تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم

صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود

صبوری می کنم تا طلوع تبسم ، تا سهم سایه ، تا سراغ همسایه ...

صبوری می کنم تامدار ، مُدارا ، مرگ ...

تا مرگ ، خسته از دق الباب نوبت ام

آهسته زیر لب  ...چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید

مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت ! هه! مرا نمی شناسد مرگ

یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکت اند !

 

حالا برو ای مرگ ، برادر ، ای بیم ساده ی آشنا

تا تو دوباره باز آییی

من هم دوباره عاشق خواهم شد...

"سید علی صالحی "

 

امشب بعد از کلی سر و کله زدن بین موندن ورفتن ، بودن و نبودن ! اومدم که نتیجه یک روز تمام تمام فکر کردن روی پیشنهاد یکی از دوستان درباره این کلبه بارونی تقریبا 4 ساله  ، رو اینجا هم ابلاغ کنم. هر چند که به محض ورودم  دیدن اون شمارشگر آبی رنگ پایین صفحه  ، که یجورایی دلگرمی من برای نوشتن توی این کلبه محسوب می شه ، دوباره داشت دچار تردیدم می کرد. اما ترجیح می دم  حداقل این تصمیمم رو برای مدتی هم که شده به آزمایش بذارم!  در راستای کشفیات تازه بعضی دوستان و پیدا شدن اینجا ، از بین رفتن حس مجازی بودنش ، و طبیعتا به همون نسبت راحت نبودن توی نوشته هام  وووووووووووو هزارتا حس بد دیگه + انتقاد یکی از دوستان صاحب نظرم    قرار بر این شد ؛ رویکرد نوشتاری این کلبه دچار تغییراتی بشه و از این به بعد در اینجا فقط و فقط از اتفاقات جدی و رسمی از قبیل خوندن کتاب ، تماشای فیلم و تئاتر و عکس  حرف بزنیم و حرف بشنویم.....و به همین ترتیب بخش دل نوشته های بارونی رو حذف کنیم ، تا ببینیم چه خواهد شد. چه جالب که توی روزی این تصمیم عملی می شه که رکورد بازدید در یک روز معمولی با 79 باز بارگذاری صفحه،  توی این کلبه بارونی شکسته شد.

خوشحال می شم در این باره نظرات اونهایی که می اومدند و بدون رد پایی می گذشتند و دیگر دوستان همیشگی این کلبه رو هم بخونم..........................   

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 28 اسفند1387 و ساعت 2:7 AM |

Scientific name: Antennarius Striatus

Maximum length: 25 cm

Comments:  the striped frogfish  is a master of camouflage. Covered with spots / stripes / warts / skin flaps and filaments / the frog fish mimics substrate and structures like algae covered  rocks or plants like sargassum weed.

Antennarius Striatus

Siam Ocean World / Bangkok / 21 FEB 2009

 

در سفر گذشته به موازات همه لذتی که از دیدن دلفین های همیشه  دوست داشتنی بردم ، چیزهای دیگری هم بود که به شدت توجهم رو جلب کرد. عکس های خیلی خیلی زیادی انداختم ُ شاید کیفیت های چندانی نداشته باشند اما امیدوارم فرصت بشه و برای ثبت خاطره هم که شده ، عکسهاشون رو اینجا هم قرار بدم. یکی از اونها  دیدن این کوسه ماهی با مزه بود که از دید من   دوست داشتنی ترین ماهی بود که داخل اون آکواریوم خیلی خیلی بزرگ و سازمان بندی شده قرار گرفته بود.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 27 اسفند1387 و ساعت 0:47 AM |

 

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله

دل اسیره آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه می گه رفتی ، ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره ، دل من چه صبوره

کاشکی بودی و می دیدی  زندگیم چه سوت و کوره

آسمون از غم دوریت ، حالا روز و شب می باره

دیگه تو ذهن خیابون  منو تنها جا می ذاره

 

خاطره مثل یه پیچک می پیچه رو تن خستم

دیگه حرفی که ندارم ، دل به خلوت تو بستم.....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 26 اسفند1387 و ساعت 0:12 AM |

گاهی وقتها...   وقتی یه آدمی نیست و دیگه نداریش ، وقتی بعد از مدتها می بینیش ؛ تازه می فهمی چقـــــــــــــــــــدر دلت براش تنگ شده بوده ، چقـــــــــــــــــــــــــدر دوستش داشتی . چقدر بیشتر دوستش  داری.....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 25 اسفند1387 و ساعت 10:6 PM |
شکایت نمی کنم ، اما

آیا واقعاً نشد که در گذر همین همیشه ی بی شکیب

دمی دلواپس تنهایی دست های من شوی؟

نه به اندازه ی تکرار دیدار و همصدایی نفسهامان

به اندازه ی زنگی . . .

واقعاً نشد ؟

واقعاً انعکاس سکوت

تنها حاصل فریاد آن همه ترانه

رو به دیوار خانه ی شما بود ؟

نگو که نامه های نمناک من به دستت نرسید

نگو که باغچه ی شما

از آواز آن همه باران

قطعه ای هم نصیب نبرد

نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم

من که هنوز همین جا ایستاده ام

کنار همین پارک بی پروانه

کنار همین شمشادها

شعرها

شکوه ها

هنوز هم فاصله ی ما

همان هفت شماره ی پیشین است

دیگر نگو که در گذر گریه ها گمش کردی

نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی

نگو که نمره ی پلاک غبار گرفته ی ما

در خاطرت نماند

آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته

حرفی شبیه (( دوستت نمی دارم )) تو

در همان گفتگوی دور گلایه و گریه نیست ؟

"یغما گلرویی"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 22 اسفند1387 و ساعت 0:49 AM |

با سپاس از لطف و توجه آقای موسوی  ، بالاخره موفق شدیم عکس خوب و نزدیکی از نمایش زندانی خیابان دوم ببینیم....

زندانی خیابان دوم ( مهدی گلیج )

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 22 اسفند1387 و ساعت 0:42 AM |

عکس از رضا معطریان 

 زندانی خیابان دوم

نویسنده: نیل سایمون / مترجم : شهرام زرگر / کارگردان : مهدی گُلیج / بازیگران : حسین کشفی اصل ، مهلقا باقری ، محمد ارفعی ، نوشین تبریزی ، آیه کیانپور ، دلارا نوشین ، سامان دارابی/ طراح صحنه : احمد کچه چیان / طراح لباس : الهام شعبانی / طراح نور : کریم جوانشیر / مدیران صحنه : مریم نعیم زاده ، بنیامین بخشی زاده / طراح پوستر و بروشور : امین شیرازی / طرح و اجرای گریم: عاطفه جعفری ، سمیه فراهانی.

تالار اصلی مولوی / ساعت 17:15 / مدت اجرا 100 دقیقه

 

خلاصه : این کار هم به مشابه اکثر نوشته های نیل سایمون از مضمونی خانوادگی و گهگاه کمدی برخوردار است. نمایش در رابطه با زندگی زن و مرد جوانی در طبقه چهاردهم  یکی از آپارتمان های نیویورک  است که در پروسه ای از زمان مرد  دچار بحران های روانی ناشی از مشکل اقتصادی ناشی از بیکاری می شود ، زن تمام تلاش و حوصله خود را بکار می گیرد تا مشکل مرد مداوا شود ، اما خود دچار ناراحتی های روحی  می شود .....

موسیقی خاص و پرهیجان نمایش در لحظه ورود تماشاگر فضایی دوست داشتنی برای مخاطب رقم می زد.  یادمه در اون دوره ای که این نمایش ، در سومین دوره جشنواره نمایشنامه خوانی هم خوانش شد ، با همین موسیقی بود که به انتخاب بهرام تشکر صورت گرفته بود. از همون موقع به شدت با این کار ارتباط برقرار کردم.......... حالا شاید این ارتباط متاثر از فضا و تم نمایشنامه بود. ضمن اینکه این کار در همون جشنواره جوایزی رو هم دریافت کرد.   یجورایی در لحظه هایی از نمایش حس همذات پنداری با قهرمان های اصلی نمایش ، مخاطب رو درگیر می کنه. انگار که این مشکلات به همین شکل ، چه بسا بیشتر در جامعه امروز ما ملموس و قابل توجهه.

طراحی صحنه و لباس نمایش کاملا معمولیست و فضای درون یک آپارتمان رو نشون میده . بازیها نسبتا خوب و روان هستند. بازی "حسین کشفی اصل" در نقش  مل ادیسون  در لحظاتی از نمایش واقعا قابل توجه و دوست داشتنی بود. مخصوصا در صحنه هایی که از کار ییکار شده اما نمی خواست همسرش از این موضوع با خبر بشه و بهانه های بیجا می گرفت.  "مهلقا باقری"  در نقش  ادنا ادیسون  هم همزمان با پیشرفت کار بازی درخشان تری از خودش به نمایش می گذاشت.  انقدر که اجرای روز اول با اجرای روزهای آخر  کاملا متفاوت و چندین برابر پخته تر بود. من عاشق اون صحنه هایی از نمایش بودم که "ادنا"  شبیه روزهای بیماری "مل" شده و از بیحوصلگی تمام بهانه می گرفت.....   انگار با تمام وجودم این آدم رو درک می کردم.  ضمن اینکه شخصیت آروم و دوست داشتنی خانم باقری به شدت روی بازیشون هم تاثیر گذاشته بود.  بازی محمد "ارفعی"  در نقش راجر کیتینگ  اخبار گو  هم هر چند کوتاه ، اما بیاد موندنی و با مزه بود. و دیگر بازیها هم به نسبت خودشون خوب بودند.  میزانسن ها به ظاهر بد نبودند و گاهی حتی حساب شده هم بنظر می رسیدند.  اما با زمان نمایش مشکل داشتم ، شاید این مشکل کاملا شخصی بود . چون به شخصه حوصله نمایش هایی بازمان بالای یکساعت رو ندارم و از یجاهایی به بعد برام خسته کننده جلوه می کنه. گریم های این نمایش رو دوست نداشتم. به نظرم گریم اون 3 خواهر اصلا درحد و اندازه های خانم های 40 ساله نبود ، هر چند که اونها  خانم هایی خوش گذرون و شاد امریکایی بوده باشند ، اما اینهمه طراوت و شادابی در چهرشون اذیت کننده بود.  بخصوص  یکی از خواهر ها  به نام "پرل" که هر چند بازی خوبی ارائه داد اما به نظرم انتخاب بازیگر برای این نقش با این سن! خوب صورت نگرفته بود. همینطور برادر بزرگتر که اصلا مشخص نمی کرد که از  "مل " بزرگتره.  گریم  راجر کیتینگ  و ادنا ادیسون خوب و کاملا رئال بود. اما  "مل" هم به لحاظ ظاهر کمی از مردی حدودا 40 ساله تجاوز کرده بود.  در کل کار نسبتا خوبی بود و علی رغم اینکه اجرا در سالن مولوی بود  استقبال خوبی از نمایش صورت گرفته بود.

محمد ارفعی

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            

وقتی از سالن بیرون می اومدم ، به این موضوع فکر می کردم که واقعا وقتی تمام فکر و توان یه آدم صرف بهبودی یکی دیگه بشه ؛ تا یه جـــــــــــــایی زورش می رسه.  اما قطعا جزئی از وجود و روح خودش صدمه می بینه.....   

 

 *پی نوشت :  عکسهای سایت ایران تئاتر طبق معمول خیلی خیلی مزخرف بودند....  کاش بعد از مرکز عکس تئاتر که از بین رفت ، سایتی پیدا می شد که می شد عکسهای خوبی از اجراها پیدا کرد!   

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 22 اسفند1387 و ساعت 0:40 AM |
 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 21 اسفند1387 و ساعت 11:10 PM |

به من فرصت بده رنگین کمان شم...

به من فرصت بده رنگین کمان شم...

 

 تحمل کن عزیز دل شکسته....  تحمل کن به پای شمع خاموش

تحمل کن به پای گریه من...  به پای دلخوشی های فراموش

جهان کوچک من از تو زیباست، هنوز از عطر لبخند تو سرمست

واسه تکرار اسم سادۀ توست ، صدایی از من عاشق اگر هست

 

منو نسپر به فصل رفته عشق

نذار کم شم من از آینده تو

به من فرصت بده گم شم دوباره توی آغوش بخشاینده تو

به من فرصت بده برگردم از من

به تو برگردم و یار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو ، دچار تو گرفتار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو ، دچار تو گرفتار تو باشم

 

نذار از رفتنت ویروون شه جانم ، نذار از خود به خاکستر بریزم

کنار من که وا می پاشم از هم....  تحمل کن ، تحمل کن عزیزم

به من فرصت بده رنگین کمان شم

از آغوش تو تا معراج  پرواز

حدیث تازه عشق تو ام من ، به پایانم نبر از نو بی آغاز

 

به من فرصت بده باز از سر نو ، دچار تو گرفتار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو ، دچار تو گرفتار تو باشم

 

به من فرصت بده گم شم دوباره توی آغوش بخشاینده

 تو

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 20 اسفند1387 و ساعت 3:7 AM |

-  امروز هم با تمام  مشغله هاش گذشت، اتفاقا خوب هم گذشت....  فقط موندم چرا با اینهمه خستگی الان خوابم نمی بره ، از صبح ساعت 5 که بیدار شدم ، یکسره مشغول بودم.بقول یکی از بچه ها این ترم درست مثل این کارگرهای ساختمانی  هستیم.... دنبال گچ و ابزار ، با همون ریخت و قیافه  طبقه های دانشگاه رو متر می کنیم.... شاهکارش اینجا بود که صبح ، وسط اونهمه شلوغ پلوغی یادمون افتاد باید برای گرفتن معرفی نامه بریم دفتر این مدیرهای تی تیش مامانی دانشگاه! از اونجاییکه ما به شدت دانشجوهای منظمی هستیم ، هیچ خودکاری تو کیفمون پیدا نشد ( اصلا چه معنی داره یه دانشجو ابزاری برای نوشتن تو کیفش باشه؟؟؟؟؟!!!!!!!   یه دانشجوی متشخص باید یه پاکت گچ و ظرف مخصوص درست کردن ملات ( خودمونی ترش می شه همون استامبولی خودمون ) و کاردک و چسب چوب و وازلین و  اینها تو کیفش باشه......! نه؟    خلاصه خودکار نبرده بودم که فرم پر کنم ، این آقای مهاجری دوست داشتنی و محجوب ما ،  خودنویس مشکی قشنگ و مارک دارش رو داد دستم ، وقتی به خودم اومدم که دیگه مجبور بود  خودنویسش رو با مقنعه ام پاک کنم تا حداقل یکم از این گچهاش پاک بشه و با یک دنیا شرمندگی بهشون برگردونم.........  خلاصه همش با گچ و خمیر و چسب کار داشتیم ودست آخر هم  با سرتا پای گچی و یه دست زبر رفتیم سرکار....

- امروز این آقای کارگردان ما انگار یکی دوروز تعطیلی بهش حســــــــــــابی ساخته بود.... چون ضمن اینکه یکی از معدود ترین لحظات خوش اخلاقیش رو رقم می زد ، کلی تو روحیه گروه هم تاثیر گذاشت...     داشتم فکر می کردم ، واقعا  لقب ابزورد بودن  برازنده ترین لقب این کارگردان نسبتا دوست داشتنیه!

- امروز همه یجورایی شاد بودند. حتی آقای محسن که طبق روال هر روزه که لطف دارند و حین کار  یجورایی به ما هم انرژی می دن ، کـلــــــــــــــــــــی با ملودی های قشنگشون  حال و هوای اتاق گریم رو عوض کردند. هر چند که امروز شاده شاده شاد می زدند . و بچه ها و کارگردان عجیب غریبمون( ! )  هم  کم همراهیش نمی کردند......... !!     خلاصه بس که حالمون خوش بود ، برای اولین بار بعد از همکاریمون موندیم و کار رو دیدیم.....

- امشب ماه مثل یه توپ گرد و نقره ای وسط آسمون می درخشه، هر چند که تا بدر تمومش یکشب باقی مونده باشه......         

- امشب حس خوبی داشتم. حتی موقعیکه داشتیم به ترانه همیشه دوست داشتنی ابی گوش می کردیم. یه آدم پر از سکوت می گفت  وقتی به این آهنگ گوش می کنه دلش می گیره.....  جالب بود ، تا اون لحظه به این موضوع فکر نکرده بودم  که بطرز جنون آسا و به رسم کاملا مازوخیستی به بعضی ترانه ها گوش می کنم........  چون من هم دلم می گیره!   اما انگار این دل گرفتگی رو دوست هم دارم....  یجور خاصی ، یه حس خاصی  باعث می شه که حتی سوزن سوزن شدن تمام احساسم برام حس خوبی داشته باشه .... یجور حس آرامش....

 .

.

.

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 20 اسفند1387 و ساعت 3:0 AM |

از شکار روباهی که یکشنبه شب  من دیدم ، تا تماشای دوباره اش هیچ حرفی جز این شاهکار زیبای آقای موسوی ندارم...........

 شکار روباه

متن روی بروشور : کاش ما زن ها قدرتی داشتیم درایل سراسر مردونه ، تا به شما یاد می دادیم چطورباید مردبود  و دو شمشیر به دست گرفت  و جنگید. ما زن ها بچه هامون رو بزرگ نمی کنیم که بمیرن و عقیم بشن ، و شما مردهای خوش اقبال فقط تماشاشون کنین و خوشحال باشین اون ها نبودین.

شکار روباه

نویسنده ، طراح و کارگردان : علی رفیعی / دراماتورژ : محمد چرمشیر / بازیگران : سیامک صفری ، افشین هاشمی ،  محمدرشا زادسرور ، سهیلا رضوی ، هومن برق نورد ، علی سلیمانی ، زهیر یاری ، علی میلانی ، ستاره اسکندری ، هدایت هاشمی ، داریوش موفق ، مینا خسروانی ، محمود راسخ فرد ، پانته ا بهرام ، امیر رضا زاد سرور ، فرهاد قانعی فر، معصومه کاظمی ، عرفان ابراهیمی / طراح صحنه: علی رفیعی  / طراح نور: منوچهر رحیمی ، اکبر افشین نیا / چهره پردازی : کامبیز معماری ، سارا اسکندری / انتخاب موسیقی : مینا خسروانی / عکاس : رضا موسوی ، آرش نعمتی

تالار وحدت / ساعت 18 / اجرا تا 25 اسفند ماه / مدت ۱۴۰دقیقه

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 20 اسفند1387 و ساعت 1:59 AM |

امشب از همان راهی که آمدم  تا مهمان مهربانی هایت باشم

به سمت دورترین سواحل گریه بر می گردم

چراغ راهم ، چشم های روشن توست

راه توشه ام...  عطر ترانه های آفتابی ات

و امید

امید به اینکه در پی ام بیایی....  اما صدایم نکنی

بیایی و نشانی خانه بارانی ام را  که در خم و پیچ بغض سالها

با بوی پیراهن تو بنا کرده ام بیابی

و برایم نامه ای بفرستی

که تا همیشــــــــه

واژه های مهربانی ات ، همراه گریه های شبانه ام باشد

همین....!

"شراره شهابی"

 

کاش تونسته باشم ، حتی شده یه لبخند کوچولو  روی لبها و گوشۀ احساست بنشونم. تو باید بدونی که چقدر با ارزشــــــــــــــی. و چقــــــــــــدر سالروز بودنت مهم و بزرگ و پر شکوهه.               فقط...  فقط خواستم بدونی بودم ، حتی حالا که قراره نباشم.....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 18 اسفند1387 و ساعت 1:47 AM |

عکس از حمید فروتن

کابوس های یک پیرمرد بازنشسته خائن ترسو

نویسنده و کارگردان : نادر برهانی مرند / بازیگران : امیر جعفری ، ریما رامین فر ، ستاره پسیانی ، مجید صالحی ( محمد رضا حسین زاده ) ، شیوا ابراهیمی ، افسانه ماهیان ، علی سرابی ، امیر رضا دلاوری ( نادر برهانی مرند ) ، ایوب آقاخانی  / طراح صحنه : منوچهر شجاع / طراح لباس : پریدخت عابدین نژاد /  طراح گریم : امیر قادری / طراح نور : حسن آزادی 

ساعت 18  (مدت 120 دقیقه)  تا 23 اسفند 87  -  تالار قشقایی مجموعه تئاتر شهر

خلاصه داستان: خانواده طبق عادت دو ساله پيش از تحويل سال نو، براي مسافرت به فريمان آماده مي شوند، اما پدر خانواده براي خريدن ماهي از خانه خارج شده و هنوز باز نگشته است. خسرو بعد از دقايقي به خانه بر مي گردد اما در کمال تعجب متوجه مي شود که هيچ يک از اعضاي خانواده اش حضور او را احساس نمي کنند. خسرو مي فهمد که در همين لحظه سر يک چهارراه نزديک خانه اش تصادف کرده است و...

نادر برهانی مرند  یکی از اون  کارگردان هاییه که آدم نا خواسته مشتاق دیدن کارهاش می شه.  شاید چون خاطرات دوست داشتنی از کارهای قبلیه خودش بجا گذاشته و آدم با پیش فرض مثبت  به انتظار شروع کار می نشینه.....    یکی از کارهایی که هفته گذشته دیدیم  نمایش    " کابوس های یک پیرمرد بازنشسته خائن ترسو"  بود.  نمایشی که شــــــــــــــــــاید به نظر شخصیه من مثل کارهای گذشته اش نبود. عالی نبود ، اما خوب بود. بازیها یجور خاصی روان و یکدست بود. هر چند که شبی که ما اجرا رو دیدیم  درست اولین شبی بود که  خود نادر برهانی مرند به جای امیر رضا دلاوری که شب گذشته اش دچار  حادثه شده بود ، به روی صحنه رفته بود. اما با هم بازی خوبی به نمایش گذاشت.    ضمنا ما اجرا رو با بازی محمد رضا حسین زاده که جایگزین مجید صالحی شده بود دیدیم.     افسانه ماهیان خوب بود و هزاران بار بیشتر از نقشش توی اجرای بالافاصله بعد از این نمایش  ( کوکوی کبوتران حرم )  به دل می نشست.   ستاره پسیانی هم ظاهرا بی نقص بود. اما به نظر من سرآمد بازیها توی این کار ( امیر جعفری ) بود .  شاید  ظاهر چهره و لهجه اش گهگاه من رو به یاد  شخصیتش توی  ( رویای نیمه شب پاییز ) می انداخت . که اونجا به نظرم اصلا خوب نبود!!!!!  اما اینجا خوب و دوست داشتنی جلوه کرده بود. دیالوگها و نحوه بیانش بجا و قابل تامل بود.............................

نحوه روایت داستان و گریز هاش به گذشته رو دوست داشتم. شیوه دادن اطلاعات  به مخاطب  خیلی خوب بود  و اصلا مستقیم  جلوه نمی کرد.  مخصوصا  اطلاعات راجع به  دوست پدر که با دختر خانواده در ارتباط بوده.....  میزانسن ها  بخوبی  قدرت کارگردان رو به رخ کشیده بود. مخصوصا  در صحنه هایی که  قرار بود پدر خانواده در صحنه باشه ، اما حضورش رسما احساس نشه. با توجه به حضور نامحسوس پدر ،  سوی نگاه بقیه اعضای خانواده هنگام بیان دیالوگ  های مرتبط    برای من یکی که جذاب بود.  نور هم به شدت کاربردی بود ، تا حدی که یکی از عوامل تعیین کننده  مرز بین  فضای گذشته و حال بود.   طراحی لباس  درست برخلاف طراحی صحنه برام باور پذیر بود.   الان هم که فکر می کنم   ارتباط طراحی صحنه با نمایش رو درک نمی کنم.  طراحی گریم  زمانی که من نمایش رو می دیدم  برام معقول بود. اما حالا که به عکسها نگاه می کنم  درکشون نمی کنم.  مثلا نمی فهممم چرا  همه مردهای نمایش ( بغیر از یکی ) باید انقدر آزادهنده دچار کم مویی باشند.  عکسهایی که از امیر رضا دلاوری می بینم  برام عجیبه!!!!!!!!  چون خیلی موهای قبلیه خودش تابلو مشخص بود.

متن داستان  اجتماعی بود و به نوعی  به معضلات جامعه گره خورده بود.  جامعه ای سرشار از سو تفاهم . درست مثل اکثر خانواده های ایرانی..........  و این موضوع  باعث باور پزیری هر چه بیشتر نمایش شده بود. هر چند که نمایش خالی از نکات غیر قابل باور نبود.....  هنوز هم که هنوزه نمی تونم  صحنه فهمیدن تصادف خسرو  توسط فرخ رو باور کنم .  به نظرم به شدت تصنعی بود.    ضمن اینکه تمام طول اجرا در صدد کشف  این موضوع بودم که دلیل حضور  "ماری" عروس خانواده رو پیدا کنم که هیچ موفقیتی عایدم نشد.    یه چیز دیگه هم بود که نفهمیدم.........   درک نکردم که چرا جدیدا ها  توی همه نمایش ها  همه باید سیگار بکشند و توی این نمایش بیشتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!   انگار هیچ المان دیگری برای نشان دادن وضعیت های خاص نیست.........................

- راستی حضور ایوب آقاخانی گرچه کوتاه و کمرنگ بود.  اما برای ما یه عالمه شیرین و دوست داشتنی جلوه کرد.........

نقد نمایش ( خبر گزاری ایسکا نیوز )

نقد نمایش ( روزنامه قدس)

نقد نمایش ( سایت ایران تئاتر )

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 17 اسفند1387 و ساعت 5:9 PM |

گفتم بگو

سکوت کرد و رفت

و من هنوز گوش می کنم

 

و من هنوز گوش می کنم......

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 17 اسفند1387 و ساعت 11:32 AM |

 بعداز چند سال ، اولین سالی بود که  ساعت صفر هفدهم اسفند ماه رو دوست نداشتم..... ذوق و شوق هر سال کجا، امســــــــــــــال کجا..... می دونی ، خیلی تلخه که امشبم انقدر سرده...    خیلی تلخه گذشتن از خاطری که انقدر عزیزه...   خیلی تلخه نابود کردن همه روزهای قشنگت ، اون هم با دستهای خودت....   خیلی تلخه که به نام سرنوشت ،  جشن امشب  من ، بی حضور گرم خورشید !  و دستهای تو خالی از من باشه.               اما خورشید امشب بدون اینکه خودش بخواد و حتی بدونه  ، در گرم ترین و نزدیک ترین مختصات دنیا به ماه می درخشه.....

 

 

روز تولدم بود ، چشمام به کوچه خشکید  یادت نبود عزیزم دل من اینو فهمید

از آسمون گذشتم  تا تو برنده باشی

هستیمو باختم تا تو ، عمری برنده باشی

شب تولد توست ، ستاره ها رو تک تک به عشق تو شمردم ، تولدت مبارک

شب تولد توست   ستاره ها رو تک تک به عشق تو شمردم

تولدت مبارک

 

خورشید خنده هامو دادم به رنگ چشمات

خودم تو شب شکستم تا نور بگیره رویات

تو بال و پر گرفتی    رفتی از آشیونه

نگاه من هنوزم  تو خط آسمونه

 

شب تولد توست ، ستاره ها رو تک تک به عشق تو شمردم

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 17 اسفند1387 و ساعت 0:55 AM |

 اینروزها یجور خاصی اند. انقدر خاص ، که حتی الان که دلم می خواد راجع بهشون حرف بزنم  تا بلکه بفهمم اوضاع از چه قراره  ؛ باز هم نمی تونم. اصلا نمی دونم باید از چی بگم و به چی فکر کنم.  این هفته که گذشت  مشغله شدید کاری  و  خونه تکونی مزخرف عید و یه عالمه فکر و خیال  برای یه روز بزرگ، خیلی بزرگ  و هزارجور مشغله های فکری جورواجور.... فرصت حتی نوشتن رو هم ازم گرفته.  امروز عصر که از سر کار برمی گشتم  تمام سنگینی یه عصر جمعه رو حس کردم ، با تمام وجودم حس کردم....   تمام یک ساعتی که توی راه بودم فکر می کردم. اما باور می کنی ، حالا که فکر می کنم یادم نمی آد به چی!!!!!  شاید به آدمهای اطراف اینروزهام ، شاید به اینکه چقدردوست ندارم برم سر این کار و ای کاش بجای این ، اون دو تا کار دیگه رو قبول کرده بودیم....  شاید به عید و حال و هوای ابریش....  شاید به اینکه چقدر دلم می خواست می تونستم فکر بعضی آدمها رو بخونم..... شاید به تمام سایه های دنیا ،  شاید هم  به عجیب و غریب بودن یه آدم پر ازسکوت.....!  

-  تفاوت دید من و این آقای کارگردان بدجور عصبیم کرده. نمی فهممش! از ما می خواد که بازیگرش حدود 40 ساله باشه، یکمی شکسته شده باشه و سنش رو بالا ببریم.   اما می خواد که همه  موهاش نسبتا سفید شده باشه  و نه فقط شقیقه ها ( که نظر ما بود )  اما!  صورتش عاری از هر گونه خطوط پیری و شکسته شدن( که تنها المان های شاخص بالا بردن سن هست )  باشه . شارپ و خجسته!  آخــــــــــــــــه مگه می شه ؟!!!!!!!!!!!!! امروز می گه : من اصلا خط توی صورت این نبینم......... خوب یهو بگو بره صورتش رو بشوره ، کلش رو بکنه تو گچ ، پاشه بیاد تو صحنه دیگه!!!!!!!!!!!!!!!     با این اوصاف  اصلا دلم  نمی خواست اسممون به عنوان طراح روی بروشور کاربخوره. بخاطر مرام گذاشتن و احترام دوستی رو نگه داشتن  این کار رو قبول کردیم ( برای آخرین بار )  و از 2 تا کار خوب گذشتیم . بی خیال.... فقط امیدوارم زودتر این یک هفته هم تموم بشه....

- دلم یه عالمه شادی می خواد...... نمی دونم چه شکلی، چه چجوری!!!!!!!!!  اما دلم  خنده می خواد. خنده از ته دل................ شاید هم یه اتفاق خوب و غیر منتظره و هیجان انگیز  ؛   یه چیزی که برای یه مدت!  هر چند کوتاه هم شده  فکرم رو مشغول کنه.  

- توی  این تغییر وتحولات  خونه تکونی عید، یه گوشه دنج توی اتاقم شکل گرفته که خیلی دوستش دارم . خیلی....

- از اجراهای جشنواره امید و عدالت ، یه کار دیدیم  فقط و فقط بخاطر اسم استاد جون. چقدر دلمون براش تنگ شده بود....  این استاد جون ما ،  پررنگ ترین آدم دوران خوش ترم دوم ماست....

- اگه خدا بخواد بی حرف پیش  بالاخره قرار شد که بریم شکار روباه رو ببینیم. جالبه! فکر کنم از همون روزهای ابتدایی شکل گیری گروهشون  بی صبرانه در انتظار به اجرا در اومدنش بودم ، اما درست  هفته آخر کار    قراره که موفق به دیدنش بشم. تازه اونم قـــــــــــــــــــــــراره.....    بدبختی اینجاست که ندیدن  شکار روباه خودش کم دردی بود ، نمایشگاه عکس آقای موسوی هم  درست به موازات اون قرار گرفت...   بی صبرانه منتظر یکشنبه و  دیدن شکار لحظه های ناب شکار روباه هستم.....  

- چقدر دلم می خواست حداقل فردا ، یه آدم نا مرئی بودم..... هر جا که می خواستم می رفتم. دلم می خواست لا اقل یه فردا  رو برای خودم بودم. با خواسته های خودم. با احساس خودم. بدون هیچ مزاحمی........

- کاش روزگار یکم آروم تر قدمهاش رو بر می داشت......

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 16 اسفند1387 و ساعت 11:40 PM |

در راستای همون شوغ پلوغی اینروزها ، دو سری 15 تایی  بلیط فیلمهای برتر جشنواره فیلم فجر روکم داشتیم که اینم بهشون اضافه شد. هرچند که این تداخل کارهای  این ماه  این فرصت خوب رو هم ازمون گرفت!!!!  حیف شد ، 2  یا 3 تا از فیلمها رو خیلی دوست داشتم ببینم که نشد!

دوشنبه همش رو مود بدشانسی بودیم. سه شنبه اااااااااااااااااای بد نبود. نمایش های " کابوسهای پیرمرد بازنشسته خائن ترسو " و " کوچه عاشقی "  رو علاوه بر " زندانی خیابان"  دوم دیدیم.....  که امیدوارم فرصت پیدا کنم راجع بهشون بنویسم.....

 

عکس از آقای رضا موسوی

پی نوشت: این نمایش و این عکس یک درس بزرگ داشت .اینکه اگر عکس خیلی خوبی از یک نمایش دیدید ، فکر نکنید لزوما نمایش خوبی شاهد خواهید بود.

 

( کوچه عاشقی ) 

تالار سنگلج . ساعت 19 .  مدت اجرا 130 دقیقه  تا اواسط فروردین 88

 نویسنده و کارگردان : نصراله قادری / بازی سازان : رضا مختاری ، محبوبه بیات ، جمشید صفری ، عبدالرضا فرید زاده ، بهرام تشکر ، حسین شمس ، زری اماد ، حامد منافی ، عزیز نقدی ، علی فرجام فر ، وحید جباری ،  زهره پرتوی ، حسام منظور  / طراح لباس: بهینه خوشنویسان / طراح گریم : افسانه قلی زاده / طراح صحنه: فرشاد منظوفی نیا / آهنگساز : مهرداد نصرتی

برای چندمین بار بود که می گفتم : عمرا دیگه کارهای قادری رو ببینم !   اما باز هم مجبور شدم به واسطه حضور دوست  دوست داشتنیمون که حالا دیگه توی همه کارهای قادری بازی می کنه!  راهمون رو به سوی سنگلج کج کنیم و بدتر اینکه اینبار یه عالمه زمان به انتظار رورانس بمونیم...  نمی دونم چرا!؟ اما شخصا از این آقای قادری و نوشته هاش خوشم نمی آد و این پیش فرض باعث می شه که به هیچ عنوان از  نمایشهایی که اسم ایشون روش خورده خوشم نیاد.  اما از حق نگذریم ، میزانسن ها کاملا تکنیکی و نور هم خوب و بجا بود. طراحی صحنه برام جالب بود. حالا شاید بخاطر قیاسش با صحنه نمایش شب گذشته بود که این به نظرم معقول تر اومد. گریم کار رو غیر از یکی دو تا از شخصیتها  ، دوست داشتم.  با توجه به اینکه 5 دقیقه قبل از اجرا طبق شروعی از پیش تعیین شده ، بر خلاف عرفی که تا بحال در تئاتر دیدیم!  بازیگرها با گریم و لباس به سالن انتظار تماشاخانه سنگلج می اومدند و با هم و همچنین سایر تماشاگران  ارتباط می گرفتند.  و این خودش به نوعی برای ما دو تا خیلی جذاب بود. چون گریم کارهایی اینچنینی  مثل صحنه تالار سنگلج  خودش طبیعتا از اغراق بیشتری برخورداره که مناسب اون فاصله زیاد سن با تماشاگر هاست.  خوب فکر کن  حالا ، تماشاگر از فاصله حتی 30 سانتی متری با چنین گریمی روبرو می شه!   برای تماشاگر غیر حرفه ای تئاتر  این موضوع به شدت عجیبه!  و برای ما  یه نوع کلاس آموزشی! اما در کل ، کار گریم خوبی داشت.      بازیها هم نه بد بود و نه آنچنان خوب! که ممکن این حس کاملا شخصی هم ناشی از حس منفیه من نسبت به این سبک متن ها باشه. در طول اجرا مدام فکر می کردم  خوب یعنی چی!!!!!؟؟؟   چرا هر جای کار خالی می موند   4، 5 نفر می اومدن قر می دادن و می رفتن!!!!!!!!!   واقعا کمدی ، یعنی این؟!      فقط و فقط امیدوارم  این دوست ما ، دیگه تصمیم نداشته باشه با  این آقای قادری کار کنه ، و گر نه هیچ تضمینی ندارم که دیگه بتونم 130 دقیقه کار رو بخاطر گل روی خودش تحمل کنم.....

ضمن اینکه طبق معمول  عکس خوبی پیدا نکردم .عکسهای سایت ایران تئاتر  یکی از یکی بدتر بودند.

 نقد نمایش ( کوچه عاشقی )

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 14 اسفند1387 و ساعت 12:34 PM |

نیامدنش را باور نمی کنم

غیر ممکن است او نیامده باشد

حتما ، حالا

زیر باران مانده است

و نا امید و خسته ، در خیابانها قدم می زند

من به باز بودن درها ، مشکوکم...

"رسول یونان"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 14 اسفند1387 و ساعت 0:7 AM |

تجربه.......  تجربه.....   تجربه......

نمی دونم چرا ما آدمها دمدام سعی داریم  به زور ، اسم همه وقایع ناراحت کننده و اتفاقات نا مطلوب یا به قول بعضی ها ( بد آیند ) زندگیمون رو بذاریم تجربه!

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 13 اسفند1387 و ساعت 1:6 AM |

 چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه

 

یه حس خیلی خیلی خیلی عجیبی داشتم. یجورایی دلم گرفته بود. امروز بطور همزمان برای دو کار جدید دعوت شدیم. حضور در هر دوتاش رو دوست داشتم اما بطور کاملا غیر ارادی یکی از اونها برام مهم تر بود!   شاید شخصیت کارگردانش  ، شایدم  خاطره کار با ایشون رو دوست داشتم ، شایدم چون اجرا توی مولوی بود ، شـــــــــــــــــایدم ، نمی دونم......    در هر حال قرار شد از یکشنبه تا 23 اسفند غروبهامون رو توی تالار مولوی پر خاطره بگذرونیم.   اما نمی دونم چرا بهانه گیر شدم و بیخود و بی جهت یجور خاصی ام....   امروز عصر ، من بودم و بارون.................   همون چند لحظه کوتاه خیلی خیلی دلنشین بود.....

الان که به تقویم نگاه می کنم ، می بینم چقدر کار  دارم اما فقط چند برگ مونده تا تقویم امسال هم تموم بشه. حس عجیبی به اسفند ماه دارم. همیشه همینطوربود....  نه شادم ، نه غمگین!  یجورایی گنگ وسر در گم.  تا چند سال پیش هیجان خرید و خونه تکونی و شوق یه جشن بزرگ توی دل من وخورشیدکم بود،  اولین بار ، عید دوسال پیش  بود که فرشته سفیدم تمام ذوق و شوقم برای خرید عید رو با خودش برد  و حالا امسال آسمونِ بدون خورشیدکم ، هیجان یه جشن شاد و خاطره انگیز رو.

از عصر تا حالا حتی یک لحظه هم تمرکز نداشتم. و بدتر اینکه نمی دونم چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!     چشم دوخته بودم به نم نم بارون پشت پنجره که از اون اتاق صدای این ترانه می اومد....  فکرم پر کشید  به گل... به گلدون....      


زمستون، تن عریون باغچه چون بیابون


درختا با پاهای برهنه زیر بارون


نمیدونی تو که عاشق نبودی


چه سخته مرگ گل برای گلدون


گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه


واسه هم قصه گفتن عاشقانه


چه تلخه چه تلخه، باید تنها بمونه قلب گلدون


مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون


زمستون، برای تو قشنگه پشت شیشه


بهاره، زمستونها برای تو همیشه


تو مثل من زمستونی نداری


که باشه لحظه چشم انتظاری


گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون


گلهای کاغذی داری تو گلدون


تو عاشق نبودی


ببینی تلخه روزهای جدایی


چه سخته چه سخته
بشینم بی تو با چشمای گریون

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 10 اسفند1387 و ساعت 2:3 AM |

از اونجاییکه چیزهایی که توی این هوا برای اینجا می نویسم؛ بر آمده از تمام فکر و احساسمه   اصلا دلم نمی خواست مطلبی که براش نوشتم و فرصت پست کردنش پیش نیومده و زمانش هم گذشته رو پاک کنم . برای همین با تاریخ خود اونروز  پست می کنم.

چهارشنبه 30 بهمن ماه 87   ساعت 3:45

 

امروز هم گذشت و حالا این منم که موندم  با یه عالــــــــــــمه کار..... فکر کنم ساعت حدودای 3 باشه  و قراره که  ساعت 4 از خونه بریم بیرون و من هنوز وسائلم رو جمع نکردم!!!!!! عجب هواییه بیرون........ بارون کولاک کرده.  ( کوچه علی چپ هم دیگه کوچه خوبی نیست، برای فرار کردن از واقعیتها.......)   امروز در عین بی خیالی تمام  در حالیکه حالم هم خوب نبود ، اول رفتیم خرید ، بعد جشن سپندارمذگان  و دست آخر هم برای اینکه اوج خستگیم تکمیل شه ، رفتیم نمایش  "کوکوی کبوتران حرم" و ساعت 11:30 تشریف اوردیم خونه که حــــــــــــــالا تازه برم حموم و چمدون جمع کنم........ 

یه روز با یه عالمه حس متفاوت ، با عطر گلهای نرگسی که توی دست تک تک مهمونای اون جشن بود........   

 

 

ما پسران این سرزمین چون نسیم آمدیم  و چون بادمی رویم ..... اما دختران این سرزمین    آمدند، رنج بردند ، گریستد و مردند!

" متن روی بروشور "

 

کوکوی کبوتران حرم ( ساعت 20  تالار چهارسوی مجموعه تئاتر شهر  مدت 120 دقیقه تا تاریخ 23 اسفند )

طراح ، نویسنده ، کارگردان : علیرضا نادری / طراح صحنه : فریبرز قربان زاده / طراح گریم : سارا اسکندری /  بازیگران : افسانه ماهیان ، بهناز جعفری ، ناهید مسلمی ، پریسا مقتدی ، شهره سلطانی ، نوشین حسن زاده ، نسیم ادبی ، سهیلا صالحی ، پونه عبدالکریم زاده ، شبنم مقدمی ، ژاله صامتی ، فهیمه امن زاده

 

بدون هیچ پیش فرض منفی  و حتی بسیار زیاد مثبتی  وارد سالن شدم. از روزی که جسته گریخته راجع به شیوه اجرای نمایش چیزهایی شنیده بودم  دائما به نظرم شیوه خلاقانه ای بود و از اونجاییکه من از هر اتفاق جدیدی به شدت استقبال می کنم. کلی ذوق کرده بودم که یه کار جدید می بینیم.....    سالن توسط شیشه ای از تماشاگر جدا شده بود و یجورایی حس مخصوص تئاتر ، نفس به نفس بودن تماشاگر و بازیگر رو گرفته بود.  روی هر صندلی هدفنی گذاشته شده بود که باید توسط اونها صدای بازیگر رو می شنیدیم.   اولش خیلی حس جالبی بود.  توئما احساس فضولی می کردی.  انگار که از روی پشت بام  داری ساکنین خونه ای که پرده نداره رو نگاه می کنی و گاهی صداشون رو هم می شنوی.........  به نظرم با قرار دادن اون شیشه بین تماشاگر و نمایش این حسی که مورد نظر کارگردان بوه کاملا از آب در اومده بود.   همینطور با طراحی صحنه کاملا بجا....  واقعا حس مهمانخانه های اطراف حرم رو به آدم می داد....   بازیها نسبتا خوب بودند.  شبنم مقدمی و بهناز جعفری مثــــــــــــــــــــــل همیشه خوب خوب بودند . گاه شهره سلطانی هم پا به پای این دو  کار رو به خوبی پیش می برد.   اما طبق معمول همیشه از همون ابتدا با بازی فهیمه امن زاده مشکل داشتم و شیوه بیان به شدت آزار دهنده اش......   فقط نمی دونم چرا ژاله صامتی  مثل همیشه نبود ! اینبار یجورایی معلوم بود داره نقش بازی می کنه ، درست برخلاف بهناز جعفری همیشه دوست داشتنی ...........    افسانه ماهیان هم معلوم بود خیلی برای نقشش تلاش کرده بود ، اما این افسانه ماهیان کجا ، افسانه ماهیان نمایش ماکاندو کجا!!!!!!!!!  با این شکل و شمایل قطعا به دل هیچکدوم از تماشاگران ننشسته بود.    متن هم به ظاهر متن خوبی بود.  نور هم به نظرم خیلی خوب و کاربردی از کار در اومده بود.....

 کار با این شیوه برای من داشت خوب پیش می رفت  تا  اولین خنده تماشاگران!   از اونجا بود که دیگه نتونستم با این شیوه با کار ارتباط برقرار کنم.  گوشی رو از گوشم برداشتم و سعی می کردم بشنوم.  نه اینکه صدا نبود، بود! اما خیلی کم.  گاهی مجبور می شدم یکی از گوشی ها رو بذارم تا حرفهای یواش تر رو بشنوم.......    نمی دونم چرابه دلم نمی نشست. انگار تنها  نشستی تو خونه  روبروی تلویزیون  و داری تله تئاتر می بینی.    به عقیده من سهم بیشتر لذت تماشای تئاتر ، به داخل سالن بودن و شنیدن واکنش های تماشاگران می تونه باشه.  حتی برای خود بازیگرا............ و وقتی گوشی روی گوش قرار گرفته فقط و فقط صداهای روی صحنه رو می شنوی و بس.......

اما خودمونیم . اینطرف، میون تماشاگران هم کمدی برپا بود  برای اونهایی که مثل من گوشی روی گوششون نبود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  ریز ترین حرفهای درگوشی بقیه هم با صدای بلند توی سالن به گوش می رسید.....   چون همه گوشی گوششون بود  و وقتی ناخوادگاه راجع به موضوعی با بغل دستیشون حرف می زدند یجورایی داد می زدند...............  خلاصه جاتون خالی................

به نظرم یکبار دیدن این کار خیلی خیلی هم می تونه جالب باشه. خوب بالاخره خودش تجربه جدیدیه! ( شاید قبلا هم بوده ، اما من که ندیده بودم )

 نقد نمایش کوکوی کبوتران حرم

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 9 اسفند1387 و ساعت 1:3 PM |
وآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی امرور فهمیدم چقدر دلفین دوست دارم..................

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 6 اسفند1387 و ساعت 2:59 PM |
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
 مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
 هر پسین
 این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
 نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
 ای راز
 ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

حسین پناهی

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 5 اسفند1387 و ساعت 8:40 AM |

یه عالمه حوصلم سر رفته و این اعتیاد لعنتی بدجور استخونهام رو درد اورده....  چند روزی بنا به حفظ مسائل امنیتی مجبوز بودم نیام کلبه بارونی.... فکر کن  جلو دستت باشه و نتونی بری چیزی بنویسی....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته همچین آسون هم الان نمی نویم . شکر خدا یکم جای جروف رو حفظم. اما بس که این چند روزه از تمام داشته های ذهنیم کار کشیدم   الان حتی جای (م) رو هم گاهی یادم می ره....  

خلاصه کمک!!!!!!!!!!!!!!  

الان اومدم کافی نت  و با خیال راحت ( اونم چه راحتی....... ) می نویسم و همه وبهایی که می خواستم سر زدم..... و می زنم.   جاتون حالی انگار اومدم استادیوم . همه اینحا دارند فوتبال بازی می کنند. محض رضای خدا یکیشون اینترنت رو برای چیزی غیر از فوتبال نمی خواد.....عجب...........!  البته کلا آدمهای عجیب غریبی هستند...... ! فقط دعا کنید یذره از این خونسردیه فوق العاده غیرطبیعیشون هم نصیب من بشه که از این سفر ما را همین و همین بس.

 

اینروزها و این شبها  یاد اون ترانه ( خاطره هر جا که می ری بیاد من باش.... ) بدجور منو برده یه  اون روزهای ۵ سال بیش....خورشیدکم و تمام اون روزهای قشنگ....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 5 اسفند1387 و ساعت 8:29 AM |

این روزها که خالی ام از ماه و آفتاب... پشت سکوت پنجره ام سر نمی زنی

یا ماه به خواب رنگی تو دیر می رسم

یا تو به خوابهای خط خطی ام سر نمی زنی.....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 5 اسفند1387 و ساعت 8:10 AM |