تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی...
              
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی... 
                                
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی...

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی ؛ توی خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرت رو نمی سوزونه ... جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی... قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ؛ تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دلــــــتو بردی با خود یه جای دیگه
اونجا که خـــــــدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یروز دوباره .... توی دنیایی که آدمک نداره ....


دلـــــــــــتو بردی با خود یه جای دیــگه...
           
اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
                 اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
                    
اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
                        
  اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
                              
اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 31 شهریور1388 و ساعت 11:57 PM |
از اونجاییکه این دور و برها زبونم لال ، روم به دیوار اصـلا کسی دروغ نمی گه و همیشه راست شنیدیم ؛ همان نقص فنی بود که نذاشت پخش مستقیم فوتبال استقلال - استیل آذین رو بصورت مستقیم ببینیم.

آره  بابا . نقص فنی بود. ما هم که......

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 12:0 PM |

ساعت 4:20 دقیقه صبحه و صدای بارونی که این روزها حال و هوای غریبی داره با صدای استاد یکی شده و توی این سکوت شب بی تابم کرده... یواش یواش داره پاییز می شه و عطرش همه جا رو پر می کنه. عطر دوست داشتنی که پر از بغضه نیمه کاره است. عطری که آدم رو یاد خیلی چیزها  و خیلی آدمها می اندازه که یروزی داشته و امـــــــــــــــروز دیگه ندارشون. عطری که بوی خاک بارون خورده می ده. عطری که سرمست و بی تاب می کنه. عطری که  تا بوده ، قشنگ بوده و تلخ....   پاییز قشنگم ؛ قدمهات پر از رنگهای ۷ رنگ و رنگین کمونی، پر از شور و عشق. خوش اومدی، حتی اگه...

 

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

 

شاعر : علی معلم /  آهنگساز : کیهان کلهر  / خواننده : استاد شجریان / آلبوم : شب سکوت کوير / آهنگ بارون

دانلود ترانه بارون (با صدای استاد شجریان)

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 28 شهریور1388 و ساعت 4:28 AM |

 

نمایش خشکسالی و دروغ ( عکس از رضا موسوی ) 

من عقیده دارم عکسها انرژی خاص خودشون رو دارند ، گاهی صرفا یک عکس هستند و نه  بیشتر . گاهی انـــــــقدر پر از حرف هستند که دیدنشون درست به اندازه دیدن یک نمایش جذاب پر از لذت و حس ناب و دوست داشتنیست.   شاید این دید من ناشی از این باشه که  به طرز عجیبی حتی برای یک فریم عکس هم ارزش و اعتبار خاصی قائلم  و دنبال کلمه به کلمه اش می گردم تا باهاش ارتباط برقرار کنم ، اما خوب به هر حال چه خوب ، چه بد.... این عقیده منه!  چند روز پیش به تصویری از نمایش "خشکسالی و دروغ"  برخوردم که بینهایت برام لذتبخش بود ، اول فکر کردم چون نمایش رو دیدم  تمام حس و بافت این تصویر برام ملموسه ؛ اما به جرات بگم n بار به تماشای اون نشستم . هرباربیشتر از پیش دوستش داشتم. تمام حس عکس توی کادربندی با شکوه ( فشار و سنگینی سیاهی بالای کادر ) و انتخاب لحظه ثبت عکس ( درست لحظه ای که چین و شکن روی بالش بوجود آمده بود – که موقع تماشای بار دوم نمایش بعد از دیدن عکس با دقت دیدم شاید چند ثانیه هم نبود- )  و خمودگی سوژه فریاد می زد.  دلم خواست شکوه این کادر زیبا رو توی این کلبه بارونی هم حس کنم.

 

- پی نوشت : هنوز هم مطمئنم ، نمای این عکس اگر حتی مقدار کمی هم بازتر بود ، هرگز چنین عظمتی نداشت.

- پی نوشت : تصویر از (+) فتوبلاگ آقای موسوی

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 27 شهریور1388 و ساعت 11:17 PM |

 

Some people feel the rain

Others , just get wet

 

بالاخـــــــــــــــــــره پاییز شد...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 25 شهریور1388 و ساعت 11:45 PM |

پشت صحنه سینما ، تلویزیون و … کلا حاشیه اینگونه هنرها همیشه از جذایت زیادی برخوردار بوده. به نوعی شاید یک سر و گردن هم بالاتر از اصل سوژه.  گفتم شاید توی  اینروزهایی که  رسانه مثلا ملی! بدجور مورد غضب قرار گرفته و کسی رغبت نمی کنه چشم به صفحه ای بدوزه که  20:30  و امثالهم پخش می کنه ؛ عکسهای تست گریم سریالی که این شبها از شبکه 1 پخش می شه جالب باشه.  برای شخص من که عکسهای به شدت کاربردی بود. چون حداقل دیگه لازم نبود بخاطر بار آموزشی خاص  چهره پردازی سریال های تاریخی ، این رسانه سرتاپا دروغ روتحمل کنم.   

سریال "نردبام آسمان"  طراح چهره‌پردازي: محسن بابايي - اجرا: آرش فرد، ناصر آقاسي، نازنين اميني، مريم متولي، اميد شكري، علي‌رضا عيسي‌پره

بقیه عکسها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 25 شهریور1388 و ساعت 10:1 AM |

بالاخره فیلم کوتاه "مرکز خرید" با تایم 29 دقیقه آماده نمایش شد.

لیست عوامل، خلاصه داستان و عکس های فیلم:
نویسنده، تهیه کننده، تدوینگر و کارگردان: احمد شاهوند
بازیگران: شیرین هاشمی، محمد ارفعی، هژیر مشیروزیری، امین شیرازی، شیما دهقانی و مریم صاحب علم
مدیر تصویربرداری: وحید شاهوند
موسیقی: انتخابی از آثار یانی و ونجلیز
طراح صحنه و لباس: امین شیرازی
بازیگردان: هژیر مشیروزیری
صدابردار: میثم معتمدی
دستیاران کارگردان: آتنا فخر، سهیل شهبازلو
برنامه ریز: آتنا فخر
عکس: شیلا مسعودی (با تشکر از حمید شاهوند و امین شیرازی)

خلاصه داستان:
تهران، ساعت 2 بعد از ظهر ... آرش و مژگان با یکدیگر قرار دارند ... سارا که دندانپزشک است از مطب با همسرش مرتضی قرار خرید می گذارد ... سهیل که به مجلس ختم می رود با فریبا تلفنی برای ساعت 4:30 قرار می گذارد....


 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 24 شهریور1388 و ساعت 0:25 AM |

 

 اولین جلسه حضور فرزاد حسنی در تمرینات خنکای خاطره  ( عکس : رضا موسوی )

 فرزاد حسنی به گروه بازیگران نمایش «خنكای ختم خاطره» به كارگردانی نیما دهقان پیوست...

 

 ــــــــ  بــــــــــاز هم تماشاخانه ایرانشهرو باز هم سر و صداهای دور و برش... انگار اصلا این تالار قرار نیست پذیرای نمایشی بدون حاشیه باشه.  توی این تعطیلات به شدت به موقع ، بین اینهمه خاموشی و سکوت اینروزهای تئاتر ( ایام سوگواری ) ، این خبر توجهم رو جلب کرد. شاید چون نیمای دهقان رو دوست دارم... شاید چون کارهای آذرنگ همیشه مورد توجهم بودند و شــــــــــــاید چون اصلا گروه ، گروه پرسوژه و حرفه ایست. از بازیگر سیمرغ گرفته اش بگیر تا فرزاد حسنی پر حاشیه تا خوده خود آذرنگ  و علی سرابی دوست داشتنی؛  منوچهر شجاع  و عکاس حرفه ای گروه ، رضا موسوی....    سالن که حرف نداره ، گروه هم که اگه براش حرف در نیارند حرف نداره.... پس همچنان منتظر می مانیم. ضمن اینکه همین الان فهمیدم  فرشاد فزونی یه عالمه دوست داشتنی هم آهنگساز این نمایشه. پـــــــــس دیگه.... بنابراین  با توجه به علائق من ، فقط یه سالن پر از تماشاگر رو کم داره... 

 
" به گزارش بخش تئاتر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، این بازیگر در كنار بازیگران دیگری همچون هنگامه قاضیانی، علی سرابی، سعید چنگیزیان، الهام كُردا، محسن بابایی، حمیدرضا آذرنگ و محمدرضا حسین‌زاده در تماشاخانه شماره 2 ایرانشهر به صحنه می‌رود.

نیما دهقان این نمایش را از 22 شهریورماه به مدت 30 شب رأس ساعت 19 و به مدت 80 دقیقه در تالار یادشده اجرا می‌كند.

این نمایشنامه كه به‌صورت كارگاهی توسط حمیدرضا آذرنگ نوشته شده است، داستان فرشته‌ای است كه به زمین می‌آید و با آمدنش ماجراهایی را برای یك رزمنده رقم می‌زند. نیما دهقان پیش از این نیز نمایش «دو متر در دو متر جنگ» را با رویكردی طنزآمیز در حوزه تئاتر جنگ اجرا كرد كه با استقبال تماشاگران روبه‌رو شد. نمایش جدید او هم رویكردی كمدی دارد، اما با پایانی تلخ همراه است. به گزارش ایسنا، این نمایش تولید انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس است كه مدیرتولید آن جواد رمضانی و مدیر روابط عمومی آن مهرداد ابوالقاسمی است. طراحی صحنه همچون آثار قبلی دهقان توسط منوچهر شجاع انجام می‌شود و طراحی لباس را پریدخت عابدین‌نژاد ، همچنین رضا موسوی عکاسی گروه را بر عهده دارد. 

به گزارش روابط عمومی این نمایش نیمی از بلیط‌های دو روز اول اجرا پیش‌فروش شده و پیش‌فروش بلیط‌ها همچنان ادامه دارد.

  تمشاخانه ایرانشهر : خیابان طالقانی – خیابان شهید موسوی – خانه هنرمندان ایران – تلفن : 88814115

 


- پی نوشت ۲۴/۶/۸۸ : بنا به گزارش سایت ایران تئاتر

 عدم حضور فرزاد حسنی در نخستین شب اجرای نمایش"خنکای ختم خاطره"، این اثر بدون حضور وی اجرا شد.

"نیما دهقان" کارگردان نمایش، در گفت‌وگو با سایت ایران تئاتر گفت:«علی رغم این که فرزاد حسنی اخیراً در تمرینات گروه حاضر شده بود، ولی در اوج ناباوری دیروز در اجرای اول نمایش حاضر نشد و پیگیری‌های ما نیز برای یافتن علت این اتفاق تا امروز بی‌نتیجه مانده و هنوز موفق نشده‌ایم با او صحبت کنیم.»   وی درباره جایگزینی فرد دیگری به جای حسنی افزود:«مسلماً به دلیل این که اجرا آغاز شده شخص دیگری جایگزین این بازیگر نمی‌شود بنابراین نقش او بین سایر بازیگران تقسیم خواهد شد‌.»
‌‌نمایش"خنکای ختم خاطره" نوشته حمیدرضا آذرنگ و کارگردانی نیما دهقان، با حضور هنگامه قاضیانی، علی سرابی، سعید چنگیزیان، حمیدرضا آذرنگ، محسن بابایی، الهام کردا و... از روز گذشته در سالن شماره 2 تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه رفته است.  

 

من که گفتم این سالن و نمایش بی حاشیه!!!!!!!!!!!!!!!!! محاله........

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 20 شهریور1388 و ساعت 11:33 PM |

راستی چرا رفتیم ، چرا برنگشتیم ،

در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم


ببین دارم گریه می کنم
برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی ، میان سادگی هایمان نشستند
برای ابرهای پر بارانی که آمدند و تا بی نهایت علاقه مان سایه انداختند
بگذار آنقدر باران ببارد
تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود
نگران نباش
به هیچ جای این آسمان ساده صبور بر نمی خورد
اگر گهگاه پلک های خسته و خاموش من
برای بی قراری نیامدنت ببارد
حالا دیگر عابران خواب گرد هم ، اندازه علاقه را می دانند
با سر انگشتان خسته بر سینه دیوار ِ این کوچه بی ستاره می نویسند

می دانم ، تو هم می دانی
که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت و علاقه


راستی چرا رفتیم ، چرا برنگشتیم ،
در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم
پس من اینهمه نامه بی نشانی را
کجا ، برای که نوشته ام !
به همین زودی یادمان رفت
قرار همین چهارشنبه ها
در مجاورت چکه های باران
چگونه فراموش کردیم !؟ ...


می دانم ، تو هم می دانی

که چه ساده دل کندیم از حرمت این

همه عادت و علاقه

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 19 شهریور1388 و ساعت 2:31 PM |

 

n (...)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 19 شهریور1388 و ساعت 0:0 AM |
 

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا ....؟

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 17 شهریور1388 و ساعت 10:33 PM |

 دیروز حوصله هیچ کاری نداشتم ، حتی اینکه برم تا خونه..... بدون اینکه بدونم چرا ؛ از سر بیحوصلگی تنهایی توی حیاط خوش آب و هوای مولوی ؛ همون گوشه دنج و دوست داشتنیم موندم و رفتن بچه ها ، که هر کدومشون یه عالمه برنامه برای این چند روز تعطیلات در نظر داشتند رو تماشا کردم. زنگ شروع اجرای سالن کوچیک خورد.... افطار شد.... اجرای سالن کوچیک هم تموم شد... اما اجرای سالن اصلی رو دیدم. همیشه این روزهای آخر شهریور بدجور بهمم می ریزه... دیگه امسال که حتما نور علی نوره! بی تابم؛ بی تاب تو و پاییز...

 

عکس از میلاد پیامی

سالن اصلی مولوی / ساعت ۲۰:۳۰ (مدت 70 دقیقه) از ۴ شهریور
(پرواز از فراز تیر چراغ برق ) نویسنده و کارگردان : محمد رضا اجاقی / طراح صحنه و نور : فریبرز قربانزاده / آهنگساز : حمید رضا اجاقی / طراح لباس : سمیه یعقوبی/ سرپرست چهره پردازی : بهمن صنیعی – مجریان : بهمن صنیعی ، سعیده متانت / بازیگران : سمیه آباده ، فرامرز قلیچ خانی ، مدیا اکری ، مجید علم بیگی ، هومن نوروزی ، آرش میر احمدی ، مریم عسگری ، سید محمد بابا حیدری .


نمایش به ظاهر کمدی بود که نهایت تلاشش و کرده بود تا از تماشاگر خنده بگیره ؛ ظاهرا موفق هم بود. اما نمی دونم چرا من خنده ام نمی گرفت... یا من خیلی بداخلاق شدم یا نمایشش خنده دار نبود. بخاطر اینهمه افکار متضاد ترجیح می دم چیز خاصی راجع به این نمایش همسایه ننویسم.... بازیها رو دوست نداشتم. طراحی صحنه برام جالب و شادی بخش بود. طراحی لباس خوب بود و کاملا متناسب با فضای فانتزی نمایش. گریم خاصی هم که نداشتند. روال خطی داستان هم یه موضوع کاملا معمولی بود.در کل یجورایی الان که به نمایش فکر می کنم ، فقط تصویر چهره بشاش و خندان کارگردانش می آد توی ذهنم نه چیز دیگه ای. چـقدر بده ها! ظـــــــــــاهرا ما بی حوصله شدیم و سطح سلیقمون انقدر تلخ که حتی چنین نمایش هایی هم خنده امون نمی اندازه.


(+) نقد نمایش از رضا آشفته به نقل از سایت ایران تئاتر

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 17 شهریور1388 و ساعت 4:36 PM |
تلخ تلخم چه غریبم
روی این خوشه سرخ
من کجا خوابم برد؟

حرمت رنگ گل از رنگ گلی گم گشته ست
عطر گل خاطره عطر کسی ست
که نمی دانیم کیست.
می آید یا رفته است؟

چشم با دیدن رودخونه جاری نمیشه
بازی زلف دل و دستِ نسیم افسونه
آدمی حسرت سرگردونه.

چشماشو می بخشه
تا بفهمه که دریا آبی ست
دلشو می بخشه
تا نگاه ساده آهو رُو درک بکنه

من کجا خوابم برد...؟
من می خوام برگردم به کودکی.

"حسین پناهی"

 

من می خوام برگردم به کودکی.... 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 17 شهریور1388 و ساعت 2:48 PM |

 

عکس از رضا موسوی

سالن سایه مجموعه تئاتر شهر ساعت ۲۰:۱۵    ( مدت 45 دقیقه )    تا 10 مهر ماه
"مرثیه ای برای یک سبک وزن" نویسنده و کارگردان : ایوب آقاخانی / طراح صحنه و لباس : لادن سید کنعانی / آهنگسا : محسن میرزایی / طراح پوستر و بروشور : ارسلان آقاخانی / عکاس : شکوفه هاشمیان / بازیگران : هدایت هاشمی ، نگار عابدی ، افشین هاشمی ، خسرو احمدی ( گروه تئاتر پوشه
www.pooshehtheatre.com )


وقتی بازی یک بازیگر انقدر برات دوست داشتنیه که توی هر کاری بازی کنه با کله می ری تا بازیشو ببینی ، قطعا انقدرها مهم نیست که کار ضعیف بوده یا قوی. بنابراین سعی می کنم به بخشهایی از نقد آقای مهدی نصیری به نقل از سایت ایران تئاتر اکتفا کنم و زیاده گویی جانبدارانه نکنم.



" تماشاگر نمایش آقاخانی اما ضمن درک و دریافت موقعیت کنایی، بیشترین لذت را از کمدی گفتار و زبان کنایه‌آمیز و طنز این اثر می‌برد. اجازه بدهید یادآوری کنیم که از میان انواع کمدی یکی از متداول‌ترین‌ها و محبوب‌ترین انواع، طنز است که آقاخانی همین شیوه را برای پرداخت اثرش انتخاب کرده است. "مرثیه‌ای برای یک سبک وزن" با توجه به آن چه که گفته شد با موقعیت داستانی کنایه‌آمیز و زبان طنزی که ریشه در خواست‌های تماشاگر یا همراهی با زمانه مخاطب دارد، رگ خواب دریافت‌گرش را خوب پیدا کرده است. نمایش در طول مدت اجرا ترفندهای گوناگونی را برای ارتباط گرفتن با مخاطب و انتقال مضامین و همچنین به خنده واداشتن آن‌ها به کار می‌برد و به همین دلیل نیز موفق می‌شود تا به هدفش دست پیدا کند.................. نمایش همواره با کدها و کنایه‌های به روزش می‌تواند به عنوان یک کمدی تاثیرگذار باشد. شاید به کنایه بتوان گفت که این نمایش تنها برای مخاطب امروز یک کمدی موفق است و شاید یک سال دیگر این تاثیرات را روی تماشاگر نگذارد و موفق هم نباشد................. لباس هم شکل بازیگران و همچنین زیرکی آقاخانی در استفاده از اسم‌های واقعی آن‌ها در دنیای نمایش هم ضمن قرار دادن برخی از جزئیات در کنار اشاره‌های طنزآمیز ، به موضوع و موقعیت ویژه نمایش کلیت بخشیده و ذهن مخاطب را در تعمیم بخشی کنایه‌های نمایش آزاد گذاشته است. "

ضمن اینکه بد نیست اضافه کنم شاید همه جا عنوان شده که این کار با تمام کارهای قبلی کارگردان تفاوت داره ، درست... استثنائا برای نگارش این نمایش جناب آقای آقاخانی ساختار ارسطویی رو جلوی روشون نگذاشتند و طبق تمامی اصول نمایشنامه نویسی اقدام به نگارش نکردند ؛ اما این دلیل بر ان نیست که حتما کار خیلی متفاوت و آنچنانیست. بنابه نظر شخصیه من ، اگر کنایه های اینروزها مد شده ی متناسب با اوضاع سیاسی کشور را ( که انگار واقعا به طرز آزار دهنده و بیمار گونه ای تمام فضای مغز نویسندگان و کارگردانان کشورمون رو اشغال کرده ) که در این اجرا تماشاگر را مدام به واکنش وا می دارد را از جریان اصلی نمایش خارج کنیم واقعا نمایش چیزی برای گفتن نداشت. طراحی صحنه به شدت لخت نمایش ، یجورایی دلزدگی ایجاد می کرد ، موسیقی خیلی خوب و تاثیر گزار بود. بازیها هم که...... خلاصه احساس می کنم واقعا بد نباشه به خوندن (+) نقد کامل جناب نصیری  بسنده کنیم ، باشد که حداقـــــــــــــــل بخاطر اوضاع خاص این آب و خاک تئاتر این مرز و بوم حالش خوب باشد و سالن ها پر و بلیط ها نایاب. این احوال خوش تئاتر سالهاست که آرزوست.....!

 

 

- پی نوشت :  نمايش «مرثيه اي براي يك سبك وزن» در روزهاي 25، 26 و 27 شهريور برخلاف روزهاي عادي،‌ دو اجرا در هر روز خواهد داشت.به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي مجموعه تئاتر شهر، ايوب آقاخاني‌ ‌نويسنده و كارگردان اين نمايش گفت: با توجه به زمان 45 دقيقه‌اي اين اثر‌،‌ خوشبختانه امكان اجراي مضاعف آن براي علاقه‌مندان در ساعت هاي 15/20 و30/21 طي روزهاي چهارشنبه تا جمعه، ‌يعني 25 تا 27 شهريور وجود دارد.


 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 16 شهریور1388 و ساعت 0:50 AM |

 

گاهی وقتها یک لحظه ، یک تصویر هر چـــــند کوتاه  برات یه جور دیگه است. حسی رو برات زنده می کنه که  شاید برای هیچکس ، هیچ جا ، هیچ وقت دیگه این حس تداعی نشه.  دوست داری برای همیشه ثبتش کنی. شاید وقتی یه آدم دیگه اون قاب رو ببینه  هـــــــــــیچ حسی نداشته باشه و بسادگی از کنارش بگذره. اما برای تو ، اون تصویر یک قاب ساده نیست.

اولین بار که نمایش بوبوک رو دیدم ، حدود یکسال پیش، این کادر از این نمایش ته دلم رو خالی کرد.دلم لرزید و یک حس خیلی خیلی خیلی خاص داشتم. شاید بخاطر خیلی چیزها و خیلی ....  تــــــــــــا دیروز.  آقای رضا موسوی زحمت این کادر درخشان رو کشیدند. شاید قسمت این بود که باز هم سپاسگذار ایشون باشم برای حضور مهربانانه  و لطفهای بی دریغ همیشگی، خصوصا این لطف فراموش نشدنی.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 8:36 PM |


من پشت به ماه ایستاده و
                                  می گریم
و تو
کنار پنجره آنقدر به ماه می نگری تا زیبا شوی
یک روز
   عشق تو
      این غول کوچک را خواهد کشت....

"رسول یونان"

 

 

- پی نوشت : دیشب ماه چه غوغایی به پا کرده.... پر از غرور و یک دنیا زیبایی. ماه تمام من دیشب پررنگ تر از همیشه می درخشید....

- پی نوشت : این یکی دو روزه در نوع خودشون بیادموندنی بودند.مهمانهای بیاد موندنی که حضور تک تکشون برامون مهم و عزیز بود....... بینهایت هیجان انگیز بود که زاویه دیدم به نمایش فقط چند درجه با زاویه دید یک آدمی که همیشه به قدرت و خلاقیت نگاه و انتخاب کادرشون افتخار می کنم اختلاف داشت. دیدن نوع توجهشون به نمایش و جدیت در حرفه خودشون به مراتب جذابتر از خود نمایش بود.فکر می کنم این دومین بار بود که چنین تجربه ای نصیبم شده بود........ بینهایت هیجان انگیز بود که یک دوست متخصص و فوق العاده دوست داشتنی که نظرش رو به شدت قبول داری قراره کار رو ببینه و کلی درباره اش انتقاد کنه و پیشنهادات مفید بده ، هر چند که هنــــــــــوز هم معتقدم این آدم باید روزی 3 بار برای خودش اسفند دود کنه..... بینهایت هیجان انگیزه که آدمهایی رو که مدتهاست ندیدی ببینی و فرصتی دست بده که توی حیاط پرخاطره مولوی باهاشون گل بگی و گل بشنوی ، اونهم وقتی ماه یک شب مونده تا بدر اون بالا تو آسمون می درخشه....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 3:33 PM |

از هنر و شادی خود پاسداری کنیم ، از نمایش رو حوضی نیز! زیرا به قول "نیچه" در دوره های بحران روحی و اجتماعی تنها دو چیز یاری دهنده ی راستین انسان است: طنز و هنر! طرفه آن که این هر دو در نمایش رو حوضی به نحوی کامل و زیبا وجود دارد .

(بخشی ازمتن روی بروشور: قطب الدین صادقی )



تالار اصلی مجموعه تئاتر شهر / ساعت ۲۰:۱۵ (مدت ۱۵۰دقيقه)
"باغ شکر پاره" نویسنده وکارگردان : قطب الدین صادقی / طراح صحنه : فریبرزقربانزاده / طراح لباس : الهام شعبانی / طراح چهره پردازی : افسانه قلی زاده – مجریان چهره پردازی : فرناز مرتضوی ، شهریار تیمورپور ، کامبیز معماری ، امیر قادری ، امیر خوشگو ، علی اصغر گودینی / طراح نور : مجید ناخدا / آهنگساز: سعید تهرانی / عکاسان : اختر تاجیک ، مهدی فلاخویی ، فرشته عدلی / بازیگران : سامان دارابی ، کرامت رودساز ، محمد پورحسن ، سید صالح موسوی ، اسماعیل بختیاری ، کاظم هژیر آزاد، علی فرجام فر ، پیام علوی ، عباد نظری ، مهدی زمین پرداز ، محمد آقا محمدی ، رهام مخدومی ، ناصر عاشوری ، ژاکلین آواره ، نوشین سلیمانی ، علیرضا دلیر ، محسن دین محمد ، سید رضا علوی ، داریوش حقدوست ، امیر مشتاق رودساز ، حسین توکلی ، کامران ساعد ، مصطفی عبدالهی ، حامد مرادی

باغ شکرپاره (عکس :رضا معطریان)

انصاف حکم می کنه قبل از هر نوشتاری راجع به "باغ شکرپاره " حتما عرض کنم که متاسفانه من اصولا با کارهای سنتی ایرانی مشکل دارم، با سیاه بازی و تخت حوضی و... و شاید نوشته هام ( غیر از مبحث گریم ) تحت تاثیر این عامل قرار گرفته باشه که حتما هم اینگونه است.

به نظرم مشکل اصلی این نمایش تقریبا دیالوگ محور ،  صدا بود. که قطعا کیفیت سالن بی تاثیر نبود. چون در لحظات نه چندان کوتاه به دفعات متوجه دیالوگ ها نمی شدم. خصوصا زمانهایی که موسیقی زنده هم همراه دیالوگها بود. قبلا هم گفته ام موسیقی زنده در کنار هر نمایشی به شدت توجهم رو جلب می کنه ودوستش دارم اما در اینجا این عامل دوست داشتنی اذیتم می کرد. چون متاسفانه نوازندگان مدام در حال صحبت با همدیگه بودند و باعث گرفتن تمرکز و کشیدن نگاه به سمت خودشون می شدند. در مورد بازیها چیزی نگم بهتره چون قاعدتا با کمتر دیدن این سبک نمایشها تخصصی هم در زمینه ندارم. اما با توجه به کارهای قبلی که از "سامان دارابی" دیده بودم ، بازیشون در این نمایش ،  چشمگیر بود و روان.همینطور "کرامت رودساز" که در نقش دوم که در پرده های پایانی نمایش داشت ناخوداگاه من رو بیاد نمایش "چاه" می انداخت که کار برداشتی از رمان (جای خالی سلوچ ) با اونهمه کاراکتر بود که با دو پرسوناژ اجرا می رفت و ایشون مجبور بودند چندین نقش رو بازی کنند و به خوبی هر چه تمامتر از عهده اینکار بر می اومدند. چیزی که اینروزها بیشتر از همه جلب توجه می کنه؛ دیالوگهای کمی تا قسمتی "خس و خاشاکی" نمایش بود که دیگه مد شده و ترفندی برای جلب توجه . اما باور کنید دیگه تکراری شده............. و یجورایی آزاردهنده. موقع شنیدنشون حس یه آدم دارای نقص عضو رو داریم که هر لحظه به هر شکلی این نقص عضو توی سرش کوبیده می شه اما کاری از دستش بر نمی آد...........

و اما گریم! از اول تا آخر نمایش با خودم در جدال بودم که شاید ما اشتباه می کنم و عرف معمول کار همین مدلیه! و حساسیت های ما بی دلیل و شاید خنده دار. با دیدن گریم هر لحظه از این نمایش بیشتر یاد روزهای جشنواره تئاتر فجر می افتادم و یاد شبهای بی خوابی. از هر نظر که نگاه می کنم می بینم تخصص ، مهارت و از همه مهمتر تجربه اساتید گریم تئاتر شهر صدها برابر بالاتر از ماست و قطعا خودشون متوجه هستند. پس لابد ما داریم اشتباه می کنیم... حتما در گریم تئاتر مهم نیست که رنگ ریش با موی سر بازیگر هزار تون رنگی متفاوت باشه و حتی در یک تونالیته هم قرار نگیره! حتما چیزی به نام تمیز کار کردن مفهومی نداره! و انگار لزومی نداره که اگه قطعه ای به گوش بازیگر اضافه می شه لبه هاش انقدر فید بشه که با خود گوش یکی باشه و طبیعی جلوه پیدا کنه. حتما لازم نیست دیگه.....! احتمالا چیزهایی که ما توی دانشگاه خوندیم با آنچه که قراره حاصل سالهای سال تجربه این اساتید بهمون یادبده کمی ، فقط کمی متفاوت باشه.شاید هم این چهره پردازی لازمه این سبک نمایشه که من اطلاع کمی ازش دارم. در هر حال 2 ساعت و نیم حضور در سالن اصلی تئاتر شهر زمان خوبیست برای ادای احترام به هنر دکتر صادقی.


 

- پی نوشت : بعد از اون روز کذایی که برق تالار مولوی رفت و ما موندیم و یک دنیا شرمندگی برای میهمانان به شدددددددددت جدی مون که یه عالمه باهاشون خجالت و این حرفها داشتم.... با توجه به اینکه از کرج تشریف اورده بودند باید برنامه ای دیگه جایگزین می شد و از اونجاییکه بلیط هیچکدام از سالن های تئاتر شهر پیدا نمی شد غیر ازسالن اصلی ، ناچارا روانه این تالار کذایی شدیم ( از این نظر می گم کذایی که شخصا مدتهاست شاهد کار خوب و چشم گیری در این تالار نبودم و شرطی شدم که کارهای این تالار رو حتما دوست ندارم). البته خدا رو شکر میهمانان محترممون ظـــــــــــــــــــــــاهرا از کار بدشون نیامد و بیشتر از این شرمنده اوقات تلف شده اشون نشدیم .ظاهرا  باید از اداره برق ممنون باشیم وگرنه قطعا سعادت دیدن اینکار نصیبم نمی شد.


- پی نوشت : در جشنواره تئاتر فجر همین سالی که گذشت بازیگر ما روز دوم جشنواره اجرا داشت و مجبور بود ریش و سبیلش کاملا از ته تراشیده بشه و قاعدتا برای اجرای ما که دو روز بعد بود و بهــــــــــــــیچ عنوان امکان این نبود که بدون ریش و سبیل باشند باید ریش و سبیل تهیه می کردیم. اونهایی که دست در این کار دارند می دونند که بافتن ریش یا سبیل زمان زیادی میبره و به شدت سخت و آزار دهنده است. شاید به جرات بگم دو شب تمام قبل از اجرا نخوابیدم تا رنگ ریش و سبیل ها دقیقا همرنگ باشه با موی سربازیگر. چون ریش و سبیلی که ما موجود داشتیم با دو سه درجه اختلاف رنگ بود. برای تعریف از گروه خودمون و به رخ کشیدن دقت نیست که می گم چون توی درسهایی که ما خوندیم ، این پیش پا افتاده ترین ( وظیفه ) یک گریموره و اصلا ( نمی تونه ) و ( حق نداره ) به عنوان یه کار مهم بهش افتخار کنه اما با این حسابی که اینروزها می بینم الان دیگه نه تنها احساس افتخار و متعهد بودن نمی کنم بلکه دقیقا احساس حماقت می کنم.

 - پی نوشت : نتیجه اخلاقی تماشای این نمایش :  تــــــــــــــــازه فهمیدم تئاتر ، بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم سلیقه ایه.چون به هیچ عنوان " باغ شکرپاره" برام نمایشی جذاب و دوست داشتنی نبود. نه زمان طولانی نمایش رو درک می کردم و نه گریم های به نظرم "سرسری" اونهارو ، نه شوخی های نمایش های تخت حوضی و نه بازیهای قر و قمیش دار این مدل نمایش ها... قطعا مشکل از تفاوت سلیقه است و گر نه حتما دکتر صادقی کارشون رو بخوبی بلدند.

 

-پی نوشت ۱۸/ ۶/۸۸ : جناب آقای صالح موسوی بد نیست  غیر از بازی ادب و اخلاق رو هم یاد بگیرید و کمی نقد پذیر باشید. و بهتره  شهامت گذاشتن کامنت با نام واقعی خودتون رو هم داشته باشید آقای محترم . من به حکم اخلاق و فضای اینجا کامنت شما  با نام ( سروش)  رو  پابلیش  نمی کنم.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 2:24 PM |

 



خانه نمایش اداره تئاتر     ساعت 18:30   (مدت 40 دقیقه )
"منتشا" نویسنده : مهران رنجبر / کارگردان : مجید رحمتی / طراح صحنه و لباس : سارا پژمان فر / موسیقی : علیرضا مدنی ، مجید رحمتی / طراح پوستر و عکاس : مرتضی اتابکی / بازیگر : مهران رنجبر


خلاصه : در این نمایش مهران رنجبر ماجرای یک روز از زندگی یک چوب نقالی را بازی می کند. این چوب در جریان نقالی از دست مرشد رها شده و به سر یک بچه هفت ساله برخورد کرده است. مرشد از آن پس منتشا را از پنجره به بیرون پرتاب کرده و تصمیم دارد دیگر نقالی نکند.



بعد از تماشای آخرین دسته گل دکتر صادقی ، به حکم مشغله زیاد اینروزها علی رغم ذوق و شوق بسیار برای تماشای نمایش استاد جون "مرثیه ای برای یک سبک وزن " و دیدن دوباره "خشکسالی و دروغ" و حتی "منتشا"ی مجید رحمتی که به شدت بی تاب دیدن طراحی صحنه اش بودیم فرصتی دست نداده بود... تا اینکه امروز آنقدر از بازی خوب مهران رنجبر دلخوش شدیم که حسرت های ناشی از کمبو وقت این چند وقته حسابی یادمون رفت. گرچه نمایش تک پرسوناژ بود اما هوشمندی کارگردان و بازی خلاقانه تنها بازیگر نمایش اسباب خسته نشدن تماشاگر رو فراهم می کرد. فارغ از هر گونه جانبداری ، طراحی صحنه نمایش خیلی خوب و مرتب بود. اصولا کارهای سارا پژمانفر شسته رفته و گویاست.صحنه به سه بخش تقسیم شده که هر یک از این سه بخش زمان و مکانی خاص را در بر می گرفت. و شاهکار این سه بخش ، همان پرده انتهایی سالن بود که در نهایت ظرافت قاب تصویر های زیبایی ایجاد می کرد. متن نسبتا خوبی بود که رنجبر در مقام بازیگر بخوبی از پس اجرای نقشی که خود خلق کرده بود، برآمده بود. اصولا در نقالی و نمایش های اینچنینی موسیقی زنده می تواند نقشی بسیار موثر داشته باشد. که در اینجا هم موسیقی کاملا در خدمت اجرا بود. میزانسها همگی خوب بودند. ضمن اینکه از کنار هوش و ذکاوت مجید رحمتی هم بسادگی نمی توان گذشت. در پایان شاید لازم باشه به شدت روی بازی خوب مهران رنجبر تاکید کنم که با تسلط بینظیری که روی بازی بویژه صدای خود داشت تماشاگر را راضی از سالن بدرقه می کرد.

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 12 شهریور1388 و ساعت 1:53 AM |

امروز برق تالار مولوی رفت....  آنهم نه یک ساعت ، دو ساعت ؛ بلکه بیش از 3 ساعت. پاسخ کاملا مسئولانه و دلسوزانه مسئولین تالار به گروه : برق رفته! ما چکار کنیم ؟  گریم سنگین کار در نور نامناسب راهروی ورودی تالار کوچک هرچند به سختی اما به امید وصل مجدد برق حداقل تا ساعت  6 ( زمان شروع نمایش ) انجام شد. آنقدر برق نیامد تا اجرای اول این تالار علی رغم آمادگی کامل کنسل شد. ( هنوز خبر از اجراهای دیگر ندارم ) تماشاگران سرگردان و امیدوار به شروع اجرا  کلافه و سردرگم در گوشه گوشه حیاط تالار نشسته بودند. گروه مبهوت... عوامل سالن قبل از اعلام به کارگردان، فصل الخطاب را اعلام فرمودند و به تماشاگران اطلاع دادند  اجرا کنسل شده است!  مدیرروابط عمومی تالار ( جناب آقای حجت سیدعلیخانی ) در کمال همدردی و وظیفه شناسی در اتاق خود را قفل کرده و از سالن خارج شدند....  بازیگران در اتاق گریم در زیر نورموبایلهای خود گریم سنگین خود را پاک کردند.کارگردان همچنان مبهوت از اینهمه نظم و هماهنگی... تلفن جناب مکاری ( مدیر سالن ) در دسترس نیست.... اداره برق پاسخگو نیست.... دست آخر ؛ بنا به گفته یکی  از مسئولین تالار این موضوع (قطعی برق ) ازجانب اداره برق قبلا به جهاد دانشگاهی اخطار داده شده بوده که تا 12 شب خاموشی همچنان ادامه خواهد داشت ؛ اما ظاهرا آنها لازم ندونستند که مسئولین تالار و گروهها هم در جریان باشند.... میهمانان ، تماشاگران یک به یک حیاط مولوی را ترک کردند، انگار نه انگار که برای حضور تک تک این افراد هزینه و انرژی تبلیغات صرف شده است ، انگار نه انگار که این تماشاگران ،  وقت و هزینه ای برای این حضور از دست داده اند......... گروه همچنان در کنار دکتر خاکی ( میهمان ویژه امروز ) ایستاده اند......

 

خوب اینجا ایران است... کشوری که همیشه به وقت ، شعور ، شخصیت افراد احترام گذاشته می شود. کشوری با مسئولین  پاسخگو که وظیفه شناسی ، مهربانی ، همدردی  اصل اول آن است. .باید هم همه چیزمان به همه چیزمان بیاید دیگر .....  اینجا ایران است!

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 11 شهریور1388 و ساعت 1:44 AM |

واااااااااااااااااای خدای من مرســــــی.... اینهمه بودن هات رو شکر....
باورم نمی شه ؛ چند ساعت نگذشته از بزرگترین تمنای دلم ؛ اما تو بـــــــــــــــــاز هم پررنگ تر و بلندتر از همیشه گفتی که هستم.. با همین بوی باروووووووووووونی که توی هوا پیچیده ، با همین صدای رعد..... با همین ابرای پر بارون آسمونت، با همین قطره های درشتی که می خوره به شیشه اتاق.... با همین صدای بارونی که داره دیوووووونم می کنه. مگه می شه ماهها دلتنگ این صدا ، این بوی خاک بارون خورده ، این هــــــــوا بود و الان بی تاب نشد؟! انگار دارم خواب می بینم. خدای من ، شکر.....شکر... شکر....

خدای من نشونه هایی که برام می فرستی رو شکر....درست امشب ، بعد از لحظه های نابی که با "بی بی باران" قشنگ روزگار من داشتم... درست بعد از امشب و یه عالمه یاد روزهای زلال..... درست بعد از امشب که صدای بارون به صدا گره خورد که می گفت :

هنوز هم
وقتی به آن روزهای زلال نزدیک می شوم باران می آید..
صدای باران را می شنوی...؟

درست همین امشب که گفتم ، کاش این صدا واقعی بود..... باید با صدای قطره ها که به شیشه می خورد بیدارم می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! همین امشب ؟! هنوز هم باورم نمی شه....

وقتی به آن روزهای زلال نزدیک می شوم باران می آید..
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟
صدای باران را می شنوی...؟

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 8 شهریور1388 و ساعت 3:1 AM |

منتظر نباش که شبی بشنوی
ازاین دلبستگی های ساده ، دل بریده ام
که روسری تو را در آن جامه دان قدیمی جا گذاشته ام
یا به ستاره دیگری در آسمان سلام کرده ام
توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری
در همان دامنه دور رویا بمان
هر جور تو راحتی بی بی باران!
همین سوسوی تو از آنسوی پرده ی دور
برای روشن کردن اتاق تنهایی ام کافی است
من که اینجا کاری نمی کنم
فقط گهگاه
گمان آمدن تو را در دفترم ثبت می کنم
این کار هم که نور نمی خواهد
می دانم که مثل همیشه خط ناخوانای مرا خواهی خواند!
می دانم که به حرفهای من می خندی
با چال های مهربان گونه ات...
هنوز هم
وقتی به آن روزهای زلال نزدیک می شوم باران می آید..
صدای باران را می شنوی...؟


"یغما گلرویی"
( آلبوم قشنگ روزگار من )

 



- پی نوشت : دلم برای خیلی چیزها تنگ شده..... برای سوسوی تو از آنسوی پرده دور.... برای تو از همان دامنه دور رویا.... برای بی بی باران... برای بارون...

- پی نوشت :  یک دنیا ســـــــــــــــپاس از کسی که طنین غم آلود "قشنگ روزگار من" رو توی این روزها و شبها که بی قرار بی بی باران بودم برام زنده کرد تا همدم و همراه لحظه های خستگی و دلتنگی این شبها باشه.

- پی نوشت :
(( قشنگ روزگار من ))
آهنگساز ، خواننده : شهرام فرشید
خواننده مهمان : ناصر عبداللهی
شعر و ترانه : یغما گلرویی
شعرخوانی : احمدرضا احمدی ، مهین کسمایی
موسیقی : محسن مرشد
شامل قطعات : یکی نبود / ترانه : آفتابی / ترانه بخوان / ترانه : بی نقاب / روسری / ترانه : مثل قدیم / خاکستری / ترانه : کودکی / انتظار / ترانه : عاشقانه / قشنگ روزگار من / ترانه : سوال ساده

(+) دانلود آلبوم قشنگ روزگار من


+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 8 شهریور1388 و ساعت 0:30 AM |

نمایش بوبوک ( عکس از رضا معطریان!)

عکس از رضا موسوی

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 7 شهریور1388 و ساعت 12:36 PM |
 

(+) گم گشته ام کجا ؟! ندیده ای مرا ...؟

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که بخاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند...

 
 

"همیشه زنده یاد حسین پناهی"
تولدت مبارک
 
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 6 شهریور1388 و ساعت 10:35 PM |

این دنیا
آن نیست که ما می خواستیم
سراسر خون است و آتش
یک جهنم واقعی است
و این آوازها و آهنگ ها
یعنی زندگی ما
چیزی نیست
جز یک کنسرت غم انگیز در جهنم...

"رسول یونان"


- پی نوشت : برای اولین بارتوی زندگیم فهمیدم تبخال یعنی چی...!

- پی نوشت : نمی دونم چرا امــــــــــروز ، درست از لحظه اول شروع اجرای اول مدام این شعر توی ذهنم رژه می رفت. دروغ چرا؛ می دونم.. اما نمی خوام بهش فکر کنم. چون با تمام قدرت قراره از این به بعد حقم رو بگیرم... به هر قیمتی شده.حالا دیگه مطمئنم اصلا هم مهم نیست که تا حالا اینطوری بوده. از این به بعد دیگه نیست.... دیــــــــــــگه نیست. برام جالبه ؛ هنوز هم به شدت ته دلم خبرای خوبی داره.... انقدر خوش بینه که اندازه نداره و این موضوع برام شگفت انگیزه. بخاطر همین باور نکردنی بودنش ، هستم..... تا آخرش.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 5 شهریور1388 و ساعت 0:45 AM |