تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

The Lord is my shepherd...

The Lord is my shepherd, I shall not  want. He maked me to lie down in green pastures, he leadeth me beside the still waters, he restoreth my soul. He leadeth me in paths of righteousness for his name's sake. yea though I walk through the shadow of the valley of death, I will fear no evil, for thou art with me; they  rod and they  staff, they comfort me. thou preparest a table before me in the presence of mine enemies. thou anointest my head with oil; my cup runneth over surely.  goodness and mercy shall follow me all the days of my life, and I will in the house of the Lord forever.

23rd Psalm

 

( نمی دونم چرا امروز یهو دلم خواست این پست سال گذشته رو عینا دوباره بروز کنم. شاید دلیلش تو و آسمون ابری دلت بود.... شایدم  Mr.Echo و اون دود سیاه ) 

یکی از دوستان  ترجمه فارسی متن پست قبل رو خواسته بودند و اصلا ریشه ی چنین متنی رو.....    این دعا یا ذکر، دکلمه‌ی 23 از کتابPslam  ( یا همون مزامیر )  هست‌. اسم فارسی/عربی این کتاب زبور یا زیوزه. بنابر شنیده هام طبق گفته قرآن این کتاب، از کتب مقدسی‌ست که قبل از قرآن، مثل تورات و انجیل، به حضرت داوود نازل شده. سوره نسا آیه 163.    مزامیر یا زبور داوود (عبری: تِهیلِم، در یونانی: به معنی «دعاهای پرستش») یا سرودهای چنگ، یکی از بخش‌های تنخ یهودی و عهد عتیق در انجیل است.مزامیر در هیکل دوم زروبابل و هرود و برای استفاده از کنیسه‌ها، به عنوان کتاب دعا و پرستش به کار می‌رفت. شکل‌گیری مزامیر به روزهای سلطنت داوود پسر یسی بازمی‌گردد. از ۱۵۰ مزمور فقط سی و چهارتای آن عنوان ندارند، که به آن‌ها مزامیر یتیم گفته می‌شود. مزامیر به صورت شعر بی‌وزن عبری‌ نگاشته شده‌است. 

 

خداوند چوپان من است.  من چیزی کم ندارم . او مرا در مراتع سرسبز رها کرده است . مرا کنار آب تازه کشانده. او روحم را احاطه کرده است. او ما را به مسیر عدالت  رهبری کرده . به اسمش قسم.... اگر چه من از میان سایه دره مرگ عبور می کنم  ولی از بدی نخواهم ترسید ، چون تو بامنی...  عصا و چوبدستی تو آسایش را برای من می آورد. تو بهترین وسایل را برای من مهیا کرده ای. درست در جلوی چشمان دشمنانم.  ذهنم را پر از مهربانی کردی و قلبم را مملو از معجون شهام.  نیکی و مروت همراهم خواهد بود. در تمام روزهای زندگیم!  من در خانه خدا هستم ، برای همیشــــــــــــــه....

دکلمه 23 از کتاب مزامیر

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 31 تیر1388 و ساعت 1:31 PM |

اینروزها انقدر عجیبند که حتی زمانی در دورترین تصوراتت هم نمی گنجید یک خاطره ساده و شاید دلنشین در حال شکل گیری باشه...  اتفاقهایی که گاهی خط بطلانی روی تمام تجربه های گذشته و شاید ضرب المثل هایی که سالها توی یادهامون نقش بسته هستند. اتفاقهایی که مثل یک تجربه شاید دردناک باشند اما انقدر آرومت می کنند که می شن مثل یک جای امن برای روز مبادای بیقراری و بی تابی....  انقدر ساده، مثل کیلومترها راه رفتن برخلاف جهت آب  توی یه رودخانه پر از سنگلاخ با آب خیلی خیلی سرد.

یروز می آد که حس می کنی راه رفتن بر خلاف جهت آب آنقدر ها هم که به نظر می آد سخت نیست. شاید اولش مشکل باشه ، اما یواش یواش پیش می ری. مثل یک قصه؛ با یکی بود و نبود آشنا شدن پاهات با آب سرد شروع می شه انقدر که  فقط شور رسیدن به آخره راه تو رو مجبور به ادامه مسیر می کنه ، یخورده که گذشت هیجان مقابله با سنگهای ریز و درشت و  حساب کتاب انتخاب لحظه به لحظهء سنگهای مطمئن تر  یکی پس از دیگری بی ذوق ترین آدمها رو هم سر ذوق می آره و تمام فکرشون رو معطوف می کنه تا جاییکه یادشون می ره بیرون از این دنیا خبری هم هست..... سبز و آبی و قرمزی هم هست....   کمی بعد تر  یاد می گیری که برای رسیدن بایــــــــــــد از سنگهای ریز و درشت پیش روت رد بشی. اگه لحظه ای تردید کنی و بترسی کلی از غافله عقب موندی و باید تنها بری... اونجا می فهمی گهگاهی هم تنهایی بد نیست. می شه فکر کرد. می شه ایستاد و به پشت سر نگاه کرد. می شه برای آینده و بقیه مسیر نقشه کشید... و باز هم می شه فکر کرد.... فکر برای دوباره شروع کردن و دوباره رفتن....  حتی نمی دونی چرا  وقتی قوطی کنسرو خالی به پاهات برخورد می کنه و با سر و صدا اما آروم آروم از کنارت رد می شه  ، یاد تمام اون چیزهایی می افتی که با سر و صدا اما آروم آروم از دست دادی... آدمهای مهم زندگیت ، موقعیت ها ، لحظه های خوش و یه عالمه چیز خوب و دوست داشتنیه دیگه که حالا نیستند و فقط یادشون باقی مونده........  توی یاده اینهمه یاد  در حال پروازی و تمام مسیر روبرو  رو تار می بینی. توی همون پرواز دو تا پروانه می بینی که کنار همون رودخونه و بین بیشه ها دنبال همدیگه در حال پروازند ، یادت می ره قوطی کنسرو خالی و سرو صداشونو....   چند قدم جلوتر سنگ بزرگیه که باید از روش عبور کنی تا به آبشار برسی...  خوب که فکر می کنم آخرین باری که باید از روی سنگ بزرگی عبور می کردم تا به اون چیزی که می خوام برسم یادم نیست.. دیروز بود؟ پریروز؟  دم دمای همین سالی که تازه اومده؟   شایدم آخرین روز از فصل داغ 2 سال پیش؟   نمی دونم...  واقعا هـــــــــمه اون چیزی که تا دیروز فکر می کردم سنگ بزرگند ، همینقدر هم بزرگ بودند؟!      بعد از اون سنگ ؛ عطر پونه ها ، آرامش آب ، رقص قاصدکها ، آسمون آبی ، پاهای سست و سوزن سوزن شده ، فکر خالیه خالــــــــی  خلسه عجیبی داره.... خیلی عجیب!

یه لحظه ای هست که حتی دردناک بودن مسیر پر سنگ ، برات پر از آرامشه. گاهی انقدر لازمه که باورش سخته.   دیروز تازه فهمیدم راه رفتن برخلاف جهت آب توی رودخونه  درســـــــــــت مثل خوده خوده زندگیه، همونقدر سخت... همونقدر دردناک... نفس گیر... پر حسرت از دست رفته ها...  پر از انتخاب سنگهای مطمئن... پر از ای کاش های گفته و نگفته ... در عین حال هیجان انگیز.... پر از لحظه های بکر و ناب...  پر از لذت پشت سرگذاشتن یه سنگ سخت...  پر از شادی بلند شدن بعد از زمین خوردن... پراز طراوت صدای شر شر آب...  پر از حس شادابی از سردی سرمست کننده اش...  خلاصه پر از آرامش و خلسه ای که آرومت می کنه

 

- پی نوشت : دیروز تمام مسیر تنگه اول تا آبشار ساواشی (5 کیلومتری فیروزکوه . تنگه واشی ، آبشار ساواشی) حدود یک ساعت و نیم ، توی آب و روی سنگها رفتم... قدم زدم ، زمین خوردم ، خیس شدم ، لرزیدم   فکر کردم. فکر و فکر و فکر.....    و حالا چقدر پرم از آرامش.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 31 تیر1388 و ساعت 2:31 AM |

 نه میل به چیزی داشت و نه از چیزی می ترسید.... تنها احساسی رازگونه داشت.... چگونه می توانست توضیح بدهد؟ احساسی  رازگونه ، مرز درد... چون ماریا می توانست باز هم جلوتربرود.  به همه انسانهایی اندیشد که بدون دخالت خواسته خودشان ، رنج می بردند؛ در حالیکه خودش موجب رنج بردن جسم و روحش می شد. البته در آن لحظات ، این موضوع زیاد اهمیتی نداشت . مرزهای جسمی را در نور دیده و دیگر چیزی در برابرش نمانده بود غیراز جان ، نور و نوعی خلاء که روزی کسی آن رابهشت نامیده بود. بعضی از رنجها هنگامی به فراموشی سپرده می شوند که انسان بتواند درد را تحمل کند...      " بخشی از متن کتاب"

یازده دقیقه / پائولو کوئیلو / مترجم: کیومرث پارسای / نشر نی نگار / 303 صفحه / 6000 تومان (( توقیف چاپ مجدد))

 خلاصه ای از کتاب به نقل از کتابخانه ملکوت : موضوع کتاب درباره سرگذشت دختری روسپی‌ست که این شغل را به‌میل خود و برای مدتی معین انتخاب می‌کند. دختری که از عشق به‌دلیل آسیبی که دیده‌است، گریزان است و سعی می‌کند با تسلط برنفس و ردکردن عشق، طرح آینده زندگی خود را بریزد. او هیچ لذتی از رابطه با مشتریان خود ندارد و درعوض بهتر از همه دختران همکار خود، کار خود را بلد است.. یک روسپی متفاوت که اهل فلسفه و مطالعه است و فکر می‌کند کنترل کامل بر روح و جسم خود دارد..او درد را می‌آموزد..و مرزهای روح خود را و تفاوت لذتی که حاصل از تجربه درد و تجربه شادی‌ست..

معمولا نوشته های کوئیلو همیشه یکجور خاصی آدم رو درگیر می کنه و طبیعتا تا مدتها به فکر فرومی بره. سوژه هایی که برای نگارش انتخاب می کنه خاص هستند و بهیچ عنوان دم دستی و پیش پا افتاده نیستند.من شخصا نوع نگاهش به حوادث رو دوست دارم و برام جذابه. وقتی حدود های صفحه 150 تاااااااااااااازه می فهمی اسم کتاب یعنی چی و برای چی انتخاب شده ؟!  جا می خوری و لازم داری که به صفحه هایی که پشت سر گذاشتی فکر کنی...  به عقیده من  برای معرفی این کتاب با توجه به ( موضوع خاص آن ) ، بخشی از مقدمه خود نویسنده لازم و کافی است. ضمن اینکه حالا دیگه توی لیست کتابهای دوست داشتنیه من ،  "11 دقیقه"  کوئیلو  حسابی می درخشه.  راستی کتاب توقیف چاپ شده و احتمالا به سختی پیدا می شه. اگه پیدا نکردید یک سر هم به کتابفروشیه نیک  ( روبروی در اصلی دانشگاه تهران ) بزنید.

....احساس وظیفه می کنم. خود را مسئول می دانم در مورد موضوعی اظهار نظر کنم که مرا نگران می کند، نه آنچه که همه شما دوست دارید اظهار شود. بعضی از کتابها موجب می شوند که در رویا مستغرق شویم و برخی ، واقعیات را در نظرمان می آورند؛ ولی هیچ کتابی پیدا نمی کنید که شامل مهمترین موضوع برای نویسنده آن نباشد: (( شرافت و احساس مسئولیت در قبال آنچه می نویسد)).    " بخشی از مقدمه کتاب"

 دانلود کتاب ۱۱ دقیقه

دانلود کتاب 11 دقیقه

دانلود کتاب 11 دقیقه

 

 

 * پی نوشت: هر کتابی دارای یک سری پاراگراف ها و جمله هاست که تــــــــــا یاد و یادمان باقیست ، توی خاطر خواننده اون کتاب باقی می مونه ؛ من بهشون می گم : ( جملات طلایی..... )    این کتاب  هم از اون کتابهایی بود که جملات طلایی و بیاد موندنیش خیلی زیاد بود. از این به بعد جمله های طلایی هر کتابی رو پی نوشت معرفی همون کتاب  می نویسم. 

 

-    درد را دیروز فهمیدی و متوجه شدی که به لذت ختم می‌شود.امروز هم آن را تجربه کردی و به آرامش رسیدی. به‌همین دلیل توصیه می‌کنم عادت به‌چنین چیزی نکنی، چون عادت به زیستن با آن، راحت است و نوعی داروی قوی به‌حساب می‌آید. در طول زندگی با ما همراه می‌شود. در رنج مخفی است و در خطاهایی که عشق را در آن به‌خاطر شکست رویاهایمان مقصر می‌دانیم، وجود دارد. اگر درد چهره واقعی خود را نشان بدهد، همه را می‌ترساند، ولی زمانی که لباس قربانی را بر تن دارد، اغواگر است.. یا ترسو.. هرچه انسان بکوشد آن را طرد کند، ولی بازهم راهی برای بودن و عشق ورزیدن با آن می‌یابد و کاری می‌کند که بخشی از زندگی به‌حساب آید.

 -    او يك مرد است، يك هنرمند. بايد بفهمد كه بزرگترين هدف بشر، درك عشق به‌صورت كامل است. بايد بفهمد كه عشق درون ديگران نيست، بلكه درون خود ماست. ما آن احساس را بيدار مي‌كنيم، ولي براي اين‌كه بيدار شود، به ديگران نياز داريم. دنيا تنها زماني براي ما معنا دارد كه بتوانيم كسي را براي شركت دادن در هيجاناتمان بيابيم.

 

آزادی در عشق ، به معنای نخواستن چیزی و نداشتن انتظار خاصی بود.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 28 تیر1388 و ساعت 1:21 AM |

دریا همیشه منتظرعاشقانه هاست..... 

وقتی درخت  در راستای معنی و میلاد

بر شانه های لخت ، پیراهن بهاری دوخت

با اشتیاق

رفتم به مهمانی آئینه

اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ

- پاییز را دوباره تماشا کرد...

 

 (مهربانی)   "محمد رضا عبدالملکیان"  با صدای "خسرو شکیبایی"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 28 تیر1388 و ساعت 0:2 AM |

 این روزها ما تو همین خاک مادری، هم روی

 زمین‌ش غریبیم و هم توی آسمون‌ش

 

link پست (وطن غریب) از وبلاگ پشت یک سوم....کیوان،  نویسنده این وبلاگ  مثل همیشه حرف دل هممون رو با شیوه و قلم خودش فریاد می زنه.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 27 تیر1388 و ساعت 1:40 PM |

خواجه تاجدار  / ژان گور / ترجمه: ذبیح الله منصوری / جلد اول – دوم / انتشارات امیرکبیر / چاپ بیست و هشتم / 1000 صفحه / قیمت 11000 تومان

خلاصه کتاب: این کتاب به رخدادهای تاریخی ایران از هنگام مرگ نادرشاه افشار تا پایان زندگی آغامحمدخان قاجار به دیدی داستان‌گونه می‌پردازد.

 

بعد از دیدن نمایش "شکار روباه"  احساس می کردم ، دلم می خواد بیشتر بدونم. انگار یه دوره طولانی و پر از اتفاق تاریخ فشرده شده بود  توی زمان کوتاه و همین کم بودن و کم دانستن اذیتم می کرد....یجورایی انگار یه کلید پر رنگ ولعاب دادند دستت و بی تاب و مشتاق موندی تاببینی بعد از قفل چه خبره........ همیشه و از همون سالهای مدرسه از خوندن تاریخ متنفر بودم و با اکراه کلمه به کلمه اش رو می خوندم تا نمره بگیرم. اما شاهکار دکتر رفیعی و چهره دوست داشتنی "سیامک صفری" در هیبت آغا محمدخان قاجار انگیزه خوبی بود برای دست گرفتن کتابی که به سوالهام جواب بده....  انقدر چهره و صدای این آدم توی ذهنم بود که اینبار با لذت تاریخ رو ورق می زدم. کتاب نسبتا روانی بود برای افرادی که مطالعه تاریخ رو دوست ندارند ، اما دلشون می خواد بدونند چه خبر بوده ؟!  در قالب رمانی قطور اما شیرین به وقایع زندگی خواجه تاجدار پرداخته بود. با فصل بندی های درست و به موقع سعی در  پیشگیری از خستگی خواننده داشت. در انتهای مطلب یکی از خواندنی ترین فصلهاش رو گذاشتم ، شاید برای شما هم جالب باشه و انگیزه...  به هر حال خوندن این کتاب رو به شددددددددددددت توصیه می کنم ( مخصوصا اگه شکار روباه رو دیدید که دیگـــــــــــه بیشتر! )  

 لینک دانلود کتاب خواجه تاجدار (جلد اول)

 لینک دانلود کتاب خواجه تاجدار (جلد دوم)

 

خان زند در مقابل خواجه تاجدار

لطفعلیخان زند پس از درگیری هایی که با کسانی داشت که قصد دستگیری او را داشتند و با وجودی که تنها بود در مقابل ده ها نفر مقاومت کرد تا طوری که بر اثر ضربات متعدد شمشیر و گرز ناتوان شد و توانستند او را دستگیر کنند. لطفعلی از شدت ضعف به حال اغما رفت و محمد ولی خان ترسید که اسیر بمیرد و به کرمان و نزد خواجه تاجدار نرسد لذا یک روز در ماهان توقف کرد شدت وضع خان زند به قدری بود که محمد ولی خان دانست که اگر پالهنگ و زنجیر بر دست و گردن و پاهایش بیندازند خواهد مرد در ماهان برای او تخت روان تهیه کردند و با این وسیله او را به کرمان رسانیدند ولی باز وضع او طوری بود که با وجود غل و زنجیر درست نمی توانست راه برود ولو اینکه بدون غل و زنجیر هم نمی توانست راه برود محمد ولی خان زیر بغل او را گرفت و وارد اردوی آقا محمدخان شدند آقا محمدخان در سربازخانه غربی به سر می برد و محمد ولی خان پس از گذراندن لطفعلی از سربازخانه او را به جایی رساند که خواجه تاجدار نمایان شد در آنجا به لطفعلیخان گفت:بخاک بیفت و سجده کن.   لطفعلیخان پاسخ داد: من تنها در مقابل خداوند سجده می کنم.  محمد ولی خان بر سرش زد و گفت: به تو می گویم سجده کن. لطفعلی گفت:اگر من دست در بند نداشتم تو جرئت نداشتی بر سرم بزنی و بتو گفتم که من فقط در برابر خداوند سجده می کنم.  اما محمد ولی خان سرش را به زور به خاک مالید. صدای آقا محمد خان به واسطه خواجه بودن زیر(زنانه) بود که البته به آن می پردازم او برای این خدمه و امیران خویش را با سنج صدا می کرد و هرگز بانگ نمی زد ولی وقتی دشمن را در مقابل خویش دید بانگ زد: ای لطفعلی می بینم که هنوز نخوت داری و غرور تو از بین نرفته ولی من هم اکنون کاری می کنم که تو نتوانی سر بلند کنی. آنگاه خواجه دانشمند و متدین که تا اواخر عمرش حتی یکبار هم نمازش قضا نشده بود دستور داد عده ای از اصطبل بیایند مورخین به دلیل ننگینی فوق العاده زیاد این عمل در هیچ یک از تواریخ به طور صریح از آن سخن نگفتند فقط اشاره کردند که عمل ننگینی انجام شد ولی من متوجه شدم این عمل ننگین تجاوز به لطفعلیخان بوده است!!! حال لطفعلیخان که از زخم دو شانه خویش رنج می برد و به شدت بی حال بود زیر این عمل ننگین و بدون توجیح چه زجری را متحمل شده است پس از این عمل وی را در اصطبل انداختند بدون اینکه پالنگ و زنجیر را از او بگشایند خان زند در آتش تب می سوخت و اظهار تشنگی می کرد ولی کارکنان اصطبل از ترس آقا محمدخان به او آب نمی دادند روز بعد آقا محمدخان دستور داد او را به نزد وی ببرند خان زند قدرت راه رفتن نداشت و دو نفر بازوی او را گرفتند به طوری که اگر او را رها می کردند بر زمین می افتاد عاقبت او را در مقابل خواجه تاجدار بردند و او به لطفعلی گفت:  لطفعلی بگو بدانم آیا هنوز هم غرورداری؟   لطفعلی که از شدت تب و ضعف بر روی پالهنگ خم شده بود و نمی توانست پلک دیدگان خویش را باز کند ولی وقتی این حرف را شنید سر را بلند کرد و پلک دیدگان را گشود و آب دهان خود را به سوی آقا محمدخان پرت کرد و گفت: ای اخته فرومایه من از تو نمی ترسم. این توهین در مقابل افسران او انجام شد و چون آقا محمدخان از این قضیه خیلی رنج می برد ابتدا اندکی سکوت کرد سپس جلاد را احضار کرد تا ۲ چشم لطفعلی را از کاسه جدا کرده و کور کند در هنگام این عمل آقا محمد خان برای اینکه این عمل را ببیند به سوی محکوم خم شد که شاید این عمل او باعث شده که بعضی از تاریخ نویسان گفته اند که او خود چشم لطفعلی خان را درآورد سپس آب دهان خود را بر گونه وی انداخت ولی لطفعلی از شدت درد بیهوش شد همان روز آقا محمد خان گفت من نمی خواهم این جوان بمیرد زیرا باید او را پیوسته تحقیر کنم بر پشتش تازیانه بزنم و به دنبال اسبم بدوانمش ولی حال او به طوری وخیم بود که به آقا محمد خان گفتند اگر مورد مداوا فرار نگیرد خواهد مرد آقا محمد خان نیز دستور داد زخم چشم او را مداوا کنند زخم چشم برطرف شد ولی زخم دو شانه معالجه نمی گردید و خانبابا جهانبانی(فتعلیشاه آینده) برادر زاده آقا محمدخان که در جنگها از خود لیاقت نشان داده بود و حکمران یزد فارس و کرمان بود پزشکی را به نام حکیم لطفی شیرازی را از شیراز مامور کرد که به کرمان برود و او نیز با دارویی به نام جفت(هم وزن نفت) و بادام سوخته صلایه شده را روی زخم های خان زند نهاد و او را از مرگ نجات داد. با وجود بهبود زخم ها باز ضعیف بود زیرا غذای کافی به او نمی دادن شبهای جمعه زنان کرمانی برای او اندکی غذا می بردند ولی نگهبانان نمی گذاشتند و می گفتند فقط آب و نان را می توانند قبول کنند زیرا اگر به غیر از این باشد خواجه تاجدار آنها را کور می کند. لطفعی دیگر زیبا نبود و سرش را بلند نمی کرد زیرا کسی که چشم ندارد تا دنیا را نگاه کند برای چه سرش را بلند کند گاه برای تخفیف آتش درون اشعار شیخ محمود شبستری و بابا طاهر عریان را با آهنگی سوزناک می خواند. آقا محمدخان که دانست ماندن این جوان در جنوب کشور که از محبوبیت زیادی برخوردار است برای او تولید مشکل می کند دستور داد او را به تهران منتقل کنند حتی در میان اسب هم او را با غل و زنجیر بستند و چند سوار در کنارش راه می رفتند که مبادا عنان اسب را گیرد و فرار کند.آقا محمد خان ابتدا به طوری که گفتیم نمی خواست او را بکشد ولی در مراجعت به تهران و حرفهای مردم مبنی بر اینکه او ورث کریمخان زند استو اینکه کوری او دلیلی بر از دست دادن سلطنت نیست همان طور که شاهرخ نوه نادر در خراسان با وجود کوری حکومت می کند خواجه را بر آن داشت تا او را از میان بردارد پس زمانی که در چمن سلطانیه اقامت داشت دستور قتل لو را داد جلادان وارد زندان شدند و یکباره دیگر دست جوان نگونبخت را بستند و آنگاه دستمالی را در حلق او کردند و بعد یک چوب دراز را بر روی دستمال نهادند و سپس با ضربه چکش روح او را از کالبد خویش جدا کردند....    "صفحه 265 از جلد دوم"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 27 تیر1388 و ساعت 3:10 AM |

 

بزرگترين درس تاريخ اين است ، كه كسي از آن

درس نگرفته است

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 26 تیر1388 و ساعت 12:30 PM |
شبی بی پایان

و تیرهایی ناپیدا

که بادبانها را سوراخ می کنند

با این همه

از صخره های شناور نیز نمی ترسیم

ما در دریا غرق نمی شویم

دریا می شویم....

"رسول یونان"

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 26 تیر1388 و ساعت 3:39 AM |

 

هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم . آنقدر که در من هراس گرفتن دستی هست ترس از گم شدن نیست .....

 

تالار هنر        ساعت 19      مدت 60 دقیقه     تا 21 مرداد ماه 

"شکار بزرگ شنبه" نویسنده و کارگردان : شهرام کرمی /  بازیگران : آرش نوذری، رسول نقوی، رضا امامی، آیدا صادقی، مهناز ذبیحی و مجید تفرشی/ طراح صحنه و لباس : سیروس همتی /  آهنگساز: محمد فرشته‌نژاد

خلاصه: "شکار بزرگ شنبه" داستان پسربچه‌ای به نام شنبه را بازگو می‌کند که باید بزرگ‌ترین شکار دنیا را به خانه بیاورد.

 

حس خوبیست که حتی برای یکساعت هم که شده توی دنیای بچگی ها غرق باشی و از سادگی دنیاشون لذت ببری.  "شکار بزرگ شنبه" و امثال آن  غنیمتی نسبتا بزرگ  در این وانفسای پسرفتهای فرهنگی و  کتاب خوانیست. در روزگاری که وقتی بحث اجتماع و مقولات فرهنگی به میان می آید ، با تمام وجود تلخی این عقب ماندگی که عامل اساسی تمام مشکلات جامعه ماست حس می شود    و با جمله ای ساده سعی در به فراموشی سپردن این عامل تیره روزیمان می شویم  که : "ای بابا ، مگر می شود ناگهان فرهنگ یک جامعه را عوض کرد ؟  ما دیگه این مدلی بزرگ شدیم............."     درست! اما حــــــــــداقل فرصت این را داریم که ایران 30 یا 40 سال دیگه ، مثل امروز ما  چوب بی فرهنگی ملتش را نخورد. چوب بی دانشی و نا آگاهی کودکان دیروزش را...   چوب کوته فکری و جهل و تعصبات ناشی از تربیت نادرست و عدم اشاعه فرهنگ  کودکان دیروزش را.....!  وقتی امروز هیچ کاری از دستمون بر نمی آد ؛ دست کم می شود 4 تا کودک رو درست پرورش داد و از همان دوران بچگی  با فرهنگ و کتاب و دانش  آشنا کرد. شاید روزی بود و ما هم دیدیم که بچه های ما هم مثل  بچه های سرزمینهای دیگر شده اند.....

( توجه داشته باشید که این مطالبی که می نویسم از دید اون گروه سنی نیست که نمایش صرفا برای اونها به نمایش در  اومده  و قطـــــــــــــعا  نمی تونه نظر اونها باشه و طبیعتا به شدت نامنصفانه است ) نمایش نسبتا خوبی بود . اما نتونست من رو که عاشقانه نمایشهای این تالار رو دوست دارم راضی کنه. طراحی صحنه اش آزارم می داد. وقتی خودم رو می گذارم جای بچه های به اون سنی ، احساس می کنم رنگ بعد ازموسیقی یکی از عوامل به شدت تاثیر گذار در اندازه حوصله و جذب طاقت کوتاه آنهاست.  رنگها شارپ و زنده نبودند. درختی توی صحنه بود که بیشتر آدم رو یاده علائم توی نمایش های تعزیه می انداخت و هیچ زیبایی بصری نداشت. لباس ها هم آنقدر که می باید شاد نبودند ( بطور مثال  لباس فردی که مثلا "ستاره" بود. بیشتر شبیه لوله کش ها بود تا لطافت ستاره بودن ). چهره بازیگر ها از گریم کاملا بی بهره بود. در صورتیکه کمی رنگ ، حتی فقط در لبها و گونه های بازیگران به حدی که چهره آنها را از این حالت بی روحی در آورد به شــــــــــددددددت لازم بود.  ( باور کنید تاثیر بینظیری می تونه داشته باشه )  گریم های شخصیت "کلون"  یا "میم" یا اصلا فقط کمی رنگ  می تونه فضای خیلی خوبی در نمایش ایجاد کنه. بچه کوچک ، نمی تونه قراردادهای تئاتری ما رو بپذیره!   نمی تونه مثل یک انسان بالغ فکر کنه و قبول کنه که این آدم بزرگی که من روی صحنه می بینم ، الان یه بچه کوچیکه که داره می ره شکار.....  لازمه که توی این تصویرسازی بهش کمی کمک کنیم و با کمی رنگ و لعاب قوه تخیلش رو تقویت و شخصیت سازی رو بهش یاد بدیم. حتی به عقیده من این نمایش در بخش هایی هم به ماسکهای کامل و نیمه نیاز داشت . بخش روباه  و ماهی ها نیاز مبرمی به وسیله ای داشت تا این جابجایی بازیگرها در نقش رو جابندازه.  چرا توقع داریم ، یک کودک ماهی بودن بازیگری رو قبول کنه که با نقش جوجه از صحنه خارج شده؟؟؟؟؟

بازیها خوب بودند. انرژی خاصی که این اجراها می طلبه رو بکار بسته بودند.  شاید دربعضی جاها موسیقی در جهت مخالف نمایش پیش می رفت ، اما تم شاد آن کاربردی برای این سالن و مخاطبان اصلی آن بود. یک اشکال اساسی در تمام نمایشهای کودک به چشم می خوره. در یک کار بیشتر و در یک کار کمتر!  نویسنده از کلماتی استفاده می کنه که هضمش برای بچه ها سنگینه ( مثال کلمه هویت ) و حتی با پرسیدنش از بزرگترهاشون هم باز متوجه نمی شوند. البته باز صد رحمت به اینجا...   یادم نمی ره قبلا کاری دیده بودم که  از کلمه "پرطمطراق"  برای دیالوگها استفاده شده بود. این کوچولوی کنجکاو بغل دستی  من تا آخر نمایش مامانشو کچل کرد تا معنی کلمه ای که حتی نمی تونست تلفظ کنه رو بفهمه! در این کار خیلی از آموزشها  بصورت بازی و در غالب دیالوگ به بچه ها داده میشد  که شاید از نظر من به این سن و سال شعاری بود و لحظه به لحظه فکر می کردم بازیگر اصلی در حال شعار دادنه. احساس می کنم  لحظه های تصویری روی مخاطب این گروه سنی تاثیر گذارتر از لحظات شنیداریست. کودک این سن و سال به قدر کافی توی خونه شنونده نصیحت است  و بهیچ عنوان حوصله شنیدن حرف ندارد و ترجیح می دهد در قالب بازی و شیطنت ببننده باشد. که اینکار تا حدودی دربعضی از قسمتها  موفق عمل کرده بود. قطعا لذت بخش ترین صداهایی که توی سالن به گوش می خورد صدای چالش ها و سوال های بچه ها بود ، بی قیدی در باید ها و نبایدها....و گاهی خنده. آنهم خنده از ته دل.... 

در هر حال معتقدم بودن این نمایشها همواره بهتر ازنبودنشان است و چه خوب که بچه های ما عادت کنند 1 ساعت روی صندلی بنشینند و فکر کنند و آنچه می بینند را برای خود تحلیل.  ندانسته هایشان را بپرسند تا یاد بگیرند.........تالار هنر بخاطر کاربری خاص آن که صرف اینگونه نمایشهاست ، می تونه محل مناسبی برای ساختن بخش کوچکی از فرهنگ جامعه مون باشه.

آدرس تالار هنر : ميدان هفت تير ، ورزشگاه شيرودی ، خيابان شهيد مفتح ، خيابان ورزنده. هر روز غیر از شنبه

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 25 تیر1388 و ساعت 12:21 PM |

جمعه ۲۶/۴/۸۸ ساعت 9:30 تا 11:30  برنامه جمعه ها با تئاتر  شبکه رادیویی فرهنگ

106.7  FM

558 AM

نقد نمایش  "سگ سکوت"  به نویسندگی "طلا معتضدی" و کارگردانی  " آروند دشت آرای " که اینروزها  ساعت ۲۰:۳۰ به مدت یکساعت  در سالن شماره 2 تماشاخانه ایرانشهر با بازی پانته‌آ بهرام، حامد بهداد، سارا ريحاني، حميدرضا فلاحي، داريوش فائزي و باران كوثري وجواد نمکی به روی صحنه است

نمایش "سگ سکوت"  عکس ازرضا موسوی

*پی نوشت:  این عکس از این نمایش ، که هیچ کجا شبیه آن نیست را بینـــــــــهایت  دوست دارم ؛ به هزار و یک دلیل...

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 24 تیر1388 و ساعت 11:1 AM |

بذار بهت بگم : من صبح که از خواب پا می شم  دلم می خواد کسی نباشه باهام حرف بزنه.... می خوام از خونه که می رم بیرون کسی منتظرم نباشه برگردم... دل کسی تنگ نشه واسم... کسی منو نخواد... می خوام تنــــــها باشم.   (بخشی از دیالوگ ترانه علیدوستی در فیلم کنعان )

 کنعان(1386) /  نویسنده : مانی حقیقی ، اصغر فرهادی / کارگردان : مانی حقیقی / محمدرضا فروتن ، ترانه علیدوستی ، بهرام رادن ، افسانه بایگان / تهیه کننده : مصطفی شایسته / طراح صحنه و لباس : امیر حسین اثباتی / آهنگساز : کریستف رضایی / طراح چهره پردازی : سودابه خسروی ، اجرا : منعم کثیرلو ، شیوا خجسته

 آلبوم عکسهای فیلم ( علی نیک رفتار )

فیلم نسبتا خوش ساختی که رد پای "اصغر فرهادی" بخوبی درش پیدا بود... از آن دست فیلمهای که پراز نماد و نشانه است و این خود باعث فکر کردن هر چه بیشتر مخاطب می شود.  کارگردانی و میزانسنها خوب بودند و بازیها هم تا حد نسبتا معقولی خوب بودند.  نمی دونم شاید چون ترانه علیدوستی در "من ترانه 15 سال دارم" آنقدر ماندگار شد و دوست داشتنی  که در رابطه با او  و نقش هایش پر توقع شده ایم. ای کاش در انتخاب بازیگر کمی بیشتر دقت می شد تا مجبور نمی شدند انقدر زیاد از چهره پردازی برای صورت پرطراوت و معصوم  ترانه استفاده کنند. با تمام احترامی که برای خانم خسروی قائلم ، باید بگم به نظر شخصیه من  گریم واقعا بد و رو بود.شاید تقصیر از ایشون نبوده و مجبور بودند برای بالا بردن سن ترانه چنین اغراق آمیز دست به کار بزنند.که تمام خطوط در صورتشون پیدا باشه و سن ها باور پذیر نباشند. به بعضی نقاط گنگ و بی پاسخ داستان و فیلمنامه کاری ندارم  چون به عقیده من این فیلم بزرگترین و محکم ترین ضربه رو از ممیزی های صورت گرفته در آن خورده است. و فیلمی که می توانست خیلی خیلی خوب باشد را به فیلمی در حد متوسط و فقط استاندارد گیشه تبدیل کند.   فیلم آنقدر سانسور داشت که بخوبی حس می شد  و حتی گاهی بعضی از وقایع  فیلم را بی دلیل و بدون ارجاع و استناد به روابط محکم علی و معلولی ( که اولین اصل از اصول نوشتن یک فیلمنامه یا نمایشنامه است ) جلوه می داد که صدالبته تماشاگران حرفه ی سینما بخوبی می دانند قطعا  در فیلمنامه ای که ردپای  اصغرفرهادی و کارنامه ی درخشانی چون "چهارشنبه سوری" از مانی حقیقی به چشم می خورد امکان چنین احمال و چنین پایانی  بهیچ عنوان وجود نخواهد داشت. پس.....

در جایی خوندم که مدت زمان این فیلم در ابتدا 2ساعت و15 دقیقه بود که برای جشنواره فیلم فجر به 2 ساعت و 5 دقیقه کاهش یافت و سانسورها تا آنجا ادامه یافت که مدت زمان این فیلم به 1 ساعت و 40 دقیقه برای اکران عمومی فیلم رسید.

با دیدن این دست فیلمها روز به روز بیشتر متاسف می شویم برای سینمای ایران و ممیزی های بچه گانه آن .....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 23 تیر1388 و ساعت 1:33 PM |

«شهرت، تنهایی را می‌دزدد. همه‌جا نگاهت می‌کنند. همه‌جا با تو هستند. زیر ذره‌بین هستی. فقط در خانه می‌شود تنها بود؛ اگر تلفن‌های علاقه‌مندان بگذارند! در خانه هم باید همیشه پرده‌ها کشیده باشد. من هم مثل هر آدم دیگری تنهایی می‌خواهم. من هم به تنهایی نیاز دارم. بازیگری در هر شکلش تنهایی ندارد. بازیگر، پشت صحنه و روی صحنه همیشه با عده‌ای دم‌خور است. تنها نیست... من در خیلی قلب‌ها، خانه‌ای دارم. هیچ‌وقت آواره نمی‌شوم. بی‌سرپناه نمی‌مانم. این همه قلب، این همه خون، این همه تپش. این ‌همه عشق، این‌همه تنهایی و این ‌همه مردم. این‌ مردم نازنین»  (شرح پشت جلد کتاب )

 این مردم نازنین / رضاکیانیان / نشرمشکی / چاپ دوم /  166 صفحه / 3200 تومان

روبان قرمز آنقدر برای من باشکوه و دوست داشتنیست که شاید خود به تنهایی کافی باشد برای ایستادن به حرمت    نام و هنر کیانیان .لحظه به لحظه با بانگ دوتارش در گذر از میدان مین برای جمعه با آن هیبت آفتاب سوخته اش اشک ریختم. جدال بین تنها دو بازیگر مورد علاقه ام بود و مانده بودم درگیر حس همذات پنداری کدامشان باشم؟     "آژانس شیشه"  "خانه ای روی آب"  "گاهی به آسمان نگاه کن"  "ماهی هاعاشق می شوند "   "یک تکه نان"  " سینما ، سینماست"  همه و همه را دوست داشتم و مشتاقانه بیقرار آمدن خاک آشنای" ش....   در هر نقش و قالب و هر گریم....   افتخارمی کردم به سربلندی و موفقیتهایش...   افتخارمی کردم به هنر بازیگری اش.....

یکی از دوست داشتنی ترین ارمغان های نمایشگاه کتاب امسال ، کتاب " این مردم نازنین"  به قلم رضا کیانیان بود.  کتابی خواندنی  که راوی خاطرات برخورد این بازیگر با مردم کوچه و خیابان است.  روزیکه در نمایشگاه عکسش ، روبروی یکی از عکسهایش مدت زمان نسبتا طولانی ایستاده بود و در خود غرق بود  هرگز فکر نمی کردم روزی شاید جواب سوالم را بگیرم....  همیشه و خصوصا در نمایشگاه عکسهای تنهایی برام جالب بود که بدونم  حس درونی  بازیگران یا کلا افراد مشهور  در مواجهه با مردم و خواسته هایشان چیست. وقتی امضایشان را گرفته و می روند ، آنها  پیش خود چه فکری می کنند و ته دلشان چه می گذرد. خصوصا اینکه آن فرد یکی از  محبوب ترین ها از دید تو   هم باشد.  کتاب جالبیست ، از خواندن بعضی صفحات متعجبت می شوی و گاهی لحظات حتی می خندی.   ضمن اینکه تفکیک خاطره ها هم از همدیگر به نحوی کاملا سینمایی صورت گرفته....  خواندنش تجربه جالبیست.....

رضا کیانیان این کتاب را با متن زیر تقدیم به همسرش کرده است:  " این کتاب را پیشکش می کنم به هایده  به خاطر تمام روز و شبهایی که نتوانست به راحتی و تنهایی در کوچه و خیابان با شوهرش قدم بزند. بخاطر تمام لحظاتی که نتوانست  در رستوران ، کافی شاپ ، سینما ، تئاتر و مهمانی با شوهرش تنها باشد. "

 رضا کیانیان در گفتگویی جالب از خاطراتش با " این مردم نازنین " می گوید

 

  • پی نوشت : فیلمشناسی و جوایز رضاکیانیان در  ادامه مطلب
  • پی نوشت :  متن یکی  از خاطراتش ( برگرفته از کتاب )  در ادامه مطلب 
  • پی نوشت* : برای من که جالب بود ، شاید برای شما هم جالب باشه. روزیکه به نمایشگاه عکس  کیانیان رفته بودیم ، بعداز اینکه از دست چند نفری که ازش امضا می خواستند فارغ شد ، روبروی یکی از عکسهاش برای مدت زمان طولانی ایستاد . کاملا معلوم بود حواسش به عکس نیست و فکر می کنه.  ازش درباره یکی از عکسهاش سوال پرسیدم ، اصلا حواسش نبود و مجبور شدم دوباره بپرسم....  نمی دونم  چرا، اما امروز با خوندن این کتاب درست همون صحنه برام تصویر شد. شـــــــــاید اونروزهم توی ذهنش  به نوشتن سطرهایی از این کتاب و مردم نازنینی که ازش امضا گرفته بودند فکر می کرده. نه؟!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 22 تیر1388 و ساعت 5:22 PM |

اثر برگزيده، بهترين بازيگري، بهترين طراحي صحنه و يهترين نويسندگي در جشنواره رضوی سال گذشته

اسم عکاس ذکر نشده بود

خانه کوچک نماش ( اداره تئاتر )     ساعت 18     مدت : 60دقیقه     از 22 تیر تا 5 مردادماه

" ماه در قاب "   نوشته سیدعلی موسویان /  کارگردان: محمد بی‌ریا / بازیگر : امیر کربلایی زاده / صدا پیشگان : محمد بی ریا ،  سيد علي موسويان، احسان عليخاني، تکتم پسنديده و سميه انصاري

خلاصه : داستان اين نمايش درباره عشق و راويتگر جوان معلول ذهني است که دل به پرستار خود مي بندد اما اين عشق زميني او را راهي زيارت امام رضا(ع) مي کند و در نهايت به عشق الهي مي رساند.

باز هم امیرکربلایی زاده و خلاقیتش..... نمایشی تک پرسوناژ که بار تمام نمایش بر دوش همان تنها بازیگر بود. هرچند که من احساس کردم ضمن ارائه بازی خوب  اما در اواسط اجرا یجورایی بازی تغییر کرد و یک نوع تیک خاصی ارائه می دادند. که شاید اگر چنین بوده طبیعتا  برمی گشته به  اجرای اول و هماهنگ نشدن.... فضای خاصی بهش حاکم بود.  متن به نظر شخصی من روان و قابل فهم بود ، فقط یجاهایی بخاطر تعدد شخصیتها ، رشته داستان از دستم خارج می شد. میزانسنهای این نمایش هم خوب بود.  طراحی صحنه هم به نحوی بود که تا حد خیلی زیادی نمای یک پشت بام که محل وقوع نمایش بود را  برای مخاطب بسازه و باورش کنه. موسیقی گرچه جاهایی انتخابی بود ، اما بجا و کاربردی استفاده شده بود. گریم خاصی هم که نداشت. اما نورپردازی نمایش ( صرفا منظورم چراغ قوه پر نور دست بازیگر) علی رقم زیبایی بصری که دربعضی قسمتها ایجاد می کرد  ، یه جاهای دیگه باعث آزار دید مخاطب نزدیک به منبع نور در سالن خیلی کوچک خانه نمایش هم می شد که جا داره با تامل و تمرکز بیشتر و نحوه دست گرفتن چراغ قوه ؛ این نقیصه هم برطرف بشه. ضمن اینکه چون ما روز اول اجرا رفته بودیم ، بروشور حاضر نبود و اطلاعات دقیق تری ازاسامی ندارم که اینجا بنویسم.   راستی نمی دونم این نظر شخصیه من بود یا بقیه هم اینطور فکر میکنند؟!   احساس می کنم امیر کربلایی زاده به شدت دست به کلیشه وتکرار خود زده....  که امیدوارم چنین نباشه . چون  واقعا حیف از بازی ایشونه.....      

* پی نوشت : اینطور که من متوجه شدم  قرار است از هفته آینده این اجرا ساعت  18:30  به روی صحنه بره که این هفته به علت تداخل با نمایش  "عروسی در سایه" که روزهای پایانیش رو می گذروند ساعت 18 اجرا شروع می شه.  اما به دلیل برنامه ریزی های خوشکل کشور ما ، بد نیست هفته دیگه هم قبل  از ساعت 18 اداره تئاتر باشید. خدا رو چه دیدید شاید دلشون نخواست ساعتش رو تغییر بدهند.

** پی نوشت : با نگاه به خلاصه داستان که در بالا ذکر شد ُ اصلا فکر نکنید با اثری شعار زده و مذهبی روبرو خواهید شد. نمایش به نوعی دارای فضاییست که صدای خنده های تماشاگر به وفور شنیده می شود که  ناشی از دیالوگها و نحوه بازیست.

 آلبوم عکسهای نمایش"ماه درقاب"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 22 تیر1388 و ساعت 1:52 PM |

 امروز  که پیوندهای به روز شده وبلاگ رو چک می کردم ، به پست آخر وبلاگ spotlight   برخوردم. معمولا خانم علیدوستی  دست نوشته های دلنشینی دارند.  این داستان که خیلی به دلم نشست. یجور خاصی فلاش بک ها، زمزمه ها ، حرفهای تو دلی و تمام عقده هاش   رو حس می کردی. قبلا هم گفته بودم ، داستانهایی که توی ذهنم  قابلیت تصویر پیدا می کنند و انگار دیدمشون  رو خیلی دوست دارم.....  اون بخشی که توی ذهنش بر سر "م" مالکیت درگیر می شد  بینهایت دوست داشتنی بود. خصوصا پایان آن ؛ در  اینروزهای بد پایانی ( چون خیلی کم پیش می آید با داستان یا فیلمی مواجه بشیم که علی رغم خوب شروع شدن و ادامه پیدا کردن ، پایان خوبی هم داشته باشد ) !   کمی طولانیه ، اما جدا توصیه می کنم از دست ندید و برای خواندنش روی متن پایین کلیک کنید.

 مدتها يک نفر را دوست داری به خاطر لحظه ای. اين چيز عجيبی نيست. اما اگر فراموش کردی چه ؟ اگر يک روز ديگر به هر دری زدی آن لحظه را يادت نيامد؟

برگرفته از داستان "نیاگارا" به قلم ترانه علیدوستی

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 21 تیر1388 و ساعت 12:41 PM |

از وقتی ارزش و اعتبار رسانه مثلا محترم ملی (!) توی خونه ما به اندازه یک آدامس اونهم باطعم سیب ترش رسیده و برای حفظ  آتش بس وارد تحریم شدیم ؛ نا خواسته گرایشمون هم به دایره زندگی روی پشت بام بیشتر و بیشتر شده.... از سر این اتفاق میمون بود که چشممون به جمال بعضی فیلمهای ماندگار(!)  آنهم چه ماندگاری... روشن شد که اولیش همون لیلا بود که دیشب دیدم ، اما  چشمتون روزبد نبینه که امروز  Child's play قسمتمان شد که البته خدا را صد هزار مرتبه شکر که زمان پخش این دو تا جابجا نبود و من مجبور نبودم ساعت 2 نیمه شب چشمم به جمال ترسناک ترین و ( تا مدتها که چه عرض کنم ؛ تا همین الان ! ) تاثیرگذارترین خاطره دوران کودکیم روشن بشه.....

اگه اشتباه نکرده باشم حدود 7 یا 8 سالم بود که از سر ، سرزیادی تمام دو قسمت که فکر می کنم قسمت دوم و سوم  این فیلم بود رو دیدم. هیچوقت هیچوقت هیچــــــــــــــوقت این فیلم از خاطرم پاک نشد. درست از همون موقع هم بودکه ازهر چی عروسک که شبیه انسان بود بدم می اومد و می ترسیدم.  گذشت و گذشت تا نمایش "هدیه مرموز"  یاسر خاسب.  کاملا بی اراده من رو بیاد اون فیلم انداخت. شاید همین باعث شده بود که با تمام وجود باورش کنم و برای اون عروسک مرموز شخصیتی کاملا جداگانه قائل بشم.

خلاصه امروز که از سر بیکاری شبکه ها رو عوض می کردم چشمم به یک تیتراژ  جذاب خورد که به شدت حال و هوای فیلمی ترسناک رو به مخاطب هشدار می داد. همینطور که میخکوب تیتراژ بودم  اون عروسک زشت رو دوباره دیدم.فکر کردم اون موقع خیلی بچه بودم که انقدر ترسیدم ، برای همین خواستم در یک اقدام کاملا مازوخیستی دوباره ببینمش ... اما اینبار هم جالب بود و به شدت هیجان انگیز........  فکر می کنم این که الان دیدم قسمت 4 یا 5 بود. که احتمالا 5 ....  اما از همون تیتراژ هیجان فیلم شروع می شد تا دقیقا پایان فیلم.................

جالب اینجاست که امروز وقتی صفحه imdb  این فیلم رو نگاه می کردم ، چپ و راست هشدار داده بود که این فیلم به علت داشتن صحنه های بسیار خشن وتکان دهنده برای افراد بالای 16 سال توصیه میشود. ( از اون موقع تا حالا دارم فکر می کنم  من دقیقا  چند سال زود دیدمش که انقدر ذهنیت بد برام باقی گذاشته...! )

  

Child's play  
کارگردان : رونی یو
تهیه کننده و نویسنده: دون مانچینی
بازیگران: Jennifer Tilly - Hannah Spearritt - John Waters
کشور سازنده :آمریکا
زبان: انگلیسی
ژانر :ترسناک - وحشت


رده بندی سنی : این فیلم به علت داشتن صحنه های بسیار خشن وتکان دهنده برای افراد بالای 16 سال توصیه میشود. اولین نسخه این فیلم در سال 1988 تولید شد و  بقیه به ترتیب در سالهای 90 ، 91 ، 98 و  2004  آخرین قسمت آن تولید شد.

خلاصه فیلم : این فیلم داستان عروسکی است که از خون وروح یک جنایت کار جان گرفته است.عروسک توسط ارتش آمریکا نابود شده است. اما یک زن موفق میشود این عروسک را که متلاشی شده از ارتش بدزددو دوباره زنده کند و...

 

 

  • پی نوشت:  حالا پیدا کنید تفاوت اصطلاح ژانر وحشت را در این فیلم و فیلم گوگولی مگولی کلبه ( آنهم از نوع ایرانی اش ) !
  • پی نوشت:   تازه فهمیدم چقدر بی جنبه ام..... سخت در اشتباهید اگه فکر کنید جنبه دیدن این مدل فیلمها رو دارم!
  • پی نوشت:  اگه حتی یک ذره هم احساس کردید بچه کوچولوی سرزیاد تو خونتون دارید  از خیر تماشای این فیلم بگذرید ، وگر نه هرگز نخواهید تونست با عروسک خوشحالش کنید . طبعا دیگه هیچوقت اون بچه هم وقتی بزرگ شد هـــــــــــــــــــــیچ خاطره ای از عروسک بازیهای دنیای بچه گانه خودش و خاطرات کودکیش نخواهد داشت....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 20 تیر1388 و ساعت 4:51 PM |

 امشب بعد از مدتها لیلای مهرجویی رو دیدم. عجب فیلمیه این فیلم..... با اینکه شاید بیشتر از 7-8 سال از آخرین باری که دیده بودمش می گذره ، اما تمام جزئیاتش رو از بر بودم. حتی تسبیح شاه مقصود سبزی که لیلا برای شوهرش خرید رو خوبه خوب یادم بود. تمام حس اون لحظه ای که هدیه داد.....  دوستش داشتم و کلی من رو برد به اون سالها  اونوقت فیلمهای الان ، دو ساعت از پایانش نگذشته قشنگ دو خط طرح داستان رو یادت می ره  چه برسه به بازی و جزئیاتش....  این جناب مهرجویی هم عجب سهم بزرگی توی نقش خاطرات ما داره ها.... از "هامون" اون دور دورها گرفته تا همین  حس همدلی که با "مهمان مامان"  این نزدیکیها داشتیم.....  بماند که  لذت تماشای "گاو "  و " اجاره نشینها"  رو بواسطه تکرارش در رسانه های دشمن فرضی نصیبمان شد....  خلاصه دیدن بعضی فیلمها حتی خاک خوردش هم به چندین و چند بار می ارزه و لذت بخش.



بازیگران : علی مصفا (رضا) ، لیلا حاتمی (لیلا) ، محمد رضا شریفی نیا (دایی لیلا) ، امیر پایور (پدر رضا) ، محبوبه اسکندری ، شقایق فراهانی (عروس) ، توران مهرزاد (مادر لیلا) ، جمیله شیخی (مادر رضا) ، فرخ بال افکن ، پریسا زارعی ، روشن هوشمند ، پیمان پگاهی ، مریم مجد .

فیلمنامه و کارگردان : داریوش مهرجویی .
نویسنده داستان : مهناز انصاریان .
دستیار اول کارگردان و برنامه نویس : محمد رضا شریفی نیا .
دستیار دوم دوم کارگردان : امیر سیدی .
منشی صحنه : کتایون صادقی .
مدیر فیلمبرداری : محمود کلاری .
دوربین : شهریار اسدی .
نورپرداز : بهزاد دورانی .
دستیار فیلمبردار : علی علینقی کنی .
تدوین : مصطفی خرقه پوش .
طراح صحنه و دکور : فریار جواهریان .
دستیار : ژیلا مهرجویی ، بی تا قزل ایاغ .
طراح لباس : ژیلا مهرجویی .
مسئول صحنه : علی جوهری .
تهیه کننده : داریوش مهرجویی .
تولید : 1375.
زمان فیلم : 124 دقیقه .
سال ساخت : 1375 - 1996 .
تاریخ اکران : 30 مهر 1376



- جوایز و انتخابهای دوره 15 جشنواره فیلم فجر ( بخش مسابقه سینمای ایران ) در سال 1375 :

* کاندید سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی ( داریوش مهرجویی ).
* کاندید سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه ( داریوش مهرجویی ).
* کاندید سیمرغ بلورین بهترین فیلمبرداری ( محمود کلاری ).
* کاندید سیمرغ بلورین بهترین تدوین ( مصطفی خرقه پوش ).
* کاندید سیمرغ بلورین بهترین صدابرداری ( اصغر شاهوردی ).
* کاندید سیمرغ بلورین بهترین طراح صحنه و لباس ( فریار جواهریان ).
* کاندید سیمرغ بلورین بهترین طراح صحنه و لباس ( ژیلا مهرجویی ).
* کاندید سیمرغ بلورین بهترین فیلم ( داریوش مهرجویی ).
* کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد ( علی مصفا ).
* برنده دیپلم افتخار بهترین نقش اول زن ( لیلا حاتمی ).
* برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل زن ( جمیله شیخی ).
* کاندید سیمرغ بلورین بهترین طراح صحنه و لباس ( بیتا قزل ایاق ).


- جوایز دوره 12 منتخب نویسندگان و منتقدان ( بخش بهترین های سال ) در سال 1376 :


* بهترین فیلم سال ( داریوش مهرجویی ).

 

الماس ۳۳ (۱۳۴۶) • گاو (۱۳۴۸) • آقای هالو (۱۳۴۹) • پستچی (۱۳۵۱) • دایره مینا (۱۳۵۷) • مدرسه‌ای که می‌رفتیم (۱۳۵۹) • اجاره‌نشین‌ها (۱۳۶۵) • شیرک (۱۳۶۶) • هامون (۱۳۶۸) • بانو (۱۳۷۰) • سارا (۱۳۷۱) • پری (۱۳۷۳) • لیلا (۱۳۷۵) • درخت گلابی (۱۳۷۶) • دختردایی گمشده (۱۳۷۷) • میکس (۱۳۷۸) • بمانی (۱۳۸۰) • مهمان مامان (۱۳۸۲) • سنتوری (۱۳۸۵) • تولدت مبارک (۱۳۸۵) • فرش ایرانی (۱۳۸۵)

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 20 تیر1388 و ساعت 0:39 AM |

 متن زیر به توصیه یکی از دوستان ، ضمن اینکه برام جالب بود  و دوباره من روبه فکر فرو برد ؛ از وبلاگ  بوی باران  ( دست نوشته هایی از یک خانم متاهل ایرانی مقیم خارج از کشور ) اینجا گذاشته شده...  جالب اینجا بود که این موضوع دغدغه همیشگی من تامدتها بعد از هر سفر خارج از کشور بود. انقدر که گیج می شدم ؛  نمی فهمیدم واقعا مشکل از کجاست....؟!   گذشته از اختلاف فاحش فرهنگی و مذهبی ، درک نمی کردم که ریشه این موضوع چه شکلیه که انقـــــــــــــــدر برای ما نامانوس و عجیبه!  تعارف که نداریم.. ما این شکلی هستیم و آدمهای آنسوی مرزها یه شکل دیگه.... واقعا چی باعث دید و ذهن بیمار ( بعضـــــــــی) از ما اینطرفی هاست؟!

* پی نوشت : الان که رفته بودم وبلاگشون تا برای برداشتن مطلب کتبا ازشون اجازه گرفته باشم ُ در قسمت کامنت ها با اولین نظر راجع به این پستشون مواجه شدم . این نظر برام خیلی تلخ و در عین حال ملموس و کامـــــــــلا واقعی بود. حالا دیگه دوست دارم نظر بقیه دوستان رو هم بدونم.... اون کامنت این بود : اگه کشور ما الان  به این روز رسیده تک تک ۷۰ میلیون نفرش مقصرند....

روزنامه محلی را بر میدارم و یه نگاهی به تیتر های صفحه اولش می کنم..پایین صفحه چشمم به خبری میخوره در مورد دحتری ۱۴ ساله که پسری سوار بر دوچرخه از کنارش رد شده و بدنش را لمس کرده و حالا پلیس با مشخصاتی که دختر داده دنبال متهم هست و از مردم یا شاهد های احتمالی خواسته شده بود با پلیس تماس بگیرند.*

لحظه ای به فکر فرو میرم...تو کشوری که من بزرگ شدم چقدر در روز از این مورد و حتی بدترش پیش میاد و اگر برفرض محال پلیس بخواد به شکایت های اینچنینی رسیدگی کنه که کلی وقت کم میاره ..پس خودش را راحت کرده و با گشت ارشاد سعی می کنه دخترها را ارشاد کنه تا اونا به این وسیله مورد آزار آدم های مریض واقع نشن! 

* قابل ذکره که چنین مواردی خیلی به ندرت در کشوری که مردمش به محض دیدن آفتاب تمام لباس شون را در میارن دیده میشه  پس خیلی عجیب نیست که من در مدت ۱۳ سالی که اینجا بودم حتی یک بار هم متلک نشنیدم و یا مورد آزار واقع نشدم.

 

 اگه کشور ما الان  به این روز رسیده تک تک ۷۰ میلیون نفرش مقصرند....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 19 تیر1388 و ساعت 7:30 PM |
 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 19 تیر1388 و ساعت 2:55 PM |

ای خشم‌ به‌ جان‌ تاخته‌ توفان‌ شرر شو
ای بغض‌ گل‌ انداخته‌ فرياد خطر شو

ای روی برافروخته‌، خود پرچم‌ ره‌ باش
ای مشت‌ برافراخته‌، افراخته‌تر شو

ای حافظ‌ جان‌ وطن‌ از خانه‌ برون‌ آی
از خانه‌ برون‌ چيست‌ كه‌ از خويش‌ به‌ در شو

گر شعله‌ فرو ريزد، بشتاب‌ و مينديش
‌ور تيغ‌ فرو بارد، ای سينه‌ سپر شو

خاک‌ پدران‌ است‌ كه‌ دست‌ دگران‌ است
هان ای پسرم، خانه نگهدار پدر شو

ديوار مصيبت‌كده‌ی حوصله‌ بشكن
‌شرم‌ آيدم‌ از اين‌ همه‌ صبر تو، ظفر شو

تا خود جگر روبهكان‌ را بدرانی
چون‌ شير درين‌ بيشه‌ سراپای جگر شو

مسپار وطن‌ را به‌ قضا و قدر ای دوست

خود بر سرِ اين‌ تن‌ به‌ قضا داده‌ قدر شو

فرياد به‌ فرياد بيفزای، كه‌ وقت‌ است‌
در يك‌ نفس‌ تازه‌ اثرهاست‌، اثر شو

ايرانی آزاده‌! جهان‌ چشم‌ به‌ راه‌ است
‌ايران‌ كهن‌ در خطر افتاده‌، خبر شو!

مشتی خس‌ و خارند، به‌ يك‌ شعله‌ بسوزان
بر ظلمت‌ اين‌ شام‌ سيه‌ فام‌ سحر شو


 

خواننده: استاد شهرام ناظری / آهنگساز: پژمان طاهری / شاعر: فریدون مشیری

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 18 تیر1388 و ساعت 3:15 AM |

 سالن اصلی مجموعه تئاتر شهر    ساعت 19:30 ( مدت  120دقیقه)    از 5تیرتا 5 مرداد ماه

"مرغ مینا"  نویسنده : محمد ابراهیمیان / کارگردان : تاجبخش فناییان / آهنگساز :عماد توحيدی  / طراح و لباس : دكتر خسرو خورشيدی / طراح چهره پردازی : ماریا حاجیها – مجریان گریم : علی اصغر گودینی ، کامبیز معماری ، امیر حسین غفاری ، سپهر گودرزی ، ساناز زعیمی ، لیلا سرنی ، بهاراسدی / بازیگران:  رضا رويگری، جليل فرجاد، احمد علامه دهر، كاظم بلوچی، رحيم نوروزی و سی نفر از بازيگران تشكيل شده‌ است.

خلاصه : اين نمايش، مربوط به تاريخ دوره امير‌نصر‌ سامانی است كه زندگی رودكی و وقايع مذهبی آن دوران را در قالب جريانات سياسی، اجتماعی و اقتصادی نشان می‌دهد. اين نمايش، به شيوه مينياتور ايرانی اجرا می‌شود و به طور كلی موسيقی متن، طراحی لباس و حركت بازيگران از اين شيوه پيروی می‌كنند.

متاسفم ازاینکه یواش یواش دیگه تمام اونهایی که ادعای سواد تئاتریشون می شه هم دارند به تاریخ تئوریسینهای تئاتر می پیوندند.  جناب تاجبخش فناییان خوب حرف می زنند  ، خوب هم از کارهای دیگر انتقاد می کنند ، در مجموع خوب و مسلط هم تئوری ارائه می دهند....  چه خوب می شد که در مقامی غیراز مقام کارگردان  نقدی بر نمایش "مرغ مینا"  ( سالن اصلی تئاتر شهر ) می نوشتند.           خیلی خنده داره!  می گن چرا تئاتر نمی فروشه....؟  یعنی انقدر پاسخ این سوال که دیگه توضیح واضحاته  سخته که چندین و چند باره  می پرسیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  فقط کافیه تماشاگری عام!  برای یکبار هم که شده تصمیم بگیره تئاتر ببینه! و از بد حادثه و برحسب اتفاق راهی معروفترین سالن اینروزهای تئاتر کشور هم بشه....  انصافا فکر می کنید بیشتر از 15 دقیقه می تونه هنری به اسم تئاتر، اما در قالب نمایش "مرغ مینا"  رو تحمل کنه؟!!!!!!!    در باور دوستان سرشار از اعتماد به نفس : باید بتونه....   قبلا هم گفتم ؛ خوب همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید دیگر....   وقتی 4 واژه  کلمه "باید"  درسایه سنگین زور و قدرت  ملموس ترین واژه اینروزهای ماست.

گذشته از دیالوگهای سرشار از تناقض ( حتی در زمان و نوع بیان ؛  بارزترین ارجاع : لحظه ای که ما بین آنهمه دیالوگ های ادبی با زبان فاخر همان سالها ، دیالوگ پاسخ بازیگری این است:"غلط می کنه"!!!!!!!!!!!!!) ، گذشته از بازیهای بد ، گذشته از گریم به شدت به شدت به شدت غیر همسان (  بزرگترین عامل ضربه به طراحی خوب و حتی اجراهای خوب و اغراق آمیز جلوه دادن آنها ) ، گذشته از میزانسنهای اشتباه وبی دلیل و  مداوما ماسکه ، گذشته از طراحی مثلا حرکات تکراری و بی جهت  ( که باعث از بین بردن فضا سازی درست می شد :  مثلا در صحنه ای که قرار بود شلاق و چاقو به دست جلاد سپرده شود هم مثل تمام لحظات مثلا عرفانی نمایش  باز از حرکت های دوارو رقص گونه استفاده می شد که جای سوال داشت ) ، گذشته از استفاده غیر یکسان از play back برای آواز ( به طور مثال : درست در یک صحنه دیالوگ گونه  صدای رویگری  زنده بود و صدای بازیگر زن روبرو play back!   خوب اگرنا سلامتی ما می دانیم در کشور قشنگمان نمی توان از صدای بازیگر زن بصورت آواز استفاده شود  ، خوب از صدای بازیگرروبرو هم به همان شکل استفاده کنیم. چرا انقدر تناقض؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ) ، طراحی نور خیلی بد........ ( درست در یکی از صحنه ها برای مدت زمان زیادی  بهناز سلیمانی که به نوعی بازیگر اصلی هم محسوب می شد در گوشه ای از سن ، پشت گروه  کروگرافی  ایستاده . بدون حتی نوری موضعی ! ) که از این دست اتفاقات در این نمایش بیشماربود. طراحی صحنه نسبتا معمولی نمایش که از شدت تکرار میزانسن ها و چرخش بی دلیلشان حتی آنهم بد به نظر می آمد فقط و ففط می ماند طراحی لباس......... که بی غرض ورزی فقط آن خوب بود!

 گزارش تصویری نمایش مرغ مینا ( ایسنا)

گزارش تصویری نمایش مرغ مینا (وب سایت سیمرغ)

 

 

* پی نوشت: پر تناقض ترین نمایشی که تا بحال دیده بودم. از تضاد فاحش گریم گرفته تا تک تک دیالوگها..............

** ضمن اینکه نمایشگاه عکس نمایش "مرغ مینا"  شامل 13 قطعه عکس در قطع 50 در 70 که توسط "بهنام صدیقی" عکاسی شده است در سالن انتظار تالار اصلی برپاست.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 17 تیر1388 و ساعت 2:53 AM |

 

اینروزها غرقیم در مهربانی این دولت مهرورز..... چه مهربان شده اند و دلسوزِ ریه های پایتخت نشینان خس و خاشاک  تا دیروز گاز اشک آور خور! 

 

*جایی خوندم که یکی از همین ارادل و اوباش که برای مدتی آرامش و (امنیت!) رو ازمون سلب کرده بود نوشته بود: اصلا هم قصد  این نبوده که  ریه ها فرق آلودگی خدایی هوا رو با آلودگی بشری هوا تمییز بدهند...هدف در کل بالا بردن سطح آی کیو ما و ریه هایمان بود والا قصد و غرضی در کار نبود از این هوا و تعطیلات و خس و خاشاک و مردم فهیم و آشویب طلبان.... بود؟!   ( می بینی تو رو خدا... چقدر بد بینند این آدمها. اصلا خوبی بهشون نیومده.  تقصیر دولت مهرورزمونه که حتی دلش به حال گوشی های همراه این پایتخت نشینهای ناشکرهم سوخته و خواسته مبادا گرد و غبار توی باکس اس ام اسشون هم نفوذ کنه  اینروزها.... عجــــــب! )

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 16 تیر1388 و ساعت 11:6 PM |

 

گمان مبر که به پایان رسیده کار مغان


هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است هنوز

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 15 تیر1388 و ساعت 3:41 PM |

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی

دلهامان پر

گفتگوهامان مثلا یعنی ما
!
کاش می دانستیم

هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
!
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ ،
و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار
 است

"سید علی صالحی "

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 13 تیر1388 و ساعت 7:52 PM |

 

While the rabbit was seriously exercising and preparing itself for the competition with the tortoise, the result was already announced in the text book!

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 12 تیر1388 و ساعت 7:22 PM |

 ....دراز کشیده ام روی تختخواب. چشم ها را که می بندم خوابی که دیده ام مثل کابوسی باز توی کله ام رژه می رود.شش ماه گذشته اما کابوسش عین بختک افتاده است به جانم. توی این مدت که مرا آورده اند این جا سعی کرده ام فراموشش کنم ، اما نتوانسته ام . سعی کرده ام خم شوم روی خودم تا نیمی از خودم را پاک کنم اما نتوانسته ام.بعضی ها همه ی خودشان را پاک می کنند و می روند. لابد میتوانند. من نمی توانم....  ( شرح پشت جلد و متن کتاب )

من گنجشک نیستم / مصطفی مستور / نشر مرکز / چاپ اول: اردیبهشت 88 – چاپ دوم : خرداد 88 / 85 صفحه  / قیمت 1900 تومان

از آن دست کتابهایی که بدون اینکه بدونی چرا؛  دوستش داری. حتی یجورایی ته دلت می خواد که دوباره بخونیش.یا شاید چند باره....  من که شخصا برمی گشتم و بعضی پاراگرافهاش رو دو یا سه بار می خوندم... حس می کنی بعضی جملاتش احساست رو به بازی می گیره و تو رو به فکر فرو می بره. شاید همین خصوصیتش باشه که باعث شده طی یکماه به چاپ دوم برسه و این در کشور ما که بی تعارف آمار کتابخونهامون خیلی کمتر از آن چیزیست که حتی درتصور بگنجه ، یعنی.....

شاید با توجه به عنوان کتاب که هر موضوعی رو به ذهن متبادر می کنه الا موضوع اصلی کتاب ، بد نباشه توضیح مختصری راجع به حال و هوای آن که در یکجور آسایشگاه روانی می گذرد بنویسم. کتاب در خلال فصلهای هر چند کوتاه و حوادثی که در آنجا جریان دارد   به معرفی و شرح حال همان تعداد اندک شخصیتهای فوکوس شده  توسط نویسنده می پردازد. ضمن اینکه ناگفته نماند شخصیت محوری داستان بخاطر حادثه ای تلخ راهی آنجا شده و تمام حوادث از دید وی روایت می شود. کتاب آنقدر کوتاه است که نخوانده تمام شود و شیرینی آن پس از پایان تازه معنی پیدا کند.

 

وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی؛ پس خفه شو و بازی کن........  ( برگرفته از متن کتاب)

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 12 تیر1388 و ساعت 3:43 PM |

تالار چهارسو مجموعه تئاتر شهر    ساعت ۱۹:۳۰   ( مدت ۱۳۰ دقیقه)   از ۷ تیر ماه تا ۷ مرداد

"اهل قبور"  نویسنده و کارگردان : حسین کیانی / طراحی صحنه : منوچهر شجاع / طراحی لباس: پریدخت عابدین‌نژاد / موسیقی : انتخابی / طراح چهره پردازی :  ماریا حاجیها /  پوستر و بروشور : استودیو پاکدل / بازیگران : فریده سپاه منصور، الهام پاوه نژاد، سیامک صفری، شهرام حقیقت دوست، مهدی پاکدل، امیررضا دلاوری، حمیدرضا آذرنگ، رؤیا میرعلمی و علیرضا محمدی .

عکس از ناصر عرفانیان

چقدر حس بدی داره ، وقتی با یه عالـــــــــــــــمه پیش فرض خوب و ذهنیت مثبت وارد سالن تئاتر می شی و دلزده بیرون می آی...... فکر کن که چقدر توی ذوقت می خورده وقتی از مدتها پیش که خبر این اجرا به گوشت خورده  کلــــــــــــی انتظار کشیدی تا علاوه بر حضور بازیگر مورد علاقه ات و پیش فرض کارهای قبلی این کارگردان ، وارد سالنی بشی که قراره حضور این گروه و همین کارگردان یه عالمـــــــــــــــــه نوستالژی درخشان رو برات زنده کنه.

نمی گم اجرای بدی بود ، اما اصلا در حد توقع من یکی نبود..... 130 دقیقه منتظر موندیم تا شاید حتی لحظه پایانیش امیدوارمون کنه اما..... مثل همیشه ندرخشید. سیامک ، سیامک همیشه نبود! این ازاین. که خودش به تنهایی بسه برای اینهمه مقدمه چینی ها. گذشته از این حتی الهام پاوه نژاد هم راضیم نکرد. حس نمی کردم با نقشش عجین شده باشه...  رویا میر علمی خوب بود ، اما نه آنچنان که باید. مهدی پاکدل هم  مثل همیشه برام دوست داشتنی نبود.  در این بین شاید حمیدرضا آذرنگ و فریده سپاه منصور بار نمایش پنج شنبه شب رو بدوش کشیدند. ( تاکید دارم روی زمانی که اجرا رو دیدم ؛ بخاطر اینکه به شدت معتقدم که تئاتر به لحاظ زنده بودن و ارتباط مستقیمش با آدمها ، هر شب می تونه متفاوت تراز گذشته باشه. ممکنه شبی که من اجرا رو دیدم  الهام پاوه نژاد این مدلی بود و فردا و فرداهایش عالی و بینظیر شاید هم برعکس )

طراحی لباس جالب توجه بود و طراحی صحنه مثل اکثر کارهای منوچهر شجاع  بی نقص و دلنشین بود. چقدردوست داشتنی حتی زنگ زدگی کنار کابینت،  تماشاگر رو با فضای داستان یکی می کرد.  فقط بین اینهمه المانهای کهنه زندگی اینچنینی ، فلسفه اون آفتابه آبی رنگ و نو رو درک نکردم!!!!!! و برام جای سوال باقی گذاشت. 

 طراحی گریم در همون نگاه اول اساسا چهره پردازی به معنای واقعی کلمه بود. طرحی که برای موی تک تک بازیگرا و همچنین ریش بازیگران مرد رقم خورده بود کاملا بجا و هوشمندانه بود. هر بازیگر بنا به شخصیتی که داشت آرایش پیدا کرده بود. علی الخصوص "آیت" . و چقدر خوب گریم روی صورت "ولیشاه"  خوابیده بود و عجین با شخصیت و لهجه ای که حمیدرضا آذرنگ گرفته بود. رنگ فون ها اما برام جای سوال داشت . هرچند که شاید بخاطر اطلاعات کم من بود که متوجه نشدم موقعیت زمانی و مکانی نمایش به چه شکله و بر  چه اساسی از فونهای تیره رنگ استفاده شده. اگر آفتاب سوختگی بود که رنگ فون سمرقند  به نظر مخاطب اشتباه و به شدت به تیرگی (قهوه ای – سیاه ) می زد ولی فون "طوطی"  خوب و دقیق بود. و بقیه هم درست همینطور.  فقط یه چیز......   توی بروشور خورده : (طراح چهره پردازی ، ساخت ماسک ، تکه سازی ، کلاه گیس : ماریا حاجیها )   اما متاسفانه من هر چی فکر می کنم ماسکی به خاطرم نمی آد ، یا تکه گذاری ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!    کلاه گیس استفاده شده بود اما اون دوتای دیگه؟!      شاید هم من اشتباه می کنم و بوده!

در مورد کارگردانی و متن هم چیز خاصی توجهم رو جلب نکرد. میزانسنها خوب بودند. ای کاش زمان نمایش هم به همان میزان خوب بود....  به نظر من ، کم پیش می آد تماشاگر اینروزهای تئاتر ، ظرفیت 130 دقیقه نمایش رو  داشته باشه و  و زود کسل نشه. علی الخصوص که نمایش فراز و فرود آنچنانی هم نداشته باشه.

ضمنا در راستای اینکه انگار همه چیز نباید خوب می بود ، بروشور کار هم به همین منوال بود.  بطوریکه اگه حین اجرا ، مخاطب نیاز به اطلاعاتی از بروشور داشت ، مجبور شود یک صفحه A3  را روزنامه وار باز کند که طبیعتا خوشایند نیست.  به نظر من این خودش یک اشکال اساسیه و نقطه تاریکی در کارنامه درخشان بروشور ها و پوسترهای استودیو پاکدل.

 

 

 * پی نوشت ( ۲۴/۴/۸۸) : ضمن تشکر از دوست عزیز   (( میرزا بنویس ))  که علی رغم اختلاف سلیقه اساسی راجع به این نمایش  زحمت کشیدند و  لینک عکسهای کار رو برام گذاشتند.    (( آلبوم عکسهای نمایش اهل قبور )) باشگاه خبرنگاران

* پی نوشت (۳۱/۴/۸۸) : انصافا اینبار که نمایش رو دیدم خیلی بهتر از قبل بود. انگار دیگه باید عادت کنیم چند روز اول هر اجرا بهیچ عنوان به تماشای اون ننشینیم.   بازیها و ریتم بهتر شده بود   اما اینبار به جرات می گم . پایان شعاری و هندی نمایش  رو نه تنها دوست نداشتم بلکه به گواه تمام دوستانی که نمایش رو دیدند   خیلی خیلی خیلی بد بود.خیلی بد.

** پی نوشت :  شاید برای اطلاع رسانی دیر شده باشه ، اما فردا جمعه ساعت 9:30 تا 11:30 برنامه "جمعه ها با تئاتر"  شبکه رادیویی فرهنگ با حضور  کارگردان ( آرش عباسی ) و تنها بازیگر کار ( احمد مهرانفر ) به نقد نمایش  "همه چیز درباره آقای ف" می پردازد.  که با توجه به اینکه  این اجرا رو قبلا در جشنواره دیدم و دوباره نمی بینمش و قرار نیست راجع به این نمایش گزارشی  اختصاص بدم  بد نیست شنونده این برنامه هم باشید.

همه چیز درباره آقای (ف) "  نویسنده و کارگردان : آرش عباسی  / بازیگر : احمد مهرانفر

عکس از ناصر عرفانیان

ضمن اینکه جلسه نقد و بررسی این نمایش ، روز یکشنبه 14 تیر پس از اجرا و در محل کارگاه نمایش مجموعه تئاترشهر برگزار خواهد شد و ورود نیز برای عموم علاقمندان آزاد است

نقد نمایش " همه چیز درباره آقای ف " به نقل از سایت ایران تئاتر

آلبوم عکس های نمایش " همه چیز درباره آقای ف" ( ناصر عرفانیان )

مصاحبه با آرش عباشی کارگردان نمایش ( ایران تئاتر)

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 12 تیر1388 و ساعت 2:4 AM |

برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد

چون بر این باورند که :

یا راهــــــــــــــــــی خواهم یافت

یا راهی خواهم ساخت

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 11 تیر1388 و ساعت 3:32 PM |

 

 در سال 1914 ميلادي توماس اديسون تجهيزاتي به ارزش دو ميليون دلار و همچنين مدارک سالها تحقيق و مطالعات خودرا در حادثه آتش سوزي آزمايشگاهش از دست داد . چارلز ؛ پسراديسون پس از با خبر شدن از اين رويداد ؛ پدرش را در حالي يافت که کنار آتش ايستاده و باد زمستاني موهاي سپيد او را پريشان مي کرد . قلب پسر از ديدن پدر سالخورده اش در چنين وضعيتي ؛ به درد آمد .اديسون با ديدن پسرش فرياد زد : " مادرت کجاست ؟ او را به اينجا بياور ! بگو که هرگز چنين آتش بازي را در عمرش نخواهد ديد ! "

صبح روز بعد اديسون 67 ساله در حاليکه ميان خاکستر اميدها و روياهايش قدم مي زد گفت : " در هر فاجعه ؛ ارزش عظيمي نهفته است . فاجعه ؛ تمامي اشتباهات ما را مي سوزاند . خدا را شکر ! مي توانيم از نو شروع کنيم !"

 ص 81 – کتاب در پناه او – جي . پي . واسواني

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 10 تیر1388 و ساعت 11:24 AM |

 عکس از رضا موسوی

 تماشاخانه ایرانشهر   ساعت 19:30     (مدت 60 دقیقه)      تا 15 تیرماه

" تمام صبح های زمین "   نویسنده: ایوب آقاخانی / کارگردان: حسین مسافر آستانه / آهنگساز : محسن میرزایی /  طراحي حركات:  نادر رجب پور / آهنگساز : محسن میرزایی /  طراح پوستر و بروشور : داود منطق /  طراحی ماسک : حسام حیدری /  طراحي صحنه و لباس لادن سيد كنعاني / بازیگر: آشا محرابی و صدا پیشگی : ایوب آقاخانی

خلاصه : اين نمايش درباره وقايع غزه و تاريخ تشكيل و پيدايش صهيونيست ها است. نمايش تمام صبح هاي زمين دو قصه موازي را پيش مي برد كه يكي در رابطه با مرگ پروفسور فرهت  مبارز فلسطيني و بازگشت تنها بازمانده اش از فرانسه به فلسطين است و ديگري در رابطه با اسناد و مدارك پيدايش صهيونيست ها است.

 

قبل از هر چیز توصیه می کنم بخاطر گل روی تماشاخانه ایرانشهر هم که شده تماشای این اجرا رو تجربه کنید تا برای یکبار هم که شده برای تئاتر شخصیت و ارزش قائل شده باشیم و تونسته باشیم اجرایی رو دریک سالن مدرن با کیفیت صدای عالی ببینیم. دوستانی که این اجرا رو قبلا در جشنواره امید و عدالت در سالن اصلی تئاتر شهر دیده اند قطعا به تفاوتها پی می برند علی الخصوص صدا....  تاکید روی صدا دارم چون به عقیده من بخاطر فرمت اجرایی این اجرای خاص  به نوعی صدا نقش عمده ای در باورپذیری این نمایش ایفا می کنه.  دراینجا بازی ایوب آقاخانی رو در قالب صدا حس می کنیم و درست با همون نوستالژی نمایشهایی رادیویی .  آقای آقاخانی در این نمایش فقط حرف نمی زند بلکه کاملا بازی می کند.  اینتونیشن های صداشون  آنقدر گاهی به موقع و بجاست که واقعا حضورشون رو همون روی سن حس می کنی...  آشا محرابی دوست داشتنی ، مثل همیشه خوب و درخشان...  

طبق معمول اکثر کارهای آقای مسافرآستانه  شاهد حرکات فرمیک هم هستیم که طبیعتا باعث زیبایی بصری نمایش هستند. طراحی صحنه ولباس نه چندان خاص ولی خوب نمایش در کنار موسیقی نسبتا حماسی با شکوه جلوه می کنه. فارغ از حسی که من نسبت به ویدئو پروجکشن دارم ، در اینجا بسیار بسیار کاربردیست....   ضمن اینکه توی اینروزهای خاص  ، این نمایش و دیالوگهاش بدجور تمام احساس آدمو به بازی می گیره.

 

 

پی نوشت : راستی ظاهرا از 15 تیرماه  ساعت 7:30  تا 8:30  نمایش "سگ، سکوت"  به نویسندگی (طلا معتضدی ) و کارگردانی ( آروند دشت آرا )  توی سالن شماره 2 ( black box ) همین تماشاخانۀ محترم!  ایرانشهر قراره اجرا بره که پانته‌آ بهرام، حامد بهداد، سارا ريحاني، حميدرضا فلاحي، داريوش فائزي و باران كوثري وجواد نمکی بازیگرانش هستند. دیروز که حدود 2 ساعت در روابط عمومیشون بودم ، بلیط های 16 و 17 تیرماه ( یعنی اجرای دوم و سومشون )  کاملا پیش فروش شد ( با توجه به بهای بلیطشون  یعنی 10000 تومان کمی شگفت انگیزبود ) .  راستی 15 تیرماه اجرای هنرمندان وخبرنگاران این نمایش است. این اطلاعات یواشکی رو گفتم که گفته باشم ، یه موقع اگه دوست دارید اجرا رو ببینید  جا نمونید......

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 9 تیر1388 و ساعت 10:41 PM |

" اما این دفعه آخر بود . این... چطور بگویم؟ ... به عمرم تنها لحظه ای بود که توانستم به اِری نزدیک شوم... تنها لحظه ای که من و او با هم یکدل شدیم :  هیچ چیز نمی توانست از هم جدامان کند. انگار از آن به بعد روز به روز بیشتر از هم جدا شدیم . از هم دور شدیم و طولی نکشید که تو دو دنیای مختلف زندگی می کردیم . آن احساس وحدتی که در تاریکی آسانسور به من دست داده بود  ، آن پیوند قدرتند بین قلبهای ما ، دیگر هرگز برنگشت. نمی دانم عیب کار کجا بود ، اما دبگر نتوانستیم به جایی برگردیم که از آن شروع کرده بودیم. "      (بخشی از متن کتاب )

 

پس از تاریکی / هاروکی موراکامی / ترجمه مهدی غبرائی / کتابسرای نیک / چاپ دوم / 190صفحه / قیمت 4000 تومان

این رمان فشرده بر خلاف رمان نسبتا پر حجم "کافکا در کرانه " که ساختار پیچیده تری با دو خط روایی دارد ، رمان کوته و ساده ای است و طبعا بسیار روان و خوشخوان. اما همان خرق عادت  و علایق خاص موراکامی ، البته کمرنگ تر ، در آن دیده می شود.   داستان از نیمه شب تا صبح در خیابانهای توکیو و بخش کوچکی ازآن در خانه می گذرد. ماری که از خوا طولانی ( حدود دو ماه ) خواهر زیبایش ، اِری ، به سطوح آمده ، راهی خیابانها  و کافه های توکیو می شود  و طی ماجرایی خود را و او را باز می یابد.    ( شرح پشت جلد )  

کتاب روان و نسبتا جذابی که با ترفند جداسازی فصلها توسط ساعت خواننده رو بیشتر به خودش جذب می کنه. فصلها کوتاهند و همین کوتاهی سبب می شه که ترغیب بشی تا انتهای این فصل بخوانی و بعد کتاب رو ببندی و به کار دیگری برسی، اما پیش خودت می گی  این یکی که 2 صفحه بیشتر نیست ، اینم بخونم بعد ببندم..... اما وقتی به خودت می آی که صفحه 190 رسیده است....   طبق شرحی که پشت جلد بود و در بالا ذکر کردم ، تمام حوادث داستان از ساعت 11:56 pm  آغاز و تا  ساعت 6:52am  ادامه پیدا می کند.  جالب اینجاست که وقتی کتاب رو می بندی تازه به قکر می ری که زمانی که ما خواب هستیم یا همون نصفه شب خودمون ،  توی خیابانهای شهرمون یا کشورهای دیگه چه می گذرد....   

به نظرم ترجمه خوب مهدی غبرایی در تاثیر گذاری این داستان به شدت نقش داشته . توصیه می کنم فقط با این ترجمه کتاب رو بخونید. ضمن اینکه موقع خوندن این کتاب ، احساس  می کنی ضبط صوتی هم کنارت روشنه و به نوعی کتاب رو موزیکال جلوه می ده....

ده چیزی که باید درباره موراکامی بدانیم ( به نقل از وبلاگ سیب گاز زده ) 

 

" بگذار چیزی بهت بگویم ؛ ماری.  زمین زیر پای ما خیلی محکم به نظر می رسد، اما اگر اتفاقی بیفتد زیر پایت راحت خالی می شود. اگر این بلا به سرت بیاید ، کارت زار است. دیگر هیچی مثل سابق نیست . آنوقت تنها کارت این است که آن زیر تک و تنها  تو تاریکی سر کنی. "      (بخشی از متن کتاب )

  

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 9 تیر1388 و ساعت 12:43 PM |

 ما دنیا رو چپه نمی کنیم ، حتی عوضشم نمی کنیم... ما فقط روبروش وایسادیم و باهاش زندگی می کنیم. 

عکس از مانی لطفی زاده

تالار اصلی مولوی   ساعت 18:30    مدت ( 60دقیقه )    از ۲۴ خردادتا 17 تیرماه

" آسمان روزهای برفی"    بازنویسی محمد چرمشیر از فیلمنامه «بانی و کلاید» / کارگردان : محمد عاقبتی / دراماتورژ: رضا سرور / طراح صحنه و لباس : حسن معجونی ، محمد عاقبتی / طرح صدا و انتخاب موسیقی : مارتین شمعون پور /  بازیگران : نگار عابدی و حسن معجونی

خلاصه : : اين نمايش داستان " باني" و " کلايه" است که در رستوراني با هم آشنا مي‌شوند و تصميم مي‌گيرند براي بهر‌ه‌برداري از سهم خود از دنيا دست به اقدام مشترک بزنند و آنها با دزدي از مغازه‌ و بانکها شروع مي‌کنند تا اينکه در جريان يکي از اين دزدي‌ها کلايه پيرزني را با هفت تير مي‌کشد و آنها....

 

کاش ما آدمها سعی نمی کردیم بخاطر کمی منفعت بیشتر در مرحله حل صورت مسئله ، کلا صورت سوال و اصل جریان رو بی هویت کنیم و صدمه جدی بهش بزنیم. بی تعارف بگم : به نظرم "آسمان روزهای برفی"  اگر لطمه ای خورده باشه و منتقدین و تماشاگران ناراضی از سالن بیرون رفته باشند ، بخش زیاد  آن  تقصیر به گردن  منفعت طلبی گروه بوده.  طراحی صحنه کاملا ساده و یجورایی آزار دهنده بود که شاید به نوعی کار رو  به دو بخش مجزا تبدیل کرده بود که بین این دو بخش گودالی عظیم نهفته بود. تنها نکته مثبتش ساخت دکور بود که کارکرد تختخواب رو متحول می کرد. همینطور طراحی لباس !   برام جالب بود که این تنها نظر من نبود و دوستان هم چنین عقیده ای داشتند که لباسها کاملا نا مناسب  حتی کاملا نا همسو با اصل زیبایی شناختی بودند.  بقول دوستی " این لباس تمام آناتومی بدن این بازیگران رو نشون می داد "     اینجاست که با نگاه کوتاهی به اسامی طراحان لباس و صحنه به همون بحث منفعت طلبی می رسیم................   ما ایرانیها عادت داریم  در حیطه ای که مشخصا حوزه تخصصیمون نیست فعالیت کنیم!   طراح صحنه و لباس ، رسما کارگردان و بازیگر این نمایش بودند. یعنی اطلاعات تخصصی و حرفه ای کشک...........       علاوه براینکه ترجیح داده بودند قبل از شخص طراح لباس و صحنه  اولین عاملی که حذف می کنند، اساسا گریم و  طراح اون باشد.   خلاصه اینکه گاهی حذف مورد ( حــــــــــالا... می گیریم کوچک ) می توانند ضربه ای بزرگ به کار باشد.

بازیها هر دو خوب بودند ، غیر از اینکه معجونی ، همان محمد حسن معجونی دوست داشتنی همیشگی بود و مثل همیشه خوب. ضمن اینکه بازیهای سکوت معجونی به شدت خوب و بجا بود. انتخاب موسیقی به نحو چشمگیری متناسب با فضای کار بود. فقط متوجه نشدم که چرا بین پرده های کار و سیاهی محض سالن، انقدر  از سکوت استفاده شد و موسیقی خوبش مورد استفاده قرار نگرفته بود. شاید اگر بود در اون لحظات اینچنین رشته کار از دست تماشاگر خارج نمی شد و المان کوچکی برای نگه داشتن خطوط ارتباطی باقی می موند.

ضمن اینکه اگر یکی از این عصرهای دلگیر دلتون گرفت و خواستید کمی از حال وهوای سنگین اینروزها خارج بشید ، تالار مولوی با 3 نمایش پیاپی " آسمان روزهای برفی " ساعت 18:30  ، "مبارزه 2قهرمان در راستای هدف متعالی در یک کمیسیون اجتناب ناپذیر " ساعت 19:30  و در آخر "ترمینال"  ساعت 20:30  می تونه کاملا بهتون کمک کنه.

آلبوم عکسهای نمایش

نقد آسمان روزهای برفی ( ایران تئاتر )

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 9 تیر1388 و ساعت 11:41 AM |

 

..... تمام !

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 9 تیر1388 و ساعت 0:56 AM |

تعدادی از دوستان که خواسته بودند  این مطلب یا پیشنهاد شخصیه من که بصورت پاسخی در کامنت ها ثبت شده بود رو بخاطر عدم توجه همه دوستان به کامنهای گذشته  به شکل  پستی جداگانه بارگزاری کنم. به دیده منت! 

موقعیکه می خواستم این پست رو بذارم ( سه  پست پیش)  ، دست و دلم به نوشتن نمی رفت. احساس عذاب وجدان داشتم. اما علاوه براینکه برای کارم باید گزارش می نوشتم ، ازطرفی دلم به حال بچه هایی که توی اون سالن های خالی اجرا می رفتند سوخت.... دیروز یکیشون با غم تمام می گفت ، تا امشب که شلوغترین شبمون بوده ( 20 تماشاگر ) هر شب خالی اجرا می رفتیم. با خودم فکر کردم ، مگه نه اینکه تمام سالن های تئاتر و هنر علی الخصوص همین سالن استوانه ای و دوست داشتنی تئاتر شهر همیشه مثل یک خار توی چشم اونها بوده ، پس چرا این مدلی نجنگیم ؟ مگه نه اینکه اونها همه تلاششون رو کردند تا (درباره الی) دیده نشه ؟! پس چرا ما هم نا خواسته داریم اونها رو بدون زحمت به خواستشون می رسونیم؟! من معتقدم جنگ اینروزهای خاک ما جنگ بین اندیشه و قدرته! ما اگه بخواهیم می تونیم یجور دیگه ، بدون اینکه خون از دماغ کسی بیاد تیشه به ریششون بزنیم. حیفه اینهمه خون نیست که بخاطر بقول خودشون اقلیت و به کام همون اکثریت ریخته بشه؟! بعقیده من اولین کاری که باید بکنیم اینه که ( درباره الی ) دیده بشه.... اونها می خوان فرهنگ ما در حد همون اخراجیهای.... بمونه تا یروزی مثل اینروزها جبهه مقابلشون ضعیف باشه و مثل خودشون اگه زور ( باطوم و اسلحه ) رو ازش بگیری دیگه هیچی ، هـــــــــــــــیچی برای گفتن نداشته باشه. اینها الانشم گول همون فروش اخراجیها رو خوردند که گفتند اگه دروغ هم بگیم ، اینها نمی فهمند! سوادشون کجا بود وقتی 7 میلیونشون تو صف اخراجیها بودند؟!
بی تعارف بگم ؛ ما روزی پیروز می شیم که صف ( درباره الی ) اندازه اخراجیها باشه . تا وقتی که یک دسته از ما ایرانیها تمدنمون در حد اخراجیهاست ، قطعا به جایی نمی رسیم. و خونهایی که ریخته می شند واقعا حروم می شند. اونها راست می گن اکثریتند..... خوب بیاین کمک کنیم فرهنگ ما هم بشه اکثریت..... بیاید روی همه اونهایی که می خواستند این فیلم دیده نشه رو کم کنیم. حالا دیگه نوبت ماست ، پس بیاید توی همه صحنه هایی که باید باشیم ، باشیم.


ببخشید اگه زیاده گویی کردم ، می دونم سخته اما این نظر و پیشنهاد کاملا شخصیم بود. شاید هم خیلی ناکار آمد به نظر بیاد.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 6 تیر1388 و ساعت 3:56 PM |

 عصر دلگیر جمعه از سر تردید و دودلی و پر کشیدن دلم برای یک سالن ، پر از نفسهای گرم آدمهای زنده ، آدمهای زنده ای که می تونند بانقش بازی کردن خودشون سرنوشت یک قصه ای رو عوض کنند ؛ برای اینکه تو اینروزهای خاکستری و تحجر یادم نره که از آوازه این خاک ، فقط! داریم اسم کشوری با تمدن و فرهنگ هزاران ساله رو یدک می کشیم. رفتیم سراغ همون ساختمان استوانه ای دوست داشتنی....   حس سردی داشت . نمی دونم بخاطر این بود که تا بوده  جمعه ها خون جای بارون می چکه یا شایدم بخاطر خوشبختی اینروزهایمان.....

لابی سالن چهارسو انقدر خالی بود که توی بدترین روزهایش هم عصرجمعه ای اینچنین بخود ندیده بود...  اینجا درست شده همون شکلی که دوستان می خواهند بشود. خالی و خالی و خالی.....  یک عمرتلاش کردند تا هنر و تئاتر و سینمایمان را خالی وخالی و خالی کنند  که حالا خودمان با دست خودمان کردیم.... یک عمر تلاش کردند  با گودبرداری ، با مترو و با هزار ترفند دیگر  دلمان را از این (نسبتا تنها!) ساختمان هنر این مملکت ببرند که حالابریدند..... یک عمر تلاش کردند  جوانهایمان دیگر حوصله هنر و فرهنگ و شادی و شادمانی را نداشته باشند و سیاه بپوشند ، حالا خود با دستهای خود می پوشند و اینجا را خالی می گذارند..... یک عمر تلاش کردند نخندیم، حالا خودمان دیگر نمی خندیم......

حواسمون هست؟!!!!!!!!!!! 

 

تالار سایه مجموعه تئاتر شهر    ساعت 19   ( مدت  70 دقیقه)    از 18 خرداد تا ۲۵تیر

عروسی در سایه"   نويسنده و كارگردان: علي عابدي /طراح صحنه : جلال تهرانی / آهگساز : مجید وطنیان / طراح چهره پردازی : فرناز مرتضوی / طراح لباس : زری کریمی / طراح نور : مجید ناخدا / عکاس: اختر تاجیک / طراح بروشور : نازنین خزائی /   بازيگران : امير كربلايي زاده، سارا فرزاد فرد، وحيدآقاپور، نوشين تبريزي و پرستو كرمي

خلاصه: ناكجا آبادي را نشان مي دهد كه مردهايش در جنگ كشته شده اند و تعداد بي شماري از جمعيت كنوني اش را زنان تشكيل مي دهند. عروس، خوشبخت ترين زني است كه توانسته براي خود مردي را پيدا كند. او براي آغاز يك زندگي مشترك با سرباز دابو قرار مي گذارد، اما...

 

در بدو ورود به سالن ، در اولین نگاه ، با طراحی صحنه کاملا ساده ای روبرو هستیم.... که در اپیزود سوم کارآیی خودش رو بخوبی نشون می ده. با چهره "امیر کرلایی زاده "  با تیپ سربازی   روبرو می شویم و در یک لحظه تمام حس نمایش "پشت کلانتری کوچه دوم زیر چراغ برق "  برای من تداعی می شه.  وتوی همون یک لحظه هم یادم می آد که چطور همین یک بازیگر یک تنه اون نمایش رو با خلاقیت خودش جذاب جلوه داد.    پیش فرض خوبی برام شکل می گیره ، چون اینبار با شناختی که دارم ، بازی پارتنرش رو هم دوست خواهم داشت. وقتی نمایش پیش میره طراحی صحنه اش حسابی توجهم رو جلب می کنه. بازیها همشون خوب هستند. سارا فرزادفر، نوشین تبریزی ، امیرکربلایی زاده ، وحيدآقاپور....  مضمون نمایش به شدت جنگ رو زیر سوال می بره اما نه با خشونت ، نه با خون دادن ، نه با داغون کردن خودش.....  بلکه با مسخره کردنش و به استهزا گرفتنش!

جایی نظر "امیر کربلایی زاده"  رو راجع به این نمایش خوندم وچقدر برام جالب بود و واقعی :  دنياي امروز به ما اجازه مي‌دهد كه ما انتقادهايمان را با نگاهي فانتزي و كاريكاتورگونه بيان كنيم. بعضي خاطرات كه براي انسانها تلخ و دردآورند اگر با زبان تلخي نيز بيان شوند فايده ندارند در حاليكه تزريق عنصر كمدي و طنز در آنها باعث مي‌شود ارتباط عميق‌تر باشد. مي‌خندند ولي پس از آن به فكر فرو مي‌روند، خنده‌اي فرياد‌گونه و شعري است كه مي‌گويد، خنده من از گريه‌ام تلخ‌تر است و در اصل خنده‌ها به پوچ بودن جنگ است.

طبق معمول همیشه با ویدئو پروجکشن مشکل داشتم و با اینکه اینجا حضورش آنچنان هم بی مورد نبود. اما باز هم دوستش نداشتم. اصلا هرجور فکر می کنم،  فلسفه حضورش  رو در نمایشی زنده درک نمی کنم.....  ضمن اینکه نورپردازی نمایش رو هم دوست  نداشتم. و برام جای سوال داشت  چطور این دو عامل در کنار اینهمه نقاط قوت به چشمم اومد. طراحی لباس فوق العاده بود. موسیقی هرچند کوتاه اما به موقع آن که فقط در بین اپیزودها و تقریبا در انتهای نمایش شنیده می شد ، تاثیر گزار و منطبق با فضای داستان بود. گریمش خوب بود ، اما به نظرم خیلی خیلی بهتر هم می تونست باشه. شخصیت پردازی صورت گرفته بود ، بخصوص در شخصیت عروس. در مورد پدر  هم به نظرم می آد که نباید آشفتگی و پس لرزه های جنگ انقدر منظم در موهاش و چهره اش نمودار باشه. ایده موها خیلی ایده خوبی بود. اما چرا نقدر منظم و ستاره وار؟  کمی بی نظمی  کلی شخصیتش رو متزلزل تر هم ارائه می داد. ضمن اینکه نباید از  خلاقیت وحید آقا پور هم گذشت  که نشان از آگاهی و همدردیش با شرایط اینروزها هم داشت و به نوبه خود با خلاقیتیش ، به تماشاگر یادآوری می کرد ما هم عضوی از این جامعه هستیم. تا جاییکه در وسط نمایش مورد نشویق تمام، تمام حضار هم قرار می گرفت. بروشور کار هم بسیاربسیار خلاقانه  و منطبق با فضای داستان طراحی شده بود . 

هم  فضای کار دوست داشتنی بود و هم متن. به نظرم تمام جملات کاملا آگاهانه نوشته شده بود و با اکسنت ها و بیان خوب بازیگران هم تاثیرگزار تر بود. (سرباز جُما ) در نمایش حضور نداشت  . اما آنچنان حضورش پررنگ بود که من به وضوح می تونستم تجسم و گاهی حتی حسش کنم. اون لحظهای که از بالا نگاه می کردند و با دست سرباز جما رو نشون می دادند ، انگار واقعا اون صحنه رو شاهدبودیم..... ضمن اینکه کاربرد طراحی صحنه در اپیزود پایانی بسیار بسیار دلنشین و باورپذیر بود و نقش بسزایی در این باورپذیری داشت.

بعضی جمله ها و کلمات کلیدی که آگاهانه در این پیس قرار گرفته بود به نظرم فوق العاده ترین بخش قابل ذکر این نمایش بود. که ( بسته پیشنهادی 1- 15 ) محکم ترین اونها بود. یا حتی خود موقعیت شکل گیری  اپیزود دوم. یعنی همان قورت دادن نارنجکی که نخ ضامنش از دهان بیرون بود....  شاید دیالوگی که عروس بهش اشاره کرد: "اون عصبانی شد ، منو پرت کرد پایین به جرم اینکه آزادی سربازم رو ازش خواستم.... "  پررنگ ترین دیالوگ منطبق با اینروزهای ما هم بود.....

عکس از مانی لطفی زاده

 آلبوم عکس نمایش ( عکسها از مانی لطفی زاده )

آلبوم عکسهای نمایش ( سایت سیمرغ )

نقد نمایش (سایت ایران تئاتر ) 

*پی نوشت : تماشای این نمایش  رو به شدت توصیه می کنم ، تو اینروزها ما به انرژی و اندیشه  بیشتراز هر چیز دیگری نیاز داریم. نباید بذاریم مغزهامون انقدر خاک بخورند و بشیم همونی که دوستان! می خواهند... 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 6 تیر1388 و ساعت 1:59 PM |

 

تولید رادیویی مجموعه معروف"فرار از زندان" به کارگردانی ایوب آقاخانی تمام شد.

برنامه  (از رمان تانمایش ) ساعت ۲۱:۳۰ ، شبکه فرهنگ  - روی موج ۵۵۸  AM و  ۱۰۶.۷ FM

به گزارش سایت ایران تئاتر، در این نمایش رادیویی که از شنبه ۱۳ تیرماه در برنامه"از رمان تا نمایش" شبکه رادیویی فرهنگ به مدت 20 شب پخش می‌شود، نزدیک به 70 هنرمند از مرکز نمایش رادیو همچون بهزاد فراهانی، مهین هنری، گلچهره دامغان، علی تاجمیر، بهرام سروری‌نژاد، مهدی طهماسبی، مجید حمزه، بیوک میرزایی، رضا عمرانی، احمد گنجی و... ایفای نقش کردند و محمد مهاجر تهیه کننده، علی حاجی‌نوروزی صدابردار و محمدرضا قبادی‌فر افکتور این اثر بوده‌اند. همچنین ایوب آقاخانی خود نقش شخصیت اصلی این سریال را بازی کرده است.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 6 تیر1388 و ساعت 11:8 AM |

برنامه اجراهای تالارهای نمایشی ( تیر ماه )

 

تالار اصلی مولوی   ساعت 18:30    مدت ( ۶۰ دقیقه)    از ۲۴ خرداد تا ۱۷ تیرماه

" آسمان روزهای برفی"    بازنویسی محمد چرمشیر از فیلمنامه «بانی و کلاید» / کارگردان : محمد عاقبتی / دراماتورژ: رضا سرور / بازیگران : نگار عابدی و حسن معجونی

خلاصه : : اين نمايش داستان " باني" و " کلايه" است که در رستوراني با هم آشنا مي‌شوند و تصميم مي‌گيرند براي بهر‌ه‌برداري از سهم خود از دنيا دست به اقدام مشترک بزنند و آنها با دزدي از مغازه‌ و بانکها شروع مي‌کنند تا اينکه در جريان يکي از اين دزدي‌ها کلايه پيرزني را با هفت تير مي‌کشد و آنها....

این نمایش پیش از این در بیست و هفتمین جشنوارۀ بین المللی تئاتر فجر (در بخش خارج از مسابقه) اجرا شده بود که استقبال تماشاگران از این نمایش بیش از ظرفیت سالن نمایش بود.

 

 تالار کوچک مولوی   ساعت ۱۹:30    مدت ( ۶۰ دقیقه)    تا اواخر تیرماه

"مبارزه ۲قهرمان در راستای هدف متعالی در یک کمیسیون اجتناب ناپذیر"  نویسنده : آرش میر طالبی / کارگردان : بهنام نعیمی / انتخاب موسیقی: محمد حسین جعفری / طراح صحنه ُ لباس ُ نور: بهاره نصرتی / ساخت عروسک : محبوبه ارمیانی / بازیگران : آرش میر طالبی - ابوذر ساعدی - سیاوش دیهیمی - پارسا محبوبی

 

تالار اصلی مولوی   ساعت 20:30    مدت ( 60دقیقه )    از ۲۴ خرداد تا ۱۷ تیر

"ترمینال"   نویسنده و کارگردان : سیامک احصایی/  طراحی صحنه و لباس : سیامک احصایی/ آهنگساز:  آنکیدو دارش / بازیگران : فاطمه معتمدآریا، پانته‌آ پناهی‌ها و شبنم مقدمی

خلاصه: داستان زندگی سه زن را روایت می کند که به بازگویی بخشی از زندگی خود می‌پردازند.

این نمایش در بخش مسابقه بین‌الملل بیست و ششمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر به صحنه رفت و در دو بخش طراحی صحنه و بازیگری زن نامزد دریافت جایزه شد.

********

کارگاه نمایش مجموعه تئاتر شهر    ساعت 19:30    مدت (۶5دقیقه)   از 17 خرداد تا 19 تیر

"همه چیز درباره آقای (ف) "  نویسنده و کارگردان : آرش عباسی / آهنگساز : مهدی وجدانی / بازیگر : احمد مهرانفر

خلاصه : داستان زندگی جوانی که حرفه اش نوازگی وخوانندگی برای مجالس و مهمانی هاست ....

 

تالار چهارسو مجموعه تئاتر شهر    ساعت ۱۹:۳۰   ( مدت ۱۳۰ دقیقه)   از ۷ تیر ماه تا ۷ مرداد

"اهل قبور"  نویسنده و کارگردان : حسین کیانی / طراحی صحنه : منوچهر شجاع / طراحی لباس: پریدخت عابدین‌نژاد / بازیگران : فریده سپاه منصور، الهام پاوه نژاد، سیامک صفری، شهرام حقیقت دوست، مهدی پاکدل، امیررضا دلاوری، حمیدرضا آذرنگ، رؤیا میرعلمی و علیرضا محمدی .

( قابل ذکر است این نمایش روزهای شنبه نیز به روی صحنه می رود )

 

تالار سایه مجموعه تئاتر شهر    ساعت 19   ( مدت  70 دقیقه)   از 18 خرداد تا 19تیر ( تمدید تا ۲۵تیر)

"عروسی در سایه"   نويسنده و كارگردان: علي عابدي / بازيگران : امير كربلايي زاده، سارا فرزاد فرد، وحيدآقاپور، نوشين تبريزي و پرستو كرمي

خلاصه: ناكجا آبادي را نشان مي دهد كه مردهايش در جنگ كشته شده اند و تعداد بي شماري از جمعيت كنوني اش را زنان تشكيل مي دهند. عروس، خوشبخت ترين زني است كه توانسته براي خود مردي را پيدا كند. او براي آغاز يك زندگي مشترك با سرباز دابو قرار مي گذارد، اما...

 (شنبه ۲۰ تیرماه اجرای ویژه)

 

تالارقشقایی مجموعه تئاتر شهر    ساعت 20:30  ( مدت ۹5دقیقه)    از 21 خرداد ماه تا ۲۵تیرماه

"خانه"    نویسنده :نغمه ثمینی / کارگردان : کیومرث مرادی / طراحی صحنه : پیام فروتن /  طراحی لباس :  نرمین نظمی/ موسیقی : آنکیدو دارش / بازیگران : پیام دهکردی، هدایت هاشمی، نگار عابدی ، مهدی سلطانی ، نازگل نادریان و محسن رستگاری.

خلاصه : و داستان خانواده‌ای را بازگو می‌کند که پسر بزرگشان را در خانه گم کرده‌اند. آن‌ها فکر می‌کنند آخرین بار او را کجا دیده‌اند و چرا گمش کرده‌اند

 

سالن اصلی مجموعه تئاتر شهر    ساعت 19:30 ( مدت 90دقیقه)    از 5تیرتا 5 مرداد ماه

"مرغ مینا"  نویسنده : محمد ابراهیمیان / کارگردان : تاجبخش فناییان / آهنگساز :عماد توحيدی  / طراح لباس : دكتر خسرو خورشيدی / بازیگران:  رضا رويگری، خليل فرجاد، احمد علامه دهر، كاظم بلوچی، رحيم نوروزی و سی نفر از بازيگران تشكيل شده‌ است.

خلاصه : اين نمايش، مربوط به تاريخ دوره امير‌نصر‌ سامانی است كه زندگی رودكی و وقايع مذهبی آن دوران را در قالب جريانات سياسی، اجتماعی و اقتصادی نشان می‌دهد. اين نمايش، به شيوه مينياتور ايرانی اجرا می‌شود و به طور كلی موسيقی متن، طراحی لباس و حركت بازيگران از اين شيوه پيروی می‌كنند.

********

خانه نمایش اداره تئاتر      ساعت 18:30     مدت (؟)    از 17 خرداد ماه تا  تاریخ ۲۰تیر ماه

" قصيده شب نمناك"   نویسنده و کارگردان : علی ثقفی / طراح صحنه : سعید حسن لو /  بازیگران : گيتي قاسمي، پوريا سيار، شبنم خزري، محمد حسيني و يعقوب صباحي

خلاصه: داستان مادر و پسري است كه به دليل فوت پدر خانواده هزينه‌هاي خانه را تأمين مي‌كنند. اين در حالي است كه دختر و پسر كوچكتر خانواده نيازهايي دارند كه با شرايط اقتصادي خانواده همخواني ندارد.

قصيده شب نمناك» برنده جايزه بزرگ ادبيات نمايشي خانه تئاتر در سال 87، مسابقه نمايشنامه‌نويسي اكبر رادي در سال 86، مسابقه نمايشنامه‌نويسي استان تهران در سال 86 بوده است.خانه نمایش اداره تئاتر      ساعت ۱۸     مدت۶۰ دقیقه    از۲۲ تیرماه تا۵ مردادماه

 

********

تماشاخانه سنگلج    ساعت 19:30    مدت : 120 دقیقه    از 17 خرداد ماه تا ( ۲۰ تیر)

" تو چهارسو خبری نیست "   نویسنده : حسن باستانی / کارگردان : حسن باستانی ،  كرامت رودساز / آهنگساز: سعید اردیانی / طراح نور : مجتبی گیویان  /بازیگران : حسین توكی،  زری اماد،  صادق سور علیشاهی،  محمد رجب‌پور، شعیب، حسام‌الدین توكلی،  میثم یوسفی، كوروش خزائی ، اتابك نادری ، سام حریری ،  مسعود منصوری ،  فریبا خادمی ،  بهارك توسلی ،  سیروس همتی ، میر مشتاق روانه‌ساز ، هاشم روحانی، محمد آقا محمدی، نوشین تبریزی، نوشین غریبی، ملیكا رضی، شهلا اخشیك، پژمان بازرگان، محمد ریوندی .

خلاصه : داستان مردم تهران قدیم زیر گذر چهارسو آن شهر و حکایاتشان است...

 ********

 تماشاخانه ایرانشهر   ساعت 19     مدت 60 دقیقه      تا 15 تیرماه

" تمام صبح های زمین "   نویسنده: ایوب آقاخانی / کارگردان: حسین مسافر آستانه / آهنگساز : محسن میرزایی /  طراحي حركات:  نادر رجب پور / طراحي صحنه و لباس لادن سيد كنعاني / بازیگر: آشا محرابی و صدا پیشگی : ایوب آقاخانی

خلاصه : اين نمايش درباره وقايع غزه و تاريخ تشكيل و پيدايش صهيونيست ها است. نمايش تمام صبح هاي زمين دو قصه موازي را پيش مي برد كه يكي در رابطه با مرگ پروفسور فرهه مبارز فلسطيني و بازگشت تنها بازمانده اش از فرانسه به فلسطين است و ديگري در رابطه با اسناد و مدارك پيدايش صهيونيست ها است .


 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 6 تیر1388 و ساعت 0:5 AM |

 تمام مزرعه از خوشه های گندم پر
و هیچ دست تمنا، دریــــــغ ؛ سنبله ها را درو نخواهند کرد
دروگران همه پیش از درو، درو شده اند!!!

 

* پی نوشت: امشب ، شب آرزوهاست! هلال نقره ای ماه  توی آسمون می درخشه، بوی خاک بارون خورده  هم که دیگه غوغایی به پا کرده.... بد نیست شکر کنیم و به آرزوهای سالهای پیشمون  فکر کنیم. همونهایی که حالا دیگه یک واقعیت شیرین هستند  و نه یک رویای محال.  شاید سال دیگه هم ....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 5 تیر1388 و ساعت 1:49 AM |

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 4 تیر1388 و ساعت 8:9 PM |

"اینجا آدم های خوب و آدم های بد وجود ندارد، فقط بد و بدتر وجود دارد”

وقتی توی جامعه ای زندگی کنی که به همون تعداد خس و خاشاکیان - حتی کمتر-    ، افراد با دانش و فهمیده! هم وجود داشته باشه؛  معلومه که اوضاع از چه قرار خواهد بود.ما ایرانیان که عادت کرده ایم همه چیز را آنطور که باید(!) ببینیمُ نه آنچنان که هست.  زین پس از سر مــــــــــــــــی گیــریم ؛  یک عمر زندگی شاد و سعادتمند در سایه آزادی بیان واندیشه ، بدون دروغ ، در ایرانی با تمدن هزار ساله و پاک و دموکرات!

 

پی نوشت : با وجود اونهمه آدم فهمیده و با شعور که تنها محل قضاوتشون ؛ رسانه ملیست!!!!! نباید هم انتظاری بیش از این می داشت. اگه از اینروزها غیر از خون اغتشاش گران ( آنهم رنگهایی دروغین که از رسانه های اجنبی و تروریست   -همان دشمان فرضی را عرض می کنم-  به قصد نفاق ما ملت با فرهنگ وریشه  ) !  چیزی باقی نموند، حداقل این یکی موند که فهمیدیم خیلی مونده تا بهمون بگن  ملتی با فرهنگ و دانش.  و همون جهان سومیان متحجر و عقب مونده ؛ تنها لقب پرافتخار و لایق این ملت شریفه!  حیفه اون خون  خس و خاشاکیان اوباش نبود که به زور می خواستند این لقب پر افتخار رو ازمون بگیرند؟! دلشون خوشه ها.........  اوباش های اردوکش!

به جهانیان ثابت کردیم ، بی ریشه ترین مرم زمان ماییم....آنقدر که تنها ملتی هستیم که ریشه های خود را نابود می کنیم.

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 2 تیر1388 و ساعت 7:0 PM |

دستان ِ تو خواهران ِ تقدير ِ من‌اند
بگذار از جنگل‌هاي ِ باران‌خورده از خرمن‌هاي ِ پُرحاصل سخن
بگويم
بگذار از دهکده‌ي ِ تقدير ِ مشترک سخن بگويم

 

بوی بارووووووووون همه جا پیچیده..... امشب (دوباره) صدای اذان با بوی بارون یکی شد..... یادها و خاطره هایی که شاید فقط و فقط تقدیر آدما باعث شدن ، بودن ، موندن و طراوتشون می شه با عطر بارون طوفان بپا کردند. چیزی نمی شه گفت ؛ جز اینکه گاهی اینروزها همین بودن ها و خنده ها  هم به دنیایی می ارزند.....

 

قصد ِ من فريب ِ خودم نيست، دل‌پذير!
قصد ِ من
فريب ِ خودم نيست.

اگر لب‌ها دروغ مي‌گويند
از دست‌هاي ِ تو راستي هويداست
و من از دست‌هاي ِ توست که سخن مي‌گويم. 

دستان ِ تو خواهران ِ تقدير ِ من‌اند.

از جنگل‌هاي ِ سوخته از خرمن‌هاي ِ باران‌خورده سخن مي‌گويم
من از دهکده‌ي ِ تقدير ِ خويش سخن مي‌گويم.

بر هر سبزه خون ديدم در هر خنده درد ديدم.
تو طلوع مي‌کني من مُجاب مي‌شوم
من فرياد مي‌زنم
و راحت مي‌شوم. 

قصد ِ من فريب ِ خودم نيست، دل‌پذير!
قصد ِ من
فريب ِ خودم نيست.
 

تو اين‌جائي و نفرين ِ شب بي‌اثر است.
در غروب ِ نازا، قلب ِ من از تلقين ِ تو بارور مي‌شود.
با دست‌هاي ِ تو من لزج‌ترين ِ شب‌ها را چراغان مي‌کنم.

من زنده‌گي‌ام را خواب مي‌بينم
من روياهاي‌ام را زنده‌گي مي‌کنم
من حقيقت را زنده‌گي مي‌کنم.

از هر خون سبزه‌ئي مي‌رويد از هر درد لب‌خنده‌ئي
چرا که هر شهيد درختي‌ست.
من از جنگل‌هاي ِ انبوه به سوي ِ تو آمدم
تو طلوع کردي
من مُجاب شدم،

                             من غریو کشیدم

                                                           و آرامش یافتم.

کنار ِ بهار به هر برگ سوگند خوردم

                                                       و تو

                                                              در گذرگاه‌های شب‌زده

عشق ِ تازه را اخطار کردي.

من هلهله‌ي ِ شب‌گردان ِ آواره را شنيدم
در بي‌ستاره‌ترين ِ شب‌ها
لب‌خندت را آتش‌بازي کردم
و از آن پس
قلب ِ کوچه خانه‌ي ِ ماست.
 

دستان ِ تو خواهران ِ تقدير ِ من‌اند
بگذار از جنگل‌هاي ِ باران‌خورده از خرمن‌هاي ِ پُرحاصل سخن
بگويم
بگذار از دهکده‌ي ِ تقدير ِ مشترک سخن بگويم.
 

قصد ِ من فريب ِ خودم نيست، دل‌پذير!
قصد ِ من
فريب ِ خودم نيست.

شاملو

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 1 تیر1388 و ساعت 9:56 PM |