تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

امام علی : به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان خوکی در دست جذامی." ( از متن کتاب)

استخوانهای خوک و دستهای جذامی / مصطفی مستور / نشر مرکز / چاپ شانزدهم / 82 صفحه / 1600 تومان

برگزیده جایزه ادبی اصفهان به عنوان بهترین کتاب سل 83

«اون پایین دارید چکار می کنید؟ با شما هستم! با شما عوضی‌ها که عینهو کرم دارید توهم می‌لولید. چی خیال کردید؟ همه تون، از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور، آخرش می‌شید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصلهء دو عددتون می‌شه صد. می‌شید یه پیرمرد آب زیپوی بوگند و... از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که می‌کنید، یعنی آسون‌ترین کاری که می‌کنید، اینه که عاشق هم می‌شید... عاشق می‌شید و بعد عروسی می‌کنید و بعد هم بچه‌دار می‌شید و بعد حال‌تون از هم به هم می‌خوره و طلاق می‌گیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه می‌شید. لعنت به همه تون. لعنت به همه تون که مثِ مرغابی‌ها هم نمی‌تونین فقط با یکی باشید... دنبال چی می‌گردید؟ آهای عوضی‌ها! آهای با شما هستم! صِدام رو می‌شنفید؟»     (بخشی از متن کتاب)

 *********

بعضی کتابها هستند که هیچوقت رنگ کهنگی به خودشون نمی گیرند حتی اگه چند سال از تاریخ انتشارش گذشته باشه. یکی از کتابهایی که خاطره خوندنش برام قشنگ بود ، شیوه روایتش پر از هیجان بود و تا صفحه آخرش یه بند منو دنبال خودش کشوند. در این کتاب به تدریج با داستان زندگی  7 واحد از اعضای یک برج مسکونی بزرگ به نام خاوران آشنا می شویم.  دربخش اول کتاب برش هایی از هر داستان با فاصله هایی به شکل مربع از هم جدا می شوند ، بطوریکه ما رو در فضای کلی داستان قرار بده. اما در فصل دوم و سوم هم به همین شکل ، اما با فاصله های حساب شده تر....  با پایان فصل سوم خواننده به اوج هیجان لازم رسیده و  زین پس مانند حرکت در یک مسیر با شیب خیلی خیلی تند پیش می رود. نویسنده به خوبی وضعیت داستانی را که خلق کرده درک می کند و فصل انتهایی را به همین شکل هدایت می کند.  برش ها بینهایت به هم نزدیک می شوند، گاهی حتی یک خط ، بی هیچ فاصله ای....  خطی از این داستان و خطی دیگر از داستان دیگری....  این شیوه روایت موازی به شدت به هیجان قصه های نه چندان پیچیده و خاص کمک می کند و قابلیت تصویری آن را هر چه بیشتر و بیشتر می کند.   شاید شاهد یک نوع  شیرینی سفارشی آزاردهنده در پایان اثر باشیم. اما به عقیده من یادآوری لذت غرق شدن در التهاب فصل پایانی می تونست  کمی از این Happu End بکاهد.

شیوه ای که نویسنده کاملا هوشمندانه برای روایت اثرش انتخاب کرده بود ، براحتی می توانست حتی یک داستان متوسط را هم ارتقا بخشد.  وقتی کتاب رو بستم ، حس این رو داشتم که  7 تا پازل رو بهم ریختم و تکه هاشون رو با هم قاطی کردم  ، بعدش سر حوصله  قطعه ها رو سرجای خودشون گذاشتم....  خوندنش تجربه جالبی بود... درست مثل یک فیلم!   

 

 

((((( پی نوشت :  نقدی به نقل از سایت تبیان از این کتاب خوندم که لینکش در انتهای مطلب آمده است. خلاصه ای همراه با جزئیات ابتدایی و پایانی داستان. که ممکنه خوندنش هیجان خوندن کتاب رو از بین ببره. توصیه می کنم اگه قصد خوندن کتاب رو دارید فعلا این لینک رو نخونید. )))))

نقد" کتاب استخوانهای خوک و دستهای جذامی" به نقل از سایت تبیان 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 30 آبان1388 و ساعت 11:42 AM |

 آخرین روز این پروژه در روزیکه هنـــــــــــــــــوز به آخر نرسیده بود

 

ـ پی نوشت : به شخصه از خودم و همکار همیشگی سپاسگذارم که انقدر محکم سر حرفشون ایستادند و نذاشتند حرفشون زمین بیفته......! وقتی می گن قرارداد ۱۵  روزه ، یعنی ۱۵ روووووووووووز.  باور کنید گاهی اوقات لازمه!  

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 30 آبان1388 و ساعت 11:35 AM |
 

ساده بودم ، تو نبودی ، باران بود....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 28 آبان1388 و ساعت 1:45 AM |

 

 

 

 

 

 

 

همینطور که به گلهای توگلدون  نگاه می کنم و این خنکی پاییزی هوا تمام وجودم رو فرا می گیره ، یادم میفته مدتها بود توی هدیه هام نشانی از میخک نبود.... نه نشانی و نه یادی!   انگار از وقتی خودم رو فراموش کردم ، یادم رفته تمام عاشقانه ها و علائقم. شاید اگه...                         شاید... ای کاش...  امید...!!! دیگه همه این کلمه ها ، مثل همین بخار این ماگ صورتی رنگ ، توی هوا گم می شوند و هر لحظه دور و دورتر....  

 

 

- پی نوشت: مرسی از یک  دوست خوب با گلهای میخک توی دستش....  من رو برد به یه عالمه یاد و یه دنیا خاطره !

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت 11:25 PM |

 عکس از خانم لیلی صدیق

اینروزهای قشنگ پاییزی انقدر شلوغ و پر از نوشتی هستند که گاهی مجبور می شی از شون فاکتور بگیری....  شاید در اصل این پست قرار بود ، چند تا پست باشه ؛ با چند عنوان و در دسته بندی های کاملا مختلف!!!  از آخرین اجرای "هاملت با سالاد فصل"  و دیدن استاد جون و تاسف به حالش گرفته تـــــــــــا  برنامه این هفتۀ "جمعه ها با تئاتر" رادیو ؛ خوندن " استخوانهای خوک و دستهای جذامی" ، "بارون درخت نشین " و "وانیل و شکلات" ؛ دیدن دوباره "عشق سالهای وبا"  ؛ اخرین روز نمایشگاه عکس بزرگداشت سعدی افشار و دیدن هنر نمایی  گروه  "حمید پور اذری"  و نمایش " بادبادکها برخاک" .....   فکر کن!   تازه ، دل نوشته های بارونی  اینروزهای پاییزی  ، حکایت خستگی و سکوت یه ادم پر از سکوت  ،  شمارش معکوس تا پایان این تجربه کاری پر از امواج منفی و خسته کننده ، و درختهای هزار رنگ ....  عنوان هایی بودند که رسما فاکتور گرفته شدند!!!!!!!!!!!!

 

-  به دلیل اینکه اجرای "هاملت با سالاد فصل"  تموم شد ، با توجه به چشمگیر نبودن این کار طولانی و خسته کننده   ترجیح می دم مطلب تاریخ گذشته و بی مصرف اینجا  نداشته باشیم.  ( با تمام این احوال نتونستم از موسیقی خوب و دوست داشتنی  "سعید ذهنی"  در این کار اسم نبرم )

- برنامه این هفته جمعه ها با تئاتر رادیو  اختصاص داشت به کدورت ها و جنجال های بوجود آمد در انجمن کارگردانان خانه تئاتر که اینروزها به هر سایت یا خبرگزاری نگاه می کنیم بیانیه و مصاحبه ای از هر یک از اعضا در له یا علیه دیگری می خوانیم.  که  اینبار آقای ایوب آقاخانی  بصورت تلفنی از یک سو و آقای مهدی شمسایی از سویی دیگر پاسخگوی این اتفاقات بودند  و قضاوت به عهده شنوندگان..... !   ( اگر قول مسئولین این برنامه مبنی بر ادامه این بحث در دو هفته آینده – یعنی این یکی هفته نه؛ هفته بعدش _    نبود ، این موضوع هم به نوعی تاریخ گذشته بود....)

- پست مربوط به کتابهای نام برده شده ، همچنان به قوت خودشون باقی هستند ؛ امّـــــــــــا در زمان مقتضی  که اگه خدا خواست ، از این پروژه لعنتی که از سر حماقت و رودربایستی درگیرش شدیم نجات پیدا و دوزار وقت خالی پیدا کنم....  ( اما مطمئنم قطعی ترین پست آینده خواهند بود)

 - " عشق سالهای وبا "  هم کم ، گفتنی نداشت.علی الخصوص که گریمش به شدت حرف داشت....   بار اول که دیدمش فرصت نشد اما  دلم می خواد حتما برای آرشیو  بخش فیلم  اینجا هم که شده، در آینده راجع بهش مطلب داشته باشم.

  - و اما حمید پور آذری وآخرین شب مراسم بسیار بسیار دوست داشتنی بزرگداشت "سعدی افشار" .  پرفورمنسی بسیار شاد که  کاملا متناسب با رویداد در نظر گرفته شده بود. تمام گروه تبدیل شده بودند به تعدادی زیادی سیاه با مزه  که با شیطنت و معرکه خودشون فضای مهیجی ساخته بودند. خیلی ساده و ملموس  مثل هم نمایشهای سیاه بازی قبل از اجرا، همونجا یه گوشه ، بین تماشاگران همدیگه رو سیاه می کردند. اجرا مثل یک اجرای خیابانی هر گوشه از محوطه باز روبروی نگارخانه شروع شد. بین اونهمه شلوغ پلوغی  جالب ترین بخش این ماجرا برای من ، حضور دوستانه و بی قید و بند  کارگردان در حین اجرای نمایش ، بین بازیگران بود و نگاه غرق و پر از اشتیاقش به گروه و  تذکر های گاه به گاه....      در ادامه این نمایش همه گروه به داخل  نمایشگاه عکس ( سعدی افشار ) وارد شدند و حضور پر تعداد یه عالم سیاه امروزی در کنار قابهایی از سیاه دیروزشهر ما  ، تصویر خیلی خیلی خاصی ایجاد کرده بود. نحوه چینش نمایشگاه به شکلی بود که بعضی از قاب عکسها  با ابعاد بزرگ روی زمین قرار گرفته بودند . که هر قاب با دو سه نفر از این سیاه ها دوره می شد...  . تا چشم کار می کرد سیاه بود و سیاه با سربند های قرمز همیشگی...   بالای دیوار ، روی ستون ، کنار قابهای دیوار ، روی زمین و حتی کنار دستت.... و حتی توی قاب!!!!  همشون با هم بزرگترین سیاه شهر رو  دوره کرده بودند و براش شعر می خوندند... می خوندند و پایکوبی می کردند تا بدونه حتی حالا هم که انقدر پیر شده ، دوستش دارند و به حرمت اینهمه سال تلاش و بزرگی جشن گرفتند. می خوندند تا اون چشمهای خسته و پیر بخنده و اینهمه کهولت و سختی از خاطرش بره..... می خوندند تا بدونه مهمه و بــــــــــــــاید بمونه....   سمبل این نمایشگاه قاب  عکسی  از سعدی افشار بود با سایزی بزرگتر که  طی روزهای  بازدید، ظاهرا با همین مراسم از افراد برجسته ای که در سالن حضور داشتند دعوت می شد که با همراهی دو سه تا سیاه شیطون برن و  روی اون تابلو رو امضا کنند که در آخر همین تابلو هم مشابه دیگر تابلوها ( اما قطعا کمی گرانتر بخاطر ارزش امضاهای ادمهای پر ارزش(!) و خاص روی آن و ارزش بالای یادبود آن )  با همت عالی فروش بره و تقدیم آقای افشار بشه.   همین مراسم به قول مجری ( امضا کنون )  خودش کلی نمایش بود برای خودش.... پر از شوووووووووووور و انرژی......   شب دوست داشتنی بود و خوشحالم که بالاخره موفق به دیدنش شدم  ، حتی شده روز آخــــــــــــــــــــــر!!!!

شاید جذابیت و انرژی این مراسم رو می شد از نگاه و زمزمه اکثر ادمهایی که از پله های باریک نگارخانه استاد انتظامی پایین می اومدند کاملا حس کرد.     "... هی واسه ما سیاه شدی ، رفیق بی ریا شدی... دنیا پر غصه شده ، سعدی بیا سیاه شو....  هی واسه ما سیاه شدی ، رفیق بی ریا شدی.... "

عکس از مانی لطفی زاده 

 

- فردا  نوشت :  همینه دیگه...! وقتی میزبان مهربان مجبور می شه  به حکم میزبانی دوربینشو بذاره زمین ، باید پست ارسالی یکروز بعد ادیت بشه.  بس که جناب موسوی بوی بارون رو بد عادت کردند با لطف همیشگی و عکس های به موقعشون.  ( البته ناگفته نماند که بــــــــــــــــاز هم ایشون بودند که  عکس درخواستی رو بهمون رسوندند. - همون عکس   ویژه بالای صفحه )

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت 0:49 AM |

«یک جا در یکی از کارهای عالی‌جناب یونگ خواندم که می‌گفت نوشتن مثل اعتراف کردن نزد کشیش، یا صحبت و درددل با روانکاو است. آدم با نوشتن خودش را خالی می‌کند، و با اعتراف به خصوصیات مرموز و زیر و بم‌های حسی و عقیدتی خود، یه جوری خودش را تطهیر و شفاف می‌سازد، لااقل برای خودش. البته به شرط آن که عقل و شعور دریافت این قضایا را داشته باشد...»(ص ۸۴-۸۵)

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی / داریوش مهرجویی / نشر قطره / 248 ص / 4000 تومان / چاپ چهارم

خلاصه : به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" روایتی شیرین، صریح، روان و بازیگوش از جوانی بیست و سه ساله است در تهران امروز که دغدغه فیلمسازی دارد و کم کم ساختن فیلم بلند در زندگیش بدل به بخشی غیر قابل چشم پوشی می شود و همه آدمها و احساسات و آینده اش را تحت تاثیر خود قرار می دهد.

 

برای خوندن کتابی از خالق "هامون" و "لیلا" خیلی کنجکاو بودم. شاید انقدر تحت تاثیر دو سه تا فیلم دوست داشتنی  این نویسنده قرار گرفته بودم و سطح توقعم بالا رفته بود که کتاب اونطور که باید جذبم نکرد.  و با کمی اکراه پیش می رفتم.  هر چندکه این کتاب کاملا به شیوه روایی موردعلاقه من نوشته شده بد.  یعنی ساختاری کاملا غیر خطی ، که در قالب تداعی خاطرات  هر از گاه نقبی به گذشته می خورد و هیجان انگیز تر اینکه در این امر،  ترتیب اتفاق افتادن در بازخوانی ذهنی شان، رعایت نمی شد.  گاهی به یک موضوع چند بار ( آنهم کوتاه ) اشاره می شد و  وقتی خوب ، خواننده را حریص دانستن موضوع نگاه می داشت  ؛ در زمان مناسب به بازگویی کامل آن خاطره می پرداخت.

موقع خوندن " به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" به نوعی کتاب "جامعه شناسی خودمانی"  بیادم می اومد. شاید بخاطر این بود که  این کتاب هم درگیر نوعی  جامعه شناسی بی پرده و عریان بود. که گاه در قالب مذاکراتی بین راوی داستان و دوست صمیمی ، اما متفکرش  اتفاق می افتاد و گاه در قالب غرغرهای  قهرمان داستان....    ( به شدت توصیه می کنم لینک وب سایت سرو  رو در اینجا (+) حتما حتما حتما مطالعه کنید . نویسنده این وب سایت با ارائه تمام فکت های دقیق از خود داستان و ذکر صفحه ، به نقد و بررسی کامل کتاب پرداخته ؛ که برای شخص من  خیلی جالب و دوست داشتنی بود )       

نمی دونم چرا با تمام سعیم در همذات پنداری با شخصیت اصلی داستان ، اما  احساس نمی کردم راوی شخصی باشد از جنس من و حتی از نسل من… و مدام تصور شخصی با سن و سال خود آقای مهرجویی نویسنده را داشتم که از خاطرات خود تعریف می کرد . ( یعنی با این حساب وقایع 30، 40 سال پیش... ) برای همین اطلاعات داستانی برام نامتعارف می نمود. قطعا این مشکل از اشتباه جا افتادن داستان به دلیل شباهت شغلی نویسنده رمان و  شخصیت اصلی داستان است ، آنهم درست از همان ابتدای آن !!!!!!!  شکل گرفته بود.

کتاب سرشار است از  اظهار نظرات اجتماعی، فرهنگی و تاریخی از دید آسیب شناسانه در قالب غر و لند های قهرمان داستان.... یجورایی ناکامی های "سلیم" در این کتاب ، من رو بیاد "حمید هامون" و مشکلاتش می انداخت. و سادگی زبان گفتاری آن ، "مهمان مامان" رو برام تداعی می کرد. هر چند که بدون در نظر گرفتن عنوان کتاب ؛ به شدت با پایانش مشکل داشتم. اما وقتی کتاب رو با نامش توجیه می کنم  به نتیجه می رسم که همه ی سطور  از صفحه اول تا به آخر  در خدمت شرح و تفصیل  عنوان کتاب هستند.

از دید  من که بعضی از فیلمهای مهرجویی واقعا یک شاهکار محسوب می شوند ، این کتاب راضی کننده و مطلوب به معنای واقعی نبود. هر چند که نگاه اجتماعی مهرجویی در این کتاب هم مانند اکثریت فیلمهای درخشان وی ( چون اجاره نشینها ، هامون ، مهمان مامان  و حتی سنتوری ضعیف .... ) باز هم ستودنیو قابل تحسین بود.

در هر حال خوندنش خالی از لطف نیست ، علی الخصوص در جستجویی که بین سایتهای معتبر داشتم ، تعداد افرادی که این کتاب رو یک شاهکار دونسته بودند اصلا کم نبود و یجورایی دراکثریت هم بودند.....

 

نقد کامل و جامع کتاب "بخاطر یک فیلم بلند لعنتی" به نقل از وبلاگ سرو

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 22 آبان1388 و ساعت 2:32 AM |
 

 

Your Armageddon s days is Jul 6 2062

Time remaining: 19229 days . 19 hours . 48 minutes. 30 seconds.

با اینکه بهیچ عنوان به این مسائل معتقد نیستم اما برای رفع  بی حوصلگی و از سر بیکاری فرم سایت اندازه گیری طول عمر  رو پر کردم و حالا هم برای ثبت در تاریخ  اینجا می نویسمش...  اما خودمونیم هر چقدر هم به این مسائل بی اعتنا و بی اعتقاد باشی بازم اون تایمرشماره های معکوس چقدر دلهره آوره...   چشمم که بهش می افته استرس می گیرم که چرا نشستم و پا نمی شم به کارام برسم. فکر می کنم یه عالمه کار دارم که هـــــــــــــــنوز انجام ندادم.  وای  به همین زودی شد   ….41 minutes, 25 seconds چــــــــــــــقدر کار!!!!!!! چقدر سریع می گذره.   .  از کجا شروع کنم؟! کدوم مهم تره؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

- :-)  پی نوشت : Jul 6 می شه اواسط تیر ماه......... من نمی خوام. شانس و می بینی تو رو خدا؟!  هر چی از این تابستون لعنتی بدم می آد ، همه تاریخ های مهم زندگیم هم با گرمای همین یه فصلی که ازش متنفرم ، این فصل ِ زشت گره خوردند.  آخه اینهمه روز ... اینهمه ماه... !   البته اگه خیلی خوش بینانه به این قضیه نگاه کنی ، می بینی که همچین هم بد نیست ها......  یه تابستون هم کمتر خودش غنیمته.   فکر کن!  تاریخ مرگ آدم اوایل پاییز باشه، اونوقت چقدر دل آدم می سوزه که این تابستون رو تحمل کرده بدون دیدن بارون های پاییزی که تنها انگیزه تحمل کردن این فصل لعنتیه.    اما نــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!!  تیر ماه که گل میخک پیدا نمی شه  آخه   پس من چیکار کنم؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 21 آبان1388 و ساعت 1:13 AM |
گفتم : بهار
خنده زد و گفت: « ای دریغ ، 
                           دیگر بهار رفته نمی آید. »

گفتم : پرنده؟
گفت: « اینجا پرنده نیست. 
            اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست.»

گفتم : درون چشم تو دیگر...؟
گفت: « دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست.
            اینجا بجز سکوت ، سکوتی تلخ و گزنده نیست»

حمید مصدق
 
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 20 آبان1388 و ساعت 12:49 PM |

مبارک سلام.
دوست داشتنی همیشه روزگارم سلام
سیاه سرخپوش صحنه های نمایش سلام
از تارترین خاطرات باقیمانده دوران کودکیم تا کنون هر جا بودی ، بودم و هر چه کردی ، دیدم تا به امروز در سنگلج و نمایش قولنج.وقتی جسم رنجور و به ظاهر ناتوانت را در پشت صحنه دیدم غمی بزرگ وجودم را فراگرفت و تصاویر مقتدراه حضورت در صحنه نمایش که بیش از سالهای سن من بودفریم به فریم از جلوچشمانم گذشت. دلم نمی خواست آن تصاویر را از ذهنم پاک کنم. می ترسیدم به سالن نمایش پا بگذارم و مبارک مهربانم را ناتوان ببینم. ولی باز هم وسوسه های دیدن تو ، خنده هایت ، رقص هایت ، خواندنت و خنداندنت مثل 40 سال گذشته مرا به سالن کشاند. مثل همیشه در ردیف اول ، دوست داشتم در چشمهایت زل بزنم و در تو غرق شوم. این بار همه آمده بودیم که در کنار تو باشیم و بدانی که دوستت دریم. ولی باز هم مثل همیشه این تو بودی که سخاوتمندانه دردهای خود را در پشت صحنه جا گذاشتی و باز ما بودیم که دو ساعت با حضور تو غم را فراموش کردیم و یکسره خندیدیم و تو ما را خنداندی. استاد مهربانم باز هم صحنه در دست تو بود و ما مبهوت هنر نمایی تو. سعدی عزیزم بمان تا بمانیم.
بگذار امشب جاودانگیت را جشن بگیریم گرچه می دانم باز هم همه چیز تو خواهی بود. ( متن روی بروشور )

 

*******

بس که اینروزها مصداق واقعی  "بازم مدرسه ام دیر شد"  هستم ، طبیعتا از همه چیز و همه جا هم عقب موندم. تحمل این آخریش دیگه خارج از ظرفیتم بود.  با هزار بدبختی (اونم من!  که نهایت  تلاشم رو می کنم که به کسی رو نندازم) به خیال خودم دیگه از هفت خوان رد شده بودم چون از دیروز با همه هماهنگ کرده بودم که امروز ساعت 5 باید برم.  زهی خیال باطل که برنامه های امروز رو منظم چیده بودم. ساعت 5:40 دقیقه  بود که فهمیدم از مساعدت طراح بگیر تا دستیار کارگردان و بازیگرا و کارگردان  که دیروز با مهربانی هر چه تمامتر (!)   ok داده بودند ، هـــــــــیچ خبری نیست!   و رسما به برنامه حمیدپور آذری خلاق و دوست داشتنی و گروه با استعدادش  به مناسبت نمایشگاه عکس " در پس نقاب "  در خانه هنرمندان نمی رسم...

انقدر توی ذوقمون خورده بود که بی ذوق و انگیزه  وارد نگارخانه استاد انتظامی شدیم. بی اغراق می گم ، طراحی نور و  فضا و نحوه چینش قاب ها با صدای موسیقی که آمیخته با حس تک تک عکسها بود آنچنان ذوبم کرد که اصلا یادم رفت دلیل آنهمه بدو بدو   و عصبانیت. شاید چون تا بحال نمایشگاهی نرفته بودم که همه و همه و همه دیوارهای اون عکس یه آدم باشه ، اما با حس های متفاوت. حس کنی اون آدمه تکثیر شده  به یه عالمه آدم دیگه با یه عالمه خلق و خو و روحیه متضاد!  و هر طرف که می ری به شدت به  یکیشون برمی خوری....  به هر طرف که نگاه می کردی یک آدمک سیاه  توی چشمهات نگاه می کرد.  هر کدومشون با یک حس و یک اقتدار... یکی ترسناک؛ یکی بی خیال،  یکی غمگین ، یکی مظلوم ، یکی فارغ از من و تویی که بهش نگاه می کردیم  مشغول آواز و هنر نمایی ، اما  یکیشون انگار زیر نگاه سرد آدمها  له شده بود. همه از بالا بهش نگاه می کردند تا مبادا  این صورتک سیاه بتونه بلند شه و جای کوچکی از انهمه خوشبختیشون رو اشغال کنه. یکی شاده شاده شاد بود...  یکی هم مثل شبح ، مثل یه خواب دوره دوره دور ، انقدر که نتونی حتی لمسش کنی. حس کنی وقتی دستت سمت اون آدمک می ره تا رنگ سیاه روی صورتش رو پاک کنه تا بتونه باورش کنه ، یجورایی ازش رد می شه. وقتی نگاهش می کنی ، حس تماشای یک خواب رو داره . می ترسی پلک بزنی  و وقتی چشماتو باز کردی دیگه نباشه.....  یکی شون  یه عالمه غم از عمق چشماش پیدا بود ، یکی انگار با عظمت  و اون نوع نگاهش تحقیرت می کرد ، انقدر که ملتمسانه دلت می خواست سرتو بندازی پایین و دیگه نگاهش نکنی؛ یکی دیگشون رنجور بود و حس می کردی حتی توان ایستادن رو هم نداره   اما انگار  جبر زمانه مجبورش کرده برای بودن ، موندن و داشتن هوایی برای نفس کشیدن ،  به زور هم که شده روی پاهاش بایسته ؛ یدونه سیاه اون روبرو بود که دستاشو باز کرده بود. نمی خندید ، اما یجور خاصی انگار خنده رو روی لبهاش می دیدی. شایدم ته دلش....   گفتم؟!   نه ، از این یکی نگفتم! نگفتم  که یکیشون توی یک کادر  حبس شده بود و چشم دوخته بود به اون حجم سیاه و سنگینی که روبروش قرار گرفته بود و داشت هر لحظه بیشتر جای اونو تتگ می کرد و توانش رو ازش می گرفت. حجم سیاهی که با تمام تیرگی خودش، مغلوب اون صورتک سیاه شده بود.  امــــــــــا  یکی از سیاه ها که از روی زمین نگاه می کرد  بین چند تا دست  گیر کرده بود. حس می کردم تمام اون دستها جسم و فکر و روح  اون و  نشونه رفتند.  شاید برای من ، یکی از دوست داشتنی ترین سیاه های ِ اون اتاق پر از  سیاه ، همین یکی بود که یه عالمه  دوستش داشتم و بیشتر از همه  نگاهم رو دزدید.....

دلم نمی خواست از اون فضای پر از وهم و خیال بیرون بیام. برام عجیب بود. شاید تا بحال تحت تاثیر هیچ نمایشگاهی انقدر قرار نگرفته بودم. اونم من که باید اعتراف کنم  تا قبل از این اتفاق  ، هــــــــــــــــــــــیچ حس خاصی نسبت به آدم واقعی توی این عکسها نداشتم. شاید بخاطر کج سلیقه گی ام بود که هیچوقت و هیچوت و هیچوقت  نمایش هایی چون روحوضی و سیاه بازی و این سبک و سیاق برام جالب ، یا حتی قابل تحمل نبود. و بنابراین هیچ شناخت و خاطره ای هم نداشتم که نوستالژی خاصی رو برام زنده کنه.   باور نمی کردم همون مدت کوتاه که بین اونهمه سیاه قرار گرفتم  ، انقدر تحت تاثیرم قرار داده باشه که برای تک تک اونها شخصیت قائل بشم و باهاشون همراه بشم تا حدی که  دلم بخواد با هر کدومشون به گذشته برگردم و قصه هاشون رو  دوباره بخونیم و برای اونهایی هم که قصه ی ندارند ، از نگاهشون قصه بسازیم.....

 

 

 

_ پی نوشت : دلم نمی خواد کسی فکر کنه چون عکاس این عکسهایی که گفتم دوست همیشگی اینجا    "رضا موسوی"   هستند ، اینها رو نوشتم . چون  حالا و بعداز امشب(!)  دیگه شک ندارم و مطمئنم نه ایشون و نه عکسهاشون هیچ نیازی به تعریف یکی مثل من  که شاید هیچی هم از تکنیک های هنر نمی دونه ،  ندارند و بدون توضیحات من هم همچنان کادرهاشون درخشش خاص خودش رو داره. شاید گاهی از عکسها خیلی تعریف کردم اما به قول خودشون روزهایی هم بوده که سر خیلی از عکسهاشون با هم کلی اختلاف سلیقه داشتیم و طبیعتا کلی هم بحث که چرا اون عکس از نظر من عکس خوبی نبوده.....   اما لازم دونستم به عنوان یک بازدید کننده از این نمایشگاه فارغ از نام عکاس ؛  درپی مصاحبه شخص عکاس در کنفرانس مطبوعاتی این نمایشگاه که فرموده بودند ؛ در این نمایشگاه منتظر عکس های خاص و آنچنانی تئاتری نباشید چون غالبا پرتره هستند!  این مطلب رو اضافه کنم که  این نمایشگاه نه تنها از عکسهای تئاتریشون چیزی کم نداره چه بسا  اضافه بر اون یه عالمه  حس خوب هم وجود داره . حس های خوبی که ناشی از ملموس بودن فضا و درک درست لحظه  و ثبت  به موقع کوچکترین احساس چهره یک آدمه. دقیقا همون "آن"  به معنای واقعی کلمه. که همین باعث می شه هر کدوم از قاب ها  ، نشان دهنده یک آدم متفاوت با پیچیدگی های شخصیتی خاص خود اون آدم باشه. اضافه کنید به همه اینها  کادرهای درخشان و همیشگی خاص رضا موسوی رو در فضای حسی به شدت عجیب و درگیر کننده......    

( ضمن اینکه معتقدم حتـــــــــــــــی یک لحظه از اون  برق شوق ، امیدی و شادی که توی چشمهای خسته آقای سعدی افشار  می درخشید و رگهای ناتوانش رو گرم کرده بود ، برای یک عمر درخشش صاحب این ایده کافیست... )   جناب موسوی  نمی گم خسته نباشید ؛ چون می دونم هر لحظه ای که چشمتون به سرزندگی و شادی دوباره ای که برای پیر سیاه تاریخ  نمایش چندین ساله امون ساختید بیفته ، کافیه برای زدودن خستگی تمـــــــــــام لحظات پرتلاش اینروزها...  

- پی نوشت : امشب که به (+) فتوبلاگ آقای موسوی  سر می زدم ، یه نکته خیلی برام جالب بود.  یکی از بازدید کننده های پست مربوط به نمایشگاهشون ، ناخوداگاه بیاد اون پستی افتاده بودند که ایشون بعد از عکاسی از  نمایش قولنج ارسال کرده بودند. یعنی (+) این پست!!!!!!!!!!  درست همون حسی که امشب ، لحظه دیدن اولین عکس ایشون برای من هم تداعی شد!    جلوی هر عکسی که می ایستادم  ، حالا دیگه خیلی خوب می فهمیدم چرا اونشب - موقع تماشای نمایش قولنج - دوربین حتی یک لحظه هم از جلوی چشمشون پایین نیومد.....     

 - پی نوشت : نمایشگاه عکس "درپس نقاب"   ( سعدی افشار به روایت رضا موسوی ) - زمان ۱۶ تا ۲۳ آبان ۱۳۸۸ از ساعت ۱۰ الی ۲۱ - محل برگزاری : خیابان طالقانی ، بعد از ایرانشهر ، خیابان موسوی شمالی ، خانه هنرمندان ، نگارخانه استاد انتظامی ، تلفن روابط عمومی :  ۸۸۷۸۳۱۷۶

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 19 آبان1388 و ساعت 3:5 AM |

ای آنکه از دیار من آخر گریختی
چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای
از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای
در کوره راه زندگیم جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید
پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید
افسوس ! ای که عشق من از خاطرت گریخت
چون شد که یک نظر نفکندی به سوی من
می خواستم که دوست بدارم ترا هنوز
زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من
بیچاره من ، بلازده من ، بی پناه من
کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند
از من گریختی و دلم سخت ناله کرد
کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند "


نادر نادر پور

 

- پی نوشت:  امشب  به شدت مشغول حل کردن کوه تمرینهای روی هم جمع شده این روزها بودم و سرم تو کار خودم که یهو چند بیت  یکی از شعرهای نادر نادر پور به گوشم خورد و چقدر هم دلنشین بود. شعرهای نادر نادر پور همیشه حس و حال خاص خودش رو داره.  مدتها بود فرصت نکرده بودم سراغی از این شعرها و حس نابشون بگیرم .  فکر کنم  یکی از این سریالهای  رسانه ملی (!) بود. درهرحال نمردیم و یه چیز به درد بخور از این جعبه خزعبل شنیدیم.....  

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 17 آبان1388 و ساعت 1:35 AM |

انصراف‌ها از جايزه‌هاي دولتي ادامه دارد

پس از انصراف مصطفي مستور از نامزدي جايزه كتاب سال و جايزه جلال آل‌احمد و انصراف قباد آذرآيين از جايزه جلال، مجيد قيصري نيز از نامزدي دومين دوره جايزه ادبي جلال و بيست‌وهفتمين دوره جايزه كتاب سال كناره‌گيري كرد. قيصري كه با رمان «شماس شامي» به مرحله دوم دومين ‌دوره جايزه جلال آل‌احمد راه يافته بود، درباره علت انصراف خود به ايسنا مي‌گويد: با شناختي كه از روحيات و نگاه جلال آل‌احمد داريم، بدون شك او هم همين كار را مي‌كرد.

قيصري ادامه مي‌دهد: با توجه به مشكلات و موانعي كه بر سر راه جايز‌ه‌هاي خصوصي رقم مي‌خورد تا جايي كه حتي مكاني براي برگزاري جايزه‌شان را ندارند، طبيعي است كه بخواهم از حضور در اين جايزه دولتي انصراف بدهم.

مستور كه با رمان «من گنجشك نيستم» توانسته است در هر 2 جايزه دولتي كتاب سال و جلال، به مرحله نهايي راه يابد، در اين باره مي‌نويسد: از طريق نشر مركز، ناشر كتاب «من گنجشك نيستم»، خبردار شدم كه اين كتاب به مرحله‌ دوم داوري دومين دوره جايزه ادبي جلال‌ آل‌احمد و بيست‌وهفتمين دوره جايزه كتاب سال راه يافته است.ضمن سپاس از داوراني كه اين اثر را شايسته حضور در اين مرحله دانسته‌اند، يادآور مي‌شوم كه به‌دليل تأثرات شديد روحي تمايلي به شركت‌ دادن كتابم در اينگونه جوايز رسمي ندارم.

 

.....   جايزه جلال، البته جايزه  بزرگ‌تري است؛ 110 سكه كه در نخستين دوره به كسي تعلق نگرفت و داوران آن را با نام تقديري نه برگزيده، بين 5 نفر تقسيم كردند.  اما به جز مستور و قيصري، قباد آذرآيين هم چند روز پيش همين كار را كرد. آذرآيين كه با مجموعه داستان «هجوم آفتاب» به مرحله نهايي داوري جلال رسيده بود، بدون هيچ توضيحي، تنها گفت: ضمن احترام به نام ارجمند جلال و سپاس از دست‌اندركاران و داوران جايزه جلال‌ آل‌احمد، درخواست مي‌كنم نام اينجانب را از ليست نامزدهاي دريافت دومين دوره جايزه يادشده حذف فرمايند.

حالا در بخش داستان جايزه جلال، با حذف 3 نام، تنها 3 نام ديگر باقي مانده‌اند: رضا اميرخاني با رمان بيوتن، محمد ايوبي با رمان صورتك‌هاي تسليم و احمد بيگدلي با مجموعه داستان آواي نهنگ.

مراسم نهايي جايزه جلال همزمان با سالروز تولد جلال آل‌احمد، دوم آذر برگزار مي‌شود. تا آن زمان چيزي در حدود 2 هفته ديگر باقي است. بايد ديد در پايان اين 2 هفته، كسي از اين 3 نام باقيمانده براي دريافت جايزه باقي مي‌ماند يا آنها نيز راه 3 نامزد انصرافي را انتخاب مي‌كنند. در اين صورت، جايزه جلال چه خواهد كرد.

 

علي شجاعي صائين، مديرعامل خانه كتاب كه متولي برگزاري جايزه جلال ‌و كتاب سال است، قبلا جواب را داده است: اگر آثاري كه پديد‌آورندگان‌شان از شركت در جايزه انصراف داده‌اند، برگزيده شوند، با آنها مشورت مي‌كنيم و اگر تمايل نداشته باشند مي‌توانند جايزه را نگيرند.     به گفته شجاعي صائين، چيزي كه در اين جايزه‌ها داوري مي‌شود، كتاب است، نه نويسنده. بنابراين انصراف دادن يا ندادن نويسنده، تاثيري در روال كار داوران و برگزاركنندگان نخواهد داشت، جز صرفه جويي در سكه! اين استدلال اگرچه چندان دور از ذهن هم نيست اما  يك نكته را باقي مي‌گذارد: مالكيت معنوي كتاب، همواره متعلق به نويسنده است و رقابت در يك جايزه، اتفاقي است كه به مالكيت معنوي اثر مربوط مي‌شود. بنابراين بي‌توجهي به آنچه نويسنده مي‌خواهد، چه معنايي دارد؟

(+) گروه ادب و هنر روزنامه همشهری - كامران محمدي

 

 

- پی نوشت : ظاهرا یواش یواش به لطف هنرمندان حوزه ادبیات می شه به فرهنگ و اعتبار این مملکت خاکستری هم امیدوار بود.... می شه امیدوار بود که هنوز هم هستند آدمهایی که حرمت و شان و شخصیت خود و اطرافیانشان با ارزش تر از ۱۱۰ سکه و مقام و منزلت اجتماعیست....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 16 آبان1388 و ساعت 3:31 PM |

 سالن اصلی تالار مولوی / ساعت 20:15 / مدت : 60 دقیقه

" شمردن ستاره های شب "   نویسنده و کارگردان : شهرام کرمی / طراح لباس و صحنه : سیروس همتی / آهنگساز : کیوان ادیب / عکاس : پیمان شیخی /  طراح پوستر و بروشور : مسعود نوروزی / حمید رضا نعیمی ، بهناز سلیمانی ، آیدا صادقی ، رضا امامی ، یعقوب صباحی ، مجید تفرشی

 

امروز یک دوست خیلی خیلی خیلی عزیز که همون آقای سروری نژاد باشند مهمونمون بودند و طبیعتا یه عالـــــــــــــمه هم انگیزه و انرژی از دیدنشون. دوباره  تمام اون لحظه های شاد و طلایی برامون درخشید و یاد اون روزها زنده شد. با اینکه مدت کمی از آخرین اجرا و آخرین دور هم بودنمون می گذره اما انگار روزهای زیادی گذشته....  به شوق همراهی با ایشون که قصد دیدن اجرای سالن اصلی رو داشتند ، ما هم موندیم و دیدیم. و مصرانه اعتقاد دارم راجع به برخی نمایش ها چیزی گفته نشه شاید خیلی بهتر از گفتن و گفتن و گفتن باشه. گذشت و اجرا تموم شد. اما هنـــــــــــــوز دارم به این فکر می کنم که بی خیال گریم که شده بودند هیچی!  آیا واقعا نمی شد در اپیزود دوم حداقل  فرنچ  ناخنهای خانم سلیمانی ( مادر شهیدی که برای برنگشتن پسرش اوضاع نا مساعدی داره )  پاک می شد که موقع بافتن انقدر  توی ذوق نزنه!!!!!!!؟؟   آخه انقدر همه چیز سرسری و بی توجه!

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 0:50 AM |

بزرگداشت سعدي افشار 23 آبان ماه در قالب نمایشگاه "عکس در پس نقاب – سعدی افشار به روایت رضا موسوی" در خانه هنرمندان برگزار مي‌شود.

نمايشگاه عكسي از تاريخ 16 آبان ماه تا 23 آبان در خانه هنرمندان برگزار مي‌شود كه محتواي اين نمايشگاه عكس‌هايي است كه رضا موسوي از نمايش قلنج آخرين كار سعدي افشار گرفته است كه در پايان روز 23 عكس‌هاي اين نمايشگاه به صورت همت عالي به فروش مي‌رسد. همچنين در روز 23 و روز پاياني اين نمايشگاه قرار است با حضور هنرمندان تئاتر و سينما مراسم بزرگداشتي در تالار بتهوون خانه هنرمندان براي سعدي افشار برگزار شود كه اين مراسم به همت مجله سينما تئاتر، سازمان رفاه و خدمات اجتماعي، خانه هنرمندان، خانه تبليغاتي طرح نو نگار و موسسه ترانه شرقي برگزار مي‌شود.

 

رضا موسوي كه قرار است نمايشگاه عكس‌هاي او از سعدي افشار از تاريخ 16 تا 23 آبان برپا شود در خصوص دلايل برگزاري اين نمايشگاه گفت: به دليل اينكه خيلي به اين مسائل در كشور ما توجه نمي‌شود شايد برگزاري چنين مراسمي عجيب باشد اما زماني كه براي اولين بار نمايش قلنج را ديدم حس عجيبي در من به وجود آمد و ياد دوران بچگي خودم افتادم كه چقدر از صداي سعدي افشار خاطرات دارم و به همين دليل تصميم گرفتم عكاسي از او را چند شب ديگر ادامه دهم و در فرصتي مناسب يك نمايشگاه عكس از آخرين اجراي سعدي افشار برگزار كنم و اگر از آن عوايدي حاصل شود آن را به اين هنرمند كه در شرايط نامناسبي به سر مي‌برد تقديم كنم.

وي توضيح داد: نبايد در اين نمايشگاه خيلي انتظار ديدن عكس‌هاي تئاتري را داشت و فقط عكس‌هاي سعدي افشار است از آخرين اجرايش چرا كه من فقط به خود او فكر مي‌كردم. موسوي خاطر نشان كرد: دوستان ديگري نيز تمايل به همكاري در اين كار را داشتند از جمله فردين خلعتبري كه با نظر او يك موسيقي متن در حال آماده‌سازي است كه در ايام برگزاري نمايشگاه پخش خواهد شد و حميد پورآذري نيز قرار است يك پرفورمنس در اين نمايشگاه اجرا كند.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 1:57 PM |

88-08-12

انگار قراره دیگه این قاب ، بشه ثابت ترین تصویر این روزها و خاطره ها...    روزهایی که حتی همین الان هم شبیه قصه و رویا هستند. باورت می شه ، با همین یک قاب کوچک به اندازه ۲ سال خاطره ساختیم. به اندازه دو سال زندگی کردیم.خسته شدیم ، خندیدیم، نفس کشیدیم ، حرف زدیم یا شاید اشک ریختیم. هر بار ؛ با هر شروع ، کلی انرژی توی کوله پشتیمون بود و هر بار ؛ با هر پایان، کلی غم گوشه دلمون و یه عالـــــــــــــــمه تجربه ته کوله بارمون. دوستشون دارم ، انقدر که اینروزها و لذت این دو ماه اخر  رو بهشون مدیونم.    دیروز ، یک شروع بارانی بود. برای من که از سر کفر  دیگه داشتم راهم و از بارون جدا می کردم ؛ یه نشانه بود. یه نشانه بزرگ......  اولین روز کار جدید که اصلا دوستش ندارم همراه شد با زیبا ترین رنگ این قاب همیشگی و ماندگار ، درســــــــــــــــت فردای شبی که با اون قطره های دوست داشتنی قهر کردم.  باشه تا همیشه......

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 0:24 AM |

انگار در این حوالی

کسی بویی از باران نبرده است

و نمی دانم ،

من میان این همه هیچ در ازدحام این همه بیگانگی

تو را چطور ، چگونه گم کرده ام !

                                  نمی دانم....

 

 

اینروزها صدای باران هم مثل همیشه نیست...  حتی آرامش این قطره های تلخ ،سبب  فراموشی کابوس های تاریک نمی شوند. کابوس های دیررسیدن و گم شدن میان آنهمه هیاهو... کابوس خالی شدن مشت پر از آب....  کابوس جا ماندن از آخرین قطار زیر رگبار سرد و تند باران....  هیچ سطری از باران زیبا نیست. هیچ ترانه ای و حتی هیچ لحظه ای. می ترسم از روزی که حتی  ماه هم زیبا  نباشد.    

- پی نوشت : بی حضورتو حتی باران هم عاشقانه  نیست.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 1:10 AM |

دیشب ساعت حدودای  1 دنبال برنامه خاصی شبکه های رادیو رو سرچ می کردم . هر شبکه بساط ساز و آواز حسابی داغ بود. یکی از یکی داغ تر.... از چهچهه های استاد شجریان شبکه فرهنگ گرفته تا خشایار اعتمادی شبکه پیام.   شاید از بین 6 شبکه ای که موج FM رادیوی گوشی من خودش اسکن و سیو کرد ؛غیر از یکیش که رادیو ورزش بود و یکی دیگه اش  4 تای دیگه همین بساط بود.  نا امید از پیدا کردن برنامه مورد نظرم و خسته از گوش دادن به ترانه های درخواستی که از حق نگذریم بعضی هاشون واقعا دوست داشتنی بودند، صدای فرزاد خان حسنی به گوشم خورد.  کاری ندارم به شخصیت این آدم که آخرشم هیچوقت نفهمیدم ازش خوشم می آد یا نه!  یجورایی جسارتش (  و نه رک گویی و توهین به شنونده یا بیننده یا میهمان برنامه ) برام ستودنیست . ضمن اینکه توی این بهبوهه بی سوادی مجریان صدا و سیما   این دو سه تایی هم که پیدامی شن که اهل مطالعه هستند غنیمته.

خلاصه بحث داغی درگرفته بود بین مجری برنامه ( فرزاد حسنی ) و آقایی به نام قدیانی که احتمالا یکی از مسئولین در حوزه کتاب و ادبیات و میهمان این برنامه بودند. متاسفانه از اولش گوش نداده بودم و تا اونجاییکه من دستگیرم شد ،  بحث سر چرایی نبود انگیزه کتابخوانی در فرهنگ  کشورمون بود. میهمان برنامه معتقد بود برخی از عوامل می تونن شامل :  عدم تبلیغات کافی  ، گرانی قیمت کتاب ،  برداشتن سوبسید توسط دولت ، کمبود و عدم دسترسی آسان و مکان عرضه کتاب و... باشه. ایشون می فرمودند مثلا پفک جلوی جشممونه و هر وقت می ریم لوازم ضروری رو از سوپر مارکت بخریم چشممون می افته و پفک هم می خریم. اما کتاب اینگونه نیست.  و مجری برنامه بشدت با عقیده ایشون مخالف بود و دلایلشون رو کافی نمی دونست.  و مثل من عقیده داشت که ماها اصلا حال کتاب خوندن نداریم. 4 ورق روزنامه و به زور ورق می زنیم چه برسه به کتاب.   ماها یاد نگرفتیم که باید کتاب بخونیم.  فرهنگ سازی کامل نبوده.....

برنامه چالشی جالبی بود. ضمن اینکه سوال برنامه هم این بود که آخرین کتابی که خوندید چی بوده.... و شنونده ها تماس می گرفتند و پاسخ می دادند.  تاسف آور اینجا بود ، اون تعدادی هم که تماس می گرفتند  کتابهایی از قبیل "چگونه اطرافیان خود را شیفته خود سازیم" و " راز ارتباطات" و ....  بود.   محض رضای خدا 4 نفر پیدا نشدند ، اسمی از 4 تا کتاب درست حسابی ببرند....   

درفواصل  این برنامه زنده  ترکیبی  موسیقی هایی هم پخش می شد که انصافا همشون خوب و دلنشین بودند. ظاهرا خواندن قسمتی از کتابی خاص هم جزئی از این برنامه بود.  همچنین گفتن داستان ریشه ای از یک ضرب المثل ( که دیشب : "دسته گل به آب دادن بود"   و چقدر با نوع گویش فرزاد حسنی جالب و شنیدنی می نمود.)

جالبترین قسمتش معرفی چندین کتاب خواندنی بود. و مصاحبه ای تلفنی در باب اوضاع کنونی کتاب کشور با "اسدالله امرایی"   یکی از نام آشنا ترین مترجمان حال حاضر..... 

 

 

هر چند که حتی نفهمیدم اسم برنامه چی بود و سردبیرش چه کسی و اصلا از کی شروع شده بود!!!!!!  اما برام دوست داشتنی بود و بی صبرانه منتظر برنامه هفته آتیش هستم. فقط امیدوارم برنامه ای موضوعی نباشه که هفته دیگه اش به موضوعی دیگه غیر از کتاب بپردازه.....  ( از اونجاییکه هیچ تبلیغاتی در باب اینگونه برنامه ها صورت نمی گیره و اطلاعاتی که لازمه موجود نیست،  متاسفانه حداقل 4 نفر آدمی هم که علاقمند به شنیدن هستند ، اصلا خبـــــــــــــر ندارند ؛ دوست داشتم اینجا راجع بهش حرف بزنم که حتی اگه یه نفر علاقمند  هم  بعد از جستجوی فراوان 7،8 صفحه از گوگل و تک تک لینکهاش به مدد انواع و اقسام اتگ ها که به ذهنش می رسه تا سرچ کنه – درست مثل امروز خودم که به هیچ جا نرسیدم -  به اینجا برسه و یه کوچولو اطلاعاتی که می خواد بدست بیاره  ،  ما را بس )   

 

- پی نوشت : اونطور که من توی وبلاگ برخی طرفدارهای فرزاد حسنی دیدم ؛ ظاهرا اسم این برنامه ( چه فرصتی، چه شبی!!! ) است و هر یکشنبه ساعت 12 تا 2 بامداد  از شبکه جوان ردیف 1/88 موج FM پخش می شه.  ((( البــــــــته طبق معمول شیک بودن مملکت ما و در راستای احترام به مخاطب و تبلیغات مناسب برنامه های فرهنگ محور ، روی وب سایت صدا و سیما (  http://www.radio.ir/ ) وقتی وارد بخش رادیو جوان می شی ، در معرفی برنامه ها چیزی به این نام نمی بینی و اصلا هم توی کنداکتور ، اون ساعت هیچ برنامه ای به چشم نمی خوره؛  و قسمت مربوط به جدول پخش برنامه های شبکه جوان هم  باز نمی شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  که آخرش از یک منبع مثلا موثق بفهمی چی بود و دستپخت کی بود!!!!!!!!!!!!  )))

 - پی نوشت پی نوشت :  راستی آخرین کتابی که خودم خوندم  یکی از ماندگارترین و پرخاطره ترین  هدیه های زندگیم ( زیستن برای باز گفتن ) ----» گابریل گارسیا مارکز.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 11 آبان1388 و ساعت 3:30 PM |

 

پنجره بازه به بارون ، من ولي دلم گرفته......

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 9 آبان1388 و ساعت 11:43 PM |

 سالن چهارسو مجموعه تئاتر شهر / ساعت 18:15 /  ( مدت : 90 دقیقه )

"عشق لرزه"  نویسنده : اریک امانوئل اشمیت / مترجم: شهلا حائری / کارگردان : سهراب سلیمی / طراح صحنه : محمد هراتی /  طراح لباس : نگار نعمتی / انتخاب موسیقی و عکس : نیما علیزاده / طراح نور : سهراب سلیمی / طراح چهره پردازی : سارا اسکندری / بازیگران : بهناز جعفری ، افسانه ماهیان ، نسیم ادبی ، ناهید مسلمی ، پیام دهکردی / ( گروه تئاتر صورتک www.Soorataktheatre.com )

 

بالاخره اجرای ما تموم شد و موفق به دیدن یکی دیگه از اجراهای همزمانمون ،یعنی عشق لرزه شدیم. طراحی صحنه نمایش خیلی خیلی متفاوت بود. تا اندازه ای که نمی دونستم  اصلا دوستش دارم یا نه. سعی می کردم دلایل این شکلی بودنش رو درک کنم اما با تمام توجیهاتش قابل قبولش بازم یجورایی بود.  طراحی لباس این نمایش رو خیلی دوست داشتم و به نظرم علی رغم موانع وممیزی ها خیلی خوب به شخصیت پردازی کمک کرده بود. ضمن اینکه طراحی گریم خوب خانم اسکندری نقش چشمگیری داشت.   معمولا برای اجرای نمایشنامه های این چنینی که مشکلات اجرایی برای نشان دادن شخصیتهای خاص دارند دست طراحان بسته است.  از گریم گرفته تا لباس و.....     و اما نور، گرچه به دفعات خیلی زیاد از نور موضعی استفاده شده بود  اما متناسب با صحنه بود و کاربردی.     متن نمایشنامه مثل بقیه کارهای این نویسنده برام تامل برانگیز بود. انگار دیگه عادت شده بعد از دیدن یا خوندن کارهایی از اشمیت ذهنم درگیر موقعیتها و دیالوگهای کار بشه.  هر چند که آنچنان هم خوب و جذاب نباشه. میزانسنها از لحاظ بصری خوب بودند.  و اما بازیـــــــــــــــــــها....  برای من که بازی بهناز جعفری رو همیشه دوست داشتم ، خوب اینبار هم خوب بود و موقعیتهای حسیش دیدنی بود ، خصوصا اینکه اینبار گریم خوبی هم همراه بازیش شده بود. افسانه ماهیان و نسیم ادبی هم مثل همیشه بودند  و تفاوتی در بازیشون نمی دیدم.  یه چیز  دیگه؛ با احترام به نظر و عقیده همه اهالی تئاتر  از اونجاییکه به هیچ عنوان جنس بازی پیام دهکردی برام خوشایند نیست و حتی گاهی هم آزار دهنده است ، ترجیح می دم هـــــــــــــــِچ اظهار نظری نکنم.  خلاصه شاید نمایش آنچنانی نبوده باشه ، اما دیدنش  خالی از لطف هم نیست....

 

- پی نوشت : اگه فکر کردید می تونید از این نمایش حتی یک عکس از بازیگران خانم ( البته ) با نورکامل و نه موضعی  پیدا کنید سخت در اشتباهید. جالب ترین چیزی که در راستای جستجو برای عکس از این نمایش بهش برخوردم این بود که برای اولین بار می دیدم که از یک نمایش فقط و فقط و فقط 5 عکس توی سایت ایران تئاتر موجوده و خدای نکرده فکر نکنید به خاطر وجود کلاه گیس ؛ این ممیزی احمقانه صورت گرفته بوده ها !!!!!!!!!!  نه بابا ، این فقط یک تصادف بوده.  درست مثل همه تصادف های اینروزها......      ( به دلایل فوق عکسی از این نمایش پیدا نکردم که اینجا بذارم . چون هیچ عکسی نبود که حداقل طراحی صحنه درش معلوم باشه ؛ حالا اگه ادم خیری پیدا شد که دلش به حال من و این وبلاگ سوخت با کمال میل از لطفشون استقبال می کنیم. و یک عالـــــــــــــــمه دعای خیر بدرقه فتوبلاگ دوست داشتنیشون می کنیم :-)    - اصلا هم معلوم نیست از اونجائیکه دیگه روم نمی شه  ،حالا دارم غیر مستقیم تقاضای یک عکس سفارشی از بعضی دوستان عزیز می کنم..... نه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!-

 نقد نمایش "عشق لرزه" به قلم مهدی نصیری به نقل از سایت ایران تئاتر

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 9:50 PM |

زندگی انقدر بهمون فرصت نمی ده تا.....
می دونم ، خیلی هم خوب می دونم. اما کاری ازم ساخته نیست. روزها پشت سر هم می گذرند. 19شهریورهم گذشت ، 27 ماه مهر هم. حالا دیگه پاییز داره به نیمه می رسه . امـــــــــــــــروز اون 4 تا 7 برعکسمون هم رسید و باز هم هــــــــــــــــــــــیچ کاری ازم ساخته نیست. همون 4 تا هفتی که قرار بود بشه یه تاریخ بیادموندنی و مقدس برای ما. برای من و تو! اما حالا هفته دیگه این موقع تنها چیزی که ازش باقی می مونه یه برگ مثل همه برگهای دیگه تقویمه. یه برگ سفید. یه برگ سفید که هیچ اتفاق مهمی با خودکارسبز روش نقش نبسته. انقدر سفید که همین سفید بودنش هزار تا حرف داره. هزار تا حرف سفید از یک روزی که قرار بود پر از سفیدی باشه.انقدر حرف که سرت رو درد می آره.. انقدر از فرصتهای زندگی می گه و می گه و می گه تـــــــــــــــــــا.....

از عصر تا حالا هر طرف می رم این هفت های مسخره جلوی چشمام هستند. این صدای بارونی که همه جا پیچیده.... این نشانه ها.... حتی شاید همین بارون هم نشونه ای بود از آنچه باید باشد و نیست.

حالا دیگه فقط باید از بارون خواست... از بارون و همونی که اون بالاست. از فرشته سفیدی که مدتهاست دیگه حواسش به من و دلم نیست.



کی مهربونیتو گرفت ، از من غرقابه درد
کی دستهای عزیزتو تبر برای ساقه کرد
کینه رو کی یاد تو داد ، تو هم شدی مثل همه
از تن گرم عاشقت ، کی ساخته یک مجسمه
نمی شه باورم تویی
نه اینکه چشمهای تو نیست
تو طاقتت نبود منو ببینی با چشمهای خیس
قد تموم درد من تو داشتی کهنه مرهمی
دیروز بودی مرگ غمم ، امروز تولد غمی
از لب قصه ساز تو مونده صدای دشمنی
سخته که باورم بشه تو همون عاشق منی
نمی شه باورم تویی
نه اینکه چشمهای تو نیست

تو طاقتت نبود منو ببینی با چشمهای خیس

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 1:46 AM |

 

ما در خواب
همدیگر را دیدیم
ما خواب های همدیگر را دیدیم
یکی از ما وجود ندارد
یا تو
یا من
و این بیداری کاملا مشکوک است
بیا به خواب هایمان برگردیم
به سرزمین ماه و قصه.
(رسول یونان)

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 5 آبان1388 و ساعت 4:31 PM |

همیشه اعتقاد داشتم عکس ، آنهم یک عکس خــــــــــوب  ؛ توانایی آن را دارد که به اندازه چندین و چند صفحه مطلب  حرف داشته باشد. آنقدر که گاهی حتی نیازی به سر هم کردن واژه ها نباشد و خود گویا....  شاهد این ادعا تصاویری هستند که  در لحظاتی ( نه چندان کم ) ضمیمه مطالب این وبلاگ بوده اند.  وچه بسا حتی مطالبم ضمیمه آنها !   بودند عکسهایی که از سر ناچاری و ترسیم فضا برای خوانندگان ، مهمان اینجا بودند .  بودند عکسهایی که به حکم خبر ،  پستها را رنگین می کردند. امـــــــــا در میان این بودن ها ؛ بودند تصاویر درخشانی که به حکم درخشندگی ، ظرافت ، ثبت هنرمندانه و دقیقشان و صد البته توانایی،  ذوق و خلاقیت عکاسانشان به پست ها اعتبار بخشیدند.  در این میان ، بوی باران به ضمیمه مطالب تئاتری اش اگــــــــــــــــــر اعتبارو جذابیتی دارد ، این رنگ و بو را مرهون کادرهای طلایی و راهنمایی های بجا و مفید یکی از دوستان عکاس اش  می داند. مدتها بود به این فکر می کردم که شاید به ظاهراین وبلاگ یک نویسنده داشت اما تعداد دفعاتی که از هنر آقای موسوی بهره برد هم کم نبود و شاید از شمار خارج. قطعا متن مصاحبه سایت عکاسی با ایشون برای تمام بازدیدکنندگان تئاتری اینجا جذاب خواهد بود...  باشد که همیشه همینطور پر قدرت و سربلند در کنار ما و تئاتر ما باشند....


مصاحبه: گیتا جاودانی
رضا موسوی: تیتر کارم؛ علاقمندی به تئاتر است

رضا موسوی خود را چنین معرفی می‌کند:
«کارشناس مرمت ابنیه تاریخی هستم و کار حرفه‌ای‌ام در میراث فرهنگی در بخش مرمت است. سال 70 وارد دانشگاه شدم و سال 74 فارغ التحصیل. در دوره دانشجویی، چند واحد درس عکاسی داشتیم که اکبر عالمی  تدریس می‌کرد و این آغاز کار من در عکاسی بود. علاقمندی‌ام به این کار آنقدر زیاد شد که در خانه، تاریکخانه عکاسی راه انداختم و خودم همه کار ظهور و چاپ عکس را انجام می‌دادم.» رضا موسوی هم اینک یک عکاس تئاتر است. او درباره ورودش به این عرصه می‌گوید:
«سال 74 به دعوت یکی از دوستانم که بازیگر تئاتر بود، به همکاری با محمد یعقوبی دعوت شدم که گروه تئاتر امروز را تشکیل داده و همه تقریبا تازه کار بودند. محل تمرین هم زیر زمین خانه آقای بهرام، پدر پانته‌آ بهرام بود. در آن زمان تنها لینک من به دنیای تئاتر همین گروه بود. هزینه عکاسی در آن دوره بالا بود. فیلم حساسیت 400 می‌خواست و برای ظهور و چاپ هزینه زیادی صرف می‌شد. به همین علت مدتی فعالیت در در این رشته را کنار گذاشتم تا سال 83 که دوباره به عکاسی تئاتر برگشتم و کم کم وارد موضوع شدم و ارتباطم قوی‌تر شد.»
گفت‌وگوی ما با رضا موسوی درباره تئاتر و حواشی آن است.

880804_2.jpg 

جذابیت عکاسی تئاتر برای شما چه بود؟
راستش اوایل به این موضوع فکر نمی‌کردم. ولی واقعیت این است که کل فضا در تئاتر جذاب است. شما در یک محیط آرام عکاسی می‌کنید و اگر راه و روش این کار را بدانید، آرامش این فضا و خودتان حفظ می‌شود. ولی در نهایت اگر به خود هنر تئاتر علاقمند نشوید، در این کار دوام نمی‌آورید. در مورد من این اتفاق رخ داده است. در حال حاضر گاهی کارها را می‌بینم  بدون اینکه از آنها عکاسی کنم، فقط برای اینکه آنها را دیده باشم. در واقع تیتر کارم علاقمندی به تئاتر است نه عکاسی تئاتر. البته این نوع عکاسی ویژگی‌هایی خاص خود را نیز دارد که به عنوان راحتی کار از آن یاد می‌شود. مثلا دردسر آن کمتر است و نهایتا یکی دو ساعته یک پروژه تمام می‌شود. برای افرادی مثل من هم که عکاسی پرتره و آتلیه‌ای را دوست دارم، تمام ویژگی‌های این نوع عکاسی را از جمله گریم و نورپردازی یکجا فراهم می‌کند.

عکاس تئاتر در تمرین‌ها هم حاضر می‌شود؟

معمولا حضور در تمرین لازم نیست. چرا که گروه به جز دو تمرین آخر، در یک فضای مجازی بدون دکور و لباس و نور تمرین می‌کنند و بیشتر کار آنها ذهنی است. بنابراین حضور در تمرین‌ها برای یک عکاس آزاد (که با گروه نمایشی کار نمی‌کند)، ضرورتی ندارد. اما درست این است که عکاس یک بار بدون دوربین کار را ببیند و بعد فکر کند در چه زاویه‌ای می‌تواند عکس خوب بگیرد. یعنی عکاسی بدون دوربین. معمولا یک عکاس حرفه‌ای تئاتر لحظه‌های ناب را در ذهنش دخیره می‌کند تا وقتی که با دوربین وارد شد، بداند چه کاری می‌خواهد بکند. اما عکاس گروه، به طور متوسط پنج تا هفت بار سر یک کار می‌رود که معمولا سه چهار جلسه از تمرین و دو سه جلسه از اجرای عمومی است.

880804_4.jpg
تئاتر هفت خوان رستم

گاهی در یک اجرا، با تعداد زیادی عکاس رو به رو می‌شویم که تمرکز تماشاگر را به هم می‌ریزند، رفت و آمد می‌کنند، سر و صدای شاتر دوربین شان به گوش می‌رسد، عکس‌هایشان را چک می‌کنند و گاهی شخصا شاهد بوده‌ام که فلاش می‌زنند.
کسی که در تئاتر با فلاش عکس بگیرد اصلا به نظر من عکاس نیست چرا که تئاتر نورپردازی شده و این کار تمام نورصحنه را از بین می‌برد و عکسی تخت به وجود می‌آورد. اما در مورد تغییر جا، باید بگویم هر کدام از سالن‌های تئاتر، استاندارد خاصی دارند. در تالار وحدت ردیف یک، جای مناسبی نیست و سر دوربین رو به آسمان می‌رود. غالبا عکاس‌ها ردیف چهارم می‌نشینند. بعضی‌ها دوست دارند از طبقه دوم عکاسی کنند که کف صحنه دیده شود. اما معمولا تغییر جا نمی‌دهند. همانطور که گفتم، بهترین کار این است که عکاس  قبل از اینکه کار با دوربینش را آغاز کند، جای مناسب خود را انتخاب کند. البته گاهی بالاجبار عکاس جا به جا می‌شود، اما در نمایشی که مخاطبش کم باشد و جای خالی وجود داشته باشد. در نمایش‌های پر مخاطب که سالن جا ندارد، چه بخواهی و چه نخواهی نمی‌توانی تکان بخوری. مساله ما در حال حاضر این است که عکاسانی که مجوز دارند، به طور رسمی جایی برای نشستن ندارند و اگر سالن پر باشد باید بروند گوشه‌ای بایستند که در اینگونه موقعیت‌ها، معمولا نمی‌توان عکسی گرفت که نگاه کارگردان در آن منعکس باشد.

عکس تئاتر چطور تعریف می‌شود؟ عکسی که نگاه کارگردان تئاتر را باز گو کند یا نگاه عکاس را؟
تئاتری‌ها می‌گویند عکس خوب، عکسی است که بیننده احساس کند عکس نمایش است و با فلسفه کار ارتباط دارد. اما شما، به عنوان عکاس، می‌توانید نگاه شخصی و ترکیب‌بندی خاصی داشته باشید که به امضای ویژه شما تبدیل شود. البته گرفتن چنین عکسی که هم مربوط به نمایش باشد و نگاه کارگردان و فلسفه موضوع را در بر داشته باشد و هم نگاه عکاس را، خیلی سخت است و صادقانه بگویم، در سه ماه گذشته، شخصا شاید سه عکس، با این تعاریف گرفته باشم. عکاسی تئاتر مجموعه‌ای است از عکاسی خبری، هنری و آتلیه‌ای. نور صحنه مدام عوض می‌شود و به همین جهت عکاسی خودکار در آن اصلا مفهوم ندارد و نورسنجی دوربین، بخشی از صحنه را از بین می‌برد. شما باید کاملا حرفه‌ای و مسلط عکاسی کنید و با شاتر و دیافراگم تنظیم‌ها را تغییر بدهید. نکته‌ای که عکاسی تئاتر را پیچیده کرده و آن را از عکاسی سینما متفاوت می‌کند این است که در سینما نگاه بسته است. کارگردان سینما کادری را می‌بندد که خودش می‌خواهد و شما به عنوان عکاس اگر بخواهید آن را ذره‌ای تغییر دهید، ابزار پشت صحنه مثلا بوم صدابرداری وسط کادر می‌آید. اما در تئاتر صحنه باز است. شما می‌توانید به هر گوشه‌اش سر بزنید و آن را تله یا واید کنید و اینها همه در اختیار عکاس است.

شرایط عکاسی تئاتر به گونه‌ای هست که بتوان در آن به صورت حرفه‌ای فعالیت کرد؟

نه – کار حرفه‌ای نمی‌توان کرد. کلا در تئاتر خیلی هزینه نمی‌شود که بخواهیم راجع به عکاسی‌اش صحبت کنیم. عکاسی حرفه‌ای تئاتر یک زندگی بخور و نمیر را فراهم می‌کند که توجیه اقتصادی ندارد. اگر خیلی هم معروف باشی، باز با این مشکل رو به رو هستی که بیشتر کارگردان‌های تئاتر برای عکس اهمیت قایل نیستند و چون نگاه درستی ندارند، هزینه نمی‌کنند. البته این اوضاع کمی در حال دگرگونی است. از این پس طبق آیین‌نامه جدید، تمام اعضای یک گروه نمایشی، از جمله عکاس، مستقیما با مرکز هنرهای نمایشی قرارداد می‌بندند و دستمزد خود را از مرکز می‌گیرند. تا پیش از این بودجه یک نمایش در اختیار کارگردان بود و بنابراین تا آنجا که می‌توانستند از کنارش می‌زدند. الان به هر هنرمند، کارتی به نام کارت تماشا داده‌اند و هر وقت کار کنند، مرکز دستمزدشان را به حسابشان واریز می‌کند. با این حال باز هم امکان کار حرفه‌ای در این حوزه وجود ندارد چون بر طبق اساسنامه فقط برای دو کار دستمزد واقعی پرداخت می‌شود و از کار سوم به بعد  کف دستمزد به فرد تعلق می‌گیرد. در مورد بازیگران هم همینطور است. این تمهیدی است تا فعالیت در این حوزه رانت کسی نشود و قابل توجیه است اما به هر حال امکان کار حرفه‌ای را برای یک عکاس تئاتر از بین می‌برد.

880804_5.jpg
تئاتر مرثیه‌ای برای یک سبک وزن


چه مشکلاتی شما را آزار می‌دهد؟
غیر از مساله اقتصادی که صادقانه باید گفت تمام ایده‌ها و انگیزه‌ها را از بین می‌برد، دو موضوع بسیار جدی دیگر وجود دارد.
اول اختلاف نظر و درگیری با مرکز هنرهای نمایشی و سالن‌ها و عوامل تئاتر است. جای استقرار عکاسان مشکل بزرگی است. آنها جایی مشخص برای نشستن در سالن تئاتر ندارند. تازه ما کارت گرفته‌ایم تا بتوانیم وارد سالن بشویم، قبلا که این هم نبود. نکته دیگر حضور عکاسان آماتور و غیر حرفه‌ای است که با رابطه عکاسی می‌کنند و هیچ کدام از اصول را رعایت نمی‌کنند. همانطور که شما هم تجربه کرده‌اید، متاسفانه می‌بینیم  حتی بیپ دوربین و مانیتورشان را خاموش نکرده‌اند، تئاتر را نمی‌شناسند و آنقدر عکس می‌گیرند تا بالاخره یکی از بین آنها در بیاید. گاهی اگر عکس‌هایشان را به هم بچسبانید، یک فیلم از آن در می‌آید...

پس شما هم با این مشکل رو به رو شده‌اید.

بله- چالش بزرگ ما در انجمن تئاتر این است که یک نمایش را چه کسانی باید عکاسی کنند. در تئاتر حرفه‌ای باید افرادی مشخصی اجازه عکاسی داشته باشند. اما الان متاسفانه روال مشخصی وجود ندارد و بعضی بر اساس روابط می‌توانند سر صحنه حاضر شوند. یک تجربه شخصی را برایتان می‌گویم که چند وقت پیش در یک نمایشی، یک خانم عکاس آمد و درست نشست وسط صحنه و شروع کرد به عکاسی. در تمام عکس‌های من سر این خانم هم هست. بعد از پایان کار ازش پرسیدم شما از کجا آمده‌اید؟ گفت من برای خودم عکس می‌گیرم و از جای خاصی نیامده‌ام. گفتم از کی اجازه گرفته‌اید که بیائید و وسط این کار حرفه‌ای و اینجور مزاحمت ایجاد کنید؟ بالاخره معلوم شد سفارشی آمده است. این موضوع ظرف چند ماه گذشته بیشتر هم شده. من با اضافه شدن افراد جدید مخالف نیستم اما به نظر من رویه‌ای دارد. باید افراد تازه کار از تئاترهای دانشجویی و خیابانی شروع کنند و پله پله بالا بیایند تا رسیدن به صحنه تئاتر شهر و تالار وحدت برایشان اهمیت و جذابیت داشته باشد و آخرین مرحله پیشرفت کارشان باشد.

انجمن عکاسان تئاتر برای ساماندهی این وضعیت کاری نکرده است؟

انجمن می‌گوید ما نهاد خصوصی هستیم و نمی‌توانیم به مرکز هنرهای نمایشی فشار بیاوریم یا افراد را ممیزی کنیم. این کار را باید خود مرکز انجام دهد. خواسته ما این است که ما را به رسمیت بشناسند. عکاسان باید ساماندهی داشته باشند.

چه گام‌هایی می‌توان برداشت تا این رشته پیشرفت کند؟

اولین چیزی که نیاز داریم تغییر در نگاه متولیان موضوع است. مثل مدیران تئاتر و کارگردانان که باید اهمیت عکاسی تئاتر را بفهمند. در واقع هیچ چیز جز یک عکس خوب از تئاتر باقی نمی‌ماند حتی اگر از آن اثر فیلم بگیرند. چون دوربین کاشته می‌شود و از یک زاویه، فیلمبرداری می‌شود، تنها به درد یادگاری می‌خورد. اما وقتی شما عکسی هنری و ماندگار می‌گیرید، سال‌ها بعد از پایان نمایش می‌ماند. در واقع یک عکس خوب می‌تواند یک تئاتر را مانا کند.

چرا کتاب عکس تئاتر چاپ نمی‌شود؟
برای کی؟ آنقدر مخاطبش کم است که عملا توجیه اقتصادی ندارد. فعلا در مملکت ما کتاب عکس طبیعت و معماری خوب فروش می‌رود.البته این بدان معنی نیست که نباید چاپ بشود و ما هم دنبالش هستیم. باید مرکز که متولی تئاتر است قدم در این راه بگذارد که نمی‌گذارد. جای خالی نمایشگاه عکس تئاتر هم وجود دارد. اما متاسفانه مرکز تنها به فکر اجرای نمایش است.

فعالیت‌های انجمن عکاسان تئاتر چقدر راهگشا بوده؟
هیات مدیره این انجمن آدم‌های بی‌مدعا و دلسوزی هستند و کلی وقت می‌گذارند اما دست و بالشان بسته است و بچه‌هایی که عضو انجمن‌اند، کمی بی‌انگیزه و غیرفعال‌اند. ما اغلب در جلسات‌مان ده پانزده تا غایب داریم. به دلیل همین مشکلات انجمن نتوانسته جایگاه خود را پیدا کند و هنوز ضعیف است. با این حال برنامه‌هایی داریم از جمله اینکه هر کدام از ما عکاسان عضو انجمن تعدادی عکس به تئاتر شهر بدهیم و درآمدش در صندوقی ذخیره شود و صرف کارهای فرهنگی مثلا برگزاری نمایشگاه شود. ما امیدواریم و احتمالا آینده بهتر از حال خواهد بود.

می‌دانید که قرار است انجمن عکاسان ایران تشکیل شود. آیا شما در انجمن عکاسان تئاتر درباره این موضوع بحث و تبادل نظر کرده‌اید؟
بله – چند ماه پیش آقای سیامک زمردی مطلق، دبیر انجمن، به جلسه‌ای با اعضای هیات موسس انجمن عکاسان ایران دعوت شده بودند. ایشان اطلاعاتی آورده و با ما صحبت کردند. متعاقب آن فراخوان آمد و فرم‌های عضویت برای ما ایمیل شد.

عضو انجمن می‌شوید؟

بله- به نظر من هر چیزی که به داشتن تشکیلات کمک کند، خوب است. ما بیشترین ضربه را از نداشتن فضای گفت و گو می‌خوریم. فکر می‌کنم مجموعه‌ای که دارد شکل می‌گیرد می‌تواند این جای خالی را پر کند و نتیجه‌اش برای همه مثبت خواهد بود.

چه انتظاری از این انجمن دارید؟

دو سه موضوع در جامعه عکاسی وجود دارد که خیلی اضطراری است. مثلا ارتقا سطح علمی فرهنگی عکاسان. شما عکس‌های بسیاری می‌بینید که فاقد محتوا است چرا که عکاسان خود را درگیر فلسفه کارشان نمی‌کنند و بی مطالعه‌اند. این یکی از کارهایی است که انجمن باید در دراز مدت به آن بپردازد. کار امروز و فردای انجمن به عقیده من بحث کپی رایت است. حقوق معنوی عکاس به راحتی از بین می‌رود و هیچ کس پاسخگو نیست. من امیدوارم که انجمن عکاسان ایران به قدرتی دست پیدا کند که اگر یک روز کارشان پیش نرفت، در زمینه عکاسی اعلام اعتصاب کنند. همین کاری که در انجمن‌های کوچکتر هم انجام می شود و معمولا نتیجه می‌دهد.

سایت شخصی رضا موسوی

فتوبلاگ رضا موسوی در سایت عکاسی


- پی نوشت : وقتی این مصاحبه رو می خوندم یاد روز اول آشناییم با ایشون افتادم  که بواسطه استفاده بدون نام و نشون از عکس هاشون ، دلگیر بودند. حق هم داشتند....   وچه مهربانانه بعد از آن عکسهاشون رو در اختیار بوی بارون قرار دادند... یاد روزهایی که از بابت پیدا کردن عکسهای خوب نگرانی نبود چون بخش (+) گالری عکسهای تئاتر وب سایتشون  پر از عکسهای خوب و آلبوم های بیادماندنی از نمایش ها بود که بیکباره از ادامه آن منصرف شدند.......   یاد روزهایی افتادم که نا امید از پیدا کردن عکسی خوب از اجرایی بیاد ماندنی ، پستی بدون عکس ارسال می کردم  و درست فردای آن روز پست ارسال شده با عکسی ناب ادیت می شد.... یاد روزهایی که به شدت قاب تصویر نمایشی مجذوبم می کرد و متوسل به ایشون می شدم که آقای موسوی عکس ازفلان نمایش... از فلان زاویه لطفا....  یاد نمایش هایی که گریم سنگین و کار شده ای داشتند، بالافاصله : آقای موسوی اگر امکان داره گریم آغا محمد خان قاجار ( تازه اونم از اتاق گریم ) و چــــــــــــــــــــه زود لطفشان شامل حال اینجا می شد... یاد تعداد دفعاتی که پیغام  "لطفا ایمیلتون رو چک کنید" به دستم رسیده بود. و همین پیغام کوتاه یعنی عکسی داغ که شاید هنوز کسی آن را ندیده برای بوی بارون ارسال شده....  دیدن سطر سطر مصاحبه تان باز هم بهانه ای شد برای قدردانی از این چند ماه حضور پررنگتان در این وبلاگ.  همواره ممنونم آقای موسوی برای اینهمه لطف بیکران و هنر بی دریغتان.....

.عکس از رضا موسوی

عکس از رضا موسوی

عکس بالا اولین عکس از عکسهای ایشون بود که دیدم. هنوز هم بیشتر از همه عکسها دوستش دارم....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 5 آبان1388 و ساعت 1:54 AM |

 KING LEAR

قومش به او گفتند چه می سازی؟
گفت: کشتی
گفتند: چگونه؟
گفت : به کندی
گفتند: تو می دانی کشتی را چگونهمی سازند ؟
گفت : نه
گفتند : پس چگونه آن را می سازی ؟
گفت : یاد می گیرم
گفتند : تا کی؟
گفت : تا زمانی که آماده شود
گفتند : نوح اینجا بیابان است، گیریم که تو کشتی را هم بسازی ، دریا را که نمی توانی آماده سازی!
نوح گفت : وظیفه من ساختن کشتی است ، دریایش با دیگری .                              ( متن روی بروشور )

عکس از میلاد بهشتی

کارگاه نمایش مجموعه تئاتر شهر / ساعت 18 / ( مدت :130 دقیقه ) / تا 14 آبان 88
"شاه لیر"        نویسنده : حمیدرضا نعیمی ( اقتباس از اثر جاودانه ویلیام شکسپیر ) / کارگردان : آرش دادگر / طراح صحنه : آرش دادگر / طراح لباس : الهام شعبانی / طراح گریم و ساخت ماسک (؟) : افسانه قلی زاده / طراح نور : آرش دادگر / طراح پوستر و بروشور : امیر رجبی / موسیقی: انتخابی / عکس : محسن حسین قلی پور ، نرگس صفری / مدیریت وبلاگ : عرفان پهلوانی / بازیگران : سعیده آجرلی ، مهران امام بخش ، رضا بهبودی ، آرش دادگر ، خسرو شهراز، یعقوب صباحی ، سپیده صباغ ، امین طباطبایی ، بهروز کاظمی ، بهناز نازی ، حمید رضا نعیمی ، جواد نمکی

با ذهنیت خیلی خیلی خوبی تصمیم به تماشای این نمایش گرفتیم . چون هنوز هم که هنوزه قاب های درخشان نمایش "صبحانه ای برای ایکاروس" و شیوه اجرائی آن  جزئی از هیجان انگیزترین خاطرات تماشای تئاتربرای  ما محسوب می شود. با سابقه ای که از این کارگردان و این گروه دارم ، انتظار تجربه ای جدید و اجرایی پر شور و متفاوت  از دیگر تئاترهایی که دیده ام در ذهن داشتم که دقیقــــــــــــــــا همینطور هم بود.

 یکی از بهترین نمایش هایی که توی مدتهای اخیر دیدم و دوستش داشتم. همیشه اینجا گفتم که وقتی همه چیز سر جای خودش قرار بگیره ، اگر صد در صد عالی و بی نقص نباشه ، قطعا خوب خواهد بود. و اینبار این قاعده کاملا شامل حال  "شاه لیر"  به روایت گروه تئاتر "شایا"  شده بود.   بیشتر از همه چیز  نورپردازی فوق العاده دوست داشتنی این نمایش توجهم رو جلب کرد. خلاقیتی  که در استفاده از نورها ( چراغ قوه های مختلف )  برای فضا سازی صحنه  ای خاص  بکار گرفته شده بود  اگر نگوییم بی نظیر ، شاید کم نظیر بود.  « بطور مثال صحنه سقوط و نابودی شاه لیر  با استفاده از نورهای قرمز رنگ متزلزل  ؛ تواماً به بیان بصری کاملی دست یافته که بخوبی هر چه تمام تر با هم ترکیب شده بودند که گویی از پایه حضور یکی بدون دیگری نا ممکن بوده است »     جالب اینجاست که کارگردان که خود نیز طراح نور این کار است ، انگار تعمدانه خواسته است نمایش خود را بر پایه نورها پیش ببرد ، چون روند صعودی داستان درست همپای نورها حرکت می کند و  تاثیر گزارترین صحنه نمایش در فضایی تاریک ، بدون نور  و گاها نورهای خاص شکل می گیرد. چنانکه درجاهایی  گرچه تماشاگر هیچ تصویری نمی بیند و تاریکی مطلق یا نیمه مطلق است ، اما انقدر خوب تصویر سازی می شوند که اغلب پررنگ تر و روشن تر از تمام قسمتهای نمایش در ذهن حک می شوند.  و این به عقیده من یعنی موفقیت کارگردان و نورپرداز ( که در اینجا یک نفر است ) .

بازیها اکثرا یکدست و روان بودند و مشخص بود این هماهنگی کاملا حساب شده است **** ( بعد نوشت : بعد از نگارش این گزارش  سری به وبلاگ این نمایش زدم. انقدر مهیج و جذاب  برای هر روز از نمایش گزارشی از عملکرد و نوع تمرینات نوشته شده بود به انضمام عکسهای آن روز که ترغیب شدم و تمامی پست ها رو خوندم.  وقتی اونجا رو خوندم  متوجه شدم که آن یکدستی واقعا حساب شده و کار شده بود. ازنحوه شروع نمایش گرفته تا رورانس... «««« به عنوان نمونه مطلب یکی از پست های وبلاگ که مربوط به شروع نمایش می شود در انتهای این مطلب قرار دادم»»»»  )  در این بین بازی یکی دو نفر خیلی خیلی جلب توجه می کرد و دوست داشتنی بود . در این بین – لااقل برای من - سهم "جواد نمکی" از بقیه بیشتر بود.که با توانایی و مهارت خود بخوبی هر چه تمام تر پاساژهای نمایش رو خوش آهنگ کرده بود و به نوعی باعث شور بیشتر و فراموش کردن زمان طولانی نمایش می شد.

عکس از میلاد پیامی

در مورد طراحی لباس نظری ندارم. همینطور طراحی گریم و ساخت ماسک!!!!!!!!!! که ظاهرا فقط روی بروشور با گروه همکاری داشتند. چون در اجرا نه گریم دیدیم و نه ماسک!

طراحی صحنه با تمام سادگی خود دارای ریتم خوب و خصوصیت کاربردی درخشانی بود. آنچنان خوب  بوسیله صندلی هایی یک شکل که به تعداد بازیگران در نظر گرفته شده بود با تماشاگر قرارداد امضا می کرد که تمام موارد استفاده آن در تک تک صحنه ها باور پذیر و جالب بودند.

طراحی پوستر و بروشور هم یکی از دیگر خوب های این نمایش بود. که با زیرکی هر چه تمام ترهم نوا با شرایط سیاسی کنونی کشور پیش رفته بود. حتی متن روی بروشور نوشته شده توسط کارگردان و جملهء هوشمندانه زیر آن : ( نترس ، من یک کارگردان مولفم ! ) ،  که کاملا  با مضمون متن همخوانی داشت ؛ بروشور خاص و متفاوتی را شکل داده بود.         

عکس از رضا موسوی

 

متن مصاحبه با حمید رضا نعیمی نویسنده نمایش "شاه لیر" ( خبرگزاری ایسکا نیوز )

وبلاگ نمایش شاه لیر

آلبوم عکسهای نمایش "شاه لیر" ( میلاد بهشتی )

آلبوم عکسهای نمایش "شاه لیر" ( میلاد پیامی )

نقد نمایش "لیرشاه" به قلم رضا آشفته

 

- پی نوشت : به شدت توصیه می کنم بعد از دیدن نمایش  وبلاگ نمایش رو یه نگاهی بیاندازید که خالی از لطف نیست.....  متن زیر یکی از پست های خواندنی وبلاگ در باب نقطه شروع نمایش از دید گروه و کارگردان خلاق این نمایش  است.

- پی نوشت :  جلسه نقد و بررسی این نمایش ، امروز ۵ آبانماه بعداز اجرای نمایش در  همان مکان انجام می پذیرد. ورود برای عموم آزاد است. 

 


 چهارشنبه ۱۹ اوت ۲۰۰۹
......3....2...1...... حرکت !
یک بازی فوتبال از چه لحظه ای شروع می شه؟ از نظر قانونی لحظه ای که داور سوت رو به صدا در می آره و تو پ از زیر پای یکی از بازیکن ها حرکت می کنه. به طور قطع این رو می شه شروع رویداد دونست. ولی همه می دونیم که بازی برای تماشاگرهای حاضر تو ورزشگاه از مدت ها پیش تر شروع شده. از لحظه ای که بازیکن ها برای گرم کردن خودشون داخل زمین شدند. و یا حتی قبل تر از اون، از وقتی که درهای ورزشگاه برای ورود تماشاچی ها باز شد. و اصلاً اغراق نیست که اگر بگیم حتی قبل تر از اون، از موقعی که تماشاچی ها با هیجان دیدن بازی و گرفتن بلیط تو صف ایستادند. همه ی این ها زنجیره وار باعث می شه تا تماشای یک بازی فوتبال از لحظه ی سوت شروع تا ثانیه آخر ، چیزی متفاوت از بازی باشه که مثلاً از تلویزیون نمایش داده می شه. تماشاچی با بازیکن ها ، وقتی در حال گرم کردن هستند، ارتباط می گیره و درگیر فضا می شه در عین حال که می دونه این فضا ، فضایی متفاوت با خود بازی فوتباله.
خوب ، دریافت و درک این شرایط برای تماشاگر از طرف سازندگان رویداد و بازی می تونه خیلی ارزشمند باشه. اجرای یک نمایش در حضور تماشاگر ها، بنا به عرف و شکل معمول از لحظه ای شروع می شه که نور سالن می ره و نور صحنه روشن می شه. در حالی که دقایقی پیش تماشاگرها وارد سالن شدند، به دنبال صندلی خودشون گشتند، و نگاهی به سالن و چیدمان صحنه انداختند. برخورد با شروعی متفاوت برای ورود تماشاگرها به سالن و همین طور برای ورود بازیگرها به نقششون، تبدیل به مقوله ای مورد انتظار برای طرفداران گروه شایا و به ویژه آثار دادگر شده. پس تو این اجرای متفاوت از نمایشنامه ی لیر شاه، منتظر یک خوش آمد گویی ویژه برای ورود به رویداد باشید!
ارسال شده توسط KING LEAR در 11:42 PM 0 نظرات


 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 2:50 PM |

 

( مجموعه داستان ) تاکسی نوشت ها / ناصر غیاثی / انتشارات کاروان / چاپ چهارم / 100 صفحه / 2200 تومان

 بس که تو این دو ماه و نیم بدون کوچکترین وقفه ای سر کار بودم و شبها هم از خستگی بیهوش می شدم  حتی فرصت نگاه کردن به  هیچ کتابی رو نداشتم، امروز انقدر هول بودم که از صفحه اول تا آخر  "تاکسی نوشت" رو یکسره خوندم.   برام جالب بود.  یجورایی من رو بیاد " این مردم نازنین" رضا کیانیان می انداخت. اما خدائیش   به جذابیت اون نبود.  جالب ترین نکته این کتاب به نظرم ذکاوت و زیرکی نویسنده در چینش  دو فصل آخر کتاب تحت عنوان ( مسافر نوشت 1 و 2)  بود.  آنقدر هوشمندانه این دو فصل  بالافاصله بعد از فصلهای قبلی کتاب قرار گرفته بود که ادم حتی اگه نمی خواست هم ناخوادگاه دست به مقایسه این دو بخش با هم می زد و تفاوت های فرهنگی آشکار ما و جاهای دیگه....       به نظرم برای معرفی این کتاب شرح پشت جلد ، خود روان و کاملا گویاست و هر سخنی افزون بر آن اضافه می نماید.

 

(((  ناصر غیاثی یکی ار وبلاگهای بسیار پر مخاطب را به نام رقص بر بام اضطراب دارد. این نویسنده مجموعه خاطراتش را به عنوان ناکسی نوشت ها در وبلاگ شخصی اش منتشر می کرد که استقبال زیادی از آن شد . اکنون وی تاکسی نوشت هایش را در مجموعه ای گرد آوری کرده است.

تاکسی نوشت ها ، آمیزه ای خیال و واقعیت ناصر غیاثی ، نویسنده و مترجم ایرانی است که بیش از بیست و اندی سال در المان زندگی و کار می کند. او در مقاله ای می نویسد:  اگر توانسته باشم در  داستانهای این کتاب ، ضمن سرگرم کردن و برانگیختن حی کنجکاوی خواننده و بعد ارضای آن ، برخی ویژگی های فرهنگی آلمانی ها و ایرانی های مقیم آلمان و همزیستی یا تقابل آن را نشان بدهم ، به مقصودم از  نوشتن تاکسی نوشت ها دست یافته ام.

تاکسی نوشت ها را که یکی از آثار داستانی ادبیات مهاجر است ، هم می شود مجموعه داستان تلقی کرد و هم کلیتی به هم پیوسته دارد  از وقایعی که میان یک راننده تاکسی و مسافرانش اتفاق می افتد . راننده ، مثل دنیای واقعیت ، خود ایرانی است و مسافرانش اما از همه جای دنیا ، از ایران یا خود آلمان و یا حتی امریکای جنوبی. داستانهایی که در این کتاب  آمده ملغمه ای از واقعیت و رویاست  برخی بیانگر مشکلات ایرانیان مهاجر در آلمان و برخی به مسائل دیگر می پردازند . در این کتاب نویسنده برشی از ظاهر مسافر یا حرف های او به خواننده می دهد تا خواننده بتواند با دانستن همان برش به درون شخصیت های داستان نقب بزند.  )))       - شرح پشت جلد-

 

 وبلاگ شخصی ناصر غیاثی

گفتگو با ناصر غیاثی ( روزنامه اعتماد )

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 1:8 AM |
 

.....................................................................................................................................

....................................................................................................................................

.............................................    ......

...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 2 آبان1388 و ساعت 1:59 AM |