خنده زد و گفت: « ای دریغ ،
دیگر بهار رفته نمی آید. »
گفتم : پرنده؟
گفت: « اینجا پرنده نیست.
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست.»
گفتم : درون چشم تو دیگر...؟
گفت: « دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست.
اینجا بجز سکوت ، سکوتی تلخ و گزنده نیست»
ای آنکه از دیار من آخر گریختی
چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای
از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای
در کوره راه زندگیم جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید
پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید
افسوس ! ای که عشق من از خاطرت گریخت
چون شد که یک نظر نفکندی به سوی من
می خواستم که دوست بدارم ترا هنوز
زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من
بیچاره من ، بلازده من ، بی پناه من
کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند
از من گریختی و دلم سخت ناله کرد
کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند "
نادر نادر پور
- پی نوشت: امشب به شدت مشغول حل کردن کوه تمرینهای روی هم جمع شده این روزها بودم و سرم تو کار خودم که یهو چند بیت یکی از شعرهای نادر نادر پور به گوشم خورد و چقدر هم دلنشین بود. شعرهای نادر نادر پور همیشه حس و حال خاص خودش رو داره. مدتها بود فرصت نکرده بودم سراغی از این شعرها و حس نابشون بگیرم . فکر کنم یکی از این سریالهای رسانه ملی (!) بود. درهرحال نمردیم و یه چیز به درد بخور از این جعبه خزعبل شنیدیم.....
ساعت 4:20 دقیقه صبحه و صدای بارونی که این روزها حال و هوای غریبی داره با صدای استاد یکی شده و توی این سکوت شب بی تابم کرده... یواش یواش داره پاییز می شه و عطرش همه جا رو پر می کنه. عطر دوست داشتنی که پر از بغضه نیمه کاره است. عطری که آدم رو یاد خیلی چیزها و خیلی آدمها می اندازه که یروزی داشته و امـــــــــــــــروز دیگه ندارشون. عطری که بوی خاک بارون خورده می ده. عطری که سرمست و بی تاب می کنه. عطری که تا بوده ، قشنگ بوده و تلخ.... پاییز قشنگم ؛ قدمهات پر از رنگهای ۷ رنگ و رنگین کمونی، پر از شور و عشق. خوش اومدی، حتی اگه...
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
شاعر : علی معلم / آهنگساز : کیهان کلهر / خواننده : استاد شجریان / آلبوم : شب سکوت کوير / آهنگ بارون
دانلود ترانه بارون (با صدای استاد شجریان)
راستی چرا رفتیم ، چرا برنگشتیم ،
در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم
ببین دارم گریه می کنم
برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی ، میان سادگی هایمان نشستند
برای ابرهای پر بارانی که آمدند و تا بی نهایت علاقه مان سایه انداختند
بگذار آنقدر باران ببارد
تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود
نگران نباش
به هیچ جای این آسمان ساده صبور بر نمی خورد
اگر گهگاه پلک های خسته و خاموش من
برای بی قراری نیامدنت ببارد
حالا دیگر عابران خواب گرد هم ، اندازه علاقه را می دانند
با سر انگشتان خسته بر سینه دیوار ِ این کوچه بی ستاره می نویسند
می دانم ، تو هم می دانی
که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت و علاقه
راستی چرا رفتیم ، چرا برنگشتیم ،
در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم
پس من اینهمه نامه بی نشانی را
کجا ، برای که نوشته ام !
به همین زودی یادمان رفت
قرار همین چهارشنبه ها
در مجاورت چکه های باران
چگونه فراموش کردیم !؟ ...
می دانم ، تو هم می دانی
که چه ساده دل کندیم از حرمت این
همه عادت و علاقه
"حسین پناهی"
من می خوام برگردم به کودکی....
منتظر نباش که شبی بشنوی
ازاین دلبستگی های ساده ، دل بریده ام
که روسری تو را در آن جامه دان قدیمی جا گذاشته ام
یا به ستاره دیگری در آسمان سلام کرده ام
توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری
در همان دامنه دور رویا بمان
هر جور تو راحتی بی بی باران!
همین سوسوی تو از آنسوی پرده ی دور
برای روشن کردن اتاق تنهایی ام کافی است
من که اینجا کاری نمی کنم
فقط گهگاه
گمان آمدن تو را در دفترم ثبت می کنم
این کار هم که نور نمی خواهد
می دانم که مثل همیشه خط ناخوانای مرا خواهی خواند!
می دانم که به حرفهای من می خندی
با چال های مهربان گونه ات...
هنوز هم
وقتی به آن روزهای زلال نزدیک می شوم باران می آید..
صدای باران را می شنوی...؟
"یغما گلرویی"
( آلبوم قشنگ روزگار من )
- پی نوشت : دلم برای خیلی چیزها تنگ شده..... برای سوسوی تو از آنسوی پرده دور.... برای تو از همان دامنه دور رویا.... برای بی بی باران... برای بارون...
- پی نوشت : یک دنیا ســـــــــــــــپاس از کسی که طنین غم آلود "قشنگ روزگار من" رو توی این روزها و شبها که بی قرار بی بی باران بودم برام زنده کرد تا همدم و همراه لحظه های خستگی و دلتنگی این شبها باشه.
- پی نوشت :
(( قشنگ روزگار من ))
آهنگساز ، خواننده : شهرام فرشید
خواننده مهمان : ناصر عبداللهی
شعر و ترانه : یغما گلرویی
شعرخوانی : احمدرضا احمدی ، مهین کسمایی
موسیقی : محسن مرشد
شامل قطعات : یکی نبود / ترانه : آفتابی / ترانه بخوان / ترانه : بی نقاب / روسری / ترانه : مثل قدیم / خاکستری / ترانه : کودکی / انتظار / ترانه : عاشقانه / قشنگ روزگار من / ترانه : سوال ساده
(+) دانلود آلبوم قشنگ روزگار من

(+) گم گشته ام کجا ؟! ندیده ای مرا ...؟

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که بخاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند...
این دنیا
آن نیست که ما می خواستیم
سراسر خون است و آتش
یک جهنم واقعی است
و این آوازها و آهنگ ها
یعنی زندگی ما
چیزی نیست
جز یک کنسرت غم انگیز در جهنم...
"رسول یونان"
- پی نوشت : برای اولین بارتوی زندگیم فهمیدم تبخال یعنی چی...!
- پی نوشت : نمی دونم چرا امــــــــــروز ، درست از لحظه اول شروع اجرای اول مدام این شعر توی ذهنم رژه می رفت. دروغ چرا؛ می دونم.. اما نمی خوام بهش فکر کنم. چون با تمام قدرت قراره از این به بعد حقم رو بگیرم... به هر قیمتی شده.حالا دیگه مطمئنم اصلا هم مهم نیست که تا حالا اینطوری بوده. از این به بعد دیگه نیست.... دیــــــــــــگه نیست. برام جالبه ؛ هنوز هم به شدت ته دلم خبرای خوبی داره.... انقدر خوش بینه که اندازه نداره و این موضوع برام شگفت انگیزه. بخاطر همین باور نکردنی بودنش ، هستم..... تا آخرش.
؛شراره شهابی؛
وقتی سیگارت رادر قلب ماهی که به پنجره تابیده خاموش می کنی
یعنی دیوانه ای
نه ، یعنی تحقیر شده ای
و جهان برای تو کوچک است
آنقدر کوچک که فیلی می تواند
خیلی راحت
تمام دریاها را به یک جرعه بالا بکشد
پس سعی کن با همه چیز کنار بیایی
فرار نکن
زمین به شکل احمقانه ای گرد است....
- پی نوشت: توی اینهمه شلوغی اوضاع و کمبود وقت و مشغله قبل از اجرا ، فقط همین یک قلم کم مونده بود. امشب دلم می خواست مثل خیلی قبل تر ها ، فقط و فقط و فقط و فقط می نوشتم... اونم با فونت قرمز رنگ. مثل همون پست های قدیمی که تمام اونچه که توی فکرم بود خیلی زود خالی می شد گوشه دنج همین کلبه بارونی.... امشب فقط دلم می خواد بنویسم.... بنویسم که از هر چی سایه است متنفرم. بنویسم پرم از حس تحقیر... بنویسم پرم از گریه، دلتنگی، فریاد... بنویسم بنویسم بنویسم..... کاش می شد مثل همون قدیما نوشت......
اینروزها آسمون ابری و گرفته دیگه شده جزئی ثابت و وفادار از تمام آنچه که می شد توی قاب کوچک زندگیهامون دید.هیچکدوم از ما این تصویر رو دوست نداشتیم ، نمی خواستیمش ، اما شد.... و حالا دیگه چه بخواهیم و چه نخواهیم وجود داره. انقدر هم محکم! که دیگه ریشه هاش تا عمق بی ریشگیمان رشد کرده..... اما این آسمون و رنگش به بعضی ها نمی آد. یا اصلا دلمون نمی خواد که بهشون بیاد.... چون انرژی و شور و امید و مهربانی انقدر رنگارنگ هست که حتی از زیر همون ابرای سیاه جلوه گری کنند و تمام جسارت ابرها رو به سخره بگیرند.... وقتی یه آدم پر از سکوت ؛ صداش غم داره و پر از سردی نا امیدیه! سکوت هاش سنگین تره. لحظه های سکوت هاش انقدر عمیقه که باید بگردی تا ازبین اون حفره عظیم به خودش و آرامش همیشگی سرشار از امیدش برسی تا پیداش کنی ، تا بتونی نگاهش کنی و ازش بخوای دوباره بشه همون آدم همیشگی... همون که ارزش بودنش ، حضورش توی هیچ کادر و قابی نمی گنجه. این ارزش انقدر بزرگه که حتی باهاش می شه اون حفره عظیم رو پر کرد و دوباره حسش کرد و از انرژی و امیدش سرشار شد.
- پی نوشت: می دونم این پست برخلاف روال همیشگی اینجا خیلی طولانیه و شاید از حوصله خارج؛ تایپش با تمام سختیش پراز انرژی بود. یه عالمه انرژی که دلم می خواست با تک تک این بیت ها برسه به یه آدم پر از سکوت ، برای پر کردن اون حفره عظیم.... تا حضورش ، بودنش دوباره معنا پیدا کنه. نه با آسمون ابری و نا امید ، باشه که دوباره با آسمون آبی و رنگین کمون هفت رنگش بالای سر این کلبه بارونی بدرخشه و همچنان همراه اینجا و از هر نا امیدی دور نگهمون داره.......
همین گونه خوب است
بمانیم
بمانیم دردرس اول
بمانیم در آب- بابا
بمانیم تا کودکان دبستان بیایند
بمانیم تا مهربانی بخندد
من از حاطل ضرب اعداد بیگانگی بیم دارم
من از حرص در خود فروماندگان
مانده بیگانه با هر چه باران ، بهاران
من از مکر این دشمن خانگی بیم دارم
بمانیم
بمانیم در جوشش چشمه هایی که با ذرات بخشندگی زنده هستند
بمانیم تا آب معنا شود ، در نفس های تابنده ی شمعدانی
بمانیم در فرصت مهربانی
و معنای انسان فقط این دو حرف است ؛ بمانیم تا گل بروید
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی ترا میشناسم
همین گونه ، یعنی کسی در شبستان چشم تو بیتوته کرده است
همین گونه ، یعنی بیا تا که خواب خوش عشق معنا بیابد
همین گونه ، یعن همین لحظه... این پنجره... آن نگاهی که در کوچه مانده است
همین گونه ، یعنی از آغاز گل در پی رنگ و بوی کسی بود
همین گونه ، یعنی کسی پای دل را به باغ تماشا کشانده است
و گل های امسال عاشق ترینند
و گل های امسال آیینه چشمهای تو هستند
همین گونه ، یعنی همین لحظه... این خانه... این گفتگو درحضور همین چند گلدان شاداب
همین گونه ، یعنی همین باغ... همین سرو... این بید مجنون
همین گونه ، یعنی همین نیمکت.. این نگاه صمیمانه... این رقص فواره در باد
همین گونه ، یعنی همین بادبادک که پیوسته با شاخه های شوق کودک
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی که هرکس بگوید دلش را
و بگذار من هم بگویم از آرامش آسمان وکبوتر
و بگذار من هم بگویم چرا آسمان آبی بی دریغی است
و بگذار من هم بگویم چرا در زمین، خواب آهو پر از اضطرابی عمیق است
و بگذار من هم بگویم که در باور مرزها مرگ پهلو گرفته است
و بگذار من هم بگویم ، سیاست چرا مهربان نیست
و بگذار من هم بگویم که بر خاک غلطیدن برگ، این سبز... این سبزها ؛ اتفاقی نبوده است
وبگذار من هم بگویم که سهم قناری قفس نیست
و دیوار ، یعنی که خود خواهی من
و دیوار ، یعنی چه اندازه دوریم، از دور دست تماشا
بیا ذرات دیوار را از ضمیر زمین گیر انسان بروبیم
و انسان به اندازه آسمان هاست و ای کاش جز آسمان نگوییم....
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی سرافرازی عشق
همین گونه ، یعنی عبور سیاوش از آتش
همین گونه ، یعنی گره خوردن بیستون با نفس های شیرین
همین گونه ، یعنی که یعقوب و یوسف همین جاست
همین گونه ، یعنی بهاری که در باور ماست
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی که آیینه بودن ، فقط روشنی را سرودن
همین گونه ، یعنی نلغزیم... نلغزیم در سمت خواهش
و سمتی که خم می شود مرد
و سمتی که سر می زند سکه ی نفس
و سمتی که هرگز صنوبر ندارد
همینگونه ، یعنی سپیدار با بادها همسفر نیست
نلغزیم در باد
نلغزیم در سمت برچیدن گل
و سمتی که گم می شود ردپای کبوتر
و سمتی که از فرصت گل ، کسی با خبر نیست
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی که هر کس یه اندازه آسمان سهم دارد
بباریم
بباریم بر انتظار عطشناک هر جا که یک ریشه دلواپس رویش یک جوانه است
بباریم تا آهوان زبان بسته ، پایان نگیرند
همین گونه خوب است
همین گونه یعنی زمینی پر از زندگانی
همین گونه یعنی که با ماشه ، انگشت دل آشنا نیست
همین گونه ، یعنی که آهو بیاید
که آهو بماند
که آهو نترسد
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی همان فرصت سبز... آن مژده ی نابهنگام
همین گونه ، یعنی که پیغام دریای پر شور مردم
همین گونه ، یعنی که آمد
همین گونه ، یعنی سرآغاز شیرین ترین فصل ( در فرصت روز دوم )
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی الفبای باران
همین گونه ، یعنی که هر تشنه ای را شنیدن... به معنا رسیدن.. گره خوردن ریشه با نور
همین گونه ، یعنی فقط این درختان
فقط این درختان دلبسته با خاک ، خورشید را دوست دارند
همین گونه ، یعنی که در سمت ریشه
همین گونه ، یعنی که در سوی رویش
همین گونه ، یعنی که درسمت و سوی شکفتن بمانیم
بمانیم
بمانیم تا کودکان دبستان بیایند....
"محمد رضا عبدلملکیان"
همین گونه خوب است بمانیم
بمانیم
بمانیم در درس اول بمانیم در آب بابا... بمانیم تا کودکان دبستان بیایند.... بمانیم تا مهربانی بخندد
من از حاصلضرب اعداد بیگانگی بیم دارم،
من از حرص در خود فروماندگان،مانده بیگانه با هرچه باران،بهاران،من از مکر این دشمن خانگی بیم دارم
بمانیم تا آب معنا شود در نفسهای تابنده شمعدانی
ومعنای انسان فقط این دوحرف است:بمانیم تا گل بروید
-پی نوشت: کاش فهمیده باشیم آخرش که چی؟!
ظلم ظالم، جور صياد
آشيانم داده بر باد
اي خدا! اي فـلک! اي طبـيعـت!
شام تاريک ما را سحـر کن، پر ثمر کن
نوبهـار است، گل به بار است
ابر چـشمـم، ژاله بار است
اين قـفس، چون دلم تـنگ و تار است
شعـله فکن بر قـفس اي آه آتـشين
دست طبـيعـت گـل عـمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گـل از اين
بـيشتر کن، بـيشتر کن
مرغ بيدل شرح هـجران مخـتصر مختصر کن!
-ملک اشعرای بهار-
- پی نوشت: ( ! )
- پی نوشت : گاهی یک وقتی ، یک جایی ترانه ای زمزمه می شه که آنقدر شور و حال آن با تو و اینروزهای تو می خواند که وقتی به خودت می آیی ، می بینی تا زمانی دورتر تو هم زمزمه می کنی... اصلا دلـــــت می خواهد که زمزمه کنی آن را. یا شاید نه؛ اصلا فریاد بزنی .... ( در حاشیه کنسرت موسیقی هنگامه اخوان و گروه بهار)
تا تو برای همیشه پنجره باز کنی و ماه را به اتاق ببری و شعر مرا، که از سکوت جهان می آید....
در بادها که می گذرند با های هوی شبانه
از نرده های پنجره ات که تاریک نقش بسته بر دیوار
ار کوچه می گذرم؛
و ماه با من
تا راه مانده می آید
می ایستم
ماه نیز....
چشم می بندم به رویای تاریک خانه ات
جهان سکوت می کند
آنگاه برای تو
از شعری که می آید می گویم
تا تو
برای همیشه پنجره باز کنی
و ماه را به اتاق ببری
و شعر مرا،
که از سکوت جهان می آید....
"هیوا مسیح"
ـ پی نوشت: این ماه نقره ای تو آسمون ، که مثل یه توپ گرد اون وسط آسمون می درخشه ؛ عجب کولاکی کرده امشب... در عین آرامش ، پر از غرور و زیباییه.... پر از یاد و یاد و یاد....
در من شمعی روشن کنید! مرا به آسمان بفرستید! مادر! دست بچه ات رابه من بده! آیا تو خواب رنگین دیده ای ؟ خسته هستم. می خواهم بخوابم آقا! تو مرگ سبز می دانی چیست ؟ هیچ قانونی از رنگ سبز و بوی بهار حمایت نمی کند. ورق ها را دور بریزید! اینجا زلزله خواهد شد. اینجا یک شب ، ماه خواهد سوخت. جوراب های ابریشمی خواهد سوخت. در خیابان ملل ستون های عشق را از بلور بدل ساخته اند. چه فروریزنده است ایمان ، چه عابر است دوستی. سلام آقا ! سلام خانم ! من یک کودکم. من یک فانوس تاشو هستم . در من شمعی روشن کنید! روزنامه ها لباس نایلون پوشیده اند.
دایه آقا! این منم که برگشته ام. اسم این شهر چیست آقا ؟ پیراهن فروشی زمرد – اغذیه فروشی محبت – نوشیدنی موجود است. قانون دود و نور و فلز – مرغ های آویخته – سینما – فرار از جهنم – من خیس شده ام ، من خیلی خسته هستم آقا.
خواب... تنها خواب... بخواب هلیا ، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد . دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد... چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
شب از من خالی است هلیا...
شب از من ، و تصویر پروانه ها خالی ست هلیا...
" شادروان نادر ابراهیمی "
ص 110 از کتاب ( بار دیگر شهری که دوست می داشتم )
…! ما دیر فهمیدیم ، جهانی که ساخته ایم روزی ما را از پای در خواهد آورد. ما دیر فهمیدیم ؛ خیلی دیر ، که زشتی این جهان ، نتیجه زیباخواهی ما بود. این همه رنج ، نتیجه آسوده خواهی ما و این همه جنگ ، نتیجه صلح طلبی ما. و امروز می خواهیم جهان واحدی بسازیم ، قطعه قطعه تر از هر وقت خواهیم شد. چرا که هر کدام از صاحبان قدرت ، جهان را به شکلی می خواهند که خود. خودی که بر دانشش استوار است ، دانشی که نه برای اطاعت از خداوند، که برای تسلط براو آموخته است. شاید وقت آن رسیده که رنج و زشتی را بخواهیم . شاید وقت آن رسیده باشد که گناه و آوارگی را بخواهیم.
چاپلین کوچک ؛ از گریه ها گفت ، ما خندیدیم.
تارکوفسکی ؛ از پلیدی و زشتیهای دنیا گفت ، ما زیبا دیدیم.
پیکاسو ؛ از حقیقت گفت ، ما دروغش پنداشتیم.
و پیامبران ؛ از دین و زندگی در زمین گفتند ، ما سخنانشان را در آسمان جست و جو کردیم.
و حالا وقت آن رسیده است که به جست و جوی کلامی برخیزیم که هیچ حکومتی بر آن حکومت نکند و هیچ دانشی برآن نیندیشد. آنوقت جهانی به دست خواهیم آورد که خدایش یکتا و جاودان ، زیباییش خود زیبایی. آرامشش،خود آرامش. رنجش خود رنج و زشتی اش خود زشتی خواهد بود. و خواستن هر کدام ، خواستن هموست و نه چیز دیگری.......
"هیوامسیح" بخشهای از کتاب دوست داشتنی ( من از دنیای بی کودک می ترسم )
ســراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خـــالی لب پنجره
پراز خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیـــــــــده ایم
اگر خــــون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلـــــیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشــــــــنه دشمنان ، گردنیم!
اگر خنجر دوستان ، گــــــرده ایم !
گواهـــــــــی بخواهید، اینک گواه:
همین زخــمهایی که نشمرده ایم!
دلی ســـــربلند و سری سربه زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
"شادروان قیصر امین پور"
- پی نوشت : حس می کنم بعضی ترانه ها، شعرها... وقتی سالها ازشون می گذره و خاک روشون می شینه تازه مفهوم پیدامی کنند.
" بيش ترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم
از معبر فريادها و حماسه ها
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه اي ظريف و كوچك و عاشق است. "

"تنها اگر دمي کوتاه آيم از تکرار ِ اين پيش ِ پا افتادهترين سخن که « دوستتميدارم»
چون تنديسي بيثبات بر پايههای ماسه
به خاک درميغلتي
و پيش از آنکه لطمهی درد درهمات شکند
به سکوت
ميپيوندی.
پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعويذ ِ ناگزير ِ تداوم ِ تو
تنها
تکرار ِ «دوستات ميدارم» است؟
با اين همه
بغضام اگر بترکد... ــ
نه
پَرّ ِ کاهي حتا بر آب بنخواهد رفت
ميدانم!"
لینک صوتی اشعار مارگوت بیگل با صدای شاملوی بزرگ
*پی نوشت: اعتراف می کنم فراموش کرده بودم. سپاس از امیر عزیز و وبلاگشون "هم اینک آغاز کرده ام..."
"روحش همیشه شـــــــــــــــــــاد"
وقتی درخت در راستای معنی و میلاد
بر شانه های لخت ، پیراهن بهاری دوخت
با اشتیاق
رفتم به مهمانی آئینه
اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ
- پاییز را دوباره تماشا کرد...
(مهربانی) "محمد رضا عبدالملکیان" با صدای "خسرو شکیبایی"
و تیرهایی ناپیدا
که بادبانها را سوراخ می کنند
با این همه
از صخره های شناور نیز نمی ترسیم
ما در دریا غرق نمی شویم
دریا می شویم....
"رسول یونان"
ای خشم به جان تاخته توفان شرر شو
ای بغض گل انداخته فرياد خطر شو
ای روی برافروخته، خود پرچم ره باش
ای مشت برافراخته، افراختهتر شو
ای حافظ جان وطن از خانه برون آی
از خانه برون چيست كه از خويش به در شو
گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش
ور تيغ فرو بارد، ای سينه سپر شو
خاک پدران است كه دست دگران است
هان ای پسرم، خانه نگهدار پدر شو
ديوار مصيبتكدهی حوصله بشكن
شرم آيدم از اين همه صبر تو، ظفر شو
تا خود جگر روبهكان را بدرانی
چون شير درين بيشه سراپای جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست
خود بر سرِ اين تن به قضا داده قدر شو
فرياد به فرياد بيفزای، كه وقت است
در يك نفس تازه اثرهاست، اثر شو
ايرانی آزاده! جهان چشم به راه است
ايران كهن در خطر افتاده، خبر شو!
مشتی خس و خارند، به يك شعله بسوزان
بر ظلمت اين شام سيه فام سحر شو
خواننده: استاد شهرام ناظری / آهنگساز: پژمان طاهری / شاعر: فریدون مشیری
گمان مبر که به پایان رسیده کار مغان
هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است هنوز
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما !
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم !
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است !
"سید علی صالحی "
دستان ِ تو خواهران ِ تقدير ِ مناند
بگذار از جنگلهاي ِ بارانخورده از خرمنهاي ِ پُرحاصل سخن
بگويم
بگذار از دهکدهي ِ تقدير ِ مشترک سخن بگويم
بوی بارووووووووون همه جا پیچیده..... امشب (دوباره) صدای اذان با بوی بارون یکی شد..... یادها و خاطره هایی که شاید فقط و فقط تقدیر آدما باعث شدن ، بودن ، موندن و طراوتشون می شه با عطر بارون طوفان بپا کردند. چیزی نمی شه گفت ؛ جز اینکه گاهی اینروزها همین بودن ها و خنده ها هم به دنیایی می ارزند.....
قصد ِ من فريب ِ خودم نيست، دلپذير!
قصد ِ من
فريب ِ خودم نيست.
اگر لبها دروغ ميگويند
از دستهاي ِ تو راستي هويداست
و من از دستهاي ِ توست که سخن ميگويم.
دستان ِ تو خواهران ِ تقدير ِ مناند.
از جنگلهاي ِ سوخته از خرمنهاي ِ بارانخورده سخن ميگويم
من از دهکدهي ِ تقدير ِ خويش سخن ميگويم.
بر هر سبزه خون ديدم در هر خنده درد ديدم.
تو طلوع ميکني من مُجاب ميشوم
من فرياد ميزنم
و راحت ميشوم.
قصد ِ من فريب ِ خودم نيست، دلپذير!
قصد ِ من
فريب ِ خودم نيست.
تو اينجائي و نفرين ِ شب بياثر است.
در غروب ِ نازا، قلب ِ من از تلقين ِ تو بارور ميشود.
با دستهاي ِ تو من لزجترين ِ شبها را چراغان ميکنم.
من زندهگيام را خواب ميبينم
من روياهايام را زندهگي ميکنم
من حقيقت را زندهگي ميکنم.
از هر خون سبزهئي ميرويد از هر درد لبخندهئي
چرا که هر شهيد درختيست.
من از جنگلهاي ِ انبوه به سوي ِ تو آمدم
تو طلوع کردي
من مُجاب شدم،
من غریو کشیدم
و آرامش یافتم.
کنار ِ بهار به هر برگ سوگند خوردم
و تو
در گذرگاههای شبزده
عشق ِ تازه را اخطار کردي.
من هلهلهي ِ شبگردان ِ آواره را شنيدم
در بيستارهترين ِ شبها
لبخندت را آتشبازي کردم
و از آن پس
قلب ِ کوچه خانهي ِ ماست.
دستان ِ تو خواهران ِ تقدير ِ مناند
بگذار از جنگلهاي ِ بارانخورده از خرمنهاي ِ پُرحاصل سخن
بگويم
بگذار از دهکدهي ِ تقدير ِ مشترک سخن بگويم.
قصد ِ من فريب ِ خودم نيست، دلپذير!
قصد ِ من
فريب ِ خودم نيست.
شاملو
.
.
خسته ام ، خسته ، ری را
نه من سراغ شعر می روم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی می نگرم ری را
هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده ام
از شب که گذشتیم
حرفی بزن سلام نوش لیموی گس
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حیرت می نگرم ری را ...
"علی صالحی"
مسجد من کجاست
ای نا خدای من؟
در کدامين جزيره ی آن آبگير ايمن است
که راه اش از هفت دريای بی زنهار می گذرد؟
«-اينک دريای ابرهاست...
اگر عشق نيست
هرگز هيچ آدميزاده را تاب سفری اينچنين
نيست!»
چنين گفتی با لبانی که مدام
پنداری نام گلی را تکرار می کنند....
خدای را ناخدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامين دريا ، کدامين جزيره؟
آنجا که من از خويش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتيق را
چونان موميايی شده يی از فراسوی قرون
به وردگونه يی جان بخشم.
مسجد من کجاست؟
با دستهای عاشقت
آنجا
مرا
مزاری بنا کن!
احمد شاملو
hey you,out there in the cold
getting lonely,getting old
? .....can you feel me
hey you,standing in the aisles
with itchy feet and fading smiles
? .....can you feel me
hey you, dont help them to bury the light
dont give in without a fight.
hey you,out there on your own
sitting naked by the phone
would you touch me?
hey you, with you ear against the wall
waiting for someone to call out
would you touch me?
hey you ,would you help me to carry the stone?
open your heart,I'm coming home
but it was only a fantasy.
the wall was too high,
as you can see.
no matter how he tried
he could not break free
and the worms ate into his brain.
hey you,standing in the road
always doing what you 're told,
can you help me
hey you , out there beyond the wall
breaking bottles in the hall
can you help me?
hey you ,don't tell me there is no hope at all
together we stand , divided we fall
مانده ام
چگونه تو را فراموش کنم
اگر تو را فراموش کنم
باید
سال هایی را نیز که با تو بوده ام
فراموش کنم
دریا را فراموش کنم و کافه های غروب را
باران را
اسب ها و جاده ها را
باید
دنیا را
زندگی را
و خودم را نیز فراموش کنم
تو با همه چیز در آمیخته ای.
"رسول یونان"
من راه خانه ام را گم کرده ام ری را
میان راه فقط صدای تو نشانی ِ ستاره بود.
که راه را بی دلیل ِ راه جسته بودیم
بی راه و بی شمال
بی راه و بی جنوب
بی راه و بی رویا
من راه خانه ام را گم کرده ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را ، دریا و رنگ روسری تو را ، ری را
دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافران مرده بودند!
من راه خانه ام را گم کرده ام آقایان
چرا می پرسید از پروانه و خیزران چه خبر
چه ربطی میان پروانه و خیزران دیده اید
شما کیستید
از کجا آمده اید
کی از راه رسیده اید
چرا بی چراغ سخن می گویید
این همه علامت سوال برای چیست
مگر من آشنای شمایم
که به آنسوی کوچه دعوتم می کنید
من که کاری نکرده ام
فقط از میان تمام نامها
نمی دانم از چه "ری را" را فراموش نکرده ام
آیا قناعت به سهم ستاره از نشانی راه
چیزی از جرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد دید؟
من راه ِ خانه ام را گم کرده ام بانو
شما ، بانو که آشنای همۀ آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب ِ نی لبکی شکسته ندیدید
می گویند درکوی هر کودکی که در آن دمیده ، از سنگ ، ناله و از ستاره ،
هق هق گریه شنیده است
چه حوصله ای ری را !
بگو رهایم کنند ، بگو راه خانه ام را بیاد خواهم آورد
می خواهم به جایی دور خیره شوم
می خواهم سیگاری بگیرانم
می خواهم یک لحظه به این لحظه بیاندیشم....
- آیا میان آن همه اتفاق
من از سر اتفاق زنده ام هنـــــــــــــــــــــــوز !
"سید علی صالحی"
My Heart Will Go On
Every night in my dreams I see you, I feel you
That is how I know you go on.
Far across the distance and spaces between us
You have come to show you go on.
Near, far, wherever you are,
I believe that the heart does go on.
Once more you open the door
And you're here in my heart,
And my heart will go on and on.
Love can touch us one time and last for a lifetime,
And never let go till we're gone.
Love was when I loved you, one true time I hold to
In my life we'll always go on.
Near, far, wherever you are,
I believe that the heart does go on.
Once more you open the door
And you're here in my heart,
And my heart will go on and on.
You're here, there's nothing I fear
And I know that my heart will go on.
We'll stay forever this way,
You are safe in my heart,
And my heart will go on and on.
Celine Dion
مسجد من کجاست
ای نا خدای من؟
در کدامين جزيره ی آن آبگير ايمن است
که راه اش
از هفت دريای بی زنهار می گذرد؟
«-اينک دريای ابرهاست...
اگر عشق نيست
هرگز هيچ آدميزاده را
تاب سفری اينچنين
نيست!»
چنين گفتی با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی را
تکرار می کنند.
خدای را ناخدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامين دريا
کدامين جزيره؟ـ
آنجا که من از خويش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتيق را
چونان موميايی شده يی از فراسوی قرون
به وردگونه يی
جان بخشم.
مسجد من کجاست؟
با دستهای عاشقت
آنجا
مرا
مزاری بنا کن!
احمد شاملو
در دايره ي تاريك فنجان فال ،
عكس فانوس ستاره و عطر اطلسي افتاده است !
شايد شروع نور
نشانه ئي از بازگشت نگاه گرم تو باشد .
بايد به تقويم هاي كهنه سفر كنم .
تقويم ناب ترين ترانه ي نمناك !
تقويم سبزترين سلام اول صبح !
تقويم دور ديدار بوسه و دست ...
شايد در ازدحام روزها ،
يا درانتهاي همان كوچه ي شمشادها ،
شاعري دلشكار را ببينم
كه شيرين ترين نام جهان را
زير لب تكرار مي كند
و تلخ ميگريد !
"یغما گلرویی"
میبارد و ....
میشويد و ...
جان میبخشد
گفت: شيفتهی بارانام.
گفتم: میدانم.
گفت: نمیدانی. هيچ کس نمیداند که به هنگام بارش باران چه شوری در من بيدار میگردد.
آن چنان بی تاب و بیخود میشوم که تاب ماندن در زير سقف و سرپوش ندارم.
هر کجا که باشم، با هر که نشسته باشم، دگر سر از پا نشناسم.
کلاس درس وسودای نمرهی امتحان، هيچ يک، مرا از رفتن باز ندارد.
نه گرمای بستر و نه ديدار يار.
سر برهنه و دل باخته بيرون زنم و در زير باران چونان تشنهگان جشن سيرآب شدن گيرم.
در زير بارش تند ابرها بیقرار شتاب کنم.
با باران از درد گويم و رازهای پنهان در دل.
با باران بگريم تا اشکها را آب باران بشويد و ببرد.
در زير باران، بی دغدغه نگاه ديگران، بخندم و دست افشان و پای کوبان با رقص باران به پيشواز سخاوت و بخشش آسمان روم.
با باران دل از غبار اندوه و گرد کينه بشويم.
با باران زنگار از آينهی دل بزدايم.
با باران شادمانه برقصم.
باران هر چه تندتر، دل من شيداتر.
رگبار را جشن گيرم و به چشمان تر خورشيد بخندم.
شاخههای شسته و تر را ببوسم.
خاک باران زده را ببويم.
گلهای خيس سرخم کرده در زير بارش آسمان را نوازش کنم.
.............
باران سرود آسمان است.
باران آوای مهر ابرهاست.
باران بخشندهای بی چشمداشت است.
باران شويندهی ناپاکیهاست.
باران دست نوازشگر آسمان است.
باران سرود هستی و ايثار است.
باران باران است.
میبارد و میشويد و جان میبخشد.
ناپاکی میشويد و تن خويش آلوده میدارد.
باران ترانهی مهر آسمان است.
باران فرزند خدايان است.
باران هديه خدايان است.
باران باران است.
در زير باران رنگها تابناک گردند و سياهی ناپديد گردد.
من شيفتهی بارانام.
......................
و من هر بار که ابری در آسمان می بينم، می دانم که او دل نگران، چشم به راه باران است.
میدانم که اگر ببارد تا ساعتها در زير باران رقص شادمانی خواهد نمود.
میدانم که پس از باران، آبچکان و دل شسته بازخواهد گشت.
میدانم که تب خواهد کرد و چند روزی توان برخاستن نخواهد داشت.
میدانم که پاکی دل و جاناش را که به زلالی چشمهساران است، از باران دارد.
میدانم روشنای دل و تازهگی روحاش را از باران برگرفته است.
میدانم نگاهزيبابين و خطاپوشاش بارانی است.
آن اندازه دل داده است و دل از غبار شسته است که خود چشمهای جوشان و پاک گشته است.
و او خود، باران است.
و من سخت دلام برای گل يخ بارانزدهای که مرا به مهمانی مهر برد، تنگ است.
من نيز دلم هوای باران دارد.
من نيز نياز به دل شستن و درد دل کردن با باران و نازنين گل يخ خويش دارم.
باران ترا به نام ابر و پاکی سوگند دهم که بباری.
ببار که او چشم به راه توست.
ببار که من سخت دل چرکينام.
ببار که من سخت دل تنگام.
ببار که گلها در ميان دود بی نفس و آلوده تن گشتهاند.
ببار که رنگها چرکيناند.
ببار که دلها تشنهاند.
ببار تا با سرود مهر و زمزمهی شاد باران رقصی مستانه کنم.
ببار که او بیتاب است.
ببار که من غبار اندوه گرفتهام.
ببار نازنين.
ببار.
ببار که رنگها چرکيناند.
خودم را جایی جا گذاشته ام
شاید کنار تو
در باغهای سیب
شاید بالای تپه ها
و یا شاید در جاده ای که
جنگل را دور می زد و
به دریا می رسید
روبروی آینه ایستاده ام
اما
از چهره ام خبری نیست...
"رسول یونان"

تکدرخت
ای ابر نو بهار ،
در این غروب غمزده بر من ببار
بر برگهای بی طراوت من ،
- امــــّا .. ابر عقیم بی نم باران گذشت و رفت.
عابر ! به سوی من
بر شاخسار بی بر و برگم نظر فکن
اینجا ، هر چند چشمه سار روان نیست
بنشین
بنشین دمی و بر من تنها نگاه کن
- عابر .. بی هیچ التفات شتابان گذشت و رفت.
ای پر کشیده جانب ناهید و ماه و مهر
جولان دهنده در دل این واژگون سپهر
هشدار ، بیم غرش طوفان
هشدار بیم بارش و بوران است
بر شاخسار من، بنشین
- اما پرنده هیچش به دل نه بیم زطوفان ، گذشت و رفت.
هان آهوی فراری این صحرا
تا دوردست می نگرم
صیاد نیست در پی تو ، بازگرد
قدری درنگ ، در بر من ... قدری درنگ کن
- آهو چون برق و باد ، هراسان گذشت و رفت.
شب می رسید و روز
دلخسته از درنگ
افسرده از بسیط بیابان گذشت و رفت...
- استاد حمید مصدق -

در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من که زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ، آن من دیگر
آنکس که پنجره ی چشم های من او را
کهنه ترین قاب است
از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام کبوترها
در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می کنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشک تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
من شعر می نویسم
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ، زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ، در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
ایا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
ایا زبان مشترک این نیست ؟
اردلان سرفراز
Always hope for the best
Don”t let go of hope. Hope gives you the strength to keep going when you fell likegiving up. Don”t ever quit believing in yourself. As long as you believe you can you will have a reason for trying. Don”t let anyone hold your happiness in their hands. Hold it in yours. So it will always be within your reach. Don”t measure success or failure by material wealth But by how you fell. Our fellings determine the richness of our lives. Don”t let bad moments overcome you. Be patient and they will pass ...
به ساعت نگاه می کنم حدود سه نصفه شب است...چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از ياد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم...سوسوی چند چراغ مهربان...و سايه های کشتزار شب گردان خميده و خاکستری گسترده بر حاشيه ها و صدای هيجان انگيز چند سگ . و بانگ آسمانی چند خروس....
از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برايم حل نشده است...آری از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم :
سالهاست که مرده ام...
" همیشه زنده یاد حسین پناهی "
راستی چرا رفتیم ، چرا برنگشتیم ،
در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم
ببین دارم گریه می کنم
برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی ، میان سادگی هایمان نشستند
برای ابرهای پر بارانی که آمدند و تا بی نهایت علاقه مان سایه انداختند
بگذار آنقدر باران ببارد
تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود
نگران نباش
به هیچ جای این آسمان ساده صبور بر نمی خورد
اگر گهگاه پلک های خسته و خاموش من
برای بی قراری نیامدنت ببارد
حالا دیگر عابران خواب گرد هم ، اندازه علاقه را می دانند
با سر انگشتان خسته بر سینه دیوار ِ این کوچه بی ستاره می نویسند
می دانم ، تو هم می دانی
که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت و علاقه
راستی چرا رفتیم ، چرا برنگشتیم ،
در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم
پس من اینهمه نامه بی نشانی را
کجا ، برای که نوشته ام !
به همین زودی یادمان رفت
قرار همین چهارشنبه ها
در مجاورت چکه های باران
چگونه فراموش کردیم !؟ ....
می دانم ، تو هم می دانی
که چه ساده دل کندیم از حرمت این
همه عادت و علاقه
یادم نمی ره که امسال هم یادت رفت خورشیدکِ من....
وقتی خواب باران می بینم
ترانه ها از سقف اتاقم چکه می کنند و
بستر رویاهایم خیس خاطره می شود
وقتی تو را به خواب می بینم
آیینه ها تکثیر می شوند
و فضای خیال من
از عطر واژه های عاشقانه
لبریز می شود
فرض کن
تو را تا همیشه از ذهن اتاقم پاک کردم
فرض کن
نام تو از افتتاح نامه دلتنگی ها خط زدم
یا طنین گریه هایت را
در پس این همه هیاهو پنهان کردم
فرض کن
دست دلم را
برای همیشه از دست مهربانی هایت کشیدم
تو بگو
با بی تابی های این دل بی قرار چه کنم ؟!
خورشید ، جاودانه می درخشد در مدار خویش
مائیم که پا ، جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین.
آن روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دور دست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرابه طلوعی دوباره می کشاند؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین....
- حسین پناهی-
يه شب مهتاب ، ماه مياد تو خواب
منو می بره کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه
دره به دره … صحرا به صحرا
اون جا که شبا ، پشت بيشه ها
يه پری مياد
ترسون و لرزون ، پاشو ميذاره .. تو آب چشمه
شونه می کنه ، موی پريشون...
يه شب مهتاب ، ماه مياد تو خواب
منو می بره ته اون دره
اون جا که شبا
يکه و تنــــــــها
تک درخت بيد … شاد و پراميــــــــد
می کنه به ناز ، دستشو دراز
که يه ستاره
بچکه مثل ، يه چيکه بارون
به جای ميوه ش
سر يه شاخه ش
بشه آويزون...
يه شب مهتاب ، ماه مياد تو خواب
منو می بره ، از توی زندون
مث شب پره
با خودش بيرون،
می بره اون جا که شب سياه
تا دم سحر
شهيدای شهر ، با فانوس خون … جار می کشن
تو خيابونا ، سر ميدونا:
« عمو يادگار!
مرد کينه دار!
مستی يا هشيار
خوابی يا بيدار؟ »
مستيم و هشيار
شهيدای شهر!
خوابيم و بيدار
شهيدای شهر!
آخرش يه شب ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد می شه خندون
يه شب ماه مياد
يه شب ماه مياد
واااای خدا، چقدر ماه امشب قشنگه....
يه شب مهتـــــــاب ، ماه مياد تو خواب
منو مـــــــــــی بره ته اون دره
اون جا که شبا
يکه و تنهــــــــــــا
تک درخت بيـــــــــــــــــد … شاد و پراميــــــــد
می کنه به نــــــــــاز ، دستشو دراز
که يه ستاره
بچکه مثل ، يه چيکه بارون
به جای ميوه ش ، سر يه شاخه ش
بشه آويزون...
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند…
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند…
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند…
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند…
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند…
هنوز هم دیدن تو
از پس این پردۀ شفاف
این همه باران ،
این همه فاصله ،
به دنیایی می ارزد
هنوز هم
حضور این چمدان خاک گرفته
بر درگاه رفتن و باز نیامدن تو
و یک نگاه منتظر
و صدایی آشنا
که لحظه آمدنت را خبر می آورد
به دنیایی می ارزد
آخر این نشد که من
واژه به واژه کتاب فاصله ها را گریه کنم
آنوقت تو اینطور ساده
اینطور بی خیال
به من و دلتنگی هایم لبخند بزنی
اما هنوز سرخی گونه هایت
به وقت هر لبخند بی گاه
به دنیایی می ارزد
باور کن !
سراسر خاطره
--------------------
به خودت پناه می دهی
تا راه های تاریک از کنارت بگذرند.
در پناه چتر
به خودت پناه می دهی
یعنی که خیال هایت را ، و کودکانی را ،
که شبانه های بی ماه
به خـــــــــــواب پناه می برند.
در پناه چتر
به انتهای شب دست می کشی
و نگاه می کنی
با چشمهایی که انگار
هزار سال
به راه
نگاه کرده اند.
راه های روشنی آرام
شبانه از تو می گذرند
به ماه رسیده بی شتاب
به دریاهای بی نام می ریزند،
راه هایی که هر صبح
آدمها
با چترها و پلاکارتهایی از ماه
به دریا می روند.
به انتهای شب دست می کشی ،
ملافه های بی قرار
به شبانه های باد پرتاب می شوند
تا کودکان بی ماه بیدار شوند
کودکان بی کوچه و رقص
که روزهای باز آمدِ برف
به انتهای شب
پرتاب شدند
با هزار پیراهن آبی
که در چاکسار خیابانهای تلخ
گم شد.
در پناه چتر نگاه می کنی ،
صبح که بیاید
قطار از ایستگاه گذشته است
با سوتی که آرام
در خاطــــــره می پیچد.
سرارسر خاطره را که می دوی
صدای مانده در تونل و جاده های پنهان
شکل های رفته را پیش می آورند:
قطارهایی که پر شتاب
به مزار شبانه می روند.
کوچه های بی نام
به دریچه های یک روز بازی آفتابی نگاه می کنند
و در دشت های رو به شب
چاههای دیرین هزار پیراهن گمنام را به دست گرفته از اعماق
به ماه نشان می دهند
به ماه که آرام در پناه چترت
از پلاکارتها و دریا
طلوع می کند.
" هیوا مسیح "
صبح که بیاید
قطار از ایستگاه گذشته است
با سوتی که آرام
در خاطـــــــــره می پیچد...
من که از درون دیوارهای مشبک ، شب را دیده ام
و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگهای ستم کوبیده ام
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام
و من – باز آفریننده اندوه
هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو ، هلیا !
آنچه ماندنی ست ورای من و توست.
" نادر ابراهیمی "
بوی عیدی ...
بوی توپ ...
بوی کاغذ رنگی ...
بوی تند ماهی دودی وسط سفرۀ نو
بوی یاس جا نماز سفرۀ مادربزرگ
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکۀ عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردۀ لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
فکر قاشق زدن دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
با اینا بهارو باور میکنم
با اینا بهارو باور میکنم ...
هر بار که به آیینه نگاه می کند در حاشیه اش جای انگشت کسی را می بیند که هیچ پاک نمی شود . دستمال سفیدی را از جیب طولانی اش که به اعماق زمین می رسید – بر می دارد و سعی می کند نقش انگشتی را که نفس می کشد از آن جا پاک کند . اما رفته رفته دستمال هم در جای انگشت محو می شود . می خواهد که با انگشتان خودش آن را پاک کند، اما خودش هم همچون دستمال سفید با نقش انگشت رفته رفته پاک می شود. در کنار طاق آیینه ای هست که در حاشیه اش جای انگشت کسی است و در رو به رویش کسی که دیگر نیست....
- رفیع جنید -