<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بوی بارون ... صدای بارون</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 10 Dec 2009 22:26:04 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-782.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 541px; HEIGHT: 437px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1260506407.jpg&quot; width=3034 height=2155&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 22:26:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=782</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-782.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان نزدیک است و من حرف آخرم را با بغض می خورم ، باشد برای روز مبادا ! </title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-781.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;!-- / icon and title --&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;حرف آخر...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;... پایان نزدیک است. فرصت واژه بودن گذشته و من از هستی واژه های درونم ،تنها سطری نوشته ام. آتشی بر خوشه های سرخ خرمن جانم شعله کشیده و بغضی سنگین گلوی گفتنی هایم را می فشارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پایان نزدیک است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پایان رویاهای کودکی بیست و اند ساله ، که سالهاست خودش را روی سپیدی برف چتر عابران ، درمیان حس سبزه ای ( که دخترکی جوان که با آرزوهایش به آن گره می زند ) ، یا در بین حلقه های دم بادبادک اسیرش در شاخه های چنار جا گذاشته ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و اینک احساس می کنم که به آخر کلمات رسیده ام و به پایان تمام جملات ، نامه ها و دست نویس هایی که سراسر درد دلم بودند و بس ...            انگار به فتح قلۀ سردرگمی ِ واژه های کرو لال رسیده ام و رسیده ام به پوچی بی حد و حصری که جان آشفته ام رابه لبم رسانده و بی محابا ذزه ذره زندگی را از چنگم می رباید. و عریان از تمام خواستن ها و داشتن ها ، عریان از هر چه امروز است و فردا ، عریان از تمام آرزوها ، تمام آمال و اندیشه ها ، سرشارم از حس نمناک اشک در بیداری شب تا نیش آفتاب.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پایان نزدیک است و من حرف آخرم را با بغض می خورم ، باشد برای روز مبادا ! در تقویم سال شاید روزی به نام روز مبادا نباشد! روزیکه نه به نام امروز است و نه شبیه فرداست.... &lt;BR&gt;کسی چه می داند؟ شاید همین امروز ، روز مبادا اشد... شاید فردا ! کسی نمی داند .... که هر روز بی تو برای من روز مباداست... هر روز بی تو روز مباداست....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;!-- / icon and title --&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;من خسته ام ولی می خندم&lt;BR&gt;(حنا مشایخ)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;- پی نوشت : ساعت ۱۲ یکشنبه - ۱۵ آذر۸۸ &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;- پی نوشت : ....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 21:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=781</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-781.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کودکی خوابهای ندیده را برایم تعریف می کند...خیال می کنم تمام خوابهایم را گم کرده ام!</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-775.aspx</link>
<description>&lt;P class=txt dir=rtl style=&quot;MARGIN: auto 37.5pt auto 18.75pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: windowtext&quot;&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;دوباره در سفرم &lt;BR&gt;می خواهم نگاه کنم به تمام دشت هایی که ندیدم &lt;BR&gt;به تمام کوههایی که از من گذشتند &lt;BR&gt;تا پشت این همه دور، برای اهل آبادی ، جایی رو به ماه بدرخشند &lt;BR&gt;و پشت به هراس شب و راه کسی نیامدن &lt;BR&gt;سکوت کنند &lt;BR&gt;دوباره در سفری ؟&lt;BR&gt;کجای این همچنان در سفر &lt;BR&gt;از خوابهای تا سی سالگی بیدار می شوی؟&lt;BR&gt;خیال می کنم نه خواب ها &lt;BR&gt;که تمام بیداری ام حرام شده است &lt;BR&gt;خیال می کنم تمام خوابهایم را گم کرده ام &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=txt dir=rtl style=&quot;MARGIN: auto 37.5pt auto 18.75pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: windowtext&quot;&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;می شنوی ؟&lt;BR&gt;دوباره آن کودک همیشه غایب صدایت می کند&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: windowtext&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: windowtext&quot;&gt;
&lt;P class=txt dir=rtl style=&quot;MARGIN: auto 37.5pt auto 18.75pt&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;خیال می کنم &lt;BR&gt; همیشه از آن طرف سی سالگی &lt;BR&gt;کودکی خواب های ندیده را برایم تعریف می کند &lt;BR&gt;تو زبان آشنای منی ، تو صدای آشنای منی&lt;BR&gt;که در جایی از گم شدن ها قدم می زنی &lt;BR&gt;وقتی نگاه می کنم &lt;BR&gt;وقتی دوباره در سفرم &lt;BR&gt;کنار همین قدم های بعد از سی سالگی &lt;BR&gt;کودکی قدم می زند &lt;BR&gt;که همیشه از تماشای دشت ها و &lt;BR&gt;کوه های در غربت زمین می اید &lt;BR&gt;تو آشنای خواب های منی &lt;BR&gt;که لا به لای همین حس و حال خیره به راه &lt;BR&gt;یا نشستن و پیاده رفتن غروب ها راه می روی &lt;BR&gt;برای همین است &lt;BR&gt;که راه ها را دوست دارم &lt;BR&gt;که راه ها مرا دوست دارند &lt;BR&gt;راه هایی که مرا &lt;BR&gt;از تمام حرام شدن بیداری و &lt;BR&gt;گم شدن آن همه خواب تا سی سالگی &lt;BR&gt;به لذت دوباره گم شدن و &lt;BR&gt;پیدا شدن کنار آب می برند &lt;BR&gt;راه هایی که مرا ، به سبزه های نمی دانی کجا می رسانند &lt;BR&gt;که در انتهای جاده آهسته پیدا می شوند &lt;BR&gt;و حالا در این مکث ناگزیر &lt;BR&gt;پشت آسمانخراش چه قدر نزدیک سفر &lt;BR&gt;ماه از دست می رود &lt;BR&gt;و در اتاق تاریک &lt;BR&gt;او همان من است که رو به دیوارهای نباید اینجا می گرید &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=txt dir=rtl style=&quot;MARGIN: auto 37.5pt auto 18.75pt&quot;&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;می خواهم از چراغ هایی که رؤیای ماه را &lt;BR&gt;از خواب کودکان می دزدند &lt;BR&gt;می خواهم از شهرهایی که از هراس خدا هم بزرگترند &lt;BR&gt;دور شوم - دور &lt;BR&gt;پنجره رو به رفتن است &lt;BR&gt;ولی تا دوباره که با صدای خروس &lt;BR&gt;پلک ها تر شوند &lt;BR&gt;پنجره لبریز شهر می شود &lt;BR&gt;تا باز خواب های دوباره حرام شوند &lt;BR&gt;ولی دوباره در سفرم &lt;BR&gt;ولی سفر ، که از شب هم ساده تر می گذرد &lt;BR&gt;دستی میان تاریکی یکی دو قدم رو به راه &lt;BR&gt;درها را به اتاق لبریز شهر و گریه می بندد &lt;BR&gt;و پله ها &lt;BR&gt;رو به نمی داند کسی کجا - می روند &lt;BR&gt;می خواهم آن صدای همیشه را &lt;BR&gt;که در شب خاموشی ماه &lt;BR&gt;لا به لای سیبهای امیری به خواب رفت &lt;BR&gt;به هوشیاری تا نمی دانم کجای سفر برسانم &lt;BR&gt;می خواهم در امتداد راه کسی نرفتن و راه کسی نیامدن گم شوم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=txt dir=rtl style=&quot;MARGIN: auto 37.5pt auto 18.75pt&quot;&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;کنار سفر &lt;BR&gt;صدای قدم های کودکی &lt;BR&gt;از غربت زمین می اید &lt;BR&gt;کنار سفر &lt;BR&gt; کودکی دوباره صدایم می کند &lt;BR&gt;کودکی دوباره صدا می کنم &lt;BR&gt;ای راه های همیشه رو به رفتن های ناپیدا &lt;BR&gt; دوباره در سفرم ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=txt dir=rtl style=&quot;MARGIN: auto 37.5pt auto 18.75pt&quot; align=left&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;(هیوا مسیح)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=txt dir=rtl style=&quot;MARGIN: auto 37.5pt auto 18.75pt&quot;&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 21:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=775</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-775.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کتاب &quot;وانیل و شکلات&quot;   (ازووا  کاساتی مودینیاتی)</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-780.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;!-- / icon and title --&gt;یکشنبه 24 می&lt;BR&gt;آندرئای عزیز، نکبت زندگی من!&lt;BR&gt;بارها تو را تهدید کردم که ترکت می کنم و هرگز این کار را نکردم. اما اکنون می روم. خودت می دانی که در تصمیماتم کند اما مصمم هستم. در هجده سال زندگی مشترک به خودخواهی تو، به قدرتت در دروغ گفتن، به ترس هایت و به ناپختگی کودکانه ات پی بردم. نمی خواهم بدانم چطور بدون من از پس مشکلات بر می آیی، با توجه به اینکه قادر به باز کردن یک قوطی آبجو نیز نیستی. اگر مایل به ادامه ی زندگی باشی مطمئنا یاد خواهی گرفت که از خودت، سه فرزندمان و باغ وحشی که اسمش را خانه گذاشته ایم مراقبت کنی... پس از هجده سال زندگی مشترک دیگر برایم جاذبه ای نداری. چطور می توانستم تصور کنم مردی که عاشقش بودم فقط یک پسر بچه است. بچه ای که از بزرگ شدن اجتناب می کند... (پاراگراف ابتدای داستان)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 131px; HEIGHT: 188px&quot; height=188 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9644423941.240.jpg?1223659154&quot; width=157 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;وانیل و شکلات / چاپ پنجم / ازووا  کاساتی مودینیاتی / مترجم: لیلا صدری / نشر البرز /  560 صفحه / 7900 تومان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه داستان : پنلوپه پس از هجده سال زندگی مشترک و وجود سه فرزند تصمیم به ترک آندرئا می گیرد و او را با هزاران مشکل روزمره تنها می گذارد تا به تنهایی با آنها مواجه شود و آنها را حل کند.ضمن اینکه در این مدت خودش هم فرصتی برای مرور گذشته داشته باشد.بخش اعظمی از داستان شامل فلاش بک هایی به حوادث گذشته است و سایه ی شخص دیگری در زندگی پنلوپه که موجب سردر گمی اش در دنیایی از تردید می شود و در سوی مقابل آندرئای جذاب وزیبایی قرار دارد که به پنلوپه وفادار نیست. در ادامه با چالش های ذهنی آندرا و احساسات عاشقانه زندگی پنلوپه ، داستان زندگی اطرافیان این خانواده روبرو هستیم....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همیشه داستانهای  &quot; آلبادسس پدس&quot; رو دوست داشتم. شاید بزرگترین دلیلی که جذب این کتاب شدم شباهت داستانیش با فرم داستانهای این نویسنده بوده. یجور خاصی این کتاب &quot;دفترچه ممنوع &quot;  رو بیادم می آورد.این داستان ایتالیایی برش ساده ای از روزهای زندگی یک خانواده و حاشیه های عاطفی  پیرامونش که گاه گاه در قالب فلاش بک های هیجان انگیزی در معرض دید خواننده قرار می گرفت. این داستان به شکل دلنشینی از زاویه های متفاوت روایت می شد. از دید و نگاه آدمهای متفاوت قصه...   آدمهایی که هر کدوم دیگری رو مقصر می دونند و برای حل مشکلات ، محتاج اندک زمانی هستند تا گذشته رو مرور کنند. آدمهایی که هر کدوم یک دنیا خاطره و احساس  با خودشون همراه دارند. نحوه فصل بندی به کشش داستان افزوده . شخصیت پردازی تا حدودی با دقت صورت گرفته. فضاهای ساخته شده  ، شکل تصویری ماندگاری در ذهن مخاطب ایجاد می کرد. پیچیدگی و در هم بودن تک تک داستانها خللی در روند ساده و روان داستان ایجاد نکرده بود.  لحظاتی از داستان خواننده با شخصیتها گره می خورد و درگیر حس همذات پنداری شیرینی  می شد.   در هر حال خوندنش خالی از لطف نیست.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; شرایط من مانند میلیونها زن دیگر است . همه ما قربانیان آگاهی هستیم  که به امید فردای بهتر و معجزه ای که بتواند زندگی ما را دگرگون کند ، نشسته ایم.  (بخشی از متن کتاب )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 22:09:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=780</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-780.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از دیروز و امروز</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-779.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;دلگیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 16:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=779</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-779.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل گلدون من شکسته در باد....  (عصر سرد و دلگیر 9/9/88  ساعت 5:20)</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-778.aspx</link>
<description>&lt;!-- / icon and title --&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;گل گلدون من شکسته در باد ؛ تو بیا تا دلم نکرده فریاد &lt;BR&gt;گل شب بو دیگه ، شب بو نمی ده .... کی گل شب بو رو از شاخه چیده &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گوشه ی آسمون ، پره رنگین کمون ؛ من مثل تاریکی تو مثل مهتاب....&lt;BR&gt;اگه باد از سره زلف تو نگذره&lt;BR&gt;من می رم گم می شم تو جنگل خواب&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل گلــدون من&lt;BR&gt;ماه ایوون من ...&lt;BR&gt;از تو تنها شدم چو ماهی ازآب&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل هر آرزو&lt;BR&gt;رفته از رنگ و بو &lt;BR&gt;من شدم رودخونه دلم یه مرداب....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آسمــــــــــــــــون آبی می شه .. اما گل خورشید ؛ رو شاخه های بید دلش می گیره...&lt;BR&gt;دره مهتـــــــــــــــــابی می شه... اما گل مهتاب ؛ از برکه های آب آلاله می ره ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو که دست تکون می دی.. به ستاره جون می دی&lt;BR&gt;می شکفه گل از گل باغ&lt;BR&gt;وقتی چشمات هم می آد ، دو ستاره کم می آد&lt;BR&gt;می سوزه شقایق از داغ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل گلــدون من&lt;BR&gt;ماه ایوون من...&lt;BR&gt;از تو تنها شدم چو ماهی ازآب&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل هر آرزو&lt;BR&gt;رفته از رنگ و بو &lt;BR&gt;من شدم رودخونه دلم یه مرداب... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#999999&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt; پی نوشت : ای کاش فرصتی بود، حتی کوتاه... .  ....  ای کاش آدمها همونی بودند که همیشه بودند...  ...  . . ...  ای کاش هوا انقـــــــــــــــدر سرد نبود..  ...   . .  . .  ای کاش هیچ چیز انقدر سرد نبود...  .. ..   .  .. سنگ نبود......   ... ..برف نبود ....  . .. .  ای کاش حداقل ماه اون بالا انقدر قرص و محکم نایستاده بود.. ... . .    .... ... ای کاش ماه تمام هنوز همان ماه مهربان و همیشگی بود... ... .. . . ... ..    ای کاش فقط یکبار، یکبار دیگه.... .... . . .....   ای کاش این ماه تمام انقدر راحت از کنار این لحظه نمی گذشت... .. . .... ..  ای کاش فرصتی  بود ... ... .. . . ای کاش دیر نباشد آن روزیکه تو اندازه تمــــــــــــــــــــام این روزهای من پشیمان باشی....   ای کاش...  .. . .  ای کاش..... .. . ای کاش.... .. ..   ...  و چه بیهوده هستند این ای کاش های لعنتی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#999999&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 17:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=778</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-778.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمی شه باورم تویی....</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-777.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;Na.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;چه سنگین و چه تلخ.....   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;-  در شهریم که بی تو برایم غریب و با تو برایم آشناست. 6-9-88   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;-  کینه رو کی یاد تو داد ، تو هم شدی مثل همه ... از تن گرم عاشقت کی ساخته یه مجسمه. نمی شه باورم تویی. نه ، اینکه چشمهای تو نیست.  تو طاقتت نبود، منو ببینی با چشمهای خیس....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 21:37:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=777</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-777.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمایش &quot;جن گیر&quot;  (کوروش نریمانی)</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-776.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;سالن قشقایی مجموعه تئاتر شهر / ساعت 19 ( و ساعت 17 اجرای فوق العاده) / مدت : 75 دقیقه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;جن گیر&quot;  نویسنده و کارگردان : کوروش نریمانی / طراح صحنه : منوچهر شجاع / طراح لباس : پانته آ حمید خانی / طراح گریم : سارااسکندری – مجریان گریم : مهدیه جواهری ، حمیدرضا قاسمی ، امیر خوشگو / طراح پوستر و بروشور :  استودیو پاکدل / انتخاب موسیقی : سیاوش پاگراه ، احسان کاظمی /  ساخت ماسک : افسانه قلی زاده ، امیر قادری / بازیگران : ژاله صامتی ، سیامک صفری ، هوتن شکیبا ، فروغ قجابگلی ، هومن خدا دوست ، بهرام افشاری ، سامان کرمی ، خسرو شهراز ، معصومه کاظمی   ( گروه تئاتر معاصر ) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 551px; HEIGHT: 401px&quot; height=321 alt=&apos;&quot; جن گیر&quot; عکس از رضا موسوی&apos; hspace=0 src=&quot;http://www.akkasee.com/files//blogSystem/blogs/mousavi/0141.jpg&quot; width=537 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; (((( پیشنهاد مخصوص سرآشپز،  ویژه علاقمندان به دستپخت جناب نریمانی و گروه  تئاتر معاصر ))))&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فقط اسم  سیامک صفری انگیزه خوبی بود که این یکی دو ماه منتظر شروع این اجرا بمونم و از اینکه کار همزمان ما باعث ندیدنش شده بود عصبانی باشم. حـــــــــــــــــالا کارگردانی و متن که برای خود نریمانی بود جای خود.... ازاونجاییکه اینجـــــــــــــــا ، همیشه ، قراردادم  با خودم این بوده که  درمورد کارهایی که انگیزه شخصی برای دیدن یا خوندنشون دارم   چیزی ننویسم ؛ چون تجربه ثابت کرده ، به شدت مطلبی غیر منطقی و جانبدارانه از آب در می آد  تا الان و امروز صبر کردم ، اما اینبار دلم نیومد.پــــــــــــــس....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; باز هم سیامک صفری  و پیش فرض یه نمایش خوب ) حتی اگه قرار باشه باز هم تیپی کلیشه ای ببینم  ). با یه عالمه حس خوب وارد سالن شدم. موسیقی ابتدایی کار که از همان ابتدای ورود تماشاگر تا شروع نمایش پخش می شد  ، به نوعی خاص بود و محرک خوبی برای حس کنجکاوی آغازین....    طراحی صحنه خیلی ساده بود. اما بخوبی تمام المان های لازم برای این نمایش رو داشت وبرای نشان دادن دوگانگی فضای توهم و واقعیت باورپذیر بود. شاید اگه خلاصه ای از این نمایش نخونده بودم ، برام خیلی جذاب تر بود. اما تــــــــــــــمام دانسته هام  ، با همدیگه هم نتونستند باعث بشن خنده ام نگیره و احساس رضایت از بودن در اون سالن رو نداشته باشم.  خلاصه داستان اینگونه بود که : آقای جنابی و همسرش پری در یک خیاط خانه در حال دوخت ودوز برای صاحبکار خود هستند که تصمیم دارد شوی پوشاک برپا کند. این زوج با آرزوی فروش لباس ها و مانکن های خود هستند که ناگهان با موقعیت عجیی روبرو می شوند. &quot;جن&quot; ها در خانه و کارگاه خیاطی اخلال ایجاد می کنند  دست به موقعیت های خنده آور می زنند ....    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک لحظه فکر کنید!  موقعیت بامزه ایه.دستمایه قرار دادن چنین سوژه ای  می تونه دو حالت داشته باشه . یا ترس یا خنده.  که در اینجا ترس به کلی حذف و به موقعیت های کمیک افزوده شده بود. علی رغم عدم شخصیت پردازی لازم ، بازیها همه خوب بودند. ژاله صامتی مثل همیشه زندگی می کرد و نه بازی. بسیار بسیار باورپذیر و روان.  سیامک صفری هم که......  . فروغ قجابگلی  به همراه گریم خوبش نقشی ماندگار رو بازی کرده بود  و به عقیده من بهترین بازیگر این نمایش بود. که بازی هماهنگ وی با هوتن شکیبا  کاملا مشهود بود.  ضمن اینکه بقیه گروه هم یکدست و خوب بودند.       طراحی و اجرای گریم خیلی حساب شده و متناسب با فضا  در نظر گرفته شده بود و در کنار طراحی لباس نقش پررنگی به عهده گرفته بود.  که البته اجرای خوب مجریان گریم هم درش بی تاثیر نبود.     &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید این نمایش جای کار بیشتری داشت ، شاید روی هم رفته متن آنچنانی و خاصی نداشت ، اما خلق موقعیت و نحوه شکل دادنش قابل توجه بود و بیادموندنی. خصوصا صحنه های پایانی که یجورایی آدم رو به فکر می برد که نکنه حتی بغل دستیت هم....    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فکر کنم تا 23 آذرماه این اجرا ادامه داشته باشه و اینطور که به نظر می آد با توجه به استقبال تماشاگر، روند دو اجرا بودنش ادامه پیدا کنه و هر روز علاوه  بر ساعت 19   ، ساعت 17 هم اجرا داشته باشه  خلاصه اینکه اگه توی این گیرودار زندگی جدی و شلوغ که فرصت خندیدن رو ازمون گرفته، دلتون هوای یه دنیای فانتزی با طعم خنده داشت ( حتی اگه قرار باشه این خنده ، خنده ای به تمام موقعیت های گفتاری و کلیشه ای نمایش باشه ) بد نیست اینروزها سری به تالار قشقایی بزنید و برای یکساعت زندگی با &quot;جن&quot; ها رو تجربه کنید.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;A href=&quot;http://www.theater.ir/news.show/+27711&quot; target=_blank&gt;نقد نمایش &quot;جن گیر&quot; به نقل ازایران تئاتر&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 22:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=776</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-776.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جایی به من بدهید ؛ تمام دلتنگی آسمان با من است</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-774.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;جایی به من بدهید ؛ دورترین دلتنگی آدمی با من است &lt;BR&gt;گفته بودم روزی باران دریا را خیس خواهد کرد &lt;BR&gt;و تلخ ترین روز ماه خواهدرسید &lt;BR&gt;و تلخ ترین تبخیر ، آسمان را سیاه خواهد کرد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جایی به من بدهید ؛ تمام دلتنگی آسمان با من است&lt;BR&gt;گفته بودم شبی ماه آب خواهد شد &lt;BR&gt;و تمام پنجره ها غریب &lt;BR&gt;و زمین تنها خواهد مرد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جایی به من بدهید ؛ تمام تنهایی زمین با من است &lt;BR&gt;گفته بودم  روزی ، تمام عکس هایمان را از زندگی پس می گیریم&lt;BR&gt;گفته بودم دیگر از آسمان هواپیمایی نمی گذرد &lt;BR&gt;و هیچ مسافری به جهان نمی رسد &lt;BR&gt;و ما با چترهای بسته به دنیا می اییم&lt;BR&gt;و با چترهای باز به خواب می رویم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جایی به من بدهید ؛ شاید یکی از میان ما &lt;BR&gt;شب کوچکی از نخستین شادمانی را به یاد آورد &lt;BR&gt;شب کوچکی که زیر ماه &lt;BR&gt;شب کوچکی کنار چند شعر ساده ی روشن &lt;BR&gt;شب کوچکی میان تمام شب های دنیا &lt;BR&gt;شبی که ابتدای کلمات بود &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جایی به من بدهید &lt;BR&gt;جایی برای خندیدن &lt;BR&gt;جایی برای خیره شدن &lt;BR&gt;شب کوچکی از تمام دنیا با من است....&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&quot;هیوا مسیح&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 11:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=774</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-774.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چون قافیه تنگ آید....     نمایش &quot;اتللو&quot;  (حمید مظفری)</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-773.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;سالن شماره 1 تماشاخانه ایرانشهر / ساعت 19 / مدت : 160 دقیقه  ( تا اواخر آذرماه)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;اتللو&quot;  دراماتورژ، برگردان به نظم و نثرفارسی و کارگردان : حمید مظفری /  طراح صحنه : فریبرز قربانزاده / طراح لباس : پروین محبی / آهنگساز : ابراهیم ثباتی / طراح گریم : فریبا حسینی -  طراح و ساخت ماسک و مجسمه : کامبیز مومن خانی - اجرای گریم : مرسده آکنده کوش ، تکتم مرشد لو ، حسام حیدری ، هادی فکری ، میثم فرشیانی / عکاس : عباس کیخاونی / بازیگران : مینا خسروانی ، سوده سعدایی ، سهیلا پور علی ، آوا علوی ، مانا ابطحی ، سمیه رفیعی ، کمال الدین شفیعی ، حمید مظفری ، علی بی غم ، وحید نفر ، فرزین نوبرانی ، کیوان خانبیگی ، روزبه معتمدی ، اصغر همت ، احد اژدری ، کوروش اسداللهی ، جعفر رجبی ، پویان گنجی ، مهدی خان ، مجتبی دانشی ، جواد اعرابی ، ناصر کرم پور ، محمد کرمانی نسب ، رها نورمحمدی ، بهاره خداوردیان دهکردی ، ملیکا رضی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 540px; HEIGHT: 369px&quot; height=483 alt=&quot;عکس از میلاد پیامی&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.theater.ir/data/uploads/news/gallery/27472/1044206-10Nov09022229pm.jpg&quot; width=774 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اما اتللللللللللللللللو به روایت جناب حمید خان مظفری!   انقدر سطحی با نمایشنامه برخورد کرده بود که آدم لجش در می اومد.  انگار متن رو دادند به یک آدم معمولی ، بهش گفتند هر چی رو فهمیدی تعریف کن ، با ذکر نام شخصیت ها...          و اون آدم هم بطور کاملا خطی و بدون پرداختن به پیچیدگی های شخصیتی و فراموش کردن لحظات دراماتیک  داستانی  صرفا روایی و در حد قرار گرفتن در اصل جریان بازگو کرده بود.   اما چرا؛   یه عالمه هم سعی کرده بود دیالوگ ها جینگیل مستون بشه و درحد خودکشی تلاش شده بود که به زور آب هم که شده قافیه ها طراز شوند.  تا جاییکه بعضی از  جملات واقعا آزار دهنده  از کار در آمده بود.....   واقعا لازم بود که به صرف مقفی بود و در نظم قرار گرفتن  اینچنین به شعور مخاطب توهین بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!  در تمام لحظات نمایش یکی از ضرب المثل های معروف توی ذهنم و جلوی چشمهای خواب آلودم رژه می رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توی این گیر و دار  طراحی صحنه برام دوست داشتنی بود. کاربردی و فضا ساز.... در تمام پرده های نه چندان کم نمایش مانند عنصری چشمگیر خودنمایی می کرد.  همینطور  در گاهی مواقع طراحی لباس....   گریم اصلا برام جالب نبود.   شاید قصور از  مجریان محترم گریم بود که اینچنین ناهمگونی و نا مرتبی به چشم می خورد و نه طراحی....   خطوط اشتباه صورت ، مشخصا گونه بازیگر  &quot;گراسیانو&quot;  آنقدر مشهود و بدون اندیشه کشیده شده بود که از دید مخاطب حتی در بازی بازیگر هم تاثیر گذاشته بود. ( شاید باور کردنی نباشه اما در گریم ، جابجا کشیدن حتی یک میلیمتر از خطوط که ناشی از عدم آشنایی به عضلات صورت و تسلط به آناتومی می باشد باعث اشتباهات بسیار فاحشی می شود. تا حدی که اگه شانس یار باشه و در چهره ترکیبی حیوانی ایجاد نکنه ؛ قطعا بی برو برگرد شخصیت پردازی رو زیر سوال می بره و اساسا شخصیت دیگری ایجاد می کند )  .  اما ماسک و مجسمه های کار خیلی خوب بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;موسیقی اثر هم خوب بود.  بغیر از افکت های باز هم آزار دهنده!    کارگردان انقدر مخاطب را بی اندیشه فرض کرده که حتی فرصت درک شناسایی شخصیت ها رو هم ازش دریغ کرده. و وظیفه خودش دونسته که با افکت هایی متعدد و کاملا بارز و  اصطلاحا &quot;رو&quot;  ( و نه زیرکانه و به تعداد کم ) از حیوانات به این مخاطب بی شعور به زور بفهماند که شخصیت آدمهای داستان شبیه چه حیوانیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   « که البته این عمل وی رسما ضعف خویش رو ثابت می کند ، که یعنی من نتوانسته ام در متن بازنویسی شده ام  این پیچیدگی های شخصیتی را به شما منتقل کنم  و در مقام کارگردان  از بازیگرم کار بگیرم! بنابراین  به دفعات  از افکت استفاده می کنم تا شما خوب خوب متوجه شوید »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اما بازیها.....با توجه به دیالوگهای خاص ، بد نبودند. کما اینکه شاید خوب هم نبودند.  در کل علت اینهمه اصرار کارگردان برای ترکیب نمایش ایرانی ( اعم از تعزیه ، نقالی و .... )  با این نمایشنامه کاملا کلاسیک  از شکسپیر رو درک نکردم. ضمن اینکه این وسط تکنولوژی و مدرنیته در قالب استفاده از لوازم الکترونیکی هم  کم ناخوشایند نبود.      حالا هم که بهش فکر می کنم هنوز برام مسخره است که با شیوه روایت یک نقال مثلا بشنوم ،   چو آمد دزدمونا از در ، ببرد هوش و قرار ایاگو از سر.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا قبل از این نمایشنامه اتللو  و موقعیت های دراماتیک و تمام جدال ذهنی و جذاب اتللو  و رسوخ تدریجی شک و تردیدش ،  برام خیلی شیرین بود  اما حالا تا می آم بهش فکر کنم اون تصاویر می آد جلوی ذهنم. که خالق این اتللو ؛ چطور با اینهمه اصرار بر مردنیته کردنش لحظات اوج داستان اتللوی کهن رو به نابودی کشونده بود. و از یک تراژدی پراز فکر و اندیشه ، یک طنز سطحی و بی اساس ساخته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; - &lt;FONT color=#ff0099&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت کاملا ضـــــــــــــروری&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;  :   (((((((((    البــــــــــته ؛ اینها تماما  نظر شخصیه منه که به عنوان یک تماشاگر عام!  170 دقیقه به تماشای &quot;اتللو&quot;  در صندلی های راحت تماشاخانه ایرانشهر نشستم و همچنان به این فکر می کنم که اگر این نمایش بغیر از این سالن و صندلی های راحتش، در سالنی دیگر اجرا می شد ؛ چند نفر در آنتراکت 10 دقیقه ای نمایش  سالن رو ترک می کردند؟!!!!!!!!!   )))))))))))))&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://www.theater.ir/news.show/+27626&quot; target=_blank&gt;نقد نمایش &quot;اتللو&quot; ( رحیم عبدالرحیم زاده) به نقل از ایران تئاتر&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://www.theater.ir/news.show/+27472&quot; target=_blank&gt;آلبوم عکسهای نمایش &quot;اتللو&quot; (میلاد پیامی)&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 22:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=773</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-773.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
