<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بوی بارون ... صدای بارون</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 23:34:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سیاه شهرمان خسته بود ولی بازی می کرد....</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-764.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مبارک سلام.&lt;BR&gt;دوست داشتنی همیشه روزگارم سلام&lt;BR&gt;سیاه سرخپوش صحنه های نمایش سلام&lt;BR&gt;از تارترین خاطرات باقیمانده دوران کودکیم تا کنون هر جا بودی ، بودم و هر چه کردی ، دیدم تا به امروز در سنگلج و نمایش قولنج.وقتی جسم رنجور و به ظاهر ناتوانت را در پشت صحنه دیدم غمی بزرگ وجودم را فراگرفت و تصاویر مقتدراه حضورت در صحنه نمایش که بیش از سالهای سن من بودفریم به فریم از جلوچشمانم گذشت. دلم نمی خواست آن تصاویر را از ذهنم پاک کنم. می ترسیدم به سالن نمایش پا بگذارم و مبارک مهربانم را ناتوان ببینم. ولی باز هم وسوسه های دیدن تو ، خنده هایت ، رقص هایت ، خواندنت و خنداندنت مثل 40 سال گذشته مرا به سالن کشاند. مثل همیشه در ردیف اول ، دوست داشتم در چشمهایت زل بزنم و در تو غرق شوم. این بار همه آمده بودیم که در کنار تو باشیم و بدانی که دوستت دریم. ولی باز هم مثل همیشه این تو بودی که سخاوتمندانه دردهای خود را در پشت صحنه جا گذاشتی و باز ما بودیم که دو ساعت با حضور تو غم را فراموش کردیم و یکسره خندیدیم و تو ما را خنداندی. استاد مهربانم باز هم صحنه در دست تو بود و ما مبهوت هنر نمایی تو. سعدی عزیزم بمان تا بمانیم.&lt;BR&gt;بگذار امشب جاودانگیت را جشن بگیریم گرچه می دانم باز هم همه چیز تو خواهی بود. ( متن روی بروشور ) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=6&gt;*******&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بس که اینروزها مصداق واقعی  &quot;بازم مدرسه ام دیر شد&quot;  هستم ، طبیعتا از همه چیز و همه جا هم عقب موندم. تحمل این آخریش دیگه خارج از ظرفیتم بود.  با هزار بدبختی (اونم من!  که نهایت  تلاشم رو می کنم که به کسی رو نندازم) به خیال خودم دیگه از هفت خوان رد شده بودم چون از دیروز با همه هماهنگ کرده بودم که امروز ساعت 5 باید برم.  زهی خیال باطل که برنامه های امروز رو منظم چیده بودم. ساعت 5:40 دقیقه  بود که فهمیدم از مساعدت طراح بگیر تا دستیار کارگردان و بازیگرا و کارگردان  که دیروز با مهربانی هر چه تمامتر (!)   ok داده بودند ، هـــــــــیچ خبری نیست!   و رسما به برنامه حمیدپور آذری خلاق و دوست داشتنی و گروه با استعدادش  به مناسبت نمایشگاه عکس &quot; در پس نقاب &quot;  در خانه هنرمندان نمی رسم... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انقدر توی ذوقمون خورده بود که بی ذوق و انگیزه  وارد نگارخانه استاد انتظامی شدیم. بی اغراق می گم ، طراحی نور و  فضا و نحوه چینش قاب ها با صدای موسیقی که آمیخته با حس تک تک عکسها بود آنچنان ذوبم کرد که اصلا یادم رفت دلیل آنهمه بدو بدو   و عصبانیت. شاید چون تا بحال نمایشگاهی نرفته بودم که همه و همه و همه دیوارهای اون عکس یه آدم باشه ، اما با حس های متفاوت. حس کنی اون آدمه تکثیر شده  به یه عالمه آدم دیگه با یه عالمه خلق و خو و روحیه متضاد!  و هر طرف که می ری به شدت به  یکیشون برمی خوری....  به هر طرف که نگاه می کردی یک آدمک سیاه  توی چشمهات نگاه می کرد.  هر کدومشون با یک حس و یک اقتدار... یکی ترسناک؛ یکی بی خیال،  یکی غمگین ، یکی مظلوم ، یکی فارغ از من و تویی که بهش نگاه می کردیم  مشغول آواز و هنر نمایی ، اما  یکیشون انگار زیر نگاه سرد آدمها  له شده بود. همه از بالا بهش نگاه می کردند تا مبادا  این صورتک سیاه بتونه بلند شه و جای کوچکی از انهمه خوشبختیشون رو اشغال کنه. یکی شاده شاده شاد بود...  یکی هم مثل شبح ، مثل یه خواب دوره دوره دور ، انقدر که نتونی حتی لمسش کنی. حس کنی وقتی دستت سمت اون آدمک می ره تا رنگ سیاه روی صورتش رو پاک کنه تا بتونه باورش کنه ، یجورایی ازش رد می شه. وقتی نگاهش می کنی ، حس تماشای یک خواب رو داره . می ترسی پلک بزنی  و وقتی چشماتو باز کردی دیگه نباشه.....  یکی شون  یه عالمه غم از عمق چشماش پیدا بود ، یکی انگار با عظمت  و اون نوع نگاهش تحقیرت می کرد ، انقدر که ملتمسانه دلت می خواست سرتو بندازی پایین و دیگه نگاهش نکنی؛ یکی دیگشون رنجور بود و حس می کردی حتی توان ایستادن رو هم نداره   اما انگار  جبر زمانه مجبورش کرده برای بودن ، موندن و داشتن هوایی برای نفس کشیدن ،  به زور هم که شده روی پاهاش بایسته ؛ یدونه سیاه اون روبرو بود که دستاشو باز کرده بود. نمی خندید ، اما یجور خاصی انگار خنده رو روی لبهاش می دیدی. شایدم ته دلش....   گفتم؟!   نه ، از این یکی نگفتم! نگفتم  که یکیشون توی یک کادر  حبس شده بود و چشم دوخته بود به اون حجم سیاه و سنگینی که روبروش قرار گرفته بود و داشت هر لحظه بیشتر جای اونو تتگ می کرد و توانش رو ازش می گرفت. حجم سیاهی که با تمام تیرگی خودش، مغلوب اون صورتک سیاه شده بود.  امــــــــــا  یکی از سیاه ها که از روی زمین نگاه می کرد  بین چند تا دست  گیر کرده بود. حس می کردم تمام اون دستها جسم و فکر و روح  اون و  نشونه رفتند.  شاید برای من ، یکی از دوست داشتنی ترین سیاه های ِ اون اتاق پر از  سیاه ، همین یکی بود که یه عالمه  دوستش داشتم و بیشتر از همه  نگاهم رو دزدید.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم نمی خواست از اون فضای پر از وهم و خیال بیرون بیام. برام عجیب بود. شاید تا بحال تحت تاثیر هیچ نمایشگاهی انقدر قرار نگرفته بودم. اونم من که باید اعتراف کنم  تا قبل از این اتفاق  ، هــــــــــــــــــــــیچ حس خاصی نسبت به آدم واقعی توی این عکسها نداشتم. شاید بخاطر کج سلیقه گی ام بود که هیچوقت و هیچوت و هیچوقت  نمایش هایی چون روحوضی و سیاه بازی و این سبک و سیاق برام جالب ، یا حتی قابل تحمل نبود. و بنابراین هیچ شناخت و خاطره ای هم نداشتم که نوستالژی خاصی رو برام زنده کنه.   باور نمی کردم همون مدت کوتاه که بین اونهمه سیاه قرار گرفتم  ، انقدر تحت تاثیرم قرار داده باشه که برای تک تک اونها شخصیت قائل بشم و باهاشون همراه بشم تا حدی که  دلم بخواد با هر کدومشون به گذشته برگردم و قصه هاشون رو  دوباره بخونیم و برای اونهایی هم که قصه ی ندارند ، از نگاهشون قصه بسازیم.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;_ پی نوشت : دلم نمی خواد کسی فکر کنه چون عکاس این عکسهایی که گفتم دوست همیشگی اینجا    &quot;رضا موسوی&quot;   هستند ، اینها رو نوشتم . چون  حالا و بعداز امشب(!)  دیگه شک ندارم و مطمئنم نه ایشون و نه عکسهاشون هیچ نیازی به تعریف یکی مثل من  که شاید هیچی هم از تکنیک های هنر نمی دونه ،  ندارند و بدون توضیحات من هم همچنان کادرهاشون درخشش خاص خودش رو داره. شاید گاهی از عکسها خیلی تعریف کردم اما به قول خودشون روزهایی هم بوده که سر خیلی از عکسهاشون با هم کلی اختلاف سلیقه داشتیم و طبیعتا کلی هم بحث که چرا اون عکس از نظر من عکس خوبی نبوده.....   اما لازم دونستم به عنوان یک بازدید کننده از این نمایشگاه فارغ از نام عکاس ؛  درپی مصاحبه شخص عکاس در کنفرانس مطبوعاتی این نمایشگاه که فرموده بودند ؛ در این نمایشگاه منتظر عکس های خاص و آنچنانی تئاتری نباشید چون غالبا پرتره هستند!  این مطلب رو اضافه کنم که  این نمایشگاه نه تنها از عکسهای تئاتریشون چیزی کم نداره چه بسا  اضافه بر اون یه عالمه  حس خوب هم وجود داره . حس های خوبی که ناشی از ملموس بودن فضا و درک درست لحظه  و ثبت  به موقع کوچکترین احساس چهره یک آدمه. دقیقا همون &quot;آن&quot;  به معنای واقعی کلمه. که همین باعث می شه هر کدوم از قاب ها  ، نشان دهنده یک آدم متفاوت با پیچیدگی های شخصیتی خاص خود اون آدم باشه. اضافه کنید به همه اینها  کادرهای درخشان و همیشگی خاص رضا موسوی رو در فضای حسی به شدت عجیب و درگیر کننده......    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;( ضمن اینکه معتقدم حتـــــــــــــــی یک لحظه از اون  برق شوق ، امیدی و شادی که توی چشمهای خسته آقای سعدی افشار  می درخشید و رگهای ناتوانش رو گرم کرده بود ، برای یک عمر درخشش صاحب این ایده کافیست... )   جناب موسوی  نمی گم خسته نباشید ؛ چون می دونم هر لحظه ای که چشمتون به سرزندگی و شادی دوباره ای که برای پیر سیاه تاریخ  نمایش چندین ساله امون ساختید بیفته ، کافیه برای زدودن خستگی تمـــــــــــام لحظات پرتلاش اینروزها...  &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- پی نوشت : امشب که به &lt;A href=&quot;http://www.mousavi.akkasee.com/15259#comments&quot; target=_blank&gt;(+) فتوبلاگ آقای موسوی &lt;/A&gt; سر می زدم ، یه نکته خیلی برام جالب بود.  یکی از بازدید کننده های پست مربوط به نمایشگاهشون ، ناخوداگاه بیاد اون پستی افتاده بودند که ایشون بعد از عکاسی از  نمایش قولنج ارسال کرده بودند. یعنی &lt;A href=&quot;http://www.mousavi.akkasee.com/14930&quot; target=_blank&gt;(+) این پست!!!!!!!!!!&lt;/A&gt;  درست همون حسی که امشب ، لحظه دیدن اولین عکس ایشون برای من هم تداعی شد!    جلوی هر عکسی که می ایستادم  ، حالا دیگه خیلی خوب می فهمیدم چرا اونشب - موقع تماشای نمایش قولنج - دوربین حتی یک لحظه هم از جلوی چشمشون پایین نیومد.....     &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt; - پی نوشت : نمایشگاه عکس &quot;درپس نقاب&quot;   ( سعدی افشار به روایت رضا موسوی ) - زمان ۱۶ تا ۲۳ آبان ۱۳۸۸ از ساعت ۱۰ الی ۲۱ - محل برگزاری : خیابان طالقانی ، بعد از ایرانشهر ، خیابان موسوی شمالی ، خانه هنرمندان ، نگارخانه استاد انتظامی ، تلفن روابط عمومی :  ۸۸۷۸۳۱۷۶&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 23:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=764</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-764.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند ...</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-763.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;ای آنکه از دیار من آخر گریختی&lt;BR&gt;چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای&lt;BR&gt;از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال&lt;BR&gt;رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای&lt;BR&gt;در کوره راه زندگیم جای پای تست&lt;BR&gt;پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید&lt;BR&gt;پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست&lt;BR&gt;کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید&lt;BR&gt;افسوس ! ای که عشق من از خاطرت گریخت&lt;BR&gt;چون شد که یک نظر نفکندی به سوی من&lt;BR&gt;می خواستم که دوست بدارم ترا هنوز&lt;BR&gt;زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من&lt;BR&gt;بیچاره من ، بلازده من ، بی پناه من&lt;BR&gt;کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند&lt;BR&gt;از من گریختی و دلم سخت ناله کرد&lt;BR&gt;کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;BR&gt;نادر نادر پور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- پی نوشت:  امشب  به شدت مشغول حل کردن کوه تمرینهای روی هم جمع شده این روزها بودم و سرم تو کار خودم که یهو چند بیت  یکی از شعرهای نادر نادر پور به گوشم خورد و چقدر هم دلنشین بود. شعرهای نادر نادر پور همیشه حس و حال خاص خودش رو داره.  مدتها بود فرصت نکرده بودم سراغی از این شعرها و حس نابشون بگیرم .  فکر کنم  یکی از این سریالهای  رسانه ملی (!) بود. درهرحال نمردیم و یه چیز به درد بخور از این جعبه خزعبل شنیدیم.....   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 22:04:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=763</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-763.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انصراف‌ها از جايزه‌هاي دولتي ادامه دارد.</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-762.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=6&gt;انصراف‌ها از جايزه‌هاي دولتي ادامه دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس از انصراف &lt;FONT color=#ff0099&gt;مصطفي مستور&lt;/FONT&gt; از نامزدي جايزه كتاب سال و جايزه جلال آل‌احمد و انصراف &lt;FONT color=#ff0099&gt;قباد آذرآيين&lt;/FONT&gt; از جايزه جلال، &lt;FONT color=#ff0099&gt;مجيد قيصري&lt;/FONT&gt; نيز از نامزدي دومين دوره جايزه ادبي جلال و بيست‌وهفتمين دوره جايزه كتاب سال كناره‌گيري كرد. قيصري كه با رمان «شماس شامي» به مرحله دوم دومين ‌دوره جايزه &lt;A href=&quot;http://hamshahrionline.ir/News/?id=44984&quot;&gt;جلال آل‌احمد &lt;/A&gt;راه يافته بود، درباره علت انصراف خود به ايسنا مي‌گويد: با شناختي كه از روحيات و نگاه جلال آل‌احمد داريم، بدون شك او هم همين كار را مي‌كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قيصري ادامه مي‌دهد: با توجه به مشكلات و موانعي كه بر سر راه جايز‌ه‌هاي خصوصي رقم مي‌خورد تا جايي كه حتي مكاني براي برگزاري جايزه‌شان را ندارند، طبيعي است كه بخواهم از حضور در اين جايزه دولتي انصراف بدهم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مستور كه با رمان «من گنجشك نيستم» توانسته است در هر 2 جايزه دولتي كتاب سال و جلال، به مرحله نهايي راه يابد، در اين باره مي‌نويسد: از طريق نشر مركز، ناشر كتاب «من گنجشك نيستم»، خبردار شدم كه اين كتاب به مرحله‌ دوم داوري دومين دوره جايزه ادبي جلال‌ آل‌احمد و بيست‌وهفتمين دوره جايزه كتاب سال راه يافته است.ضمن سپاس از داوراني كه اين اثر را شايسته حضور در اين مرحله دانسته‌اند، يادآور مي‌شوم كه به‌دليل تأثرات شديد روحي تمايلي به شركت‌ دادن كتابم در اينگونه جوايز رسمي ندارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.....   جايزه جلال، البته جايزه  بزرگ‌تري است؛ 110 سكه كه در نخستين دوره به كسي تعلق نگرفت و داوران آن را با نام تقديري نه برگزيده، بين 5 نفر تقسيم كردند.  اما به جز مستور و قيصري، قباد آذرآيين هم چند روز پيش همين كار را كرد. آذرآيين كه با مجموعه داستان «هجوم آفتاب» به مرحله نهايي داوري جلال رسيده بود، بدون هيچ توضيحي، تنها گفت: ضمن احترام به نام ارجمند جلال و سپاس از دست‌اندركاران و داوران جايزه جلال‌ آل‌احمد، درخواست مي‌كنم نام اينجانب را از ليست نامزدهاي دريافت دومين دوره جايزه يادشده حذف فرمايند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا در بخش داستان جايزه جلال، با حذف 3 نام، تنها 3 نام ديگر باقي مانده‌اند: &lt;FONT color=#ff0099&gt;رضا اميرخاني&lt;/FONT&gt; با رمان بيوتن، &lt;FONT color=#ff0099&gt;محمد ايوبي&lt;/FONT&gt; با رمان صورتك‌هاي تسليم و &lt;FONT color=#ff0099&gt;احمد بيگدلي&lt;/FONT&gt; با مجموعه داستان آواي نهنگ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مراسم نهايي جايزه جلال همزمان با سالروز تولد جلال آل‌احمد، دوم آذر برگزار مي‌شود. تا آن زمان چيزي در حدود 2 هفته ديگر باقي است. بايد ديد در پايان اين 2 هفته، كسي از اين 3 نام باقيمانده براي دريافت جايزه باقي مي‌ماند يا آنها نيز راه 3 نامزد انصرافي را انتخاب مي‌كنند. در اين صورت، جايزه جلال چه خواهد كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;علي شجاعي صائين، مديرعامل خانه كتاب كه متولي برگزاري جايزه جلال ‌و كتاب سال است، قبلا جواب را داده است: اگر آثاري كه پديد‌آورندگان‌شان از شركت در جايزه انصراف داده‌اند، برگزيده شوند، با آنها مشورت مي‌كنيم و اگر تمايل نداشته باشند مي‌توانند جايزه را نگيرند.     به گفته شجاعي صائين، چيزي كه در اين جايزه‌ها داوري مي‌شود، كتاب است، نه نويسنده. &lt;FONT color=#ff0099 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;بنابراين انصراف دادن يا ندادن نويسنده، تاثيري در روال كار داوران و برگزاركنندگان نخواهد داشت، جز صرفه جويي در سكه!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; اين استدلال اگرچه چندان دور از ذهن هم نيست اما  يك نكته را باقي مي‌گذارد: مالكيت معنوي كتاب، همواره متعلق به نويسنده است و رقابت در يك جايزه، اتفاقي است كه به مالكيت معنوي اثر مربوط مي‌شود. بنابراين بي‌توجهي به آنچه نويسنده مي‌خواهد، چه معنايي دارد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://hamshahrionline.ir/News/?id=100737&quot; target=_blank&gt;(+) گروه ادب و هنر روزنامه همشهری - كامران محمدي&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;- پی نوشت : ظاهرا یواش یواش به لطف هنرمندان حوزه ادبیات می شه به فرهنگ و اعتبار این مملکت خاکستری هم امیدوار بود.... می شه امیدوار بود که هنوز هم هستند آدمهایی که حرمت و شان و شخصیت خود و اطرافیانشان با ارزش تر از ۱۱۰ سکه و مقام و منزلت اجتماعیست....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 12:00:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=762</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-762.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمایش &quot;شمردن ستاره های شب&quot;  (شهرام کرمی)</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-761.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000066&gt; سالن اصلی تالار مولوی / ساعت 20:15 / مدت : 60 دقیقه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;&quot; &lt;STRONG&gt;شمردن ستاره های شب&lt;/STRONG&gt; &quot;   نویسنده و کارگردان : شهرام کرمی / طراح لباس و صحنه : سیروس همتی / آهنگساز : کیوان ادیب / عکاس : پیمان شیخی /  طراح پوستر و بروشور : مسعود نوروزی / حمید رضا نعیمی ، بهناز سلیمانی ، آیدا صادقی ، رضا امامی ، یعقوب صباحی ، مجید تفرشی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990033&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;امروز یک دوست خیلی خیلی خیلی عزیز که همون آقای سروری نژاد باشند مهمونمون بودند و طبیعتا یه عالـــــــــــــمه هم انگیزه و انرژی از دیدنشون. دوباره  تمام اون لحظه های شاد و طلایی برامون درخشید و یاد اون روزها زنده شد. با اینکه مدت کمی از آخرین اجرا و آخرین دور هم بودنمون می گذره اما انگار روزهای زیادی گذشته....  به شوق همراهی با ایشون که قصد دیدن اجرای سالن اصلی رو داشتند ، ما هم موندیم و دیدیم. و مصرانه اعتقاد دارم راجع به برخی نمایش ها چیزی گفته نشه شاید خیلی بهتر از گفتن و گفتن و گفتن باشه. گذشت و اجرا تموم شد. اما هنـــــــــــــوز دارم به این فکر می کنم که بی خیال گریم که شده بودند هیچی!  آیا واقعا نمی شد در اپیزود دوم حداقل  فرنچ  ناخنهای خانم سلیمانی ( مادر شهیدی که برای برنگشتن پسرش اوضاع نا مساعدی داره )  پاک می شد که موقع بافتن انقدر  توی ذوق نزنه!!!!!!!؟؟   آخه انقدر همه چیز سرسری و بی توجه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990033&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 21:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=761</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-761.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمایشگاه عکس در پس نقاب (سعدی افشار به روایت رضا موسوی)</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-760.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#3366ff size=4&gt;بزرگداشت سعدي افشار 23 آبان ماه در قالب نمایشگاه &quot;عکس در پس نقاب – سعدی افشار به روایت رضا موسوی&quot; در خانه هنرمندان برگزار مي‌شود.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.akkasee.com/files//news/88_2/880813_1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt;نمايشگاه عكسي از تاريخ 16 آبان ماه تا 23 آبان در خانه هنرمندان برگزار مي‌شود كه محتواي اين نمايشگاه عكس‌هايي است كه رضا موسوي از نمايش قلنج آخرين كار سعدي افشار گرفته است كه در پايان روز 23 عكس‌هاي اين نمايشگاه به صورت همت عالي به فروش مي‌رسد. همچنين در روز 23 و روز پاياني اين نمايشگاه قرار است با حضور هنرمندان تئاتر و سينما مراسم بزرگداشتي در تالار بتهوون خانه هنرمندان براي سعدي افشار برگزار شود كه اين مراسم به همت مجله سينما تئاتر، سازمان رفاه و خدمات اجتماعي، خانه هنرمندان، خانه تبليغاتي طرح نو نگار و موسسه ترانه شرقي برگزار مي‌شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt;رضا موسوي كه قرار است نمايشگاه عكس‌هاي او از سعدي افشار از تاريخ 16 تا 23 آبان برپا شود در خصوص دلايل برگزاري اين نمايشگاه گفت: به دليل اينكه خيلي به اين مسائل در كشور ما توجه نمي‌شود شايد برگزاري چنين مراسمي عجيب باشد اما زماني كه براي اولين بار نمايش قلنج را ديدم حس عجيبي در من به وجود آمد و ياد دوران بچگي خودم افتادم كه چقدر از صداي سعدي افشار خاطرات دارم و به همين دليل تصميم گرفتم عكاسي از او را چند شب ديگر ادامه دهم و در فرصتي مناسب يك نمايشگاه عكس از آخرين اجراي سعدي افشار برگزار كنم و اگر از آن عوايدي حاصل شود آن را به اين هنرمند كه در شرايط نامناسبي به سر مي‌برد تقديم كنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt;وي توضيح داد: نبايد در اين نمايشگاه خيلي انتظار ديدن عكس‌هاي تئاتري را داشت و فقط عكس‌هاي سعدي افشار است از آخرين اجرايش چرا كه من فقط به خود او فكر مي‌كردم. موسوي خاطر نشان كرد: دوستان ديگري نيز تمايل به همكاري در اين كار را داشتند از جمله فردين خلعتبري كه با نظر او يك موسيقي متن در حال آماده‌سازي است كه در ايام برگزاري نمايشگاه پخش خواهد شد و حميد پورآذري نيز قرار است يك پرفورمنس در اين نمايشگاه اجرا كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3399&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 10:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=760</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-760.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قاب پرخاطره این روزها.... </title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-759.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 461px; HEIGHT: 672px&quot; height=669 alt=&quot;88-08-12 &quot; hspace=0 src=&quot;http://450.ir/upload/img/1001/1081-15-23780144i77-78245-auto-dsc.jpg&quot; width=527 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc33&gt;انگار قراره دیگه این قاب ، بشه ثابت ترین تصویر این روزها و خاطره ها...    روزهایی که حتی همین الان هم شبیه قصه و رویا هستند. باورت می شه ، با همین یک قاب کوچک به اندازه ۲ سال خاطره ساختیم. به اندازه دو سال زندگی کردیم.خسته شدیم ، خندیدیم، نفس کشیدیم ، حرف زدیم یا شاید اشک ریختیم. هر بار ؛ با هر شروع ، کلی انرژی توی کوله پشتیمون بود و هر بار ؛ با هر پایان، کلی غم گوشه دلمون و یه عالـــــــــــــــمه تجربه ته کوله بارمون. دوستشون دارم ، انقدر که اینروزها و لذت این دو ماه اخر  رو بهشون مدیونم.    دیروز ، یک شروع بارانی بود. برای من که از سر کفر  دیگه داشتم راهم و از بارون جدا می کردم ؛ یه نشانه بود. یه نشانه بزرگ......  اولین روز کار جدید که اصلا دوستش ندارم همراه شد با زیبا ترین رنگ این قاب همیشگی و ماندگار ، درســــــــــــــــت فردای شبی که با اون قطره های دوست داشتنی قهر کردم.  باشه تا همیشه......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 20:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=759</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-759.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کابوس...</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-758.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;انگار در این حوالی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;کسی بویی از باران نبرده است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;و نمی دانم ، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;من میان این همه هیچ در ازدحام این همه بیگانگی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;تو را چطور ، چگونه گم کرده ام !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;                                  نمی دانم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;اینروزها صدای باران هم مثل همیشه نیست...  حتی آرامش این قطره های تلخ ،سبب  فراموشی کابوس های تاریک نمی شوند. کابوس های دیررسیدن و گم شدن میان آنهمه هیاهو... کابوس خالی شدن مشت پر از آب....  کابوس جا ماندن از آخرین قطار زیر رگبار سرد و تند باران....  هیچ سطری از باران زیبا نیست. هیچ ترانه ای و حتی هیچ لحظه ای. می ترسم از روزی که حتی  ماه هم زیبا  نباشد.    &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;- پی نوشت : بی حضورتو حتی باران هم عاشقانه  نیست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 21:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=758</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-758.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رادیو جوان+ فرزاد حسنی+برنامه نیمه شب+کتاب</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-757.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;دیشب ساعت حدودای  1 دنبال برنامه خاصی شبکه های رادیو رو سرچ می کردم . هر شبکه بساط ساز و آواز حسابی داغ بود. یکی از یکی داغ تر.... از چهچهه های استاد شجریان شبکه فرهنگ گرفته تا خشایار اعتمادی شبکه پیام.   شاید از بین 6 شبکه ای که موج FM رادیوی گوشی من خودش اسکن و سیو کرد ؛غیر از یکیش که رادیو ورزش بود و یکی دیگه اش  4 تای دیگه همین بساط بود.  نا امید از پیدا کردن برنامه مورد نظرم و خسته از گوش دادن به ترانه های درخواستی که از حق نگذریم بعضی هاشون واقعا دوست داشتنی بودند، صدای فرزاد خان حسنی به گوشم خورد.  کاری ندارم به شخصیت این آدم که آخرشم هیچوقت نفهمیدم ازش خوشم می آد یا نه!  یجورایی جسارتش (  و نه رک گویی و توهین به شنونده یا بیننده یا میهمان برنامه ) برام ستودنیست . ضمن اینکه توی این بهبوهه بی سوادی مجریان صدا و سیما   این دو سه تایی هم که پیدامی شن که اهل مطالعه هستند غنیمته.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;خلاصه بحث داغی درگرفته بود بین مجری برنامه ( فرزاد حسنی ) و آقایی به نام قدیانی که احتمالا یکی از مسئولین در حوزه کتاب و ادبیات و میهمان این برنامه بودند. متاسفانه از اولش گوش نداده بودم و تا اونجاییکه من دستگیرم شد ،  بحث سر چرایی نبود انگیزه کتابخوانی در فرهنگ  کشورمون بود. میهمان برنامه معتقد بود برخی از عوامل می تونن شامل :  عدم تبلیغات کافی  ، گرانی قیمت کتاب ،  برداشتن سوبسید توسط دولت ، کمبود و عدم دسترسی آسان و مکان عرضه کتاب و... باشه. ایشون می فرمودند مثلا پفک جلوی جشممونه و هر وقت می ریم لوازم ضروری رو از سوپر مارکت بخریم چشممون می افته و پفک هم می خریم. اما کتاب اینگونه نیست.  و مجری برنامه بشدت با عقیده ایشون مخالف بود و دلایلشون رو کافی نمی دونست.  و مثل من عقیده داشت که ماها اصلا حال کتاب خوندن نداریم. 4 ورق روزنامه و به زور ورق می زنیم چه برسه به کتاب.   ماها یاد نگرفتیم که باید کتاب بخونیم.  فرهنگ سازی کامل نبوده.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;برنامه چالشی جالبی بود. ضمن اینکه سوال برنامه هم این بود که آخرین کتابی که خوندید چی بوده.... و شنونده ها تماس می گرفتند و پاسخ می دادند.  تاسف آور اینجا بود ، اون تعدادی هم که تماس می گرفتند  کتابهایی از قبیل &quot;چگونه اطرافیان خود را شیفته خود سازیم&quot; و &quot; راز ارتباطات&quot; و ....  بود.   محض رضای خدا 4 نفر پیدا نشدند ، اسمی از 4 تا کتاب درست حسابی ببرند....    &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;درفواصل  این برنامه زنده  ترکیبی  موسیقی هایی هم پخش می شد که انصافا همشون خوب و دلنشین بودند. ظاهرا خواندن قسمتی از کتابی خاص هم جزئی از این برنامه بود.  همچنین گفتن داستان ریشه ای از یک ضرب المثل ( که دیشب : &quot;دسته گل به آب دادن بود&quot;   و چقدر با نوع گویش فرزاد حسنی جالب و شنیدنی می نمود.) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;جالبترین قسمتش معرفی چندین کتاب خواندنی بود. و مصاحبه ای تلفنی در باب اوضاع کنونی کتاب کشور با &quot;اسدالله امرایی&quot;   یکی از نام آشنا ترین مترجمان حال حاضر.....  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;هر چند که حتی نفهمیدم اسم برنامه چی بود و سردبیرش چه کسی و اصلا از کی شروع شده بود!!!!!!  اما برام دوست داشتنی بود و بی صبرانه منتظر برنامه هفته آتیش هستم. فقط امیدوارم برنامه ای موضوعی نباشه که هفته دیگه اش به موضوعی دیگه غیر از کتاب بپردازه.....  ( از اونجاییکه هیچ تبلیغاتی در باب اینگونه برنامه ها صورت نمی گیره و اطلاعاتی که لازمه موجود نیست،  متاسفانه حداقل 4 نفر آدمی هم که علاقمند به شنیدن هستند ، اصلا خبـــــــــــــر ندارند ؛ دوست داشتم اینجا راجع بهش حرف بزنم که حتی اگه یه نفر علاقمند  هم  بعد از جستجوی فراوان 7،8 صفحه از گوگل و تک تک لینکهاش به مدد انواع و اقسام اتگ ها که به ذهنش می رسه تا سرچ کنه – درست مثل امروز خودم که به هیچ جا نرسیدم -  به اینجا برسه و یه کوچولو اطلاعاتی که می خواد بدست بیاره  ،  ما را بس )   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;- پی نوشت : اونطور که من توی وبلاگ برخی طرفدارهای فرزاد حسنی دیدم ؛ ظاهرا اسم این برنامه ( چه فرصتی، چه شبی!!! ) است و هر یکشنبه ساعت 12 تا 2 بامداد  از شبکه جوان &lt;FONT color=#009900&gt;ردیف 1/88 موج FM&lt;/FONT&gt; پخش می شه.  ((( البــــــــته طبق معمول شیک بودن مملکت ما و در راستای احترام به مخاطب و تبلیغات مناسب برنامه های فرهنگ محور ، روی وب سایت صدا و سیما &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;(  &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.radio.ir/&quot;&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;http://www.radio.ir/&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt; )&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; وقتی وارد بخش رادیو جوان می شی ، در معرفی برنامه ها چیزی به این نام نمی بینی و اصلا هم توی کنداکتور ، اون ساعت هیچ برنامه ای به چشم نمی خوره؛  و قسمت مربوط به جدول پخش برنامه های شبکه جوان هم  باز نمی شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  که آخرش از یک منبع مثلا موثق بفهمی چی بود و دستپخت کی بود!!!!!!!!!!!!  )))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006699&gt; - پی نوشت پی نوشت :  راستی آخرین کتابی که خودم خوندم  یکی از ماندگارترین و پرخاطره ترین  هدیه های زندگیم ( زیستن برای باز گفتن ) ----» گابریل گارسیا مارکز.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 11:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=757</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-757.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت اون شب تلخ و یه عالمه خرده های له شده غــــــــــــرور !</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-756.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#cc99cc size=6&gt;پنجره بازه به بارون ، من ولي دلم گرفته......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 20:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=756</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-756.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمایش &quot;عشق لرزه&quot;  (سهراب سلیمی)</title>
<link>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-755.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff9999&gt; سالن چهارسو مجموعه تئاتر شهر / ساعت 18:15 /  ( مدت : &lt;STRONG&gt;90&lt;/STRONG&gt; دقیقه )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc00cc&gt;&quot;&lt;STRONG&gt;عشق لرزه&lt;/STRONG&gt;&quot;  نویسنده : اریک امانوئل اشمیت / مترجم: شهلا حائری / کارگردان : سهراب سلیمی / طراح صحنه : محمد هراتی /  طراح لباس : نگار نعمتی / انتخاب موسیقی و عکس : نیما علیزاده / طراح نور : سهراب سلیمی / طراح چهره پردازی : سارا اسکندری / بازیگران : بهناز جعفری ، افسانه ماهیان ، نسیم ادبی ، ناهید مسلمی ، پیام دهکردی / ( گروه تئاتر صورتک &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.soorataktheatre.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;&lt;STRONG&gt;www.Soorataktheatre.com&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#cc00cc&gt; )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc00cc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc00cc&gt;بالاخره اجرای ما تموم شد و موفق به دیدن یکی دیگه از اجراهای همزمانمون ،یعنی عشق لرزه شدیم. طراحی صحنه نمایش خیلی خیلی متفاوت بود. تا اندازه ای که نمی دونستم  اصلا دوستش دارم یا نه. سعی می کردم دلایل این شکلی بودنش رو درک کنم اما با تمام توجیهاتش قابل قبولش بازم یجورایی بود.  طراحی لباس این نمایش رو خیلی دوست داشتم و به نظرم علی رغم موانع وممیزی ها خیلی خوب به شخصیت پردازی کمک کرده بود. ضمن اینکه طراحی گریم خوب خانم اسکندری نقش چشمگیری داشت.   معمولا برای اجرای نمایشنامه های این چنینی که مشکلات اجرایی برای نشان دادن شخصیتهای خاص دارند دست طراحان بسته است.  از گریم گرفته تا لباس و.....     و اما نور، گرچه به دفعات خیلی زیاد از نور موضعی استفاده شده بود  اما متناسب با صحنه بود و کاربردی.     متن نمایشنامه مثل بقیه کارهای این نویسنده برام تامل برانگیز بود. انگار دیگه عادت شده بعد از دیدن یا خوندن کارهایی از اشمیت ذهنم درگیر موقعیتها و دیالوگهای کار بشه.  هر چند که آنچنان هم خوب و جذاب نباشه. میزانسنها از لحاظ بصری خوب بودند.  و اما بازیـــــــــــــــــــها....  برای من که بازی بهناز جعفری رو همیشه دوست داشتم ، خوب اینبار هم خوب بود و موقعیتهای حسیش دیدنی بود ، خصوصا اینکه اینبار گریم خوبی هم همراه بازیش شده بود. افسانه ماهیان و نسیم ادبی هم مثل همیشه بودند  و تفاوتی در بازیشون نمی دیدم.  یه چیز  دیگه؛ با احترام به نظر و عقیده همه اهالی تئاتر  از اونجاییکه به هیچ عنوان جنس بازی پیام دهکردی برام خوشایند نیست و حتی گاهی هم آزار دهنده است ، ترجیح می دم هـــــــــــــــِچ اظهار نظری نکنم.  خلاصه شاید نمایش آنچنانی نبوده باشه ، اما دیدنش  خالی از لطف هم نیست....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc00cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc00cc&gt;-&lt;FONT color=#ff6699&gt; پی نوشت&lt;/FONT&gt; : &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt;اگه فکر کردید می تونید از این نمایش حتی یک عکس از بازیگران خانم ( البته ) با نورکامل و نه موضعی  پیدا کنید سخت در اشتباهید. جالب ترین چیزی که در راستای جستجو برای عکس از این نمایش بهش برخوردم این بود که برای اولین بار می دیدم که از یک نمایش فقط و فقط و فقط 5 عکس توی سایت ایران تئاتر موجوده و خدای نکرده فکر نکنید به خاطر وجود کلاه گیس ؛ این ممیزی احمقانه صورت گرفته بوده ها !!!!!!!!!!  نه بابا ، این فقط یک تصادف بوده.  درست مثل همه تصادف های اینروزها......      ( به دلایل فوق عکسی از این نمایش پیدا نکردم که اینجا بذارم . چون هیچ عکسی نبود که حداقل طراحی صحنه درش معلوم باشه ؛ حالا اگه ادم خیری پیدا شد که دلش به حال من و این وبلاگ سوخت با کمال میل از لطفشون استقبال می کنیم. و یک عالـــــــــــــــمه دعای خیر بدرقه فتوبلاگ دوست داشتنیشون می کنیم :-)    - اصلا هم معلوم نیست از اونجائیکه دیگه روم نمی شه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;  ،حالا دارم غیر مستقیم تقاضای یک عکس سفارشی از بعضی دوستان عزیز می کنم..... نه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!-&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.theater.ir/news.show/+27039&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;نقد نمایش &quot;عشق لرزه&quot; به قلم مهدی نصیری به نقل از سایت ایران تئاتر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 18:20:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyebaroon7&amp;postid=755</comments>
<dc:creator>booyebaroon7</dc:creator>
<guid>http://booyebaroon7.blogfa.com/post-755.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
