من که از خالی شدن سبد خنده ها حرفی ندارم
من که دیگر
کنار اقلیم این رویاها
به قرائت گهگاه همین گریه های یواشکی قانعم
تو هم اینقدر نمک به زخم بی کسی هایم نپاش
بگذار با تکرار همین ترانه های ساده سر کنم
بگذار سبد خنده ها از آوار گریه های من بوی باران بگیرد
برای تو چه فرق می کند
گاهی همهمۀ همه خنده ها و گریه ها
ادامه همان سکوت هزار ساله است...
حس خوبی ندارم. حس آدمی رو دارم که دم پنجره ایستاده و می بینه که ابرای سیاه دارند می آن ، اما هـــیچ کاری نمی کنه.... انگار پاهاشو چسبوندن به زمین... همینجور دستشو زده زیر چونه اشو به آسمون سیاه نگاه می کنه... هاله سیاه گردباد رو از فرسخها دور تر می بینه... برگها می چرخند و به هوا میرن... خاک همه جا رو پوشونده ، مثل یه مه غلیظ ... حالا دیگه طوفان خیلی بهش نزدیکه... اما هیچ حرکتی نمی کنه .. انگار منتظر ایستاده تا خودشم توی این گردباد گم بشه... صدای شکستن شیشه هایی می آد که طوفان به اونها هم رحم نکرده...... درخت چنار روبروی پنجره داره می شکنه.... ابرای سیاه ... باد ... گردباد... نزدیک و نزدیکتر...
نمی خوام مثل اون آدمه باشم. اما کاری هم از دستم بر نمی آد. حالا می فهمم چرا اون آدم از جاش تکون نمی خوره ... شاید چون تمام تلاشهاش برای آرامش بی فایده بوده ، بی فایده بی فایده... شاید می خواد اگه قراره با گردباد یکی بشه ؛ ته مونده دلش یکم غرور هم باشه.... غروری که دیگه چیزی ازش نمونده....
امـروز کتاب نداشتم بخونم.نمی دونم چرا فکر این چند روز خونه نشینیم رو نکرده بودم. بقول بابام : تو این مدت جشنواره و تئاترهای اون ترمم ، انقدر دَدَری شدم که دیگه نمی تونم 2 دقیقه تو خونه بشینم. الان درست 3 روز تمومه که از خونه بیرون نرفتم ( که البته ، تا از خونه بیرون رفتن رو چه بدونی (!) دیشب یه مهمونی رفتیم که توی فرهنگ لغت من به اون نمی گن بیرون رفتن !!!!!!!!!!!!!! بیرون رفتنی که بـِدِل بچسبه ، بیرون رفتنیه که حتما یه سَر ِ حتی شده کوچولو و چند دقیقه ای بری "نیک" ، چشمت شده حتی 2 دقیقه به جمال تئاتر شهر روشن شه ، با خاطره های شیرین تالار مولوی گپ وگفتی داشته باشی ، حوزه هنری بری ، .... حالا اگه انقدر دچار بدبختی شده بودی و هیچکدوم و نشد سر بزنی حداقل یه "کافه هنر" بری و هات چاکلت و .... اینها و دیگه..... بابا اینم نشد حداقل سید مهدی خودمون ..... اینها هم نشد ؛ خوب بری """ غیر منتظره """ رو باز با تــــــــــــــــمام تهوعی که بهت دست می ده دوباره ببینی.... بخدا دیدن اون هم به این بیحوصلگی می ارزه.... انقدر این چند وقته ریه هام به هوای آلوده میدون انقلاب عادت کردند که این 3 روزه به شدت مونوکسید خونم پایین اومده و مثل معتادها استخونهام درد می کنه.. )
الان که توی کتابهام دنبال کتاب می گشتم که از سر ِ درد استخون بزنم تو رگ چشمم به این کتابهایی افتاد که این مدت خوندم. آخه تو این چند وقت که نصفه زندگیم رو توی اتوبوس و مترو گذروندم ، کلی هم کتاب خوندم. کتابهایی که درجه اعتیادم به مطالعه بین راهی رو چنــــــــــــد برابر کرد. حالا دیگه طوری شدم که اگه قراره 10 دقیقه هم توی وسایل نقلیه عمومی باشم حتما باید یه چیزی بخونم.... همینطور که نگاهشون می کردم حس و حال اون لحظه هایی که می خوندمشون برام تازه شد..... باهاشون یجورایی زندگی کرده بودم... مثلا ( چراغها را من خاموش می کنم )* رو هرگز دلم نمی خواست تموم بشه. آخه نه اینکه خوندن این کتاب تصادفا یجورایی همزمان شد با دیدن فیلم به همین سادگی ؛ یجورایی خیلی به دلم نشست. البته سبک نگارشی کتاب ( که فکر کنم تا الان دیگه همه فهمیدن چقدر برای من مهمه ! - فکر کنم اگه قرار بود من نویسنده بشم ؛ یه نویسنده مولف می شدم- ) انقدر جاذبه که حتی اگه 100 سال بعد از خوندنش هم بهش فکر کنی تو ذهنت پر رنگه پرنگ می درخشه ..... آره ، داشتم می گفتم . لحظه به لحظه اون کتاب من رو به یاد "طاهره ِ " به همین سادگی می انداخت... انقدر خانم پیرزاد قشنگ حس و حال رو توصیف کردند که وقتی کتاب رو می بندی عملا احساس می کنی یه فیلم توپ تموم شد. شاید هم این حالت برای من بخاطر این بود که کتاب رو بعد از دیدن فیلم خوندم..... خلاصه تمام لحظه هاش برات زنده هستند. تمام تردید ها و حسادت های عاشقانه، اما ممنوعش.... تمام حس کلافگی از این حسی که داره ناخوداگاه توی دلش ، مثل یه علف هرز رشد می کنه... تمام سبکی و آرامش خلاصی بعد از اون حس خیانت رو..... انقدر شخصیت " کلاریس" منو مجذوب خودش کرده بود که وقتی مجبور بودم کتاب رو ببندم عصبانی می شدم. از طرفی هم دلم می خواست مزه مزش کنم و زود تموم نشه.... باور نمی کنید اما شاید بعضی صفحه هاش رو دو یا سه بارخوندم....
عاشق لحظه های کلافگی و سردرگمیش بودم. با تمام وجودم حسش می کردم. شاید چون شخصیته فرد محوری قصه خیلی برام آشنا بود. آشنای آشنا... مثل خودم کلافه می شد. مثل خودم عصبانی می شد. مثل خودم یهو بی خیال همه چیز می شد. مثل خودم تحمل می کرد. مثل خودم با همه حس هاش مقابله می کرد، حتی عاشق شدنش.....حتی جالب اینه که مثل خودم همیشــــــــــــــــــــــــه وَرخوشبین و منطقی با وَر بدببین وجودش درگیر بود.... و همیشه ته ته وجودش با خودش حرف می زد. خودشو دعوا می کرد ، حرفهایی که نمی شد به آدمها زد ، جوابهایی که نمی شد داد ؛ توی دلش می زد.... برای همین فکر نمی کنم هرگز این پاراگرافش رو فراموش کنم. با گوشت و استخونم کلافگیش رو حس کردم....
" راحتی چرم سبز راحت نبود . پاها را جمع کردم ، دراز کردم . صاف نشستم ، کج نشستم . دست ها را گذاشتم روی دسته ها ، برداشتم . سر تکیه دادم به پشتی. چشم ها را بستم ، باز کردم. کتاب ساردو را از قفسه در آوردم. از جایی که علامت گذاشته بودم دو خطی خواندم وکتاب را بستم . مهم نبود مرد قصه بالاخره بین عشق و تعهد کدام را انتخاب می کند . از مرد قصه متنفر بودم که اینقدر احمق است. از زن قصه هم متنفر بودم که نمی فهمد مرد قصه چقدر احمق است . بلند شدم رفتم به آشپزخانه و به خودم گفتم (( از همه احمق تر خودتی )) . "
شاید ، که نه حتما ! تمام کتابخونهای حرفه ای این کتاب رو یا خوندند یا تو کتابخونشون دارند و من خیــــــــــلی دیرتر از اونهاست که دارم این کتابها رو می خونم اما خوشحالم. خوشحالم از اینکه اگر چه خیلی دیره ، اما بالاخره مزه شیرین اینها رو توی فکرم حس می کنم. وقتی به بعضی هاشون فکر می کنم سراسر آرامش می شم.... انگار دستهام توی یه دست گرمه ! یه دست خیلی خیلی گرم.....
انقدر ازاین کتابش لذت بردم که برخلاف عادتم ( که از یک نویسنده دو کار پشت سر هم نمی خونم ) بالافاصله کتاب بعدیش رو گرفتم. (عادت می کنیم )* دوستش داشتم. نه به اندازه قبلی. که اونم فکر می کنم چون ناخواسته تو مقام مقایسه با همدیگه ، قرار می گیرند چنین حسی رو القا می کنند. شاید اگه سایه فوق العاده سنگین "چراغها را من خاموش می کنم" روی سر "عادت می کنیم" نبود ؛ به تنهایی کتاب فوق العاده ای بحساب می اومد. جنس کتابهای این نویسنده یه طوریه که آدم توی جامعه دیدشون ، لمسشون کرده. برای همین آدمهای قصه اش کاملا باور پذیرند . فکر می کنم این خاصیت باور پذیری و همذات پنداریه که این کتابها رو حتی به چاپ 27 ( چراغها را من خاموش می کنم ) و چاپ 16 ( عادت می کنیم ) رسونده....
(عشق و اندوه های ژوزفین )* رو هم خوندم. به نظرم یه کتاب خوب درباره دوره ای از تاریخ فرانسه بود که در غالب یه رمان تقریبا عاشقانه ارائه شده بود. به نظر من _ البته این فقط یک تجربه شخصیه_ کسی که کتاب دو جلدی "دزیره ( آن ماری سلینکو ) " رو خونده باشه و ازش خوشش هم اومده باشه و دل به دل – دزیره- داده باشه بیـــــــــــنهایت مشتاق خوندن این کتاب می شه. چون توی اون کتاب که یجورایی خاطرات زندگی اولین معشوقه ناپلئون بناپارت رو تعریف می کنه . همونجا آدم دلش می خواد این ژوزفین رو بگیره خفش کنه. من یکی که تا این کتاب رو توی کتابخونه خاله برفی دیدم ، بال بال می زدم تا هر چه زودتر ببینم این ژوزفین کی بوده و از کجا پیداش شده که اینطوری از راه رسید و جای دزیره رو گرفته..... آخرین باری که دزیره رو خوندم اگه اشتباه نکنم 7 یا 8 ساله پیش بود. اما هیچوقت اون صحنه ای رو که دزیره برای اولین بار ژوزفین رو در کنار دلداده اش دید یادم نمی ره و همینطور تصمیم خودکشی بعدش.... هرچند که از این کتاب اون چیزهایی رو که می خواستم نگرفتم ؛ یعنی به زندگی بعد از ازواج با ناپلئون نپرداخته بود و فقط به شرح زندگیش از نوجوانی تا ملکه شدن گذشته بود... اما بازم بد نبود. حداقل فهمیدم این یکی هم کم بدبختی نکشیده بوده..... شرح پشت جلد:
" تو عروسی نا موفقی خواهی داشت و بیوه خواهی شد... اما سرانجام ملکه می شوی.
برای رز چهارده ساله ، دختر بزرگ زمینداری مقروض این پیشگویی ، هم هراس آور و هم شادی بخش بود. او تحصیلات و جهیزیه ای درست و حسابی نداشت و بنظر می رسید که زن هر کسی بشود بجز یک شاه. اما تاریخ داستان دیگری به ما می گوید . زیرا رز نه تنها با خانواده ای اشرافی و ثروتمندی ازدواج می کند بلکه از انقلاب فرانسه هم جان به در می برد. او از همسر اولش جدا می شود و روزی به نام ژوزفین بوناپارت معروف می گردد. ( ساندرا گولاند ) در این رمان زیبا پرده های زمان را به کناری می کشد تا زندگی شگفت انگیز رز ، از روزهای نخست در مارتینیک تا تجربیات تلخ او در انقلاب فرانسه و ازدواج نا موفقش تا آشنایی و ازدواج با مردی را که مصمم است بر فرانسه حکومت کند ، برایمان بازگو کند. عشقها و اندوههای ژوزفین داستانی زیبا از زندگی ملکه ی بزرگ فرانسه است. "
البته یه روز شمار جالبی هم درباره تاریخ کشور فرانسه داشت که وقتی به آخرین صفحه کتاب رسیدم و اون رزومه 3 صفحه ای رو دیدم شــاخ در آوردم. باورم نمی شد اینهمه اطلاعات تاریخی از جلو چشمام گذشته باشه و من بدون غر زدن و احساس کسالت و دل مردگی اونها رو خونده باشم.... بد ندیدم یکمی از اون رو به عنوان اطلاعات عمومی برای کسایی که مثل خودم از کتابهای تاریخی بدشون می آد ، اینجا بذارم. چون فکر می کنم عمــــرا با این حس تاریخ گریزیمون ، در آینده حتی ثانیه ای گذرمون به وقایع تاریخی نه تنها ایـــــــــران پرشکوه گذشته ، چه برسه به فرانسه کبیر بیفته.... این رمان رو فقط بخاطر این دوست داشتم چون تونست ( حتی شده یه دوره کوتاه ) از تاریخ رو با سُرنگ درام به من تزریق کنه... جالب اینه که بدون خستگی هم تا آخرش من رو دنبال خودش کشوند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عجیب بود.....
ناپلئون بوناپارت در جزیره کرس متولد می شود 15 اوت 1769
لویی شانزدهم و خانواده اش از پاریس می گریزند 20 ژوئن 1791
فرانسه به اتریش اعلان جنگ می دهد 20 آوریل 1792
نخستین استفاده از گیوتین در اعدام محکومین 25 آوریل 1792
جمهوری رسما اعلام می شود 22 سپتامبر 1792
بوناپارت فرمانده ی کل لشگریان فرانسه می شود 26 اکتبر 1795
بوناپارت به فرماندهی لشگریان ایتالیا منصوب می شود 2 مارس 1796
مراسم عقد بوناپارت و رز 8 مارس 1796
رز ( 32ساله ) و ناپلئون ( 26ساله ) عروسی می کنند 9 مارس 1796
مرگ ناپلئون بوناپارت 1821
تو این مدت "عشق سالهای وبا" رو بالاخره تمومش کردم... خیلی هم دوستش داشتم. اونروز که برای اولین بار رفته بودم یه کتاب از ( مارکز ) بگیرم ، راستشو به فروشنده گفتم. گفتم که تابحال کارهای مارکز رو نخوندم ، دلم می خواد از یه جایی شروعش کنم . یه جایی که زده نشم . به نظر شما با "صد سال تنهایی" شروع کنم یا "عشق سالهای وبا" ؟؟؟؟ امروز خوشحالم که گزینه پیشنهادیش رو گرفتم ، هر چند که بطور کاملا اتفاقی فصل آغاز و آشنایی من و کتابهای مارکز عشق سالهای وبا نبود!
" ابله محله " تموم شد ، اما دلم می خواد یبار دیگه بخونمش . اینم درست مثل اون تئاترهایی شد که دومین بارش از واجباته... همین روزا دوباره می خونمش.... اینبار قول می دم غرق نشم تا بتونم ازش بنویسم....
"هدیه برف* " رو هم نصفه و نیمه خوندم. یک مجموعه دو زبانه پر از داستانهای کوتاهه کوتاهه.... 70 تا داستان داره. تو روزای سرد برفی که مجبور بودی بشینی خونه ، در عین اینکه حوصلت به شدت سر رفته یه لیوان شیر داغ بگیری دستت و از پشت پنجره اون دونه های سفید رو نگاه کنی ، روزی چند تا دونه از این داستانهای چند سطریش واقعا مثل هدیه برف می موند. کتاب جالب و با نمکی بود ، مخصوصا فرمت خود کتاب و نوع کاغذش...
یه سری کتاب دیگه هم خوندم که به وقتش از اونها هم می گم....
الکی الکی ناخوداگاه چقدر این پست فرهنگی شد... یاد خانم دوستدار و معرفی کتابهاش افتادم....
جالبه دنبال کتاب می گشتم که بخونم تا خوابم بگیره... اما انقدر غرق توصیف چند تا کتاب آخری شدم که نفهمیدم دوباره وقت چطور گذشت.... این خاصیت کلبه بارونی هم داره ماجراساز می شه ها.... !!!!!!!! عجــــــب .... !!!
راستی جای همه دوستانی که امروز شنونده برنامه جمعه ها با تئاتر شبکه فرهنگ رادیو نبودند خالی.... من که شخصا خیلی لذت بردم... دوتا استاد جونامون 2 ساعت تموم به نقد و بحث ( دراماتورژی ) در ایران پرداختند.... آییی خندیدم که نگو و نپرس.... این دو تا به شدن ادبیاتی حرف می زنند...یکی از یکی بیشتر... باید گوش می دادی تا یه دل سیر به نحوه صحبت کردن این دو تا می خندیدی.... فکر کن انگار داری کتاب ادبیات می خونی... تازه بخدا کتاب ادبیات هم انقدر کلمه های قلمبه سلمبه نداره که اینها بکار می بردند.... جالبه برام بدونم اینهمه کلمه عجیب غریب که فقط و فقط توی لغتنامه دهخدا پیدا می شه ، اینها از کجاشون در می آوردند.... مجال خفنی بود برای به رخ کشیدن سوادشون به همدیگه.... این ایوب خان آقاخانی که تندیس جشنواره نبرده بود ، سر کلاسها اونجوری شسته رفته حرف می زد (( "بدیهی است که من برای شماها احترام زیادی قائلم. نگذارید که من از حیطه ی ادب و نزاکت خارج بشوم و خدای نکرده توهین کنم" // این جمله ای که گفتم اوجه اوجه اوجه عصبانیتش از شلوغیه کلاس بود ها !!! )) وااااااااااای بحال حالا.... انگار تمام مدتی که داشت حرف می زد ، در حال جزوه گفتن بود.... اون آقای کارشناس هم که دیگه بدتر... من فکر کنم محاوره ای ترین لحنش این باشه که به مامانش می گه : مادر گرامی ، عرضم این است که می شود اگر برای شما امکانش موجود است یک لیوان آب عنایت بفرمایید ، در واقع عملا شرمند هستم از این موضوع که بضاعتم برای قدردانی و سپاس از این بیشتر (( نمی باشد )).... باور کنید تمــــــــــــــــام جمله های این دوتا فعل داشت.... اونم یه فعل اساسی و شق و رَق..... خلاصه اول صبح جمعه ایی کلی غـــــش غش !!! آخه آدمم انقدر مثبت حرف می زنه...؟؟؟؟
بدیهی است که بنده در این رسته ی شغلی و در راس هرم اندیشگی تا به کنون چنین پدیده هایی را بدین سیاق پیرامونم ندیده بودم ، که تورق فصلنامه ای از خاطراتشان چنان مفید فایده و جالب باشد بگونه ای که صبح آدینه اینچنین خنده را بر لبها بنشاند .......
بیچاره اطرافیانشون ( بقول خودشون انسانهای پیرامونشون J ) اینو نگفتم ... کِر کِر خنده مال وقتی بود که یه شنونده با برنامه تماس می گرفت. سوالی یا انتقادی داشت.... انگار شنونده ها هم به شدت تو جو حرف زدن این دو تا مونده بودند چون اونها هم خودشونو می کشتند که این شکلی حرف بزنند. در صورتیکه همین شنونده های ثابت که هر هفته با برنامه تماس می گرفتند ، هیچکدومشون این مدلی حرف نمیزدند....
خلاصه وسط این لغت نامه صوتی دهخدا یه تعریف قشنگ از معنی لغت "دراماتورژ" شنیدم که به نظرم کل این دو ساعت بحث و توضیح همش همین یک جمله بود.... دراماتورژ : میانجی گر میان جهان و صحنه است.
خارج از شوخی ، باید بگم که این دو ساعت ، انگار یه کتاب قطور درباره مبحث دراماتورژی تئاتر خونده باشی. انقدر مفید فایده (!) بود که خدا می دونه ... همینه که عاشقانه برنامه جمعه ها با تئاتر رو دوست دارم . به نظرم یکی از پر محتوا ترین برنامه های رادیو و به جرات می گم حتی رسانه است... مثل اون برنامه شون که سرفصلش ( تعزیه ) بود. توی اون دو ساعت همه ی آنچه ما توی 5 یا 6 جلسه درس نمایش در ایرانمون خونده بودیم و کلی هم کسل شده بودیم ، گفته شد. انقدر رسا و شیرین که مطمعنا از ذهن بیرون نمی ره... امروز هم همینطوری بود. شاید تا دیروز انقدر خوب تعریف معنی دراماتورژ و وظیفه اصلی اون رو نمی دونستم. اما حالا بخوبی می دونم........ مخصوصا که استاد آقاخانی ( در مقام میهمان برنامه ) به همون شیوایی تدریسش مطالب رو بیان می کرد ، بخوبی می شد از روی این بحث جزوه برداری کرد ، حتی منابع و مرجع هایی هم برای مطالعه معرفی کردند .... و همینطور استاد حاجی حسینی ( در مقام کارشناس برنامه ) طبق روال همیشه جمعه ها با تئاتر با سوالات کاملا کارشناسانه و پربار و اطلاعات دقیقش این اطلاع رسانی و آموزش رو تکمیل می کرد. دوتایی در راستای هم کلاس خفنی با سرفصل دراماتورژی رو برگذار کردند....
بذگریم...
انگار اون آدمه فقط به یه کلبه خیس با بوی بارون نیاز داشت که انقدر سبک شه تا دیگه نخواد توی گردباد گم شه....هنوز هم پرم از حس دیدن ماه تمومم... انگاری هر چند وقت یبار باید زیباییش رو به رخ بکشه.... دیشب ، دم دمای غروب ماه با قشنگیش کــــــــــــــــولاک کرد...
____________________________________________________________________
* چراغها را من خاموش می کنم / زویا پیرزاد / نشر مرکز / چاپ بیست وهفتم
بهترین رمان سال 1380 پکا ( مهرگان ادب)
بهترین رمان سال 1380 بنیاد هوشنگ گلشیری
لوح تقدیر از نخستین دوره ی جایزه ادبی یلدا ( 1380)
بهترین رمان سال در بیستمین دوره کتاب سال (1380)
* عادت می کنیم / زویا پیرزاد / نشر مرکز / چاپ شانزدهم
* عشق ها و اندوه های ژوزفین / ساندرا گولاند / مترجم : ارغوان جولایی / انتشارات جویا
* هدیه برف / مصطفی چترچی / انتشارات هنرکده