستند . فروغ نیز نامادری جاوید است ، زنی که عاشق محمدعلی همسر اولش بوده اما به دلیل نازایی مجبور به طلاق و ازدواج با پدر جاوید شده است .
داستان 3 عشق را می خوانیم از آدم های مختلف در دروه های مختلف اما نزدیک به هم  . حال و هوای عاشقی های متفاوت و غمی که در پایان تمام آنهاست .
فریبا وفی  دراین کتاب . روان شناسی لحظات و فکرهای آدم ها رو خوب درآورده ، راحت می تونید آدم های داستان و احساساتشون را لمس کنید . شیوه ی بیانش هم زیباست ، مستقیم نیست اما پرپیچش هم نیست . بهتر از همه ، دیگه از اون زنهای بدبخت همیشگی داستانهاش خبری نیست . 

 

- پی نوشت: این روزها کتابهای زیادی خوندم. خیلی هاشون خوب بودند و اینجا ، روی هم تلنبار شدند تا ازشون بنویسم.  ولی بعضی هاشون رسماااااااااااا  غیر قابل توصیف بودند ، بس که دوسشون نداشتم و با سلیقه انتخاب کتاب من هماهنگ نبود. "این یک فصل دیگر است"  مرجان شیر محمدی ، "نگران نباش" مهسا محب علی ، واااااااااااااااای از این یکی، "لب بر تیغ" حسین سناپور و ....    این چند تا کتاب، کتابهایی بودند که تمام لذتم رو از کتابهای خوبی که چند وقته خونده بودم به باد دادند... مخصوصا این آخری که به شدت سینمای کیمیایی رو برام زنده می کرد، به بدترین شکل ممکن..........................................  ( البته اینها همه از بی سلیقگیه منه، چون هر کدومشون رمان های تحسین شده ای بودند.....  )

 

مردهای من عاشق نمی شدند . دم دست بودند ولی مال من نبودند . با آمدنشان این حس گزنده به سراغت می آمد که یک روز می روند و وقت رفتنشان می دانستی مرده هایی هستند که توانایی فکر کردن به بازمانده ها را ندارند .

"بخشی از متن کتاب رویای تبت"

 


برچسب‌ها: فریبا وفی, رمان ایرانی
+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه دوم تیر 1390 و ساعت 21:21 |
 

پس لرزه های زندگی را احساس می کنم. بوی جدایی را می شنوم. زندگی عوض خواهد شد. ممکن است هر کاری بکنیم و نتوانیم همگی دور هم جمع بشویم همانطور که حالا شده ایم. آش می پزم. آش ، امیر را به یاد مادرش می اندازد.مادری که توی دو کلمه جا می گرفت ؛ فداکار و زحمتکش. ولی مادر من توی هزار کلمه هم تعریف نمی شود. برای شادی و شاهین کتلت و ماکارونی درست می کنم. همه باید از سر سفره سیر و راضی بلند شوند. همه باید از غذا خوردن لذت ببرند. مگر تام تلاش آدمها به خاطر چیزی نیست که ما داریم ؛ غذای کافی و با هم بودن.        در خانه مان جشنی است که فقط من از آن خبر دارم. جشن برای خفظ این لحظ. لحظه ای که احتمالا فردا نخواهد بود. لرزه را زیر پایم احساس می کنم. بوی جدایی می شنوم....
....
این جشن زندگی است و تنها من که سر سفره ریسه رفته ام گذشتن لحظه لحظه آن را احساس می کنم.

( بخشی از فصل 35 کتاب)

پرنده من / فریبا وفی / نشر مرکز/ 141 صفحه / 3400 تومان / چاپ اول 81 – چاپ دهم 89

اینروزها حسابی افتادم رو دور کتاب خوندن...  فقط نمی دونم چرا انقدر زود به پایان کتابها می رسم. دلم "پرنده خارزار" ، "دریاچه شیشه ای" و کتابهایی از این دست می خواد. انگار این کتابهایی که می خونم حتی با تمام خوب بودنشون اون حس و حال خوبی رو که بعد از خوندن اون کتابها داشتم بهم نمی ده... هنوز غرق نشده به صفحۀ  آخر می رسم و نقطه پایان... انگار فرصتی برای تجسم و تصویر سازی بهم نمی دن... 

"پرنده من "  فریبا وفی هم یکی از اون کتابهای خوب بود که برام دلنشین بود. اصلا  انگاری این کتابهای نشر مرکز  یجور حس و حال  عجیبی دارند. از اون "چراغ ها را من خاموش می کنم " بگیــــــــر تا " من گنجشک نیستم " و "انگار گفته بودی لیلی" ...      این کتاب هم مثل این کتابهایی که اسم بردم   به شدت ساده ، روان و تاثیرگزار بود. شبیه یک دفتر خاطرات روزانه  که انگار صاحبش یه روزای خاصی یه گوشه دنج پیدا می کرده و از روزهای زندگیش می نوشته....  از زنانگی های روزگارش و مسئولیت هایی که روی دوشش سنگینی می کنه...  از تنهاییاش و هر چی که توی ذهنش می گذره...  از فلاش بک هایی که نا خواسته  گذشته های دورش رو برای ما روشن می کنه.... از ترس ها و دغدغه هاش....      شیوه روایت به شدت برام دوست داشتنی بود. همه آنچه که لازمه خواننده بدونه ، به شکل خاصی گفته می شه... حالا می خواد در قالب یه نامه باشه یا تداعی خاطره برای نگارنده...  اما به هر حال تمام اطلاعات وجود دارند. گاهی کمرنگ ، گاهی پررنگ...  

فصلها کوتاهند و جمله ها کوتاه تر....  53 فصل که هر کدام شبیه یه داستان کوتاهند که با هنرمندی هر چه تمام تر قطعات این پازل رو کنار هم قرار می دهند.

برای من درست شبیه یک  اجرای مونولوگ بود با ۵۳ پرده. درست  آخر هر پرده  رفتن نور  و سالن تاریک توی ذهنم ترسیم می شد و انگار درست   با شروع پرده  بعدی نور هم می اومد...   گریم ، موسیقی و صحنه هم مهیا بود...

 

سكوت من گذشته دارد . به خاطر آن بارها تشويق شده ام . هفت هشت ساله بودم كه مي دانستم هر بچه اي ان را ندارد .سكوت من اولين دارائي ام به حساب مي آمد ...در طول سال هايي كه بعد از ان آمد بارها مورد تحسين زن هاي خانواده مان قرار گرفتم به خاطر توداري ام . خيلي زود فهميدم كه به يك صندوقچه مي مانم با دري كيپ و پر از راز.

امير از سكوت من كلافه مي شد . سكوت من او را مي ترساند .كم كم عادت به پرحرفي پيدا كردم حتي در مواقعي كه لازم نبود . سالها بعد ياد گرفتم كه حرف مي تواند حتي مخفيگاهي بهتر از سكوت باشد .

 "شرح پشت جلد"

 نقد "پرنده من " - جن و پری

( پرنده بي‌پرواز) – نقد "پرنده من" - قابیل

 جملات طلایی کتاب " پرنده من" – آسمون ابری

دانلود نسخه الکترونیکی کتاب "پرنده من" 

 برنده جایزه بهترین رمان سال 81 بنیاد گلشیری
برنده جایزه بهترین رمان سال 81 جایزه ادبی یلدا
تفدیر شده توسط داوران جایزه مهرگان ادب
تقدیر شده توسط داوران جایزه ادبی اصفهان  

 

-  پی نوشت: روز به روز داره حجم  کتابهای تلنبار شده ای که خونده شدند و قراره ازشون بنویسم زیاد تر می شن...   برای کامل شدن بزم فرهنگی ما فقط یه فیلم خوب کم مونده...  هفته گذشته نمایشی دیدم که  برای روزهای زیادی بس بود تا لحظه های نابش رو مرور کنم ....  کتاب خوبی خوندم که هنوز سرشارم از  حس خوبش....  حالا دلم فیلم می خواد، یه فیلم خوب که حال آدم رو  حسابی سر جاش بیاره.   درست مثل  اون دوتای دیگه !

- پی نوشت : به زودی از نمایش " شن"  کتایون حسین زاده خواهم نوشت....  وقتی که برای بار دوم غرق بشم در انبوهی از شن....

 - پی نوشت : به لطف یه دوست "یواش"   تازگیها جاهای شگفت انگیزی رو کشف می کنم. امروز نوبت یه دیزی سرا  توی جردن بود....   واقعا واقعا واقعا فکر  نمی کنم  تا بحال دیزی به اون خوشمزگی خورده باشم.... هنوز مزه اش زیر زبونمه...   خصوصا مزه اون سس تندی هندیشو....  ولی خودمونیم آبگوشت خوردن توی یه جایی غیر از خونه چقدر هیجان انگیز و در عین حال سخته هاااااااااااااااااا.....

 


برچسب‌ها: فریبا وفی, رمان ایرانی
+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه ششم خرداد 1390 و ساعت 21:48 |