اگه هنوز همونطوری بارون می آد جای منم خالی کنید....
اگه هنوز همونطوری بارون می آد جای منم خالی کنید....
Dishab ye alaaaaaaame az dirooz o jashne sepandar mazegan neveshte boodam. Hamintor az “ kookooye kabootarane gonbad. Ama dorost moghee ke tamoom shod. Saat baba zang zad o bayad miraftim. Hatman vaghty bargashtam post mikonam. In etyade lanatye man be in Kolbe barooni baes sho ke nesfe shabi biam labie hotel ta az internetesh estefade konam. Va moteasefane kiborde inja fonte farsi nadare ba sad ta badbakhty tooye khode blogfa 2 3 khat type kardam ama hamash parid….. ache hezar joor horoofe ajib gharib in roo hast ke hata engelisi ha ham khoonde nemishan……
Kholase. Emshab delam baraye kheyli chiza o kheyli adam ha tang shode…….. ye alaaaaaaaaaaaaame. Nemidoonam chera az val delam be in safar nabood. Be ghol atefeh man motad shodm be weblog o otagham. Va faghat o faghat b khatere oinhast ke nemikhastam beram safar…. Albate ta injash ke bad naboode. Alan ke minevisam saate be revayate saate mobilam 10:30 pm va be revayate saat rooye dastam 2 Am. Va ehtemalan haaaaaaaaaaaaaaaame khband.
Badtar az hame injast ke dorost mesle motad haye dar hale tark shodam.. nemitoonam az gooshim tamas begiram . faghat sms migiram. HATA NEMITOONAM SMS BEDAM.
در خوابهای کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان می دهی
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود ...
باران می آمد
و تو در باران آمـدی
من به امیدی که چترت را می آوری چتری نیاورده بودم
تو به امیدی که چترم را می آورم چتری نیاورده بودی
باران می آمد
من به امیدی که چترت رانمی آوری چترم را آورده بودم
تو به امیدی که چترم را نمی آورم چترت را آورده بودی
ومن و تو هرگز نتوانستیم زیر یک سقف بودن را تجربه کنیم
باران نمی آمد
ومن وتو در حسرت زیر یک سقف بودن ، باران را از یاد نبردیم....
باران را از یاد نبردیم....
باران را از یاد نبردیم....
از یاد نبردیم ماه من ! بردیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Any way it”s just like a term of affection . not a permanent condition….
توی این هاگیر واگیری که فردا شب مسافرم ( ضمن اینکه فردا از ظهر هم خونه نیستم تا آخر شب ! ) در حالیکه همه ساک هاشون رو بسته اند و من هنوز حتی یه نخود هم جمع و جور نکردم به سرم زده که این دو سه روزه سر و سامونی به اطراف تخت و میز بدم. تکلیف تعدادی از فیلمها و کتابهایی که بطور امانت مدتها بود پیشم بود رو یکسره کنم. یا بخونم و ببینم ، یا بی خیالشون بشم. دو سه قسمت دیگه از سریال گمشدگان رو دیدم. دو تا از فیلمهایی هم که دیدم ، یجورایی فقط و فقط خاصیت سرگرم کنندگی داشتند و تنها تم موزیکالشون بود که توجهم رو جلب کرد وگر نه به نظرم چیزی برای گفتن نداشتند. دیدم بد نیست برای معرفی هم که شده اینجا بذارمشــون. No Reservations که مطلقا چیزی نداشت و فقط و فقط بخاطر زتا جونز تا آخرش و دیدم. اما just my luck یخورده برام جذاب تر بود. اونم چون فیلمهایی که یجورایی روی شانس مانور می دهند بطورکاملا شخصی و سلیقه ای برام جذابند. تم داستان که در یک جمله روی تمام آنونس ها و تصویر اصلی روی dvd خورده بود همیشه و همیشه برام دوست داشتنی جلوه می کرده...
Every thing caN change in the Wink of an eye….!

No Reservations
کارگردان: Scott Hicks / هنرپیشگان:Catherine Zeta-Jones, Aaron Eckhart, Abigail Breslin, Patricia Clarkson, Jennifer Wade / محصول سال: 2007
خلاصه فیلم :
کیت یک سرآشپز مشهور است که در یکی از رستورانهای درجه یک در منهتن نیویورک کار می کند . کیت غذاهایی بسیار خوشمزه درست می کند و بخصوص در پختن غذای فرانسوی بسیار ماهر است بهمین خاطر رستوران مشتریان زیادی دارد . اما از سوی دیگر کیت زنی بسیار سختگیر ، دقیق و همچنین بداخلاق بطوریکه پائولا ، صاحب رستوران ، تمام تلاشش را می کند تا مانع از این شود که مشتریانی که به کیفیت غذا اعتراض دارند با کیت روبرو شوند . در ادامه خواهر کیت در یک سانحه رانندگی کشته شده و بنابراین او مجبور می شود سرپرستی دختراو ، زو را بر عهده بگیرد . کیت و زو بهیچ وجه با هم تفاهم ندارند و یکدیگر را درک نمی کنند و بنابراین پائولا یک هفته به کیت مرخصی می دهد تا اوضاع او کمی روبراه شود . اما در وسط هفته کیت به رستوران سر می زند و متوجه می شود پائولا یک آشپز ماهر دیگر به اسم نیک را استخدام کرده است . گرچه نیک مردی خوش اخلاق است و به کیت احترام زیادی می گذارد اما کیت به او بدبین بوده و تصور می کند نیک قصد تصاحب جایگاه او را دارد... .

Just My Luck
کارگردان : Donald Petrie / هنرپیشگان : Lindsay Lohan,Chris Pine / محصول سال ۲۰۰۶
خلاصه فیلم: اشلی، دختر جوانی که به تازگی از دانشگاه فارغ التحصیل شده است. او همچنین خوش شانس ترین زن دنیا است و زندگی فوق العاده خوش و عالی دارد. او که همیشه این خوش شانسی را امری عادی می پندارد، در مهمانی بالماسکه هنگامیکه غریبه جذابی را می بوسد، ناگهان خوش شانسی او به طور وحشتناکی با بدشانسی عوض می شود و زندگی بسیار خوب و خوش او به جهنم تبدیل می شود.....
گـــــــــــــــاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران خواندی ؛ تنگ می شود...
گاهی دست اتفاق را می گیرم که نیفتد …
و گاهی بالشم را پر از شعرهای تازه می کنم تا خواب تو را ببینم. گاهی خوابهایم آنقدر آشفته اند که نفس روباهها را روی پیراهنم حس می کنم و دگمه ها را به رنگ جدایی می بینم و گاهی خوابهایم آنقدر آرام و شفافند که وقتی چشم می گشایم ؛ جای پای تو روی فرش راه می رود و کتابهایم را که ورق می زنم عطر تو مشامم را پر می کند.
یک روز آنقدر دور و ناپیدایی که نشان تو را از هیچکس نمی توانم بپرسم و روز دیگر آنقدر نزدیک و پیدایی که بی آنکه پلکهایم را باز کنم ؛ تو را می بینم . احساس می کنم همه قطارها به سوی تو می آیند ؛ پرستوها برای تو آواز می خوانند و چراغهای آبادی برای تو روشن می شوند.
نمی دانم گنجشک ها تا کی با کاجها دوست خواهند بود و من چند بار دیگر در زمستان به دنیا خواهم آمد. آیا کسی بعد از من شعرهایم را برایت خواهد خواند؟ آیا دستی کلمه های عاشق را روی پیراهنت گلدوزی خواهد کرد ؟
گـــــــــــــــاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران خواندی ؛ تنگ می شود و دوست دارم نام تو را بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اند حک کنم . و گاهی آنقدر سردم که شکوفه ها را در باد رها می کنم و در اتاقی از برف به خاک می روم.
گاهی آنـــــــــــــــقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم و برای پروانه های خشک شده گریه کنم و گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشمهای تو تنگ نمی شود و بوسه هایم را در دفترچه خاطراتم پنهان می کنم.
گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشمهای تو
تنگ نمی شود و بوسه هایم را در دفترچه
خاطراتم پنهان می کنم....
کارگردان : کوین لیما / نویسنده : بیل کلی / بازیگران : امی آدامز - ژاتریک دمپسی - تیموتی اسپال - سوزان ساراندون - .... / کشور : آمریکا / تاریخ اکران : ۲۱ نوامبر ۲۰۰۷ در کشور آمریکا / ژانر: خانوادگی - کمدی - عاشقانه - موزیکال / زمان : ۱۰۷ دقیقه / امتیاز منتقدان : ۸.۳ از ۱۰ / فروش کل : 000/048/50 دلار
درباره فیلم : يك انيميشن كلاسيك از كمپاني ديزني است داستان آن درباره پرنسسي است كه از دنياي جادويي و انيميشني خود به دنياي مدرن نيويورك مي آيد و داستان هاي رمانتيك و در عين حال كمدي را دنبال مي كند...
Enchanted
یک فیلم کاملا خاص..... که تمام احساس بچگی ها رو بیدار می کنه. البته اگه اهل کارتون دیدن و پایه ثابت کمپانی های disney land و dream work و... بوده باشی! تمام جذابیت ماجرا به اینه که تک تک پلان های انیمیشن هایی که یه زمانی دنیایی رو باهاشون داشتی بصورت فیلم میبینی. سیندرلا ی دوست داشتنی ، دیو و دلبر ، پری دریایی ، سفید برفی ، هرکول ، پوکوهانتس ، زیبای خفته..... همه و همه هستند حتی شده ثانیه ای...
فیلم – انیمیشن موزیکالی که با ترانه ها و آهنگ های بسیار بسیار دوست داشتنی خودش حال وهوایی شاد و رویایی به فیلم بخشیده. آهنگسازی فیلم به عهده آلان منکن آهنگساز برجسته دیزنی لند. که اکثر آهنگهاش چه بصورت تک آهنگ چه فول آلبوم کاندید یا برنده اسکاربوده. درست مثل دو تا از آهنگهای این فیلم...........
جالب اینکه IMDb کار جالبی کرده و مقایسه ای صحنه به صحنه بین فیلم و انیمیشنهای کلاسیک دیزنی لند انجام داده و عکسهاشو گذاشته. البته با استفاده از وبلاگ پر محتوای ( همه چیز درباره انیمیشن ) این عکسها رو درادامه مطلب میذارم. مطمعنم برای هممون جذابیت و یه دنیا خاطره در پی داره .....
ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود...
خالی از اشکهای شور ، از غم بود و نبود
پولکامون رنگارنگ ، روزامون خوب و قشنگ
آسمونمون یکی... خونمون یه قلوه سنگ
خندمون موجها رو تا ابرا می برد ، وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد
تورهای ماهیگیرا باز نمی شد عاشقی تو دریا تنها نمی شد
خوابمون مثل صدف ؛ پرمروارید نور....
پر شد این قصه ی ما توی دریاهای دور...
....
خندمون موجها رو تا ابرا می برد ….
همه دزدها که دزد نیستند!
دیروز ، آخرین روز از چهارمین چشنواره نمایشنامه خوانی مولوی بود. هر چند که به جرات می تونم بگم ( به واسطه نداشتن سرگرمی " عدم حضور استاد جون عاطفه" خیلی با دقت و بدون هرنوع بازیگوشی به همشون گوش داده بودیم ) اما توی این دوره شاید بیشتر از 3 یا 4 تا کار خوب ندیدیم یا بهتر بگم نشنویدیم! اما باز هم روز آخرش دلگیر بود. اما نه مثل پارسال ....
آخرین روز، روخوانی نمایشنامه "همه دزدها که دزد نیستند!" به نویسندگی "داریوفو" و کارگردانی "فرهاد نقی زاده" بود. غیر از اجرای نسبتا معمولی ، متن نمایشنامه بد نبود و یجورایی با نمک. پیشنهاد می کنم اگر نمایشنامه اش به چشمتون خورد از کنارش به سادگی نگذرید. به نظرم بعضی نمایشنامه ها هستند که فقط وفقط قابلیت صحنه ای شدن دارند و غیر از این حوصله آدم رو سر می بره ، اما نمایشنامه های دیگه ای هم هستند که اگه اجرا نشوند هم خوندنش شاید جالب هم باشه. برای من که یجورایی شیوه نمایشنامه خوانی ( اینطور که امروزه می بینیم ) رو خیلی دوست دارم و برای تصویر سازی به شدت دستم رو باز می ذاره و قوه تخیلم رو به کارمی گیره. یعنی توی ذهنم هر جور که دوست دارم طرح صحنه و لباس یا حتی گریم رو می بینم . یا حتی شکل و شمایل اون بازیگر برای یک نقش خاص خیلی این دوره های نمایشنامه خوانی جذابند.........
راستی مراسم اختتامیه اش ( که برخلاف اکثر اختتامیه های کشدار و طولانی ، خیلی هم کوتاهه ) روز 24 اسفند ماه در تالار مولوی برگزار می شه...... پارسال که شرکت در مراسم اختتامیه علاوه بر خود اختتامیه یه مزیت دیگه هم داشت و اون این بود که مسئولان برگزاری یک پک کامل شامل یک کاتالوگ کــــــــامل و DVD مراسم اختتامیه سال گذشته و DVD اجرای نمایشنامه خوانی تک تک روزهای برگزاری + جلسه های نقد و بررسیشون ( که غالبا ما نموندیم و ندیدیم ) رو تدارک دیده بودند که خیلی خوب و بیادموندنی بود.
حسن ختام این دوره از جشنواره هم برای من خیلی بیاد موندنی بود. کیفم پیدا شد و یه عالـــــــــــمه خوشحال شدم. دروغه که بگم وسائلم برام مهم نبود، اما هیچ چیز به اندازه داشتن دوباره اون ست مانیکور نقره ای و پر خاطره که این یک هفته بخاطرش غصه خورده بودم برام لذت بخش نبود.
راستی هفته گذشته نمایش روز داخلی دوازده شب رو هم دیدیم. شاید آنچنان به دل من نچسبید. اما نمایش بدی هم نبود بنده خدا... از بین اونهمه المان که می شد راجع به هر کدومشون تحلیلی کرد ، فقط و فقط شیوه روایتش برام جالب بود. اونم چون همیشه شیوه متقاطع برام جالب بود. به شدت از نمایش هایی که می آن صاف و مستقیم اول از همه اطلاعات رو ارائه می دهند ، سپس به همین ترتیب بحران و گره نمایش اتفاق می افته و بعد هم یا به نحو خوب یا بد بحران حل می شود و نمایش تمام می شه متنفرم........... طراحی صحنه هم با اینکه خلاقانه توسط پرده هایی زمان و مکان رو از هم تفکیک می کرد. چیز آنچنان چشمگیری نبود. بازیها هم حس یکدست بودن رو بهم نمی داد. انگار یجور دوگانگی در شیوه اجرا مخاطب رو آزار می داد........ الان که دقیق تر بروشور رو نگاه می کنم می بینم چه جالب ، بازی بازیگری خیلی اذیتم می کرد که اصلا خودش نویسنده کار بود و قائدتا می باید بیشتر با متن گره می خورد............
نویسنده: مهران رنجیر / کارگردان : مهرداد هنرمند / بازیگران : مجید رحمتی ، مهران رنجبر ، مژگان خالقی ، ساچلی تاجبخش ، محمد رضا قلمبر ، محمدرضا ترابی / طراح لباس ، صحنه و نور : سعید حسنلو / گریم: !!!!!!! نداشتند!!!!!!!!!!!
سالن اصلی مولوی / ساعت 17:30 / مدت 60 دقیقه
زندگی بدون عشق آنقدر خالیست که از
سکوت هم زودتر می شکند....
دست به قلم می برم ،
می نویسم ... می خندم ... می گویم و
نوشته ام با یک نقطه آخر خط به پایان می رسد .
اما....
اما بغض هایم چون همیشه نا تمام می ماند....
وقتی سیگارت را
در قلب ماهی که به پنجره تابیده خاموش می کنی
یعنی دیوانه ای
نه، یعنی تحقیر شده ای
و جهان برای تو کوچک است.....
آن قدر کوچک که فیلی می تواند
خیلی راحت
تمام دریاها را به یک جرعه بالا بکشد
پس سعی کن
با همه چیز کنار بیایی
فرار نکن
زمین به شکل احمقانه ای گرد است......
"رسول یونان"
گاهی وقتها گردونۀ روزگار یجوری می چرخه که خیلی چیزها رو برات تازه می کنه... خیلی اشتباهات... خیلی تصمیمات.... تصمیماتی که شاید اگه کمی عاقلانه تر می بود، اوضاع جور دیگه ای رقم می خورد.
گاهی وقتها غم و سردرگمی صدای یه دوست خوب و سکوت های طولانی تر از همیشه اش حس خاصی رو برات رقم می زنه . در عین اینکه دلت می خواد حرفی بزنی ، چیزی تعریف کنی که از اون فضا بیرون بیاد ؛ اما فکر می کنی شاید لازم باشه حرف بزنه ، حتی از تک تک چیزهایی که ناراحتش کرده.... می مونی چکار کنی و چی بگی!!!!!!!!!!! دلت می خواد بودنت براش فرقی هم داشته باشه....
درست همون گاهی وقتها ، یه حس خوب نسبت به دوستت پیدا می کنی! دوستی که انقدر براش احترام و ادب قائلی که انگار همیشه بینتون یه دیوار بلند بود، یه دیـــــــــوار که حتی نمی دونی چرا هست......... حس اعتماد و عجیب تر ازاون، حس اینکه می بینی چقدر با اون آدم راحت تر از قبلی.... با توجه به تصویری که همیشه ازش داشتی و اون گارد همیشگیش ( و به قول خودش نا خواسته ) نسبت به آدمها، از چیزایی برات حرف زده که یروز محال ممکن می دونستی تعریف کنه.... اونم برای تو! یه دوست خیلی خیلی خیلی کوچولو..............
دوست خوب من ، حالا که حس گرمت رو از پشت ظاهر پیچیده و خشکت حس می کنم ؛ برای تمام فکر شلوغ این روزهات ارزش قائلم . برای حس سنگینی که توی دلت خونه کرده ارزش قائلم. برای تمام احساس مسئولیتی که الان یادآوریش آزارت می ده، ارزش قائلم. برای بی حوصلگی هات در آستانۀ این روزهای مهمت که من و خودت و بقیه دوستهات در انتظارش یودیم ارزش قائلم. آرزو می کنم برگردی به همون روزهایی که کمتر از الان سکوت می کردی.... و شاید قدمی فراتر.... به روزهایی که شاد باشی و شنیدن خنده هات دیگه مثل تمام این روزهای هر چند کوتاهی که بین ما گذشته اتفاقی محال و عجیب نباشه...
....Zire baroon entezaret range taze ie dare ، Manam asheghtaram engar vaghti barooon mibare
وااااااااااااااای چه بارووووووووونی ! یادم نمی آد حتی تو بهاری ترین روزهای بهـــــــــار هم چنین بارون پر طراوتی رو دیده باشم. این بارون فقط همون دو جمله رو کم داشت و یه دل شاد....
در میان باغ ، گلهای جوان فریاد می زدند
ای کبود ، پر زباران ، ابر
ما همه لب تشنه ایم و زرد – قلبهامان سرد
اد وحشی دوش ، غنچه هامان را پریشان کرد
ما کنون در حسرت یک قطره باران رنگ می بازیم
آفتابی نیست تا بر ما بتابد گرم
نیز آبی ، تا ز رخ شوییم گرد تشنه کامی را
لب گشا از هم بگو با ما - در سرت اندیشه باریدن آیا هست ؟ -
آسمان عزیز
ماه گویی از صدای رعدها ترسید
خویشتن را پشت ابر تیره پنهان کرد
کرمک شبتاب سر را در گربان کرد
ماهیان در برکه خود را از چشم برق دزدیدند
ناگهان بغض گلوی ابرها ترکید
ابرها همچون عزاداران دلمرده بر زمین خشک باریدند...
ساعتی دیگر باغ شد سیراب
آب تا گلوگاه صبور لاله بالا رفت
باز گلها دسته جمعی ناله سر دادند
" مهــــــربانا بس... آب اکنون تا گلوی ماست"
اما ابر همچنان یکریز می بارید
سیل بنیانکن به راه افتاد باغ ویران شد
نسترن ها و بنفشه ها ، ساقه ها بشکستند... روی آب می رفتند....
ابر در سر فکر باران داشت....!
" حمید مصدق "
بعد از اون مسافرت هفته گذشته ، روزهای آنچنان دلچسبی نگذشتند که بخوام از ثانیه های طلاییش بنویسم....... شاید تنها نقاط یکم خوشرنگش آب و هوای این چند روزه و نمایشنامه خوانی شنبه بود..... اینروزها انقدر با شادی غریبه شدم که حتی هوا هم سر شوقم نمی آره. حالا که تازه تونستم از سنگینی یاد هفته پیش شونه هام رو سبکتر کنم ، می بینم یه عالمه کار دارم. توی این چند روزه بیخود و بیجهت! ( تو که راست می گی! ) عصبی بودم. و اتفاقات این هفته هم مزید بر علت.
وقتی آدم قراره بد بیاره ، زمین بره آسمون بد می آره! انقدر حواسم پرت بود که کیف لوازم کارم رو توی ماشینی که می اومدم خونه جا گذاشتم. همه اون لوازمم که حدود 280 تومن می شد و درست فردای اون روز ( قبل از باز شدن مغازه ها ) برای پایان نامه مینو بطور کاملا اضطراری لازم داشتم یه طرف ، به درک...... اون جعبه نقره ای که عاشقش بودم یه طرف! گاهی یه چیزایی انقدر برای آدم زنده هستند و گرمای وجودشون رو حس می کنی که از دست دادنشون درست شبیه از دست دادن قشنگترین خاطره های زندگیته.... اون جعبه برای من فقط یه جعبه نقره ای رنگ نبود. چیزی بود که به یه دنیا حس گره خورده بود.
پایان نامه مینو ( روی پاشنه های بلند ) هم به هر بدبختی بود تموم شد. هر چند که یه دوست خوب ، همه تلاشش رو کرد تا قبل از کار یه مقدار از وسایل رو برام تهیه کنه اما باز هم ..... نمایششون رو اصلا دوست نداشتم. شایدم این فقط یک حس ناشی از مخ درب وداغون من بود. هر چند که جیرینگ جیرینگ خانم دوست داشتنی و اکبرآقای مهربون گهگاه حواسمو پرت می کردند ، اما... یاد بعضی چیزاهایی که توی اون کیف بود هنوز هم آزارم می ده.
راستی شنبه یکی از بهترین نمایشنامه خوانی های دوره های جشنواره رو دیدم. این بهرام خان تشکر به همراه برادر محترمشون سنگ تموم گذاشته بودند. مطمعنم که اگه شبش اتفاق کیفم نمی افتاد ، تامدتها شادی اون عصر شنبه از ذهنم بیرون نمی رفت. حدود 40 دقیقه فقط و فقط و فقط خندیدیم. اپیزود سوم نمایشنامه خوانی ، نمایش هتل کالیفرنیا نوشته نیل سایمون بود. اما با کارگردانی خلاقانه و خوانش بینظیر بهنام تشکر سالن یکپارچه رو هوا بود. یه چیز می گم، یه چیز می شنوید. انقدر خندیدیم و گروه خندیدند که یک لحظه بهنام حتی نتونست دیالوگشو بگه و خودش غش کرده بود.... من مطمئنم و شک ندارم که قطعـــــــــــا جوایز های زیادی رو از آن خودش می کنه ( شک نکنید!!!!!!!!!!!! ). فقط کسانی که توی سالن بودند درک می کنند که من چی می گم... "شهرام زرگر" مترجم این متن بود اما انگار واقعا بار اولش بود این متن رو می شنید، صدای خنده هاش گاهی نگاه هاش رو به سمت خودش می کشید..... همینطور داوران.......... خلاصه همینطور که اشک از چشمامون می اومد به آقایون تشکر خسته نباشید گفتیم.
دیشب یه جایی بودم که صدای شر شر آب رودخونه و ماه تمام جلوی چشمم هر چند که زیر هاله ای از ابر بود ، آرامشی عجیب بهم می داد..... شاید تاثیر دیشب باشه که بالاخره الان کنج این کلبه نشستم و به هفته ای که گذشت فکر می کنم.......
شبیه افسانه ها شده ای
دیگر همه تو را می شناسند
تو هم مرا از پیرهن روشن آن سالها بشناس
چه خطوط تاری... که در گذر گریه ها بر چهره ام نشست
چه رشته های سیاهی... که در انتظار آمدنت سفید شد
چه زخمهایی که... بگذریم!
بگذریم! بی بی باران...
مرا از آستین خیس همان پیرهن آشنا بشناس....
"یغما گلرویی"
در انتهای هر سفر
در آینه ، دار و ندار خویش را مرور می کنم.
این خاک تیره ، این زمین... پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان ، سرپوش چشم بسته ام .
اما خدای دل
در آخرین سفر ، در آینه ؛ بجز دو بیکران کـــــــــــران
بجز زمین و آســــــــــمان چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا ؟
ندیده ای مـــــــــــرا.... ؟!
"همیشه زنده یاد حسین پناهی"
سفر غریبی بود. انگار غربتش از همون لحظۀ اولی که توی اون غروب دلگیر پا مو از پله های اتوبوس پایین گذاشتم بهم طعنه زد و همه وجودم رو گرفت.... یاد بار آخر و همه بارهایی که از همین پله ها با ذوق پایین می اومدم و با چشمهای بی تابم دنبال دو تا چشم مهربون و منتظر می گشتم چشمامو پر اشک کرده بود.... انگار ماه نصفۀ تو آسمون هم یجور دیگه ای نگام می کرد...... یجوری که انگار اونم منو مقصر می دونه.... انگار قراره دیگه از این پس سهم من از ماه تمومم ، دیدنش از پشت شیشه باشه. چـــــــــــــــه دور.... چه تلخ!
بقول خودت ؛ در شهریم که بی تو برایم غریب و با تو آشناست!
غروب این جمعه چه دلگیر بود...
18 بهمن 87
یه عالمه حرف دارم... اما نمی خوام! که بنویسم.............. امروز هوا درست بهار بهار بود! حتی یه رنگین کمون 7 رنگ هم مهر تائیدی برای بهاری بودن این هوا بود.............. اما من بهاری نبودم...... امروز حتی خودم رو دوست هم نداشتم...............................................................................
می فهمی : خودم رو ؛ دوست هم نداشتم............................
آخ که چقدر وقتی هوا این شکلی و گرفته است ، شب قبل بارون اومده و همه جا خیسه و حالا بوی بارون همه جا پیچیده دلم هوای سادگی شعرهای حسین رو می کنه.... دیگه بدتر اینکه ولی عصر باشی و طرفهای جام جم، همقدم با صدای شرشر آب............. لحظه هایی از خلوت امروز انقدر به دلم نشست که عاشقانه ازش یاد می کنم.....
چشم از دیوار گرفتی و گفتی :
کی ؟ کجا؟
چشم از دیوار گرفتم و گفتم:
به راستی ، کی؟ کجا؟
غروب.... با چشمان خیس از هم جدا شدیم و گم شدیم
در شهری که هیچ یک از ساکنانش نمی دانستند ،
به راستی ، کی ُ کجا !
"هیشه زنده یاد حسین پناهی "
از کتاب " به وقت گرینویچ " از مجموعه "چشم چپ سگ"
اینبار دیگه واقعا تموم شد.... حال و هوای دوست داشتنی جشنواره و رسما خود جشنواره....
وقتی کیفبت نمایش های حاضر در مثلا! معتبرترین جشنواره کشور آن باشد ، اصلا و ابدا اختتامیه اش هم بعید نبود این باشد...!
اگه توی سالن مراسم اختتامیه حضور نداشتم ، امکان نداشت باور کنم که نمایش قصر ( با اون اجرای ضعیف از نظر اکثر اهالی فن ) برنده دو جایزه شد. اونهم چه جوایزی ( کارگردانی و خنده دار تر از همه طراحی صحنه! ) .............................. مسخره تر از این ممکن نبود.
جدای از اجرای نمایشی کوتاه توسط پانته آ بهرام و طراحی صحنه نسبتا معقول و موسیقی خیلی خوبش ؛ این اختتامیه چیز دیگری برای گفتن نداشت........ هیچی.................................................................
- خیلی دلم می خواست بدونم موقع معرفی نمایش ویژه ؛ این استاد سمندریان دوست داشتنی حواسش کجا بود و به چی فکر می کرد.......... !!!!!!!!!!!!!!
hey you,out there in the cold
getting lonely,getting old
? .....can you feel me
hey you,standing in the aisles
with itchy feet and fading smiles
? .....can you feel me
hey you, dont help them to bury the light
dont give in without a fight.
hey you,out there on your own
sitting naked by the phone
would you touch me?
hey you, with you ear against the wall
waiting for someone to call out
would you touch me?
hey you ,would you help me to carry the stone?
open your heart,I'm coming home
but it was only a fantasy.
the wall was too high,
as you can see.
no matter how he tried
he could not break free
and the worms ate into his brain.
hey you,standing in the road
always doing what you 're told,
can you help me
hey you , out there beyond the wall
breaking bottles in the hall
can you help me?
hey you ,don't tell me there is no hope at all
together we stand , divided we fall

OUTSIDE THE WALL
All alone or in two,s
The ones who really love you
Walk up and down outside the wall
some hand in hand
And some gatherd together in bands
The bleeding heart and artists
Make their stand.
And when they've given you their all
Some stagger and fall, after all it's not easy
Banging your head against some mad bugger's wall.
Isn't this where
.jpg)
اینم از جشنواره امسال............... خوشحالم که حداقل حسن ختامش برام شیرین بود. هرچند که باعث شد به اختتامیه نرسیم اما لااقل می تونم بگم که یه کار خوب دیدم. یه کاری که دوستش داشتم.
شاید به جرات می تونم بگم جذابترین نمایشی بود که تا بحال دیدم. پر از خلاقیت و انرژی.... نمایش از کشور گرجستان به کارگردانی " بشیک کوبریشویلی" براساس آلبوم "دیوار" گروه پینک فلوید شکل گرفته بود. جنبه های بصری و موزیکال کار بشدت فضا رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود یجاهایی درست حس شنیدن اپرا بهت دست می داد..... گاهی یه کارگردان با چند تا انگشت آنچنان فضا سازی می کنه که احتیاج به هیچ دیالوگی نداره. هــــــــــــیچ دیالوگی!
50 دقیقه محو هنر نمایی انگشتهای بازیگران کار می شی. محو ریتم و هماهنگی بی نظیرشون. موسیقی بلند کار هم به طرز محسوسی کمک می کنه تا لحظاتی واقعا از فضا جدا بشی. کل جریان نمایش درون یه دیوار که نماد مانع و سد بین آدمهاست رخ می ده و با دستهای بازیگرا اساس زشت بودن فلسفه وجودی دیوار رو به رخ می کشه..... گاهی دیوار ساخته می شه تا سدی بین دو تا آدم بشه و گاهی دستهایی که بدنبال از بین بردن دیوارها هستند قد علم می کنند.... گاهی هم با تمام قدرت نابودش می کنند.
نمایش وقتی هدف و حرف داشته باشه تماشاگر که از سالن می آد بیرون نمی گه : خوب که چی ؟؟؟؟؟؟؟ انقدر لذت برده که تمام حرف نمایش رو گرفته... لحظه به لحظه اش رو فهمیده گرچه حتی اگه همزبونش نباشه و یه کلمه هم حرف نزده باشه....
دیوار چیزی نیست که توی سرزمین من یه معنی داشته باشه و فرسنگها اونورتر یه دیگه.... دیوار همه جا دیواره و مانع! و به اندازه اسمش هم محکم.

خلاصه انقدر لذت بردم که متوجه گذر زمان نشدم. دلم می خواست همه اونهایی که دوستشون دارم این اجرا رو می دیدند. هاج وواج که از سالن اومدم بیرون ، دربدر دنبال بلیط سانس دومش بودیم. که لطف دوستان بی دریغ بود و کمتر از 1 ساعت بعد درست روبروی دیوار نشسته بودیم.............. جالب اینجاست ، الان که عکسهای سایت رو می دیدم شــــــــــــــــــــــــاخ در اوردم که چطور ممکنه یه سایتی که همیشه عکسهاش مزخرفه و عکاس هاش شیک تر از خودش.... اینبار بطرز کاملا شگفت انگیزی عکسهای نسبتا خوب ( از دید من یا حتی یه تماشاگر! که دلش می خواد لحظه هایی ناب از کار براش موندگار بشه ) روی سایت بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جلل الخالق!!!!!!!!! نمردیم و یبار حداقل نصف عکسهایی که می خواستیم بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( البته باز هم کادرها مشکل دارند و دیوار توی هیچکدومش خوب نیست ) ولی خودمونیما انتخاب یه عکس از بین چند تا عکس دقیقا همون کاریه که من هیچوقت نمی تونم انجام بدم. چقـــــــــدر سخته! ( یه سری عکس دیگه هم در ادامه مطلب همینجا گذاشتم )
خلاصه اینطوری شد که هیچ اطلاعی از روند مراسم اختتامیه بخش مسابقه ایران ندارم. البته با اینکه هیچکدوم از کارهای ایران ( غیر از آمادئوس*) رو هم ندیدم اما دوست داشتم اختتامیه بودم. اما دلخوشم به اینکه انقدر از دیدن یه نمایش خوب سیرم که تامدتها احتیاجی به دیدن کارها حس نمی کنم ...........................
راستی به محض اینکه نقد کار روی سایت قرار بگیره ، اینجا هم لینک می کنم.
لینک عکسهای نمایش دیوار ( ایران تئاتر )
لینک عکسهای نمایش دیوار ( ایسنا )
.jpg)
* ( که همینجا توصیه می کنم اونهایی که فیلم زیبا و دوست داشتنیه آمادئوس رو دیدند برای حفظ خاطره قشنگ فیلم لابلای خاطرات لذتبخششون بهیچ عنوان این یک ماه که قراره این نمایش در سالن اصلی تئاتر شهر اجرا بره طرفهای سالن اصلی آفتابی نشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

در بادها که می گذرند با های هوی شبانه
از نرده های پنجره ات که تاریک نقش بسته بر دیوار
ار کوچه می گذرم؛
و ماه با من
تا راه مانده می آید
می ایستم
ماه نیز....
چشم می بندم به رویای تاریک خانه ات
جهان سکوت می کند
آنگاه برای تو
از شعری که می آید می گویم
تا تو
برای همیشه پنجره باز کنی
و ماه را به اتاق ببری
و شعر مرا،
که از سکوت جهان می آید....
"هیوا مسیح"
امروز غروب ، دم دمای اذان ماه یجور دیگه ای بود. زیبا و پر غرور و دوست داشتنی.... تماشای این هلال نقره ای توی آسمون گرگ و میش دلگیر غروب محوطه باز تئاترشهر برای من حس غریبی داشت. چقدر دوست داشتم که این لحظه ، درست همون جا و همون ثانیه ثبت بشه. لحظه ای که من بودم و آبیه آسمون و تو! تـــــــــــــــــــــــــــا بمونه برای همیشه. تا بمونه برای سالهایی که روز یکی مونده به آخرجشنواره و این ماه هستند و یکی از ما اونجا نیست..... تا بمونه برای یه دنیا خاطره........ دلم می خواد دلنوشته های این پست و تمام حس ناب اون لحظه برای کسی باشه که ماه امشب رو تا همیشـــــــــــــــه برام ماندگار کرد.....
آنگاه برای تو
از شعری که می آید می گویم.... تا تو ، برای همیشه پنجره باز کنی و ماه را به اتاق ببری
و شعر مرا ، که از سکوت جهان می آید....
فردا..... همین فردا باید کتاب "هیولای دریایی" پل استر رو بگیرم و خیلی زود تمومش کنم. خیلی خیلی خیلی زود........................................................
تمام جهان را در خواب باغچه ای خلاصه کردم.
نیستی......
نیستی تا تمامی خوابهای مرا
در تلفظ بی رنگ لیالی ِ بی انجام
بی تفکر حتی اندک فرجام خاطره ای،
دوره کنی؛
و دریابی
که باغچه ای سبز
برای تکلم هزاران هزار واژه رویایی کوچک است؛
آنقدر کوچک و بی مقدار
که در رقص کم جان واژه ای ،
خاطره ای ،
شعری حتی ،
حقارت خود را فریاد می کند.
نمی دونم این شعر یادت هست یا نه........... برای من که پررنگ ترین شعر روزگار بوده. انقدر پررنگ درست مثل تو... درست مثل پررنگ ترین سایه های زندگی....... اما نه مثل من که سایه ام..... سایه ای کمرنگ برای تو......... سایه ای که جا مونده از تو و بودن تو..... سایه ای از یه دنیا خاطره.... الان که خسته وتنها با چشمهایی که می سوزه از یاد یه عالمـــــــــه یاد به تو فکر می کنم. به تو و خنده های تو....... به تو و دستهای تو.... به تو و نگاه گرم تو....... نگاهم درست مثل همون شیشه های آشنا ، بخار گرفته. بخاری سرد و بی رمق! کاش می فهمیدم درست همین لحظه و همین آن که توی این شب سیاه منو با یه بغل اشک و تنهایی رها کردی به چی فکر می کنی؟ کاش اگه یروز دلت گرفت ، چشمت به ماه افتاد به من هم فکر کنی. گفتی چطور بهت ثابت کنم دوستت دارم........ گفتم: حالا که تو رو ندارم فقط می خوام قول بدی اگه یروز زیر بارون رفتی و خیس شدی ، لحظه های بارونیمون رو بیادت بیاری.... مطمئن باش یکی هم یه جای دیگه به تو فکر می کنه. به تو و به 28 آذر87.... فقط می خوام هیچوقت خاطره هامون یادت نره .... هیچوقت... هیچوقت. هیچوقت یادت نره که ماه دیروزهای من بودی و پررنگ ترین سایه زندگیم. دوستت دارم و دوست دارم همیشه بخندی ماه دیروزهای من....... همیشه بخند پررنگ ترین سایۀ من....
"سایه"
شاید کنار تو
درباغ های سیب
شاید بالای تپه ها
و یا شاید
در جاده ای که
جنگل را دور می زد و به دریا می رسید
روبروی آیینه ایستاده ام
اما
از چهره ام خبری نیست.
"رسول یونان"
روز ششم جشنواره ، به عقیده من که روز خوبی بود. هر چند که باز هم نتونستم اجراهای زیادی ببینم ، اما خوشحالم از اینکه حداقل هر دو اجرایی که دیدم رو دوست داشتم. اجرای اول نمایش خیابانی " پرش بز" از کشور هلند بود که در محوطه باز پارکینگ تالار وحدت اجرا می شد. نمایشی خلاقانه و نسبتا بی نظیر ( البته شاید برای من که تا قبل از امسال معمولا کارهای خیابانی رو نمی دیدم ). هیجان و عدم سکون نمایش رو دوست داشتم. چون همیشه فکر می کردم اگه نمایشی خیابانی قراره همون شکلی ساده ( مثل اغلب نمایشهای خیابانی ایرانی که تا بحال حداقل من دیدم ) اجرا بره ، خوب پس چرا سالن نگرفته و روی صحنه اجرا نمی شه!؟؟؟؟؟؟؟؟ اینکه با این فرمت قابلیت صحنه ای شدن هم داره!!!!!!!!!!!!!!! پس چه مسخره که این مدلی اجرا می شه!!!!! اما این اجرا واجرای قبلی ( کار لهستان ) که اینجا اجرا می رفت کاملا اون چیزی بود که توی ذهن من به نمایش خیابانی نسبت داده می شد.............. کاری که به هیچ عنوان قابلیت صحنه ای شدن نداره. کل نمایش ، خصوصا ده دقیقه اولش که درست در محوطه تالار وحدت بود عین این بود که بقول یکی از دوستان ، انگار اومدیم پارک –موزه . در هر گوشه اتفاقی در جریان بود که می شد گذر کرد و لحظاتی از هر کدوم رو دید.... در تمام مدت اجرا باید دنبال گروه می رفتی تا از غافله عقب نمونی! همین هیجان و دنبال نمایش رفتن یجورایی جذاب بود. لحظاتی از کار ، کنار ایستاده بودم . تماشای کارنوال تماشاگران خود به نوعی جذاب بود و خودش یجورایی نمایش بود.................
و اما نمایش "مریض خیالی" از کشور فرانسه که بر اساس متنی از مولیر شکل گرفته بود. به حق به شدت هر چه تمام تر مورد توجه اهالی تئاتر قرار گرفته بود. به نظر من رورانس یجورایی بازخورد سریع نظر تماشاگر محسوب می شه و رورانس باشکوه این نمایش خودش حاکی از جلب توجه تماشاگر داشت. دکور در عین سادگی بسیار بسیار کاربردی بود. بازیها روان و خوب. علی رغم متوجه نشدن هیچکدام از دیالوگ های نمایش ، حتی یک تماشاگر هم سالن رو ترک نکرد. (( درست برخلاف نمایش دیشب "پرده" )) . انقدر بار دراماتیکی نمایش ( چه از لحاظ نور و یا موسیقی یا بازی ) بالا بود که مخاطب احساس خستگی نمی کرد. ضمن اینکه شاید زاویه نگاه من به لحاظ تخصصی هم فرق می کرد. آنچنان محو ماسک ها شده بودم که گاهی نمایش از دستم در می رفت. ماسک های ساده و در عین حال ماهرانه ای داشتند که شخصیت پردازی قوی رو شکل داده بود. شاید قاب تصویرهای خیلی خیلی خاص و نابی نداشت، اما به نظرم کادرهای بسته ماندگاری داشت. کار محکم و قابل اعتنا بود...........................
))))))))) هنوز عکسهاش روی سایت نرفته... شاید ، امشب حتما بذارم ))))))))
.jpg)
.jpg)
معمولا خیلی کم پیش می آد که برنامه ای از تلویزیون توجهم رو جلب کنه. تا اندازه ای که عجله داشته باشم برسم و اون برنامه رو از دست ندم. اما همیشه حساب 90 و فردوسی پور از بقیه جدا بوده... درست مثل امشب! تمام تلاشم رو کردم که زود برسم و از لحظه لحظه یه برنامه کاملا غیر ایرانی ( از لحاظ شیوه اجرا و رویکرد برنامه "دقیقا انتقادی" که کاملا در فرهنگ کشورمون منسوخ شده و ناپیداست ) لذت ببرم.....
به این می گن هوش وذکاوت...
بی دلیل نیست که برنامه 90 نه تنها بین طرفداراش محبوبیت فضایی داره بلکه منتقدین و مخالفانش هم چیزی برای گفتن ندارند. به عقیده من ، این برنامه یه چیزی فراتر از مدیوم های برنامه سازی در کل تلویزیون ایران به شمار می ره و یکی از معدود برنامه هاییه که چه بخوای ، چه نخوای جذبش می شی... و این رو تا حدود خیلی خیلی خیلی زیادی مدیون هوش و جسارت مجریشه. که ناخواسته نه تنها درفضای فوتبال بلکه به نوعی فراگیر دست به فرهنگ سازی گسترده ای زده. فردوسی پور از اون دسته از آدمهاییه که کار خودش رو خوب خوب بلده.
باز جای شکرش باقیه که توی این مملکت گل و بلبل که اصولا جایی برای اینجور آدمها نیست ؛ هنوز هم پیدا می شن آدمهایی که اگه لازم باشه به موقع پشت امثال فردوسی پور و برنامه اش بایستند و حمایت خودشون رو با قدرت هر چه تمام تر ابراز کنند..... فکر می کنم حالا دیگه علاوه بر خود فردوسی پور ، چشم های بیشماری به صفحه نمایشگر sms های برنامه 90 دوخته شده... به این می گن اعلان جنگ کاملا رســــــــــــــــمی و محترمانه! یه مانور شیک و با کلاس در عین خونسردی تمام برای به رخ کشیدن قدرت! یعنی ؛ حالا ببینیم دیگه کی به فردوسی پور می تونه بگه بالای چشمت ابروست.....!
تا الان که از مرز دو میلیون گذشت....
به این می گن قدرت!
از آسمان تا زمین راهی نیست!
اگر...
تو ماه شب باشی و من برکه ی کوچک آب...
عجب اجراهای مزخرفی.........................................
چه جشنواره گل و بلبلی داریم امسال..............................................
از کل نمایشهایی که تا بحال دیدم ( که بخاطر مشغله ، البته تعدادشون زیاد هم نبوده ) فقط وفقط نمایش خیابانی ( دست نوشته های پیدا شده در ساراگوزا ) به کارگردانی "پاول کوتاک" از کشور لهستان رو خیلی خیلی دوست داشتم.... که البته هنوز هم از فکرش می لرزم.... مدت نمایش 1 ساعت بود و در فضای باز پارکینگ تالار وحدت. و بخاطر تغییر ساعت اجرا ، حدود یکساعت و نیم هم قبلش اونجا بودیم. خلاصه چنان یخ زدیم که نگو............. اونهم بعد از 6 ساعت کار و یک شب بی خوابی ....
نقد نمایش (دست نوشته های....) به نقل از سایت ایران تئاتر
.jpg)

امروز هم بین اجرای سنگلج و تالار اصلی کلی بهمون خوش گذشت........... فکر کنم مدتها بود انقـــــــــــــدر از ته دل نخندیده بودیم. مرسی جناب وجدانی عزیز و دوست داشتنی! هم بخاطر لحظات شاد امروز ، هم بخاطر اینکه منو نجات دادی تا بعد از مدتها دوباره بتونم با آرامش بنویسم و فکر کنم به امروز و روزهایی که گذشت و هم بخاطر فلشم که قراره پر از موزیک های بی کلام بشه
.... بس که تو این مدت " موسیقی فیلم حکومت نظامی " رو گوش کرده بودم وهوار زده بودم که ایها الناس، همه آهنگ های من تکراری شده ! تو رو خدا چند تا آلبوم بهم معرفی کنید خسته شده بودم. که ایشون سنگ تموم گذاشتند و همونجا cd کار خودش رو بهمون هدیه دادند............
الان هم حسابی دارم لذت می برم.......
آلبوم اشکهایی از بهشت ( آهنگسازی و اجرا : مهدی وجدانی )
قطعات: بازگشت دوباره – خنده در تاریکی – آوای دشت – پایخت – روشنایی روز ، روز تاریکی – یادهای باران خورده – من و ما – نوای صلح – چه فرقی می کند...!
قطعۀ چهارمش جداْ معرکه است....
پی نوشت: امروز توی سنگلج به این فکر می کردم که ؛ نمی دونم چرا مصراً نمی خوام که بدونی ، دلم برات تنگ شده بود....
در هنگام دعای باران ، فقط آنانی که با چتر به بالای تپه می روند براستی به قدرت خدا ایمان دارند....
بالاخره دیروز هم تموم شد.... همه چیز خوب و مرتب بود. حضور و نظر چند نفر برام خیلی مهم بود که بعضی هاشون نشد و بعضی ها نخواستند که باشند! کاش یکی از اون بعضی ها می دونست که بودنش چقدر می تونست وزنه سنگین اطمینان و قوت قلبم باشه. اما خوب بعضی ها هم که باید بودند ، بودند..........
بقول یکی از دوستهای خوبم ، حالا که بعد از اجرا نوشته محبت آمیزش رو می خونم، واقعا حس می کنم چقدر بی دلیل نگران بودم. وقتی چند تا دل مهربون و نگران در حین کار ، قبل از اجرا همراهم بودند ، چطور ممکنه اتفاق بدی بیفته؟ تماسهای اونها و خود اونها رو با یه دنیا عوض نمی کنم....
پی نوشت: اصلا هم خوب نیست که آدم فکر کنه جایی پارتی داره و خاطرش عزیزه! چون طبیعتا روش حساب می کنه و بهش دلخوش می شه و متعاقبا تا ثانیه های آخر هم خیال خودش و هم گروه از بابت نگرانی های اجرای قبلی راحت می شه..... اما یهویی ، می بینی که هر چی توی اونهمه ازدحام سالن چشمات دنبالش می گشته ، بی فایده بوده! جالب اینجاست که حتی موقع رورانس هم امید داشتی که باشــــــــــــــــــــــــه و تو ندیدیش..... می بینی؟؟! به این می گن دنیای گل و گشاد تئاتر..................
- گاهی اوقات آدمها انقدر دچار ((بدتر)) می شوند که به ((بد)) قانع می شن. چند تا از عکسهای مزخرف اجرای قبل نمایش "بوبوک" برای ندیدن عکسهای مزخرف تر اجرای ایندفعه در ادامه مطلب!
لینک عکسهای نمایش بوبوک ( بنفشه اعرابی ) سایت ایران تئاتر!



نمی دونم چرا یه شبهایی مثل امشب بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم می خواست بود... فارغ از فکر اینکه ، با اون شرایط خاصی که داشت اگه بود هم نمی تونست باشه...... می دونم ، خودخواهیه! اما راضی بودم فقط بود. به هر شکل و وضعیتی.... فقط بود.... آسمون دلم ابریه ابریه... مثل بچه کوچولوها که دنبال بهانه می گردند تا گریه کنند. نمی دونم چرا این شکلی شدم. اسطوره اعتماد به نفس و خونسردی در کمال تعجب دچار یه عالم استرس شده که حتی نمی دونه چرا؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! کاری که قبلا جواب خوبی پس داده ، چرا انقدر داره اذیتم می کنه. یادم نمی آد هیچوقت شب قبل از اجرا انقدر ترسیده باشم.... خاطره اجرای پایان نامه فرانک ، نمایش "خرس" درست مثل یه کابوس شده! با اینکه آخرین تمرین و تمام تست ها خوب بود اما....
خوابم نمی بره. نمی دونم حالا که نیست ، دلم چه کسی رو می خواست که الان بود و نمی ذاشت با بهانه هام بی قرار فردا باشم..... حتی نمی دونم اگر بود ، چه چیزی قرار بود بهش بگم. شاید....
فرشته سفیدم ، همراهم باش تا بدونم که هستی....

انقدر خسته هستم که توانی برای نوشتن نداشته باشم. اما... انگار نوشتن برام یجورایی مثل نفس کشیدن شده... چه خیال باطلی داشتم که فکر می کردم بعد از شکستن شاخ غول ( منظور همون امتحانات دوست داشتنی ! ) یکم بی دغدغه تر روزهای ساکت و پر از آرامشی رو پیش رو دارم....
خیلی مسخره است که توی فاصه کمتراز 24 ساعت دو تا فیلم مسخره ببینی. که باعث بشه تا مدتهای زیادی نسبت به سینمای ایران گارد بگیری. اولیش رو اجباراً درحین بافتن شال گردن جدیدم ، زیر چشمی هر از گاهی نگاه می کردم و از روی کنجکاوی یکم دقیق تر شدم.... " انعکاس " رو دیدم. یک فیلم فارسی به شدت مسخره. که شاید بشه روی CD اولش ، اونهم تازه اگــــــــــــه وجود مهناز افشار رو ندیده بگیریم یکم حرف زد. اما روی CD دومش مطلقاً..... "پاپیتال" رو هم دیدم. بنابه اصرار عاطفه و از سر بیکاری توی فاصله زمانی به اجبار پیش آمده. و شاید اینبار هم باز از روی کنجکاوی و علاقه تماشای بازی بعضی از دوستان که به شدت دلخورم از دستشون. با تمام احترامی که براشون قائلم باید بگم به هیچ عنوان از فیلم خوشم نیومد! اما از حق نگذریم گریماشون خوب بود. درست برخلاف انعکاس.................
روز آخر اجرای نمایش "اسب های آسمان خاکستر می بارد" هم دیدم. ای بد نبود. خوب هم نبود! ولی حداقل کمی خلاقانه بود!
از فردا هم که جشنواره و جشنواره و جشنواره...... حتی اگه یه کار دوست داشتنی هم نبینم ، بازهم دوستش دارم. هم خودش رو ، هم حال وهواش رو........ مخصوصا امسال.
امروز تمام طول راه برگشتم به خونه به این فکر می کردم که باید سر و سامانی به رابطه هام بدم. یواش یواش داره خیلی چیزها بهم بر می خوره................
- اینروزها خلاقیت عجیبی پیدا کرده ام در گم کردن دستکش و گاهی جا گذاشتن شال گردن....
- پر از استرسم.... چند تا عکس مزخرف از کار قبلیمون، درست مثل یه بمب استرس عمل کرد.....
- دیروز و مولوی و منظره اون بطری ایستک با دو تا نی قرمزش هم یادم نمی ره. اصلا چرا باید یادم بره؟!
- کتاب زیست پیش دانشگاهی رو با یه عالمه آرزوهای خوب براش خریدم. کاش می دونست چقدر برام عزیزه و بی تا.
- ضمناً من هیچوقت ، هیچ جا ، هیچ تلاشی برای دیدن هیچ آدمی نمی کنم ( خصوصا که از دستش عصبانی هم باشم )