تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

یکشنبه 24 می
آندرئای عزیز، نکبت زندگی من!
بارها تو را تهدید کردم که ترکت می کنم و هرگز این کار را نکردم. اما اکنون می روم. خودت می دانی که در تصمیماتم کند اما مصمم هستم. در هجده سال زندگی مشترک به خودخواهی تو، به قدرتت در دروغ گفتن، به ترس هایت و به ناپختگی کودکانه ات پی بردم. نمی خواهم بدانم چطور بدون من از پس مشکلات بر می آیی، با توجه به اینکه قادر به باز کردن یک قوطی آبجو نیز نیستی. اگر مایل به ادامه ی زندگی باشی مطمئنا یاد خواهی گرفت که از خودت، سه فرزندمان و باغ وحشی که اسمش را خانه گذاشته ایم مراقبت کنی... پس از هجده سال زندگی مشترک دیگر برایم جاذبه ای نداری. چطور می توانستم تصور کنم مردی که عاشقش بودم فقط یک پسر بچه است. بچه ای که از بزرگ شدن اجتناب می کند... (پاراگراف ابتدای داستان)

وانیل و شکلات / چاپ پنجم / ازووا  کاساتی مودینیاتی / مترجم: لیلا صدری / نشر البرز /  560 صفحه / 7900 تومان

خلاصه داستان : پنلوپه پس از هجده سال زندگی مشترک و وجود سه فرزند تصمیم به ترک آندرئا می گیرد و او را با هزاران مشکل روزمره تنها می گذارد تا به تنهایی با آنها مواجه شود و آنها را حل کند.ضمن اینکه در این مدت خودش هم فرصتی برای مرور گذشته داشته باشد.بخش اعظمی از داستان شامل فلاش بک هایی به حوادث گذشته است و سایه ی شخص دیگری در زندگی پنلوپه که موجب سردر گمی اش در دنیایی از تردید می شود و در سوی مقابل آندرئای جذاب وزیبایی قرار دارد که به پنلوپه وفادار نیست. در ادامه با چالش های ذهنی آندرا و احساسات عاشقانه زندگی پنلوپه ، داستان زندگی اطرافیان این خانواده روبرو هستیم....

همیشه داستانهای  " آلبادسس پدس" رو دوست داشتم. شاید بزرگترین دلیلی که جذب این کتاب شدم شباهت داستانیش با فرم داستانهای این نویسنده بوده. یجور خاصی این کتاب "دفترچه ممنوع "  رو بیادم می آورد.این داستان ایتالیایی برش ساده ای از روزهای زندگی یک خانواده و حاشیه های عاطفی  پیرامونش که گاه گاه در قالب فلاش بک های هیجان انگیزی در معرض دید خواننده قرار می گرفت. این داستان به شکل دلنشینی از زاویه های متفاوت روایت می شد. از دید و نگاه آدمهای متفاوت قصه...   آدمهایی که هر کدوم دیگری رو مقصر می دونند و برای حل مشکلات ، محتاج اندک زمانی هستند تا گذشته رو مرور کنند. آدمهایی که هر کدوم یک دنیا خاطره و احساس  با خودشون همراه دارند. نحوه فصل بندی به کشش داستان افزوده . شخصیت پردازی تا حدودی با دقت صورت گرفته. فضاهای ساخته شده  ، شکل تصویری ماندگاری در ذهن مخاطب ایجاد می کرد. پیچیدگی و در هم بودن تک تک داستانها خللی در روند ساده و روان داستان ایجاد نکرده بود.  لحظاتی از داستان خواننده با شخصیتها گره می خورد و درگیر حس همذات پنداری شیرینی  می شد.   در هر حال خوندنش خالی از لطف نیست.....

 

 شرایط من مانند میلیونها زن دیگر است . همه ما قربانیان آگاهی هستیم  که به امید فردای بهتر و معجزه ای که بتواند زندگی ما را دگرگون کند ، نشسته ایم.  (بخشی از متن کتاب )

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 12 آذر1388 و ساعت 1:39 AM |

امام علی : به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان خوکی در دست جذامی." ( از متن کتاب)

استخوانهای خوک و دستهای جذامی / مصطفی مستور / نشر مرکز / چاپ شانزدهم / 82 صفحه / 1600 تومان

برگزیده جایزه ادبی اصفهان به عنوان بهترین کتاب سل 83

«اون پایین دارید چکار می کنید؟ با شما هستم! با شما عوضی‌ها که عینهو کرم دارید توهم می‌لولید. چی خیال کردید؟ همه تون، از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور، آخرش می‌شید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصلهء دو عددتون می‌شه صد. می‌شید یه پیرمرد آب زیپوی بوگند و... از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که می‌کنید، یعنی آسون‌ترین کاری که می‌کنید، اینه که عاشق هم می‌شید... عاشق می‌شید و بعد عروسی می‌کنید و بعد هم بچه‌دار می‌شید و بعد حال‌تون از هم به هم می‌خوره و طلاق می‌گیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه می‌شید. لعنت به همه تون. لعنت به همه تون که مثِ مرغابی‌ها هم نمی‌تونین فقط با یکی باشید... دنبال چی می‌گردید؟ آهای عوضی‌ها! آهای با شما هستم! صِدام رو می‌شنفید؟»     (بخشی از متن کتاب)

 *********

بعضی کتابها هستند که هیچوقت رنگ کهنگی به خودشون نمی گیرند حتی اگه چند سال از تاریخ انتشارش گذشته باشه. یکی از کتابهایی که خاطره خوندنش برام قشنگ بود ، شیوه روایتش پر از هیجان بود و تا صفحه آخرش یه بند منو دنبال خودش کشوند. در این کتاب به تدریج با داستان زندگی  7 واحد از اعضای یک برج مسکونی بزرگ به نام خاوران آشنا می شویم.  دربخش اول کتاب برش هایی از هر داستان با فاصله هایی به شکل مربع از هم جدا می شوند ، بطوریکه ما رو در فضای کلی داستان قرار بده. اما در فصل دوم و سوم هم به همین شکل ، اما با فاصله های حساب شده تر....  با پایان فصل سوم خواننده به اوج هیجان لازم رسیده و  زین پس مانند حرکت در یک مسیر با شیب خیلی خیلی تند پیش می رود. نویسنده به خوبی وضعیت داستانی را که خلق کرده درک می کند و فصل انتهایی را به همین شکل هدایت می کند.  برش ها بینهایت به هم نزدیک می شوند، گاهی حتی یک خط ، بی هیچ فاصله ای....  خطی از این داستان و خطی دیگر از داستان دیگری....  این شیوه روایت موازی به شدت به هیجان قصه های نه چندان پیچیده و خاص کمک می کند و قابلیت تصویری آن را هر چه بیشتر و بیشتر می کند.   شاید شاهد یک نوع  شیرینی سفارشی آزاردهنده در پایان اثر باشیم. اما به عقیده من یادآوری لذت غرق شدن در التهاب فصل پایانی می تونست  کمی از این Happu End بکاهد.

شیوه ای که نویسنده کاملا هوشمندانه برای روایت اثرش انتخاب کرده بود ، براحتی می توانست حتی یک داستان متوسط را هم ارتقا بخشد.  وقتی کتاب رو بستم ، حس این رو داشتم که  7 تا پازل رو بهم ریختم و تکه هاشون رو با هم قاطی کردم  ، بعدش سر حوصله  قطعه ها رو سرجای خودشون گذاشتم....  خوندنش تجربه جالبی بود... درست مثل یک فیلم!   

 

 

((((( پی نوشت :  نقدی به نقل از سایت تبیان از این کتاب خوندم که لینکش در انتهای مطلب آمده است. خلاصه ای همراه با جزئیات ابتدایی و پایانی داستان. که ممکنه خوندنش هیجان خوندن کتاب رو از بین ببره. توصیه می کنم اگه قصد خوندن کتاب رو دارید فعلا این لینک رو نخونید. )))))

نقد" کتاب استخوانهای خوک و دستهای جذامی" به نقل از سایت تبیان 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 30 آبان1388 و ساعت 11:42 AM |

«یک جا در یکی از کارهای عالی‌جناب یونگ خواندم که می‌گفت نوشتن مثل اعتراف کردن نزد کشیش، یا صحبت و درددل با روانکاو است. آدم با نوشتن خودش را خالی می‌کند، و با اعتراف به خصوصیات مرموز و زیر و بم‌های حسی و عقیدتی خود، یه جوری خودش را تطهیر و شفاف می‌سازد، لااقل برای خودش. البته به شرط آن که عقل و شعور دریافت این قضایا را داشته باشد...»(ص ۸۴-۸۵)

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی / داریوش مهرجویی / نشر قطره / 248 ص / 4000 تومان / چاپ چهارم

خلاصه : به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" روایتی شیرین، صریح، روان و بازیگوش از جوانی بیست و سه ساله است در تهران امروز که دغدغه فیلمسازی دارد و کم کم ساختن فیلم بلند در زندگیش بدل به بخشی غیر قابل چشم پوشی می شود و همه آدمها و احساسات و آینده اش را تحت تاثیر خود قرار می دهد.

 

برای خوندن کتابی از خالق "هامون" و "لیلا" خیلی کنجکاو بودم. شاید انقدر تحت تاثیر دو سه تا فیلم دوست داشتنی  این نویسنده قرار گرفته بودم و سطح توقعم بالا رفته بود که کتاب اونطور که باید جذبم نکرد.  و با کمی اکراه پیش می رفتم.  هر چندکه این کتاب کاملا به شیوه روایی موردعلاقه من نوشته شده بد.  یعنی ساختاری کاملا غیر خطی ، که در قالب تداعی خاطرات  هر از گاه نقبی به گذشته می خورد و هیجان انگیز تر اینکه در این امر،  ترتیب اتفاق افتادن در بازخوانی ذهنی شان، رعایت نمی شد.  گاهی به یک موضوع چند بار ( آنهم کوتاه ) اشاره می شد و  وقتی خوب ، خواننده را حریص دانستن موضوع نگاه می داشت  ؛ در زمان مناسب به بازگویی کامل آن خاطره می پرداخت.

موقع خوندن " به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" به نوعی کتاب "جامعه شناسی خودمانی"  بیادم می اومد. شاید بخاطر این بود که  این کتاب هم درگیر نوعی  جامعه شناسی بی پرده و عریان بود. که گاه در قالب مذاکراتی بین راوی داستان و دوست صمیمی ، اما متفکرش  اتفاق می افتاد و گاه در قالب غرغرهای  قهرمان داستان....    ( به شدت توصیه می کنم لینک وب سایت سرو  رو در اینجا (+) حتما حتما حتما مطالعه کنید . نویسنده این وب سایت با ارائه تمام فکت های دقیق از خود داستان و ذکر صفحه ، به نقد و بررسی کامل کتاب پرداخته ؛ که برای شخص من  خیلی جالب و دوست داشتنی بود )       

نمی دونم چرا با تمام سعیم در همذات پنداری با شخصیت اصلی داستان ، اما  احساس نمی کردم راوی شخصی باشد از جنس من و حتی از نسل من… و مدام تصور شخصی با سن و سال خود آقای مهرجویی نویسنده را داشتم که از خاطرات خود تعریف می کرد . ( یعنی با این حساب وقایع 30، 40 سال پیش... ) برای همین اطلاعات داستانی برام نامتعارف می نمود. قطعا این مشکل از اشتباه جا افتادن داستان به دلیل شباهت شغلی نویسنده رمان و  شخصیت اصلی داستان است ، آنهم درست از همان ابتدای آن !!!!!!!  شکل گرفته بود.

کتاب سرشار است از  اظهار نظرات اجتماعی، فرهنگی و تاریخی از دید آسیب شناسانه در قالب غر و لند های قهرمان داستان.... یجورایی ناکامی های "سلیم" در این کتاب ، من رو بیاد "حمید هامون" و مشکلاتش می انداخت. و سادگی زبان گفتاری آن ، "مهمان مامان" رو برام تداعی می کرد. هر چند که بدون در نظر گرفتن عنوان کتاب ؛ به شدت با پایانش مشکل داشتم. اما وقتی کتاب رو با نامش توجیه می کنم  به نتیجه می رسم که همه ی سطور  از صفحه اول تا به آخر  در خدمت شرح و تفصیل  عنوان کتاب هستند.

از دید  من که بعضی از فیلمهای مهرجویی واقعا یک شاهکار محسوب می شوند ، این کتاب راضی کننده و مطلوب به معنای واقعی نبود. هر چند که نگاه اجتماعی مهرجویی در این کتاب هم مانند اکثریت فیلمهای درخشان وی ( چون اجاره نشینها ، هامون ، مهمان مامان  و حتی سنتوری ضعیف .... ) باز هم ستودنیو قابل تحسین بود.

در هر حال خوندنش خالی از لطف نیست ، علی الخصوص در جستجویی که بین سایتهای معتبر داشتم ، تعداد افرادی که این کتاب رو یک شاهکار دونسته بودند اصلا کم نبود و یجورایی دراکثریت هم بودند.....

 

نقد کامل و جامع کتاب "بخاطر یک فیلم بلند لعنتی" به نقل از وبلاگ سرو

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 22 آبان1388 و ساعت 2:32 AM |

دیشب ساعت حدودای  1 دنبال برنامه خاصی شبکه های رادیو رو سرچ می کردم . هر شبکه بساط ساز و آواز حسابی داغ بود. یکی از یکی داغ تر.... از چهچهه های استاد شجریان شبکه فرهنگ گرفته تا خشایار اعتمادی شبکه پیام.   شاید از بین 6 شبکه ای که موج FM رادیوی گوشی من خودش اسکن و سیو کرد ؛غیر از یکیش که رادیو ورزش بود و یکی دیگه اش  4 تای دیگه همین بساط بود.  نا امید از پیدا کردن برنامه مورد نظرم و خسته از گوش دادن به ترانه های درخواستی که از حق نگذریم بعضی هاشون واقعا دوست داشتنی بودند، صدای فرزاد خان حسنی به گوشم خورد.  کاری ندارم به شخصیت این آدم که آخرشم هیچوقت نفهمیدم ازش خوشم می آد یا نه!  یجورایی جسارتش (  و نه رک گویی و توهین به شنونده یا بیننده یا میهمان برنامه ) برام ستودنیست . ضمن اینکه توی این بهبوهه بی سوادی مجریان صدا و سیما   این دو سه تایی هم که پیدامی شن که اهل مطالعه هستند غنیمته.

خلاصه بحث داغی درگرفته بود بین مجری برنامه ( فرزاد حسنی ) و آقایی به نام قدیانی که احتمالا یکی از مسئولین در حوزه کتاب و ادبیات و میهمان این برنامه بودند. متاسفانه از اولش گوش نداده بودم و تا اونجاییکه من دستگیرم شد ،  بحث سر چرایی نبود انگیزه کتابخوانی در فرهنگ  کشورمون بود. میهمان برنامه معتقد بود برخی از عوامل می تونن شامل :  عدم تبلیغات کافی  ، گرانی قیمت کتاب ،  برداشتن سوبسید توسط دولت ، کمبود و عدم دسترسی آسان و مکان عرضه کتاب و... باشه. ایشون می فرمودند مثلا پفک جلوی جشممونه و هر وقت می ریم لوازم ضروری رو از سوپر مارکت بخریم چشممون می افته و پفک هم می خریم. اما کتاب اینگونه نیست.  و مجری برنامه بشدت با عقیده ایشون مخالف بود و دلایلشون رو کافی نمی دونست.  و مثل من عقیده داشت که ماها اصلا حال کتاب خوندن نداریم. 4 ورق روزنامه و به زور ورق می زنیم چه برسه به کتاب.   ماها یاد نگرفتیم که باید کتاب بخونیم.  فرهنگ سازی کامل نبوده.....

برنامه چالشی جالبی بود. ضمن اینکه سوال برنامه هم این بود که آخرین کتابی که خوندید چی بوده.... و شنونده ها تماس می گرفتند و پاسخ می دادند.  تاسف آور اینجا بود ، اون تعدادی هم که تماس می گرفتند  کتابهایی از قبیل "چگونه اطرافیان خود را شیفته خود سازیم" و " راز ارتباطات" و ....  بود.   محض رضای خدا 4 نفر پیدا نشدند ، اسمی از 4 تا کتاب درست حسابی ببرند....   

درفواصل  این برنامه زنده  ترکیبی  موسیقی هایی هم پخش می شد که انصافا همشون خوب و دلنشین بودند. ظاهرا خواندن قسمتی از کتابی خاص هم جزئی از این برنامه بود.  همچنین گفتن داستان ریشه ای از یک ضرب المثل ( که دیشب : "دسته گل به آب دادن بود"   و چقدر با نوع گویش فرزاد حسنی جالب و شنیدنی می نمود.)

جالبترین قسمتش معرفی چندین کتاب خواندنی بود. و مصاحبه ای تلفنی در باب اوضاع کنونی کتاب کشور با "اسدالله امرایی"   یکی از نام آشنا ترین مترجمان حال حاضر..... 

 

 

هر چند که حتی نفهمیدم اسم برنامه چی بود و سردبیرش چه کسی و اصلا از کی شروع شده بود!!!!!!  اما برام دوست داشتنی بود و بی صبرانه منتظر برنامه هفته آتیش هستم. فقط امیدوارم برنامه ای موضوعی نباشه که هفته دیگه اش به موضوعی دیگه غیر از کتاب بپردازه.....  ( از اونجاییکه هیچ تبلیغاتی در باب اینگونه برنامه ها صورت نمی گیره و اطلاعاتی که لازمه موجود نیست،  متاسفانه حداقل 4 نفر آدمی هم که علاقمند به شنیدن هستند ، اصلا خبـــــــــــــر ندارند ؛ دوست داشتم اینجا راجع بهش حرف بزنم که حتی اگه یه نفر علاقمند  هم  بعد از جستجوی فراوان 7،8 صفحه از گوگل و تک تک لینکهاش به مدد انواع و اقسام اتگ ها که به ذهنش می رسه تا سرچ کنه – درست مثل امروز خودم که به هیچ جا نرسیدم -  به اینجا برسه و یه کوچولو اطلاعاتی که می خواد بدست بیاره  ،  ما را بس )   

 

- پی نوشت : اونطور که من توی وبلاگ برخی طرفدارهای فرزاد حسنی دیدم ؛ ظاهرا اسم این برنامه ( چه فرصتی، چه شبی!!! ) است و هر یکشنبه ساعت 12 تا 2 بامداد  از شبکه جوان ردیف 1/88 موج FM پخش می شه.  ((( البــــــــته طبق معمول شیک بودن مملکت ما و در راستای احترام به مخاطب و تبلیغات مناسب برنامه های فرهنگ محور ، روی وب سایت صدا و سیما (  http://www.radio.ir/ ) وقتی وارد بخش رادیو جوان می شی ، در معرفی برنامه ها چیزی به این نام نمی بینی و اصلا هم توی کنداکتور ، اون ساعت هیچ برنامه ای به چشم نمی خوره؛  و قسمت مربوط به جدول پخش برنامه های شبکه جوان هم  باز نمی شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  که آخرش از یک منبع مثلا موثق بفهمی چی بود و دستپخت کی بود!!!!!!!!!!!!  )))

 - پی نوشت پی نوشت :  راستی آخرین کتابی که خودم خوندم  یکی از ماندگارترین و پرخاطره ترین  هدیه های زندگیم ( زیستن برای باز گفتن ) ----» گابریل گارسیا مارکز.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 11 آبان1388 و ساعت 3:30 PM |

 

( مجموعه داستان ) تاکسی نوشت ها / ناصر غیاثی / انتشارات کاروان / چاپ چهارم / 100 صفحه / 2200 تومان

 بس که تو این دو ماه و نیم بدون کوچکترین وقفه ای سر کار بودم و شبها هم از خستگی بیهوش می شدم  حتی فرصت نگاه کردن به  هیچ کتابی رو نداشتم، امروز انقدر هول بودم که از صفحه اول تا آخر  "تاکسی نوشت" رو یکسره خوندم.   برام جالب بود.  یجورایی من رو بیاد " این مردم نازنین" رضا کیانیان می انداخت. اما خدائیش   به جذابیت اون نبود.  جالب ترین نکته این کتاب به نظرم ذکاوت و زیرکی نویسنده در چینش  دو فصل آخر کتاب تحت عنوان ( مسافر نوشت 1 و 2)  بود.  آنقدر هوشمندانه این دو فصل  بالافاصله بعد از فصلهای قبلی کتاب قرار گرفته بود که ادم حتی اگه نمی خواست هم ناخوادگاه دست به مقایسه این دو بخش با هم می زد و تفاوت های فرهنگی آشکار ما و جاهای دیگه....       به نظرم برای معرفی این کتاب شرح پشت جلد ، خود روان و کاملا گویاست و هر سخنی افزون بر آن اضافه می نماید.

 

(((  ناصر غیاثی یکی ار وبلاگهای بسیار پر مخاطب را به نام رقص بر بام اضطراب دارد. این نویسنده مجموعه خاطراتش را به عنوان ناکسی نوشت ها در وبلاگ شخصی اش منتشر می کرد که استقبال زیادی از آن شد . اکنون وی تاکسی نوشت هایش را در مجموعه ای گرد آوری کرده است.

تاکسی نوشت ها ، آمیزه ای خیال و واقعیت ناصر غیاثی ، نویسنده و مترجم ایرانی است که بیش از بیست و اندی سال در المان زندگی و کار می کند. او در مقاله ای می نویسد:  اگر توانسته باشم در  داستانهای این کتاب ، ضمن سرگرم کردن و برانگیختن حی کنجکاوی خواننده و بعد ارضای آن ، برخی ویژگی های فرهنگی آلمانی ها و ایرانی های مقیم آلمان و همزیستی یا تقابل آن را نشان بدهم ، به مقصودم از  نوشتن تاکسی نوشت ها دست یافته ام.

تاکسی نوشت ها را که یکی از آثار داستانی ادبیات مهاجر است ، هم می شود مجموعه داستان تلقی کرد و هم کلیتی به هم پیوسته دارد  از وقایعی که میان یک راننده تاکسی و مسافرانش اتفاق می افتد . راننده ، مثل دنیای واقعیت ، خود ایرانی است و مسافرانش اما از همه جای دنیا ، از ایران یا خود آلمان و یا حتی امریکای جنوبی. داستانهایی که در این کتاب  آمده ملغمه ای از واقعیت و رویاست  برخی بیانگر مشکلات ایرانیان مهاجر در آلمان و برخی به مسائل دیگر می پردازند . در این کتاب نویسنده برشی از ظاهر مسافر یا حرف های او به خواننده می دهد تا خواننده بتواند با دانستن همان برش به درون شخصیت های داستان نقب بزند.  )))       - شرح پشت جلد-

 

 وبلاگ شخصی ناصر غیاثی

گفتگو با ناصر غیاثی ( روزنامه اعتماد )

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 1:8 AM |

من دیگر یاد گرفته بودم از مردمی که مرا خنگ یا عقب افتاده صدا می‌کنند چگونه انتقام بگیرم تا دلم خنک شود و بتوانم دوباره با اسی و ببی بازی کنم. تنبیه هم می‌شدم ولی مهم نبود از وقتی که بابای آرش به خاطر قیچی کردن کت و شلوارهایش کتکم زد و یک شبانه روز در اتاق زندانیم کرد, دیگر از هیچ تنبیهی نمی‌ترسیدم. از این که بدتر نمی‌شد. کاش می‌تونستم فحش بدهم, تمام بچه‌ها فحش بلد بودند, خیلی دلم می‌خواست این کلمه‌های جادویی از دهانم بیرون بیایند ولی حیف!...

از میان تمام حرفها فحش را تشخیص می‌دادم, با دقت آنها را می‌شنیدم و به خاطر می‌سپردم, معنی بعضی را می‌فهمیدم, مثل پدرسگ, بابای آرش یکبار که نمی‌دانم چرا از دست آرش عصبانی بود به مادر گفت: به این پدر سگ بگو دیگه تحمل این لوس بازیهاش رو ندارم. عصبانیت او از آرش به اندازه کافی عجیب بود ولی این کلمه پدرسگ از آن هم عجیب‌تر بود. ما به اتاق خودمان رفتیم، اَسی گفت: دیدی بابای ارش هم فحش می‌ده ! بَبی گفت:   آره ... گفت: پدرسگ. یعنی بابای آرش سگه! من گفتم  عجب خنگیه این بابای آرش. بابای آرش که خودشه, پس یعنی خودش سگه! وای که آنروز چقدر خندیدیم. سه تایی دور اتاق چرخیدیم و هی گفتیم پدرسگ , پدرسگ , پدرسگ...

پدر ِ آن دیگری / پری نوش صنیعی / چاپ هفتم / انتشارات روزبهان / 289 صفحه / 3100 تومان

خلاصه : این کتاب درباره ی دنیای یک کودک است که حرف نمی زند و طبیعتا همه فکر می کنند وی دچار نارسایی ذهنیست ، در حالیکه بخوبی می شنود و بخوبی همه چیز را درک می کند....

از آن دسته کتابهای خاص است.  که خواننده هنگام خواندنش دچار انواع و اقسام حس های متناقض می شود و نمی داند با کدام یک از انسانهای قصه همذات پنداری کند.  گاهی آنقدر از قهرمان داستان عصبی می شوی که دلت می خواهد کتک بخورد... و گاهی چنان دلت برایش می سوزد و هم دلش می شوی که تمام رفتارهایش را طبیعی فرض می کنی و دست آخر یک "خوب کاری کردی"   هم همراه خرابکاری هایش می کنی... اما چه بسیارند لحظاتی که از حرص بهش می گی: "حقته ، خوب حرف بزن، بگو که مقصر نیستی".....

اگر چه داستان به صورت مرور خاطرات جوانی بیست ساله روایت می شود ، اما در طول داستان همواره همان پسر بچه 4 ساله ای دیده می شود که صاف توی چشم همه نگاه کرد و آن فحشهای آنچنانی را داد....   هر چند که داستان با دو راوی بیان می شود. گاه از زاویه دید "شهاب" و به ندرت  از زاویه دید "مادر".    شاید بیشتر جذابیت این داستان بخاطر کاوش در دنیای ناگفته هاست. دنیایی که همیشه حس کنجکاوی انسان را بدنبال خودش می کشاند. کنجکاوی از اینکه حس کودکی رو درک کنی که می شنود ، خوب هم می شنود...  اما نمی تواند حرف بزند و از خود دفاع کند....  کنجکاوی از تحلیل شنیدن اولین بار یک فحش....  کنجکاوی از چگونگی درک دوست داشتن و محبت....  شاید اغراق بیش از اندازه ای در این رفتارها و در این کتاب به چشم بخورد و به عقیده من آنچنان مطالعه و تحلیل روانشناسانه ای در پشت این سطرها نباشد ، اما باز هم هیجان انگیز جلوه می کند.

خوندنش رو به شدت توصیه می کنم. من که از همان روزی که این کتابهای ایرانی  سر راه کتابخوانی ام قرار گرفتند ، مجذوب نام این کتاب شدم و براستی که چــــــــــــقدر  همخوان با فضای داستان بود.

 

 

-- پی نوشت : بعضی کتابها، بعضی سطرها آنقدر نزدیک و ملموسند که بخوبی حس می شوند. تداعی غمگینی هستند از نداشته های امروز ما و حسرت گذشته های حتی تلخ!   حسرت حتی لحظاتی سخت که باید تمام  تلاشتو می کردی فقط با نگاه یه آدم حرف بزنی... از چشماش بفهمی گرسنشه یا حتی یه کار شخصی داره...  حسرت فهمیدن چیزهایی که توی ذهن یه آدم می گذره....  حسرت شنیدن صداش...  حسرت نداشته های امروز ما که کاش بودند ؛ به هر شکلی و به هر قیمتی....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 10 مرداد1388 و ساعت 1:49 AM |
  • نام کتاب:  احتمالاً گم شده ام
  • نام نویسنده: سارا سالار
  • انتشارات: چشمه
  • قیمت: 28000 ریال
  • تعداد صفحات: 143ص
  • سال چاپ: چاپ اول زمستان 1387- چاپ دوم بهار88

 

 

 

شرح پشت جلد: ناهار که تمام می شود، نمی دانم می خواهم چه کار بکنم یا کجا بروم. وقی کیوان نیست زندگی ام به این شکل کج و معوج است.وقتی کیوان هست زندگی ام یکجور دیگری کج و معوج است، در هرصورت زندگی ام کج و معوج است....  
خلاصه داستان: احتمالاً گم شده ام نام اولين رماني است که سارا سالار فروردين امسال توسط نشر چشمه چاپ کرده است. اين داستان روايتي متفاوت از زندگي زني ر ا به تصوير مي کشد که بيشترين دغدغه او رابطه اش با دختري به نام گندم است که اين موضوع در طول داستان مخاطب را به نقطه يي مي رساند که احتمال مي دهد گندم و راوي يکي شده يا يکي باشند و اين زن به دنبال اين است که در خلال جست وجوهايش در گندم خود گمشده اش را پيدا کند.

شاید خیلی اغراق آمیز باشه اگه بگم ، یکی از بهترین کتابهایی بود که خوانده ام. شاید چون شیوه روایت داستان برایم بی نظیر بود. دو بار پشت سر هم خواندم و لذت بردم..... پراکنده گویی های کـــــــــاملا هدف دار نویسنده کمک شگفت انگیزی در گره کشایی و پیشبرد فضای داستان داشت.  عناصر داستان خیلی دقیق سرجای خودش قرار گرفته بود. حتی اگر در قالب فلاش بک های دو خطی  آنهم در میان گفتگو با افراد شکل می گرفت.  المان های معنا داری چون بیلبورد ، رادیو ، ترانه ، بطری آب و...  همه و همه در خدمت داستان بود و هیچ یک اضافه نمود پیدا نمی کرد و کمک زیرکانه ای در جهت محکمتر کردن بافت داستان بود. شاید جذابترین ویژگی این کتاب در نحوه اطلاعات دادن به مخاطب بود. آنقدر که گاهی باورم نمی شد می توان انقدر راحت و ساده و بدون آزار مخاطب   اطلاعات لازم را به خوردش داد. داستان گرچه داستانی یکروزه است ، اما آنقدر ساده و صمیمی با راوی همراه می شوی که گاهی فراوش می کنی در کجای داستان غوطه می خوری.. در زاهدان ، یا در خوابگاه های دانشجویی دهه 60 ، مطب دکتر یا دربند اینروزها.....   شخصیت های داستان بخوبی پردازش شده اند و از هر نوع خطر تیپ شدن یا ماندن مصون هستند. حتی همان راننده نیسان ساده کاراکتری خاص محسوب می شود. درپایان  نسبتا غافلگیر کننده  اش ، شاید بعضی گره های داستانی ( کبودی چشمها و .. ) همچنان گنگ مانده باشند. اما به عقیده من  این گنگی کاملا ارادی و خواست خود نویسنده است.... هر چند که برای هر کدام از آنها بنا بر فضای حاکم  می توان پاسخی آزاد ارائه داد. در عین اینکه  "سارا سالار" – همسر سروش صحت -  در تمــــــــــــــام طول داستان سعی در دادن خرده  کدها و نشانه هاییست که پایان داستان را کاملا منطقی جلوه دهد و نه یک گره گشایی ساده لوحانه که اینروزها درپایان اکثر کتابها و فیلمها شاهد هستیم. بطوریکه در صفحه پایانی کتاب ، تمام نشانه های تک تک صفحات  در ذهن تکرار و  هرلحظه پررنگ تر می شوند.

 

¤  پی  نوشت: شاید این نوع شیوه نگارش و شرح و بسط ؛ از همان ادبیات به شدت مورد علاقه من است که اینچنین به مذاقم خوش آمده تا سبب شود لحظه به لحظه اش را مزه مزه کرده تا به پایان رسد.

¤ پی نوشت: این کتاب ناخوداگاه من رو بیاد پست های قرمز رنگ روزهای دور این کلبه بارونی ، زمانی که فقط به دلنوشته ها تعلق داشت  می انداخت.  پستهای که نشان از رنگ احساس من در آن روز و فضای شلوغ و آشفته ذهنم داشت. آنقدر که از در و دیوار شروع به نوشتن و ایراد گرفتن می کردم و بدون هیچ ترتیب و سازمان یافتگی ، از تمام زوایای فکرم می نوشتم تا به آرامش و تخلیه آن می رسیدم.

¤  پی نوشت: پیشنهاد می کنم ، لینک پایین ( یادداشت های خانم بهاره رهنما )  راجع به این کتاب رو حتما بخونید.   

¤  پی نوشت: جملات طلایی این کتاب ( از دید ) من خیلی زیاد بود ، تا جاییکه ناخواسته مجبور به انتخاب شدم.

یادداشتی کاملا شخصی از بهاره رهنما بر این کتاب

 ناتاشا اميري، يونس تراکمه، شهلا زرلکي در ميزگرد نقد «احتمالاً گم شده ام»

 

بخش هایی از متن کتاب

- دکتر گفت: "نباید اینقدر به گذشته فکر کنی."    نباید ، نباید ، بیخود نبود که کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم این دکترهای روانشناس یا فکر می کنند آدم هیچی نمی داند یا فکر می کنند اگر می داند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلا اگر می دانی نباید اینقدر به گذشته فکر کنی ، فکر نکن دیگر؛ و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، بدان و بعد فکر نکن دیگر. به همین راحتی. یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر می کنم  می دانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر می کنم.

- دکتر گفت: "نباید به گذشته فکر کنی"    گفتم: "انگار یک چیزی را یک جایی در گذشته جا گذاشته ام"

- می دانم که این تقدیر است و این زندگی یی است که برای هر کس یک جور است و هر کس باید همان جورش را زندگی کند.این تقدیر است و وقتی فکر می کنیم تغییر کرده است یا تغییرش داده ایم ، نمی دانیم که همان تغییر هم تقدیر است.....

- گوینده برنامه خانواده می گوید: لازم نیست فرزندی به دنیا بیاوری تا احساس مادری کنی ، به هر حال وقتی زنی ، فی نفسه مادری....

-" فکر ، فکر ، فکر ، همیشه فکر یک چیز بیشتر از خود آن چیز آزارم می دهد"

- .... نمی دانم بگویم تصادف کرده ام یا نه... می گویم.  بدجوری جا می خورد.خیلی جدی می خواهد بداند من و سامیار که طوریمان نشده. بدم نمی آی بگویم سامیار بیمارستان است. اینجوری هممی شود نگرانش کرد.... می گویم نه.فقط عقب ماشین درب و داغان شده . می گوید، مهم نیست. فکر می کنم خیالش راحت است که عقبی مقصراست، چرا باید بهش بویم دوبله پارک کرده ام....  می گویم تقصیر من بود، آخر دوبله پارک کرده بودم.  و بالافاصله فکر می کنم به این دلیل باید گفت که وقتی می گویی ، از مقصر بودنت ، از نترسیدنت ، از آن لذتی که می بری از گفتنش......

- به دکتر گفتم : " لابد شما فرق یکی شدن را با گم شدن می فهمید".

- گندم لبخند زد و گفت : "اگر آدم گهگاهی کوه نرود، اگر آدم را گهگاهی توی کوه نگیرند و زندان نبرند ، اگرآدم گهگاهی تعهد ندهد که دیگر از این کارها نمی کند و اگر گهگاهی بعدش ازاین کارها نکند، که دیگر زندگی آدم..."

- خودم بهم می گوید:  " شاید در این لحظه مهم ترین چیز روی کره زمین  من باشد."

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 6 مرداد1388 و ساعت 5:54 PM |

" به حیاط به حياط، چمن ها پرچين سرسبز و شاداب دور حياط نگاهي انداخت.  دلش مي خوات آن جا را با دل سير تماشا كند. دلش مي خواست به قضاوت زندگي اش بنشيند. به قضاوت عمري كه در آن خانه و سال هايي كه در آن كاروان گذرانده بود. از خودش مي پرسيد آيا يك نيمه روز براي يك زندگي كافي است؟ مگر در يك چشم به هم زدن مي توان همه ي آنچه را كه از سر گذرانده بود، مجسم كند و به ياد آورد؟ روزي كسي گفته بود: همه ي زندگي ام را مي توانم در نيم ساعت برايت تعريف كنم. آيا به راستي مي شود يك زندگي را در نيم ساعت تعريف كرد؟ فقط در يك سريال تلويزيوني اين كار ممكن است."    ( شرح پشت جلد )

 کارت پستال / روح انگیز شریفیان / چاپ اول : آذر 87 – چاپ سوم : بهار 88 / انتشارات مروارید / 265 صفحه / 4200 تومان  ( برنده جایزه بنیاد گلشیری )

 کتابی که خیلی اتفاقی در مسیر کتابخوانی ام قرار گرفت  و با توضیح اینکه  برنده جایزه گلشیری بوده جذبش شدم ؛ با نثر روان اما زیاده گو از دردسرهاي مهاجرت است ( که شاید بجا باشد چون تم اصلی کتاب مهاجرت است ).  زني که به اجبار در 16 سالگی براي تحصيل به خارج از ايران فرستاده شده و به خاطر مشکلات خانوادگي تصميم مي گيرد ديگر هيچ گاه به کشور  نزد خانواده اش بازنگردد و در همانجا با پسری ایرانی ، ازدواج مي کند، بچه دار مي شود و کار مي کند، ذهنش همچنان درگير بازگشت و ماندن است. کارت پستال در فضايي بين روايت دغدغه هاي زنانه و دغدغه هاي مهاجرت معلق است و همين نکته در کنار تکرار بيش از حد تفکرات ذهني راوي ؛ داستان را تا حد زیادی خسته کننده کرده است. به نظرم این کتاب فقط برای افرادی که در شرایط مشابه زندگی می کنند  دارای جذابیت است. برای شخص من که به شدت خسته کننده بود و به زور تمامش کردم.  یه جاهای انقدر از بحث و جدل های شعاری و بظاهر فلسفی گونه اشون راجع به وطن و احساس به وطن و تربیت بچه ها خسته می شدم که کتاب رو کنار می گذاشتم.   می دونید که کتاب هم مثل موسیقی ، نقاشی  و هر اثر هنری دیگه  به شدت سلیقه ایست. بعد از سالها خوندن کتاب ، من هم مثل خیلی ها بالاخره ادبیات مورد علاقه ام رو تا حدودی پیدا کردم و در این راستا  شاید واقعا این کتاب جزو ادبیات مورد علاقه من نبوده چون دوستش نداشتم. اما خوندنش رو توصیه می کنم، شاید برای شما دلنشین باشه.

 

از همین نویسنده :  ۱- چه کسی یاور می کن رستم ؟  ( برنده جایزه گلشیری ) / ۲- روزی که هزار بار عاشق شدم / ۳- بچه چرا انقدر نق می زنی ؟

نقد و بررسی کتاب کارت پستال ( وبلاگ درباره ادبیات )

نقد و بررسی کتاب کارت پستال ( وبلاگ کتابهایی که می خوانیم)

 

-          سیاست یک بازیست  و برای کسانی جذابیت دارد که تشنه قدرت هستند. سیاستمدارها هنرپیشه هایی هستند که حتی به کارشان اعتقاد ندارند. کسی متن را برایشان می نویسد  و یک کارگردان هم راه را نشانشان می دهد..... هنرپیشهدست کم صداقت دارد . اومی داند آنچه انجام می دهد فقط یک بازی است و همه کوشش اش این است که آن را آنقدر ماهرانه انجام دهد که تماشاگر را به عالم واقعیت ببرد. درحالی که سیاستمدار حتی این صداقت را هم ندارد....

-          دلش می خواست از او بپرسد با رویاهایش چه می کند؟ می ترسید جواب دهد که رویایی ندارد. ارسلان و بسیاریاز همنسلان او رویاهایشان را از دست داده بودند. آنها حتی یاد رویاهایشان را هم از دست داده بودند.

-          به یاد نصیحت دوستی افتاد که در مدرسه گفته بود: برای هر غصه ای وقتی را معین کن ، بعد دیگر فکرش را نکن. مثلا اگر امتحانی را رد شدی، یک ساعت یا هر قدر که دلت می خواهد برای غصه خوردن و گریه کردن به خودت وقت بده ، بعد تمامش کن.

-          کارت سفیدی است که چیزی جز چند گل پراکنده در آن نیست ، گلها هر یک به رنگی ، به شکلی و هیچ یک در کنار هم نیستند.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 5 مرداد1388 و ساعت 12:33 PM |

 ... ماهنی ، نبخشیدمش.بابک را بخاطر سرنوشتی که داشت و سرنوشت را به خاطر بابک نبخشیدم. مادر بابک رابخاطر خوشکل بودنش و پدر بابک را بخاطر عقش به آن زن نبخشیدم. آن ها را بخاطر بوسه هایی که با بابک به هم می دادند و می گرفتند ، نبخشیدم. بچه های دیگر را که مردند ونماندند ، ورزش و فوتبال و تلویزیون وزمین و زمان را نبخشیدم. این دنیا را که کنجکاو نیست ، فقط فضول است ، فضول... نبخشیدم. تو را بخاطر نبودنت می بخشم. بابک هم من را بخشید.   "بخشی از متن کتاب"

او را که دیدم زیبا شدم / شیوا ارسطویی / نشر قطره / 72 صفحه / 1000 تومان

بعضی کتابها و اسمها آنقدر پررنگ و دوست داشتنی اند که هر چیزی که به نوعی آدم رو بیاد اونها بیاندازه هم  جلب توجه می کنند. یکی از این کتابهای طلایی کتابخونه من "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" هست. آنقدر دوستش دارم که اگه جایی کتابی ، فیلمی ، شعری من و یا خواننده های دیگه این کتاب رو بیادش بیاندازه ، برام مهمه. در مورد شباهتهای این کتاب هم شنیده بودم.  گرچه با این قیاس زیـــــــاد موافق نیستم اما کتاب بدی نبود.با اینکه خیلی خیلی کم حجم بود ، اما مثل نقاشی ماهر ، تمام زوایای احساسات "شهرزاد" رو  نقاشی می کرد. پیچیدگی گاه به گاه روایت داستان ستودنی بود. به جنگ ، زلزله و هرآنچه که برای از دست دادن  کافی بود ، از سوی دیگری نگاه می کرد.   از اونجاییکه به نظرم هیچ چیز غیر از سطر هایی از خود کتاب نمی توانست گویای لطافت و سادگی کلامش باشد ، برای معرفی بیشتر به بخشهایی از آن اکتفا می کنم.

 

-          مادر، مادر، مادر جان!     این جا که نمی دانم کجاست خیلی تنها هستم. پدر که نمی دانم کجاست، خیلی گرفتار است تو که نمی دانم چه می خواهی خیلی سرگردانی. آخر ما کی دور هم جمع می شویم؟ این رحم سرگردان و خالی تو که مال من و ابوطالب و بابک بود و هیچ کدام ما را به خودش راه ندارد همه را سرگردان کرده است. خانه ما کجاست؟ من هیچوقت در تو نبودم مادر ، ولی همیشه با تو بودم. از همان موقعیکه بچه بودی و می ایستادی و لرزیدن پدرت را تماشا می کردی. حتی اولین عشق تو هم یادم است. همان که هیچوقت به روی خودت نمی آوردی وخیال می کنی فراموش کرده ای . بعضی وقت ها که توی خوابهایت راه می روم ، او را می بینم که توی خوابت ایتاده و تماشایت می کند.نمی خواهم مزاحم او بشوم . آرام از کنارش رد می شوم . ولی او از پشت سر صدایم می کند . مرا از بی شکلی ام می شناسد.می گوید: "ماهنی صبر کن! کارت دارم!"  بر می گردم. می ایستم روبرویش.می گوید : "می دانی اولین عشق مادرت من بودم؟"  دقیق نگاهش می کنم. هر چه نگاهش می کنم می بینم من هیچوقت نمی توانستم شکل او باشم؛ نمی توانم شکل او بشوم. اصلا او به من ربطی ندارد. به او می گویم: " شاید تو فقط اولین دلخوشی مادرم بودی!"  مگر نه مادر جان؟   گاهی توی خواب های عجیب و غریبت گم می شوم. دلم می خواهد پدر را ببینم. تو باید بگذاری من توی خواب تو، پدر را ببینم. شاید من و او بهتر از تو فکر کنیم. آخر تو خیلی عاشقی، نمی توانی خوب فکر کنی، پدر همه اش به تو می گوید «عاقل باش».  نمی داند این همه عاشقی دیگر عاقل بودن بر نمی دارد. تو طاقت نداری مادر جان! اینهمه عاشقی برایت زیاد است. بگذار من وپدر فکر کنیم.پدر خوب می تواند فکر کند. اصلا او پدر تمام فکرهای دنیاست. شاید برای همین است که نطفه من بسته نمی شود. راستی مادر من اگر به دنیا بیایم چه شکلی می شوم؟ شکل پدر؟  ولی ما که نمی دانیم او کیست و چه شکلی دارد؟ با اینهمه دلمان برایش تنگ می شود ، برای تمام شکل هایی که دارد دلمان تنگ می شود. برای شکلش در نوجوانی ، قیافه ای که در جوانی داشت ، شکل پیری اش و برای شکل چنبره زدنش توی رحم مادرش ، دلمان تنگ می شود. برای شکلش وقتی که عاشق تو شد و من شدم ماهنی....  یادت می آید مادر؟

-          گوش کن؟ این شعر مال بابک است: "مریم و رضا شهر داشتند بابا داشتند، نان داشتند، خوب زندگی می کردند ، پیر نشدند مردند."

-          حس می کردم جائی، روزی، وقتی می شناختمش، می شناسمش اما به یاد نمی آورم از کی؟ کجا؟ آمنه خواهرش هم بار اول که مرا دید همین را گفت. گفت: «من انگار قبلا شما رو یه جائی دیدم» می شناسمتان مادرش هم مرا شناخت. من مدل تمام نقاشیهای روی دیوار اتاق ابوطالب بودم.  دختری که از دور، نقاش طرح چهره اش را زده باشد. ابوطالب مرد خاطرات نوجوانی ام بود.

 

 پی نوشت: بیوگرافی و دیگر آثار نویسنده ( ویکیپدیا ) 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 1 مرداد1388 و ساعت 10:1 AM |

 نه میل به چیزی داشت و نه از چیزی می ترسید.... تنها احساسی رازگونه داشت.... چگونه می توانست توضیح بدهد؟ احساسی  رازگونه ، مرز درد... چون ماریا می توانست باز هم جلوتربرود.  به همه انسانهایی اندیشد که بدون دخالت خواسته خودشان ، رنج می بردند؛ در حالیکه خودش موجب رنج بردن جسم و روحش می شد. البته در آن لحظات ، این موضوع زیاد اهمیتی نداشت . مرزهای جسمی را در نور دیده و دیگر چیزی در برابرش نمانده بود غیراز جان ، نور و نوعی خلاء که روزی کسی آن رابهشت نامیده بود. بعضی از رنجها هنگامی به فراموشی سپرده می شوند که انسان بتواند درد را تحمل کند...      " بخشی از متن کتاب"

یازده دقیقه / پائولو کوئیلو / مترجم: کیومرث پارسای / نشر نی نگار / 303 صفحه / 6000 تومان (( توقیف چاپ مجدد))

 خلاصه ای از کتاب به نقل از کتابخانه ملکوت : موضوع کتاب درباره سرگذشت دختری روسپی‌ست که این شغل را به‌میل خود و برای مدتی معین انتخاب می‌کند. دختری که از عشق به‌دلیل آسیبی که دیده‌است، گریزان است و سعی می‌کند با تسلط برنفس و ردکردن عشق، طرح آینده زندگی خود را بریزد. او هیچ لذتی از رابطه با مشتریان خود ندارد و درعوض بهتر از همه دختران همکار خود، کار خود را بلد است.. یک روسپی متفاوت که اهل فلسفه و مطالعه است و فکر می‌کند کنترل کامل بر روح و جسم خود دارد..او درد را می‌آموزد..و مرزهای روح خود را و تفاوت لذتی که حاصل از تجربه درد و تجربه شادی‌ست..

معمولا نوشته های کوئیلو همیشه یکجور خاصی آدم رو درگیر می کنه و طبیعتا تا مدتها به فکر فرومی بره. سوژه هایی که برای نگارش انتخاب می کنه خاص هستند و بهیچ عنوان دم دستی و پیش پا افتاده نیستند.من شخصا نوع نگاهش به حوادث رو دوست دارم و برام جذابه. وقتی حدود های صفحه 150 تاااااااااااااازه می فهمی اسم کتاب یعنی چی و برای چی انتخاب شده ؟!  جا می خوری و لازم داری که به صفحه هایی که پشت سر گذاشتی فکر کنی...  به عقیده من  برای معرفی این کتاب با توجه به ( موضوع خاص آن ) ، بخشی از مقدمه خود نویسنده لازم و کافی است. ضمن اینکه حالا دیگه توی لیست کتابهای دوست داشتنیه من ،  "11 دقیقه"  کوئیلو  حسابی می درخشه.  راستی کتاب توقیف چاپ شده و احتمالا به سختی پیدا می شه. اگه پیدا نکردید یک سر هم به کتابفروشیه نیک  ( روبروی در اصلی دانشگاه تهران ) بزنید.

....احساس وظیفه می کنم. خود را مسئول می دانم در مورد موضوعی اظهار نظر کنم که مرا نگران می کند، نه آنچه که همه شما دوست دارید اظهار شود. بعضی از کتابها موجب می شوند که در رویا مستغرق شویم و برخی ، واقعیات را در نظرمان می آورند؛ ولی هیچ کتابی پیدا نمی کنید که شامل مهمترین موضوع برای نویسنده آن نباشد: (( شرافت و احساس مسئولیت در قبال آنچه می نویسد)).    " بخشی از مقدمه کتاب"

 دانلود کتاب ۱۱ دقیقه

دانلود کتاب 11 دقیقه

دانلود کتاب 11 دقیقه

 

 

 * پی نوشت: هر کتابی دارای یک سری پاراگراف ها و جمله هاست که تــــــــــا یاد و یادمان باقیست ، توی خاطر خواننده اون کتاب باقی می مونه ؛ من بهشون می گم : ( جملات طلایی..... )    این کتاب  هم از اون کتابهایی بود که جملات طلایی و بیاد موندنیش خیلی زیاد بود. از این به بعد جمله های طلایی هر کتابی رو پی نوشت معرفی همون کتاب  می نویسم. 

 

-    درد را دیروز فهمیدی و متوجه شدی که به لذت ختم می‌شود.امروز هم آن را تجربه کردی و به آرامش رسیدی. به‌همین دلیل توصیه می‌کنم عادت به‌چنین چیزی نکنی، چون عادت به زیستن با آن، راحت است و نوعی داروی قوی به‌حساب می‌آید. در طول زندگی با ما همراه می‌شود. در رنج مخفی است و در خطاهایی که عشق را در آن به‌خاطر شکست رویاهایمان مقصر می‌دانیم، وجود دارد. اگر درد چهره واقعی خود را نشان بدهد، همه را می‌ترساند، ولی زمانی که لباس قربانی را بر تن دارد، اغواگر است.. یا ترسو.. هرچه انسان بکوشد آن را طرد کند، ولی بازهم راهی برای بودن و عشق ورزیدن با آن می‌یابد و کاری می‌کند که بخشی از زندگی به‌حساب آید.

 -    او يك مرد است، يك هنرمند. بايد بفهمد كه بزرگترين هدف بشر، درك عشق به‌صورت كامل است. بايد بفهمد كه عشق درون ديگران نيست، بلكه درون خود ماست. ما آن احساس را بيدار مي‌كنيم، ولي براي اين‌كه بيدار شود، به ديگران نياز داريم. دنيا تنها زماني براي ما معنا دارد كه بتوانيم كسي را براي شركت دادن در هيجاناتمان بيابيم.

 

آزادی در عشق ، به معنای نخواستن چیزی و نداشتن انتظار خاصی بود.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 28 تیر1388 و ساعت 1:21 AM |

خواجه تاجدار  / ژان گور / ترجمه: ذبیح الله منصوری / جلد اول – دوم / انتشارات امیرکبیر / چاپ بیست و هشتم / 1000 صفحه / قیمت 11000 تومان

خلاصه کتاب: این کتاب به رخدادهای تاریخی ایران از هنگام مرگ نادرشاه افشار تا پایان زندگی آغامحمدخان قاجار به دیدی داستان‌گونه می‌پردازد.

 

بعد از دیدن نمایش "شکار روباه"  احساس می کردم ، دلم می خواد بیشتر بدونم. انگار یه دوره طولانی و پر از اتفاق تاریخ فشرده شده بود  توی زمان کوتاه و همین کم بودن و کم دانستن اذیتم می کرد....یجورایی انگار یه کلید پر رنگ ولعاب دادند دستت و بی تاب و مشتاق موندی تاببینی بعد از قفل چه خبره........ همیشه و از همون سالهای مدرسه از خوندن تاریخ متنفر بودم و با اکراه کلمه به کلمه اش رو می خوندم تا نمره بگیرم. اما شاهکار دکتر رفیعی و چهره دوست داشتنی "سیامک صفری" در هیبت آغا محمدخان قاجار انگیزه خوبی بود برای دست گرفتن کتابی که به سوالهام جواب بده....  انقدر چهره و صدای این آدم توی ذهنم بود که اینبار با لذت تاریخ رو ورق می زدم. کتاب نسبتا روانی بود برای افرادی که مطالعه تاریخ رو دوست ندارند ، اما دلشون می خواد بدونند چه خبر بوده ؟!  در قالب رمانی قطور اما شیرین به وقایع زندگی خواجه تاجدار پرداخته بود. با فصل بندی های درست و به موقع سعی در  پیشگیری از خستگی خواننده داشت. در انتهای مطلب یکی از خواندنی ترین فصلهاش رو گذاشتم ، شاید برای شما هم جالب باشه و انگیزه...  به هر حال خوندن این کتاب رو به شددددددددددددت توصیه می کنم ( مخصوصا اگه شکار روباه رو دیدید که دیگـــــــــــه بیشتر! )  

 لینک دانلود کتاب خواجه تاجدار (جلد اول)

 لینک دانلود کتاب خواجه تاجدار (جلد دوم)

 

خان زند در مقابل خواجه تاجدار

لطفعلیخان زند پس از درگیری هایی که با کسانی داشت که قصد دستگیری او را داشتند و با وجودی که تنها بود در مقابل ده ها نفر مقاومت کرد تا طوری که بر اثر ضربات متعدد شمشیر و گرز ناتوان شد و توانستند او را دستگیر کنند. لطفعلی از شدت ضعف به حال اغما رفت و محمد ولی خان ترسید که اسیر بمیرد و به کرمان و نزد خواجه تاجدار نرسد لذا یک روز در ماهان توقف کرد شدت وضع خان زند به قدری بود که محمد ولی خان دانست که اگر پالهنگ و زنجیر بر دست و گردن و پاهایش بیندازند خواهد مرد در ماهان برای او تخت روان تهیه کردند و با این وسیله او را به کرمان رسانیدند ولی باز وضع او طوری بود که با وجود غل و زنجیر درست نمی توانست راه برود ولو اینکه بدون غل و زنجیر هم نمی توانست راه برود محمد ولی خان زیر بغل او را گرفت و وارد اردوی آقا محمدخان شدند آقا محمدخان در سربازخانه غربی به سر می برد و محمد ولی خان پس از گذراندن لطفعلی از سربازخانه او را به جایی رساند که خواجه تاجدار نمایان شد در آنجا به لطفعلیخان گفت:بخاک بیفت و سجده کن.   لطفعلیخان پاسخ داد: من تنها در مقابل خداوند سجده می کنم.  محمد ولی خان بر سرش زد و گفت: به تو می گویم سجده کن. لطفعلی گفت:اگر من دست در بند نداشتم تو جرئت نداشتی بر سرم بزنی و بتو گفتم که من فقط در برابر خداوند سجده می کنم.  اما محمد ولی خان سرش را به زور به خاک مالید. صدای آقا محمد خان به واسطه خواجه بودن زیر(زنانه) بود که البته به آن می پردازم او برای این خدمه و امیران خویش را با سنج صدا می کرد و هرگز بانگ نمی زد ولی وقتی دشمن را در مقابل خویش دید بانگ زد: ای لطفعلی می بینم که هنوز نخوت داری و غرور تو از بین نرفته ولی من هم اکنون کاری می کنم که تو نتوانی سر بلند کنی. آنگاه خواجه دانشمند و متدین که تا اواخر عمرش حتی یکبار هم نمازش قضا نشده بود دستور داد عده ای از اصطبل بیایند مورخین به دلیل ننگینی فوق العاده زیاد این عمل در هیچ یک از تواریخ به طور صریح از آن سخن نگفتند فقط اشاره کردند که عمل ننگینی انجام شد ولی من متوجه شدم این عمل ننگین تجاوز به لطفعلیخان بوده است!!! حال لطفعلیخان که از زخم دو شانه خویش رنج می برد و به شدت بی حال بود زیر این عمل ننگین و بدون توجیح چه زجری را متحمل شده است پس از این عمل وی را در اصطبل انداختند بدون اینکه پالنگ و زنجیر را از او بگشایند خان زند در آتش تب می سوخت و اظهار تشنگی می کرد ولی کارکنان اصطبل از ترس آقا محمدخان به او آب نمی دادند روز بعد آقا محمدخان دستور داد او را به نزد وی ببرند خان زند قدرت راه رفتن نداشت و دو نفر بازوی او را گرفتند به طوری که اگر او را رها می کردند بر زمین می افتاد عاقبت او را در مقابل خواجه تاجدار بردند و او به لطفعلی گفت:  لطفعلی بگو بدانم آیا هنوز هم غرورداری؟   لطفعلی که از شدت تب و ضعف بر روی پالهنگ خم شده بود و نمی توانست پلک دیدگان خویش را باز کند ولی وقتی این حرف را شنید سر را بلند کرد و پلک دیدگان را گشود و آب دهان خود را به سوی آقا محمدخان پرت کرد و گفت: ای اخته فرومایه من از تو نمی ترسم. این توهین در مقابل افسران او انجام شد و چون آقا محمدخان از این قضیه خیلی رنج می برد ابتدا اندکی سکوت کرد سپس جلاد را احضار کرد تا ۲ چشم لطفعلی را از کاسه جدا کرده و کور کند در هنگام این عمل آقا محمد خان برای اینکه این عمل را ببیند به سوی محکوم خم شد که شاید این عمل او باعث شده که بعضی از تاریخ نویسان گفته اند که او خود چشم لطفعلی خان را درآورد سپس آب دهان خود را بر گونه وی انداخت ولی لطفعلی از شدت درد بیهوش شد همان روز آقا محمد خان گفت من نمی خواهم این جوان بمیرد زیرا باید او را پیوسته تحقیر کنم بر پشتش تازیانه بزنم و به دنبال اسبم بدوانمش ولی حال او به طوری وخیم بود که به آقا محمد خان گفتند اگر مورد مداوا فرار نگیرد خواهد مرد آقا محمد خان نیز دستور داد زخم چشم او را مداوا کنند زخم چشم برطرف شد ولی زخم دو شانه معالجه نمی گردید و خانبابا جهانبانی(فتعلیشاه آینده) برادر زاده آقا محمدخان که در جنگها از خود لیاقت نشان داده بود و حکمران یزد فارس و کرمان بود پزشکی را به نام حکیم لطفی شیرازی را از شیراز مامور کرد که به کرمان برود و او نیز با دارویی به نام جفت(هم وزن نفت) و بادام سوخته صلایه شده را روی زخم های خان زند نهاد و او را از مرگ نجات داد. با وجود بهبود زخم ها باز ضعیف بود زیرا غذای کافی به او نمی دادن شبهای جمعه زنان کرمانی برای او اندکی غذا می بردند ولی نگهبانان نمی گذاشتند و می گفتند فقط آب و نان را می توانند قبول کنند زیرا اگر به غیر از این باشد خواجه تاجدار آنها را کور می کند. لطفعی دیگر زیبا نبود و سرش را بلند نمی کرد زیرا کسی که چشم ندارد تا دنیا را نگاه کند برای چه سرش را بلند کند گاه برای تخفیف آتش درون اشعار شیخ محمود شبستری و بابا طاهر عریان را با آهنگی سوزناک می خواند. آقا محمدخان که دانست ماندن این جوان در جنوب کشور که از محبوبیت زیادی برخوردار است برای او تولید مشکل می کند دستور داد او را به تهران منتقل کنند حتی در میان اسب هم او را با غل و زنجیر بستند و چند سوار در کنارش راه می رفتند که مبادا عنان اسب را گیرد و فرار کند.آقا محمد خان ابتدا به طوری که گفتیم نمی خواست او را بکشد ولی در مراجعت به تهران و حرفهای مردم مبنی بر اینکه او ورث کریمخان زند استو اینکه کوری او دلیلی بر از دست دادن سلطنت نیست همان طور که شاهرخ نوه نادر در خراسان با وجود کوری حکومت می کند خواجه را بر آن داشت تا او را از میان بردارد پس زمانی که در چمن سلطانیه اقامت داشت دستور قتل لو را داد جلادان وارد زندان شدند و یکباره دیگر دست جوان نگونبخت را بستند و آنگاه دستمالی را در حلق او کردند و بعد یک چوب دراز را بر روی دستمال نهادند و سپس با ضربه چکش روح او را از کالبد خویش جدا کردند....    "صفحه 265 از جلد دوم"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 27 تیر1388 و ساعت 3:10 AM |

«شهرت، تنهایی را می‌دزدد. همه‌جا نگاهت می‌کنند. همه‌جا با تو هستند. زیر ذره‌بین هستی. فقط در خانه می‌شود تنها بود؛ اگر تلفن‌های علاقه‌مندان بگذارند! در خانه هم باید همیشه پرده‌ها کشیده باشد. من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی می‌خواهم. من هم به تنهایی نیاز دارم. بازیگری در هر شکلش تنهایی ندارد. بازیگر، پشت صحنه و روی صحنه همیشه با عده‌ای دم‌خور است. تنها نیست... من در خیلی قلب‌ها، خانه‌ای دارم. هیچ‌وقت آواره نمی‌شوم. بی‌سرپناه نمی‌مانم. این همه قلب، این همه خون، این همه تپش. این ‌همه عشق، این‌همه تنهایی و این ‌همه مردم. این‌ مردم نازنین»  (شرح پشت جلد کتاب )

 این مردم نازنین / رضاکیانیان / نشرمشکی / چاپ دوم /  166 صفحه / 3200 تومان

روبان قرمز آنقدر برای من باشکوه و دوست داشتنیست که شاید خود به تنهایی کافی باشد برای ایستادن به حرمت    نام و هنر کیانیان .لحظه به لحظه با بانگ دوتارش در گذر از میدان مین برای جمعه با آن هیبت آفتاب سوخته اش اشک ریختم. جدال بین تنها دو بازیگر مورد علاقه ام بود و مانده بودم درگیر حس همذات پنداری کدامشان باشم؟     "آژانس شیشه"  "خانه ای روی آب"  "گاهی به آسمان نگاه کن"  "ماهی هاعاشق می شوند "   "یک تکه نان"  " سینما ، سینماست"  همه و همه را دوست داشتم و مشتاقانه بیقرار آمدن خاک آشنای" ش....   در هر نقش و قالب و هر گریم....   افتخارمی کردم به سربلندی و موفقیتهایش...   افتخارمی کردم به هنر بازیگری اش.....

یکی از دوست داشتنی ترین ارمغان های نمایشگاه کتاب امسال ، کتاب " این مردم نازنین"  به قلم رضا کیانیان بود.  کتابی خواندنی  که راوی خاطرات برخورد این بازیگر با مردم کوچه و خیابان است.  روزیکه در نمایشگاه عکسش ، روبروی یکی از عکسهایش مدت زمان نسبتا طولانی ایستاده بود و در خود غرق بود  هرگز فکر نمی کردم روزی شاید جواب سوالم را بگیرم....  همیشه و خصوصا در نمایشگاه عکسهای تنهایی برام جالب بود که بدونم  حس درونی  بازیگران یا کلا افراد مشهور  در مواجهه با مردم و خواسته هایشان چیست. وقتی امضایشان را گرفته و می روند ، آنها  پیش خود چه فکری می کنند و ته دلشان چه می گذرد. خصوصا اینکه آن فرد یکی از  محبوب ترین ها از دید تو   هم باشد.  کتاب جالبیست ، از خواندن بعضی صفحات متعجبت می شوی و گاهی لحظات حتی می خندی.   ضمن اینکه تفکیک خاطره ها هم از همدیگر به نحوی کاملا سینمایی صورت گرفته....  خواندنش تجربه جالبیست.....

رضا کیانیان این کتاب را با متن زیر تقدیم به همسرش کرده است:  " این کتاب را پیشکش می کنم به هایده  به خاطر تمام روز و شبهایی که نتوانست به راحتی و تنهایی در کوچه و خیابان با شوهرش قدم بزند. بخاطر تمام لحظاتی که نتوانست  در رستوران ، کافی شاپ ، سینما ، تئاتر و مهمانی با شوهرش تنها باشد. "

 رضا کیانیان در گفتگویی جالب از خاطراتش با " این مردم نازنین " می گوید

 

  • پی نوشت : فیلمشناسی و جوایز رضاکیانیان در  ادامه مطلب
  • پی نوشت :  متن یکی  از خاطراتش ( برگرفته از کتاب )  در ادامه مطلب 
  • پی نوشت* : برای من که جالب بود ، شاید برای شما هم جالب باشه. روزیکه به نمایشگاه عکس  کیانیان رفته بودیم ، بعداز اینکه از دست چند نفری که ازش امضا می خواستند فارغ شد ، روبروی یکی از عکسهاش برای مدت زمان طولانی ایستاد . کاملا معلوم بود حواسش به عکس نیست و فکر می کنه.  ازش درباره یکی از عکسهاش سوال پرسیدم ، اصلا حواسش نبود و مجبور شدم دوباره بپرسم....  نمی دونم  چرا، اما امروز با خوندن این کتاب درست همون صحنه برام تصویر شد. شـــــــــاید اونروزهم توی ذهنش  به نوشتن سطرهایی از این کتاب و مردم نازنینی که ازش امضا گرفته بودند فکر می کرده. نه؟!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 22 تیر1388 و ساعت 5:22 PM |

 امروز  که پیوندهای به روز شده وبلاگ رو چک می کردم ، به پست آخر وبلاگ spotlight   برخوردم. معمولا خانم علیدوستی  دست نوشته های دلنشینی دارند.  این داستان که خیلی به دلم نشست. یجور خاصی فلاش بک ها، زمزمه ها ، حرفهای تو دلی و تمام عقده هاش   رو حس می کردی. قبلا هم گفته بودم ، داستانهایی که توی ذهنم  قابلیت تصویر پیدا می کنند و انگار دیدمشون  رو خیلی دوست دارم.....  اون بخشی که توی ذهنش بر سر "م" مالکیت درگیر می شد  بینهایت دوست داشتنی بود. خصوصا پایان آن ؛ در  اینروزهای بد پایانی ( چون خیلی کم پیش می آید با داستان یا فیلمی مواجه بشیم که علی رغم خوب شروع شدن و ادامه پیدا کردن ، پایان خوبی هم داشته باشد ) !   کمی طولانیه ، اما جدا توصیه می کنم از دست ندید و برای خواندنش روی متن پایین کلیک کنید.

 مدتها يک نفر را دوست داری به خاطر لحظه ای. اين چيز عجيبی نيست. اما اگر فراموش کردی چه ؟ اگر يک روز ديگر به هر دری زدی آن لحظه را يادت نيامد؟

برگرفته از داستان "نیاگارا" به قلم ترانه علیدوستی

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 21 تیر1388 و ساعت 12:41 PM |

 ....دراز کشیده ام روی تختخواب. چشم ها را که می بندم خوابی که دیده ام مثل کابوسی باز توی کله ام رژه می رود.شش ماه گذشته اما کابوسش عین بختک افتاده است به جانم. توی این مدت که مرا آورده اند این جا سعی کرده ام فراموشش کنم ، اما نتوانسته ام . سعی کرده ام خم شوم روی خودم تا نیمی از خودم را پاک کنم اما نتوانسته ام.بعضی ها همه ی خودشان را پاک می کنند و می روند. لابد میتوانند. من نمی توانم....  ( شرح پشت جلد و متن کتاب )

من گنجشک نیستم / مصطفی مستور / نشر مرکز / چاپ اول: اردیبهشت 88 – چاپ دوم : خرداد 88 / 85 صفحه  / قیمت 1900 تومان

از آن دست کتابهایی که بدون اینکه بدونی چرا؛  دوستش داری. حتی یجورایی ته دلت می خواد که دوباره بخونیش.یا شاید چند باره....  من که شخصا برمی گشتم و بعضی پاراگرافهاش رو دو یا سه بار می خوندم... حس می کنی بعضی جملاتش احساست رو به بازی می گیره و تو رو به فکر فرو می بره. شاید همین خصوصیتش باشه که باعث شده طی یکماه به چاپ دوم برسه و این در کشور ما که بی تعارف آمار کتابخونهامون خیلی کمتر از آن چیزیست که حتی درتصور بگنجه ، یعنی.....

شاید با توجه به عنوان کتاب که هر موضوعی رو به ذهن متبادر می کنه الا موضوع اصلی کتاب ، بد نباشه توضیح مختصری راجع به حال و هوای آن که در یکجور آسایشگاه روانی می گذرد بنویسم. کتاب در خلال فصلهای هر چند کوتاه و حوادثی که در آنجا جریان دارد   به معرفی و شرح حال همان تعداد اندک شخصیتهای فوکوس شده  توسط نویسنده می پردازد. ضمن اینکه ناگفته نماند شخصیت محوری داستان بخاطر حادثه ای تلخ راهی آنجا شده و تمام حوادث از دید وی روایت می شود. کتاب آنقدر کوتاه است که نخوانده تمام شود و شیرینی آن پس از پایان تازه معنی پیدا کند.

 

وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی؛ پس خفه شو و بازی کن........  ( برگرفته از متن کتاب)

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 12 تیر1388 و ساعت 3:43 PM |

 

 در سال 1914 ميلادي توماس اديسون تجهيزاتي به ارزش دو ميليون دلار و همچنين مدارک سالها تحقيق و مطالعات خودرا در حادثه آتش سوزي آزمايشگاهش از دست داد . چارلز ؛ پسراديسون پس از با خبر شدن از اين رويداد ؛ پدرش را در حالي يافت که کنار آتش ايستاده و باد زمستاني موهاي سپيد او را پريشان مي کرد . قلب پسر از ديدن پدر سالخورده اش در چنين وضعيتي ؛ به درد آمد .اديسون با ديدن پسرش فرياد زد : " مادرت کجاست ؟ او را به اينجا بياور ! بگو که هرگز چنين آتش بازي را در عمرش نخواهد ديد ! "

صبح روز بعد اديسون 67 ساله در حاليکه ميان خاکستر اميدها و روياهايش قدم مي زد گفت : " در هر فاجعه ؛ ارزش عظيمي نهفته است . فاجعه ؛ تمامي اشتباهات ما را مي سوزاند . خدا را شکر ! مي توانيم از نو شروع کنيم !"

 ص 81 – کتاب در پناه او – جي . پي . واسواني

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 10 تیر1388 و ساعت 11:24 AM |

" اما این دفعه آخر بود . این... چطور بگویم؟ ... به عمرم تنها لحظه ای بود که توانستم به اِری نزدیک شوم... تنها لحظه ای که من و او با هم یکدل شدیم :  هیچ چیز نمی توانست از هم جدامان کند. انگار از آن به بعد روز به روز بیشتر از هم جدا شدیم . از هم دور شدیم و طولی نکشید که تو دو دنیای مختلف زندگی می کردیم . آن احساس وحدتی که در تاریکی آسانسور به من دست داده بود  ، آن پیوند قدرتند بین قلبهای ما ، دیگر هرگز برنگشت. نمی دانم عیب کار کجا بود ، اما دبگر نتوانستیم به جایی برگردیم که از آن شروع کرده بودیم. "      (بخشی از متن کتاب )

 

پس از تاریکی / هاروکی موراکامی / ترجمه مهدی غبرائی / کتابسرای نیک / چاپ دوم / 190صفحه / قیمت 4000 تومان

این رمان فشرده بر خلاف رمان نسبتا پر حجم "کافکا در کرانه " که ساختار پیچیده تری با دو خط روایی دارد ، رمان کوته و ساده ای است و طبعا بسیار روان و خوشخوان. اما همان خرق عادت  و علایق خاص موراکامی ، البته کمرنگ تر ، در آن دیده می شود.   داستان از نیمه شب تا صبح در خیابانهای توکیو و بخش کوچکی ازآن در خانه می گذرد. ماری که از خوا طولانی ( حدود دو ماه ) خواهر زیبایش ، اِری ، به سطوح آمده ، راهی خیابانها  و کافه های توکیو می شود  و طی ماجرایی خود را و او را باز می یابد.    ( شرح پشت جلد )  

کتاب روان و نسبتا جذابی که با ترفند جداسازی فصلها توسط ساعت خواننده رو بیشتر به خودش جذب می کنه. فصلها کوتاهند و همین کوتاهی سبب می شه که ترغیب بشی تا انتهای این فصل بخوانی و بعد کتاب رو ببندی و به کار دیگری برسی، اما پیش خودت می گی  این یکی که 2 صفحه بیشتر نیست ، اینم بخونم بعد ببندم..... اما وقتی به خودت می آی که صفحه 190 رسیده است....   طبق شرحی که پشت جلد بود و در بالا ذکر کردم ، تمام حوادث داستان از ساعت 11:56 pm  آغاز و تا  ساعت 6:52am  ادامه پیدا می کند.  جالب اینجاست که وقتی کتاب رو می بندی تازه به قکر می ری که زمانی که ما خواب هستیم یا همون نصفه شب خودمون ،  توی خیابانهای شهرمون یا کشورهای دیگه چه می گذرد....   

به نظرم ترجمه خوب مهدی غبرایی در تاثیر گذاری این داستان به شدت نقش داشته . توصیه می کنم فقط با این ترجمه کتاب رو بخونید. ضمن اینکه موقع خوندن این کتاب ، احساس  می کنی ضبط صوتی هم کنارت روشنه و به نوعی کتاب رو موزیکال جلوه می ده....

ده چیزی که باید درباره موراکامی بدانیم ( به نقل از وبلاگ سیب گاز زده ) 

 

" بگذار چیزی بهت بگویم ؛ ماری.  زمین زیر پای ما خیلی محکم به نظر می رسد، اما اگر اتفاقی بیفتد زیر پایت راحت خالی می شود. اگر این بلا به سرت بیاید ، کارت زار است. دیگر هیچی مثل سابق نیست . آنوقت تنها کارت این است که آن زیر تک و تنها  تو تاریکی سر کنی. "      (بخشی از متن کتاب )

  

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 9 تیر1388 و ساعت 12:43 PM |

من به زندگی بازگشتم ، زندگی که به جای تو انتخاب کرده بودم. در ماساچوست باز زمستان بود. سی سال ازاولین بار که تو و پدر و مادرت به آنجا آمده بودید می گذشت.... آن موقع من دیگر هیچ نیازی به دیدن سند غیبت تو از دنیا نداشتم ؛ آن را همانقدر ساده و عمیق حس کرده بودم که سلولهایی را که داشتند درونم جمع می شدند و شکل می گرفتند..... آن روزهای سرد و سیاه را توی رختخواب گذراندم. زبانم بند آمده بود. از این زندگی جدید می سوختم.....  احتمال داشت فرزند تو باشد، ولی نه؛ امکان نداشت. ما مراقب بودیم  و تو از خودت هیچ چیز به جا نگذاشته بودی.   ( برگرفته از متن کتاب )

 

خاک غریب / جومپا لاهیری / مترجم: امیرمهدی حقیقت / نشر ماهی تابستان 1387/ چاپ دوم بهار1388 / 360 صفحه / 6000 تومان

 

 

«خاک غریب» جدیدترین اثر نویسنده کتاب "همنام" است. کتاب دو بخش دارد:بخش اول شامل 5 داستان کوتاه (خاک غریب ، جهنم-بهشت ، انتخاب جا ، خوبی محض ، به کسی مربوط نیست ) و بخش دوم  (هما و کاشیک ) که نسبتا یک داستان بلند شامل سه فصل  ( اولین و آخرین بار ، آخر سال ، رفتن به ساحل ) محسوب می شود.   بنا به شرح پشت جلد به نقل از "- بوستون گلوب"  : اندوه بزرگی که درکارهای اوست نتیجه پیوند غربت او با غمهای دیگری است که گریبانگیر زندگی همه ماست ؛ مرگ عزیزان ، پایان عشق ها و فروپاشی خانواده ها. 

حجم جزئیات به کار رفته در داستان ، نه تنها از جذابیت آن نکاسته  بلکه با زیرکی تعمدی و آگاهانه نویسنده  تاثیر بسزایی در فضا سازی و باورپذیری هر چه بیشتر شخصیت ها داشته. طوریکه در عین اینکه داستانها کوتاه هستند ، اما به اندازه داستانی بلند تاثیر گذارند و با پایان هر داستان  ذهن خواننده با حوادث و جریانات تصویرگونه آن درگیر می شود.

داستان اول که خاک غریب نام دارد با نحوه روایتی فوق العاده دوست داشتنی ، هر لحظه بیشتر از پیش خواننده را بدنبال خود می کشد.  داستان هم زمان از دو زاویه دید "پدر" و "روما" روایت می شود.  داستان دوم با پایان تاثیرگذار خود همچنان کتاب را اثری خوب و محکم معرفی می کند. 3 داستان  بعدی هم با همان شاخصه های نگارش لاهیری سبب آن می شود که کتاب را یک نفس خواند. و اما بخش دوم کتاب ( هما و کاشیک ) داستان که با شروعی نامه وار با جمله " قبلا هم دیده بودمت ، آنقدر زیاد که حسابش دستم نیست"   و عنوانی جادویی تر "اولین و آخرین بار"  نوید بخش داستانی جذاب بود. قسمت اول این بخش (اولین و آخرین بار) از زبان "هما"  و قسمت دوم (آخر سال)  از زبان "کاشیک" به تعریف رویدادهای زندگی در قالب  همان نحوه روایت و خطاب به دیگری نوشته شده است. داستان  هما و کاشیک که از کودکی همدیگر را میشناسند ، اما در گذر ایامی بسیار طولانی همدیگر را گم کرده و بعد از سالها دوباره پیدا می کنند.   فصل سوم ( رفتن به ساحل ) بغیر از صفحه پایانی آن  از زبان چشم سومی روایت می شود  که به نوعی گره دهنده و پایانی خاص برای دو فصل پیش محسوب می شود . صفحه پایانی هر چند هم که بخواهیم با دقیق شدن در جزئیات به پیش فرضی برسیم  باز هم یکجور خط بطلان بر تمام فرضیه های پایانی ما برای داستان به شمار می آید. 

رویهم رفته کتابی بود که دوستش داشتم و از کسی که خالق  اولین داستان کوتاه همیشه بیادماندنی "مترجم دردها"  باشد ، غیر از این انتظاری نیست.  داستان کوتاه با سلیقه شخصی من  سازگار نیست ، اما بهیچوجه این کتاب را شبیه داستان هایی کوتاه نمی دیدم.... گاهی در حساس ترین صفحات آن ، کتاب را می بستم تا مزه شیرین آن را حس کنم. شاید به جرات بتوان گفت ترجمه روان و شیوای کتاب یکی از عناصر موفقیت و ملموس بودن کتاب بود. قاطعانه پیشنهاد می کنم  دو کتاب قبلی این نویسنده هم با این ترجمه این مترجم بخوانید.  


کتاب‌های «همنام» و «مترجم دردها» هر کدام به ترتیب سه و چهار مرتبه از سوی «نشر ماهی» تجدید چاپ شده‌اند. هر دوی این کتاب با ترجمه‌های متعددی در ایران منتشر شده‌اند.
مجموعه «مترجم دردها» که سه جایزه معتبر ادبی «پن همینگوی» «جایزه داستان کوتاه اُ هنری» و «پولیتزر» را نصیب «لاهیری» کرده به تنهایی با ترجمه هفت مترجم ایرانی در بازار کتاب ایران منتشر شده است. «خاک غریب» آخرین اثر منتشر شده «جومپا لاهیری» نیز با فاصله اندکی از انتشار آن مورد توجه منتقدان ادبی دنیا قرار گرفت و جایزه «فرانک اُکانر» سال 2008 را نصیب این نویسنده آمریکایی هندی‌تبار کرد.

ضمن اینکه نشست هفتگی شهرکتاب در روز سه‌شنبه ۱۲ خرداد  ( امروز ) ساعت ۱۷ به نقد و بررسی کتاب «خاک غریب» نوشته‌ی جومپا لاهیری با ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت اختصاص داشت که قرار بود  با حضور بلقیس سلیمانی و پیمان اسماعیلی برگزار شود.



وب سایت مترجم کتاب ( امیر مهدی حقیقت )
 نقد کتاب خاک غریب / روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 12 خرداد1388 و ساعت 6:13 PM |

جایی که د‌‌ر آن زند‌‌گی می‌کنیم اهمیتی ند‌‌ارد‌‌؛ مهم این است د‌‌ر چه حالتی به سر می‌بریم

 

فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت ، به هر حال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادی بازار روزمرگی همین است.  ( آنا گاوالدا )

  

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
نويسنده: آناگاوالدا
مترجم: الهام دارچينيان
ناشر: نشر قطره
نوبت چاپ: دوم
قيمت: 2400 تومان / 
198 صفحه

 

 

مجموعه داستان «دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد» شامل دوازده داستان كوتاه است. داستان‌هایی که  با وجود سادگي باعث مشغولیت  ذهني خواننده مي‌شوند . ضمن اینکه این کتاب‌ تا سال 2007 میلاد‌‌ی - اولین سال انتشار خود- (ماه سپتامبر ) صد‌‌هزار نسخه د‌‌ر فرانسه فروش د‌‌اشته است و تا این تاریخ به 20 زبان ترجمه شد‌‌ه و د‌‌ر فرانسه و بلژیک چند‌‌ جایزه‌ی معتبر را به خود‌‌ اختصاص د‌‌اد‌‌ه است.

آنا گاوالدا، نويسنده‌ای‌ است که به ساد‌گی از آنچه در دور و برمان می‌گذرد می‌نويسد؛ بی‌حذف و اضافه.  داستان‌هاي وی به راحتی هر چه تمامتر احساسات آدم‌های داستانش  را نشان مي‌دهند. آن‌ها در عين سادگي لايه‌دار و عميق هستند.  روزمرگی ها و ریزترین تفکرات ذهن یک انسان زیر ذره بین اندیشه او قرار گرفته اند. تلاش نمی‌کند شگفت‌زده‌مان کند. در واقع «آنِ» اين داستان‌ها، همين بی«آن» بودن‌شان است. روزمر‌گی‌هايی که اگر تلخ، يا اگر شيرين، همين‌اند که هستند؛ صادقانه و حقيقی. روزنامه‌ ماری فرانس در باره‌ اين کتاب نوشته است: «داستان‌ها هم خارق‌العاده‌اند هم گزنده و در عين حال، غم‌انگيز. گلی زيبا با خارهای زياد.» يا شايد به قول خود گاوالدا، «واقعيات ناخوش‌آيندی که به آرامی از آنها سخن رفته است»، هر چند که کتاب داستان‌های خوشايند هم دارد.

بعضی از داستانهاش فوق العاده بودند و خیلی دوستشون داشتم. بدون درنظر گرفتن عنوان دوست داشتنی  کتاب ، که خودش یکی از انگیزه های قوی برای برداشتن و ورق زدنش شده بود ، این کتاب جزو لیست 10 کتاب پرفروش سال هم قرار داره و ماهها در صدر لیست پر مخاطب ترینها تکیه زده بود...

گاوالدا در ویکیپدیا

(کتاب بیست ) نفد کتاب 

در بین همه نقدها و تعاریفی که از این کتاب خوندم ُ این یکی از وبلاگ یار مهربان  خیلی به دلم نشست:  احساس می کنم حتی اگر هیچ دلیل منطقی و حتی احساسی ای برای خواندن این کتاب وجود نداشت ارزشش را داشت که آن را به خاطر اسم جادویی اش بخوانم!  

 

برید‌ه‌ای از د‌استان «حقیقت روز»

بهتر است بخوابم، اما نمی‌توانم.د‌ست‌هایم می‌لرزند‌.فکر می‌کنم باید‌ چیزی گزارش‌مانند‌ بنویسم.به این کار عاد‌ت د‌ارم. هفته‌ای یک بار جمعه بعد‌ازظهرها برای مافوقم گی‌مین گزارش می‌نویسم.اما این بار برای خود‌م می‌نویسم. به خود‌م می‌گویم: «اگر همه چیز را ریزبه‌ریز تعریف کنی، اگر حسابی حواست را جمع کنی، د‌ر پایان وقتی آنچه را نوشته‌ای بخوانی می‌توانی برای د‌و ثانیه فکر کنی که احمقِ د‌استان کسی غیرِ توست و آنگاه شاید‌ بتوانی بی‌طرفانه د‌رباره‌ی خود‌ت قضاوت کنی، شاید‌.» پس   می ‌نویسم. تلفن همراهم را که برای کارم استفاد‌ه می‌کنم روبه‌رویم است، صد‌ای ماشین ظرفشویی د‌ر طبقه‌ی پایین به گوش می رسد‌.

خیلی وقت است زن و بچه‌هایم د‌ر تخت‌خواب هستند‌. می‌د‌انم بچه‌ها خوابند‌، اما بی‌شک زنم خواب نیست. او مرا می‌پاید‌، می‌کوشد‌ بفهمد‌. فکر می‌کنم می‌ترسد‌ چون پیشاپیش می‌د‌اند‌ که مرا از د‌ست د‌اد‌ه است. زن‌ها این چیزها را خوب احساس می‌کنند‌. نمی‌توانم کنارش بروم و بخوابم. باید‌ همین‌حالا همه‌چیز را بنویسم برای آن د‌و ثانیه‌ای که شاید‌ بی‌نهایت مهم باشد‌، البته اگر از عهد‌ه‌اش برآیم...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 8 خرداد1388 و ساعت 0:58 AM |

  " زندگی بخت ازمایی عظیمی است که در ان فقط شماره های برنده را می توان دید."

دنیا خیلی پیر است شاید پانزده میلیلارد سال عمر داشته باشد همه ی ما در افسانه ای بزرگ زندگی می کنیم ولی هنوز کسی نفهمیده که این جهان چگونه به وجود آمده در یک افسانه ی بزرگ زندگی می کنیم ،بازی می کنیم ،می رقصیم ،.... اما نمی توانیم چونگی پیدایش آن را درک کنیم و ما در این افسانه بدون حق انتخاب وارد می شویم اما اگر حق انتخاب داشتیم چه تصمیمی می گرفتیم؟آیا شما زندگی کوتاه در کره ی زمین را انتخاب می کردی تا بعد از مدت کوتاهی همه چیز را بگذاری و بروی و تا ابد اجازه بازگشتن به آن را نداشته باشی؟یا با تشکر این پیشنهاد را رد می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟          (  از متن کتاب )     

 

دختر پرتغالی / یوستاین گاردر/ ترجمه : مهوش خرمی پور / انشارات: کتابسرای تندیس / 188 صفحه / 2400 تومان

 خلاصه: کتاب در مورد پسری به نام جرج است که پدرش را ازدست داده و 11 سال بعد از مرگ پدر، نامه‌ای به دستش می‌رسد که پدرش هنگام بیماری خطاب به او نوشته و در آن ضمن اینکه از دیدگاه خود درباره حیات، مرگ و عشق صحبت می کند، قصه ای واقعی از دختری به نام دختر پرتقالی تعریف می کند.

 

در همون چند صفحه ابتدایی داستان ، بخاطر موضوع خاص آن جذبش شدم. فکر کنم  یک طور خاص برای همه جالب باشه اگه حتی به این موضوع فکر هم بکنند که  نامه ای از عزیزی دریافت می کنند که حدود 11 سال پپش از اینها  از کنارشون رفته...  سالهایی که خیلی ازشون گذشته و همه چیز به شکلی تغییر کرده. خوب خیلی هیجان برانگیز می تونه باشه. انگار از یک دنیای دیگه برای آدم نامه رسیده.....      

اولهای داستان رو به خاطرهمون خاص بودن موضوعش دوست داشتم ، اما رفته رفته به نظرم کسل کننده رسید ( البته تا  کمی مانده به اواخر آن ). پدر جرج  داستان آشناییش با دخترپرتغالی ( ورونیکا ) یا همون مادر جرج رو برای پسرش تعریف کرده بود.  به امید می خوندم که بفهمم خوب آخرش چی؟  اما ظاهرا منظور از تعریف داستان آشنایی و بدنیا اومدن جرج این بود که  اونو به فکربیاندازد تا در آخر با سوالی به این مضمون که اگر قرار بود تازه بدنیا بیایی و انتخاب با خودت بود ، آیا قبول یا محترمانه پیشنهادشان را رد می کردی؟  قصد وی این بود که برای یکبارهم که شده پسرش به اطراف و دنیای پیرامون خودش جدی تر نگاه کند و خود به این نتیجه برسد که زندگی چیست.   یعنی دقیقا همان هدف نویسنده...  که مخاطب کتابش هم به فکر می افته تا همون راهی را که پسر داستان رفته ، تجربه کند و به بودن و فلسفه آمدنش در این دنیا با چشم دیگر نگاه کند.

فکر می کنم در همشهری آن لاین  بود که راجع به شیوه نگارش این نویسنده خوندم:  " یوستاین گاردر قلم روانی دارد و از همه جالب‌تر، حالت سحرآمیز و معماگونه‌ای است که با درونمایه فلسفی کتاب‌هایش جلوه جذابی پیدا می‌کند و شاید از همه اینها مهم‌تر، آن باشد که نویسنده بی‌پروا به سراغ موضوعات کلیدی زندگی و واکاوی مسائلی از قبیل سرمنشأ انسان، آغاز و  سرانجام بشر و مفهوم زندگی می‌رود؛ موضوعاتی که هرچند بدیهی و تکراری به‌نظر می‌رسد اما نوشتن از آنها به‌گونه‌ای که هم نو و هم جذاب باشد، کار هر کسی نیست."

ضمن اینکه از این نویسنده تا کنون «درون یک آینه، درون یک معما»، «راز فال ورق»، «راز رنگین کمان»، «سلام، کسی اینجا نیست»، «زندگی کوتاه است»، « مرد داستان فروش» و «مایا» ترجمه شده است.

 

برای ما انسانها ، گاهی از دست دادن چیزی که دوستش داریم بسیار سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 5 خرداد1388 و ساعت 2:25 PM |

 آن روز پدر به بچه ها گفت: (( از مادر خداحافظی کنید...)) و وقتی شب به پایان رسید، مادر معنی جمله خداحافظی را درک کرد... یک بوسه خداحافظی برای همیشه ... 

 

بوسه خداحافظی با مادر
Kiss Mommy Good bye

 

نوشته:

جوی فیلدینگ[کتابها]

ناشر:

شادان[کتابها]

ترجمه:

شهناز مجیدی[کتابها]

 

 

تعداد صفحات:

344

شمارگان چاپ:

3000

قیمت پشت جلد:

27000

 
... اینروزها کتاب  "بوسه خداحافظی با مادر"  دستم بود.  و درست چه روزهایی

اصولا نوشته های این نویسنده  یکی از ادبیات مورد علاقه من محسوب می شه و شاید نوشته هام در باب معرفی کتابهاش گاهی هم جانبدارانه شود.  نویسنده ی که با بهره گیری از تکنیک روانشناسانه  به شخصیت پردازی آدمهای داستانش می پردازه. و شخصیتها را آنچنان شکل می دهد که حتی زیر وبم مشکلات روحیشان و حتی کشمکش هایشان بخوبی  قابل درک می شود.  داستانهایش معمولا با زبانی ساده  ، اما پر کشش  خواننده را جذب می کند.     شاید این کتاب هم درست مثل آن دیگری { "زمانی برای گریستن نیست "   که در گذشته  »اینجا«  راجع بهش نوشتم } همونقدر حس همذات پنداری رو درآدم زنده نگه می داره که مشتاقانه منتظر باز شدن تمام گره های گنگ اون می مونی.

تا فصل پانزدهم آن  که  دادگاه "دونا گریسی" تمام می شود ، را بی وقفه خوندم. لحظه به لحظه اش جذاب و خواندنی بود. سکوتش در دفاع از خودش و مــــــــرور تمام اتفاقات توی ذهنش هنگام شنیدن حرفهای شهود و خود "ویکتور گریسی"  معرکه بود.  به نظرم بهترین شیوه روایتی بود که می شد باشه. تمام اطلاعات داستان  و دلایل کارهایی که تا اون لحظه توی زندگی مشترکشون انجام داده بود که حالا بخاطرشون محکوم شده  بود  با هنرمندی و ظرافت هر چه تمام تر به مخاطب عرضه شده بود.    من عاشق اون صفحه ای بودم که پاراگراف به پاراگراف  با فلاش بکی که به گذشته داشت  بیاد روز مرگ عزیزترینش و لحظه شکل گیری فرزندش داشت...    اون پاراگرافهای فلاش بک و همزمانیشون با حس وحالش بینظیر بود....

هر چند که نیمه دوم کتاب ( منهای  تنهاییاش  و درگیری های روحیش زمان  از دست دادن بچه ها   که خیلی خوب بود ) علی الخصوص پایانش نتونست راضی نگهم داره. اما رویهم رفته دوست داشتنی بود.................................. اما باید خوند و غرق شد در لحظاتش  تا فهمیدش.....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 3 خرداد1388 و ساعت 9:7 PM |

" کتاب " نووالیس" را سفت در دست می گیرم، انگشتم بر جمله ای که همیشه مرا غرق خلسه کرده است. لبخندی از شوق بر لب می آورم، چون که بیش از پیش به مانچا و فرشته ای شبیه شده ام. دارم پا به درون دنیایی می گذارم که قبل ندیده بودم و کتابی را در دست گرفته ام با دو صفحه گشوده در آن که می گوید: " هر جسم عزیزی مرکز باغ بهشت است..."     ( بخشی از متن کتاب )

( تنهایی پر هیاهو )    بهومیل هرابال / ترجمه : پرویز دوایی /  چاپ هفتم / نشر کتاب روشن / 105 صفحه / 1500 تومان

خلاصه : کارگری که شغلش خمیر کردن و بسته بندی ی کاغذ است علاقه عجیبی به کتاب و مطالعه دارد. بین انواع کاغذ های باطله برای خمیر کردن آنها به محل کارش می آورند گاهی کتابی می بیند وآن را با آیینی خاص قدر می نهد. تضاد بین شغل و علاقه هانتا (شخصیت و راوی ی داستان ) و کثرت انش و اطلاعاتش وی را به جنون رسانده...

به تاریخی که همیشه روی صفحه اول کتابهام موقع خریدش می نویسم خیره موندم و نمی دونم چی باید بنویسم:  25 فروردین 87

از اونجاییکه خودم رو تنبیه کردم که تا  کتابهای نصفه و نیمه ای که داری رو نخونی ، از کتاب جدیدخبری نیست که نیست....  در تلاشم که زودتر از شر این وضعیت خلاص شم و به روال سابق برگردم. همون روزهای قشنگی که  قرارمون این بود که هر دو هفته یکبار  دست خودم رو بگیرم و برم "نیک" و برای خودم جایزه بگیرم. خوب زور که نیست! وقتی یک کتابی دست من نصفه می مونه حتما حقشه دیگه...!     اصولا از اون مدل آدمهایی هستم که با لذت کتاب می خونم و تا تموم نشه امکان نداره بی خیالش بشم. اما مدتی بود که تعداد کتابهایی که جلوی کتابهای کتابخونم به نشانه خوانده نشدنشون روی همدیگه  قرار گرفتند ، زیاد شده بود.   " تنهایی پر هیاهو" از  اون دست کتابهاییه که حدود 6 ، 7 ماهی می شه که دوباره بعد از اون  چند ماه متوالی پارسال فروردین  هر ماه بدون استثنا توی لیست 10 کتاب پر فروشه نیک قرار گفته ، اونم  اون بالا بالاهاش.....  برام جالب بود بدونم چطور ممکنه انقدر محبوب و پر فروش باشه و یکساله که من نتونسته باشم تمومش کنم. اینبار دل و به دریا زدم و با هر بدبختی بود تمومش کردم.   راستی بد نیست اسمش رو سرچ کنید تا ببینید چقـــــــدر این کتاب محبوبه ، اونم تو سایت های معتبر و اهالی به شدت کتابخون و درست حسابی.  اما نمی دونم من یکی چرا نتونستم با این یکی کنار بیام. شاید فضای تلخ و سیاهش برای من که بقول یکی از اساتیدمون فضاهای بُوبنی و شیک و شسته رفته دوست دارم انقدر غیر جذابه.   در طول کتاب با بمباران اطلاعاتی راجع به هر چی نویسنده و نقاش و فیلسوف بزرگ دنیاست  روبرو هستیم و یجورایی کتابی پر از اطلاعات جامع و مستددل روبرومونه.  موقعیکه می خوندمش دوستش نداشتم ، اما حالا که ازش فاصله گرفتم و گذاشتم یکی دو روز ازش بگذره ، می بینم اونقدرها هم بد نبود. بالاخص پایان به شدت ماندگار و دوست داشتنیش... و آغاز خوب و منطقیش که همون ابتدا کلی اطلاعات راجع به شخصیت اول داستان و تناقضش با کارش به ما می دهد.  کلا شروع های فصل بندیش خوب بودند. شاید حس همذات پنداری با تلخی های داستانش باشه که باعث گریز من شده.... بد نیست نگاهی به این کتاب به شدت پرفروش بیاندازید و ببینید چیه که میلان کوندرا  ازش انقدر تعریف کرده و به بعنوان بهترین نویسنده چک ازش نام برده.....    

 مقدمه و توضیحات کتاب تنهای پر هیاهو

فارسی بوک ( قفسه کتابخانه مجازی ) دانلود کتاب

خبرگزاری کتاب ایران

کتاب نوشت ( نقد جامع و دقیقی از کتاب )

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 1 خرداد1388 و ساعت 9:30 PM |

 وقتی می گوییم چیزی منهای چیزی ، یعنی چی ؟ به فرض یک چیزهایی این جاست، یک چیزهای دیگری هم آن جا. ما که نمی توانیم چیزهایی را که آن جا هستند از چیزهایی که اینجا هستند کم کنیم! مگر آنکه اول همه را یکجایی جمع کنیم ، که خودش می شود یک چیزهای دیگری. بعد آنهایی را که می خواهیم کم شود، کم کنیم. که تازه می شود همان چیزهای قبلی. خُب این چه کاری است؟    "پس اگر چیزهایی یک جا نباشند ، ممکن نیست بشود آن ها را از هم کم کرد. پس فقط یک راه می ماند ، مجبوریم جمع شان کنیم. "          

بخشی از متن کتاب

 ( ها کردن )   مجموعه داستان به هم پیوسته  پیمان هوشمند زاده / چاپ ششم / نشر چشمه / 80 صفحه / 1500 تومان

مجموعه داستانی شامل 4 داستان کوتاه با نامهای هاي «يک بار هم شده سوسن گوش بده»، «مثلاً بازي»، «سوراخ لحاف» و «ها کردن» که یجورایی با هم در ارتباطند. ماجراها ملموسند و بینهایت به جزئیات یک زندگی پرداخته شده. ماجراهای از قبیل خلا، بحران رابطه، بيگانگي و اختلافات و دعواهاي زن و شوهري. که انگار چشم سوم ناظری هستی در آنجا  و واقف بر این دعواهای به ظاهر احقانه. داستان چهارمش جالب بود و باهاش درگیر می شدی ، و به نظرت خیلی آشنا می اومد. انقدر آشنا که حس می کردی جایی ، در تنهایی خودت  این گفتگوها رو از خودت شنیدی.... چیزی که تا حدودی شاید در مورد داستان اول هم صدق می کرد.  رویهم رفته داستان بدی نبود. اما مورد علاقه من هم نبود....      راستی لازم می دونم به طرح رو و پشت جلدش هم اشاره کنم که به شدت منطبق با فضای داستان بود و یکی از آثار خوب آقای اردشیر رستمی  طراح و گرافیست مطرح اینروزهای کتابهای کتابفروشی هاست.

 جایی در مورد این داستان خوندم که این داستان شاید درست مثل همان جمله «چخوف» باشد که در آغاز «ها کردن» آمده: «از من پرسيده يي زندگي چيست. مثل اينکه بپرسي هويج چيست؟ خب هويج، هويج است و همين است که هست.» یعنـــــــــــــــی :  «از من پرسيده يي زندگي چيست. مثل اينکه بپرسي هويج چيست؟ خب هويج، هويج است و همين است که هست.»اما آن‌قدر از جزییات می‌گوید و گیج‌مان می‌کند با آن‌ها که یک وقت می‌بینیم درگیر همه چیز شده‌ایم جز همان جزییات و در دل موقعیت و فضایی که او گام به گام برایمان ساخته، رسیده‌ایم به چیزهای کلی...

وبلاگ شخصی نویسنده کتاب : پیمان هوشمند زاده

 دانلود کتاب از سایت کتابناک

ها کردن در گود ریدز

( خبرگزاری ایپنا ) نگاهی به مجموعه داستان ها کردن

( روزنامه اعتماد ) نگاهی به مجموعه داستان ها کردن

مطلبی از مجله شهروند امروز

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 و ساعت 8:13 PM |

 

Our love Can last forever  If we both want it to.  I want to have a lasting relationship with you.  I know that this will mean that we both must work hard   to please each other    to help each other    to be fair and honest with each other     to accept each other as we really are.  We both must work hard   to keep our individuality   yet also become ane with each other   to remain strong and  supportive of each other  in adverse times as well as in good times    to be exciting and interesting    to ourselves and to each other.   We both must work hard   to always consider each other  the most important  person  in the word    to always consider love the most important emotion that we can fell to always consider our relationship  the most serious and significant union of two people.  Even thouth it may not always be easy to have a lasting realationship working  hard is very easy  when the results can be the beauty of a loving and lasting us . I love you…

Susan polis Schutz

 

_______________________________________________________

* ( More Loving Than Love ) / Susan polis Schutz/ translator: roya partoy / publication: sowgand / 3ed printing / 99 page / price: 6000 Rls

  

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 و ساعت 12:37 PM |

(( آنچه بر جهان حکومت می کند، پیشامد و احتمال است ؛ تصادف محض و تصادف هر روز مثل سایه ما را تعقیب می کند... )) (( هر چیز ممکن است اتفاق بیافتند ، هر طور که باشد ، همیشه اتفاق می افتد.))

بخشهایی از متن کتاب هیولا

هیولا ( لویاتان) / پل استر / ترجمه : خجسته کیهان / 335 صفحه / نشر افق/ چاپ سوم / 3800 تومان  

بنابر توصیه اکید  یک نفر و دونستن طرز فکرش برخلاف میلم "لویاتان" رو خوندم. کتاب به شدت معمولی بود که نه خوندنش رو توصیه می کنم و نه نخوندنش رو..... چون به نظرم ادبیات هم سلیقه ایست. و این ادبیات و این تم برای من یکی دوست داشتنی جلوه نمی کرد. انقدر حد وسط و معمولی بود که به نظرم چیز خاصی نداشت. جز یه سری روابط بی مزه و غیر قابل درک. شاید نویسنده با  نقطه آغاز خوبی  کتاب رو شروع کرده بود  و حتی  تا یه جاهایی جالب هم به نظر می اومد و خواننده رو به دنبال خودش می کشوند ، اما دیگه تعدد این روابط  بی منطق  اونها رو لوث می کرد و کسل کننده.  انگار که از دید نویسنده ، روابط آدمها با هم واقعا انقدر ساده و احمقانه بوجود می آد و تمام می شود!!!!!!!!!!!!!!  تاااااازه اضافه کنید مسائل سیاسی را به  اینهمه داستانهای  پیچ در پیچ فلسفی و خانوادگی. چه آش شعله قلم کاری می شود آن.  در کل ، چقدر برام جالبه بدونم چرا این نویسنده در ایران انقدر محبوب شده؟

 خلاصه کتاب به نقل از وبلاگ: کتابهایی که می خوانیم

 نقد کتاب هیولا

نقد کتاب هیولا

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 و ساعت 1:11 AM |

 در ادامه اعتیاد دردناک من به سریال "گمشدگان"  باخبر شدم که کتاب این مجموعه به نمایشگاه راه یافته. اگه گذاشتند حداقل یه امسال رو نفس راحتی بکشم. ظاهرا قرار نیست برای یکبار هم که شده  من بر سر عهد و پیمان خودم بمونم و این نمایشگاه واقع شده در مصلی رو تحریم کنم.  اون از پارسال که نشر نیلا نذاشت  و این از امسال و این خبر با دوز بالای  انگیزه....!    ظاهرا اینطور که می گن کتاب خوبیه برای رمز گشایی و دانستن ارجاعات این سریال به عقیده من شگفت انگیز که وقتی dvd های جدیدش به بازار می آد از خواب و زندگی می افتم  و  به محض تموم شدن جیره دوست داشتنیم در انتظار  اپیزود اپیزود بعدی این سریال لحظه شماری می کنم....         از اونجاییکه می دونم من تنها دچار این بیماری عجیب نیستم ، توصیه می کنم تا اومدن اپیزوهای بعدیش مدتی سرتون رو با این کتاب گرم کند. من یکی که بزودی چادر چاقچور می کنم به سمت مصلا....

 

 حل معماهای یک سریال

کتاب گمشدگان / جیمز وود / مترجم : امیررضا نوری زاده / نشر حوض نقره / 190صفحه / قیمت 3500 تومان

 

" كتاب 190 صفحه‌اي‌ گمشدگان كه اميررضا نوري‌زاده آن را ترجمه كرده و انتشارات حوض نقره آن را در 2000 نسخه با قيمت 3500تومان در نمايشگاه كتاب عرضه مي‌كند، نخستين كتاب فارسي است كه درباره اين سريال در ايران منتشر مي‌شود. شايد انتظار مي‌رفت نخستين كتاب‌ها در اين‌باره، به نوعي كتاب‌سازي باشد و با جمع‌آوري خلاصه قصه‌ها با عكس و اخبار خاله‌زنكي راهي بازار آشفته كتاب شود، اما خوشبختانه نخستين  قدم، خوب برداشته شد و كتاب نسخه‌اي اوريژينال و جدي است كه با ترجمه روان و يكدستي عرضه شده است.

نوري‌زاده كه سال‌هاست كار ترجمه را به ويژه در حوزه مورد علاقه‌اش يعني سينما، پي مي‌گيرد از عهده متن تقريبا سنگين كار به خوبي برآمده و رواني اثر به گونه‌اي است كه گاهي فراموش مي‌شود با متني ترجمه‌شده سروكار داريم.

اما همين نخستين بودن كتاب، آفت‌هايي را نيز در پي داشته است. با وجود زمان زيادي كه ارشاد براي اعطاي مجوز چاپ مي‌گيرد، رساندن اين كتاب به نمايشگاه كتاب تهران سبب شده كار با اشكالاتي از قبيل غلط‌هاي ويرايشي و تايپي مواجه شود. همچنين صفحه‌بندي آن كاملا اين فضاي تعجيل را نشان مي‌دهد كه كتاب با وجود فصل‌بندي‌هاي مناسب، نتوانسته به درستي آنها را از هم تفكيك كند. از سوي ديگر نبودن مقدمه، يكي از مهم‌ترين اشكالاتي است كه كتاب با آن دست به گريبان است. از همه مهم‌تر فقدان پاورقي است كه در مورد اين كتاب كاملا ضروري به نظر مي‌رسد.

با تمام اين احوال، موضوع و جذابيت متن آنچنان است كه نمي‌توان از كنار اين كتاب به راحتي گذشت ولي بايد اميدوار بود كه چاپ‌هاي بعدي آن‌كه احتمالا به سرعت به رقم‌هاي آن افزوده مي‌شود با درنظر گرفتن اين مسائل، كتابي مرتب‌تر و موجه‌تر ارائه كند. "

همشهری آن لاین

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 و ساعت 1:48 AM |

تا دو روز دیگه نمایشگاه همیشه دوست داشتنی کتاب شروع می شه... نمایشگاهی که حتی پرسه زدن بین اونهــــــــــــمه کتاب هم می تونه لذتبخش باشه.اما بعضی نام های آشنا هستند که بین اونهمه غرفه و انتشارات برای اهالی تئاتر حال و هوای دیگری دارند. من یکی که تا پارسال پای ثابت انشارات نیلا و قطره و ققنوس بودم ، اصلا انگار ناخواسته کدی شده بودند تا بقیه غرفه ها رو از روی آدرس اونها پیدا کنم. بد نیست قبل از اینکه نقشه راهنما رو دستتون بگیرید نگاهی هم به این آثار چاپ شده نشرهای تئاتری بندازید ( که سایت ایران تئاتر مرحمت فرمودند و محض رضای خدا کاری رو قبل از اینکه موعدش بگذره انجام دادند ! ) ، شاید نمایشنامه هایی بوده باشند که در سال گذشته دوست داشتید چاپ می شدند....    

  

نشر بیدگل


"تئاتر قانون‌گذار" اثر اگوستو بوال با ترجمه علی ظفرقهرمانی‌نژاد  / کتاب"9 گفت‌وگو" از روبرتو چولی با ترجمه خسرو محمودی / "در انتظار گودو" نوشته ساموئل بکت با ترجمه علی‌اکبر علیزاد.

 

نشر افراز

"خدای کشتار" اثر یاسمینا رضا با ترجمه علیرضا کوشک‌جلالی / "اپرای پیاز" و"مستر موش" تالیف  محمود طیاری / "قهرمان تا نویسنده"  مجموعه مقالاتی از محمود طیاری از دهه 40 تا امروز / و چاپ سوم"جادوی صحنه، تئاتر ایران در گذر زمان(1) " نوشته اعظم کیان‌افراز (زندگی و آثار عزت‌الله انتظامی) / "جوانی از آتلانتا" اثر هورتون فوت ترجمه سکینه عرب‌نژاد / "آب حیات" نوشته اولیویه پی با ترجمه غلامحسین دولت‌آبادی و زهرا قربان‌خانلو / "آمادئوس" نوشته پیتر شفر با ترجمه منیژه محامدی / "مسافر بی‌توشه" و"زندگی یک هنرمند" از ژان آنوی با ترجمه منیژه محامدی /"درآمدی بر رقص و حرکت" نوشته آرزو افشار / "زیباترین گل‌های قالی" و"چهار بند مخالف" از امیر دژاکام / "بینش کارگردان" از ال کاترون با ترجمه منوچهر خاکسار هرسینی.

 

نشر سوره مهر (وابسته به حوزه هنری)

"هرمنوتیک و تئاتر"تالیف محمد صابری / نمایشنامه های ‌"کوفیان" اثر حسن باستانی / نمایشنامه "حدیث نفس" از عزت‌الله مهرآوران  / "حورا" نوشته بهار مومنی/ "دست هزار غریب" اثر سعید تشکری / "رهگذر عشق" از حسن فخاری / "قطار" نوشته قاسم غریفی / کتاب "نشانه‌شناسی متن و اجرای تئاتر" نوشته الن استن و جورج ساوانا با ترجمه داود زینلو / کتاب  "نمایش روحوضی زمینه و زمانه و عناصر خنده‌ساز" از محمدباقر انصاری.


نشر نیلا


"پاتوغ اسماعیل آغا" از حمید امجد / "چشم بد دور" از امیر امجد / "بازگشت از خانه" نوشته محمدرضا عرفانی / "اتاقی در هتل پلازا" و"پزشک نازنین" از نیل سایمون با ترجمه شهرام زرگر /  "بازرس" اثر آنتونی شفر ، ترجمه شهرام زرگر / نمایشنامه"دانوب" نوشته ماریا ایرنه فورنس با ترجمه حمید امجد /  "حمزه" نوشته لوئیجی پیراندللو ترجمه نسترن شیرازی / "ویولون‌هایتان را کوک کنید" از ویکتور هاینم با ترجمه اصغر نوری 

کتابهای جیبی : نمایشنامه"در میانه راه" اثر محمد رحمانیان /  وتیچلی" از ترنس مک‌نالی / "بیا بریم تو دل شب پر ستاره" از جان پاتریک شنلی  / "روز ناشنوا" اثر لزلی آیوازیان /  "استوای آمریکایی" نوشته ریچارد فورد  / "دندان‌ها" از تینا هاو  ( هر پنج اثر توسط بهرنگ رجبی ترجمه شده‌اند )  / نمایشنامه"دیوانه بر بام" اثر کیکوچی کان با ترجمه مهرداد درانی.

 

نشر نی


نشر نی 7 کتاب جدید نمایشی را در قالب مجموعه‌ای به نام"دورتادور دنیا" و زیر نظر تینوش نظم‌جو به نمایشگاه روانه خواهد کرد که از آن میان چهار اثر آن تالیفی و سه اثر دیگر ترجمه نمایشنامه‌های جهانی است.
محمد چرم‌شیر در قالب این مجموعه دو نمایشنامه تحت عنوان"روایت عاشقانه مرگ در اردیبهشت" و"رقص مادیان‌ها" را منتشر می‌کند که اولی نمایشنامه‌ای است براساس داستان رستم و رخش و دومی بازخوانی نمایشنامه"یرما" اثر فدریکو گارسیا لورکا است / همچنین نمایشنامه"اسب‌های آسمان خاکستر می‌بارند" اثر نغمه ثمینی به شکل دو زبانه(فارسی و فرانسوی) در همین مجموعه منتشر خواهد شد که تا حدودی داستان آن‌ها در هر کدام از دو زبان متفاوت است / دو نمایشنامه از محسن محبی نیز در قالب یک کتاب منتشر خواهد شد که عنوان نمایشنامه‌های آن"ساعت 25" و"اشخاص" است / نمایشنامه"در خلوت مزارع پنبه" اثر نویسنده فرانسوی برنار ماری کلتس با ترجمه تینوش نظم‌جو / نمایشنامه"ازدواج‌های مرده" از نویسنده کروات آریا تودورویچ و"آنتیگونه" اثر ژان آنوی هر دو با ترجمه احمد پرهیزی

قطره

انتشارات قطره که از ناشران پر کار حوزه تئاتر در چند سال گذشته بوده است، برخلاف سال‌های گذشته، هیچ عنوان جدیدی را به نمایشگاه امسال عرضه نخواهد کرد.

 

بیست‌ودومین نمایشگاه بین‌المللی کتاب از 16 تا 26 اردیبهشت ماه در مصلای تهران برگزار خواهد شد.  

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 و ساعت 7:41 PM |

Perfume

The Story of a Murderer

عطر: داستان يک قاتل

کارگردان: تام تيکوير /  فيلمنامه: اندرو بيرکين، برنارد آيشينگر ، بر اساس داستاني از پاتريک ساسکيند /  موسيقي: رينهولد هايل، جاني کليمک، تام تايگوير /  مدير فيلمبرداري: فرانک گرايبه /  تدوين: الکساندر برنر /  طراح صحنه: اولي هانيش/  بازيگران: بن وايشاو[ژان باتيست گرونويي]، داستين هافمن[جوزپه بالديني]، آلن ريکمن[ريشيس]، ريچل هرد-وود[لورا]، جان هرت[راوي] /  ١٤٧ دقيقه /  محصول ٢٠٠٦ آلمان، فرانسه، اسپانيا.

 نامزد پنج جايزه از آکادمي فيلم هاي علمي تخيلي-ترسناک و فانتزي / برنده جايزه بمبءي / برنده جايزه بهترين کارگرداني و بهترين طراحي صحنه از جشنواره باواريا /  نامزد جايزه بزرگ جشنواره فلاندر /  نامزد هشت جايزه از مراسم فيلم آلماني.

خلاصه فیلم :  ژان باتيست گرونويي که در ميان گنداب هاي پاريس قرن هيجدهم به دنيا آمده، شامه اي بسيار تيز و غير عادي دارد. او دنيا و هر چه در آن است را از طريق شامه خود مي شناسد. ژان با دختری زیبا ( که در واقع اولین تجربه   برخورد با جنس زن در زندگی وی محسوب می شود )  آشنا می شود. بر اثر اشتباه ژان دختر می‌میرد و ژان باقی عمرش را با فکر زنده کردن دوباره آن لحظه و آن رایحه  سپری می‌کند و همین امر  باعث مي شود تا او براي يادگيري فون حفظ بو خود را به عطرسازي مشهور به نام بالديني نزديک کند..... ژان باتيست که براي حفظ بوهاي مورد نظرش حاضر به انجام هر کاري، حتي جنايت است، پس از استخدام در کارگاه گلاب گيري راهي براي حفظ بوي خوش بدن زنان يافته و شروع به شکار زن ها و استخراج رايحه خوش تن آنان مي کند.  از طرف ديگر، ژان باتيست که دريافته دليل ناديده گرفتن وي از سوي همه مردم فقدان بو است، قصد دارد تا بعد از دوازدهمين و آخرين شکار خود، عطر ابداعي اش را وسيله دوست داشته شدن خود توسط ديگران کند...

یکی ازفیلمهایی که در تعطیلات عید دیدم ، فیلم perfume  بود. که در قرن18  پاریس می گذشت. طراحی صحنه و لباس در خلق اون دوره زمانی بنظر خیلی درخشان می رسید.حتی گریم به شدت در خدمت کارگردان برای بدنبال کشیدن مخاطب تا لحظه پایانی اثر بود. آنچنانکه  خشکی و تمام عقده های درونی شخصیت اصلی فیلم در ظاهرش مشهود بود.  حتی اینکه اون هیچ بویی نداشت و احساس موجودیتی نمی کرد رو می شد در ظاهرش حس کرد. اگر چه بازی درخشان خود بازیگر و  بازی نگاهش کمک خیلی خیلی بزرگی به گریمور کرده بود.

Makeup Department

Waldemar Pokromski

....

hair designer

Waldemar Pokromski

....

makeup designer

فیلم آنچنانی نبود ، اما شاید زاویه  دید من و آدمهایی که یجورایی انواع عطرها و برندهای اونها براشون از اهمیت ویژه ای برخورداره و جزو لاینفک زندگی محسوب می شه به نوعی متمایزتره  و از نقطه نگاه خودشون به فیلم نگاه می کنند. شاید هم  کمی تعدیل توی علاقه افراطیشون ایجاد کنه.  فیلم انقدرها هم مورد درگیر کننده ای نداشت و حتی گاهی با اکراه دنبال می شد. اما از اون روز به بعد  با حس خیلی خیلی خاصی  یک شیشه عطر دستم می گیرم.

به نظرم تنها حسی که می تونست بیینده رو تا به آخر همراه خود نگه داره حس کنجکاویه! بطوریکه تا لحظه آخر فیلم با تمام اکراهی که گریبانگیر بیننده است ، نمی تواند از ادامه اش صرفنظر کنه.  اما در کل برای یکبار دیدن بد نیست و دیدنش رو تقریبا توصیه می کنم. اما هنوز هم معتقدم که فیلم ضربه اصلیش رو از  سکانس از خود بیخود شدگی  دسته جمعی اهالی شهر می خوره.

اطلاعات کلی راجع به فیلم به نقل از  وبلاگ هنر هفتم   داستان ساسکيند که در دو دهه گذشته به اذعان اروپايي ها به رئاليسم جادويي آمريکاي لاتين لقب گرفته بود، پس از سال ها امتناع نويسنده از فروش حقوق سينمايي آن به قيمت ده ميليون يورو در سال ٢٠٠١ به برنارد آيشينگر واگذار شد. او نيز بعد از کنار گذاشته شدن ريدلي اسکات و تيم برتون، مارتين اسکورسيزي و ميشل فورمن از پروژه به فيلمساز با استعداد هموطنش پناه برد تا گران قيمت ترين فيلم تاريخ سينماي آلمان ساخته شود.

اما به گواه برخی منتقدان برجسته پس از تماشاي این برگردان ادبي منتقد و تماشاگر را به يک نتيجه واحد مي رساند که بوي اين اقتباس پريده است! شاید اين قضاوت عادلانه نباشد، چون بازيگري و طراحي صحنه فيلم و حتي روايت خالي از نقص است. اما به يک دليل ساده انتظار خواننده کتاب کاملاً برآورده نمي کند. بيهوده نبود که کوبريک اين داستان را غير قابل فيلم شدن مي دانست، چون دنياي خلق شده توسط ساسکيند به وسيله کلمات مغز خواننده را در آفرينش آن دنيا با خود همراه و شريک مي کرد، ولي تصاوير ثابت تبت شده توسط تيکوير وي را با دنيايي روبرو مي کند که چالشي فکري را براي او به ارمغان نمي آورد.

دنياي فاني بوها  :   واکنش منتقدان سينمايي، نسبت به «عطر؛ قصه يک قاتل»، در مقايسه با تماشاگران معمولي، واکنشي است متفاوت. منتقدان در دو سايت «متاکريتيک» و «راتن توميتوز»، فيلم به ترتيب از 100 و 10، امتياز هاي 56 و 1/6 را براي فيلم در نظر گرفته اند؛ در صورتي که در سايت «Imdb» که بيش تر مرجع سينمادوستان حرفه يي است ، براي فيلم امتياز 4/7 از 10 ثبت شده است. در (((( ادامه مطلب)))) خلاصه يي از واکنش هاي گوناگون منتقدان امريکايي و انگليسي را مي خوانيد.


سایت فیلم perfume

 صفحه در imdb

ویکیپدیا

پایگاه فرهنگی ادبی لوح

نقد فیلم perfume ( رضا کاظمی )

روزنامه اعتماد ( حامد صراف زاده )

نقد فیلم (فیلم نیوز)

 

رمان «عطر: قصه یک آدم‌کش» با دو ترجمه‌ در ایران منتشر شده است. 

رمان عطر

رمان عطر / نویسنده : پاتریک زوسکیند / ترجمه: رویا منجم / نشرعلم / 270 صفحه / 2450 تومان

البته جلد دیگری با ترجمه (( مهدی سمسار زاده )) هم در ایران مو.جود است.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 11 اردیبهشت1388 و ساعت 5:34 PM |

دنبال مطلبی بودم که کاملا اتفاقی چشمم به لینک زندگینامه "زویا پیرزاد" افتاد. از اونجاییکه سبک نوشتاریش رو خیلی دوست داشتم ، مشتاقانه خوندم و طبیعتا دوباره دلم هوای داستانهاش رو کرد. به نظرم اومد با توجه به اینکه مدتهاست معرفی کتاب نداشتیم ، بد نیست این لینک ها رو در آرشیو موضوعی  اینجا در بخش کتاب هم قرار بدم. هر چند که در پستهای مربوط به بخش کتاب حدود 2 سال پیش ( »» اینجا ، دراین پست «««)  راجع به این کتاب نوشته بودم.

عادت می کنیم / زویا پیرزاد/ نشر مرکز/ چاپ شانزدهم / 3900 تومان / 266 صفحه

عادت می کنیم ؛ یکی دیگر از کتابهای پر فروش زویا پیرزاد است. نه به اشتهار ( چراغها را من خاموش می کنم ). اما کتابیست با همان سبک و امضای نگارش پیرزاد. گویی شخصیتها از صفحات کاغذ جدا شده و به شکل شخصیتهایی کاملا ملموس و زنده پیش روی ما قرار گرفته اند. اين رمان زندگی آرزو صارمی زن مطلقه و بچه‌داری است که دلش می‌خواهد بعضی وقت‌ها خودش را دوست بدارد و کاری که مطابق میل خودش است انجام دهد نه هر کاری که دختر و مادرش می‌خواهند.

رمان "عادت می ‌کنیم" پرداخت ماهرانه‌ای از شخصیت ‌هایی است که هر روزه نمونه‌هایشان را در نزدیکمان می‌بینیم. توصیف جزئیات و دقیق شدن در رفتار و موقعیت‌‌ها وحتی مکان‌ها عاملی است که بیش از هر چیز در این داستان به چشم می‌خورد وشاید همین توصیفات دقیق از جزئیات حوادث و پدیده ‌هاست که خواننده را در گیر خود می‌کند و صورتی ملموس به داستان می‌بخشد ، به طوری که خواننده احساس می‌کند از نزدیک شاهد حوادث یک زندگی عادی است. ( همشهری آن لاین)

برای من دوست داشتنی بود. هر چند نه به اندازه کتاب اولش. اما توصیه می کنم به سادگی از کنارش نگذرید....

  نگاهی به رمان عادت می کنیم

زندگینامه زویا پیرزاد

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 و ساعت 2:0 AM |

یکی از کتابهایی که در این تعطیلات دوباره خوندمش " نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" بود.  این کتاب  یکی از چند کتاب عزیز و دوست داشتنیه کتابخونه کوچک منه. قبلا پستی راجع به این کتاب زده بودم ، بد ندیدم به روزش کنم....

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد / اوریانا فالاچی / ترجمه: یغما گلرویی / انتشارات دارینوش

تو دُختری‌ یا پسر؟ دلم‌ می‌خواد دختر باشی‌ُ یه‌ روز چیزایی‌ که‌ من‌ الان‌ حِس‌ می‌کنم‌ُ حِس‌ کنی‌! مادرم‌ می‌گه‌: دختر دُنیا اومدن‌ یه‌ بدبختیه‌بزرگه‌! وَ من‌ اصلاً حرفش‌ُ قبول‌ ندارم‌! وقتی‌ خیلی‌ دِلِش‌ می‌گیره‌ می‌گه‌: آخ‌! کاش‌ مَرد به‌ دُنیا اومده‌ بودم‌! می‌دونم‌ دُنیای‌ ما با دست‌ِ مَرداوُ برای‌ مَردا ساخته‌ شُده‌ وُ زورگویی‌ُ استبداد تو وجودش‌ ریشه‌هایی‌ قدیمی‌ داره‌! تو قصّه‌هایی‌ که‌ مَردها برای‌ توجیه‌ کردن‌ِ خودشون‌ ساختن‌اوّلین‌ موجود یه‌ زَن‌ نیست‌، یه‌ مَردِ به‌ اسم‌ِ آدم‌! بعدها سَرُ کلّه‌ی‌ حوّا پیدا می‌شه‌ تا آدم‌ُ از تنهایی‌ در بیاره‌ وُ بَراش‌ دردسَر دُرُست‌ کنه‌! تو نقّاشیای‌درُ دیوارِ کلیساها، خُدا، یه‌ پیره‌مَردِ ریش‌ سفیدِ نه‌ یه‌ پیره‌زن‌ِ مو سفید! تموم‌ِ قهرمانا هَم‌ مَردَن‌! از پرومته‌  که‌ آتیش‌ُ اختراع‌ کرد گرفته‌ تاایکار  که‌ دِلِش‌ می‌خواس‌ پرواز کنه‌! مادرِ مسیح‌ هم‌ که‌ پسرِ روح‌القدسه‌، یه‌ مادرِ رضاعی‌ بوده‌! با تموم‌ِ این‌ حرفا حتّا اگه‌ نقش‌ِ یه‌ مُرغ‌ِ کرچ‌ُبازی‌ کنی‌، زن‌ بودن‌ خیلی‌ قشنگه‌! چیزیه‌ که‌ یه‌ شُجاعت‌ِ تموم‌ نَشُدنی‌ می‌خواد! یه‌ جنگ‌ِ که‌ پایون‌ نداره‌! اگه‌ دختر به‌ دُنیا بیای‌ خیلی‌ چیزا رُ بایدیاد بگیری‌! اوّل‌ از همه‌ باید خیلی‌ بجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ اگه‌ خُدایی‌ وجود داشته‌ باشه‌ می‌شه‌ مث‌ِ یه‌ پیرِزن‌ِ مو سفید یا یه‌ دخترِ قشنگ‌ نقّاشیش‌کرد! خیلی‌ باید بجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ وقتی‌ حوا سیب‌ِ ممنوعه‌ رُ چید گُناه‌ به‌ وجود نیومد، اون‌ روز یه‌ قدرت‌ِ باشکوه‌ متولّد شُد که‌ بِهِش‌نافرمانی‌ می‌گن‌! خیلی‌ باید بِجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ تو تنت‌ چیزی‌ به‌ اسم‌ِ عقل‌ وجود داره‌ که‌ دوس‌ داری‌ به‌ صداش‌ گوش‌ بِدی‌!

مادر شُدن‌ نه‌ حرفه‌س‌، نه‌ وظیفه‌! یه‌ حق‌ از بین‌ِ هزارون‌ حقّی‌ِ که‌ داری‌! بَس‌ که‌ این‌ حق‌ُ فریاد می‌زنی‌ خسته‌ می‌شی‌ُ تقریباً تموم‌ِ مواقع‌ شکست‌می‌خوری‌! ولی‌ نباید دل‌ْسَرد بشی‌! جنگیدن‌ زیباتَر از پیروزیه‌! به‌ سمت‌ِ مقصد رفتن‌، از رسیدن‌ به‌ اون‌ با ارزش‌تَره‌! وقتی‌ بَرَنده‌ می‌شی‌ یا به‌مقصد می‌رسی‌ یه‌ خلأ رُ تو خودت‌ حِس‌ می‌کنی‌! واسه‌ پُر کردن‌ِ همین‌ خلأ باید دوباره‌ راه‌ بیفتی‌ُ مقصدِ تازه‌یی‌ پیدا کنی‌!

آره‌! دلم‌ می‌خواد تو دختر باشی‌! امیدم‌ اینه‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ حرفای‌ مادرم‌ُ تکرار نکنی‌، همون‌طور که‌ من‌ هیچ‌وقت‌ تکرارشون‌ نکردم‌!

***
اگه‌ تو پسر به‌ دُنیا بیای‌اَم‌ خوش‌ْحال‌ می‌شم‌! شاید حتّا بیشتر از دختر بودنت‌! اون‌ وقت‌ مزّه‌ی‌ برده‌گی‌ُ بعضی‌ از تحقیرا رُ نمی‌چِشی‌! مثلاً اگه‌ پسرباشی‌ کسی‌ تو تاریکی‌ بِهِت‌ تجاوز نمی‌کنه‌! لازم‌ نیست‌ صورت‌ِ خوش‌ْگِل‌ داشته‌ باشی‌ تا تو نگاه‌ِ اوّل‌ چشم‌ِ همه‌ رُ بگیری‌! وقتی‌ با هم‌ْسَرِت‌ تورخت‌ِخواب‌ خوابیدی‌ لازم‌ نیست‌ هَر چیزی‌ُ تحمّل‌ کنی‌! کسی‌ به‌ تو نمی‌گه‌ گُناه‌ اون‌ روزی‌ دُرُس‌ شُد که‌ حوا سیب‌ِ ممنوع‌ُ چید! کم‌تَر عذاب‌می‌کشی‌! لازم‌ نیست‌ بِجنگی‌ُ ثابت‌ کنی‌ که‌ می‌شه‌ خُدا رُ مث‌ِ یه‌ پیره‌زن‌ِ مو سفید نقّاشی‌ کرد، نه‌ یه‌ پیره‌مَردِ ریش‌ْسفید! می‌تونی‌ هَر وقت‌ دِلِت‌خواست‌ شورش‌ کنی‌! می‌تونی‌ دوس‌ داشته‌ باشی‌، بدون‌ِ این‌ که‌ یه‌ شب‌ از خواب‌ بپّری‌ُ حِس‌ کنی‌ داری‌ تو باتلاق‌ فرو می‌ری‌! می‌تونی‌ از خودت‌دفاع‌ کنی‌ بدون‌ِ این‌ که‌ لیچار بشنوی‌!

اگه‌ پسر باشی‌ باید یه‌ جورِ دیگه‌ از ستم‌ها وُ برده‌گی‌ها رُ تحمّل‌ کنی‌! خیال‌ نکن‌ زنده‌گی‌ واسه‌ مَردا خیلی‌ آسونه‌! اگه‌ قَوی‌ باشی‌ یه‌ سِری‌مسئولیت‌ِ سنگین‌ رو سَرِت‌ آوار می‌شه‌! چون‌ ریش‌ داری‌ اگه‌ نوازش‌ بخوای‌ یا گریه‌ کنی‌ همه‌ بِهِت‌ می‌خندن‌! بِهِت‌ دستور می‌دَن‌ تو جنگا آدم‌بِکشی‌ یا خودت‌ کشته‌ بِشی‌! چه‌ بخوای‌ُ چه‌ نخوای‌ تو رُ تو ظلم‌ُ سِتَمای‌ عتیقه‌شون‌ شریک‌ می‌کنن‌! ولی‌ شاید واسه‌ تموم‌ِ اینا مَرد بودن‌ یه‌ماجرای‌ دوست‌داشتنی‌ باشه‌! دلم‌ می‌خواد اگه‌ پسر بودی‌ وقتی‌ بزرگ‌ شُدی‌ اون‌ مَردی‌ بشی‌ که‌ من‌ همیشه‌ تو رؤیاهام‌ داشتم‌! با ضعیفا مهربون‌ُبا ظالما خشن‌، با کسایی‌ که‌ دوسِش‌ دارن‌ نَرم‌ُ با حاکما، بی‌رحم‌! دُشمن‌ِ شُماره‌ی‌ یک‌ِ کسایی‌ که‌ می‌گن‌ مسیح‌ پسرِ زنی‌ که‌ به‌ دُنیاش‌ آوُردنیست‌!  مَرد بودن‌ یعنی‌ کسی‌ شُدن‌! برای‌ من‌ مهمّه‌ که‌ تو کسی‌ باشی‌!

کوچولو!   آدم‌ بودن‌ عبارت‌ِ قشنگیه‌ِ چون‌ فرقی‌ بین‌ِ زن‌ُ مَرد نمی‌ذاره‌! قلب‌ُ مغزِ آدما جنسیت‌ نداره‌! هیچ‌ وقت‌ به‌ زوراز تو نمی‌خوام‌ که‌ چون‌ مَردی‌ یا زنی‌ باید فلان‌ کارُ داشته‌ باشی‌! فقط‌ دوتا چیز از تو می‌خوام‌! یکی‌ این‌ که‌ از معجزه‌ی‌ به‌ دُنیا اومدن‌ تموم‌ِاستفاده‌ رُ بِبَری‌ وُ دوّمی‌ این‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ تن‌ به‌ پَستی‌ نَدی‌! پَستی‌ یه‌ جونورِ خون‌ْخوارِ که‌ همیشه‌ سَرِ راهمون‌ کمین‌ کرده‌! ناخوناش‌ُ به‌بهونه‌هایی‌ مث‌ِ مصلحت‌ُ عقل‌ُ اِحتیاط‌ تو تن‌ِ تموم‌ِ آدما فرو می‌کنه‌ وُ کم‌تَر کسی‌ هست‌ که‌ جلوش‌ تاب‌ بیاره‌! آدما تو خطر پَست‌ می‌شن‌ُ وقتی‌خطر از سَرِشون‌ گُذشت‌ دوباره‌ می‌رَن‌ تو جلدِ خودشون‌! هیچ‌ وقت‌ نباید خودت‌ُ وقت‌ِ رو به‌ رو شُدن‌ با خطر گُم‌ کنی‌، حتّا اگه‌ تَرس‌ تموم‌ِ جونت‌ُگرفته‌ باشه‌! خودِ به‌ دُنیا اومدن‌ یه‌ خطر داره‌: خطرِ پشیمونی‌ از تولّد! شاید شنیدن‌ِ این‌ حرفا بَرات‌ خیلی‌ زود باشه‌! شاید بهتر باشه‌ از زشتیا وُغصّه‌ها چیزی‌ بِهِت‌ نگم‌ُ فقط‌ از دنیای‌ شادُ قشنگ‌ بَرات‌ حرف‌ بزنم‌! ولی‌ نمی‌خوام‌ سَرِت‌ُ شیره‌ بمالم‌ُ بِهِت‌ بگم‌ که‌ زنده‌گی‌ مث‌ِ یه‌ قالی‌ِ نَرمه‌ که‌می‌تونی‌ پابرهنه‌ روش‌ راه‌ بِری‌، نه‌! زنده‌گی‌ یه‌ جادّه‌ی‌ کج‌ُ کوله‌ی‌ پُر از سنگ‌ُ کلوخه‌! کلوخایی‌ که‌ تو رُ زمین‌ می‌زنن‌ُ خونی‌ مالیت‌ می‌کنن‌!سنگایی‌ که‌ فقط‌ با چکمه‌های‌ آهنی‌ می‌شه‌ از روشون‌ گُذشت‌! تازه‌ این‌ کافی‌ نیس‌ چون‌ وقتی‌ پاهات‌ُ بپوشونی‌ هَم‌ یکی‌ پیدا می‌شه‌ که‌ به‌ سَرِت‌سنگ‌ بِپَرونه‌! 
....

_________________________________________________________________________

قسمتهایی از متن  کتاب ( نامه به کودکی که زاده نشد ) می تونید توسط لینک بالا کل مطلب رو بخونید....  یکی از دوست داشتنی ترین کتاباییه که خیلی وقتها ، خیلی جاها ، خیلی روزها... دل آدم هواشو می کنه و دوست داره دوباره بخوندش.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 19 فروردین1388 و ساعت 2:3 AM |

 

به بهانه پخش مجدد تله تئاتر "خرده جنایت های زنا شوهری" از شبکه 4 سیما

 سه شنبه 26/9/87  ساعت 23:15

 

 شرح پشت جلد: ژیل بر اثر حادثه‌یی مرموز دچار فراموشی می‌شود. همسرش لیزا او را به خانه می‌آورد اما ژیل حافظه‌اش را از دست داده است و سعی می‌کند از صحبت‌ها و تعریف‌های همسرش گذشته را بازسازی کند و هویت خود را بازیابد. اما آیا لیزا به او دروغ نمی‌گوید تا تصویر دیگری از زندگی زناشویی‌شان ارائه دهد؟ اصلا این زن کیست؟ آیا حقیقت دارد که همسر اوست؟

«خرده جنایت‌های زَناشوهری» داستان زوجی است در پی حقیقت. در این نمایشنامه اریک امانوئل اشمیت با طنزی سیاه، تحلیل ظریف از دلدادگی و زندگی زناشویی ارائه می‌دهد و خواننده را متحیر و شگفت‌زده هر لحظه غافلگیر می‌کند.  جایزه تئاتر فرهنگستان فرانسه سال 2001، به پاس کتاب‌های ارزشمندش به اریک امانوئل اشمیت اهدا شد.

خرده جنایت های زنا شوهری/ اریک امانوئل اشمیت/ چاپ پنجم: بهار 87 / نشر قطره/ 88 صفحه /1200 تومان

 

متن معرفی کتاب: اریک امانوئل اشمیت، یکی از خلاق‌ترین قلم‌های دنیا را در دست خویش دارد. کوتاه می‌نویسد. بیشتر کتاب‌هایش حدود هشتاد، نود صفحه بیش‌تر نیستند. از زبانی ساده استفاده می‌کند. جمله‌ها و دایالوگ‌های کوتاه دارد. حداقل توصیف را به کار می‌برد. با این حال، چه رمان بنویسد و چه نمایش و چه داستان، اثری که خلق می‌کند تا عمق وجود خواننده اثر می‌گذارد، مثل یک تکان، که در رگ‌هایت رشد می‌کند. خواندن نوشته‌های اشمیت یک یادآوری است، یادآوری زنده‌گی که فراموش‌ش کرده‌ایم.

یکی از پرفروش‌های یک سال گذشته‌ی بازار کتاب ایران، نمایش‌نامه‌ی کوتاه «خرده جنایت‌های زَناشوهری» با ترجمه‌ی شهلا حائری است. کتابی با تمام خصوصیات اشمیتی، این بار در قالب نمایش، که تله تئاتر تلویزیونی آن را نیز با بازی نیکی کریمی و محمدرضا فروتن ساخته‌اند. اثری با دو هنرپیشه، شوهری به نام ژیل، نویسنده، که بر اثر ضربه‌یی که به سرش خورده، حافظه‌ی خویش را از دست داده و پانزده روز در کما بوده و لیزا، زنی میان‌سال، نقاش، که بعد از سال‌ها زناشویی، با همسر خود روبه‌رو است: برای یک بار دیگر واقعی، درست مانند همان باری که در یک مهمانی عروسی با هم آشنا شدند. ژیل بیشتر رمان‌های جنایی می‌نویسد. لیزا بیشتر برای دل خود نقاشی می‌کند.

نمایش آرام شروع می‌شود، زوج وارد خانه می‌شوند، ژیل مبهوت سوال‌ها: که واقعا کیست؟ اینجا کجاست؟ این زن کیست؟ دارند به او دروغ می‌گویند؟ یا راست؟ و ... خواننده توی تله‌ گیر می‌کند، حالا دیگر نمی‌توانی کتاب را کنار بگذاری و نمایش در بازی زبانی بین دو شخصیت پیش می‌رود تا توی اثر دست و پا بزنی، انبوهی از سوال‌ها در ذهن‌ت بیدار می‌شود. نمایش یک بغض فرو خفته را در تو به یک آه بدل می‌کند. تصویرسازی اشمیت از زنده‌گی زن و شوهری، هولناک است. اما باید آن را خواند: ترسناک است و زیبا. و دوست داشتنی. و خیلی واقعی. یک اثر خوب برای لذت بردن.

بریده‌یی از کتاب: ژیل: «خرده جنایت‌های زَناشوهری»، مجموعه داستان‌های کوتاه. بهتره بگم مجموعه داستان‌های کوتاه مزخرف، بسکه نظریه‌هایش بدبینانه است. تو این کتاب زندگی زناشویی رو مثل مشارکت دو قاتل معرفی می‌کنم. چرا؟‌برای این‌که از همون اول، تنها چیزی که باعث می‌شه یک زن و مرد با هم باشن خشونته؛ این کششی که اونا رو به جون هم می‌اندازه، که بدنشونو به هم می‌چسبونه، ضربه‌هایی که با آه و ناله و عرق و داد و بیداد توامه، این نبردی که با تمام شدن نیروشون خاتمه می‌گیره، این آتش‌بسی که اسمشو لذت می‌ذارن همه‌اش خشونته. حالا اگه این دو قاتل شراکتشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن، با هم متحد می‌شن که علیه جامعه بجنگن. ادعای حق و حقوق و مزایا می‌کنن، ثمره‌ی کشتیشون یعنی بچه‌هاشونو به رخ جامعه می‌کشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه شاهکاری می‌شه از کلاهبرداری! دو تا دشمن با هم سازش می‌کنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو درآرن. خانواده! این دیگه حد اعلای کلاهبرداری شونه! ...» (صفحه‌ی 44 کتاب.)

www.jenopari.com   به نقل از نشریه ادبی جن و پری

 

 

 تئاتر به دنیا می‌آید و همانجا، روی صحنه زنده است و همانجا هم می‌میرد. همین تئاتر را طلسم‌شده و رویایی می‌کند. 

متن مصاحبه با فرهاد آییش کارگردان تله تئاتر "خرده جنایتهای زنا شوهری" به قلم لیلی نیکونظر به نقل از سایت روزنامه کارگزاران 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 25 آذر1387 و ساعت 7:37 PM |

 

میرا ( کریستوفر فرانک )

 

-          آیا می دانید چرا هنوز اصلاح نشده اید؟

-          نه.

-          به خاطر میرا. ما باید بیش از همه او را از مغزتان خارج کنیم ؛ میرا را نمی گویم ، بلکه مقصودم از بین بردن ارزشی است که او نزد شما دارد . ریشه بیماریتان همین است ، شما دوست دارید تحسین کنید و این علت اصلی اختلال مشاعر  شماست. دیگر نباید هیچکس را تحسین کنید. فرد سالم  هرگز چیزی را ستایش نمی کند بلکه می خندد. او شعور طنز دارد. همه چیز برایش خنده آور است. به زودی از میرا خنده تان خواهد گرفت....

 

میرا / کریستوفر فرانک /  مترجم: لیلی گلستان / چاپ پنجم 1385 / نشر بازتاب نگار /  91 صفحه / 1200 تومان ( گویا این اثر مدتی هم توقیف بوده ! )

هفته پیش به قصد ذخیره کردن آذوقه برای مدتی که توفیق اجباری خونه موندن نصیبم شده  رفتم پاتوق همیشگی... چون به قصد خرید کتاب خاصی نرفته بودم ، طبق روال همیشه عنوان های  10 کتاب پرفروش ماه رو یه نگاهی انداختم.... 4 ، 5 تاشون رو یا خونده بودم یا ازش خوشم نیومده بود. توی اون لیست دو تا کتاب توجهم رو خیلی جلب کرد!   اولیش " کافه پیانو"  بود که هنوز هم بعد از چندین و چند ماه در صدر فروش قرار داشت  و به چاپ دهم هم رسیده بود. دومیش " میرا " بود.  با کلی تردید  دست آخر بار سوم برش داشتم. بار اول  با خوندن شرح پشت جلد برگردوندم ،  بار دوم با دیدن تاریخ انتشار آخرش!   اما نمی دونم چه جاذبه ای در عنوان داستان بود که  نتونستم مقاومت کنم........

برخلاف همیشه تا دو سه روز هم دور و برش نرفتم ، اما چند روز پیش  بالاخره تصمیم گرفتم تکلیف خودم رو با خودم یه سره کنم که بخونم یا نخونمش..........!  با چند دقیقه جستجو بین سایت ها و وبلاگ های  حرفه ای و معتبر کتاب و معرفی کتاب از قبیل ( کتابچی -  کتابهای عامه پسند -  کرم کتاب) براحتی   جذبش شدم....

الان هم که چند ساعت از بستن کتاب گذشته، هنوز هم بفکرشم....   و این برام جالبه که به شخصه تا قبل از این کتاب اصلا از فضاهای سوررئال و اینچنینی خوشم نمی اومد  و نمی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. اما این یکی برام جالب بود.... فضای خیلی خیلی خاصی داشت. نحوه روایت هم با مزه بود ، خیلی خوب شخصیت پردازی شده بود....... از همه مهمتر  تم داستان ؛ که برای من به شــــــــــــــــــــــدت دوست داشتنی جلوه کرد.....

 عجیب اینجاست که چنان با این فضای غیرواقعی دچار همذات پنداری شده بودم که  زمان خوندن این پاراگراف ، تمام وجودم لرزید...  واقعا حس کردم ، این سوال رو با تمام وجودم درک می کنم....  انگار  گم شدن ، پیدا نکردن    بعد از نقاب  دغدغه لحظات من هم بوده باشه.....

میرا در پهنای تختش دراز کشیده بود ، موهای سیاهش روی زمین ریخته بود و پوست سفیدش در تاریکی نرم می درخشید. حرکت نکرد  ولی صدایش به هنگام  وروردم از من استقبال کرد .سوالی بود که از مدتها پیش انتظارش را می کشیدم . و هرگز نمی خواستم آن را بشنوم:

  -  تو بعدا مرا پیدا خواهی کرد ، مگر نه ؟  پیدایم خواهی کرد ؟

تم داستان نداشتن privacy  و امنیت حسی بود. زور و جبری بود که حتی اجازه تصمیم گیری رو به آدمها نمی ده.... زوری که حتی شده با نقاب ،  شخصیت  و ظاهر آدمها رو مطابق میل خودش می کنه ، به حدی که قطعا  پیشاپیش این واقعیت دردناک رو می دونی که بعد از این اطلاح چهره حتی دیگه عزیزترینت  هم تو رو نمی شناسه و گم می شی.... تا جاییــــــــــــــکه مجبوری حتی کاملا بی اراده ! فقط لبخند بزنی.......   انقدر که عملا اگه نتونی همونی باشی که اونها می خوان ؛ به تدریج نقاب ساختگیت ترک می خوره و از بین می ری.....!

شاید خیلی ها از این کتاب خوششون نیامده باشه. یکی از سایت های جامعی که اغلب با خیال راحت برای قضاوت عادلانه و خوندن نظرات موافق و مخالف ( کاملا غیر مغرضانه و غیر جانبدارانه ) راجع به کتابی بهش مراجعه می کنم goodreads. بود. صفحه مربوط به این کتاب  رو هم  اینجـــــــــــــا   لینک می ذارم. شاید شما هم جزو اون دسته ای باشید که نتونستند ارتباط حسی با کتاب برقرار کنند. بنابراین بد نیست دلایل اونها رو بخونید..

ضمن اینکه توصیه می کنم ( فقط ) اگه قصد خوندن کتاب رو ندارید ( ادامه مطلب ) رو بخونید.... خلاصه + بخشهایی از جملات طلایی داستان  و تحلیل  مفصلیه راجع به کتاب  به نقل از سایت  "هر کتابی را نباید خواند"  

 """""""""  دانلود کتاب میرا ( کریستوفر فرانک ) """"""""""""

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 2 آذر1387 و ساعت 0:15 AM |

چخوف

نگاهي به زندگي و آثار آنتوان چخوف

 تلخ و سرسخت چون زندگي

 ( به نقل از خبرگزاری کتاب ایران )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 25 آبان1387 و ساعت 1:31 AM |

                            چخوف در زندگی من ( لیدیا آویلف ) 

شرح پشت جلد :

اين نوشته روايتي است از ليديا آويلف، داستان كوتاه نويس و همسر يكي از مقامات پترزبورگ، كه ماجراي عشق غم انگيزش با چخوف را توصيف مي كند، كه ده سال به طول انجاميد و مهم ترين دوره ي نويسندگي چخوف را دربر مي گرد. اين بخش تاكنون ناشناخته از زندگي چخوف، گويي به طور قطع بيش از هرچيز ديگري نشانگر آن درونمايه ي«دلتنگي» است كه از ميان اغلب داستان ها و نمايش نامه هايش سرك مي كشد، اندوهي كه، مانند صداي شكننده ي سيم ويولن در باغ آلبالو، نمونه ي بارز قريحه ي خلاق و مشخصه ي بارز تقريبا تمامي داستان هاي عاشقانه اي است كه نوشته است. کتاب شامل مقدمه ای کامل از ديويد ماگارشاك و متن اصلی آن با عنوان چخوف در زندگی من  است.

 

چخوف در زندگی من / لیدیا آویلف / ترجمه فاطمه مولا زاده / چاپ اول 1387 / نشر اختران / 160 صفحه / قیمت 2200 تومان  

 

 

پس از دیدن نمایش "مرغ دریایی" آنتون چخوف یا خواندن متن آن بیننده یا خواننده‌ی کنجکاو، مشتاق می‌شود که بداند " آیا چخوف کاراکتر‌های این نمایش را از شخصیت‌های حقیقی الهام گرفته؟ " و اگر پاسخ مثبت است، این افراد چه کسانی بوده‌اند و چه نسبت و ارتباطی با شخصیت‌های نمایش داشته‌اند؟ .........   ( ادامه مطلب )

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 24 آبان1387 و ساعت 11:41 PM |

اولین درسی كه از شما گرفتم پذیرفتن امر گریزناپذیر بود و دومین درس این بود كه امر گریز ناپذیر رو دوست داشته باشم.

مهمانسرای دو دنیا  

مهمانسرای دو دنیا / نویسنده: اریک امانوئل اشمیت / مترجم: شهلا حائری / نشر قطره / ۱۱۶ صفحه /  قیمت : ۱۵۰۰ تومان

نمایشنامه "مهمانسرای دو دنیا" داستان آدمهایی است که هیچ یک نمیدانند چگونه گذارشان به مهمانسرای دو دنیا افتاد و چه زمانی از آن خارج خواهد شد و سرانجام به کجا خواهند رفت. شخصیت ها در این مکان راز آمیز گرد هم آمده اند تا درباره ی زندگی خود تامل کنند و به دغدغه های همیشگی بشر بیندیشند. نمایشنامه ی "مهمانسرای دو دنیا" حکایتی است پر رمز و راز، شگفت انگیز و غافلگیر کننده در فضایی میان رویا و واقعیت، مرگ و زندگی، کمدی و تراژدی.

"شرح پشت جلد"

 

توقف در مرز آسمان و زمين

به بهانه انتشار نمايشنامه «مهمانسراي دو دنيا» اثر اريك امانوئل اشميت (روزنامه اعتماد 18 / 1 / 87 )

«زوزه جريان بادي سهمگين و توقف آسانسور در مكاني مبهم و بدون نام»: نمايشنامه مهمانسراي دو دنيا، اينچنين آغاز مي شود...   ( ادامه مطلب )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 12:40 PM |

مرغ دریایی ( چخوف )

 

 

 

 

 

 

 مرغ دریایی را می توان شخصی ترین اثر چخوف دانست . این نمایشنامه تنها اثر بلند چخوف است که صراحتا به موضوع هنر اختصاص داده شده است و در آن نویسنده ارجمندترین افکارش را درباره راه دشوار هنر و ماهیت اصلی قریحه هنری و همچنین درباره این که سعادت بشری در چیست ، بیان می دارد.  مرغ دریایی اثری است بی نهایت لطیف که نمایشگر نبوغ  برجستۀ چخوف در نمایشنامه نویسی است. داستانی است به سادگی زندگی و به پیچیدگی آن . در نخستین نظر مفهوم عمیق آن درک نمی شود. همانگونه که در نخستین نظر مفهوم پیچیدگی و گنگی گیج کننده زندگی هم درک نمی شود. به نظر می آید که نویسنده تفسیر و تعبیر نمایشنامه را به عهده خود خواننده گذارده است.  موضوع اصلی مرغ دریایی پیکاری قهرمانی است. تنها آنان که قادر به انجام چنین پیکاری باشند ، می توانند در هنر پیروز شوند . ولی در نخستین نظر نمایشنامه بسیار ناچیزتر از موضوعش به نظر می آید....

مرغ دریایی / آنتوان چخوف / ترجمه کامران فانی / چاپ سوم 86 / نشر قطره / 1500 تومان

 

 

فردا قراره برای بار دوم "مرغ دریایی"  خصوصا آخرین پرده جذابش رو ببینم.  کاش پرده چهارم ، پردۀ اول بود و می تونستم بدون هراس از دیر وقت تموم شدنش ، هر شب ببینمش... دوست داشتنی ترین پرده از یک نمایشه که تابحال دیدم......   جدا توصیه می کنم ، حالا که خیلی ها نمی تونن نمایش رو ببینند ، حداقل نمایشنامه اش رو بخونند و لذت ببرند. معرکه است که نمایشنامه ای بیش از 100 سال پیش نوشته بشه ، اما هنوز خوندنش لذتبخش باشه.....!

اینروزها ، روزهای شلوغی رو می گذرونیم..... روزهای پر از تجربه..........

مامان بزرگم ، یه خواب خوب از فرشتۀ سفیدم برام دیده.... خوشحالم؛ خوشحال. بقول خودش ؛ نماز روزه هاش رو اون می گیره براش ، کادوهاش ماله منه..... مــــــــــــــــــــــرسی خدا جون ؛ مــــــــــــــــــرسی فرشتۀ سفید مهربونم......

راستی این شبها  سر افطار ، وقتی صدای اذان تو آسمون پیچیده  مــــــــــــــــــــاه چقدر دوست داشتنی تر از همیشه است....

»»»»»  ویکیپدیا ( مرغ دریایی )  

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 18 شهریور1387 و ساعت 0:32 AM |

 

.... نگاهم به قطره های آب است که بر شیشۀ پنجره که همین چند لحظه پیش زیر ضربه های باران بودد می غلتند. قطره ها عمودی نمی لغزند؛ مثل این است که به دلایل اسرار آمیزی به چپ و راست می لغزند و از میان سایر قطرات ساکن  راهشان را می گشایند و یا بی حرکت می مانند و دوباره به راه می افتند ، انگار در پی چیزی هستند. به نظرم می رسد دیگر کاری برای انجام دادن ندارم .  همیشه چیزی بود که بایدانجام می دادم. حالا بافتن ، آشپزی ، خواندن ، گوش دادن به موسیقی ، همه و همه به نظرم بیهوده است.  عشق "موریس" به هر لحظه از زندگیم اهمیت خاصی می داد. زندگی پوچ شده . همه چیز پوچ شده ....   اشیا ، لحظات. و خودم.               

بخشی از متن کتاب  "وانهاده"

 

 

 

دوباره من ، دوباره یه کتاب ... از همون کتابهایی که نمی دونم چرا ؟ اما به شدت روی تفکراتم تاثیر می ذاره.....       ( وانهاده ) کتابی بود که چند روزی هست تموم شده ، اما حس خاصی داشتم که انگارنمی خواستم از این کتاب حرف بزنم....  اصلا تمام صفحاتش رو با حرص می خوندم. آخرشم گفتم : این کتابی نیست که بخوام راجع بهش چیزی بنویسم، اصلا چیزی نداشت که بنویسم....  خواری یه آدم مگه نوشتنیه ؟   انقدر بیچاره جلوه دادن یه زن مگه تعریف کردنیه ؟؟؟؟؟؟  یا مگه می شه یه آدم انقدر الکی بتونه ادای تحمل کردن رو در بیاره ؟؟؟؟؟؟؟

مسخره است واقعا............

 

اما حالا که چند روزی از کتاب فاصله گرفتم ، به نوعی انگار دوست دارم ازش حرف بزنم. یا حتی خلاصه ای ازش بگم....

 

راوی داستان ، مثل اکثر داستانهای این تیپی ؛ دفترچه خاطرات یه زنه... انگار واقعا همه به این راز بزرگ پی بردند که تنها مونس یه زن دل نوشته هاشه...   اتفاقات ، دقیقا همپای روزشماره دفترچه پیش می ره و برای مخاطب روشن می شه....  شاید برای این  تو نگاه اول از داستان خوشم نیومد که اتفاق جدیدی تویه این داستان رخ نمی ده  بلکه همون اتفاق اولیه  بال و پر داده می شه.....   داستان همون داستان همیشگیه  بیوفایی و خیانته.... و واکنش شخصیت داستان یکی از همون واکنش همیشگیه. یا مبارزه ، یا تحمل...  که مونیک به طرز احمقانه و مضحکانه ای دومین راه رو انتخاب می کنه.....  الان هم که دوباره بهش فکر می کنم ، می بینم دوباره هم ازش بدم اومد.  مونیک  و ارزش قائل نبودن براش شخصیت خودش توی این داستان حالم رو بهم می زنه، نشسته و با تمام وجود حقارت خودش رو تماشا می کنه ...............

 

 

 

اشتباه بزرگ تو این بود که اجازه دادی در اعتماد به خواب بروم. حالا چهل و چهار ساله ام ، دستهایم خالی است ، نه حرفه ای دارم ونه در زندگی به جز تو علقه ای.....

بخشی از متن کتاب  "وانهاده"

 

 

 

 

 

شرح پشت جلد

داستان وانهاده  در سال 1968 ، همراه دو داستان دیگر به نامهای  ( تک گویی ) و ( سن رازداری )  در یک کتاب منتشر شد و همچون دیگر آثار سیمون  دوبووار با موفقیت و استقبال و نقد و نظرهای مثبت و منفی فراوان روبرو شد.    زنی که داستان پیرامون ماجرای او بنا شده ، زنی است ساده و معمولی ، که گرچه با کنجکاوی می توان دریافت که دوبوار گوشه های پراکنده ای از زندگی خود را در سرگذشت او گنجانیده است ، اما در مجموع این زن شباهتی به سیمون دوبووار روشنفکر و صاحب قلم و پر آوازه ندارد.

 

__________________________________________________________________________

وانهاده / سیمون دوبووار / ترجمۀ ناهید فروغان / نشر مرکز / چاپ هشتم / 148 صفحه / 1900 تومان

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 7 مرداد1387 و ساعت 4:31 PM |

 

کافه پیانو

 

 

ازم پرسید : کدوم جمله اش تو خاطرت مونده؟

گفتم : اون جاش که می گه « یک دلقک مست ، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کنه ».

برداشت و با توک ناخن ؛ این جملۀ  "بُل" را روی سطح بخار گرفته ی شیشه که هنوز پاکش نکرده بود ، نوشت و در همان وضع ازم پرسید: می دونی هر رمانی یک جمله ی طلایی داره ؟

گفتم : اوهوم

گفت: می دونی تموم قصه ، تو همون یه جمله خلاصه می شه...

 

 

 

از اونجاییکه خیلی بدم می آد از چیزی که همه جا حرفشه و نقدش رو زیاد می شنوم  بیخبر و بی اصلاع بمونم ، تمام امروزم به خوندن "کافه پیانو" یی گذشت که چند وقته حرف اول رو پشت ویترین کتابفروشی ها می زنه و تقریبا همه جا بحث و نقد اون رو می بینم.......  هر چند که پایانش تا حدودی تمام ذوقم رو کور کرد، و به نوعی شوکه شدم که یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!           همین !!!!!!!!!!!!!!!!!!         

 البته تا قبل ازاینکه مطالب  نقدها و سایتهای معتبر ( نه وبلاگها و نظرات شخصی ! ) رو بخونم ، فکر می کردم ایراد از من و سلیقۀ منه. اما برام جالب بود که قریب به اتفاق اونها هم براین قضیه تاکید داشتند....نمی خواستم پیش فرض خاصی به اونهایی که کتاب رو نخوندند بدم ؛ اما خود داستان انقدر جذابیت و کشش داره که حتی { اگه } پایان خوبی هم نداشته باشه باااااااز  ارزش خوندن و لذت بردن داره....

  

در کل رمانیه که به راحتی می تونی  ، بدون اینکه گذر زمان رو حس کنی آنقدر بری جلو تا تموم شه ( بدون ذره ای خستگی ) .  اون دسته از آدمهایی که جزئیات کتاب براشون ارجح بر کلیاته  حتما از کتاب خوششون می آد. یکی مثل من که عاشق جمله ها و پاراگراف های بیادموندنیه یه کتابه ، واقعا با این کتاب ارتباط برقرار می کنه.

 

عنوان بندی فصلها بینهایت دلنشین بود. تا حدی که هر فصل که تموم می شد ؛ بر می گشتم و عنوانش رو دوباره می خوندم.... خیلی جذاب بود....

 

نحوۀ نگارش با نمک بود ، یجور سادگی خاصی داشت که به آدم انرژی می داد تا با شخصیت اصلی داستان که در نهایت تعجب  تاااااااااااااااااااازه صفحۀ 243 می فهمی اسمش چیه ارتباط برقرار کنی و اصلا برات مهم نباشه که تا اینجا حتی نمی دونستی اسمش چیه..............     "گل گیسو" ی داستان آنقدر جذاب و دوست داشتنی شخصیت پردازی شده بود که بخوبی می شد شناختش و حسش کرد ؛ درست برخلاف " پری سیما" ی داستان. یه چیز دیگه هم بود که اذیتم می کرد.... اونم ارجاع های زیاده از حد نویسنده.... انقدر زیاد شده بود که دیگه آزاردهنده بود.

گل گیسوی اینجا – کاملا بی دلیل -  منو به یاد هلیای  نادر ابراهیمی می انداخت......

 

 

از اونجاییکه عنوان سرفصلاش رو خیلی خیلی خیلی دوست داشتم ، اینجا هم می نویسمشون؛ به نظرم خیلی جالبه که هر کتاب این مدلی فصل بندی و طبیعتا  همینطور عنوان بندی بشه... چون بعدها که مدت زیادی از خوندن کتاب گذشت و دیگه تقریبا فراموشت شد ، با یه نگاه به عنوان هاش خیلی چیزها برات زنده می شه و براحتی می تونی جاهایی که دلت می خواد رو دوباره بخونی  :

 

_ ورودی کافه

_ این بار آلبالوییش رو بخر !

_  متوسط بودن ؛ حال بهم زنه  گل گیسو !

_ لونۀ گنجیشک واقعی ؟! مطمئنی ؟!

_ چـــــــــقدر این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است !

_ پرفورمانس

_ شکلات داغ

_ بهش نگو "این"  !

_ تو هیچوقت براش گریه نکردی ؛ کردی ؟!

_ بعیده که هیش کی اونجا نباشه !

_ یه جور غم انگیز ؛ خنده دار.  یا شایدم یه جور خنده دار ؛ غم انگیز.

_ خدا کنه باباشون بوده باشه !

_ به کارت برس آناستازیا ورتینسکایا. به کارت برس.

_ حق با توئه. باید یه نگا بهشونمی انداختم.

_ گیم !

_ قلاب صفورا

_ چقدر بد است که هر کسی باید سنگ صاف خودش را داشته باشد !

_ خورشید ؛ توی هشت دقیقه طلاییش

_ این بار آخری اما ؛ زنگ نزد

_ یه فصل بی رمق و کسل کننده

_ بیا. هر وقت دلت خواست بیا...

_ سیگار پیچ

_ این طور وقتها ، نباید دور و برش باشی !

_ یه حسی بهم می گه ، این دختره واقعیه.

_ درست حرف بزن الاغ . بابات زبون نفهمه!

_ فقط مثل خود اسپرسو ؛ بخار نمی کردم.

_ بس که مثل زهر مار تلخ است.

_ گدار میش ها

_ اگر که تنها یک طرف مقصر بود !

_ قشنگه. آدمو می بره تو فکر...

  

 

یکی دو جای دستان بودکه به شدت دوستش داشتم...  یکی از اونها ، اونجایی بود که تو اون شب برفی با باباش رفتند بالای یه تپه..... یا اونجاییکه  "گل گیسو" تو کمد "پری سیما "  بود و رسم قشنگ خونشون بهنگام دلتنگی ها..... همون 8 دقیقه طلایی خورشید.... رفتن پری سیما  به هتل های ارزون و آشتی بعدش....

 

 

نگاهی به رمان کافه پیانو ( سایت آفتاب )

نگاهی به رمان کافه پیانو

ارجاع های سینمای کافه پیانو ( سایت سینمای ما )

 سایت رسمی نویسنده و مطالبی راجع به کتاب

 

 

 

 

 

_______________________________________________________________________________

کافه پیانو / فرهاد جعفری / نشر چشمه / چاپ اول: زمستان 86 – چاپ چهارم : تابستان 87 / قیمت 3800 تومان / 264 صفحه

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت 3:44 AM |

 

زنگ تلفن برای او یک هشدار بود: (( بانی ، تو و دخترت در خطر مرگ هستید... ))

 

                                        زمانی برای گریستن نیست...

 

دیشب بالاخره  رمان "زمانی برای گریستن نیست"   تموم شد....  دوستش داشتم . اصولا کتابی رو که وقتی ببندی و بری سراغ کار دیگری ولی هنوز درگیرش باشی رو دوست دارم.  کتابی بود که به شدت حس تعلیق رو زنده نگه می داشت. به شدت غیر قابل پیش بینی ، بطوریکه تا 10 صفحۀ پایانی داستان همچنان نمی تونستم پایانش رو حدس بزنم.باید اعتراف کنم که هر پایانی رو متصور بودم الا این یکی.... این تعلیق به حدی بود که  حتی وقتی همه چیز هم مشخص شده بود ، هنوز باور نمی کردم و منتظر بودم اشتباهی رخ داده باشه و پایان تغییر کنه. اما وقتی چشمم به بالای صفحه افتاد  و عدد 382 رو دیدم بناچار باور کردم که دیگه نمی تونه ادامه ای داشته باشه.... و بالاخره تموم شد....

 

کتاب دوست داشتنی بود.  البته خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر بگذرونه... با یه نگاه توی دفترچه یادداشتم و لیست جدیدی که برای تهیه کتاب دارم از خودم و نوع انتخابهام یکم می ترسم....... همچین افتادم تو خط خوندن کتابهای تقریبا  فمنیستی ( پدس / فیلدینگ / دوبوار / زویا پیرزاد و ....  ) که جدیدا ها ته دلم ، دارم بهمراه شخصیتهای داستان با جنس مذکر مشکل پیدا می کنم....    البته بعد از خوندن " از طرف او "  بود که یواش یواش نگران شدم....   کاش یکی پیدا بشه نقطۀ مقابل چنین داستانهایی رو هم از ادبیات جهان بهم معرفی کنه.  دارم می ترسم بس که همۀ مردهای اصلی داستانهایی که خوندم بد هستند ، واقعیتش اینه که یواش یواش دارم به همشون بدبین می شم....         

امروز که با عاطفه جلوی کرکره های بسته نشر باغ ایستاده بودیم  چشمم به کتاب "جنس ضعیف"  ( اوریانا فالاچی با ترجمه یغمایی ) خورد... البته شانس اوردم که بسته بود...  چند بار تا بحال این کتاب بهم چشمک زده  اما با خودم مبارزه کردم.  گفتم که خیلی دلم می خواد این رو هم بخونم، اما بهش نگفتم که چرا تابحال نگرفتمش....!!!!!!!!!!!!!!              

 

خلاصــــــــــــــــه کمک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بذگریم...

اگه دوست دارید  طی 392 صفحه فکرتون بشدت مشغول حل یک معما بشه ، حتما بخونیدش....  من یکی که به بی طرف ترین  و بی گناه ترین فرد داستان هم شک کردم....  فکر کن؛  به ( کارولین گاسـِت ! )  ...     اگه کتاب رو خوندید ، دیدید من به کی شک کرده بودم  ، بهم نخندید ها...  خوب ! هر کسی یه مدل فکر می کنه.   

 

 

البته چون نوشته های ( جوی فیلدینگ ) به نوعی نوشته های روانشناسانه هستند،  بخوبی می شه باهاشون ارتباط برقرار کرد... من که از خوندن کتاب خیلی لذت بردم... بخوبی می تونستی تمام تــــــــــرس و نگرانی و اضطراب  "بانی وایلر"   رو حس کنی و حتی به خودت اجازه بدی بجاش فکر کنی .. گاهی هم از دستش آنچنان حرصی بخوری که بخوای لهش کنی.... اما شیطنتی خاص { خیلی خاص }  باعث می شه حداقل در آخر داستان خوشحال بشی که "بانی"   مثل   کلاریسه چراغها را من خاموش می کنم  یا  طاهره ی  به همین سادگی یا   والریای  دفترچه ممنوع   نیست..... مثل الساندروی از طرف او ؛   اون تحمل نمی کنه و از تحمل کردن هم دیگه خسته شده.....  از نظر من جذاب ترین جملۀ داستان یجورایی جملۀ آخره داستان بود. ( شاید ؛ شاید که نه ! حتما.... این انتخاب  ناشی از همون حس انتقام و شیطنت خاصی که گفتم باشه J)... 

 

 

شرح پشت جلد

جوی فیلدینگ : نگارش این کتاب به دلیل تحقیقات روانشناسانه  بیش از یکسال زمان برد  و امروز آن را یکی از سنجیده ترین و زیباترین کارهای خود می دانم.....

 

نیویورک تایمز : ما کتابهای بسیاری را با عنوان Bestseller   برمی گزینیم ولی این کتاب دلایل بسیاری برای این گزینش دارد: تحلیل زیبای اجتماعی ، جذابیت داستان و ماجرای کش دار ...      هیچ خواننده ای به سادگی از کنار آن نخواهد گذشت.....

 

 

 

 

 

_____________________________________________________________________

زمانی برای گریستن نیست!  / جوی فیلدینگ / مترجم : شادان مهران مقدم / 392 صفحه / انتشارات شادان

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 0:49 AM |

 

 

 

"زن ها اگر بخواهند خوشبخت بشوند نبايد باهوش و فهميده باشند. براي مردها فرق مي کند، آنها هرگز تمام زندگي خود را منحصر به عشق نمي سازند. به عقيده آنها، عشق احساس چندان مهمي نيست. گاه فکر مي کنندکه ارزش آن از جاه طلبي هم کمتر است. گاه فکر مي کنند که عشق فقط يک نوع ضعف است. مردها، اگر در شغل خود، در محاسبات مالي خود، اشتباهي بکنند از خود خجالت مي کشند. اشتباه در مسائل عشقي برايشان علي السويه است، و زن اگر واقعا فهميده باشد، مي داند که هيچ احساسي بالاتر از عشق وجود ندارد. "

 

بخشی از متن کتاب  "از طرف او"

 

 

 

 

بالاخره تموم شد....در حالیکه اصلا دلم نمی خواست این اتفاق بیفته. جالب اینجا بود که نمی دونستم چرا دارم با همه وجودم خط به خط  جمله های اون رو درک می کنم...   به نظرم  این کتابش حتی از ( دفترچه ممنوع )* هم دوست داشتنی تر بود....   انگار نویسنده این کتاب ، تک تک اون لحظه ها و فراز و فرودهای عنوان شده از زندگی زناشویی رو حس کرده که تونسته به اون خوبی بیانش کنه...  کتاب ( از طرف او )*   خیلی جذاب تر از اونی بودکه فکرشو می کردم.....  چقدر دلم برای تنهایی ( الساندرا ) می سوخت.... واقعا هیچ چیز بدتر ازاونی نیست که حس کنی هــــــــــــــیچکس حرفتو نمی فهمه ؛ حتی نزدیکترین و عزیزترین موجودی که می شناسی.....

با خوندن این کتاب دغدغه های ذهنیم راجع به این موضوع بینــــــــــــــــهایت پررنگ تر شد....   کاش واقعا هیچوقت بین دنیای زن و مرد ، دنیای دو تا آدمی که قراره همراه و همدل و همه چیز هم باشند ؛ انـــــــــــــقدر فاصله وجود نداشت....

 

 

 

 

 

 

ناتوان از زن بودن ( اطلاعات بیشتر راجع به کتاب "از طرف او" البته با توجه به اینکه لینک تا حدودی اصل داستان رو لو می ده پیشنهاد می کنم ، اگه قصد خوندن کتاب رو دارید برای از بین نرفتن جذابیت و غافلگیری داستان از خوندن این لینک صرفنظر کنید...

 

 

 

نگاهی به رمان " از طرف او" نقد : رضا نجفی

 

 

 

 

 ______________________________________________________________________________

* از طرف او / آلبا دسس پدس/ ترجمه بهمن فرزانه/چاپ دهم : پاییز 86 /انتشارات آگاه/قیمت 6500 تومان

* دفترچه ممنوع / آلبا دسس پدس/ ترجمه بهمن فرزانه / چاپ چهارم : 84/ انتشارات بدیهه/قیمت 4500 تومان

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 2:40 AM |

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد / اوریانا فالاچی / ترجمه: یغما گلرویی / انتشارات دارینوش

 

تو دُختری‌ یا پسر؟ دلم‌ می‌خواد دختر باشی‌ُ یه‌ روز چیزایی‌ که‌ من‌ الان‌ حِس‌ می‌کنم‌ُ حِس‌ کنی‌! مادرم‌ می‌گه‌: دختر دُنیا اومدن‌ یه‌ بدبختیه‌بزرگه‌! وَ من‌ اصلاً حرفش‌ُ قبول‌ ندارم‌! وقتی‌ خیلی‌ دِلِش‌ می‌گیره‌ می‌گه‌: آخ‌! کاش‌ مَرد به‌ دُنیا اومده‌ بودم‌! می‌دونم‌ دُنیای‌ ما با دست‌ِ مَرداوُ برای‌ مَردا ساخته‌ شُده‌ وُ زورگویی‌ُ استبداد تو وجودش‌ ریشه‌هایی‌ قدیمی‌ داره‌! تو قصّه‌هایی‌ که‌ مَردها برای‌ توجیه‌ کردن‌ِ خودشون‌ ساختن‌اوّلین‌ موجود یه‌ زَن‌ نیست‌، یه‌ مَردِ به‌ اسم‌ِ آدم‌! بعدها سَرُ کلّه‌ی‌ حوّا پیدا می‌شه‌ تا آدم‌ُ از تنهایی‌ در بیاره‌ وُ بَراش‌ دردسَر دُرُست‌ کنه‌! تو نقّاشیای‌درُ دیوارِ کلیساها، خُدا، یه‌ پیره‌مَردِ ریش‌ سفیدِ نه‌ یه‌ پیره‌زن‌ِ مو سفید! تموم‌ِ قهرمانا هَم‌ مَردَن‌! از پرومته‌  که‌ آتیش‌ُ اختراع‌ کرد گرفته‌ تاایکار  که‌ دِلِش‌ می‌خواس‌ پرواز کنه‌! مادرِ مسیح‌ هم‌ که‌ پسرِ روح‌القدسه‌، یه‌ مادرِ رضاعی‌ بوده‌! با تموم‌ِ این‌ حرفا حتّا اگه‌ نقش‌ِ یه‌ مُرغ‌ِ کرچ‌ُبازی‌ کنی‌، زن‌ بودن‌ خیلی‌ قشنگه‌! چیزیه‌ که‌ یه‌ شُجاعت‌ِ تموم‌ نَشُدنی‌ می‌خواد! یه‌ جنگ‌ِ که‌ پایون‌ نداره‌! اگه‌ دختر به‌ دُنیا بیای‌ خیلی‌ چیزا رُ بایدیاد بگیری‌! اوّل‌ از همه‌ باید خیلی‌ بجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ اگه‌ خُدایی‌ وجود داشته‌ باشه‌ می‌شه‌ مث‌ِ یه‌ پیرِزن‌ِ مو سفید یا یه‌ دخترِ قشنگ‌ نقّاشیش‌کرد! خیلی‌ باید بجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ وقتی‌ حوا سیب‌ِ ممنوعه‌ رُ چید گُناه‌ به‌ وجود نیومد، اون‌ روز یه‌ قدرت‌ِ باشکوه‌ متولّد شُد که‌ بِهِش‌نافرمانی‌ می‌گن‌! خیلی‌ باید بِجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ تو تنت‌ چیزی‌ به‌ اسم‌ِ عقل‌ وجود داره‌ که‌ دوس‌ داری‌ به‌ صداش‌ گوش‌ بِدی‌!

مادر شُدن‌ نه‌ حرفه‌س‌، نه‌ وظیفه‌! یه‌ حق‌ از بین‌ِ هزارون‌ حقّی‌ِ که‌ داری‌! بَس‌ که‌ این‌ حق‌ُ فریاد می‌زنی‌ خسته‌ می‌شی‌ُ تقریباً تموم‌ِ مواقع‌ شکست‌می‌خوری‌! ولی‌ نباید دل‌ْسَرد بشی‌! جنگیدن‌ زیباتَر از پیروزیه‌! به‌ سمت‌ِ مقصد رفتن‌، از رسیدن‌ به‌ اون‌ با ارزش‌تَره‌! وقتی‌ بَرَنده‌ می‌شی‌ یا به‌مقصد می‌رسی‌ یه‌ خلأ رُ تو خودت‌ حِس‌ می‌کنی‌! واسه‌ پُر کردن‌ِ همین‌ خلأ باید دوباره‌ راه‌ بیفتی‌ُ مقصدِ تازه‌یی‌ پیدا کنی‌!

آره‌! دلم‌ می‌خواد تو دختر باشی‌! امیدم‌ اینه‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ حرفای‌ مادرم‌ُ تکرار نکنی‌، همون‌طور که‌ من‌ هیچ‌وقت‌ تکرارشون‌ نکردم‌!

 

***


اگه‌ تو پسر به‌ دُنیا بیای‌اَم‌ خوش‌ْحال‌ می‌شم‌! شاید حتّا بیشتر از دختر بودنت‌! اون‌ وقت‌ مزّه‌ی‌ برده‌گی‌ُ بعضی‌ از تحقیرا رُ نمی‌چِشی‌! مثلاً اگه‌ پسرباشی‌ کسی‌ تو تاریکی‌ بِهِت‌ تجاوز نمی‌کنه‌! لازم‌ نیست‌ صورت‌ِ خوش‌ْگِل‌ داشته‌ باشی‌ تا تو نگاه‌ِ اوّل‌ چشم‌ِ همه‌ رُ بگیری‌! وقتی‌ با هم‌ْسَرِت‌ تورخت‌ِخواب‌ خوابیدی‌ لازم‌ نیست‌ هَر چیزی‌ُ تحمّل‌ کنی‌! کسی‌ به‌ تو نمی‌گه‌ گُناه‌ اون‌ روزی‌ دُرُس‌ شُد که‌ حوا سیب‌ِ ممنوع‌ُ چید! کم‌تَر عذاب‌می‌کشی‌! لازم‌ نیست‌ بِجنگی‌ُ ثابت‌ کنی‌ که‌ می‌شه‌ خُدا رُ مث‌ِ یه‌ پیره‌زن‌ِ مو سفید نقّاشی‌ کرد، نه‌ یه‌ پیره‌مَردِ ریش‌ْسفید! می‌تونی‌ هَر وقت‌ دِلِت‌خواست‌ شورش‌ کنی‌! می‌تونی‌ دوس‌ داشته‌ باشی‌، بدون‌ِ این‌ که‌ یه‌ شب‌ از خواب‌ بپّری‌ُ حِس‌ کنی‌ داری‌ تو باتلاق‌ فرو می‌ری‌! می‌تونی‌ از خودت‌دفاع‌ کنی‌ بدون‌ِ این‌ که‌ لیچار بشنوی‌!

اگه‌ پسر باشی‌ باید یه‌ جورِ دیگه‌ از ستم‌ها وُ برده‌گی‌ها رُ تحمّل‌ کنی‌! خیال‌ نکن‌ زنده‌گی‌ واسه‌ مَردا خیلی‌ آسونه‌! اگه‌ قَوی‌ باشی‌ یه‌ سِری‌مسئولیت‌ِ سنگین‌ رو سَرِت‌ آوار می‌شه‌! چون‌ ریش‌ داری‌ اگه‌ نوازش‌ بخوای‌ یا گریه‌ کنی‌ همه‌ بِهِت‌ می‌خندن‌! بِهِت‌ دستور می‌دَن‌ تو جنگا آدم‌بِکشی‌ یا خودت‌ کشته‌ بِشی‌! چه‌ بخوای‌ُ چه‌ نخوای‌ تو رُ تو ظلم‌ُ سِتَمای‌ عتیقه‌شون‌ شریک‌ می‌کنن‌! ولی‌ شاید واسه‌ تموم‌ِ اینا مَرد بودن‌ یه‌ماجرای‌ دوست‌داشتنی‌ باشه‌! دلم‌ می‌خواد اگه‌ پسر بودی‌ وقتی‌ بزرگ‌ شُدی‌ اون‌ مَردی‌ بشی‌ که‌ من‌ همیشه‌ تو رؤیاهام‌ داشتم‌! با ضعیفا مهربون‌ُبا ظالما خشن‌، با کسایی‌ که‌ دوسِش‌ دارن‌ نَرم‌ُ با حاکما، بی‌رحم‌! دُشمن‌ِ شُماره‌ی‌ یک‌ِ کسایی‌ که‌ می‌گن‌ مسیح‌ پسرِ زنی‌ که‌ به‌ دُنیاش‌ آوُردنیست‌!  مَرد بودن‌ یعنی‌ کسی‌ شُدن‌! برای‌ من‌ مهمّه‌ که‌ تو کسی‌ باشی‌!

 

 

کوچولو!   آدم‌ بودن‌ عبارت‌ِ قشنگی‌ِ چون‌ فرقی‌ بین‌ِ زن‌ُ مَرد نمی‌ذاره‌! قلب‌ُ مغزِ آدما جنسیت‌ نداره‌! هیچ‌ وقت‌ به‌ زوراز تو نمی‌خوام‌ که‌ چون‌ مَردی‌ یا زنی‌ باید فلان‌ کارُ داشته‌ باشی‌! فقط‌ دوتا چیز از تو می‌خوام‌! یکی‌ این‌ که‌ از معجزه‌ی‌ به‌ دُنیا اومدن‌ تموم‌ِاستفاده‌ رُ بِبَری‌ وُ دوّمی‌ این‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ تن‌ به‌ پَستی‌ نَدی‌! پَستی‌ یه‌ جونورِ خون‌ْخوارِ که‌ همیشه‌ سَرِ راهمون‌ کمین‌ کرده‌! ناخوناش‌ُ به‌بهونه‌هایی‌ مث‌ِ مصلحت‌ُ عقل‌ُ اِحتیاط‌ تو تن‌ِ تموم‌ِ آدما فرو می‌کنه‌ وُ کم‌تَر کسی‌ هست‌ که‌ جلوش‌ تاب‌ بیاره‌! آدما تو خطر پَست‌ می‌شن‌ُ وقتی‌خطر از سَرِشون‌ گُذشت‌ دوباره‌ می‌رَن‌ تو جلدِ خودشون‌! هیچ‌ وقت‌ نباید خودت‌ُ وقت‌ِ رو به‌ رو شُدن‌ با خطر گُم‌ کنی‌، حتّا اگه‌ تَرس‌ تموم‌ِ جونت‌ُگرفته‌ باشه‌! خودِ به‌ دُنیا اومدن‌ یه‌ خطر داره‌: خطرِ پشیمونی‌ از تولّد! شاید شنیدن‌ِ این‌ حرفا بَرات‌ خیلی‌ زود باشه‌! شاید بهتر باشه‌ از زشتیا وُغصّه‌ها چیزی‌ بِهِت‌ نگم‌ُ فقط‌ از دنیای‌ شادُ قشنگ‌ بَرات‌ حرف‌ بزنم‌! ولی‌ نمی‌خوام‌ سَرِت‌ُ شیره‌ بمالم‌ُ بِهِت‌ بگم‌ که‌ زنده‌گی‌ مث‌ِ یه‌ قالی‌ِ نَرمه‌ که‌می‌تونی‌ پابرهنه‌ روش‌ راه‌ بِری‌، نه‌! زنده‌گی‌ یه‌ جادّه‌ی‌ کج‌ُ کوله‌ی‌ پُر از سنگ‌ُ کلوخه‌! کلوخایی‌ که‌ تو رُ زمین‌ می‌زنن‌ُ خونی‌ مالیت‌ می‌کنن‌!سنگایی‌ که‌ فقط‌ با چکمه‌های‌ آهنی‌ می‌شه‌ از روشون‌ گُذشت‌! تازه‌ این‌ کافی‌ نیس‌ چون‌ وقتی‌ پاهات‌ُ بپوشونی‌ هَم‌ یکی‌ پیدا می‌شه‌ که‌ به‌ سَرِت‌سنگ‌ بِپَرونه‌


....

 

____________________________________________________________________ــــــــــــــــــــــــــــ_______

قسمتهایی از متن  کتاب ( نامه به کودکی که زاده نشد ) می تونید توسط لینک بالا کل مطلب رو بخونید....  یکی از دوست داشتنی ترین کتاباییه که خیلی وقتها ، خیلی جاها  آرومم کرده....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 1:55 AM |

 

 

 

 

آیا هرگز شده کسی را که دوست می دارید از دست بدهید و آرزو کنید یکبار دیگر بتوانید با او حرف بزنید  ، یک فرصت دیگر داشته باشید  تا جبران زمانهایی را که فکر می کردید تا ابد کنارتان خواهد بود ، بکنید ؟ در این صورت می دانید که اگر همۀ روزهای عمرتان را هم جمع کنید ، هیچکدام هم وزن روزی که آرزوی بازگشتش را دارید ، نخواهد بود. اگر آن روز برگردد چه ؟

 

این پاراگراف ، عمیق ترین پاراگرافی بود که تا بحال خوندم.... بیاد ندارم هیچ جمله ای رو به این اندازه به دفعات خونده باشم و تا مدتها بهش فکر کرده باشم... آنقدر که تا چند روز نتونستم از این سطر ها عبور کنم و باقی داستان رو بخونم....  این چند خط ، برای من فقط چندخط نوشته کوتاه نبود.   تداعی یک عمر خاطره ، یک روز تلخ و یک دنیا عذاب بود....  مثل دیواری که گذشتن ازش کوهها قدرت لازم داشت .   و  علیرقم تمام اعتقاداتم ،  فاقد اینهمه قدرت بودم.     دیواری که یا باید ازش می گذشتی ، یا زیر تک تک واژه هاش له می شدی...

این یک حس کاملا شخصی بود که ضمن خوندن این کتاب ، باهاش درگیر شدم. شاید دیگه هرگز کسی نتونه انقدر با این کتاب ارتباط برقرار کنه  ، یا شاید بعد از خوندنش  حس خوندن یک کتاب معمولی داشته باشه. اما برای من چیز دیگه ای بود.

توی این اوضاع قمر در عقربی که اینروزها من دارم ، خوندن دوباره این کتاب کم بود.....  پریشب مریم ازم خواست درباره این کتاب اینجا مطلب بذارم و معرفیش کنم.  چون خودم رو می شناختم ، جرات روبرو شدن دوباره با این پاراگرافش رو نداشتم....  اما امشب انقد دلم برای اون سنگ سرد تنگ شده که دلم می خواد دوباره غرق این کتاب بشم....  

 

کاش اینجا بود ، کاش می شد سرم رو روی زانوهای گرمش بذارم ....  کاش لرزش دست گرمش رو روی موهام حس می کردم ....  کاش می شد توی خواب کنارم باشه ، تا حداقل توی خواب حسرت اینها رو نخورم. کـاش انقدر دلم نگرفته بود.....

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

برای یک روز دیگر  /  نویسنده : میچ آلبوم /  مترجم : زهره زاهدی /  انتشارت جیحون / قیمت : 3000 تومان

البته تا جایی که می دونم انتشارات کاروان، نسل نو اندیش ، نشر نی، البرز، حافظ نوین و جیهون البته با ترجمه های مختلف هم این کتاب را چاپ کرده اند.

خبرگزاری آفتاب ( درباره کتاب ، برای یک روز دیگر )

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 2 خرداد1387 و ساعت 3:32 AM |

من که از خالی شدن سبد خنده ها حرفی ندارم

من که دیگر

کنار اقلیم این رویاها

به قرائت گهگاه همین گریه های یواشکی قانعم

تو هم اینقدر نمک به زخم بی کسی هایم نپاش

بگذار با تکرار همین ترانه های ساده سر کنم

بگذار سبد خنده ها  از آوار گریه های من بوی باران بگیرد

برای تو چه فرق می کند

گاهی همهمۀ همه خنده ها و گریه ها

ادامه همان سکوت هزار ساله است...

 

 

 

حس خوبی ندارم. حس آدمی رو دارم که دم پنجره ایستاده و می بینه که  ابرای سیاه دارند می آن ، اما هـــیچ کاری نمی کنه.... انگار پاهاشو چسبوندن به زمین... همینجور دستشو زده زیر چونه اشو به آسمون سیاه نگاه می کنه...  هاله سیاه گردباد رو از فرسخها دور تر می بینه...  برگها می چرخند و به هوا میرن... خاک همه جا رو پوشونده ، مثل یه مه غلیظ ... حالا دیگه طوفان خیلی بهش نزدیکه... اما هیچ حرکتی نمی کنه .. انگار منتظر ایستاده تا خودشم توی این گردباد گم بشه... صدای شکستن شیشه هایی می آد که  طوفان به اونها هم رحم نکرده...... درخت چنار روبروی پنجره داره می شکنه.... ابرای سیاه ... باد ...  گردباد... نزدیک و نزدیکتر...

 

نمی خوام مثل اون آدمه باشم. اما کاری هم از دستم بر نمی آد. حالا می فهمم چرا اون آدم از جاش تکون نمی خوره ... شاید چون تمام تلاشهاش برای آرامش بی فایده بوده ، بی فایده بی فایده...  شاید می خواد اگه قراره با گردباد یکی بشه ؛ ته مونده دلش یکم غرور هم باشه.... غروری که دیگه چیزی ازش نمونده....

 

امـروز کتاب نداشتم بخونم.نمی دونم چرا فکر این چند روز خونه نشینیم رو نکرده بودم.  بقول بابام : تو این مدت جشنواره و تئاترهای اون ترمم ،  انقدر دَدَری شدم که دیگه نمی تونم 2 دقیقه تو خونه بشینم.  الان درست 3 روز تمومه که از خونه بیرون نرفتم ( که البته ، تا  از خونه بیرون رفتن رو چه بدونی (!)  دیشب یه مهمونی رفتیم  که توی فرهنگ لغت من به اون  نمی گن بیرون رفتن !!!!!!!!!!!!!!     بیرون رفتنی که بـِدِل بچسبه ، بیرون رفتنیه که حتما یه سَر ِ حتی شده کوچولو  و چند دقیقه ای بری "نیک" ، چشمت شده حتی 2 دقیقه به جمال تئاتر شهر روشن شه ، با خاطره های شیرین تالار مولوی گپ وگفتی داشته باشی ،  حوزه هنری بری ، ....  حالا اگه انقدر دچار بدبختی شده بودی و هیچکدوم و نشد سر بزنی حداقل یه "کافه هنر" بری و هات چاکلت و .... اینها و دیگه..... بابا اینم نشد حداقل سید مهدی خودمون ..... اینها هم نشد ؛ خوب بری """ غیر منتظره """ رو باز با تــــــــــــــــمام تهوعی که بهت دست می ده دوباره ببینی.... بخدا دیدن اون هم به این بیحوصلگی می ارزه....  انقدر این چند وقته ریه هام به هوای آلوده میدون انقلاب عادت کردند که  این 3 روزه به شدت مونوکسید خونم پایین اومده و مثل معتادها استخونهام درد می کنه.. )

 

الان که توی کتابهام دنبال کتاب می گشتم که از سر ِ درد استخون بزنم تو رگ چشمم به این کتابهایی افتاد که این مدت خوندم. آخه تو این چند وقت که نصفه زندگیم رو توی اتوبوس و مترو گذروندم ، کلی هم کتاب خوندم. کتابهایی که درجه اعتیادم به مطالعه بین راهی رو چنــــــــــــد برابر کرد. حالا دیگه طوری شدم که اگه قراره 10 دقیقه هم توی وسایل نقلیه عمومی باشم حتما باید یه چیزی بخونم....  همینطور که نگاهشون می کردم حس و حال اون لحظه هایی که می خوندمشون برام تازه شد.....  باهاشون یجورایی زندگی کرده بودم... مثلا ( چراغها را من خاموش می کنم )*    رو  هرگز دلم نمی خواست تموم بشه. آخه نه اینکه خوندن این کتاب تصادفا یجورایی همزمان شد با دیدن فیلم به همین سادگی ؛ یجورایی خیلی به دلم نشست. البته سبک نگارشی کتاب ( که فکر کنم تا الان دیگه همه فهمیدن چقدر برای من مهمه !  - فکر کنم اگه قرار بود من نویسنده بشم ؛ یه نویسنده مولف می شدم- ) انقدر جاذبه که حتی اگه 100 سال بعد از خوندنش هم بهش فکر کنی تو ذهنت پر رنگه پرنگ می درخشه .....  آره ، داشتم می گفتم .  لحظه به لحظه اون کتاب من رو به یاد "طاهره ِ "     به همین سادگی می انداخت... انقدر خانم پیرزاد قشنگ حس و حال  رو توصیف کردند که وقتی کتاب رو می بندی  عملا احساس می کنی یه فیلم توپ تموم شد. شاید هم این حالت برای من بخاطر این بود که کتاب رو بعد از دیدن فیلم خوندم..... خلاصه تمام لحظه هاش برات زنده هستند. تمام تردید ها و حسادت های عاشقانه، اما ممنوعش.... تمام حس کلافگی از این حسی که داره ناخوداگاه توی دلش ، مثل یه علف هرز رشد می کنه...  تمام سبکی و آرامش خلاصی بعد از اون حس خیانت رو..... انقدر شخصیت " کلاریس"      منو مجذوب خودش کرده بود که وقتی مجبور بودم کتاب رو ببندم عصبانی می شدم. از طرفی هم دلم می خواست مزه مزش کنم و زود تموم نشه.... باور نمی کنید اما شاید بعضی صفحه هاش رو دو یا سه بارخوندم....

عاشق  لحظه های کلافگی و سردرگمیش بودم. با تمام وجودم حسش می کردم. شاید چون شخصیته فرد محوری قصه خیلی برام آشنا بود. آشنای آشنا...  مثل خودم کلافه می شد. مثل خودم عصبانی می شد. مثل خودم یهو بی خیال همه چیز می شد. مثل خودم تحمل می کرد. مثل خودم با همه حس هاش مقابله می کرد، حتی عاشق شدنش.....حتی جالب اینه که مثل خودم همیشــــــــــــــــــــــــه  وَرخوشبین و منطقی با وَر بدببین وجودش درگیر بود.... و همیشه ته ته وجودش با خودش حرف می زد. خودشو دعوا می کرد ، حرفهایی که نمی شد به آدمها زد ، جوابهایی که نمی شد داد ؛ توی دلش می زد....  برای همین فکر نمی کنم هرگز این پاراگرافش رو فراموش کنم. با گوشت و استخونم کلافگیش رو حس کردم....   

 

" راحتی چرم سبز راحت نبود . پاها را جمع کردم ، دراز کردم . صاف نشستم ، کج نشستم . دست ها را گذاشتم روی دسته ها ، برداشتم . سر تکیه دادم به پشتی. چشم ها را بستم ، باز کردم. کتاب ساردو را از قفسه در آوردم. از جایی که علامت گذاشته بودم دو خطی خواندم وکتاب را بستم . مهم نبود مرد قصه بالاخره بین عشق و تعهد کدام را انتخاب می کند . از مرد قصه متنفر بودم که اینقدر احمق است. از زن قصه هم متنفر بودم که نمی فهمد مرد قصه چقدر احمق است . بلند شدم رفتم به آشپزخانه و به خودم گفتم (( از همه احمق تر خودتی )) . "

 

شاید ، که نه حتما !  تمام کتابخونهای حرفه ای این کتاب رو یا خوندند یا تو کتابخونشون دارند  و من خیــــــــــلی دیرتر از اونهاست که دارم این کتابها رو می خونم  اما خوشحالم. خوشحالم از اینکه اگر چه خیلی دیره ، اما بالاخره مزه شیرین اینها رو توی فکرم حس می کنم. وقتی به بعضی هاشون فکر می کنم سراسر آرامش می شم.... انگار دستهام  توی یه دست گرمه ! یه دست خیلی خیلی گرم.....

 

انقدر ازاین کتابش لذت بردم که برخلاف عادتم  ( که از یک نویسنده دو کار پشت سر هم نمی خونم ) بالافاصله کتاب بعدیش رو گرفتم.  (عادت می کنیم )*      دوستش داشتم. نه به اندازه قبلی. که اونم فکر می کنم چون ناخواسته تو مقام مقایسه با همدیگه ، قرار می گیرند چنین حسی رو القا می کنند. شاید اگه سایه فوق العاده سنگین "چراغها را من خاموش می کنم" روی سر  "عادت می کنیم" نبود ؛ به تنهایی کتاب فوق العاده ای بحساب می اومد.  جنس کتابهای این نویسنده یه طوریه که آدم توی جامعه دیدشون ، لمسشون کرده. برای همین  آدمهای قصه اش کاملا باور پذیرند . فکر می کنم این خاصیت باور پذیری و همذات پنداریه که این کتابها رو  حتی به چاپ 27 ( چراغها را من خاموش می کنم ) و چاپ 16 ( عادت می کنیم ) رسونده....

 

(عشق و اندوه های ژوزفین )*  رو هم خوندم. به نظرم یه کتاب خوب درباره دوره ای از تاریخ فرانسه بود که در غالب یه رمان تقریبا عاشقانه ارائه شده بود. به نظر من _ البته این فقط یک تجربه شخصیه_   کسی که کتاب دو جلدی "دزیره ( آن ماری سلینکو ) "  رو خونده باشه و ازش خوشش هم اومده باشه و دل به دل – دزیره-  داده باشه بیـــــــــــنهایت مشتاق خوندن این کتاب می شه. چون توی اون کتاب که یجورایی خاطرات زندگی اولین معشوقه ناپلئون بناپارت رو تعریف می کنه . همونجا آدم دلش می خواد این ژوزفین رو بگیره خفش کنه.  من یکی که تا این کتاب رو توی کتابخونه خاله برفی دیدم ، بال بال می زدم تا هر چه زودتر ببینم این ژوزفین کی بوده  و از کجا پیداش شده که اینطوری از راه رسید و جای دزیره رو گرفته.....   آخرین باری که دزیره رو خوندم اگه اشتباه نکنم 7 یا 8 ساله پیش بود. اما هیچوقت اون صحنه ای رو که دزیره برای اولین بار ژوزفین رو در کنار دلداده اش دید یادم نمی ره و همینطور تصمیم خودکشی بعدش....            هرچند که از این کتاب اون چیزهایی رو که می خواستم نگرفتم ؛ یعنی به زندگی بعد از ازواج با ناپلئون نپرداخته بود و فقط به شرح زندگیش از نوجوانی تا ملکه شدن گذشته بود...  اما بازم بد نبود. حداقل فهمیدم این یکی هم کم بدبختی نکشیده بوده.....           شرح پشت جلد:

 

" تو عروسی نا موفقی خواهی داشت و بیوه خواهی شد... اما سرانجام ملکه می شوی.

برای رز چهارده ساله ، دختر بزرگ زمینداری مقروض این پیشگویی ، هم هراس آور و هم شادی بخش بود. او تحصیلات و جهیزیه ای درست و حسابی نداشت و بنظر می رسید که زن هر کسی بشود بجز یک شاه. اما تاریخ داستان دیگری به ما می گوید . زیرا    رز    نه تنها با خانواده ای اشرافی و ثروتمندی ازدواج می کند بلکه از انقلاب فرانسه هم جان به در می برد. او از همسر اولش جدا می شود و روزی به نام   ژوزفین بوناپارت     معروف می گردد. ( ساندرا گولاند ) در این رمان زیبا پرده های زمان را به کناری می کشد تا زندگی شگفت انگیز   رز  ، از روزهای نخست در مارتینیک تا تجربیات تلخ او در انقلاب فرانسه و ازدواج نا موفقش تا آشنایی و ازدواج با مردی را که مصمم است بر فرانسه حکومت کند ، برایمان بازگو کند.  عشقها و اندوههای ژوزفین داستانی زیبا از زندگی ملکه ی بزرگ فرانسه است. "

 

البته یه روز شمار جالبی هم درباره تاریخ کشور فرانسه داشت که وقتی به آخرین صفحه کتاب رسیدم و اون رزومه 3 صفحه ای رو دیدم شــاخ در آوردم. باورم نمی شد اینهمه اطلاعات تاریخی از جلو چشمام گذشته باشه و من بدون غر زدن و احساس کسالت و دل مردگی اونها رو خونده باشم.... بد ندیدم  یکمی از اون رو به عنوان اطلاعات عمومی برای کسایی که مثل خودم از کتابهای تاریخی بدشون می آد ، اینجا بذارم. چون فکر می کنم  عمــــرا با این حس تاریخ گریزیمون ،  در آینده حتی ثانیه ای گذرمون به وقایع تاریخی نه تنها ایـــــــــران پرشکوه گذشته ، چه برسه به فرانسه کبیر بیفته....  این رمان رو فقط بخاطر این دوست داشتم چون تونست ( حتی شده یه دوره کوتاه ) از تاریخ رو با سُرنگ درام به من تزریق کنه... جالب اینه که بدون خستگی هم تا آخرش من رو دنبال خودش کشوند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عجیب بود.....

 

ناپلئون بوناپارت در جزیره کرس متولد می شود                      15  اوت  1769

لویی شانزدهم و خانواده اش از پاریس می گریزند                20  ژوئن  1791

فرانسه به اتریش اعلان جنگ می دهد                              20  آوریل  1792

نخستین استفاده از گیوتین در اعدام محکومین                    25  آوریل  1792

جمهوری رسما اعلام می شود                                    22  سپتامبر  1792

بوناپارت فرمانده ی کل لشگریان فرانسه می شود                26  اکتبر  1795

بوناپارت به فرماندهی لشگریان ایتالیا منصوب می شود          2  مارس  1796

مراسم عقد بوناپارت و رز                                                 8  مارس  1796

رز ( 32ساله ) و ناپلئون ( 26ساله ) عروسی می کنند           9  مارس  1796

مرگ ناپلئون بوناپارت                                                                    1821

 

 

تو این مدت "عشق سالهای وبا" رو بالاخره تمومش کردم...  خیلی هم دوستش داشتم. اونروز که برای اولین بار رفته بودم یه کتاب از  ( مارکز ) بگیرم ، راستشو به فروشنده گفتم.  گفتم که تابحال کارهای مارکز رو نخوندم ، دلم می خواد از یه جایی شروعش کنم . یه جایی که زده نشم . به نظر شما  با "صد سال تنهایی" شروع کنم یا "عشق سالهای وبا" ؟؟؟؟    امروز خوشحالم که  گزینه پیشنهادیش رو گرفتم ، هر چند که بطور  کاملا اتفاقی  فصل آغاز و آشنایی من و کتابهای مارکز    عشق سالهای وبا نبود!

 

" ابله محله " تموم شد ،  اما دلم می خواد یبار دیگه بخونمش . اینم درست مثل اون تئاترهایی شد که دومین بارش از واجباته... همین روزا دوباره می خونمش.... اینبار قول می دم غرق نشم تا بتونم ازش بنویسم....

 

"هدیه برف* "  رو هم نصفه و نیمه خوندم. یک مجموعه دو زبانه پر از داستانهای کوتاهه کوتاهه.... 70 تا داستان داره.  تو روزای سرد برفی که مجبور بودی بشینی خونه ، در عین اینکه حوصلت به شدت سر رفته یه لیوان شیر داغ بگیری دستت و  از پشت پنجره اون دونه های سفید رو نگاه کنی ، روزی چند تا دونه از این داستانهای چند سطریش واقعا مثل هدیه برف می موند. کتاب جالب و با نمکی بود ، مخصوصا فرمت خود کتاب و نوع کاغذش...  

 

یه سری کتاب دیگه هم خوندم که به وقتش از اونها هم می گم....

الکی الکی ناخوداگاه چقدر این پست فرهنگی شد... یاد خانم دوستدار و معرفی کتابهاش افتادم....

 

 جالبه دنبال کتاب می گشتم که بخونم تا خوابم بگیره... اما انقدر غرق توصیف چند تا کتاب آخری شدم که نفهمیدم دوباره وقت چطور گذشت.... این خاصیت کلبه بارونی هم داره ماجراساز می شه ها.... !!!!!!!!  عجــــــب .... !!!

 

راستی جای همه دوستانی که امروز  شنونده برنامه جمعه ها با تئاتر  شبکه فرهنگ رادیو نبودند خالی....  من که شخصا خیلی لذت بردم...  دوتا استاد جونامون 2 ساعت تموم به نقد و بحث ( دراماتورژی ) در ایران پرداختند.... آییی خندیدم که نگو و نپرس....  این دو تا به شدن ادبیاتی حرف می زنند...یکی از یکی بیشتر... باید گوش می دادی تا یه دل سیر به نحوه صحبت کردن این دو تا می خندیدی.... فکر کن انگار داری کتاب ادبیات می خونی... تازه بخدا کتاب ادبیات هم انقدر کلمه های قلمبه سلمبه نداره که اینها بکار می بردند.... جالبه برام بدونم اینهمه کلمه عجیب غریب که فقط و فقط توی لغتنامه دهخدا پیدا می شه ، اینها از کجاشون در می آوردند.... مجال خفنی بود برای به رخ کشیدن سوادشون به همدیگه.... این ایوب خان آقاخانی که تندیس جشنواره نبرده بود ، سر کلاسها اونجوری شسته رفته حرف می زد ((  "بدیهی است که من برای شماها احترام زیادی قائلم. نگذارید که من از حیطه ی ادب و نزاکت خارج بشوم و خدای نکرده توهین کنم" //  این جمله ای که گفتم اوجه اوجه اوجه عصبانیتش از شلوغیه کلاس بود ها !!!  ))           وااااااااااای بحال حالا....    انگار تمام مدتی که داشت حرف می زد ، در حال جزوه گفتن بود.... اون آقای کارشناس هم که دیگه بدتر...  من فکر کنم محاوره ای ترین لحنش این باشه که به مامانش می گه : مادر گرامی ، عرضم این است که می شود اگر برای شما امکانش موجود است  یک لیوان آب عنایت بفرمایید ، در واقع عملا شرمند هستم از این موضوع که بضاعتم برای قدردانی و سپاس از این بیشتر (( نمی باشد ))....  باور کنید تمــــــــــــــــام جمله های این دوتا فعل داشت.... اونم یه فعل اساسی و شق و رَق..... خلاصه اول صبح جمعه ایی کلی غـــــش غش !!!  آخه آدمم انقدر مثبت حرف می زنه...؟؟؟؟  

 

بدیهی است که بنده  در این  رسته ی شغلی  و در راس هرم اندیشگی  تا به کنون  چنین پدیده هایی را بدین سیاق پیرامونم ندیده بودم ، که تورق فصلنامه ای از خاطراتشان چنان مفید فایده و جالب باشد بگونه ای که صبح آدینه اینچنین خنده را بر لبها بنشاند .......

 

بیچاره اطرافیانشون ( بقول خودشون انسانهای پیرامونشون J )               اینو نگفتم ... کِر کِر خنده مال وقتی بود که یه شنونده با برنامه تماس می گرفت. سوالی یا انتقادی داشت.... انگار شنونده ها هم به شدت تو جو حرف زدن این دو تا مونده بودند چون اونها هم خودشونو می کشتند که این شکلی حرف بزنند.  در صورتیکه همین شنونده های ثابت که هر هفته با برنامه تماس می گرفتند ، هیچکدومشون این مدلی حرف نمیزدند....

خلاصه وسط این لغت نامه صوتی دهخدا یه تعریف قشنگ از معنی لغت "دراماتورژ" شنیدم که به نظرم کل این دو ساعت بحث و توضیح همش همین یک جمله بود.... دراماتورژ : میانجی گر میان جهان و صحنه است.

خارج از شوخی ، باید بگم که این دو ساعت ، انگار یه کتاب قطور درباره  مبحث دراماتورژی تئاتر خونده باشی. انقدر مفید فایده (!) بود که خدا می دونه ... همینه که عاشقانه برنامه جمعه ها با تئاتر رو دوست دارم . به نظرم یکی از پر محتوا ترین برنامه های رادیو و به جرات می گم حتی رسانه است... مثل اون برنامه شون که سرفصلش ( تعزیه ) بود.  توی اون دو ساعت همه ی آنچه ما توی 5 یا 6 جلسه درس نمایش در ایرانمون خونده بودیم و کلی هم کسل شده بودیم  ، گفته شد. انقدر رسا و شیرین که مطمعنا از ذهن بیرون نمی ره... امروز هم همینطوری بود. شاید تا دیروز انقدر خوب تعریف معنی دراماتورژ و وظیفه اصلی اون رو نمی دونستم. اما حالا بخوبی می دونم........  مخصوصا که استاد آقاخانی ( در مقام میهمان برنامه ) به همون شیوایی تدریسش مطالب رو بیان می کرد ، بخوبی می شد از روی این بحث جزوه برداری کرد ، حتی منابع و مرجع هایی هم برای مطالعه معرفی کردند .... و همینطور استاد حاجی حسینی ( در مقام کارشناس برنامه )  طبق روال همیشه جمعه ها با تئاتر   با سوالات کاملا  کارشناسانه و پربار و اطلاعات دقیقش این  اطلاع رسانی و آموزش رو تکمیل می کرد. دوتایی در راستای هم  کلاس خفنی با سرفصل دراماتورژی رو برگذار کردند....

 

 

بذگریم...

 انگار اون آدمه فقط به یه کلبه خیس با بوی بارون نیاز داشت که انقدر سبک شه تا دیگه نخواد توی گردباد گم شه....هنوز هم پرم از حس دیدن ماه تمومم... انگاری هر چند وقت یبار باید زیباییش رو به رخ بکشه.... دیشب ، دم دمای غروب ماه با قشنگیش کــــــــــــــــولاک کرد...

 

 

 

 

 

 

 

____________________________________________________________________

* چراغها را من خاموش می کنم / زویا پیرزاد / نشر مرکز / چاپ بیست وهفتم

بهترین رمان سال 1380 پکا ( مهرگان ادب)

بهترین رمان سال 1380 بنیاد هوشنگ گلشیری

لوح تقدیر از نخستین دوره ی جایزه ادبی یلدا ( 1380)

بهترین رمان سال در بیستمین دوره کتاب سال (1380)

 

* عادت می کنیم / زویا پیرزاد / نشر مرکز / چاپ شانزدهم

 

* عشق ها و اندوه های ژوزفین / ساندرا گولاند / مترجم : ارغوان جولایی / انتشارات جویا

 

* هدیه برف / مصطفی چترچی / انتشارات هنرکده

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 4 اسفند1386 و ساعت 3:15 AM |

 

وای بر من ، اگر عشق است . چه عذابی دارد ....

 

 

 

امروز بطور کاملا اتفاقی توی دستهای یه دستفروش ، توی میدون انقلاب ؛ چشمم به کتاب ( خاطره دلبرکان غمگین من ) خورد و با احترام بطور کاملا قاچاقی ، بی درنگ خریدمش... آخه ، درست دو روز قبل از توقیفش برای تولد خاله برفی می خواستم بخرم اما تعللم مانع شده بود ...  اصولا آدمی نبودم که از کتابهای مارکز خیـــــــــــلی خوشم بیاد... دلم می خواست از یه جایی شروعش کنم . نمی دونم چرا ! اما تا بحال نشده بود که با اشتیاق سمت کتاباش برم . یبارم که ما خواستیم بریم ؛ کتاب از بن و ریشه  توقیف شد......

چند وقت پیش ( عشق سالهای وبا ) رو گرفتم اما خورد به امتحانهای گرامیمون و یجورایی حسم پرید... اما این کتاب رو  دوست داشتم چون برام جالب بود که بعد از مدتها این کتاب اولین کتابی بود که نتونستم بذارمش زمین.... منو درگیر کرده بود. عصر از تهران تا خونه توی مترو در حالیکه ایستاده بودم 30 صفحه اش رو خوندم و در همون حال هم پیاده شدم وماشین سوار شدم تاخونه... انقدر که ساعت 10 کتاب تموم شد !

البته این مدل کتاب خوندن اصلا بهم نمی چسبه. درست مثل تئاتر دیدنمه . وقتی از یه نمایش یا کتاب خاصی خوشم بیاد ، طبق معمول بار اول از روی کنجکاوی به سرعت و  شدت پیگیرش می شم تا به نتیجه برسه . برای همین بی برو برگرد لازمه که حداقل یبار دیگه هم با همدیگه مواجه شیم... اینبار نهایت لذت رو می برم...  واقـعا نمی دونم این چه مدل اخلاقیه که من پیدا کردم.. وقتی یبار می خونمش یجورایی رسمی و قراردادیه... بدون شور و عشق...  

 

چون این چند مدت که کتاب توقیف ( عزیز ! ) شده  خیلی نقدها راجع بهش خوندم ، کتاب برام جالب شده بود. خصوصا نظرات بسیاری از این دوستان عشق مارکزی ....

جالب بود یه نفر که مطالبش برام خیلی قابل تامل و احترامه توی وبلاگش نوشته بود.

 

 

مارکز نازنین من..چرا با خودت این کار را می‌کنی؟؟ لطفا دیگر ننویس اگر قرار است مزه عشق سالهای وبا را از من بگیری...

در یک نگاه کتاب بسیار معمولی‌ست. داستان عاشق‌شدن پیرمرد قبل از این‌که جالب‌ باشد، غیر قابل باور و تاحدی مسخره است. به‌نظرم اگر نام مارکز بر کتاب نبود، ارزش یک‌بار خواندن هم نداشت. تنها نکته‌ قابل تامل در آن برای من این بود که کسی در حد مارکز، با مقبولیت و محبوبیت اجتماعیی که دارد و با توجه به‌این‌که سنی از او گذشته ، عقیده دارد مصیبتی بدتر از این نیست که آدم در تنهایی بمیرد ؟!

 

 

یکی دیگه این کار مارکز رو شاهکار خطاب کرده بود...  خیلی ها هم می گفتند این نوع نثر با نثر خود مارکز تفاوت داره و بهمین دلیل دیگه دوست داشتنی نیست.  کاری به عقیده های بسـیار متناقض افراد ندارم ، نظرشخصیه یه فردی که زیاد با مارکز و کارهاش درگیر نبوده... نمی دونم  چون هنوز کارهای دیگشو نخوندم. کار شاهکاری نبود ، اما حداقل برای من که خوندن این کتاب استارت پر انگیزه ای بود برای خوندن بقیه کارهاش.     نمی خوام  ادای روشنفکری در بیارم . چرا ، بعضی صفحه هاش بود که دوست نداشتم ، ( که از قراره معلوم ؛ همونهایی بوده که همه می گن  فضای کارهای مارکز بدین شکله و تـازه توی این کتاب تلطیف و با کلماتی عاشقانه جابجا شده ) اما درون مایه کلی داستان و عشق توی این سن و سال برام جالب بود. شاید چون آدمیم که بطور کل سن شناسنامه ای رو اصـــــلا قبول ندارم ، و سن فیزیولوژیک بدن به نظرم خیلی صادق تره..... یه جاهاییش واقعا آدم رو به سمت خودش خیره می کرد.  مخصوصا اون فصلهایی که  دختر رو گم می کنه و هر کسی رو با اون اشتباه می گیره... به نظرم اون فصلها اوج قشنگی و بحران داستان بودند........

 

 

راستی تو این همه نقد و نظر  تحلیل کارشناسی دکتر مهاجرانی خیلی برام دلچسب بود...

دکتر مهاجرانی و خاطره دلبرکان غمگین من... 

 

 

 

آنچه عالم را به تحرک وا میدارد عشق های کامروا نیستند، بلکه شیدایی های بدفرجام و بی سرانجامند

گابریل گارسیا مارکز

 

کتاب " خاطره دلبرکان غمگین من" با عنوان اصلی Me moria de mis puts tristes نوشته " گابریل گارسیا مارکز" با ترجمه کاوه میرعباسی از انتشارات نیلوفر با قیمت 1500 تومان.

کتاب درباره روزنامه نگاری که همه عمرش را بی زن و فرزند در تنهایی گذرانده و در نود سالگی بار دیگر عشق را تجربه میکند و دلدادگی پیرانه سر زندگی اش را دگرگون میسازد، نگاهش به محیط اطراف و آشنایانش را سمت و سویی دیگر میبخشد و تصویری تازه از عالم و هستی را برایش رقم میزند. باعث میشود گذشته اش را به گونه ای نو بازشناسد و آینده مبهم و ظاهرا پایان یافته پیش رویش را یکباره نویدبخش بیابد. طرفه آنکه دلبندش دختری است چهارده ساله و عامی و بی سواد.رمان شرح ماجراهای یک سالی است که طی آن روزنامه نگار سالخورده تلخ ترین عذاب ها را تاب می آورد تا به دلپذیرترین شادکامی ها برسد و عشق ناب و پاک و بی چشمداشت را به مثابه والاترین موهبت کهنسالی از آن خود سازد.

دانلود کتاب

 

 

 

 

زندگی چیزی شبیه رود متلاطم هراکلیتوس نیست که جاری باشد، بلکه موقعیتی است یگانه برای چرخیدن بر بادبزن، یعنی بعد از اینکه یک طرف کباب شد میتوانی نود سال دیگر باقی بمانی تا طرف دیگر هم کباب شود

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 11 بهمن1386 و ساعت 1:49 AM |