به انتهای این ترانه ها رسیده ام
دراین نهایت
نه تو را دیدم ، در رویا را
نه باران آمد ،
نه بادی حتی
که گردی از شعرهای رسیده تو را
به ترانه های کال من تعارف کند...
تو کجایی آخر ؟!
به انتهای این ترانه ها رسیده ام
دراین نهایت
نه تو را دیدم ، در رویا را
نه باران آمد ،
نه بادی حتی
که گردی از شعرهای رسیده تو را
به ترانه های کال من تعارف کند...
تو کجایی آخر ؟!
حرف آخر...
... پایان نزدیک است. فرصت واژه بودن گذشته و من از هستی واژه های درونم ،تنها سطری نوشته ام. آتشی بر خوشه های سرخ خرمن جانم شعله کشیده و بغضی سنگین گلوی گفتنی هایم را می فشارد.
پایان نزدیک است.
پایان رویاهای کودکی بیست و اند ساله ، که سالهاست خودش را روی سپیدی برف چتر عابران ، درمیان حس سبزه ای ( که دخترکی جوان که با آرزوهایش به آن گره می زند ) ، یا در بین حلقه های دم بادبادک اسیرش در شاخه های چنار جا گذاشته ...
و اینک احساس می کنم که به آخر کلمات رسیده ام و به پایان تمام جملات ، نامه ها و دست نویس هایی که سراسر درد دلم بودند و بس ... انگار به فتح قلۀ سردرگمی ِ واژه های کرو لال رسیده ام و رسیده ام به پوچی بی حد و حصری که جان آشفته ام رابه لبم رسانده و بی محابا ذزه ذره زندگی را از چنگم می رباید. و عریان از تمام خواستن ها و داشتن ها ، عریان از هر چه امروز است و فردا ، عریان از تمام آرزوها ، تمام آمال و اندیشه ها ، سرشارم از حس نمناک اشک در بیداری شب تا نیش آفتاب.
پایان نزدیک است و من حرف آخرم را با بغض می خورم ، باشد برای روز مبادا ! در تقویم سال شاید روزی به نام روز مبادا نباشد! روزیکه نه به نام امروز است و نه شبیه فرداست....
کسی چه می داند؟ شاید همین امروز ، روز مبادا اشد... شاید فردا ! کسی نمی داند .... که هر روز بی تو برای من روز مباداست... هر روز بی تو روز مباداست....
من خسته ام ولی می خندم
(حنا مشایخ)
- پی نوشت : ساعت ۱۲ یکشنبه - ۱۵ آذر۸۸
- پی نوشت : ....
دوباره در سفرم
می خواهم نگاه کنم به تمام دشت هایی که ندیدم
به تمام کوههایی که از من گذشتند
تا پشت این همه دور، برای اهل آبادی ، جایی رو به ماه بدرخشند
و پشت به هراس شب و راه کسی نیامدن
سکوت کنند
دوباره در سفری ؟
کجای این همچنان در سفر
از خوابهای تا سی سالگی بیدار می شوی؟
خیال می کنم نه خواب ها
که تمام بیداری ام حرام شده است
خیال می کنم تمام خوابهایم را گم کرده ام
می شنوی ؟
دوباره آن کودک همیشه غایب صدایت می کند
خیال می کنم
همیشه از آن طرف سی سالگی
کودکی خواب های ندیده را برایم تعریف می کند
تو زبان آشنای منی ، تو صدای آشنای منی
که در جایی از گم شدن ها قدم می زنی
وقتی نگاه می کنم
وقتی دوباره در سفرم
کنار همین قدم های بعد از سی سالگی
کودکی قدم می زند
که همیشه از تماشای دشت ها و
کوه های در غربت زمین می اید
تو آشنای خواب های منی
که لا به لای همین حس و حال خیره به راه
یا نشستن و پیاده رفتن غروب ها راه می روی
برای همین است
که راه ها را دوست دارم
که راه ها مرا دوست دارند
راه هایی که مرا
از تمام حرام شدن بیداری و
گم شدن آن همه خواب تا سی سالگی
به لذت دوباره گم شدن و
پیدا شدن کنار آب می برند
راه هایی که مرا ، به سبزه های نمی دانی کجا می رسانند
که در انتهای جاده آهسته پیدا می شوند
و حالا در این مکث ناگزیر
پشت آسمانخراش چه قدر نزدیک سفر
ماه از دست می رود
و در اتاق تاریک
او همان من است که رو به دیوارهای نباید اینجا می گرید
می خواهم از چراغ هایی که رؤیای ماه را
از خواب کودکان می دزدند
می خواهم از شهرهایی که از هراس خدا هم بزرگترند
دور شوم - دور
پنجره رو به رفتن است
ولی تا دوباره که با صدای خروس
پلک ها تر شوند
پنجره لبریز شهر می شود
تا باز خواب های دوباره حرام شوند
ولی دوباره در سفرم
ولی سفر ، که از شب هم ساده تر می گذرد
دستی میان تاریکی یکی دو قدم رو به راه
درها را به اتاق لبریز شهر و گریه می بندد
و پله ها
رو به نمی داند کسی کجا - می روند
می خواهم آن صدای همیشه را
که در شب خاموشی ماه
لا به لای سیبهای امیری به خواب رفت
به هوشیاری تا نمی دانم کجای سفر برسانم
می خواهم در امتداد راه کسی نرفتن و راه کسی نیامدن گم شوم
کنار سفر
صدای قدم های کودکی
از غربت زمین می اید
کنار سفر
کودکی دوباره صدایم می کند
کودکی دوباره صدا می کنم
ای راه های همیشه رو به رفتن های ناپیدا
دوباره در سفرم ....
(هیوا مسیح)
دلگیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور...
.
.
.
گل گلدون من شکسته در باد ؛ تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه ، شب بو نمی ده .... کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشه ی آسمون ، پره رنگین کمون ؛ من مثل تاریکی تو مثل مهتاب....
اگه باد از سره زلف تو نگذره
من می رم گم می شم تو جنگل خواب
گل گلــدون من
ماه ایوون من ...
از تو تنها شدم چو ماهی ازآب
گل هر آرزو
رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب....
آسمــــــــــــــــون آبی می شه .. اما گل خورشید ؛ رو شاخه های بید دلش می گیره...
دره مهتـــــــــــــــــابی می شه... اما گل مهتاب ؛ از برکه های آب آلاله می ره ...
تو که دست تکون می دی.. به ستاره جون می دی
می شکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم می آد ، دو ستاره کم می آد
می سوزه شقایق از داغ
گل گلــدون من
ماه ایوون من...
از تو تنها شدم چو ماهی ازآب
گل هر آرزو
رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب...
پی نوشت : ای کاش فرصتی بود، حتی کوتاه... . .... ای کاش آدمها همونی بودند که همیشه بودند... ... . . ... ای کاش هوا انقـــــــــــــــدر سرد نبود.. ... . . . . ای کاش هیچ چیز انقدر سرد نبود... .. .. . .. سنگ نبود...... ... ..برف نبود .... . .. . ای کاش حداقل ماه اون بالا انقدر قرص و محکم نایستاده بود.. ... . . .... ... ای کاش ماه تمام هنوز همان ماه مهربان و همیشگی بود... ... .. . . ... .. ای کاش فقط یکبار، یکبار دیگه.... .... . . ..... ای کاش این ماه تمام انقدر راحت از کنار این لحظه نمی گذشت... .. . .... .. ای کاش فرصتی بود ... ... .. . . ای کاش دیر نباشد آن روزیکه تو اندازه تمــــــــــــــــــــام این روزهای من پشیمان باشی.... ای کاش... .. . . ای کاش..... .. . ای کاش.... .. .. ... و چه بیهوده هستند این ای کاش های لعنتی.
Na.
چه سنگین و چه تلخ.....
- در شهریم که بی تو برایم غریب و با تو برایم آشناست. 6-9-88
- کینه رو کی یاد تو داد ، تو هم شدی مثل همه ... از تن گرم عاشقت کی ساخته یه مجسمه. نمی شه باورم تویی. نه ، اینکه چشمهای تو نیست. تو طاقتت نبود، منو ببینی با چشمهای خیس....
جایی به من بدهید ؛ دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم روزی باران دریا را خیس خواهد کرد
و تلخ ترین روز ماه خواهدرسید
و تلخ ترین تبخیر ، آسمان را سیاه خواهد کرد
جایی به من بدهید ؛ تمام دلتنگی آسمان با من است
گفته بودم شبی ماه آب خواهد شد
و تمام پنجره ها غریب
و زمین تنها خواهد مرد
جایی به من بدهید ؛ تمام تنهایی زمین با من است
گفته بودم روزی ، تمام عکس هایمان را از زندگی پس می گیریم
گفته بودم دیگر از آسمان هواپیمایی نمی گذرد
و هیچ مسافری به جهان نمی رسد
و ما با چترهای بسته به دنیا می اییم
و با چترهای باز به خواب می رویم
جایی به من بدهید ؛ شاید یکی از میان ما
شب کوچکی از نخستین شادمانی را به یاد آورد
شب کوچکی که زیر ماه
شب کوچکی کنار چند شعر ساده ی روشن
شب کوچکی میان تمام شب های دنیا
شبی که ابتدای کلمات بود
جایی به من بدهید
جایی برای خندیدن
جایی برای خیره شدن
شب کوچکی از تمام دنیا با من است....
آخرین روز این پروژه در روزیکه هنـــــــــــــــــوز به آخر نرسیده بود![]()
ـ پی نوشت : به شخصه از خودم و همکار همیشگی سپاسگذارم که انقدر محکم سر حرفشون ایستادند و نذاشتند حرفشون زمین بیفته......! وقتی می گن قرارداد ۱۵ روزه ، یعنی ۱۵ روووووووووووز. باور کنید گاهی اوقات لازمه!
ساده بودم ، تو نبودی ، باران بود....

همینطور که به گلهای توگلدون نگاه می کنم و این خنکی پاییزی هوا تمام وجودم رو فرا می گیره ، یادم میفته مدتها بود توی هدیه هام نشانی از میخک نبود.... نه نشانی و نه یادی! انگار از وقتی خودم رو فراموش کردم ، یادم رفته تمام عاشقانه ها و علائقم. شاید اگه... شاید... ای کاش... امید...!!! دیگه همه این کلمه ها ، مثل همین بخار این ماگ صورتی رنگ ، توی هوا گم می شوند و هر لحظه دور و دورتر....
- پی نوشت: مرسی از یک دوست خوب با گلهای میخک توی دستش.... من رو برد به یه عالمه یاد و یه دنیا خاطره !

Your Armageddon s days is Jul 6 2062
Time remaining: 19229 days . 19 hours . 48 minutes. 30 seconds.
با اینکه بهیچ عنوان به این مسائل معتقد نیستم اما برای رفع بی حوصلگی و از سر بیکاری فرم سایت اندازه گیری طول عمر رو پر کردم و حالا هم برای ثبت در تاریخ اینجا می نویسمش... اما خودمونیم هر چقدر هم به این مسائل بی اعتنا و بی اعتقاد باشی بازم اون تایمرشماره های معکوس چقدر دلهره آوره... چشمم که بهش می افته استرس می گیرم که چرا نشستم و پا نمی شم به کارام برسم. فکر می کنم یه عالمه کار دارم که هـــــــــــــــنوز انجام ندادم. وای به همین زودی شد ….41 minutes, 25 seconds چــــــــــــــقدر کار!!!!!!! چقدر سریع می گذره. . از کجا شروع کنم؟! کدوم مهم تره؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
- :-) پی نوشت : Jul 6 می شه اواسط تیر ماه......... من نمی خوام. شانس و می بینی تو رو خدا؟! هر چی از این تابستون لعنتی بدم می آد ، همه تاریخ های مهم زندگیم هم با گرمای همین یه فصلی که ازش متنفرم ، این فصل ِ زشت گره خوردند. آخه اینهمه روز ... اینهمه ماه... ! البته اگه خیلی خوش بینانه به این قضیه نگاه کنی ، می بینی که همچین هم بد نیست ها...... یه تابستون هم کمتر خودش غنیمته. فکر کن! تاریخ مرگ آدم اوایل پاییز باشه، اونوقت چقدر دل آدم می سوزه که این تابستون رو تحمل کرده بدون دیدن بارون های پاییزی که تنها انگیزه تحمل کردن این فصل لعنتیه. اما نــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!! تیر ماه که گل میخک پیدا نمی شه آخه
پس من چیکار کنم؟
ای آنکه از دیار من آخر گریختی
چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای
از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای
در کوره راه زندگیم جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید
پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید
افسوس ! ای که عشق من از خاطرت گریخت
چون شد که یک نظر نفکندی به سوی من
می خواستم که دوست بدارم ترا هنوز
زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من
بیچاره من ، بلازده من ، بی پناه من
کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند
از من گریختی و دلم سخت ناله کرد
کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند "
نادر نادر پور
- پی نوشت: امشب به شدت مشغول حل کردن کوه تمرینهای روی هم جمع شده این روزها بودم و سرم تو کار خودم که یهو چند بیت یکی از شعرهای نادر نادر پور به گوشم خورد و چقدر هم دلنشین بود. شعرهای نادر نادر پور همیشه حس و حال خاص خودش رو داره. مدتها بود فرصت نکرده بودم سراغی از این شعرها و حس نابشون بگیرم . فکر کنم یکی از این سریالهای رسانه ملی (!) بود. درهرحال نمردیم و یه چیز به درد بخور از این جعبه خزعبل شنیدیم.....

انگار قراره دیگه این قاب ، بشه ثابت ترین تصویر این روزها و خاطره ها... روزهایی که حتی همین الان هم شبیه قصه و رویا هستند. باورت می شه ، با همین یک قاب کوچک به اندازه ۲ سال خاطره ساختیم. به اندازه دو سال زندگی کردیم.خسته شدیم ، خندیدیم، نفس کشیدیم ، حرف زدیم یا شاید اشک ریختیم. هر بار ؛ با هر شروع ، کلی انرژی توی کوله پشتیمون بود و هر بار ؛ با هر پایان، کلی غم گوشه دلمون و یه عالـــــــــــــــمه تجربه ته کوله بارمون. دوستشون دارم ، انقدر که اینروزها و لذت این دو ماه اخر رو بهشون مدیونم. دیروز ، یک شروع بارانی بود. برای من که از سر کفر دیگه داشتم راهم و از بارون جدا می کردم ؛ یه نشانه بود. یه نشانه بزرگ...... اولین روز کار جدید که اصلا دوستش ندارم همراه شد با زیبا ترین رنگ این قاب همیشگی و ماندگار ، درســــــــــــــــت فردای شبی که با اون قطره های دوست داشتنی قهر کردم. باشه تا همیشه......
انگار در این حوالی
کسی بویی از باران نبرده است
و نمی دانم ،
من میان این همه هیچ در ازدحام این همه بیگانگی
تو را چطور ، چگونه گم کرده ام !
نمی دانم....
اینروزها صدای باران هم مثل همیشه نیست... حتی آرامش این قطره های تلخ ،سبب فراموشی کابوس های تاریک نمی شوند. کابوس های دیررسیدن و گم شدن میان آنهمه هیاهو... کابوس خالی شدن مشت پر از آب.... کابوس جا ماندن از آخرین قطار زیر رگبار سرد و تند باران.... هیچ سطری از باران زیبا نیست. هیچ ترانه ای و حتی هیچ لحظه ای. می ترسم از روزی که حتی ماه هم زیبا نباشد.
- پی نوشت : بی حضورتو حتی باران هم عاشقانه نیست.
پنجره بازه به بارون ، من ولي دلم گرفته......
زندگی انقدر بهمون فرصت نمی ده تا.....
می دونم ، خیلی هم خوب می دونم. اما کاری ازم ساخته نیست. روزها پشت سر هم می گذرند. 19شهریورهم گذشت ، 27 ماه مهر هم. حالا دیگه پاییز داره به نیمه می رسه . امـــــــــــــــروز اون 4 تا 7 برعکسمون هم رسید و باز هم هــــــــــــــــــــــیچ کاری ازم ساخته نیست. همون 4 تا هفتی که قرار بود بشه یه تاریخ بیادموندنی و مقدس برای ما. برای من و تو! اما حالا هفته دیگه این موقع تنها چیزی که ازش باقی می مونه یه برگ مثل همه برگهای دیگه تقویمه. یه برگ سفید. یه برگ سفید که هیچ اتفاق مهمی با خودکارسبز روش نقش نبسته. انقدر سفید که همین سفید بودنش هزار تا حرف داره. هزار تا حرف سفید از یک روزی که قرار بود پر از سفیدی باشه.انقدر حرف که سرت رو درد می آره.. انقدر از فرصتهای زندگی می گه و می گه و می گه تـــــــــــــــــــا.....
از عصر تا حالا هر طرف می رم این هفت های مسخره جلوی چشمام هستند. این صدای بارونی که همه جا پیچیده.... این نشانه ها.... حتی شاید همین بارون هم نشونه ای بود از آنچه باید باشد و نیست.
حالا دیگه فقط باید از بارون خواست... از بارون و همونی که اون بالاست. از فرشته سفیدی که مدتهاست دیگه حواسش به من و دلم نیست.
تو طاقتت نبود منو ببینی با چشمهای خیس

ما در خواب
همدیگر را دیدیم
ما خواب های همدیگر را دیدیم
یکی از ما وجود ندارد
یا تو
یا من
و این بیداری کاملا مشکوک است
بیا به خواب هایمان برگردیم
به سرزمین ماه و قصه.
(رسول یونان)
همیشه اعتقاد داشتم عکس ، آنهم یک عکس خــــــــــوب ؛ توانایی آن را دارد که به اندازه چندین و چند صفحه مطلب حرف داشته باشد. آنقدر که گاهی حتی نیازی به سر هم کردن واژه ها نباشد و خود گویا.... شاهد این ادعا تصاویری هستند که در لحظاتی ( نه چندان کم ) ضمیمه مطالب این وبلاگ بوده اند. وچه بسا حتی مطالبم ضمیمه آنها ! بودند عکسهایی که از سر ناچاری و ترسیم فضا برای خوانندگان ، مهمان اینجا بودند . بودند عکسهایی که به حکم خبر ، پستها را رنگین می کردند. امـــــــــا در میان این بودن ها ؛ بودند تصاویر درخشانی که به حکم درخشندگی ، ظرافت ، ثبت هنرمندانه و دقیقشان و صد البته توانایی، ذوق و خلاقیت عکاسانشان به پست ها اعتبار بخشیدند. در این میان ، بوی باران به ضمیمه مطالب تئاتری اش اگــــــــــــــــــر اعتبارو جذابیتی دارد ، این رنگ و بو را مرهون کادرهای طلایی و راهنمایی های بجا و مفید یکی از دوستان عکاس اش می داند. مدتها بود به این فکر می کردم که شاید به ظاهراین وبلاگ یک نویسنده داشت اما تعداد دفعاتی که از هنر آقای موسوی بهره برد هم کم نبود و شاید از شمار خارج. قطعا متن مصاحبه سایت عکاسی با ایشون برای تمام بازدیدکنندگان تئاتری اینجا جذاب خواهد بود... باشد که همیشه همینطور پر قدرت و سربلند در کنار ما و تئاتر ما باشند....
رضا موسوی خود را چنین معرفی میکند:
«کارشناس مرمت ابنیه تاریخی هستم و کار حرفهایام در میراث فرهنگی در بخش مرمت است. سال 70 وارد دانشگاه شدم و سال 74 فارغ التحصیل. در دوره دانشجویی، چند واحد درس عکاسی داشتیم که اکبر عالمی تدریس میکرد و این آغاز کار من در عکاسی بود. علاقمندیام به این کار آنقدر زیاد شد که در خانه، تاریکخانه عکاسی راه انداختم و خودم همه کار ظهور و چاپ عکس را انجام میدادم.» رضا موسوی هم اینک یک عکاس تئاتر است. او درباره ورودش به این عرصه میگوید:
«سال 74 به دعوت یکی از دوستانم که بازیگر تئاتر بود، به همکاری با محمد یعقوبی دعوت شدم که گروه تئاتر امروز را تشکیل داده و همه تقریبا تازه کار بودند. محل تمرین هم زیر زمین خانه آقای بهرام، پدر پانتهآ بهرام بود. در آن زمان تنها لینک من به دنیای تئاتر همین گروه بود. هزینه عکاسی در آن دوره بالا بود. فیلم حساسیت 400 میخواست و برای ظهور و چاپ هزینه زیادی صرف میشد. به همین علت مدتی فعالیت در در این رشته را کنار گذاشتم تا سال 83 که دوباره به عکاسی تئاتر برگشتم و کم کم وارد موضوع شدم و ارتباطم قویتر شد.»
گفتوگوی ما با رضا موسوی درباره تئاتر و حواشی آن است.
گاهی در یک اجرا، با تعداد زیادی عکاس رو به رو میشویم که تمرکز تماشاگر را به هم میریزند، رفت و آمد میکنند، سر و صدای شاتر دوربین شان به گوش میرسد، عکسهایشان را چک میکنند و گاهی شخصا شاهد بودهام که فلاش میزنند.
کسی که در تئاتر با فلاش عکس بگیرد اصلا به نظر من عکاس نیست چرا که تئاتر نورپردازی شده و این کار تمام نورصحنه را از بین میبرد و عکسی تخت به وجود میآورد. اما در مورد تغییر جا، باید بگویم هر کدام از سالنهای تئاتر، استاندارد خاصی دارند. در تالار وحدت ردیف یک، جای مناسبی نیست و سر دوربین رو به آسمان میرود. غالبا عکاسها ردیف چهارم مینشینند. بعضیها دوست دارند از طبقه دوم عکاسی کنند که کف صحنه دیده شود. اما معمولا تغییر جا نمیدهند. همانطور که گفتم، بهترین کار این است که عکاس قبل از اینکه کار با دوربینش را آغاز کند، جای مناسب خود را انتخاب کند. البته گاهی بالاجبار عکاس جا به جا میشود، اما در نمایشی که مخاطبش کم باشد و جای خالی وجود داشته باشد. در نمایشهای پر مخاطب که سالن جا ندارد، چه بخواهی و چه نخواهی نمیتوانی تکان بخوری. مساله ما در حال حاضر این است که عکاسانی که مجوز دارند، به طور رسمی جایی برای نشستن ندارند و اگر سالن پر باشد باید بروند گوشهای بایستند که در اینگونه موقعیتها، معمولا نمیتوان عکسی گرفت که نگاه کارگردان در آن منعکس باشد.
عکس تئاتر چطور تعریف میشود؟ عکسی که نگاه کارگردان تئاتر را باز گو کند یا نگاه عکاس را؟
تئاتریها میگویند عکس خوب، عکسی است که بیننده احساس کند عکس نمایش است و با فلسفه کار ارتباط دارد. اما شما، به عنوان عکاس، میتوانید نگاه شخصی و ترکیببندی خاصی داشته باشید که به امضای ویژه شما تبدیل شود. البته گرفتن چنین عکسی که هم مربوط به نمایش باشد و نگاه کارگردان و فلسفه موضوع را در بر داشته باشد و هم نگاه عکاس را، خیلی سخت است و صادقانه بگویم، در سه ماه گذشته، شخصا شاید سه عکس، با این تعاریف گرفته باشم. عکاسی تئاتر مجموعهای است از عکاسی خبری، هنری و آتلیهای. نور صحنه مدام عوض میشود و به همین جهت عکاسی خودکار در آن اصلا مفهوم ندارد و نورسنجی دوربین، بخشی از صحنه را از بین میبرد. شما باید کاملا حرفهای و مسلط عکاسی کنید و با شاتر و دیافراگم تنظیمها را تغییر بدهید. نکتهای که عکاسی تئاتر را پیچیده کرده و آن را از عکاسی سینما متفاوت میکند این است که در سینما نگاه بسته است. کارگردان سینما کادری را میبندد که خودش میخواهد و شما به عنوان عکاس اگر بخواهید آن را ذرهای تغییر دهید، ابزار پشت صحنه مثلا بوم صدابرداری وسط کادر میآید. اما در تئاتر صحنه باز است. شما میتوانید به هر گوشهاش سر بزنید و آن را تله یا واید کنید و اینها همه در اختیار عکاس است.
شرایط عکاسی تئاتر به گونهای هست که بتوان در آن به صورت حرفهای فعالیت کرد؟
نه – کار حرفهای نمیتوان کرد. کلا در تئاتر خیلی هزینه نمیشود که بخواهیم راجع به عکاسیاش صحبت کنیم. عکاسی حرفهای تئاتر یک زندگی بخور و نمیر را فراهم میکند که توجیه اقتصادی ندارد. اگر خیلی هم معروف باشی، باز با این مشکل رو به رو هستی که بیشتر کارگردانهای تئاتر برای عکس اهمیت قایل نیستند و چون نگاه درستی ندارند، هزینه نمیکنند. البته این اوضاع کمی در حال دگرگونی است. از این پس طبق آییننامه جدید، تمام اعضای یک گروه نمایشی، از جمله عکاس، مستقیما با مرکز هنرهای نمایشی قرارداد میبندند و دستمزد خود را از مرکز میگیرند. تا پیش از این بودجه یک نمایش در اختیار کارگردان بود و بنابراین تا آنجا که میتوانستند از کنارش میزدند. الان به هر هنرمند، کارتی به نام کارت تماشا دادهاند و هر وقت کار کنند، مرکز دستمزدشان را به حسابشان واریز میکند. با این حال باز هم امکان کار حرفهای در این حوزه وجود ندارد چون بر طبق اساسنامه فقط برای دو کار دستمزد واقعی پرداخت میشود و از کار سوم به بعد کف دستمزد به فرد تعلق میگیرد. در مورد بازیگران هم همینطور است. این تمهیدی است تا فعالیت در این حوزه رانت کسی نشود و قابل توجیه است اما به هر حال امکان کار حرفهای را برای یک عکاس تئاتر از بین میبرد.
چه مشکلاتی شما را آزار میدهد؟
غیر از مساله اقتصادی که صادقانه باید گفت تمام ایدهها و انگیزهها را از بین میبرد، دو موضوع بسیار جدی دیگر وجود دارد.
اول اختلاف نظر و درگیری با مرکز هنرهای نمایشی و سالنها و عوامل تئاتر است. جای استقرار عکاسان مشکل بزرگی است. آنها جایی مشخص برای نشستن در سالن تئاتر ندارند. تازه ما کارت گرفتهایم تا بتوانیم وارد سالن بشویم، قبلا که این هم نبود. نکته دیگر حضور عکاسان آماتور و غیر حرفهای است که با رابطه عکاسی میکنند و هیچ کدام از اصول را رعایت نمیکنند. همانطور که شما هم تجربه کردهاید، متاسفانه میبینیم حتی بیپ دوربین و مانیتورشان را خاموش نکردهاند، تئاتر را نمیشناسند و آنقدر عکس میگیرند تا بالاخره یکی از بین آنها در بیاید. گاهی اگر عکسهایشان را به هم بچسبانید، یک فیلم از آن در میآید...
پس شما هم با این مشکل رو به رو شدهاید.
بله- چالش بزرگ ما در انجمن تئاتر این است که یک نمایش را چه کسانی باید عکاسی کنند. در تئاتر حرفهای باید افرادی مشخصی اجازه عکاسی داشته باشند. اما الان متاسفانه روال مشخصی وجود ندارد و بعضی بر اساس روابط میتوانند سر صحنه حاضر شوند. یک تجربه شخصی را برایتان میگویم که چند وقت پیش در یک نمایشی، یک خانم عکاس آمد و درست نشست وسط صحنه و شروع کرد به عکاسی. در تمام عکسهای من سر این خانم هم هست. بعد از پایان کار ازش پرسیدم شما از کجا آمدهاید؟ گفت من برای خودم عکس میگیرم و از جای خاصی نیامدهام. گفتم از کی اجازه گرفتهاید که بیائید و وسط این کار حرفهای و اینجور مزاحمت ایجاد کنید؟ بالاخره معلوم شد سفارشی آمده است. این موضوع ظرف چند ماه گذشته بیشتر هم شده. من با اضافه شدن افراد جدید مخالف نیستم اما به نظر من رویهای دارد. باید افراد تازه کار از تئاترهای دانشجویی و خیابانی شروع کنند و پله پله بالا بیایند تا رسیدن به صحنه تئاتر شهر و تالار وحدت برایشان اهمیت و جذابیت داشته باشد و آخرین مرحله پیشرفت کارشان باشد.
انجمن عکاسان تئاتر برای ساماندهی این وضعیت کاری نکرده است؟
انجمن میگوید ما نهاد خصوصی هستیم و نمیتوانیم به مرکز هنرهای نمایشی فشار بیاوریم یا افراد را ممیزی کنیم. این کار را باید خود مرکز انجام دهد. خواسته ما این است که ما را به رسمیت بشناسند. عکاسان باید ساماندهی داشته باشند.
چه گامهایی میتوان برداشت تا این رشته پیشرفت کند؟
اولین چیزی که نیاز داریم تغییر در نگاه متولیان موضوع است. مثل مدیران تئاتر و کارگردانان که باید اهمیت عکاسی تئاتر را بفهمند. در واقع هیچ چیز جز یک عکس خوب از تئاتر باقی نمیماند حتی اگر از آن اثر فیلم بگیرند. چون دوربین کاشته میشود و از یک زاویه، فیلمبرداری میشود، تنها به درد یادگاری میخورد. اما وقتی شما عکسی هنری و ماندگار میگیرید، سالها بعد از پایان نمایش میماند. در واقع یک عکس خوب میتواند یک تئاتر را مانا کند.
چرا کتاب عکس تئاتر چاپ نمیشود؟
برای کی؟ آنقدر مخاطبش کم است که عملا توجیه اقتصادی ندارد. فعلا در مملکت ما کتاب عکس طبیعت و معماری خوب فروش میرود.البته این بدان معنی نیست که نباید چاپ بشود و ما هم دنبالش هستیم. باید مرکز که متولی تئاتر است قدم در این راه بگذارد که نمیگذارد. جای خالی نمایشگاه عکس تئاتر هم وجود دارد. اما متاسفانه مرکز تنها به فکر اجرای نمایش است.
فعالیتهای انجمن عکاسان تئاتر چقدر راهگشا بوده؟
هیات مدیره این انجمن آدمهای بیمدعا و دلسوزی هستند و کلی وقت میگذارند اما دست و بالشان بسته است و بچههایی که عضو انجمناند، کمی بیانگیزه و غیرفعالاند. ما اغلب در جلساتمان ده پانزده تا غایب داریم. به دلیل همین مشکلات انجمن نتوانسته جایگاه خود را پیدا کند و هنوز ضعیف است. با این حال برنامههایی داریم از جمله اینکه هر کدام از ما عکاسان عضو انجمن تعدادی عکس به تئاتر شهر بدهیم و درآمدش در صندوقی ذخیره شود و صرف کارهای فرهنگی مثلا برگزاری نمایشگاه شود. ما امیدواریم و احتمالا آینده بهتر از حال خواهد بود.
میدانید که قرار است انجمن عکاسان ایران تشکیل شود. آیا شما در انجمن عکاسان تئاتر درباره این موضوع بحث و تبادل نظر کردهاید؟
بله – چند ماه پیش آقای سیامک زمردی مطلق، دبیر انجمن، به جلسهای با اعضای هیات موسس انجمن عکاسان ایران دعوت شده بودند. ایشان اطلاعاتی آورده و با ما صحبت کردند. متعاقب آن فراخوان آمد و فرمهای عضویت برای ما ایمیل شد.
عضو انجمن میشوید؟
بله- به نظر من هر چیزی که به داشتن تشکیلات کمک کند، خوب است. ما بیشترین ضربه را از نداشتن فضای گفت و گو میخوریم. فکر میکنم مجموعهای که دارد شکل میگیرد میتواند این جای خالی را پر کند و نتیجهاش برای همه مثبت خواهد بود.
چه انتظاری از این انجمن دارید؟
دو سه موضوع در جامعه عکاسی وجود دارد که خیلی اضطراری است. مثلا ارتقا سطح علمی فرهنگی عکاسان. شما عکسهای بسیاری میبینید که فاقد محتوا است چرا که عکاسان خود را درگیر فلسفه کارشان نمیکنند و بی مطالعهاند. این یکی از کارهایی است که انجمن باید در دراز مدت به آن بپردازد. کار امروز و فردای انجمن به عقیده من بحث کپی رایت است. حقوق معنوی عکاس به راحتی از بین میرود و هیچ کس پاسخگو نیست. من امیدوارم که انجمن عکاسان ایران به قدرتی دست پیدا کند که اگر یک روز کارشان پیش نرفت، در زمینه عکاسی اعلام اعتصاب کنند. همین کاری که در انجمنهای کوچکتر هم انجام می شود و معمولا نتیجه میدهد.
سایت شخصی رضا موسوی
فتوبلاگ رضا موسوی در سایت عکاسی
- پی نوشت : وقتی این مصاحبه رو می خوندم یاد روز اول آشناییم با ایشون افتادم که بواسطه استفاده بدون نام و نشون از عکس هاشون ، دلگیر بودند. حق هم داشتند.... وچه مهربانانه بعد از آن عکسهاشون رو در اختیار بوی بارون قرار دادند... یاد روزهایی که از بابت پیدا کردن عکسهای خوب نگرانی نبود چون بخش (+) گالری عکسهای تئاتر وب سایتشون پر از عکسهای خوب و آلبوم های بیادماندنی از نمایش ها بود که بیکباره از ادامه آن منصرف شدند....... یاد روزهایی افتادم که نا امید از پیدا کردن عکسی خوب از اجرایی بیاد ماندنی ، پستی بدون عکس ارسال می کردم و درست فردای آن روز پست ارسال شده با عکسی ناب ادیت می شد.... یاد روزهایی که به شدت قاب تصویر نمایشی مجذوبم می کرد و متوسل به ایشون می شدم که آقای موسوی عکس ازفلان نمایش... از فلان زاویه لطفا.... یاد نمایش هایی که گریم سنگین و کار شده ای داشتند، بالافاصله : آقای موسوی اگر امکان داره گریم آغا محمد خان قاجار ( تازه اونم از اتاق گریم ) و چــــــــــــــــــــه زود لطفشان شامل حال اینجا می شد... یاد تعداد دفعاتی که پیغام "لطفا ایمیلتون رو چک کنید" به دستم رسیده بود. و همین پیغام کوتاه یعنی عکسی داغ که شاید هنوز کسی آن را ندیده برای بوی بارون ارسال شده.... دیدن سطر سطر مصاحبه تان باز هم بهانه ای شد برای قدردانی از این چند ماه حضور پررنگتان در این وبلاگ. همواره ممنونم آقای موسوی برای اینهمه لطف بیکران و هنر بی دریغتان.....
.

عکس بالا اولین عکس از عکسهای ایشون بود که دیدم. هنوز هم بیشتر از همه عکسها دوستش دارم....
.....................................................................................................................................
....................................................................................................................................
.............................................
......
...![]()
وای خدا چقدر خندیدیم....!
اجرای ساعت ویژه امشبمون ، یک اجرای فوق العاده استثنایی بود. یادم نمی آد تا بحال هنگام اجرای هیچ نمایشی انقدر خندیده بودم، انقدر خندیده بودیــــــــــم..... تمام حوادث غیر مترقبه ای که ممکن بود توی یک اجرای زنده تئاتر رخ بده ، امشب روی صحنه نمایش ما بود. و این هنرمندی جناب مهردادیان بود که اجرایی که می تونست به عنوان خاطره ای پر تنش ازش یاد بشه ، بدل به شیرین ترین و قشنگترین اجرا کردند. تا جاییکه که دیگه حتی تماشاچی هم با صدای بلند و از ته دل به این اتفاقات می خندید..... جالب اینجا بود که حتی ما ، که امشب با توجه به دو اجرابودن و رتوش تقریبا صد در صدی لحظه به لحظه در طول اجرا ، دستیار کارگران، عوامل صحنه ، آهنگساز ، مدیر صحنه ؛ دیگه بی خیال همه چیز،فقط اجرا رو می دیدیم و غش کرده بودیم.....
درست لحظه آخر این اجرا ، موقع اون رورانس شیرین و دوست داشتنی بود که دیگه شک نداشتم اینهمه جذابیت و هیجان یک شب اجرای زنده رو حاضر نیستم با صدها ساعت کار تصویری عوض کنم.... صمیمیت و اون خنده های پایانی بعد از اجرامون به دنیایی می ارزید..... همون یک لحظه ای که بعد از اجرا و میون صدای خنده هامون آقای مهردادیان و جناب سروری نژاد همدیگه رو بغل کردند یه دنیا حرف و حس ناب بود....خلاصه امشب سالن اصلی مولوی ، شب شاد و بینظیری رو تجربه کرد...
بقول طوفان : این اجرا رو از طرف تمام اعضای گروه تقدیم می کنیم به حوادث غیر مترقبه !
اصولا عادت ندارم پستی جداگانه برای پاسخ به کامنت های ارسال شده اختصاص بدم. اما لازم دونستم برای اولین و آخرین بار این کامنت و پاسخش عمومی باشه . ( البته شاید دوستان براشون جالب باشه که همون نیم خط نوشته این دوست عزیز اینهمه پاسخ در پی داره ، اما با توجه به شناخت من از ایشون و نوع تفکرشون این پاسخها ارائه شده )
| دوشنبه 27 مهر1388 ساعت: 0:28 | توسط:رنگین کمون | ||||
|
((توی این روزهایی که روز به روز بیشتر (شخصا ) حالم از فرهنگی که درش متولد شدم و رفتار آدم های دور و بر ( یا حتی خودم ، به تاثیر از ژن ها و شاید تربیت یا بودن توی جایی که بهیچ عنوان قبولش ندارم ) بهم می خوره. )) | |||||
میخک سفید: دوست عزیز که طبق عادت دیرینه اتون ، عادت کردید که از کاه کوه بسازید و از کل متن 77 سطری درست دست روی سه خطی بگذارید که کاملا درارتباط با موضوعات نوشته شده در سطور بالا هستند و چه بسا برجسته کردن و نقل قول این سه خط بدون ذکر موضوع بحث و ادامه مسائل ذکر شده کامــــــــــــلا عنوان کردن قضیه به شکل وارونه آن است. آقای محترم ،من اگه گفتم شخصا حالم از خیلی چیزها بهم می خوره ( منظورم این بود که خودم رو هم جزئی از این جامعه می دونم که رفتارهای ناهنجار بسیاری داریم) اگر گفتم به واسطه ژن و تربیت و ... ( منظورم خانواده و اصول تربیتی شخص من نبوده ، بلکه ژن های غالب در نژاد و تاثیرات محیطی و تربیتی و فرهنگی جامعه و حتی خانواده ها بوده ) و اگر گفتم از آدمهای دور و برم ( قطعا منظورم خانواده و اطرافیانم نبوده ، منظور کلی از رفتار نژاد دروغگو و به ظاهر مسلمان آدمهایی بوده که همه جا وجود داره و این امر انکار ناپذیره )
اصلا قصدتوهین ندارم ، اما اگه کمی ... فقط کمی هوشیاری به خرج میدادید در مواجهه با پست ارسال شده بجای جبهه گیری بی مورد حداقل لحظه ای پیش وجدان خودتون کمی روی رفتار و خصوصیت کرداری شخص خودتون تامل می گردید... شاید من و شماهم اشتباهات رفتاری داریم که ناخواسته شکل گرفته ، چرا بهش فکر نکنیم ؟ چرا باهاش موجه نشیم و از بین نبریمش؟؟؟؟؟؟؟؟ فرق من و شما بانسل پیشینمون در اینه که به واسطه پیشرفت علوم و مطالعات و ارتباطات اجتماعی خیلی بیشتر از پدر مادرهامون ، می تونیم اگه بخواهیم نسل بهتری تربیت کنیم. و این میسر نمی شه مگر اینکه اول با این حقیقت تلخ روبرو بشیم و قطعا دلگیر و افسرده از این نداشته ها.... اما به تدریج این عادات غلط پذیرفته خواهند شد. با کمی تامل بیشتر و صبوری می شه راهکاری اندیشید که کجای کار اشتباه بوده ، کجا باید چه می کردیم که نکردیم ؟ و حالا با قدرت کافی همه اونها رو اصلاح کنیم و نذاریم بچه هامون تکرار کنند..... (( تا وقتی که من و شمای نوعی اینطوری به اطراف نگاه کنیم و خودمون رو گول بزنیم که همه چیز خوبه ، هیچ چیز اصلاح نخواهد شد و همچنان در بربریت و نادانی مطلق دست و پا خواهیم زد)) اشکال باید دیده شود تا بتوان آن را برطرف کرد. تو رو خدا از این افکار پوسیده دست بکشید.
اگه با حرفهای من مخالف هستید . پس خوش بحال شما که انقدر خوب و پاک سرشتید . اما بد بحالتون ، چون توی قرن پیشرفت اینهمه کثیفی و بی فرهنگی و پسرفت رو نمی بینید..... یا شاید ...
- پی نوشت : جسارتا دیدن کامنت شما و دیدن نوع نگاه شما به این پست کاملا غیر ارادی ؛ من رو بیاد ممیزی های صورت گرفته در ارشاد انداخت. که تمام کتاب یا فیلمنامه 10000 صفحه ای رو می خونند ، از کنار تمام حرف داستان که چه بساز انسان ساز باشه بسادگی ندیدنشون می گذرند ، و بخاطر دو کلمه غیر اخلاقی و یا یک پاراگراف جمله های سیاسی که خوشایندشون نیست ( و این امکان رو می دهند که یک نفر با خوندن این کتاب بفهمه تو مملکت چه خبره و چه خرابکاری هایی داره صورت می گیره ) مجوز نشر یا ساختش رو توقیف می کنند. ........ البته نه پست من ، پست آنچنانی و مهم و خواندنی و انسان سازی بود و نه شما یکی از افراد صدور پروانه ....
من و حالا نوازش کن
که این فرصت نره از دست
شاید آخرین باره که این احساس زیبا هست
من و حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید ، به دنیای تو برگردم....
اگه لمسم کنی شاید ، به دنیای تو برگردم....

و اما شهادت پیوتر اوهه و کلی احساس قشنگ....
از تک تک روزهاش لذت می برم ، شاید نوستالژی بوبوک رو برام نداره. اما آرامشش ، مهربانی و اخلاق حرفه ای تک تک اعضای گروه و صمیمیت لحظات شاد قبل از اجرا به ما دو تا حســــــابی انرژی می ده. اونم توی این روزهای من.... ... دیروز بعد از یکهفته استرس کار بطور جدی برامون شروع شد. توی این دو سالی که بطور جدی داریم کار می کنیم و بین اونهمه روز و اونهمه کار، دیروز یک روز خاص بود و ما دوتا هیچـــــــــــــوقت 16/7/88 رو فراموش نمی کنیم. هیچوقت کارگردان دوست داشتنی این کار رو فراموش نمی کنیم که اگر اخلاق و متانت ایشون نبود ، شاید هــرگز قرار نبود که ما الان با این گروه باشیم و از دنیا دنیا تجربه آقای اوهه استفاده کنیم.... آقای مهردادیان ، آقای سروری نژاد سپاس برای اینهـــــمه آرامش و حس خوب و شیرین.
امشب از همان راهی که آمدم
تا مهمان مهربانی هایت باشم
به سمت دورترین سواحل گریه برمی گردم
چراغ راهم
چشم های روشن توست
راه توشه ام
عطر ترانه های آفتابی ات
و امید
امید به اینکه در پی ام بیایی
اما صدایم نکنی
بیایی و نشانی خانه بارانی ام را
که در خم و پیچ بغض سالها
با بوی پیراهن تو بنا کرده ام بیابی
و برایم نامه ای بفرستی
که تا همیشه
واژه های مهربانی ات
همراه گریه های شبانه ام باشد
همین !
"شراره شهابی"
فقط 66 روز... این دو تا 6 نهایت مقاومتم بود. تو به چی فکر می کنی امشب؟! به همین دو تا 6؟ به همون ماه گرد و نقره ای امشب آسمون که تازگیها بوی dunhil می ده؟ به همه اون چیزهایی که یادم رفت و یادت رفت بگی....؟ نتونستم و نتونستی بگی !؟ یا به اونهمه روز که گذشت و روزهایی که قراره بگذره....
کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت پرمی کشی چکاوکم
چرا به من شک می کنی ؟ من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو ...
پشت کدوم بهانه هام پنهون کنم هق هق مو
گریه نمی کنم نــــرو ... آه نمی کشم بشین ... حرف نمی زنم بمون... بغض نمی کنم ببین...
سفر مکن خورشیدکم
ترک نکن ، منو نرو
نبودنت مرگ منه، راهی این سفر نشو
نذار که عشق من و تو ، اینجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گریه نمی کنم نــــرو
آه نمی کشم بشین
حرف نمی زنم بمون
بغض نمی کنم ببین
نوازشم کن و ببین ، عشق می ریزه از صدام
صدام کن و ببین که بــــــــاز غنچه می دن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو ، کمم ، قدیمیم ، گـُمم... آتشفشان عشقم و ، دریای پر تلاطمم....
- پی نوشت : نمی دونم چرا دیشب که توی ایستگاه منتظر ماشین بودم ، هر بار که چشمم به ماه می افتاد بوی dunhil می اومد.... بوی همیشگی و پر از خاطره . عجیب نیست که هنوزم بوی تو ، فکر تو ، یاد تو... خود تو ؛ همه جا جریان داره؟
- پی نوشت : چه خواب تلخی! سفر مکن خورشیدکم... نذار که عشق من و تو ، اینجا به آخر برسه.....
بوبوک ...............................................................................................................
............................................................................................. خاطره ..............................
................................... خاطره ..................................................................................
............... خاطره ...................................................................
................................................................... یه عالمه خاطره ............................
.................................................................................................................... کات !
- پی نوشت : دیروز برای ما یه روز خیلی خیلی خیلی خاص بود.
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی...
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی...
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی...
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی ؛ توی خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرت رو نمی سوزونه ... جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی... قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ؛ تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دلــــــتو بردی با خود یه جای دیگه
اونجا که خـــــــدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یروز دوباره .... توی دنیایی که آدمک نداره ....
دلـــــــــــتو بردی با خود یه جای دیــگه...
اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
آره بابا . نقص فنی بود. ما هم که......
ساعت 4:20 دقیقه صبحه و صدای بارونی که این روزها حال و هوای غریبی داره با صدای استاد یکی شده و توی این سکوت شب بی تابم کرده... یواش یواش داره پاییز می شه و عطرش همه جا رو پر می کنه. عطر دوست داشتنی که پر از بغضه نیمه کاره است. عطری که آدم رو یاد خیلی چیزها و خیلی آدمها می اندازه که یروزی داشته و امـــــــــــــــروز دیگه ندارشون. عطری که بوی خاک بارون خورده می ده. عطری که سرمست و بی تاب می کنه. عطری که تا بوده ، قشنگ بوده و تلخ.... پاییز قشنگم ؛ قدمهات پر از رنگهای ۷ رنگ و رنگین کمونی، پر از شور و عشق. خوش اومدی، حتی اگه...
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
شاعر : علی معلم / آهنگساز : کیهان کلهر / خواننده : استاد شجریان / آلبوم : شب سکوت کوير / آهنگ بارون
دانلود ترانه بارون (با صدای استاد شجریان)
Some people feel the rain
Others , just get wet

بالاخـــــــــــــــــــره پاییز شد...
راستی چرا رفتیم ، چرا برنگشتیم ،
در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم
ببین دارم گریه می کنم
برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی ، میان سادگی هایمان نشستند
برای ابرهای پر بارانی که آمدند و تا بی نهایت علاقه مان سایه انداختند
بگذار آنقدر باران ببارد
تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود
نگران نباش
به هیچ جای این آسمان ساده صبور بر نمی خورد
اگر گهگاه پلک های خسته و خاموش من
برای بی قراری نیامدنت ببارد
حالا دیگر عابران خواب گرد هم ، اندازه علاقه را می دانند
با سر انگشتان خسته بر سینه دیوار ِ این کوچه بی ستاره می نویسند
می دانم ، تو هم می دانی
که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت و علاقه
راستی چرا رفتیم ، چرا برنگشتیم ،
در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم
پس من اینهمه نامه بی نشانی را
کجا ، برای که نوشته ام !
به همین زودی یادمان رفت
قرار همین چهارشنبه ها
در مجاورت چکه های باران
چگونه فراموش کردیم !؟ ...
می دانم ، تو هم می دانی
که چه ساده دل کندیم از حرمت این
همه عادت و علاقه
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا ....؟
"حسین پناهی"
من می خوام برگردم به کودکی....
گاهی وقتها یک لحظه ، یک تصویر هر چـــــند کوتاه برات یه جور دیگه است. حسی رو برات زنده می کنه که شاید برای هیچکس ، هیچ جا ، هیچ وقت دیگه این حس تداعی نشه. دوست داری برای همیشه ثبتش کنی. شاید وقتی یه آدم دیگه اون قاب رو ببینه هـــــــــــیچ حسی نداشته باشه و بسادگی از کنارش بگذره. اما برای تو ، اون تصویر یک قاب ساده نیست.

اولین بار که نمایش بوبوک رو دیدم ، حدود یکسال پیش، این کادر از این نمایش ته دلم رو خالی کرد.دلم لرزید و یک حس خیلی خیلی خیلی خاص داشتم. شاید بخاطر خیلی چیزها و خیلی .... تــــــــــــا دیروز. آقای رضا موسوی زحمت این کادر درخشان رو کشیدند. شاید قسمت این بود که باز هم سپاسگذار ایشون باشم برای حضور مهربانانه و لطفهای بی دریغ همیشگی، خصوصا این لطف فراموش نشدنی.

من پشت به ماه ایستاده و
می گریم
و تو
کنار پنجره آنقدر به ماه می نگری تا زیبا شوی
یک روز
عشق تو
این غول کوچک را خواهد کشت....
"رسول یونان"
- پی نوشت : دیشب ماه چه غوغایی به پا کرده.... پر از غرور و یک دنیا زیبایی. ماه تمام من دیشب پررنگ تر از همیشه می درخشید....
- پی نوشت : این یکی دو روزه در نوع خودشون بیادموندنی بودند.مهمانهای بیاد موندنی که حضور تک تکشون برامون مهم و عزیز بود....... بینهایت هیجان انگیز بود که زاویه دیدم به نمایش فقط چند درجه با زاویه دید یک آدمی که همیشه به قدرت و خلاقیت نگاه و انتخاب کادرشون افتخار می کنم اختلاف داشت. دیدن نوع توجهشون به نمایش و جدیت در حرفه خودشون به مراتب جذابتر از خود نمایش بود.فکر می کنم این دومین بار بود که چنین تجربه ای نصیبم شده بود........ بینهایت هیجان انگیز بود که یک دوست متخصص و فوق العاده دوست داشتنی که نظرش رو به شدت قبول داری قراره کار رو ببینه و کلی درباره اش انتقاد کنه و پیشنهادات مفید بده ، هر چند که هنــــــــــوز هم معتقدم این آدم باید روزی 3 بار برای خودش اسفند دود کنه..... بینهایت هیجان انگیزه که آدمهایی رو که مدتهاست ندیدی ببینی و فرصتی دست بده که توی حیاط پرخاطره مولوی باهاشون گل بگی و گل بشنوی ، اونهم وقتی ماه یک شب مونده تا بدر اون بالا تو آسمون می درخشه....
امروز برق تالار مولوی رفت.... آنهم نه یک ساعت ، دو ساعت ؛ بلکه بیش از 3 ساعت. پاسخ کاملا مسئولانه و دلسوزانه مسئولین تالار به گروه : برق رفته! ما چکار کنیم ؟ گریم سنگین کار در نور نامناسب راهروی ورودی تالار کوچک هرچند به سختی اما به امید وصل مجدد برق حداقل تا ساعت 6 ( زمان شروع نمایش ) انجام شد. آنقدر برق نیامد تا اجرای اول این تالار علی رغم آمادگی کامل کنسل شد. ( هنوز خبر از اجراهای دیگر ندارم ) تماشاگران سرگردان و امیدوار به شروع اجرا کلافه و سردرگم در گوشه گوشه حیاط تالار نشسته بودند. گروه مبهوت... عوامل سالن قبل از اعلام به کارگردان، فصل الخطاب را اعلام فرمودند و به تماشاگران اطلاع دادند اجرا کنسل شده است! مدیرروابط عمومی تالار ( جناب آقای حجت سیدعلیخانی ) در کمال همدردی و وظیفه شناسی در اتاق خود را قفل کرده و از سالن خارج شدند.... بازیگران در اتاق گریم در زیر نورموبایلهای خود گریم سنگین خود را پاک کردند.کارگردان همچنان مبهوت از اینهمه نظم و هماهنگی... تلفن جناب مکاری ( مدیر سالن ) در دسترس نیست.... اداره برق پاسخگو نیست.... دست آخر ؛ بنا به گفته یکی از مسئولین تالار این موضوع (قطعی برق ) ازجانب اداره برق قبلا به جهاد دانشگاهی اخطار داده شده بوده که تا 12 شب خاموشی همچنان ادامه خواهد داشت ؛ اما ظاهرا آنها لازم ندونستند که مسئولین تالار و گروهها هم در جریان باشند.... میهمانان ، تماشاگران یک به یک حیاط مولوی را ترک کردند، انگار نه انگار که برای حضور تک تک این افراد هزینه و انرژی تبلیغات صرف شده است ، انگار نه انگار که این تماشاگران ، وقت و هزینه ای برای این حضور از دست داده اند......... گروه همچنان در کنار دکتر خاکی ( میهمان ویژه امروز ) ایستاده اند......
خوب اینجا ایران است... کشوری که همیشه به وقت ، شعور ، شخصیت افراد احترام گذاشته می شود. کشوری با مسئولین پاسخگو که وظیفه شناسی ، مهربانی ، همدردی اصل اول آن است. .باید هم همه چیزمان به همه چیزمان بیاید دیگر ..... اینجا ایران است!
واااااااااااااااااای خدای من مرســــــی.... اینهمه بودن هات رو شکر....
باورم نمی شه ؛ چند ساعت نگذشته از بزرگترین تمنای دلم ؛ اما تو بـــــــــــــــــاز هم پررنگ تر و بلندتر از همیشه گفتی که هستم.. با همین بوی باروووووووووووونی که توی هوا پیچیده ، با همین صدای رعد..... با همین ابرای پر بارون آسمونت، با همین قطره های درشتی که می خوره به شیشه اتاق.... با همین صدای بارونی که داره دیوووووونم می کنه. مگه می شه ماهها دلتنگ این صدا ، این بوی خاک بارون خورده ، این هــــــــوا بود و الان بی تاب نشد؟! انگار دارم خواب می بینم. خدای من ، شکر.....شکر... شکر....
خدای من نشونه هایی که برام می فرستی رو شکر....درست امشب ، بعد از لحظه های نابی که با "بی بی باران" قشنگ روزگار من داشتم... درست بعد از امشب و یه عالمه یاد روزهای زلال..... درست بعد از امشب که صدای بارون به صدا گره خورد که می گفت :
هنوز هم
وقتی به آن روزهای زلال نزدیک می شوم باران می آید..
صدای باران را می شنوی...؟
درست همین امشب که گفتم ، کاش این صدا واقعی بود..... باید با صدای قطره ها که به شیشه می خورد بیدارم می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! همین امشب ؟! هنوز هم باورم نمی شه....
وقتی به آن روزهای زلال نزدیک می شوم باران می آید..
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
منتظر نباش که شبی بشنوی
ازاین دلبستگی های ساده ، دل بریده ام
که روسری تو را در آن جامه دان قدیمی جا گذاشته ام
یا به ستاره دیگری در آسمان سلام کرده ام
توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری
در همان دامنه دور رویا بمان
هر جور تو راحتی بی بی باران!
همین سوسوی تو از آنسوی پرده ی دور
برای روشن کردن اتاق تنهایی ام کافی است
من که اینجا کاری نمی کنم
فقط گهگاه
گمان آمدن تو را در دفترم ثبت می کنم
این کار هم که نور نمی خواهد
می دانم که مثل همیشه خط ناخوانای مرا خواهی خواند!
می دانم که به حرفهای من می خندی
با چال های مهربان گونه ات...
هنوز هم
وقتی به آن روزهای زلال نزدیک می شوم باران می آید..
صدای باران را می شنوی...؟
"یغما گلرویی"
( آلبوم قشنگ روزگار من )
- پی نوشت : دلم برای خیلی چیزها تنگ شده..... برای سوسوی تو از آنسوی پرده دور.... برای تو از همان دامنه دور رویا.... برای بی بی باران... برای بارون...
- پی نوشت : یک دنیا ســـــــــــــــپاس از کسی که طنین غم آلود "قشنگ روزگار من" رو توی این روزها و شبها که بی قرار بی بی باران بودم برام زنده کرد تا همدم و همراه لحظه های خستگی و دلتنگی این شبها باشه.
- پی نوشت :
(( قشنگ روزگار من ))
آهنگساز ، خواننده : شهرام فرشید
خواننده مهمان : ناصر عبداللهی
شعر و ترانه : یغما گلرویی
شعرخوانی : احمدرضا احمدی ، مهین کسمایی
موسیقی : محسن مرشد
شامل قطعات : یکی نبود / ترانه : آفتابی / ترانه بخوان / ترانه : بی نقاب / روسری / ترانه : مثل قدیم / خاکستری / ترانه : کودکی / انتظار / ترانه : عاشقانه / قشنگ روزگار من / ترانه : سوال ساده
(+) دانلود آلبوم قشنگ روزگار من

این دنیا
آن نیست که ما می خواستیم
سراسر خون است و آتش
یک جهنم واقعی است
و این آوازها و آهنگ ها
یعنی زندگی ما
چیزی نیست
جز یک کنسرت غم انگیز در جهنم...
"رسول یونان"
- پی نوشت : برای اولین بارتوی زندگیم فهمیدم تبخال یعنی چی...!
- پی نوشت : نمی دونم چرا امــــــــــروز ، درست از لحظه اول شروع اجرای اول مدام این شعر توی ذهنم رژه می رفت. دروغ چرا؛ می دونم.. اما نمی خوام بهش فکر کنم. چون با تمام قدرت قراره از این به بعد حقم رو بگیرم... به هر قیمتی شده.حالا دیگه مطمئنم اصلا هم مهم نیست که تا حالا اینطوری بوده. از این به بعد دیگه نیست.... دیــــــــــــگه نیست. برام جالبه ؛ هنوز هم به شدت ته دلم خبرای خوبی داره.... انقدر خوش بینه که اندازه نداره و این موضوع برام شگفت انگیزه. بخاطر همین باور نکردنی بودنش ، هستم..... تا آخرش.
؛شراره شهابی؛
وقتی سیگارت رادر قلب ماهی که به پنجره تابیده خاموش می کنی
یعنی دیوانه ای
نه ، یعنی تحقیر شده ای
و جهان برای تو کوچک است
آنقدر کوچک که فیلی می تواند
خیلی راحت
تمام دریاها را به یک جرعه بالا بکشد
پس سعی کن با همه چیز کنار بیایی
فرار نکن
زمین به شکل احمقانه ای گرد است....
- پی نوشت: توی اینهمه شلوغی اوضاع و کمبود وقت و مشغله قبل از اجرا ، فقط همین یک قلم کم مونده بود. امشب دلم می خواست مثل خیلی قبل تر ها ، فقط و فقط و فقط و فقط می نوشتم... اونم با فونت قرمز رنگ. مثل همون پست های قدیمی که تمام اونچه که توی فکرم بود خیلی زود خالی می شد گوشه دنج همین کلبه بارونی.... امشب فقط دلم می خواد بنویسم.... بنویسم که از هر چی سایه است متنفرم. بنویسم پرم از حس تحقیر... بنویسم پرم از گریه، دلتنگی، فریاد... بنویسم بنویسم بنویسم..... کاش می شد مثل همون قدیما نوشت......

گاهی اوقات یک رویا ، در زمانی خاص تمـــــــــــــام آن چیزی است که می خواهی. در این روزها که گذشت لحظه لحظه اش در رویایی مه آلود قدم بر می داشتم... رویایی که نسخه خودم برای اینروزهای خاکستری و بی رمق خودم بود. رویایی که قرار بود کمک کنه باشم ، بمونم ، بجنگم.... شاید هم بخندم! گم شدن توی جنگل مه آلود رویا تمنای چند وقته ام بود که قطره های ریز شبنم محققش کردند..... حاصل این مه نوردی یه دنیا انرژی بود که از تک تک لحظه های سختش گرفتم. از تموم اون لحظه هایی که پاهام از زور خستگی 7 ساعت پیاده روی توی جنگل پر از گل و مسیر سخت کوه یاری رفتن نمی کرد ، لحظه هایی که جز مه چیزی نمی دیدم ، لحظه هایی که شبها می شد آسمون رو با تمـــــــــام ستاره هاش تماشا کرد ، لحظه هایی که فکر می کردی حتی اگه سکوت رو بشکنی تمام قوانین بکر اینجا در هم می شکنه ، لحظه هایی که خندیدم و خندیدیم ، لحظه هایی که حالا شده یک خاطره.... اما گمان نکنم شیرینی لحظه های واقعی و نرمی که روی ابرها راه می رفتم تا یاد و یادمان باقیست ، از خاطرم برود.... لحظه هایی پراز حس بارون.



- پی نوشت: عکسهای بالا سفرنامه ای از غرق شدن در رویاست. دوستشون دارم ، دوستشون دارم ، دوستشون دارم . چون با نگاه کردن به هـــــــــر کدومشون ، درست لحظه ای پیش چشمم زنده می شه که کادر می بستم برای ثبت این رویای مه آلود...
- پی نوشت: به نظرم هیچ توصیفی به اندازه تصویر آخر انقدر دقیق بیان کننده بکر بودن اونجا نیست....
_ پی نوشت : دریاچه نئور در 48 کیلومتری جنوب شرقی اردبیل بطرف شهر خلخال در ارتفاع 2500 متری و در طول جغرافیائی 3/84 و در عرض 0/38 در یکی از دره های کوهسـتانی باغیرو از سطح دریا قرار گرفته است. وسعت دریاچه بیش از 220 هکتار و مشتمل بر دو دریاچه کوچک (40 هکتار) و بزرگ (180 هکتار) است که در فصل پر آب (بهار)، به هم می پیوندند و دریاچه ای واحد را به وجود می آورند. بیش ترین عمق دریاچه 5/5 متر و میانگین ژرفای آن سه متر است. وسعت حوضه آبریز دریاچه نئور 45 کیلومتر مربع بوده و ازمراتع ییلاقی عشایر فندوقلو می باشد. نئور از دریاچه های آب شـیرین بوده و آب آن از چشمه های متعدد کف دریاچه و اطراف آن و همچنین از نزولات آسمانی تامین می گردد. راههای دسترسی به دریاچه : 1- هشت پر (طالش)، ریگ، کیش دیبی، شیله، مریان، قلعه جوق، حفظ آباد و عباس آباد. 2- خلخال، گیوی، فاراب، قره قشلاق، کزور، خلفلو، هل آباد، حفظ آباد و عباس آباد. 3- اردبیل، هیر، شبلو و عباس آباد. ماهی های دریاچه : دریاچه نئور محل پرورش ماهی قزل آلای منحصر بفردی است. دریاچه برای پرورش نوعی ماهی قزل آلا بنام «قزل آلای رنگین کمان» مناسب می باشد که ماهی این دریاچه از زمره بهترین و لذیذترین ماهیان دنیا می باشد كه این ماهیان خود از سخت پوستی بنام گاماروس كه در بستر دریاچه زندگی میكنند تغذیه كرده و به سرعت رشد میكنند
- پی نوشت : رشته کوه باغرو (تالش) ؛ باغرو طولاني ترين رشته کوه در استان اردبيل مي باشد. اين رشته امتداد سلسله جبال البرز است که از خراسان تا قفقاز کشيده شده است. رشته کوه باغرو در موازات کناره درياي خزر سرتاسر شرق استان را فرا گرفته و خط الرأس آن حوزه خزري را از استان اردبيل جدا ميکند. اين رشته کوه از منتهي اليه شرقي کوههاي صلوات (برزند) آغاز و در سرتاسر حدود شرقي استان با افزايش تدريجي ارتفاع به طرف جنوب کشيده شده است و در خارج حدود استان، سرانجام به رشته کوه البرز مي پيوندد. رشته کوه باغرو در قسمتهاي مختلف خود به نامهاي پشته سارا، تالش، پلنگا نيز ناميده مي شود. رشته پلنگا در حوالي درياچه نئور از رشته اصلي منشعب و در سراسر شهرستان خلخال کشيده شده است. بلندترين نقطه اين شاخه فرعي قله 3322 متري آق داغ و کوههاي پلنگا (2886 متر)، سهدي (2715 متر) و ازنو (2412 متر)، از ديگر قلل آن مي باشند. از مهمترين قلل رشته تالش (باغرو) به ترتيب از شمال به جنوب عبارتند از: ارگنه (3197 متر)، عجم داغ (3009 متر)، شيراگلي داغ (2870 متر)، علمچار (2786 متر) شاه معلم (3050 متر)از منحني ميزان 2500 متر به بالا نواحي ييلاقي اين رشته شروع مي شود. باستثناء ييلاقات غازان دلن، باغداگل و اورتا چاي در محدوده درياچه نئور که به عشاير کوچ نشين شاهسون تعلق دارد بقيه ييلاقات آن را دامداران محلي تعليف مي نمايند. بهترين نواحي ييلاقي اين رشته که از نظر گردشگري حائز اهميت است. ييلاقات آق چاي در محور بين شهري اردبيل – آستارا، حوزه آبخيز درياچه نئور و ييلاقات اردبيل در محور بين شهري خلخال – اسالم ميباشد.در نواحي ييلاقي آق چاي و اندبيل سيماي کوهستاني – جنگلي و در ناحيه نئور تلفيق مورفولوژي کوهستاني – مرتعي با چشم انداز آبي درياچه موقعيت گردشگري کم نظير به اين مناطق بخشيده است.
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر... کجاست گهـواره ی من ؟
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهـــــــــواره ی من
همون گهواره ای که خاطرم نیست
همون امنــــــــیت حقیقی و راست
همون جایی که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیر و میخواست
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولی خیـــــــــلی بزرگتر
نه ترس سایه بود نه وحشـــت باد
نه من گـــم می شدم نه یک کبوتر
دلم تنگه برای گریه کردن
کجـــاست مادر کجـاست ، گهـــــــــواره من
نگو بزرگ شدم
نگو که تلخــــــه
نگو گریه دیگه به من نمی آد
بیا من و ببر نوازشم کن ، دلم آغـــوش بی دغدغه می خواد
تو این بستر پــــاییزی مسموم ، که هر چی نفسه سبزه بریده
نمی دونه کسی چه سخته موندن ؛ مثل برگ روی شاخه ی تکیده
دلم تنـــــــــــگه برای گریه کردن
کجاســت مادر ، کجاســت گهــــــــواره ی من
ببین شکوفه دلبسـتگی هام چقدر آسمون تو ذهن باد می میره
کجــــــــاست اون دست نورانی و معجز
بگو بیاد دستمو بگیره
کجــــــــاست مریم ناجی ... مریم پاک
چرا بیاد این شکسته تن نیست
تو رگبار هراس و بی پناهی ، چرا دامن سبزش چـــــــتر من نیست ؟
دلم تــــــــنگه برای گریه کردن
کجــــاست مادر ، کجـــاست گهــــــــــواره ی من
اینروزها آسمون ابری و گرفته دیگه شده جزئی ثابت و وفادار از تمام آنچه که می شد توی قاب کوچک زندگیهامون دید.هیچکدوم از ما این تصویر رو دوست نداشتیم ، نمی خواستیمش ، اما شد.... و حالا دیگه چه بخواهیم و چه نخواهیم وجود داره. انقدر هم محکم! که دیگه ریشه هاش تا عمق بی ریشگیمان رشد کرده..... اما این آسمون و رنگش به بعضی ها نمی آد. یا اصلا دلمون نمی خواد که بهشون بیاد.... چون انرژی و شور و امید و مهربانی انقدر رنگارنگ هست که حتی از زیر همون ابرای سیاه جلوه گری کنند و تمام جسارت ابرها رو به سخره بگیرند.... وقتی یه آدم پر از سکوت ؛ صداش غم داره و پر از سردی نا امیدیه! سکوت هاش سنگین تره. لحظه های سکوت هاش انقدر عمیقه که باید بگردی تا ازبین اون حفره عظیم به خودش و آرامش همیشگی سرشار از امیدش برسی تا پیداش کنی ، تا بتونی نگاهش کنی و ازش بخوای دوباره بشه همون آدم همیشگی... همون که ارزش بودنش ، حضورش توی هیچ کادر و قابی نمی گنجه. این ارزش انقدر بزرگه که حتی باهاش می شه اون حفره عظیم رو پر کرد و دوباره حسش کرد و از انرژی و امیدش سرشار شد.
- پی نوشت: می دونم این پست برخلاف روال همیشگی اینجا خیلی طولانیه و شاید از حوصله خارج؛ تایپش با تمام سختیش پراز انرژی بود. یه عالمه انرژی که دلم می خواست با تک تک این بیت ها برسه به یه آدم پر از سکوت ، برای پر کردن اون حفره عظیم.... تا حضورش ، بودنش دوباره معنا پیدا کنه. نه با آسمون ابری و نا امید ، باشه که دوباره با آسمون آبی و رنگین کمون هفت رنگش بالای سر این کلبه بارونی بدرخشه و همچنان همراه اینجا و از هر نا امیدی دور نگهمون داره.......
همین گونه خوب است
بمانیم
بمانیم دردرس اول
بمانیم در آب- بابا
بمانیم تا کودکان دبستان بیایند
بمانیم تا مهربانی بخندد
من از حاطل ضرب اعداد بیگانگی بیم دارم
من از حرص در خود فروماندگان
مانده بیگانه با هر چه باران ، بهاران
من از مکر این دشمن خانگی بیم دارم
بمانیم
بمانیم در جوشش چشمه هایی که با ذرات بخشندگی زنده هستند
بمانیم تا آب معنا شود ، در نفس های تابنده ی شمعدانی
بمانیم در فرصت مهربانی
و معنای انسان فقط این دو حرف است ؛ بمانیم تا گل بروید
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی ترا میشناسم
همین گونه ، یعنی کسی در شبستان چشم تو بیتوته کرده است
همین گونه ، یعنی بیا تا که خواب خوش عشق معنا بیابد
همین گونه ، یعن همین لحظه... این پنجره... آن نگاهی که در کوچه مانده است
همین گونه ، یعنی از آغاز گل در پی رنگ و بوی کسی بود
همین گونه ، یعنی کسی پای دل را به باغ تماشا کشانده است
و گل های امسال عاشق ترینند
و گل های امسال آیینه چشمهای تو هستند
همین گونه ، یعنی همین لحظه... این خانه... این گفتگو درحضور همین چند گلدان شاداب
همین گونه ، یعنی همین باغ... همین سرو... این بید مجنون
همین گونه ، یعنی همین نیمکت.. این نگاه صمیمانه... این رقص فواره در باد
همین گونه ، یعنی همین بادبادک که پیوسته با شاخه های شوق کودک
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی که هرکس بگوید دلش را
و بگذار من هم بگویم از آرامش آسمان وکبوتر
و بگذار من هم بگویم چرا آسمان آبی بی دریغی است
و بگذار من هم بگویم چرا در زمین، خواب آهو پر از اضطرابی عمیق است
و بگذار من هم بگویم که در باور مرزها مرگ پهلو گرفته است
و بگذار من هم بگویم ، سیاست چرا مهربان نیست
و بگذار من هم بگویم که بر خاک غلطیدن برگ، این سبز... این سبزها ؛ اتفاقی نبوده است
وبگذار من هم بگویم که سهم قناری قفس نیست
و دیوار ، یعنی که خود خواهی من
و دیوار ، یعنی چه اندازه دوریم، از دور دست تماشا
بیا ذرات دیوار را از ضمیر زمین گیر انسان بروبیم
و انسان به اندازه آسمان هاست و ای کاش جز آسمان نگوییم....
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی سرافرازی عشق
همین گونه ، یعنی عبور سیاوش از آتش
همین گونه ، یعنی گره خوردن بیستون با نفس های شیرین
همین گونه ، یعنی که یعقوب و یوسف همین جاست
همین گونه ، یعنی بهاری که در باور ماست
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی که آیینه بودن ، فقط روشنی را سرودن
همین گونه ، یعنی نلغزیم... نلغزیم در سمت خواهش
و سمتی که خم می شود مرد
و سمتی که سر می زند سکه ی نفس
و سمتی که هرگز صنوبر ندارد
همینگونه ، یعنی سپیدار با بادها همسفر نیست
نلغزیم در باد
نلغزیم در سمت برچیدن گل
و سمتی که گم می شود ردپای کبوتر
و سمتی که از فرصت گل ، کسی با خبر نیست
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی که هر کس یه اندازه آسمان سهم دارد
بباریم
بباریم بر انتظار عطشناک هر جا که یک ریشه دلواپس رویش یک جوانه است
بباریم تا آهوان زبان بسته ، پایان نگیرند
همین گونه خوب است
همین گونه یعنی زمینی پر از زندگانی
همین گونه یعنی که با ماشه ، انگشت دل آشنا نیست
همین گونه ، یعنی که آهو بیاید
که آهو بماند
که آهو نترسد
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی همان فرصت سبز... آن مژده ی نابهنگام
همین گونه ، یعنی که پیغام دریای پر شور مردم
همین گونه ، یعنی که آمد
همین گونه ، یعنی سرآغاز شیرین ترین فصل ( در فرصت روز دوم )
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی الفبای باران
همین گونه ، یعنی که هر تشنه ای را شنیدن... به معنا رسیدن.. گره خوردن ریشه با نور
همین گونه ، یعنی فقط این درختان
فقط این درختان دلبسته با خاک ، خورشید را دوست دارند
همین گونه ، یعنی که در سمت ریشه
همین گونه ، یعنی که در سوی رویش
همین گونه ، یعنی که درسمت و سوی شکفتن بمانیم
بمانیم
بمانیم تا کودکان دبستان بیایند....
"محمد رضا عبدلملکیان"
همین گونه خوب است بمانیم
بمانیم
بمانیم در درس اول بمانیم در آب بابا... بمانیم تا کودکان دبستان بیایند.... بمانیم تا مهربانی بخندد
من از حاصلضرب اعداد بیگانگی بیم دارم،
من از حرص در خود فروماندگان،مانده بیگانه با هرچه باران،بهاران،من از مکر این دشمن خانگی بیم دارم
بمانیم تا آب معنا شود در نفسهای تابنده شمعدانی
ومعنای انسان فقط این دوحرف است:بمانیم تا گل بروید
-پی نوشت: کاش فهمیده باشیم آخرش که چی؟!
ظلم ظالم، جور صياد
آشيانم داده بر باد
اي خدا! اي فـلک! اي طبـيعـت!
شام تاريک ما را سحـر کن، پر ثمر کن
نوبهـار است، گل به بار است
ابر چـشمـم، ژاله بار است
اين قـفس، چون دلم تـنگ و تار است
شعـله فکن بر قـفس اي آه آتـشين
دست طبـيعـت گـل عـمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گـل از اين
بـيشتر کن، بـيشتر کن
مرغ بيدل شرح هـجران مخـتصر مختصر کن!
-ملک اشعرای بهار-
- پی نوشت: ( ! )
- پی نوشت : گاهی یک وقتی ، یک جایی ترانه ای زمزمه می شه که آنقدر شور و حال آن با تو و اینروزهای تو می خواند که وقتی به خودت می آیی ، می بینی تا زمانی دورتر تو هم زمزمه می کنی... اصلا دلـــــت می خواهد که زمزمه کنی آن را. یا شاید نه؛ اصلا فریاد بزنی .... ( در حاشیه کنسرت موسیقی هنگامه اخوان و گروه بهار)
"ما بدهکاريم
به کسانی که صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چون که مرداد
گور عشق گل خون رنگ دل ما بود . "

جا مانده است ...
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و نه دندانهاي سفيد .

بر مي گردم
با چشمانم
كه تنها يادگار كودكي منند
آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟
در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم! فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روز ها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم.
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه،در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر جه بزرگ تر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. ... این روز ها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقي خواهم ماند! تلاش میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم. جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم.در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد! منظومه ها می چرخند و مارا با خود می چرخانند. ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم.برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ي چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم!به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چزخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! ... تا نظر شما چه باشد؟ " همیشه شادروان حسین پناهی"

"مادر بزرگ
گم کرده ام در هياهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولين حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ايوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانی ام"
- پی نوشت : گزیده ای از اشعار زنده یاد حسین پناهی
- پی نوشت : روزشمار سالهای زندگی حسین به قلم ( یغما گلرویی) در ادامه مطلب.
- پی نوشت : حالا دیگه سالهاست ، پست مربوط به این روز رو دوست ندارم.... حتی موقع بار گذاری این نوشته ها، هم هوای اینجا سنگینه... روح تو و تمام سادگی هایت شاد....
همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشــــــــه یادشه
قطاری که از بین من و تو می گذرد
کش آمده است
انگار
تمام واگن های جهان را به آن بسته اند
چه سرنوشت شومی!
حرفهایی که قرار بود به هم بزنیم
ازیاد برده ایم
وگل ها
در دستهایمان خشکیده اند....
"رسول یونان" از کتاب (من یک پسر بد بودم)
آهای ... اونهایی که اون بالایید. مگه همیشه ادعاتون نمی شد قراره کمکم کنید. حالا وقتشه.... مگه نمــــــــی بینید؟! پس اونهمه هستم ، هستم کجا رفت؟ من حــــــــــــالا بهتون احتیاج دارم. می فهمید؟! حالا....