تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

مبارک سلام.
دوست داشتنی همیشه روزگارم سلام
سیاه سرخپوش صحنه های نمایش سلام
از تارترین خاطرات باقیمانده دوران کودکیم تا کنون هر جا بودی ، بودم و هر چه کردی ، دیدم تا به امروز در سنگلج و نمایش قولنج.وقتی جسم رنجور و به ظاهر ناتوانت را در پشت صحنه دیدم غمی بزرگ وجودم را فراگرفت و تصاویر مقتدراه حضورت در صحنه نمایش که بیش از سالهای سن من بودفریم به فریم از جلوچشمانم گذشت. دلم نمی خواست آن تصاویر را از ذهنم پاک کنم. می ترسیدم به سالن نمایش پا بگذارم و مبارک مهربانم را ناتوان ببینم. ولی باز هم وسوسه های دیدن تو ، خنده هایت ، رقص هایت ، خواندنت و خنداندنت مثل 40 سال گذشته مرا به سالن کشاند. مثل همیشه در ردیف اول ، دوست داشتم در چشمهایت زل بزنم و در تو غرق شوم. این بار همه آمده بودیم که در کنار تو باشیم و بدانی که دوستت دریم. ولی باز هم مثل همیشه این تو بودی که سخاوتمندانه دردهای خود را در پشت صحنه جا گذاشتی و باز ما بودیم که دو ساعت با حضور تو غم را فراموش کردیم و یکسره خندیدیم و تو ما را خنداندی. استاد مهربانم باز هم صحنه در دست تو بود و ما مبهوت هنر نمایی تو. سعدی عزیزم بمان تا بمانیم.
بگذار امشب جاودانگیت را جشن بگیریم گرچه می دانم باز هم همه چیز تو خواهی بود. ( متن روی بروشور )

 

*******

بس که اینروزها مصداق واقعی  "بازم مدرسه ام دیر شد"  هستم ، طبیعتا از همه چیز و همه جا هم عقب موندم. تحمل این آخریش دیگه خارج از ظرفیتم بود.  با هزار بدبختی (اونم من!  که نهایت  تلاشم رو می کنم که به کسی رو نندازم) به خیال خودم دیگه از هفت خوان رد شده بودم چون از دیروز با همه هماهنگ کرده بودم که امروز ساعت 5 باید برم.  زهی خیال باطل که برنامه های امروز رو منظم چیده بودم. ساعت 5:40 دقیقه  بود که فهمیدم از مساعدت طراح بگیر تا دستیار کارگردان و بازیگرا و کارگردان  که دیروز با مهربانی هر چه تمامتر (!)   ok داده بودند ، هـــــــــیچ خبری نیست!   و رسما به برنامه حمیدپور آذری خلاق و دوست داشتنی و گروه با استعدادش  به مناسبت نمایشگاه عکس " در پس نقاب "  در خانه هنرمندان نمی رسم...

انقدر توی ذوقمون خورده بود که بی ذوق و انگیزه  وارد نگارخانه استاد انتظامی شدیم. بی اغراق می گم ، طراحی نور و  فضا و نحوه چینش قاب ها با صدای موسیقی که آمیخته با حس تک تک عکسها بود آنچنان ذوبم کرد که اصلا یادم رفت دلیل آنهمه بدو بدو   و عصبانیت. شاید چون تا بحال نمایشگاهی نرفته بودم که همه و همه و همه دیوارهای اون عکس یه آدم باشه ، اما با حس های متفاوت. حس کنی اون آدمه تکثیر شده  به یه عالمه آدم دیگه با یه عالمه خلق و خو و روحیه متضاد!  و هر طرف که می ری به شدت به  یکیشون برمی خوری....  به هر طرف که نگاه می کردی یک آدمک سیاه  توی چشمهات نگاه می کرد.  هر کدومشون با یک حس و یک اقتدار... یکی ترسناک؛ یکی بی خیال،  یکی غمگین ، یکی مظلوم ، یکی فارغ از من و تویی که بهش نگاه می کردیم  مشغول آواز و هنر نمایی ، اما  یکیشون انگار زیر نگاه سرد آدمها  له شده بود. همه از بالا بهش نگاه می کردند تا مبادا  این صورتک سیاه بتونه بلند شه و جای کوچکی از انهمه خوشبختیشون رو اشغال کنه. یکی شاده شاده شاد بود...  یکی هم مثل شبح ، مثل یه خواب دوره دوره دور ، انقدر که نتونی حتی لمسش کنی. حس کنی وقتی دستت سمت اون آدمک می ره تا رنگ سیاه روی صورتش رو پاک کنه تا بتونه باورش کنه ، یجورایی ازش رد می شه. وقتی نگاهش می کنی ، حس تماشای یک خواب رو داره . می ترسی پلک بزنی  و وقتی چشماتو باز کردی دیگه نباشه.....  یکی شون  یه عالمه غم از عمق چشماش پیدا بود ، یکی انگار با عظمت  و اون نوع نگاهش تحقیرت می کرد ، انقدر که ملتمسانه دلت می خواست سرتو بندازی پایین و دیگه نگاهش نکنی؛ یکی دیگشون رنجور بود و حس می کردی حتی توان ایستادن رو هم نداره   اما انگار  جبر زمانه مجبورش کرده برای بودن ، موندن و داشتن هوایی برای نفس کشیدن ،  به زور هم که شده روی پاهاش بایسته ؛ یدونه سیاه اون روبرو بود که دستاشو باز کرده بود. نمی خندید ، اما یجور خاصی انگار خنده رو روی لبهاش می دیدی. شایدم ته دلش....   گفتم؟!   نه ، از این یکی نگفتم! نگفتم  که یکیشون توی یک کادر  حبس شده بود و چشم دوخته بود به اون حجم سیاه و سنگینی که روبروش قرار گرفته بود و داشت هر لحظه بیشتر جای اونو تتگ می کرد و توانش رو ازش می گرفت. حجم سیاهی که با تمام تیرگی خودش، مغلوب اون صورتک سیاه شده بود.  امــــــــــا  یکی از سیاه ها که از روی زمین نگاه می کرد  بین چند تا دست  گیر کرده بود. حس می کردم تمام اون دستها جسم و فکر و روح  اون و  نشونه رفتند.  شاید برای من ، یکی از دوست داشتنی ترین سیاه های ِ اون اتاق پر از  سیاه ، همین یکی بود که یه عالمه  دوستش داشتم و بیشتر از همه  نگاهم رو دزدید.....

دلم نمی خواست از اون فضای پر از وهم و خیال بیرون بیام. برام عجیب بود. شاید تا بحال تحت تاثیر هیچ نمایشگاهی انقدر قرار نگرفته بودم. اونم من که باید اعتراف کنم  تا قبل از این اتفاق  ، هــــــــــــــــــــــیچ حس خاصی نسبت به آدم واقعی توی این عکسها نداشتم. شاید بخاطر کج سلیقه گی ام بود که هیچوقت و هیچوت و هیچوقت  نمایش هایی چون روحوضی و سیاه بازی و این سبک و سیاق برام جالب ، یا حتی قابل تحمل نبود. و بنابراین هیچ شناخت و خاطره ای هم نداشتم که نوستالژی خاصی رو برام زنده کنه.   باور نمی کردم همون مدت کوتاه که بین اونهمه سیاه قرار گرفتم  ، انقدر تحت تاثیرم قرار داده باشه که برای تک تک اونها شخصیت قائل بشم و باهاشون همراه بشم تا حدی که  دلم بخواد با هر کدومشون به گذشته برگردم و قصه هاشون رو  دوباره بخونیم و برای اونهایی هم که قصه ی ندارند ، از نگاهشون قصه بسازیم.....

 

 

 

_ پی نوشت : دلم نمی خواد کسی فکر کنه چون عکاس این عکسهایی که گفتم دوست همیشگی اینجا    "رضا موسوی"   هستند ، اینها رو نوشتم . چون  حالا و بعداز امشب(!)  دیگه شک ندارم و مطمئنم نه ایشون و نه عکسهاشون هیچ نیازی به تعریف یکی مثل من  که شاید هیچی هم از تکنیک های هنر نمی دونه ،  ندارند و بدون توضیحات من هم همچنان کادرهاشون درخشش خاص خودش رو داره. شاید گاهی از عکسها خیلی تعریف کردم اما به قول خودشون روزهایی هم بوده که سر خیلی از عکسهاشون با هم کلی اختلاف سلیقه داشتیم و طبیعتا کلی هم بحث که چرا اون عکس از نظر من عکس خوبی نبوده.....   اما لازم دونستم به عنوان یک بازدید کننده از این نمایشگاه فارغ از نام عکاس ؛  درپی مصاحبه شخص عکاس در کنفرانس مطبوعاتی این نمایشگاه که فرموده بودند ؛ در این نمایشگاه منتظر عکس های خاص و آنچنانی تئاتری نباشید چون غالبا پرتره هستند!  این مطلب رو اضافه کنم که  این نمایشگاه نه تنها از عکسهای تئاتریشون چیزی کم نداره چه بسا  اضافه بر اون یه عالمه  حس خوب هم وجود داره . حس های خوبی که ناشی از ملموس بودن فضا و درک درست لحظه  و ثبت  به موقع کوچکترین احساس چهره یک آدمه. دقیقا همون "آن"  به معنای واقعی کلمه. که همین باعث می شه هر کدوم از قاب ها  ، نشان دهنده یک آدم متفاوت با پیچیدگی های شخصیتی خاص خود اون آدم باشه. اضافه کنید به همه اینها  کادرهای درخشان و همیشگی خاص رضا موسوی رو در فضای حسی به شدت عجیب و درگیر کننده......    

( ضمن اینکه معتقدم حتـــــــــــــــی یک لحظه از اون  برق شوق ، امیدی و شادی که توی چشمهای خسته آقای سعدی افشار  می درخشید و رگهای ناتوانش رو گرم کرده بود ، برای یک عمر درخشش صاحب این ایده کافیست... )   جناب موسوی  نمی گم خسته نباشید ؛ چون می دونم هر لحظه ای که چشمتون به سرزندگی و شادی دوباره ای که برای پیر سیاه تاریخ  نمایش چندین ساله امون ساختید بیفته ، کافیه برای زدودن خستگی تمـــــــــــام لحظات پرتلاش اینروزها...  

- پی نوشت : امشب که به (+) فتوبلاگ آقای موسوی  سر می زدم ، یه نکته خیلی برام جالب بود.  یکی از بازدید کننده های پست مربوط به نمایشگاهشون ، ناخوداگاه بیاد اون پستی افتاده بودند که ایشون بعد از عکاسی از  نمایش قولنج ارسال کرده بودند. یعنی (+) این پست!!!!!!!!!!  درست همون حسی که امشب ، لحظه دیدن اولین عکس ایشون برای من هم تداعی شد!    جلوی هر عکسی که می ایستادم  ، حالا دیگه خیلی خوب می فهمیدم چرا اونشب - موقع تماشای نمایش قولنج - دوربین حتی یک لحظه هم از جلوی چشمشون پایین نیومد.....     

 - پی نوشت : نمایشگاه عکس "درپس نقاب"   ( سعدی افشار به روایت رضا موسوی ) - زمان ۱۶ تا ۲۳ آبان ۱۳۸۸ از ساعت ۱۰ الی ۲۱ - محل برگزاری : خیابان طالقانی ، بعد از ایرانشهر ، خیابان موسوی شمالی ، خانه هنرمندان ، نگارخانه استاد انتظامی ، تلفن روابط عمومی :  ۸۸۷۸۳۱۷۶

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 19 آبان1388 و ساعت 3:5 AM |

بزرگداشت سعدي افشار 23 آبان ماه در قالب نمایشگاه "عکس در پس نقاب – سعدی افشار به روایت رضا موسوی" در خانه هنرمندان برگزار مي‌شود.

نمايشگاه عكسي از تاريخ 16 آبان ماه تا 23 آبان در خانه هنرمندان برگزار مي‌شود كه محتواي اين نمايشگاه عكس‌هايي است كه رضا موسوي از نمايش قلنج آخرين كار سعدي افشار گرفته است كه در پايان روز 23 عكس‌هاي اين نمايشگاه به صورت همت عالي به فروش مي‌رسد. همچنين در روز 23 و روز پاياني اين نمايشگاه قرار است با حضور هنرمندان تئاتر و سينما مراسم بزرگداشتي در تالار بتهوون خانه هنرمندان براي سعدي افشار برگزار شود كه اين مراسم به همت مجله سينما تئاتر، سازمان رفاه و خدمات اجتماعي، خانه هنرمندان، خانه تبليغاتي طرح نو نگار و موسسه ترانه شرقي برگزار مي‌شود.

 

رضا موسوي كه قرار است نمايشگاه عكس‌هاي او از سعدي افشار از تاريخ 16 تا 23 آبان برپا شود در خصوص دلايل برگزاري اين نمايشگاه گفت: به دليل اينكه خيلي به اين مسائل در كشور ما توجه نمي‌شود شايد برگزاري چنين مراسمي عجيب باشد اما زماني كه براي اولين بار نمايش قلنج را ديدم حس عجيبي در من به وجود آمد و ياد دوران بچگي خودم افتادم كه چقدر از صداي سعدي افشار خاطرات دارم و به همين دليل تصميم گرفتم عكاسي از او را چند شب ديگر ادامه دهم و در فرصتي مناسب يك نمايشگاه عكس از آخرين اجراي سعدي افشار برگزار كنم و اگر از آن عوايدي حاصل شود آن را به اين هنرمند كه در شرايط نامناسبي به سر مي‌برد تقديم كنم.

وي توضيح داد: نبايد در اين نمايشگاه خيلي انتظار ديدن عكس‌هاي تئاتري را داشت و فقط عكس‌هاي سعدي افشار است از آخرين اجرايش چرا كه من فقط به خود او فكر مي‌كردم. موسوي خاطر نشان كرد: دوستان ديگري نيز تمايل به همكاري در اين كار را داشتند از جمله فردين خلعتبري كه با نظر او يك موسيقي متن در حال آماده‌سازي است كه در ايام برگزاري نمايشگاه پخش خواهد شد و حميد پورآذري نيز قرار است يك پرفورمنس در اين نمايشگاه اجرا كند.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 1:57 PM |

همیشه اعتقاد داشتم عکس ، آنهم یک عکس خــــــــــوب  ؛ توانایی آن را دارد که به اندازه چندین و چند صفحه مطلب  حرف داشته باشد. آنقدر که گاهی حتی نیازی به سر هم کردن واژه ها نباشد و خود گویا....  شاهد این ادعا تصاویری هستند که  در لحظاتی ( نه چندان کم ) ضمیمه مطالب این وبلاگ بوده اند.  وچه بسا حتی مطالبم ضمیمه آنها !   بودند عکسهایی که از سر ناچاری و ترسیم فضا برای خوانندگان ، مهمان اینجا بودند .  بودند عکسهایی که به حکم خبر ،  پستها را رنگین می کردند. امـــــــــا در میان این بودن ها ؛ بودند تصاویر درخشانی که به حکم درخشندگی ، ظرافت ، ثبت هنرمندانه و دقیقشان و صد البته توانایی،  ذوق و خلاقیت عکاسانشان به پست ها اعتبار بخشیدند.  در این میان ، بوی باران به ضمیمه مطالب تئاتری اش اگــــــــــــــــــر اعتبارو جذابیتی دارد ، این رنگ و بو را مرهون کادرهای طلایی و راهنمایی های بجا و مفید یکی از دوستان عکاس اش  می داند. مدتها بود به این فکر می کردم که شاید به ظاهراین وبلاگ یک نویسنده داشت اما تعداد دفعاتی که از هنر آقای موسوی بهره برد هم کم نبود و شاید از شمار خارج. قطعا متن مصاحبه سایت عکاسی با ایشون برای تمام بازدیدکنندگان تئاتری اینجا جذاب خواهد بود...  باشد که همیشه همینطور پر قدرت و سربلند در کنار ما و تئاتر ما باشند....


مصاحبه: گیتا جاودانی
رضا موسوی: تیتر کارم؛ علاقمندی به تئاتر است

رضا موسوی خود را چنین معرفی می‌کند:
«کارشناس مرمت ابنیه تاریخی هستم و کار حرفه‌ای‌ام در میراث فرهنگی در بخش مرمت است. سال 70 وارد دانشگاه شدم و سال 74 فارغ التحصیل. در دوره دانشجویی، چند واحد درس عکاسی داشتیم که اکبر عالمی  تدریس می‌کرد و این آغاز کار من در عکاسی بود. علاقمندی‌ام به این کار آنقدر زیاد شد که در خانه، تاریکخانه عکاسی راه انداختم و خودم همه کار ظهور و چاپ عکس را انجام می‌دادم.» رضا موسوی هم اینک یک عکاس تئاتر است. او درباره ورودش به این عرصه می‌گوید:
«سال 74 به دعوت یکی از دوستانم که بازیگر تئاتر بود، به همکاری با محمد یعقوبی دعوت شدم که گروه تئاتر امروز را تشکیل داده و همه تقریبا تازه کار بودند. محل تمرین هم زیر زمین خانه آقای بهرام، پدر پانته‌آ بهرام بود. در آن زمان تنها لینک من به دنیای تئاتر همین گروه بود. هزینه عکاسی در آن دوره بالا بود. فیلم حساسیت 400 می‌خواست و برای ظهور و چاپ هزینه زیادی صرف می‌شد. به همین علت مدتی فعالیت در در این رشته را کنار گذاشتم تا سال 83 که دوباره به عکاسی تئاتر برگشتم و کم کم وارد موضوع شدم و ارتباطم قوی‌تر شد.»
گفت‌وگوی ما با رضا موسوی درباره تئاتر و حواشی آن است.

880804_2.jpg 

جذابیت عکاسی تئاتر برای شما چه بود؟
راستش اوایل به این موضوع فکر نمی‌کردم. ولی واقعیت این است که کل فضا در تئاتر جذاب است. شما در یک محیط آرام عکاسی می‌کنید و اگر راه و روش این کار را بدانید، آرامش این فضا و خودتان حفظ می‌شود. ولی در نهایت اگر به خود هنر تئاتر علاقمند نشوید، در این کار دوام نمی‌آورید. در مورد من این اتفاق رخ داده است. در حال حاضر گاهی کارها را می‌بینم  بدون اینکه از آنها عکاسی کنم، فقط برای اینکه آنها را دیده باشم. در واقع تیتر کارم علاقمندی به تئاتر است نه عکاسی تئاتر. البته این نوع عکاسی ویژگی‌هایی خاص خود را نیز دارد که به عنوان راحتی کار از آن یاد می‌شود. مثلا دردسر آن کمتر است و نهایتا یکی دو ساعته یک پروژه تمام می‌شود. برای افرادی مثل من هم که عکاسی پرتره و آتلیه‌ای را دوست دارم، تمام ویژگی‌های این نوع عکاسی را از جمله گریم و نورپردازی یکجا فراهم می‌کند.

عکاس تئاتر در تمرین‌ها هم حاضر می‌شود؟

معمولا حضور در تمرین لازم نیست. چرا که گروه به جز دو تمرین آخر، در یک فضای مجازی بدون دکور و لباس و نور تمرین می‌کنند و بیشتر کار آنها ذهنی است. بنابراین حضور در تمرین‌ها برای یک عکاس آزاد (که با گروه نمایشی کار نمی‌کند)، ضرورتی ندارد. اما درست این است که عکاس یک بار بدون دوربین کار را ببیند و بعد فکر کند در چه زاویه‌ای می‌تواند عکس خوب بگیرد. یعنی عکاسی بدون دوربین. معمولا یک عکاس حرفه‌ای تئاتر لحظه‌های ناب را در ذهنش دخیره می‌کند تا وقتی که با دوربین وارد شد، بداند چه کاری می‌خواهد بکند. اما عکاس گروه، به طور متوسط پنج تا هفت بار سر یک کار می‌رود که معمولا سه چهار جلسه از تمرین و دو سه جلسه از اجرای عمومی است.

880804_4.jpg
تئاتر هفت خوان رستم

گاهی در یک اجرا، با تعداد زیادی عکاس رو به رو می‌شویم که تمرکز تماشاگر را به هم می‌ریزند، رفت و آمد می‌کنند، سر و صدای شاتر دوربین شان به گوش می‌رسد، عکس‌هایشان را چک می‌کنند و گاهی شخصا شاهد بوده‌ام که فلاش می‌زنند.
کسی که در تئاتر با فلاش عکس بگیرد اصلا به نظر من عکاس نیست چرا که تئاتر نورپردازی شده و این کار تمام نورصحنه را از بین می‌برد و عکسی تخت به وجود می‌آورد. اما در مورد تغییر جا، باید بگویم هر کدام از سالن‌های تئاتر، استاندارد خاصی دارند. در تالار وحدت ردیف یک، جای مناسبی نیست و سر دوربین رو به آسمان می‌رود. غالبا عکاس‌ها ردیف چهارم می‌نشینند. بعضی‌ها دوست دارند از طبقه دوم عکاسی کنند که کف صحنه دیده شود. اما معمولا تغییر جا نمی‌دهند. همانطور که گفتم، بهترین کار این است که عکاس  قبل از اینکه کار با دوربینش را آغاز کند، جای مناسب خود را انتخاب کند. البته گاهی بالاجبار عکاس جا به جا می‌شود، اما در نمایشی که مخاطبش کم باشد و جای خالی وجود داشته باشد. در نمایش‌های پر مخاطب که سالن جا ندارد، چه بخواهی و چه نخواهی نمی‌توانی تکان بخوری. مساله ما در حال حاضر این است که عکاسانی که مجوز دارند، به طور رسمی جایی برای نشستن ندارند و اگر سالن پر باشد باید بروند گوشه‌ای بایستند که در اینگونه موقعیت‌ها، معمولا نمی‌توان عکسی گرفت که نگاه کارگردان در آن منعکس باشد.

عکس تئاتر چطور تعریف می‌شود؟ عکسی که نگاه کارگردان تئاتر را باز گو کند یا نگاه عکاس را؟
تئاتری‌ها می‌گویند عکس خوب، عکسی است که بیننده احساس کند عکس نمایش است و با فلسفه کار ارتباط دارد. اما شما، به عنوان عکاس، می‌توانید نگاه شخصی و ترکیب‌بندی خاصی داشته باشید که به امضای ویژه شما تبدیل شود. البته گرفتن چنین عکسی که هم مربوط به نمایش باشد و نگاه کارگردان و فلسفه موضوع را در بر داشته باشد و هم نگاه عکاس را، خیلی سخت است و صادقانه بگویم، در سه ماه گذشته، شخصا شاید سه عکس، با این تعاریف گرفته باشم. عکاسی تئاتر مجموعه‌ای است از عکاسی خبری، هنری و آتلیه‌ای. نور صحنه مدام عوض می‌شود و به همین جهت عکاسی خودکار در آن اصلا مفهوم ندارد و نورسنجی دوربین، بخشی از صحنه را از بین می‌برد. شما باید کاملا حرفه‌ای و مسلط عکاسی کنید و با شاتر و دیافراگم تنظیم‌ها را تغییر بدهید. نکته‌ای که عکاسی تئاتر را پیچیده کرده و آن را از عکاسی سینما متفاوت می‌کند این است که در سینما نگاه بسته است. کارگردان سینما کادری را می‌بندد که خودش می‌خواهد و شما به عنوان عکاس اگر بخواهید آن را ذره‌ای تغییر دهید، ابزار پشت صحنه مثلا بوم صدابرداری وسط کادر می‌آید. اما در تئاتر صحنه باز است. شما می‌توانید به هر گوشه‌اش سر بزنید و آن را تله یا واید کنید و اینها همه در اختیار عکاس است.

شرایط عکاسی تئاتر به گونه‌ای هست که بتوان در آن به صورت حرفه‌ای فعالیت کرد؟

نه – کار حرفه‌ای نمی‌توان کرد. کلا در تئاتر خیلی هزینه نمی‌شود که بخواهیم راجع به عکاسی‌اش صحبت کنیم. عکاسی حرفه‌ای تئاتر یک زندگی بخور و نمیر را فراهم می‌کند که توجیه اقتصادی ندارد. اگر خیلی هم معروف باشی، باز با این مشکل رو به رو هستی که بیشتر کارگردان‌های تئاتر برای عکس اهمیت قایل نیستند و چون نگاه درستی ندارند، هزینه نمی‌کنند. البته این اوضاع کمی در حال دگرگونی است. از این پس طبق آیین‌نامه جدید، تمام اعضای یک گروه نمایشی، از جمله عکاس، مستقیما با مرکز هنرهای نمایشی قرارداد می‌بندند و دستمزد خود را از مرکز می‌گیرند. تا پیش از این بودجه یک نمایش در اختیار کارگردان بود و بنابراین تا آنجا که می‌توانستند از کنارش می‌زدند. الان به هر هنرمند، کارتی به نام کارت تماشا داده‌اند و هر وقت کار کنند، مرکز دستمزدشان را به حسابشان واریز می‌کند. با این حال باز هم امکان کار حرفه‌ای در این حوزه وجود ندارد چون بر طبق اساسنامه فقط برای دو کار دستمزد واقعی پرداخت می‌شود و از کار سوم به بعد  کف دستمزد به فرد تعلق می‌گیرد. در مورد بازیگران هم همینطور است. این تمهیدی است تا فعالیت در این حوزه رانت کسی نشود و قابل توجیه است اما به هر حال امکان کار حرفه‌ای را برای یک عکاس تئاتر از بین می‌برد.

880804_5.jpg
تئاتر مرثیه‌ای برای یک سبک وزن


چه مشکلاتی شما را آزار می‌دهد؟
غیر از مساله اقتصادی که صادقانه باید گفت تمام ایده‌ها و انگیزه‌ها را از بین می‌برد، دو موضوع بسیار جدی دیگر وجود دارد.
اول اختلاف نظر و درگیری با مرکز هنرهای نمایشی و سالن‌ها و عوامل تئاتر است. جای استقرار عکاسان مشکل بزرگی است. آنها جایی مشخص برای نشستن در سالن تئاتر ندارند. تازه ما کارت گرفته‌ایم تا بتوانیم وارد سالن بشویم، قبلا که این هم نبود. نکته دیگر حضور عکاسان آماتور و غیر حرفه‌ای است که با رابطه عکاسی می‌کنند و هیچ کدام از اصول را رعایت نمی‌کنند. همانطور که شما هم تجربه کرده‌اید، متاسفانه می‌بینیم  حتی بیپ دوربین و مانیتورشان را خاموش نکرده‌اند، تئاتر را نمی‌شناسند و آنقدر عکس می‌گیرند تا بالاخره یکی از بین آنها در بیاید. گاهی اگر عکس‌هایشان را به هم بچسبانید، یک فیلم از آن در می‌آید...

پس شما هم با این مشکل رو به رو شده‌اید.

بله- چالش بزرگ ما در انجمن تئاتر این است که یک نمایش را چه کسانی باید عکاسی کنند. در تئاتر حرفه‌ای باید افرادی مشخصی اجازه عکاسی داشته باشند. اما الان متاسفانه روال مشخصی وجود ندارد و بعضی بر اساس روابط می‌توانند سر صحنه حاضر شوند. یک تجربه شخصی را برایتان می‌گویم که چند وقت پیش در یک نمایشی، یک خانم عکاس آمد و درست نشست وسط صحنه و شروع کرد به عکاسی. در تمام عکس‌های من سر این خانم هم هست. بعد از پایان کار ازش پرسیدم شما از کجا آمده‌اید؟ گفت من برای خودم عکس می‌گیرم و از جای خاصی نیامده‌ام. گفتم از کی اجازه گرفته‌اید که بیائید و وسط این کار حرفه‌ای و اینجور مزاحمت ایجاد کنید؟ بالاخره معلوم شد سفارشی آمده است. این موضوع ظرف چند ماه گذشته بیشتر هم شده. من با اضافه شدن افراد جدید مخالف نیستم اما به نظر من رویه‌ای دارد. باید افراد تازه کار از تئاترهای دانشجویی و خیابانی شروع کنند و پله پله بالا بیایند تا رسیدن به صحنه تئاتر شهر و تالار وحدت برایشان اهمیت و جذابیت داشته باشد و آخرین مرحله پیشرفت کارشان باشد.

انجمن عکاسان تئاتر برای ساماندهی این وضعیت کاری نکرده است؟

انجمن می‌گوید ما نهاد خصوصی هستیم و نمی‌توانیم به مرکز هنرهای نمایشی فشار بیاوریم یا افراد را ممیزی کنیم. این کار را باید خود مرکز انجام دهد. خواسته ما این است که ما را به رسمیت بشناسند. عکاسان باید ساماندهی داشته باشند.

چه گام‌هایی می‌توان برداشت تا این رشته پیشرفت کند؟

اولین چیزی که نیاز داریم تغییر در نگاه متولیان موضوع است. مثل مدیران تئاتر و کارگردانان که باید اهمیت عکاسی تئاتر را بفهمند. در واقع هیچ چیز جز یک عکس خوب از تئاتر باقی نمی‌ماند حتی اگر از آن اثر فیلم بگیرند. چون دوربین کاشته می‌شود و از یک زاویه، فیلمبرداری می‌شود، تنها به درد یادگاری می‌خورد. اما وقتی شما عکسی هنری و ماندگار می‌گیرید، سال‌ها بعد از پایان نمایش می‌ماند. در واقع یک عکس خوب می‌تواند یک تئاتر را مانا کند.

چرا کتاب عکس تئاتر چاپ نمی‌شود؟
برای کی؟ آنقدر مخاطبش کم است که عملا توجیه اقتصادی ندارد. فعلا در مملکت ما کتاب عکس طبیعت و معماری خوب فروش می‌رود.البته این بدان معنی نیست که نباید چاپ بشود و ما هم دنبالش هستیم. باید مرکز که متولی تئاتر است قدم در این راه بگذارد که نمی‌گذارد. جای خالی نمایشگاه عکس تئاتر هم وجود دارد. اما متاسفانه مرکز تنها به فکر اجرای نمایش است.

فعالیت‌های انجمن عکاسان تئاتر چقدر راهگشا بوده؟
هیات مدیره این انجمن آدم‌های بی‌مدعا و دلسوزی هستند و کلی وقت می‌گذارند اما دست و بالشان بسته است و بچه‌هایی که عضو انجمن‌اند، کمی بی‌انگیزه و غیرفعال‌اند. ما اغلب در جلسات‌مان ده پانزده تا غایب داریم. به دلیل همین مشکلات انجمن نتوانسته جایگاه خود را پیدا کند و هنوز ضعیف است. با این حال برنامه‌هایی داریم از جمله اینکه هر کدام از ما عکاسان عضو انجمن تعدادی عکس به تئاتر شهر بدهیم و درآمدش در صندوقی ذخیره شود و صرف کارهای فرهنگی مثلا برگزاری نمایشگاه شود. ما امیدواریم و احتمالا آینده بهتر از حال خواهد بود.

می‌دانید که قرار است انجمن عکاسان ایران تشکیل شود. آیا شما در انجمن عکاسان تئاتر درباره این موضوع بحث و تبادل نظر کرده‌اید؟
بله – چند ماه پیش آقای سیامک زمردی مطلق، دبیر انجمن، به جلسه‌ای با اعضای هیات موسس انجمن عکاسان ایران دعوت شده بودند. ایشان اطلاعاتی آورده و با ما صحبت کردند. متعاقب آن فراخوان آمد و فرم‌های عضویت برای ما ایمیل شد.

عضو انجمن می‌شوید؟

بله- به نظر من هر چیزی که به داشتن تشکیلات کمک کند، خوب است. ما بیشترین ضربه را از نداشتن فضای گفت و گو می‌خوریم. فکر می‌کنم مجموعه‌ای که دارد شکل می‌گیرد می‌تواند این جای خالی را پر کند و نتیجه‌اش برای همه مثبت خواهد بود.

چه انتظاری از این انجمن دارید؟

دو سه موضوع در جامعه عکاسی وجود دارد که خیلی اضطراری است. مثلا ارتقا سطح علمی فرهنگی عکاسان. شما عکس‌های بسیاری می‌بینید که فاقد محتوا است چرا که عکاسان خود را درگیر فلسفه کارشان نمی‌کنند و بی مطالعه‌اند. این یکی از کارهایی است که انجمن باید در دراز مدت به آن بپردازد. کار امروز و فردای انجمن به عقیده من بحث کپی رایت است. حقوق معنوی عکاس به راحتی از بین می‌رود و هیچ کس پاسخگو نیست. من امیدوارم که انجمن عکاسان ایران به قدرتی دست پیدا کند که اگر یک روز کارشان پیش نرفت، در زمینه عکاسی اعلام اعتصاب کنند. همین کاری که در انجمن‌های کوچکتر هم انجام می شود و معمولا نتیجه می‌دهد.

سایت شخصی رضا موسوی

فتوبلاگ رضا موسوی در سایت عکاسی


- پی نوشت : وقتی این مصاحبه رو می خوندم یاد روز اول آشناییم با ایشون افتادم  که بواسطه استفاده بدون نام و نشون از عکس هاشون ، دلگیر بودند. حق هم داشتند....   وچه مهربانانه بعد از آن عکسهاشون رو در اختیار بوی بارون قرار دادند... یاد روزهایی که از بابت پیدا کردن عکسهای خوب نگرانی نبود چون بخش (+) گالری عکسهای تئاتر وب سایتشون  پر از عکسهای خوب و آلبوم های بیادماندنی از نمایش ها بود که بیکباره از ادامه آن منصرف شدند.......   یاد روزهایی افتادم که نا امید از پیدا کردن عکسی خوب از اجرایی بیاد ماندنی ، پستی بدون عکس ارسال می کردم  و درست فردای آن روز پست ارسال شده با عکسی ناب ادیت می شد.... یاد روزهایی که به شدت قاب تصویر نمایشی مجذوبم می کرد و متوسل به ایشون می شدم که آقای موسوی عکس ازفلان نمایش... از فلان زاویه لطفا....  یاد نمایش هایی که گریم سنگین و کار شده ای داشتند، بالافاصله : آقای موسوی اگر امکان داره گریم آغا محمد خان قاجار ( تازه اونم از اتاق گریم ) و چــــــــــــــــــــه زود لطفشان شامل حال اینجا می شد... یاد تعداد دفعاتی که پیغام  "لطفا ایمیلتون رو چک کنید" به دستم رسیده بود. و همین پیغام کوتاه یعنی عکسی داغ که شاید هنوز کسی آن را ندیده برای بوی بارون ارسال شده....  دیدن سطر سطر مصاحبه تان باز هم بهانه ای شد برای قدردانی از این چند ماه حضور پررنگتان در این وبلاگ.  همواره ممنونم آقای موسوی برای اینهمه لطف بیکران و هنر بی دریغتان.....

.عکس از رضا موسوی

عکس از رضا موسوی

عکس بالا اولین عکس از عکسهای ایشون بود که دیدم. هنوز هم بیشتر از همه عکسها دوستش دارم....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 5 آبان1388 و ساعت 1:54 AM |

 

نمایش خشکسالی و دروغ ( عکس از رضا موسوی ) 

من عقیده دارم عکسها انرژی خاص خودشون رو دارند ، گاهی صرفا یک عکس هستند و نه  بیشتر . گاهی انـــــــقدر پر از حرف هستند که دیدنشون درست به اندازه دیدن یک نمایش جذاب پر از لذت و حس ناب و دوست داشتنیست.   شاید این دید من ناشی از این باشه که  به طرز عجیبی حتی برای یک فریم عکس هم ارزش و اعتبار خاصی قائلم  و دنبال کلمه به کلمه اش می گردم تا باهاش ارتباط برقرار کنم ، اما خوب به هر حال چه خوب ، چه بد.... این عقیده منه!  چند روز پیش به تصویری از نمایش "خشکسالی و دروغ"  برخوردم که بینهایت برام لذتبخش بود ، اول فکر کردم چون نمایش رو دیدم  تمام حس و بافت این تصویر برام ملموسه ؛ اما به جرات بگم n بار به تماشای اون نشستم . هرباربیشتر از پیش دوستش داشتم. تمام حس عکس توی کادربندی با شکوه ( فشار و سنگینی سیاهی بالای کادر ) و انتخاب لحظه ثبت عکس ( درست لحظه ای که چین و شکن روی بالش بوجود آمده بود – که موقع تماشای بار دوم نمایش بعد از دیدن عکس با دقت دیدم شاید چند ثانیه هم نبود- )  و خمودگی سوژه فریاد می زد.  دلم خواست شکوه این کادر زیبا رو توی این کلبه بارونی هم حس کنم.

 

- پی نوشت : هنوز هم مطمئنم ، نمای این عکس اگر حتی مقدار کمی هم بازتر بود ، هرگز چنین عظمتی نداشت.

- پی نوشت : تصویر از (+) فتوبلاگ آقای موسوی

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 27 شهریور1388 و ساعت 11:17 PM |

 

گاهی وقتها یک لحظه ، یک تصویر هر چـــــند کوتاه  برات یه جور دیگه است. حسی رو برات زنده می کنه که  شاید برای هیچکس ، هیچ جا ، هیچ وقت دیگه این حس تداعی نشه.  دوست داری برای همیشه ثبتش کنی. شاید وقتی یه آدم دیگه اون قاب رو ببینه  هـــــــــــیچ حسی نداشته باشه و بسادگی از کنارش بگذره. اما برای تو ، اون تصویر یک قاب ساده نیست.

اولین بار که نمایش بوبوک رو دیدم ، حدود یکسال پیش، این کادر از این نمایش ته دلم رو خالی کرد.دلم لرزید و یک حس خیلی خیلی خیلی خاص داشتم. شاید بخاطر خیلی چیزها و خیلی ....  تــــــــــــا دیروز.  آقای رضا موسوی زحمت این کادر درخشان رو کشیدند. شاید قسمت این بود که باز هم سپاسگذار ایشون باشم برای حضور مهربانانه  و لطفهای بی دریغ همیشگی، خصوصا این لطف فراموش نشدنی.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 8:36 PM |

نمایش بوبوک ( عکس از رضا معطریان!)

عکس از رضا موسوی

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 7 شهریور1388 و ساعت 12:36 PM |

گاهی اوقات یک رویا ، در زمانی خاص تمـــــــــــــام آن چیزی است که می خواهی. در این روزها که گذشت لحظه لحظه اش در رویایی مه آلود قدم بر می داشتم...   رویایی که نسخه خودم برای اینروزهای خاکستری و بی رمق خودم بود.   رویایی که قرار بود کمک کنه باشم ، بمونم ، بجنگم.... شاید هم بخندم!  گم شدن توی جنگل مه آلود رویا  تمنای چند وقته ام بود که قطره های ریز شبنم  محققش کردند.....  حاصل این مه نوردی یه دنیا انرژی بود که از تک تک لحظه های سختش گرفتم. از تموم اون لحظه هایی که پاهام از زور خستگی 7 ساعت پیاده روی توی جنگل پر از گل و مسیر سخت کوه یاری رفتن نمی کرد ، لحظه هایی که جز مه چیزی نمی دیدم ، لحظه هایی که شبها می شد آسمون رو با تمـــــــــام ستاره هاش تماشا کرد ، لحظه هایی که  فکر می کردی حتی اگه سکوت رو بشکنی  تمام قوانین بکر اینجا در هم می شکنه ،  لحظه هایی که خندیدم و خندیدیم ، لحظه هایی که حالا شده یک خاطره....  اما گمان نکنم شیرینی لحظه های واقعی و نرمی که روی ابرها راه می رفتم تا یاد و یادمان باقیست ، از خاطرم برود.... لحظه هایی پراز حس بارون.  

- پی نوشت: عکسهای بالا سفرنامه ای از غرق شدن در رویاست. دوستشون دارم ، دوستشون دارم ، دوستشون دارم . چون با نگاه کردن به هـــــــــر کدومشون ، درست لحظه ای پیش چشمم زنده می شه که کادر می بستم برای ثبت این رویای مه آلود...

- پی نوشت: به نظرم هیچ  توصیفی به اندازه تصویر آخر انقدر دقیق بیان کننده بکر بودن اونجا نیست.... 

_ پی نوشت : دریاچه نئور در 48 کیلومتری جنوب شرقی اردبیل بطرف شهر خلخال در ارتفاع 2500 متری و در طول جغرافیائی 3/84 و در عرض 0/38 در یکی از دره های کوهسـتانی باغیرو از سطح دریا قرار گرفته است. وسعت دریاچه بیش از 220 هکتار و مشتمل بر دو دریاچه کوچک (40 هکتار) و بزرگ (180 هکتار) است که در فصل پر آب (بهار)، به هم می پیوندند و دریاچه ای واحد را به وجود می آورند. بیش ترین عمق دریاچه 5/5 متر و میانگین ژرفای آن سه متر است. وسعت حوضه آبریز دریاچه نئور 45 کیلومتر مربع بوده و ازمراتع ییلاقی عشایر فندوقلو می باشد. نئور از دریاچه های آب شـیرین بوده و آب آن از چشمه های متعدد کف دریاچه و اطراف آن و همچنین از نزولات آسمانی تامین می گردد.  راههای دسترسی به دریاچه : 1- هشت پر (طالش)، ریگ، کیش دیبی، شیله، مریان، قلعه جوق، حفظ آباد و عباس آباد.  2- خلخال، گیوی، فاراب، قره قشلاق، کزور، خلفلو، هل آباد، حفظ آباد و عباس آباد. 3- اردبیل، هیر، شبلو و عباس آباد.   ماهی های دریاچه : دریاچه نئور محل پرورش ماهی قزل آلای منحصر بفردی است. دریاچه برای پرورش نوعی ماهی قزل آلا بنام «قزل آلای رنگین کمان» مناسب می باشد که ماهی این دریاچه از زمره بهترین و لذیذترین ماهیان دنیا می باشد كه این ماهیان خود از سخت پوستی بنام گاماروس كه در بستر دریاچه زندگی می‌كنند تغذیه كرده و به سرعت رشد می‌كنند

- پی نوشت : رشته کوه باغرو (تالش) ؛  باغرو طولاني ترين رشته کوه در استان اردبيل مي باشد. اين رشته امتداد سلسله جبال البرز است که از خراسان تا قفقاز کشيده شده است. رشته کوه باغرو در موازات کناره درياي خزر سرتاسر شرق استان را فرا گرفته و خط الرأس آن حوزه خزري را از استان اردبيل جدا ميکند. اين رشته کوه از منتهي اليه شرقي کوههاي صلوات (برزند) آغاز و در سرتاسر حدود شرقي استان با افزايش تدريجي ارتفاع به طرف جنوب کشيده شده است و در خارج حدود استان، سرانجام به رشته کوه البرز مي پيوندد. رشته کوه باغرو در قسمتهاي مختلف خود به نامهاي پشته سارا، تالش، پلنگا نيز ناميده مي شود. رشته پلنگا در حوالي درياچه نئور از رشته اصلي منشعب و در سراسر شهرستان خلخال کشيده شده است. بلندترين نقطه اين شاخه فرعي قله 3322 متري آق داغ و کوههاي پلنگا (2886 متر)، سهدي (2715 متر) و ازنو (2412 متر)، از ديگر قلل آن مي باشند. از مهمترين قلل رشته تالش (باغرو) به ترتيب از شمال به جنوب عبارتند از: ارگنه (3197 متر)، عجم داغ (3009 متر)، شيراگلي داغ (2870 متر)، علمچار (2786 متر) شاه معلم (3050 متر)از منحني ميزان 2500 متر به بالا نواحي ييلاقي اين رشته شروع مي شود. باستثناء ييلاقات غازان دلن، باغداگل و اورتا چاي در محدوده درياچه نئور که به عشاير کوچ نشين شاهسون تعلق دارد بقيه ييلاقات آن را دامداران محلي تعليف مي نمايند.  بهترين نواحي ييلاقي اين رشته که از نظر گردشگري حائز اهميت است. ييلاقات آق چاي در محور بين شهري اردبيل – آستارا، حوزه آبخيز درياچه نئور و ييلاقات اردبيل در محور بين شهري خلخال – اسالم ميباشد.در نواحي ييلاقي آق چاي و اندبيل سيماي کوهستاني – جنگلي و در ناحيه نئور تلفيق مورفولوژي کوهستاني – مرتعي با چشم انداز آبي درياچه موقعيت گردشگري کم نظير به اين مناطق بخشيده است.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 26 مرداد1388 و ساعت 1:34 AM |

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 25 مرداد1388 و ساعت 3:55 PM |

عکس از رضا موسوی

ای ماه ببین كه شب چه زیباست
یار آمده، یار آمده اینجاست
هنگامه‌ی عریانی دنیاست
هنگام ترنم و تماشاست

یك شاخه گل سرخ
یك جام شراب
یك آینه تن یار
ای ماه بتاب

یك پچ پچ آواز
یك شعر نیاز
یك زمزمه خواهش
یك وسوسه باز

ای ماه ببین كه شب چه زیباست
یار آمده، یار آمده اینجاست
هنگامه‌ی عریانی دنیاست
هنگام ترنم و تماشاست

ای ماه بتاب امشب، ای ماه بتاب
تا پیكر دلدار و تا بستر عشق
فانوس بزرگ دلبرانه، ای ماه
از اول شب بتاب تا آخر عشق

ای ماه ببین كه شب چه زیباست
امشب همه‌ی جهان همین جاست

 

 

- پی نوشت : یکی از معدود لحظه هایی که دوربین همراهم نبود، کافی بود برای حسرت از دست دادن اون قاب بیادموندنی از یک زاویه استثنایی... هلال نقره ای ماه درســــــــــت بالای برج میلاد... برای اینکه دلم نسوزه اکتفا می کنم به عکس بالا که خیلی خیلی دوستش دارم باز هم به هزار و یک دلیل...   

_ پی نوشت: حیف که قراره دیگه فضای نوشته های اینجا شخصی نشه... وگر نه من بودم و یه عالمه حرف از  یغما... حسین پناهی... فرهاد... ماه و مهتاب... وسرآخر قشنگ روزگار من.....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 5 مرداد1388 و ساعت 1:49 AM |

دریا همیشه منتظرعاشقانه هاست..... 

وقتی درخت  در راستای معنی و میلاد

بر شانه های لخت ، پیراهن بهاری دوخت

با اشتیاق

رفتم به مهمانی آئینه

اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ

- پاییز را دوباره تماشا کرد...

 

 (مهربانی)   "محمد رضا عبدالملکیان"  با صدای "خسرو شکیبایی"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 28 تیر1388 و ساعت 0:2 AM |
عکس از رضا موسوی

برگزيدگان مسابقه عكاسي تئاتر معرفي شدند

به گزارش خبرگزاري فارس، در اين مسابقه 50 عكاس شركت كردند كه از ميان 11 كانديداي جايزه برگزيده اين مسابقه، رضا موسوي، سميرا بختياري و فاطمه قنبري به عنوان نفرات برتر اين مسابقه انتخاب شدند و لوح تقدير، كتاب عكاسي و بن خريد لوازم عكاسي، دريافت كردند. همچنين ديپلم افتخار اين مسابقه نيز به كسري پرتوي اهدا شد.بر اساس اين گزارش، سميرا بختياري، آرزو وحيدي، رضا موسوي، مهدي فاضل، سيامك حاجي محمد، مهدي سنيحي، كسري پرتوي، موسي هاشم‌زاده، لادن شجاع، امير اميري و فاطمه قنبري 11 كانديداي دريافت جوايز برتر اين مسابقه بودند.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 و ساعت 0:0 AM |

طبق اخباری که فعلا روی خروجی خبرگزاری ها قرار گرفته ؛ ششمین جشن بازیگر ساعت 17:30 روز سه‌شنبه هشتم اردیبهشت‌ماه در تالار اصلی تئاتر‌شهر برگزار می‌شود.

اسامی نامزدهای جشن بازیگر به شرح زیر است:

بازیگری زن: پانته آبهرام «رویای نیمه‌شب پاییز»، سیما تیرانداز «مانیفست‌چو»، ریما رامین‌فر «کابوس‌های یک‌ پیرمرد بازنشسته خائن ترسو»، آزاده صمدی «بیداری خانه نسوان»، پونه عبدالکریم‌زاده «بیداری خانه نسوان»، مرجان قمری «پدرانه»، افسانه ماهیان «ماکاندو»، ناهید مسلمی «کوکوی کبوتران حرم»، شبنم مقدمی «کوکوی کبوتران حرم»، شیوا مکی‌نیان «موهای بلوند»، رویا میر‌علمی «بیداری خانه نسوان».

بازیگری مرد: هومن برق‌نورد «شکار روباه»، بهنام تشکر «خدای کشتار»، امیر جعفری «رویای نیمه‌شب پاییز»، شهاب حسینی «کرگدن»، شهرام حقیقت‌دوست «بیداری خانه نسوان»، اشکان خطیبی «مانیفست‌چو»، علی سرابی «غلتشن‌ها»، سیامک صفری «شکار روباه و پسر طلاها»، ناصر عاشوری «یادگار زریران»، حسین محب‌اهری «مرغ دریایی»، فرزین محدث «ماکوندو»، هدایت هاشمی «غلتشن‌ها». 

به هر کدوم که فکر می کنم ، حتی با اینکه بازیهای درخشان هر کدوم  از خاطرم می گذره ؛ بیشتر و بیشتر دلم می خواد سیامک انتخاب بشه.  علی رغم اینکه بازیهای هومن برق نورد ، هدایت هاشمی و اشکان خطیبی  و تا حدودی بهنام تشکر هم برام به شدت دوست داشتنی بوده....  به نظرم سیامک یه سر و گردن !  که چه عرض کنم  خیلی خیلی بیشتر از این حرفها  با بقیه فرق می کنه. یجورایی عین یک نابغه هنر نمایی می کنه. شاید به جرات بشه گفت شبیهش در تئاتر ما وجود نداره. در بین خانمها هم که به نظرم  پانته آ شانس فوق العاده بیشتری داره ، اما  رویا میرعلمی و تا حدودی افسانه ماهیان  می تونند رقیب هایی فوق العاده جدی به شماربیان.

من که بی صبرانه منتظر اعلام نتایج برگزیدگان هستم. امیدوارم سه شنبه اتفاق عجیب غریبی نیفته.....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 5 اردیبهشت1388 و ساعت 5:47 PM |

 

نمایش رویای خلیج فارس ( عکس : رضا موسوی )

این هفته سرشار بود از روزهای خوب و ماندگار....   گاهی دیدن حتی کادر کوچکی از یک اثر هنری می تونه انقدر دوست داشتنی و پر از انرژی های مثبت باشه که حس خوبی به آدم دست بده. حتی اگر آن کادر کوچک به اندازه فقط لحظه ای ، درست به اندازه یک فریم از یک نمایش باشد..... سالن اصلی تئاتر شهر اینروزها میزبان نمایش " رویای خلیج فارس" است که ذهنیت قبلی از کارهای کارگردان آن انگیزه ای برای تماشای نمایشش باقی نمی گذارد. کمی آنطرفتر ، در لابی این سالن   تصاویری خاص و منحصربه فرد از همین نمایش بر روی دیوارها  نگاهها را به سمت خود جلب می کنند. عکسهایی با کادربندی های دقیق و حرفه ای که فضایی کاملا رویایی از نمایش به تصویر می کشند. این تصاویر به قدری "خاص" هستند ( روی واژه " خاص " به شدت تاکید دارم) چنانکه قابها در ذهن انسان ماندگار می شوند.چنانکه شبیه این زاویه نگاه    اگرچه هرگز، اما کمتر دیده می شوند.  اینروزها وقتی  تعدادی عکس از "یک نمایش" که توسط چند عکاس گرفته شده را ورق می زنیم. امکان اینکه اکثریتشون در یک  لحظه ( لحظه های طلایی اثر )  دکمه شاتر را فشار داده باشند ، بسیار است و  لحظه های ثبت شده  ، شبیه هم. اما اینبار....

نمایش رویای خلیج فارس ( عکس:رضا موسوی )

نمایشگاه عکسهای "رضا موسوی" که شامل 13 قطعه عکس در قطع 70* 100 است از نمایش "رویای خلیج فارس" به کارگردانی امیر دژاکام در لابی سالن اصلی مجموعه تئاتر شهر برپاست. چنانکه اواخر سال گذشته همزمان با اجرای نمایش "شکار روباه"  نمایشگاهی هم از این عکاس در تالار وحدت میزبان علاقمندان عکسهای تئاتری بود.  هر چند عکسهای اون نمایشگاه هم  خوب بودند، اما به عقیده من ، شبیهشون زیاد بود و کادرها –اگرچه خوب- اما پیش پا افتاده بودند. از بین تعداد زیاد اون عکسها یکی دوتا توجهم رو خیلی خیلی جلب کرد ، اما اینبار از بین تعداد محدود آن (13 عکس) به جرات بشه می تونم بگم  5-6 تاشون فــــــوق العاده بودند و بقیه خوب. شاید اگر این اختلاف سلیقه من با عکاس هم نبود، می تونست یکی دیگر از این عکسها ( عکس شماره ۷ ) از دید من جذاب ترین عکس این نمایشگاه باشه.

کمترین وجه بارز  عکسهای این عکاس ، می توان از زاویه دید خوب ، انتخاب کادرهایی فوق العاده درخشان و همچنین ملموس بودن سوژها یاد کرد که حالا دیگر به نوعی این خصوصیات امضایی برای عکسهای ایشون محسوب می شود.

توصیه می کنم اگر علاقمند به فریم های ثبت شده تئاتر هستید، تماشای این نمایشگاه رو از دست ندید... حتی اگر به قیمت دیدن رویای خلیج فارس باشد. من شخصا که با دیدن عکسها  ترغیب به تماشای نمایش شدم..... ضمن اینکه ظاهرا این نمایشگاه فقط تا تاریخ 11 اردیبهشت برپاست.

البته تعدادی ازاین عکسها رو می تونید در فتوبلاگ ایشون هم ببینید.

 ( فتوبلاگ رضا موسوی )

 

 

 

راستی اینروزها من که موفق نشدم یه سر به خیابان دروس و  گالری گلستان بزنم ، بناراین نمایشگاه عکس کیارستمی رو از دست دادم. اما اینطور که در خبرها خوندم اين هنرمند عكاس و كارگردان ،  براي برپايي اين نمايشگاه از 140 قطع عكسي كه در چهار سال گذشته عكاسي كرده است، 12 قطعه را انتخاب كرده بود.  عکس زیر  یکی از این عکسهاییه ، که در نمایشگاه قبلی عکسهای هنرمندان هم بود ، دیده بودمش و خیلی هم دوستش داشتم. 

عکس از عباس کیارستمی

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 5 اردیبهشت1388 و ساعت 4:35 AM |

Scientific name: Antennarius Striatus

Maximum length: 25 cm

Comments:  the striped frogfish  is a master of camouflage. Covered with spots / stripes / warts / skin flaps and filaments / the frog fish mimics substrate and structures like algae covered  rocks or plants like sargassum weed.

Antennarius Striatus

Siam Ocean World / Bangkok / 21 FEB 2009

 

در سفر گذشته به موازات همه لذتی که از دیدن دلفین های همیشه  دوست داشتنی بردم ، چیزهای دیگری هم بود که به شدت توجهم رو جلب کرد. عکس های خیلی خیلی زیادی انداختم ُ شاید کیفیت های چندانی نداشته باشند اما امیدوارم فرصت بشه و برای ثبت خاطره هم که شده ، عکسهاشون رو اینجا هم قرار بدم. یکی از اونها  دیدن این کوسه ماهی با مزه بود که از دید من   دوست داشتنی ترین ماهی بود که داخل اون آکواریوم خیلی خیلی بزرگ و سازمان بندی شده قرار گرفته بود.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 27 اسفند1387 و ساعت 0:47 AM |

با سپاس از لطف و توجه آقای موسوی  ، بالاخره موفق شدیم عکس خوب و نزدیکی از نمایش زندانی خیابان دوم ببینیم....

زندانی خیابان دوم ( مهدی گلیج )

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 22 اسفند1387 و ساعت 0:42 AM |

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 5 دی1387 و ساعت 4:7 AM |

یه روز دوست داشتنی و شاد دیگه هم جزو خاطره ها شد....  رفت پیش خاطره های من و خودم....  خاطره های خیس خیسه بارووووووووووووونی!  خاطره هایی که بوی بارون دارند و احساس سبکی.

اینروزها کمتر فرصت می شد با خودم تنها باشم.   قرار بود برم نیاوران و مراسم بزرگداشت محمدعلی کشاورز. اون گوشه کناراش به خودم قول داده بودم که ایندفعه که هوا بارووووووونی هم هست ، حتما ببرمش پارک نیاوران.   نشد که برم اونجا ، خواستم نمایشگاه عکس برم که اون هم تموم شده بود....  دیدم اصلا انصاف نیست ، انقدر با خودم بد قولی کنم....  دست خودم رو گرفتم و پیاده تا پارک لاله ( که یجورایی برام پرخاطره است ) رفتیم.  بارون هم به شدت هر چه تمامتر می بارید و می بارید....  صدای دونه هاش که روی چتر می خورد غرق آرامشم کرده بود....   آخرین بار که انقدر از این دونه های دوست داشتنی لذت برده بودم ، همون رویای خیسه اقیانوس هند بود.  چقدر خوبه که آدم گهگاه دست خودش رو بگیره و به گردش ببره ، بره حاهایی که می دونه آرومش می کنن و بهش انرژی می دن....   انقدر تنهای تنها با خودش باشه تا بدون اینکه بخواد تکلیف خودش رو با خودش روشن کنه ، فقط خوش باشه و لذت ببره ... تا به خودش بفهمونه که من حاضرم برای تو هم وقت بذارم. تو ؛ مهمترینه من هستی و هیچ کس نمی تونه این آرامش با هم بودن رو از ما بگیره....     

حدود 2 ساعت زیر همون شرشر بارون از تمام قشنگی هایی که دلم می خواست برای حافظه این کلبه بارونی هم ماندگارشون کنم عکس انداختم.   به هیچ چیزی ، جز اینهـــــــــــــــمه پاکی و قشنگی و طراوت فکر نکردم.... جالب  اینجا بود که حتی فکرم هم جایی پر نمی کشید...  راستش نمی خواست که جایی بره !   انقدر اینروزها خسته و داغون بود که بعید بود چنین غنیمت بزرگی رو از دست بده....

بعد از یه پیاده روی حســــــــــابی 3 ساعته ، وقتی مثل موش آب کشیده شده بودیم ، رفتیم و با یه شیرکاکائوی داغ از خودمون پذیرایی کردیم.... بعدش هم دستش و گرفتم و رفتیم "نیک" تا گردش امروزمون رو تکمیل کرده باشیم!

البته این وسط یه ساختمون استوانه ای و قشنگ هم بود که طبق روال همیشه پرخاطره بود....  خاطره دیدن آدمهای غریبه ، شاید آشنا ، شاید یه آدمی که هم می تونه پاییزی باشه ، هم زمستونی ! اما باروووووووووونی ، نه!!!!!!!!!!    خـــــــلاصه تمام اونهایی که دلم می خواست باشند ، اما....

انقدر خوش گذشته بود که تا ساعت 6 فراموش کرده بودم اصلا نهار نخوردم....    

امروز فهمیدم  این گردش ها و وقت گذاشتن های دونفره ما ، کلی مزایا داره که سبکی و اینهمه شادی که الان دارم  هدیه قدردانی  خودم بود که به پاس وقتی که براش گذاشتم بهم هدیه داد.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 3 دی1387 و ساعت 11:41 PM |

دیـــــــــــــــــروز بالاخره رفتیم نمایشگاه... خیلی خیلی خیلی خوب بود. یجور خاصی بود!  بذار از اولش بگم....   از اونجاییکه من مجسمه های حیاط فرهنگسرا رو خیلی خیلی دوست دارم ، مخصوصا اون آقاهه که نشسته  کتاب می خونه!  یخورده تو حیاط دور خودم گشتم و از سکوت پاییزی عصر چهارشنبه ( عصر خوشبختیه من! ) لذت بردم.... پشت در ورودی راهروی پیچ پیچی نمایشگاه   پوستری نصب بود  که کوتاه اما دوست داشتنی رزومه ای از نمایشگاههای کیانیان رو زده بود با تصویری شاد و دلنشین از این هنرمند که من همیشه وهمیشه دوستش داشتم و آخرشم نفهمیدم اینو بیشتر دوست دارم یا پرستویی رو....( می بینی ؛ آخرشم دوباره شد جریان برف و بارووون!!!!!! )

خلاصه وقتی وارد شدیم ، گوشۀ سالن نشسته بود و برای خودش کتاب می خوند.  اولین عکسشو زیاد دوست نداشتم... اما بقیشون شاهکار بودند. البته  فضای عکسهاش یطورایی بود که بقول بعضی ها! ((شوخی می کنــــــــــــــی ، به اینها می گن عکس ))  یعنی اینکه : خیلی ها خوششون نیومد و براحتی از کنارشون گذشتند اما بعضی های دیگه کلی مجذوب عکسها شدند. مخصوصا عکس شماره 21....

اونجا بود که آرزو کردم کاش اون دو نفر دیگه که توی نمایشگاه فروش عکس هنرمندان  ( موسسه صبا ) همراهم بودند ، اینجا هم بودند و برام عکس می انداختند  تا من بتونم حداقل تصویر اون 3 تا تابلو که عاشقشون شدم رو داشته باشم......

از این 35 تا تابلو فقط 3 تاشون کاج و بقیه همــــــــــــــشون از درخت اکالیپتوس بودند. فکر کن! یک پیکسله شاید 5 سانتی متری از تنه یه درخت یهــــــــــــو بشه یه بوم بزرگ 120..... چه کولاکی می شه اون بوم......!   انقدر زبری پوسته پوسته درختها قابل لمس بود که واقعا گاهی اوقات فکر می کردی نقاشی هستند .  چیزایی رو توی اون بوم ها می دیدی که شاید روزی هزار بار از کنارشون رد شده بودی و کوچکترین اعتنایی بهشون نکرده بودی....  تصویرهایی برات بزرگ شده بودند که تا حالا از شدت ریز بودن ، بعنوان یه قاب تصویر ، حتی حسابشون هم نکرده بودی... خلاصه معرکه بود.....

هیچیه هیچی هم که نداشت ؛ حداقل اینو داشت که باعث شد از این به بعد  به چیزهایی دقت کنی که حس می کنی بی ارزشند و به چشم نمی آن.....اینو داشت که به طبیعت و اشیا دور و بر از یه زاویه دیگه و اصلا یه جــــــــــــــــــــــور دیگه نگاه کنی.....

موقع بیرون اومدن از نمایشگاه یه حس تازه ای داشتم... خیلی تازه!  دلم می خواست برم پارک نیاوران.... اما باطری دوربینم تموم شد......................... و این بهانه ای شد ، تا این بدجنس ها منو نبرن پارک!       نه پارک ؛ نه شهر کتاب....!

راستی گزارش یخورده غیر شخصی تر  از نمایشگاه رو در ادامه مطلب بخونید...

 

 

 

و در عوضش رفتیم تئاتر شهر...... هرچی هنر کیانیان و  هات چاکلت شیرینی فرانسه و دیدن استاد جون عاطفه و  خلاصــــــه یه عصر قشنگ پاییزی ؛  ریسیده بودند ، همه و همه رو بیکباره اکبر زنجانپور  و  " سیر طولانی روز در شب" به باد داد!

نمایشی که قرار بود 8:30 تموم بشه ، 9:10 تموم شد.... این آقایون حداقل زحمت احتساب زمان آنتراکت رو هم به خودشون نداده بودند. مسخره تر ازاین ممکن نبود............ گلچهره سجادیه که انگار داشت برای  یه مشت نی نی کوچولو کتاب می خوند.... با اون نوع بیان مسخره اش........  این افکتهای جذذذذذذذذذذذذذذذذذابشون منو کشته بود......... بابا صد رحمت به این فرهاد شریفی و نیمکت خوشبختیش.....!            حالم داشت بهم می خورد و اگه شونه های گرم عاطفه نبود تا حداقل 20 دقیقه از طول اجرا رو بخوابم ، قطعا از رو سر بقیه رد می شدم و می رفتم بیرون........ من نمی دونم این آقایون احمق! پیش خودشون چی فرض می کنن؟؟؟؟؟؟؟؟  دقیقا 5 تا کار توی بزرگترین مجموعه تئاتری تهران که چه عرض کنم ایران ! در حال اجرا  بود که  به جرات می شه گفت حتی یکیشون هم قابل تحمل نبود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   مسخره تر از این هم ممکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونوقت این کارشناس های محترم  اون بالا می شینند و می گن ، چرا تئاتر به عنوان یک کالای فرهنگی در سبد خرید مردم جای نمی گیره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  برو عمــــــــــو !   آبگوشت سیری چند؟؟؟  ما که عشق تئاتریم ، حالمون داره بهم می خوره ، واااااای بحال یه آدمی که می خواد به تئاتر علاقمند بشه! وااااااااااااای....

تازه امروز شنیدم ، اون دو تا کاری هم که اونطرف ؛ توی تالار مولوی  داره اجرا می ره ، هم از این یکی ها بدترند......!!!!!!!!!  اصلا اهل این نیستم که بنابه نظر یکی دیگه ، برم یه کاری رو ببینم ، یا نرم!  اما اینبار نمی رم  چون واقعا نمی خوام سر درد بگیرم............

قربونش برم  این جماعت از خود راضی به کم هم قانع نیستند...  تازه 120 کمترین تایمی هست که اینروزها می بینیم....     

از عصر تا حالا  چیزی که بیشتر از همه حرص آدم رو در می آره ، این خودشیفته بودن و تفاوت  از زمین تا آسمون این آدمهاست...  اکبر زنجانپور چنان عکسی داخل بروشورش گذاشته که انگار قراره کاندیدای ریاست جمهوری امریکا باشه ....... هر چی می گذره  قیاس این تصویر و  عکس خندان و شاد  روی پوستر کیانیان بیشتر عصبانیم می کنه....

 

اینها رونمی گم ، چون خودم از کار خوشم نیومد.....!   می گم ، چون حس می کنم به شدت داره شعور و شخصیتمون  فدای سیاست و رابطه بازی  و این گنده کاری ها می شه.....  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 21 آذر1387 و ساعت 2:52 PM |
خاطره یخ بسته ( عکس از سیف ا... صمدیان )
+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 25 آبان1387 و ساعت 11:7 AM |