تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

مانده ام

 چگونه تو را فراموش کنم

اگر تو را فراموش کنم

باید

سال هایی را نیز که با تو بوده ام

                             فراموش کنم

دریا را فراموش کنم و کافه های غروب را

باران را

اسب ها و جاده ها را

باید

دنیا را

زندگی را

       و خودم را نیز فراموش کنم

تو با همه چیز در آمیخته ای.

"رسول یونان"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 29 دی1387 و ساعت 5:36 PM |

من راه خانه ام را گم کرده ام ری را

میان راه فقط صدای تو نشانی ِ ستاره بود.

که راه را بی دلیل ِ راه جسته بودیم

بی راه و بی شمال

بی راه  و بی جنوب

بی راه و بی رویا

من راه خانه ام را گم کرده ام

اسامی آسان کسانم را

نامم را ، دریا و رنگ روسری تو را ، ری را

دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد

حتی همان چند چراغ دور

که در خواب مسافران مرده بودند!

من راه خانه ام را گم کرده ام آقایان

چرا می پرسید از پروانه  و خیزران چه خبر

چه ربطی میان پروانه  و خیزران دیده اید

شما کیستید

از کجا آمده اید

کی از راه رسیده اید

چرا بی چراغ سخن می گویید

این همه علامت سوال برای چیست

مگر من آشنای شمایم

که به آنسوی کوچه دعوتم می کنید

من که کاری نکرده ام

فقط از میان تمام نامها

نمی دانم از چه "ری را" را فراموش نکرده ام

 

آیا قناعت به سهم ستاره از نشانی راه

چیزی از جرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد دید؟

 

من راه ِ خانه ام را گم کرده ام بانو

شما ، بانو که آشنای  همۀ آوازهای روزگار منید

آیا آرزوهای مرا در خواب ِ نی لبکی شکسته ندیدید

می گویند درکوی  هر کودکی که در آن دمیده ، از سنگ ، ناله و از ستاره ،

هق هق گریه شنیده است

 

چه حوصله ای ری را  !

بگو رهایم کنند ، بگو راه خانه ام را بیاد خواهم آورد

می خواهم به جایی دور خیره شوم

می خواهم سیگاری بگیرانم

می خواهم یک لحظه به این لحظه بیاندیشم....

 

- آیا میان آن همه اتفاق

من از سر اتفاق زنده ام هنـــــــــــــــــــــــوز !

 

"سید علی صالحی"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 27 دی1387 و ساعت 3:49 PM |

26/10/87

خیلی خیلی الکی ، تماشای "شهرموش ها"  پرید. فقط و فقط برای اینکه 10 نفر نشده بودیم تا فیلم رو برامون نمایش بدهند !!!!!!!!!!!!!   نمی دونم حق با اونها بود ؟! یا ما که با هزار امید بعد از یک امتحان سخت!  رفته  بودیم سینما فرهنگ  تا با دیدن "سرمایی"  و "کُپل" و یه عالمه موش مهربون دیگه  غرق نوستالژی بچگی ها بشیم تا شاید برای 2 ساعت هم که شده  یادمون نره چه روزهای پاک و بی آلایشی داشتیم. اونروزها اگه غم داشتی ، غم ها هم خاکستری نبود و رنگ و بوی خودش رو داشت . صدای خنده هامون چقــــــــــــدر بلند ، چقـــــــــدر از ته دل بود...  روزهایی که  می شد توی یه کمد کوچولو  قایم شد و خیلی چیزها رو ندید... تــــــا خیلی چیزها  هم تو رو نبینند....  اونروزها اگه دل آدم می گرفت همون یه کمد کوچولو مامن خوبی بود تا تنها باشی و با خودت خلوت کنی.... اما حالا، کو تنهایی و کجاست یه گوشه دنج......

 

نازی: اون کسی که چتر ُ و ساخت عاشق بود؟

من: نه! –عزیز ِدلِ من! – آدم بود!

 

شهر موش ها که نشد ، عوضش  رفتیم دارینوش و غرق طراوت اونجا شدیم.... یجورایی دارینوش و کتابهای اونجا در عین اینکه من رو یاد خیلی چیزها  از جمله "ری را" می اندازه  همیشه برام دوست داشتنی و قابل احترام بوده.....    یه جایی که وقتی می ری ، حالا حالا ها دلت نمی خواد بیای بیرون........  بوی سادگی نوشته های حسین رو می شه اونجا حس کرد.... صدای بابایی گفتن پرویز رو می شه  شنید.....   عطر خیس نامه های ری را رو می شه حس کرد.....  شازده کوچولو  اولین بار اونجا بود که برای من شد همه چیز....  در و دیوارش  پر از پوستر هاییه که برای من فقط پوستر نیستند....  نه برای من، مطمعنم برای جویبارک هم همینطورند....  خلاصه مگه می شه اونجا رفت و حس نکرد که حسین هنوز هست....   کل مجموعه "چشم چپ سگ"  رو گرفتم. یعنی با این حساب حالا دیگه کتابخونم  سه تا "من و نازی" داره.....

 

... و اینچنین شد که ، پنجره را بستیم ُ در آن شب تابستانی

من و نازی با هم مردیم

و باد حتا آهِ نرگس طلایی ما را

با خود به هیچ کجا نبرد!

 

یه سر هم به ونک و پاساژهای اونجا زدیم.... باز هم Giordano و باز هم  یه عالم خاطره ، یه عالمه خاطره مارک دار.... باز هم من ، ووووووو بــــــــــــــــــــــــاز هم سایه من که هر جا می رم دست از سرم بر نمیداره.........

 

نیمکت کهنه باغ

خاطرات دورش را در اولین بارش زمستانی

از ذهن پاک کرده است

خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم

خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی....

"همیشه زنده یاد حسین پناهی "

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 26 دی1387 و ساعت 3:12 PM |

25/10/87

چهارشنبه ؛ مثل دو تا قندیل یخ بسته بعد از چندین و چند ساعت معطلی البته! بیهـــــــــــــــوده که توی صف بلیط نمایش مانیفست چو ایستاده بودیم ، رفتیم  سرای اهل قلم.چند وقتیه بعد از...  برنامه این همایش ها و نشست ها حسابی از دستم در رفته بود. بقول عاطفه: مرسی از دوست عزیزی که نشست امروز  ( نقد فرهیخته هنر نمایش : جستار گشایی ) با حضور دکتر فرهاد ناظر زاده کرمانی رو یادآوری کردند.  جلسه فوق العــــــــاده  مفیدی بود. مخصوصا به گفته خود دکتر  اون بخشی که  مربوط به جستار گشایی بود.   یکی از جمله های این نشست به نظرم خیلی دوست داشتنی و واقعی بود و شاید به نوعی کل حرفهای امروز توی همین یک جمله خلاصه می شد:

بهترین راه پیشبرد کار ، درگیر دیالوگ شدن است. و هنر نمایش هدفش آموزش درگیر دیالوگ شدن به جامعه است.  نوشتار ، جاودانه کردن گفتار است.....

 

این چند روزه یجورایی ناخواسته درگیر زندگی دو تا آدم شدم... از دست خودم به شدت عصبانی ام.... عصبانی.......... یادم نمی آد خبر بد رو به آسونی به کسی داده باشم. اما کاملا اتفاقی یک سری چیزهای ناراحت کننده رو که نباید می گفتم ، گفتم. خودم رو خیــــــــــلی مقصر می دونم که باعث شدم یه خورشید طلایی کدر و ابری بشه.... .  حالا     !!!!? What Shoud I do

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 25 دی1387 و ساعت 3:8 PM |

 با خودم حرف می زنم ، می خندم ، می گریم

نمی دانم غروب کدام پاییز بود که دیدمت. سیاه پوشیده بودی. مثل همۀ مردم. می رفتی  و در ازدحام آدمها گم می شدی. برگی از پاییز آمد و در میان باد گم شد. می خواستم صدایت کنم ، فریاد بزنم ؛ اما نمی دانستم در آن ازدحام سیاه تو کدام هستی ، صدایت که می زدم ، همه باز می گشتند ، با چشمانی دور و خسته . و چه سخت ، چه سخت بود  برای من ، سنگینی غمهای هزار چشم دور که ناگزیر در من فرو می ریختند. اما باید صدایت می زدم. حالا می فهمم که آدمها در جمع تنها ترند ، زیرا غریبانه تر از هر وقت به یکدیگر می نگرند. 

بــــــــــاد، شاید باد  بداند که آدمها ، در زمزمه های پنهانشان چه رازی را می گشایند.

صدایت زدم ، تو را به نام خواندم...  صدایم در باد تا تو آمد، اما هنوز نرسیده بود که باران گرفت و آهسته بر سنگفرش خیابان دانه پاشید. آنگاه صدایم خیس شد و دیگر باد هم نمی توانست کاری بکند.

در برابرم زمینی بود خیــــــس ، زمینی که در آن خیره مانده بودم. بی آنکه بدانم لباسهایم  و کاغذهایم خیس شده اند. وقتی دوباره نگاهت کردم که صدایت بزنم ، هزار چتر سیاه دیدم که در باران گم و پیدا بودند. تو رفته بودی ، به کجا ؟ نمی دانم .....

.

.

اما راه رفته را چه کسی می رود  وقتی هیچ راهی نیست جز راه رفته ؟    نه ، بی مرگی به سراغ ما نمی آید  و راه رفته همیشه هموار است. باید از راهی دیگر رفت. به کجا ، نمی دانم. فقط باید رفت. همه چیز ؛  آن سوی رفتن است.  برای به دست آوردن آنچه که می خواهم ، همه چیز را از دست می دهم  و برای از دست دادن آنچه که باید از دست بدهم ، تنها کافی است آن را نخواهم. همین!  همه چیز آنسوی نخواستن و خواستن است......

ای کاش می شد بیای و از چشمان من به خیابان نگاه کنی ، به باد ، به باران...

هیوا مسیح

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 24 دی1387 و ساعت 10:9 PM |

دیروز " در قاب ماه "  رو دیدیم...   

هر چند که هر از چند گاهی تداعی آخرین باری که  اینجا اومده بودم حواسم رو پرت می کرد. اما در کل اگه فقــــــط به عنوان یه کار مذهبی و اساسا مناسبتی ( تاکید می کنم مناسبتی ، منحصرا برای این روزهای خاص! ) بهش نگاه کنیم  نمایش بدی نبود. شاید بشه گفت خوب هم بود. از اون نمایشهایی که یجاهایی به شدت  لذت می بری و همونجا کلی به و به و چه چهی که قراره راجع بهش بنویسی توی ذهنت شکل می گیره  و لحظاتی بعد انقدر نا امیدت می کنه که می گی ، اصلا چیزی نمی نویسم!   گرچه دوباره من و این معضل موسیقی زنده  در کنار نمایش  با هم درگیر شدیم. اما اینبار یک المان دیگه هم بود که به جمع ما بپیونده و سه تایی لحظه هایی از اجرا رو به کل از دست بدیم....! ( نور....)              نمی دونم شاید این مشکل شخصی من باشه ، بارها گفتم خنده داره که یک موضوع در عین لذت بخش بودنش ، ایجاد مشکل هم بکنه. تا اونجاییکه ندونی دلت می خواد باشه یا نه!

به نظرم  جنبه های بصری (نور) و شنیداری ( فقط موسیقی)  این نمایش انقدر سوار بر اجرا بود که برجسته ترین  ترین مشخصه نمایش به حساب می اومد. بازیهای نور و رنگ  در کنار موسیقی به شدت درگیر کننده ، لحظه های جذاب و اغوا کننده ای رو رقم زده بود. قاب تصویرهای فوق العاده نمایش تا مدتها درذهن باقی می موند.  طراحی لباس هم کاملا کاربردی ودر خدمت اجرابود.   در مورد گریم هم نظرخاصی ندارم . چون آنقدر دور بودند که نشه هیچ نظر حرفه ای داد. شاید نداشتن نظر در این باره به نوعی حاکی از عدم قدرت گریمور کار و نشناختن بعد تالار و فاصله تا مخاطب هم محسوب بشه. و کارگردانی.... به نظرم هماهنگی یک گروه با این تعداد بازیگر هم خودش می تونه جالب توجه باشه.

الـــــــبته  چشم پوشی از امکانات بی نظیر تالار وحدت  نوعی فرافکنی محسوب می شه.  اما همه بحث ها یه طرف  ،  اینکه تماشاگر خاص این نمایش اون چیزی رو که می خواست گرفت.... طرفی دیگر.

اینم یکی از اون قاب تصویرهایی ویژه ای که به عقیده من  آقای موسوی با خلاقیت منحصربه فرد خودشون هرآنچه درباره بازی نور و رنگها در قاب ماه بود رو به تصویر کشیدند.

 در قاب ماه ( عکس از رضا موسوی )

در قاب ماه   ساعت 18:30    تالار وحدت

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 24 دی1387 و ساعت 2:30 PM |

اولین قاصدکهای سفید و دوست داشتنی امسال

چه لذتی داره وقتی توی گرگ و میش سحر چشماتو به ماه درخشان و نقره ای خودت بدوزی ، به خواب بری.  وقتی صبح  چشم باز کنی یه عالـــــــــــــمه پنبه سفید ببینی که توی آسمون از این طرف به اون طرف می رن....... فکر کردم دارم خواب می بینم. شایدم تاثیر بی خوابی و بهم ریختگی ساعت خوابم تو این مدت بوده. آخه دیشب تمام مدتی که چشمم به ماه بود و به تابلوی زندگی دو تا آدم فکر می کردم ( دو تا آدمی که درست مثل خورشید و ماه می مونند ، درست مثل اونا....  با همون قدر تفاوت و پارادوکس ، مثل دو تادنیای جدا از هم....) آسمون صافه صاف بود و ماه از هر شب دیگه ای پررنگ تر بود. انقدر که اونهمه نور نمی ذاشت ستاره های آسمونش چشمک بزنند. اما یدفعه....

امـروز برف سفید و دوست داشتنیه من ، اولین برف درست حسابی امسال بارید. صبح در عین اینکه خیلی خوابم می اومد اما با اولین قدمی که روی اون دونه های پوک گذاشتم یه عالمه حس و انرژی قشنگ تمام وجودم رو گرفت... انگار صداش توی گوشم می پیچید . یه حس گنگ و آشنا داشت.... حس بچگی ها.... حس مالکیت یه آدم برفی با یه دماغ گنده هویجی....  از اونجاییکه عادتی از سر علاقه تو سرم مونده  ، می گردم ببینم کجای مسیرم هنوز هیچ ردپایی نیست ، درست همونجا قدم بر می دارم. بدون اینکه یادم مونده باشه ، همیشه هم پاهام رو جای محکمی نذاشتم. درست مثل امروز. اما جای شکرش باقی که امروز انقدر حالم خوب بود که بتونم فراموش کنم تمام کفشم گلی شده.....!  دلم برف بازی می خواست، مثل پارسال که هر وقت برف می گرفت  می رفتیم نصفه شب برف بازی.  یادمه یه شب از ساعت 1 تا 4 بازی می کردیم بعدش خسته و کوفته رفتیم صبحانه خوردیم...  ظهر هیچکدوممون نمی تونستیم از جامون بلند بشیم بس که کوفته بودیم.....  اما با اینحال فردا شبش دوباره بابا گفت بریم برف بازی ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!  وای هیچوقت اون لحظه و برقی که از سرمون پرید رو رو فراموش نمی کنم....

تمام امروز سرم گرم بود و فرصت فکر کردن نداشتم. اما حالا که فارغ از هر کار و مشغله ای ، روبروی این صفحه سفید نشستم  و به خلوت و سکوت این شبهای حالا دیگه آشنا   دل سپردم ، می بینم مثل یه اشعه و گرمای آفتاب تند ظهر تابستون ، کلی فکر به ذهن خیس و برفیم هجوم آوردن......   از یه آدم شاید برفی! و نه بارونی با رد پای کویرش گرفته تا  خورشید و ماه قصه دیشبم و دلتنگیهاشون تا هر موجود سفیدی که این برف منو یادش می اندازه  تا یه پرانتز باز و سه تانقطه همیشگیش.  تا7WDKA  تا همیشه آبیِ اینروزهای من تا سایۀ من ، تا تو ، تــــــــــــــــــــــا تمام آدمهایی که یک روز ، یک جا با هم خاطره ای داشته ایم.... حتی اونهایی که هیچـــــــــــــوقت نبودند ، اما انقدر پررنگند که الان هم حسشون می کنم. خنده داره اما حتی نعیمه ! تا نخ نما ترین لحظه های دلتنگی....

امروز و امشب رو دوست داشتم ، بدون اینکه بدونم چرا...... شاید....  

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 24 دی1387 و ساعت 3:36 AM |

یکی از دوستان  ترجمه فارسی متن پست قبل رو خواسته بودند و اصلا ریشه ی چنین متنی رو.....    این دعا یا ذکر، دکلمه‌ی 23 از کتابPslam ( یا همون مزامیر )  هست‌. اسم فارسی/عربی این کتاب زبور یا زیوزه. بنابر شنیده هام طبق گفته قرآن این کتاب، از کتب مقدسی‌ست که قبل از قرآن، مثل تورات و انجیل، به حضرت داوود نازل شده. سوره نسا آیه 163.

مزامیر یا زبور داوود (عبری: تِهیلِم، در یونانی: به معنی «دعاهای پرستش») یا سرودهای چنگ، یکی از بخش‌های تنخ یهودی و عهد عتیق در انجیل است.مزامیر در هیکل دوم زروبابل و هرود و برای استفاده از کنیسه‌ها، به عنوان کتاب دعا و پرستش به کار می‌رفت. شکل‌گیری مزامیر به روزهای سلطنت داوود پسر یسی بازمی‌گردد. از ۱۵۰ مزمور فقط سی و چهارتای آن عنوان ندارند، که به آن‌ها مزامیر یتیم گفته می‌شود. مزامیر به صورت شعر بی‌وزن عبری‌ نگاشته شده‌است. 

Zabur

Pslam 23

خداوند چوپان من است.  من چیزی کم ندارم . او مرا در مراتع سرسبز رها کرده است . مرا کنار آب تازه کشانده. او روحم را احاطه کرده است. او ما را به مسیر عدالت  رهبری کرده .   به اسمش قسم.... اگر چه من از میان سایه دره مرگ عبور می کنم  ولی از بدی نخواهم ترسید ، چون تو بامنی...  عصا و چوبدستی تو آسایش را برای من می آورد. تو بهترین وسایل را برای من مهیا کرده ای. درست در جلوی چشمان دشمنانم.  ذهنم را پر از مهربانی کردی و قلبم را مملو از معجون شهام.  نیکی و مروت همراهم خواهد بود. در تمام روزهای زندگیم!  من در خانه خدا هستم ، برای همیشــــــــــــــه....

دکلمه 23 از کتاب مزامیر

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 24 دی1387 و ساعت 1:36 AM |

 The Lord is my shepherd...

The Lord is my shepherd, I shall not  want. He maked me to lie down in green pastures, he leadeth me beside the still waters, he restoreth my soul. He leadeth me in paths of righteousness for his name's sake. yea though I walk through the shadow of the valley of death, I will fear no evil, for thou art with me; they  rod and they  staff, they comfort me. thou preparest a table before me in the presence of mine enemies. thou anointest my head with oil; my cup runneth over surely.  goodness and mercy shall follow me all the days of my life, and I will in the house of the Lord forever.

23rd Psalm

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 23 دی1387 و ساعت 2:12 AM |

 این شهر

شهر قصه های مادربزرگ نیست

                     که زیبا  و آرام باشد

آسمانش را هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد....

 "رسول یونان"

 

چه روزهای بیهوده ی هستند این روزها...  اصولا فصل امتحانها همین شکلیه. رخوت و خستگیش آنچنان دامن آدم رو می گیره که از کار و زندگی عقب می مونه.   کتاب نا تمومی  که هر روز با خودم می برم و می آرم بدون اینکه ورقی بخوره ، نمایشنامه هایی که  پنج شنبه از کتابفروشی  سنگلج خریدم همینطور کنار تختم بهم چپ چپ نگاه می کنند. هوا هم که حســـــــــــــــابی بی خیال همه چیز شده....   یواش یواش دی ماه هم داره تموم می شه بدون هیچ دونۀ سفیدی که بتونی حداقل دل خوش باشی به کورسوی سفیدی توی خاکستری این روزها...  دیشب ماه تمومه تموم بود....  چنان مهتابی به پا کرده بود که ستاره ها هم دیگه به چشم نمی اومدند...  ماه و مهتاب درست مثل بارون می مونند. وقتی هستند ، می دونی هستند ؛ حتی اگه اون سمت پنجره ، پشت این پرده ضخیم !   باز هم دلت رو هوایی می کنند. انقدر که بقول نیما  خواب رو از چشم ترم می گیرند....  هوایی می کنند پی یه عــــــــــالمه یاد....        فکر می کنی چقدر دلت برای خودت و خنده های اون روزهات تنگ شده. فکر می کنی چقدر دلت یه اتفاق تازه می خواد.  از وقتی که تصمیم گرفتی توی این هیاهوی موجودات آدم نما ، خودت رو بذاری پیش دلت  تا حسابی مراقبش باشه و  یه نفرکه دیگه خودت نیستی  رو بفرستی جای خودت  ؛ از روزی که خواستی مثل یه سنگ  با آدمها باشی ، آدمهایی که خیلی کم پیش می آد تو رو فقط بخاطر خودت بخوان ، دیگه  صدای خنده های خودت رو هم نشنیدی... شاید زمان لازمه تا به این "من" هم عادت کنی....................             شایدم اینها همه از تاثیرات رخوت خستگی این روزهاست. کز می کنی کنار رادیاتور و فقط فکر می کنی.... فکر....                         اینبار می خوام چشمهامو ببندم و برم به دیروز صبح و تماشای یه عالمه پرنده ای که داشتند کوچ می کردند...... چه سبک بال ، بی خیال اون خورشید طلایی که تازه داشت از پشت ابرا سرک می کشید تا یه صبح تازه رو شروع کنه........

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 22 دی1387 و ساعت 1:16 PM |

                       می تراود مهتاب....

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

 این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 22 دی1387 و ساعت 1:19 AM |

یک روزه یه عالمــــــــــــــــــــــه دوست نداشتنی تموم شد......  هنوز هم که به چشم انداز پیاده روی کنار اون پارک فکر می کنم ، دلم می گیره. لازم بود که برم ، لازم بود که تنها باشم. اما به چه قیمتی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!   من خواستم که از روبروی اون ساختمون لعنتی رد نشم ، به اون تابلوی بزرگ و کریهش نگاه نکنم. اما بازم نشد. وقتی قــــــــــــرار باشه آدم یه وقتی ، یه جایی بره  حتما میره. حتی شده کاملا اتفاقی و ناخواسته..... حالا هر چقدر هم خودش رو به در و دیوار بکوبه که نره ، یا اصلا تنها نره.....    رفتم که بجنگم ، با خودم ، با ترس ، با فکر یه سایه ، با تاریکی اون خیابون خلوت ، با تمام فکر هایی که راجع به تو می کردم ( آره تو! یا  شایدم شما ) ، با یکی از اون خاطره های تلخ از فرشته سفیدم . وقتی برمی گشتم انقدر خسته بودم که حتی نفهمیدم توی این جنگ نا برابر مازوخیستی من برده بودم یا اونها.  خیلی دلم گرفته بود....   اما هیچکس.........

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 20 دی1387 و ساعت 2:15 AM |

My Heart Will Go On  

   Every night in my dreams I see you, I feel you
That is how I know you go on.
Far across the distance and spaces between us
You have come to show you go on.
Near, far, wherever you are,
I believe that the heart does go on.
Once more you open the door
And you're here in my heart,
And my heart will go on and on.

Love can touch us one time and last for a lifetime,
And never let go till we're gone.
Love was when I loved you, one true time I hold to
In my life we'll always go on.
Near, far, wherever you are,
I believe that the heart does go on.
Once more you open the door
And you're here in my heart,
And my heart will go on and on.

You're here, there's nothing I fear
And I know that my heart will go on.
We'll stay forever this way,
You are safe in my heart,
And my heart will go on and on.

Celine Dion

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 19 دی1387 و ساعت 1:41 PM |
 خدای را

           مسجد من کجاست

                             ای نا خدای من؟

در کدامين جزيره ی آن آبگير ايمن است

که راه اش

از هفت دريای بی زنهار می گذرد؟

 

«-اينک دريای ابرهاست...

اگر عشق نيست

هرگز هيچ آدميزاده را

تاب سفری اينچنين

                       نيست!»

چنين گفتی با لبانی که مدام

پنداری

         نام گلی را

           تکرار می کنند.

 

خدای را ناخدای من!

مسجد من کجاست؟

در کدامين دريا

کدامين جزيره؟ـ

آنجا که من از خويش برفتم تا در پای تو سجده کنم

و مذهبی عتيق را

چونان موميايی شده يی از فراسوی قرون

به وردگونه يی

جان بخشم.

 

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت

                     آنجا

مرا

مزاری بنا کن!

 

                              احمد شاملو

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 19 دی1387 و ساعت 1:50 AM |

اینروزها  همینطوریش هم عصر که می شه  بی هیچ بهانه ای بغض گلوی آدم رو می گیره.... چه برسه به امروز که عصر دلگیر تاسوعاست. نمی دونم چه حکمتیه  چه آدم معتقدی باشیم ، چه نباشیم  این یکی دو شب یجور دیگه هستیم. و وای بحال اینکه رسما خودت برای خودت دو روز استراحت مطلق در خونه هم تجویز کرده باشی و دم دمای غروب از شدت بیکاری پشت پنجره بایستی و به غروب همیشه دلگیر چشم بدوزی و خدا رو شکر کنی برای خیلی چیزها ، برای خیلی اتفاقها ، برای خیلی داشته ها و حتی برای خیلی از نداشته ها. حتی برای این چیز کوچولو که اکثر روزها  ، غروبش سرت گرمه و توی خونه نیستی.

این چند روزه که امتحانا شروع شده درگیر تر از همیشه شدم ، البته این به اون معنا نیست که داشتم درس می خوندم  و هیچ کار خاص دیگه ای انجام ندادم.  اتفاقا  از همون روز اول هفته که فرداش کلاس و درس و امتحان داشتیم  رفتم نمایشنامه خوانی  ،  یکشنبه هم بعد از کلاس با اینکه فرداش دو تا امتحان داشتیم ، در عین بی خیالی  رفتیم مولوی همیشه دوست داشتنی و "نقل سرخ" رو دیدیم و پس فرداش هم که دوشنبه باشه خدمت نصرالله خان قادری  بودیم تا از کار جدیدشون فیض ببریم.  البته تنها اسم خود آقای کارگردان کافی بود تا هرگــــــــــــز خیال دیدن این نمایش به سرم نزنه و زحمت رفتن مسیرطاقت فرسای تماشاخانه سنگلج و خیابان کشـــــــــــدار "بهشت" رو بر خودم هموار نکنم  اما چه کنیم که این مرام گذاشتن برای دوستان ما رو کشته!  البته از حق نگذریم دیدن حتی یک جلسه از تمرینهای سخت و دیالوگهای یه تـــِِیکشون هم می تونست انگیزه ای برای لحظه ای فراموش کردن نام و سابقه کارگردان باشه.

 

جشنواره نمایشنامه خوانی تالار مولوی

اول از نماشنامه خوانی بگم که داره هفته های آخر خودش رو پشت سر می گذاره و یواش یواش شمارش معکوسش شروع شده. طبق برنامه هفته آینده که نمایشنامه خوانی تعطیله  اما شنبه بعدش 28/ 10/ 87 نمایشنامه  "اثر پرتو های گاما بر روی گلهای همیشه بهار ساکنین کره ماه"  به نویسندگی:( پل زیندل ) و کارگردانی: ( سمیه تاجیک )   ساعت 18   قراره خونده بشه.

 

چه کسی باز دلش سوخت و آه کشید و مرا خواند تا مرهمی باشم برای دل خسته اش.  آنکس که دلش سوخت و مرا خواند ، بداند که این روایتی است جاویدان. من که پوستی بودم جاندار و زخمی برتن جانداری  و بعد مَشکی شدم  بر دیوار صخره ای.... و سرآخر بر دستی که مرا سیراب کرد تا دیگری را سیراب کنم....   من دیدم آن دستها را که بالا می رفت....  این چه صدایی بود که مرا می خواند....  من جا مانده ام بر این زمین.... من جا ماندهام بر این زمین.... 

 "نقل سرخ"

نویسنده: آرش عباسی  /  کارگردان : اکبرقهرمانی /  بازیگر: حامد منافی / طراح لباس، صحنه ، نور : اکبر قهرمانی / موسیقی: محمد لارتی  ( ساعت 18:45  سالن کوچک تالار مولوی  مدت :45 دقیقه )

برای اولین بار بدون اطلاع از اسامی بازیگران و کارگردان  تا پشت در سالن کوچیک مولوی رفتیم.  اما همونجا  از روی مطالب پرینت گرفته از سایتهای مختلف راجع به نمایش روی دیوار فهمیدم که  تنها بازیگر کار:  حامد منافیه.   باید اعتراف کنم ، خاطره اجرایی که توی حوزه برای جشنواره بانوان از این گروه دیده بوم باعث شد که از عاطفه بخوام برگردیم.   اما خوشبخانه عاطفه قبول نکرد و طبیعتا با یه پیش فرض محکم و بد   وارد سالن شدم. اما از همون ابتدا  بوی خاک خیس ، فضای نامتعارف ، ساختار نمایشنامه و تم داستان بود که به جدال با فرضیات من نشست.   گرچه ، نمایش به ظاهر کاملا مناسبتی بود و از قبل مشخص بود قراره با چه داستانی رو برو بشیم ، اما کاملا حس جدیدی داشت. طراحی موسیقی و نور کاربردی و طراحی صحنه کاملا ساده اما چشمگیری داشت. حتی بازی هم بقدری خوب بود که توجه تماشاگر جلب بشه. اما چیزی که آدم رو غرق می کرد ، نگاه تازه ای به پیدایش و مرگ.  حتــــــــــــــی به روز عاشورا بود.  نگاهی از دید یک مَشک!   دوستش داشتم و حتما دوباره می بینمش ووووووووووووووووووووو طبق معمول هم اون عکسی که می خواستم پیدا نکردم...................

نقد حسن پارسایی در باب نمایش " نقل سرخ" به نقل از سایت ایران تئاتر

آلبوم عکسهای ناصر عرفانیان از نمایش "نقل سرخ"  

 

 

مهرخ افضلی. تمرینات نمایش.  ( عکس از رضا موسوی )

و اما "من قاضی القضاتم که مرگ مرد را مهر کردم به مهر "

نویسنده و کارگردان: نصرالله قادری / بازیگران : بهرام تشکر ، مهرخ افضلی / طراح لباس: بهیه خوشنویسان / طراح صحنه: مهدی سعیدی / طراح گریم : افسانه قلی زاده / آهنگساز : مهدی نصرتی   ( ساعت 19  تالار سنگلج مدت : 60 دقیقه )

این کار رو دیدم ، اما هیچ حرفی برای گفتن ندارم. فعلا غیر از یکی از عکسهای معرکه و خیلی خوبی که از تمریناتشون دیدم و فقط یک عکس از سایت ایران تئاتر چیزی پیدا نکردم که دوستش داشته باشم.

بهرام تشکر ( من قاضی القضاتم.... )  عکس از سایت ایران تئاتر  رئوفه رستمی 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 17 دی1387 و ساعت 10:1 PM |

خدای من  مرسی که هر چقدر من نبودم ، تو بودی....

خدای بارونم مرســـــــــــی .   تو همیشه ، هر جا که باید باشی ، بودی.  با هر غالبی ، به هر شکلی ، به هر رنگی  و نشونه ای.   امشب که انقدر دلم گرفته بود و دوباره بهونه فرشته سفیدم رو می گرفت ، دوباره خودتو نشونم دادی.  یه آدمی که بنظرم خیلی معتقد به خیلی چیزهاست هیچ لزومی نداشت یهو یاد من بیفته  برام SMS  بزنه که : " نمی دونم چرا امشب ، اینجا یاد شما افتادم . شاید که نه مطئنم خدا خیـــــــــــلی دوستت داشته . من لایق نیستم ، اما امام حسین منو 10 شب مهمون خودش کرده . امشب می خوام به نیت شما عزاداری کنم. انشاالله برآورده حاجت شی. راستی به نیتت زیارت عاشورا هم خوندم. "

خدای من مرســـــــــــی که هر چقدر من نبودم ، تو بودی.... 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 16 دی1387 و ساعت 11:59 PM |


در دايره ي تاريك فنجان فال ،
عكس فانوس ستاره و عطر اطلسي افتاده است !
شايد شروع نور
نشانه ئي از بازگشت نگاه گرم تو باشد .
بايد به تقويم هاي كهنه سفر كنم .
تقويم ناب ترين ترانه ي نمناك !
تقويم سبزترين سلام اول صبح !
تقويم دور ديدار بوسه و دست ...
شايد در ازدحام روزها ،
يا درانتهاي همان كوچه ي شمشادها ،
شاعري دلشكار را ببينم
كه شيرين ترين نام جهان را
زير لب تكرار مي كند
و تلخ ميگريد !

"یغما گلرویی"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 14 دی1387 و ساعت 1:38 PM |

سونگ هوی چو، جوان مهاجر کره ای که سیزده سال است در آمریکا زندگی می کند، دانشجوی ساکت، منزوی و مرموز دانشگاه ویرجینیا تک، مسئول بزرگترین کشتار مدرسه ای تاریخ ایالات متحده آمریکاست. کشتارهای این چنینی در آمریکا موضوع جدیدی نیستند، اما عنصر تازه این اتفاق، بعد رسانه ای آن است؛ این اولین باری است که قاتل، از رسانه های عمومی استفاده می کند تا حرفهای نزده اش را مطرح کند، با آگاهی از این که بعد از چنین عملی، همه به دنبال حقیقت ماجرا خواهند بود.

چو ، یک دانشجوی کره ای ۲۳ ساله، دانشجوی سال آخر رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی، صبح روز ۱۶ آوریل به خوابگاه دانشکده ویرجینیا تک می رود، یک دختر و یک پسر را می کشد، به اداره ی پست می رود، فیلمی را که از خود تهیه کرده برای شبکه تلویزیونی NBC می فرستد، به دانشگاه بر می گردد و در دپارتمان مهندسی و مکانیک نوریس هال، در ساعت ده صبح، قتل عامی از استادان و دانشجویان به راه می اندازد و سپس با شلیک گلوله ای در شقیقه اش خود را می کشد. در مجموع ۳۳ نفر در این ماجرا به قتل می رسند.

مانیفست چو ( عکس از تارا مختار )

برای آدمی که کار خودش رو بلده ، همین چند خط ساده کافیه تا بتونه خالق نمایشی واقعی، ساده، و در عین حال جذاب باشه .  احساس می کنم نمی تونم برای این کار نقدی بنویسم. همونطور که برای افرا و عشقه نتونستم....  دیشب در شرایط روحی کاملا بد! بالاخره تونستم " مانیفست چو" رو ببینم.  و همچنان امیدوارم باز هم بتونم برم....   از اونجاییکه تمام یا حداقل اکثر  افراد گروه رو به شدددددددددددددددددددت دوست دارم، به نظرم حرفهام کاملا جانبدارانه می شه.  از دید من ، حتی  طراحی صحنه کاملا ساده نمایش هم خوب بود. چون در عین سادگی بینهایت کاربردی بود و هر آنچه لازم بود رو بیان می کرد....     طراحی لباس هم در باور فضای غریب نمایش خیلی کمک می کرد.  هر چند بازیگرا گریم نداشتند ، اما این اصلا نمود پیدا نمی کرد. موسیقی هم که بصورت زنده در گوشه ای از صحنه ، تمام مسئولیت خودش رو برای فضا سازی بخوبی ایفا می کرد.  متن هم کاملا ساده و روان بود ، گرچه برخلاف این انتقادهای تندی که به زبان نمایش ( انگلیسی ) می شه ، من معتقدم زبان خودش نقش ایفا می کرد و یک شخصیت نمایشی بود و هر فورمتی غیر از این کاملا غیر ممکن بود...  همین دیالوگهای ساده اگر فارسی بیان می شد واقعا مسخره بود..... جالب اینجاست که عنوان شده ، زبان انگلیسی اجرا  باعث ریزش مخاطب از این تئاتربی تماشاگر ما شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  من نمی دونم این افراد  کجای دنیای تئاتر قرار گرفتند که حتی یکبار گذرشون به تالار چهارسو نیفتاده.... تا انقدر با حرفهای خنده دارشون خودشون رو مضحکه عام وخاص و تمام اون افرادی که چند روز دنبال بلیط این نمایش بودند و گیرشون نیامده و دست آخر مجبور شدند جزو اون جمعیت کثیری باشند که بلیط بدون صندلی دستشونه و منتظرن تا حتی یه کوچولو جا گیرشون بیاد تا در هر وضعیتی بتونن اجرا رو از دست ندهند... نکنند.

مانیفست چو ( عکس از سید موسی هاشم زاده )

تشنج حاکی از تم داستان با خلاقیت عوامل اجرایی از همون اول ذهن مخاطب رو درگیر می کنه و حتی کوچکترین فرصتی برای فاصله گیری از داستان رو باقی نمیذاره  چه برسه به اینکه تماشاگر حوصلش سر بره و  از فضا خارج بشه.  اصولا کارهایی که اینطوری  جبهه ی بین صندلی ها و سن اجرا رو از بین می بره همیشه از جذابیت خاصی برخورداره ( حداقل شاید برای من !!!!!!! )    قبل از اینکه مستقر بشی نمایش شروع شده  و تو فرصت هیچ پیش فرضی نداری و  بی اراده غرق در داستان می شی....  نمایش به تو فرصت فکر کردن های اضافی نمی ده و مداوما باید ذهن رو آن و فعال نگهداشته و از داشته های ذهنی استفاده کنی.....  برای یکبار هم که شده واقعا با ذهن بازه باز  تئاتر تماشا کنی. نگرانی از ندانستن كلمات و زبان انگلیسی هیچ كدام نمی‌تواند، سبب شود كه از این نمایش لذت نبرید، هر چند برقراری ارتباط با آن را کمـــــی سخت می‌كند و مجبورید در تمام لحظات دانسته‌های زبانی خود را مروری دوباره كنید. ‌

 پرده های اجرا با صدای زنگی از هم جدا می شند و اگه فقط کمی هم تسلط به زبان داشته باشی به خوبی می تونی ارتباط صحنه های نمایش رو پیدا کنی ( برخلاف نقدی که روی سایت ایران تئاتر راجع به این نمایش گذاشته شده ).   نمایش انقدر صحنه ، قاب تصویر ،  موسیقی ، بازی ،  میزانسن  ،  معادلات و دیالوگهای  بیاد موندنی  داشت که پایان اجرا به منزله آغاز نمایش توی ذهن مخاطب بود.

صحنه مربوط به مادر بزرگ  " چو "  و تعریف حکایتش واقعا دوست داشتنی بود و انصافا مهتاب نصیرپور هم مثل همیشه عالی از پسش بر اومد.  ضمن اینکه صحنه های ابتدایی که مربوط به تحقیر "چو" در کلاس درس و مسخره شدنش توسط ماموران اداره پست ؛ معرکه بود و افشین هاشمی بی نظــــــــــــــــــیر....   "چو" آدمی که وقتی صحنه تاریک و نمایش تمام می‌شود مخاطب دلش به حال او می‌سوزد. در حالیکه اون قاتله ، واقعا چرا این موضوع فراموش می‌شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟       همه اینها یه طرف؛ ماشین لباسشویی بامزشون یه طرف..........  خلاقیت رحمانیان ستودنی بود........

به قول یکی از دوستان  تمام ارزش های محمد رحمانیان در نوشتن یک متن خوب، استفاده از مهارت های خلاقانه نمایشی و ترکیب شیوه های مختلف اجرا و به کار گیری طنز و ... یک طرف، این به روز بودن و جهانی فکر کردن و سوار بودنش بر موج اتفاق های روز یک طرف. در کنار آثار مختلف سینمایی و نمایشی و ادبی که یا در هزارتوی تاریخ مانده اند، یا صدپله از نیازهای جامعه و دغدغه هایش فاصله دارند، کارهای محمد رحمانیان در همه ی دوره ها از کارهای بقیه ی آدم های هم طرازش بالاتر ایستاده و حتی زمانی که می رود سراغ یک موضوع تاریخی مثل اسب ها باز هم نگاهش به تم روز و آینده است. به یاد بیاورید نمایش خروس را که وقتی در اوج مسایل افغانستان درباره ی این سرزمین کار می کند، زاویه ی نگاهش چگونه است.

در ارتباط با بازیها هم هر چی نگم بهتره ، چون بقول عاطفه  :  تو راجع به کارهایی که دوست داری نقد ننویس!!!!!!  اما هرکاری می کنم دلم نمی آد از بازی افشین هاشمی بگذرم.  البته با توجه به سبقه ای که من اینجا دارم و همه می دونند.  شاید یـکــــــــی از دلایلی که از جشنواره پارسال منتظر اجرای این نمایش بودم جنس بازی ایشونه... البته توی این گروه افراد زیادی هستند که هر کدوم به تنهایی در هر اجرای مجزایی می تونند انگیزه قوی برای من باشند که علاقمند به دیدن کار باشم مثل مهتاب نصیرپور ، هومن برق نورد ، اشکان خطیبی ، سیما تیر انداز .  و حتی  ترانه علیدوستی که به نظر شخصیه من علی رغم عدم تمرکزش که ناشی از فقدان تجربه های تئاتری بود  اما فوق العاده جلوه کرد.........

ضمن اینکه رحمانیان در این کار باز هم خلاقیت و قدرت خودش رو به رخ اطرافیان کشید و برای این قدرت نمایی از هر آنچه که در چنته داشت بهره برده بود.   حالا دیگه مطمئن تر از قبل ، می دونم اجراهای رحمانیان و گروه خوبش همیشه سورپرایزی خاص برای مخاطب تئاتر داره....

البته به هیچ عنوان نمی شه به سادگی از کنار اسم " حبیب رضایی "  گذشت که مسئولیت انتخاب بازیگر به عهده ایشون بود که  نهایت دقت و  شناخت بالاشون  بخوبی مشهود بود. به اعتقاد من تا بازیگر درست و بجا برای ایفای نقشی انتخاب نشه ،  کار خوب از آب در نمی آد و  زنجیره وار نمایش مشکلی رو حس می کنه...حتی اگر بهترین بازیگر هم برای نقشی غیر از آنچه که باید باشد  انتخاب شود  در ابتدا  گریم و شخصیت پردازی دچار مشکل می شه و باور پذیر جلوه نمی کنه و در ادامه جای گرفتن بازیگر در نقش و   انتقال حس به مخاطب و حتی بازیگر مقابل....

مانیفست چو ( عکس از تارا مختار )

مانیفست چو

نویسنده و کارگردان : محمد رحمانیان / بازیگران : احمد آقالو ، مهتاب نصیرپور ، اشکان خطیبی ، ترانه علیدوستی ، افشین هاشمی ، سیما تیرانداز ، هومن برق نورد /  مشاور کارگردان : حبیب رضایی  / ترجمه متن به زبان انگلیسی : شهرزاد تجزیه چی ، فرخ سلطانی / سرپرست گروه طراحی و لباس : خورشید شاه ابراهیمی /  موسیقی و تنظیم : روزبه فدوی ، احسان صدیق ، هادی ثابت

تالار چهارسو مجموعه تئاتر شهر ، ساعت 7:30 بعداز ظهر ،  مدت 90دقیقه ، اجرا تا تاریخ اول بهمن 87

مانیفست چو ( عکس از تارا مختار )

متن روی بروشور و بخشی از دیالوگ نمایش:

... سالها پیش ، تو ایالت پوهانگ کره پسری بدنیا اومد که فقط یک دست داشت. دست راست ، و دست چپ نداشت. دوستاش و همکلاسی هاش صدا می زدن یه دستی... ولی خودش به خودش می گفت: پسر علامت سوالی !  یک روز پدرش ، پسر رو که حالا ده ساله شده بود به استاد رزمی رشته جوجیتسو سپرد  و گفت: پسرم باید قهرمان بشه ،  قهرمان اول کره !  استاد قبول کرد  و پسر علامت سوالی رو آموزش داد ، ولی فقط یک فن به او یاد داد...       شش ماه گذشت ، یک سال ، دو سال ، پنج سال  ، ده سال ، پسر علامت سوالی 20 ساله شد  ، ولی فقط همون یک فن رو بلد بود. سرانجام ، وقتش رسید که در مسابقات پوهانگ شرکت کنه  و اون با همون یک فن ، همه حریفاشو شکست داد.   بعد رفت به مسابقات اینچئون ، دااگو ، دائه جون ، گیونگ جو ،  و اونجا هم تونست با همون یک فن ، همه ی قهرمانها رو شکست بده و سرانجام  پسر علامت سوالی قهرما کره شد....        یک روز پسر علامت سوالی از استادش پرسید: استاد! من چطور تونستم با همین یک دست  همه ی حریفامو شکست بدم؟ استاد گفت : دو تا دلیل داشت پسرم...  دلیل اول: تو یک فن رو یاد گرفتی، خیلی بهتر از بقیه. ده سال تموم روی همین یک فن کار کردی ، همه امیدت شد همین یک فن... و همین یک فن برای شکست بقیه کافی بود  و دلیل دوم : حریفا فقط یجور می تونستن با این فن تو مقابله کنن ، اونم این بود که دست چپ تو رو بگیرن و تو رو به سمت خودشون بکشن. ولی تو دست چپ نداشتی پسر علامت سوالی.... تو هیچوقت دست چپ نداشتی..........

نقد نمایش مانیفست چو ( به نقل از سایت ایران تئاتر ) 

 آلبوم عکسهای شهروز نباتی از نمایش مانیفست چو

 

 

اجرای تئاتر به زبان انگلیسی؟ آنهم توسط

یگ گروه ایرانی؟؟! و در تهران؟

حالا خوبه قرار بود چیزی ننویسم............  راستی راجع به این نمایش امروز متنی از یکی از سایت های خنده دار ( جهان نیوز ) خوندم  که شاید جالب باشه شما ها هم بخونید.  (در ادامه مطلب )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 13 دی1387 و ساعت 4:31 AM |

چقدر روزها شبیه همند ....

بازم چهارسو و باز باروووووووووووون... اینبار جشنواره نبود، ماچیسمو هم نبود....  انگار اصلا قرار بود اینبار  "مانیفست چو"   بشه خاطره. خاطره آخره یک خواب شاید دوست داشتنی ، آخره یه بودن ، نقطه آخرین خط یه قصه ...........................................................   .

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 12 دی1387 و ساعت 0:3 AM |

( هفت خاج رستم )  عکس از رئوفه رستمی

عکس: خانم رئوفه رستمی

چقدر ملال انگیزه  بلیط  "مانیفست چو" گیرت نیاد و بجاش مجبـــــــــــور بشی ( علی رغم اطلاعات نصب شده  و مثلا موثق بر روی گیشه !!!! )  افزون بر 60 دقیقه دیالوگهای گنگ و نامفهوم و بی سر و ته بشنوی!  چقدر خوب بود که بعضی از بازیگرهای محترم اگه چند سالی از خاک صحنه دورند و قراره بعد از مدتها فیلشون یاد هندوستان کنه و دوباره بازی  کنند ، حداقل بازی خودشون رو با شرایط روز پیش ببرند!      صحبت از نمایشی است به نام "هفت خاج رستم"  به کارگردانی شکرخدا گودرزی . با  بازی "خسرو احمدی" و " محمود استاد محمد" .  در بدو ورود با شنیدن یکی از تصنیف های قدیمی  آنچنان دچار حس خوشایندی می شوی که گمان می کنی قرار است شاهد نمایشی نه شاید خیلی خوب! اما خوب، باشی.  اما مدت زیادی لازم نیست تا تمام پیش فرض هایی که برای خود ساخته ای نقش بر آب شود.... و پشیمون شی از اینکه چرا جات رو با ردیف اول عوض کردی.   اول از طراحی صحنه می گم که به نظرم تنها نقطه مثبت این نمایش بود!!!!!!!!   گرچه ، تدریجا در طول اجرا ، بین اینهمه گنگی  این مشخصه هم به دست فراموشی سپرده شد... طراحی صحنه به شدت رئال بود و فضای کاملی از آنچه که باید بود رو ایجاد می کرد. پایگاهی محافظتی در کنار لوله های قطور نفت.... حتی دکلی که در اون کنار قرار گرفته بود، در عین سادگی دوست داشتنی جلوه می کرد.  ( البته خیلی تلاش کردم این عکسهای..  ایران تئاتر رو زیر و رو کنم تا بلکه عکسی نسبتا کامل از دکور پیدا کنم، اما حتی تصویری نیمه هم از دکور نبود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   که البته اصلا جای تعجب نیست!!!!!!!!!!!!!!! چون سایت  ایران تئاتره و انتخاب عکسهای درخشانــــــــــــــــــــــــــــش! )    خلاصه از طراحی صحنه که بگذریم، طراحی نور کاملا عادی و نه حتی کاربردی بود. خیلی ساده که به نظرم حتی اسم طراح  هم کمی براش سنگین بود.........   و اما چهره پردازی هم چیز خاصی نداشت ، ضمن اینکه آرایش موی پرسوناژ اصلی ( محمود استاد محمد )  به شدت آزار دهنده بود . چون در طول اجرا اغلب روی چشمهای بازیگر رو می گرفت.... { البته شاید این نظر کاملا شخصی باشه ، از دید یه آدمی که اعتقاد داره چشمهای بازیگر یا بطور کل آدمها ،  نقش خیلی خیلی پررنگ تری در بیان  و القا حس به مخاطب دارند.  وقتی نشه  موقع بیان دیالوگ  چشمهای بازیگر رو دید ، رسما ارتباط گرفتن با اساس دیالوگ های این بازیگر دچار مشکل خواهد بود )   شاید این نوع آرایش مو ، جزئی از طرحی باشه که طراح گریم برای این پرسوناژ خاص در نظر گرفته ، اما تمام اقداماتی که در راستای  القای حس شخصیت  طراحی می شن باید همسو و در خدمت باور پذیری هر چه بهتر کار  باشه  ، نه به قیمت گرفتن حس از مخاطب !   و اما طراحی لباس، با توجه به عدم شناختم  نسبت به پوشش  مردم  منطقه مورد بحث نظر خاصی ندارم ، اما شخصا باورش کردم و برام جالب بود و توی ذوق نمی زد....   و اما داستان ؛ برای شخص من که گیرایی  نداشت و لحظه شماری تا پایان اجرا می کردم. به نظرم  دیالوگها گزافه گویی  ونوعی  وراجی محسوب می شد که از حوصله مخاطب خارج بود. و اگر هر از گاهی بازی خوب  و شیرینی نقش " خسرو احمدی " نبود  ، واقعــــــــــــــــــــا  تا به پایان رسوندن این نمایش محال ممکن بود.   ضمن اینکه بیان خیلی خیلی خیلی بد و نا مفهوم  بازیگر نقش مهرعلی  باعث کلافگی هر چه بیشتر مخاطب  ( حتی تماشاگر ردیف اول ) بود.    و این موضوع جایی خودش رو بیشتر نشون می داد که تمام دیالوگهای  " علاء گنگه "  در عین اینکه گنگ بودن پرسوناژ رو به ما القا می کرد بخوبی مفهوم و قابل درک بود.   در چند جا از نمایش به نظر می رسید  بازیگر قصد وارد شدن به تعزیه و نقالی را داشته باشد که آن هم  نا رسا و کاملا نا مفهوم بود......  اما در عوض از اول تا پایان اجرا با توجه به دیالوگهای بیشمار بازیگر نقش مهرعلی و نوع بیان  و حرکت ایشون حس می شد که بازیگرهدفی جز اجرای نقالی ندارد.....................

ضمن اینه باید به جای خالی موسیقی  در نمایش اشاره کرد که شاید می تونست نقشی هر چند کمرنگ در بدر آوردن رخوت و خستگی از شنیدن اینهمـــــــه دیالوگ یک ریتم و یکنواخت رو داشته باشه.    و پایان بندی نمایش.......  از نظر من به عنوان یک مخاطب عام ،  لحظه پایان نمایش ( که قائدتا باید  ذهن تماشاگر درگیر معادلات و ریز دیالوگها و شاید میزانسنها  و گاهی بازی  و شاید برای شخص من!  از همه مهمتر قاب تصویرهای بیاد موندنی نمایش باشه )  چیزی  جز نوستالژی حضور "خسرو احمدی"  در کودکی و خاطرات النگ و دولنگ باقی نمونده بود..............

 نگاهی به نمایش " هفت خاج رستم " به قلم حسن پارسایی و به نقل از سایت ایران تئاتر

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 10 دی1387 و ساعت 11:55 PM |

اینروزها می گذرند.....  عین هر روز .  شاید تنها فرق امروز و دیروز  یه کویر ترک خورده خیس باشه که تازه همسایه برگهای بارون خورده دیوار اتاقم شده....  این تفاوت قشنگ رو دوست دارم ؛ خیلی خیلی خیلی.  شاید چون علاوه بر بوی  خاک بارون خوردش  که با تمام وجود حسش می کنم ، یه خاطره دوست داشتنیه از یه جمله ؛ لحظه ای که به قولی شاید هیچ وقت ، هیچ جا شبیهش پیش نیاد.....

 ممنونم برای خلق این حس ناب و بوی بارونش!

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 9 دی1387 و ساعت 11:55 PM |

 

 كارگردان: ميلوش فورمن/ نويسنده: پيتر شفر/ بازيگران: اف. موري آبراهام (ساليري)، تام هالس (ولفگانگ آمادئوس موتزارت)، اليزابت بريج (استنزي)، روي دوترايس (لئوپارد موتزارت)/ ميكس و تنظيم موسيقي: سر نويل مارينر/انتخاب بازيگر: ماري گلدبرگ، مگي كارتير/ تدوين: نينا دانويك، مايكل چاندلر/ فيلمبردار: ميروسلاو اوندريكك/ تهيه كننده: سول زنيتس/ رنگي، محصول امريكا، 160 دقيقه (180 دقيقه نسخه كارگردان) /  بودجه 18 میلیون دلار / فروش 51 میلیون دلار /  برنده 8 جايزه اسكار، 32 جايزه و 13 نامزدي ديگر

برنده تندیس اسکار : بهترین فیلم /  بهترین هنرپیشه مرد ( اف.موری آبراهام ) /  کارگردان هنری / گریم / کارگردانی / فیلمنامه اقتباسی /  طراحی لباس   از مراسم اسکار سال 1984

 

یکی از فیلمهایی که تو این چند روز خیلی ذهنم رو معطوف خودش کرده بود ، فیلم  " آمادئوس" بود. به انگیزه دیدن گریمش ، جذب این فیلم دوست داشتنی شدم.  اما هر لحظه بیشتر یادم می رفت  اصلا برای چی  خواستم این فیلم رو ببینم!  انقدر که گریمش باور پذیر بود و  توی ذوق نمی زد و جلب توجه هم نمی کرد.    از اون فیلمهایی که می تونی خیلی راحت تاریخ و در کنارش بیوگرافی یه آدم رو ورق بزنی ، اما خسته نشی !!!!!!   ( برای من که خوندن تاریخ و بیوگرافی برام از هر شکنجه ای سخت تره ، عملا خیلی لذت بخش تر بود )  شخصیت پردازی ها کاملا دقیق و موشکافانه بود.  البته در این راستا ، انصافا نمی شه از کنار  افرادی که مسئولیت انتخاب بازیگر  رو بعهده داشتند به آسونی گذشت....   طبیعتا گریم هم کاربردی ترین نقش رو ایفا کرده بود.    سکانسهای مربوط به پیری  سالیاری معــــــــــرکه بود...

اف.موری آبراهام ( در نقش پیری سالیری )

انقدر خطوط محو بودند که به سختی می شد تشخیص داد کدوم یکیشون بیشتر تقویت شده بود! حتی دستهاش انقدر حرفه ای پیر شده بودند که آدم باورش می شد....    به حق که جایزه گریم و طراحی لباس واقعا شایسته بود. خیلی خوب  تماشاگر رو  با نوع پوشش اون دوران آشنا می کرد.    برای پیشبرد فیلم بسیار بجا از  "اپرا" اسفاده شده بود و این قطعاتش هم واقعا دلنشین بود.     و اما بازیگری.....  بازی ( اف. موری آبراهام ) در نقش "سالیری" به نظر فوق العاده بود.... تمام حس حسادت و تحسین رو یکجا می شد توی صورتش و چشمهاش دید. دو حسی که تقریبا می شه گفت در تقابل هم قرار می گیرند و نمی شه کاملا به یک اندازه نشونشون داد.  حتی عذاب وجدان دوران پیریش هم بخوبی حس می شد.... انقدر که گاهی با تمام بدجنسی هایی که کرده بود، باز هم دوستش داشتی و حق رو به اون می دادی... بازی تام هالس رو هم خیلی دوست داشتم .  اما اگه به من باشه که می گم؛ همه یطرف ، نقش امپراطور اتریش یه طرف!!!!!!!!! عاشقش بودم. در عین خشکی و سردی چهرش ، دوست داشتنی و کاملا منطقی....       

اما پایـــــــــان بندی  فیلم ، یکی از بیاد موندنی ترین پایانهایی بود که دیده بودم. با یک رکوئیم ( سموفونی مرگ ) باشکوه که از آثار خودش بود انقدر جلوه پیدا کرده بود که بعید می دونم بیننده ای وجود داشته باشه که اون صحنه دفن موتزارت رو فراموش کنه................... و تا مدتها اون کالسکه ای که توی اون گورستان باروووووووووونی  با  عظمت و سنگینی  یک سمفونی دردناک حرکت می کرد جلوی چشمهاش نباشه.

البته این دقیقا موخره فیلم نبود!  چون بعد از اون صحنه ، یه کوچولو دیگه از فیلم باقی می مونه که رسماً برای جمع بندی داستان  سالیاری موجودیت داره.   که البته اون هم ماندگاره....  سکانس پایانی که  سالیاری پیر از راهروی تیمارستانی عبور می کنه....

خیلی دوستش داشتم و باهاش ارتباط برقرار کردم...  فیلم پر از موسیقی هایی از خود موتزارت و سالیاری (  آهنگساز برجسته و بزرگ ایتالیایی دربار وین )  بود.   وااااااای که چقدر ماسک پدر موتزارت رو توی جشن بالماسکه  دوست داشتم.....

خلاصه و معرفی فیلم آمادئوس

 

آمادئوس ( فیلمنامه کامل ) / نویسنده:  پیتر شفر / مترجم : سعید بازرجانی / نشر سنا دل / 288 صفحه / 3500 تومان

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 8 دی1387 و ساعت 0:17 AM |

کاش الان اینجا بودی تا سرم رو توی بغلت می گذاشتم و گریه می کردم.... و تو نمی پرسیدی چته؟! هیچوقت نمی پرسیدی... هیچـــــــــــــوقت..........    

توی این شلوغی ها ، دارم گم می شم. دارم خفه می شم. آدمهای اینجا  همشــــــــــــون مثل جوجه تیغی می مونند..... زنده اند ، اما فقط از زنده بودن آزار رسوند و پرتاب تیغ رو یاد گرفتند....  هیچکدوم نمی تونند ساده باشند ، بی غل و غش و یکرنگ بودن  کمرنگ ترین صفت آدمهای اینروزها شده.........   امروز بعد از اینکه از سالن نمایشنامه خوانی اومدم بیرون بی اراده دلم گرفت....   تو این لحظه ، اینجا... حس کردم ، فقط تویی که امن ترینه منی....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 7 دی1387 و ساعت 11:50 PM |

سر انجام در  آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم...

 

تنها در بی چراغی شبها  می رفتم .

دست هایم  از یاد مشعل ها تهی شده بود.

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.

لحظه ام از طنین  ریزش پیوند ها پر بود.

تنها می رفتم  ، می شنوی ؟ تنـــــــــــها...

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند ، درها عبور غمناک مرا می جستند.

و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.

ناگهان  ؛ تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی.

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:

همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته !

همه تپش هایم...

من از برگ ریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده  را بربایم.

دستم را به سراسر شب کشیدم ،

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.

خوشه فضا را فشردم،

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.

و ســــــــــــــــر انجام....

و سر انجام در  آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم.

 

میان ما  سرگردانی بیابان هاست.

بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست.

میان ما...

میان ما " هزار و یکشب " جست و جو هاست.

 سهـراب

 

میان ما " هزار و یکشب "

جست و جو هاست

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 7 دی1387 و ساعت 1:2 AM |

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 5 دی1387 و ساعت 4:7 AM |

یه روز دوست داشتنی و شاد دیگه هم جزو خاطره ها شد....  رفت پیش خاطره های من و خودم....  خاطره های خیس خیسه بارووووووووووووونی!  خاطره هایی که بوی بارون دارند و احساس سبکی.

اینروزها کمتر فرصت می شد با خودم تنها باشم.   قرار بود برم نیاوران و مراسم بزرگداشت محمدعلی کشاورز. اون گوشه کناراش به خودم قول داده بودم که ایندفعه که هوا بارووووووونی هم هست ، حتما ببرمش پارک نیاوران.   نشد که برم اونجا ، خواستم نمایشگاه عکس برم که اون هم تموم شده بود....  دیدم اصلا انصاف نیست ، انقدر با خودم بد قولی کنم....  دست خودم رو گرفتم و پیاده تا پارک لاله ( که یجورایی برام پرخاطره است ) رفتیم.  بارون هم به شدت هر چه تمامتر می بارید و می بارید....  صدای دونه هاش که روی چتر می خورد غرق آرامشم کرده بود....   آخرین بار که انقدر از این دونه های دوست داشتنی لذت برده بودم ، همون رویای خیسه اقیانوس هند بود.  چقدر خوبه که آدم گهگاه دست خودش رو بگیره و به گردش ببره ، بره حاهایی که می دونه آرومش می کنن و بهش انرژی می دن....   انقدر تنهای تنها با خودش باشه تا بدون اینکه بخواد تکلیف خودش رو با خودش روشن کنه ، فقط خوش باشه و لذت ببره ... تا به خودش بفهمونه که من حاضرم برای تو هم وقت بذارم. تو ؛ مهمترینه من هستی و هیچ کس نمی تونه این آرامش با هم بودن رو از ما بگیره....     

حدود 2 ساعت زیر همون شرشر بارون از تمام قشنگی هایی که دلم می خواست برای حافظه این کلبه بارونی هم ماندگارشون کنم عکس انداختم.   به هیچ چیزی ، جز اینهـــــــــــــــمه پاکی و قشنگی و طراوت فکر نکردم.... جالب  اینجا بود که حتی فکرم هم جایی پر نمی کشید...  راستش نمی خواست که جایی بره !   انقدر اینروزها خسته و داغون بود که بعید بود چنین غنیمت بزرگی رو از دست بده....

بعد از یه پیاده روی حســــــــــابی 3 ساعته ، وقتی مثل موش آب کشیده شده بودیم ، رفتیم و با یه شیرکاکائوی داغ از خودمون پذیرایی کردیم.... بعدش هم دستش و گرفتم و رفتیم "نیک" تا گردش امروزمون رو تکمیل کرده باشیم!

البته این وسط یه ساختمون استوانه ای و قشنگ هم بود که طبق روال همیشه پرخاطره بود....  خاطره دیدن آدمهای غریبه ، شاید آشنا ، شاید یه آدمی که هم می تونه پاییزی باشه ، هم زمستونی ! اما باروووووووووونی ، نه!!!!!!!!!!    خـــــــلاصه تمام اونهایی که دلم می خواست باشند ، اما....

انقدر خوش گذشته بود که تا ساعت 6 فراموش کرده بودم اصلا نهار نخوردم....    

امروز فهمیدم  این گردش ها و وقت گذاشتن های دونفره ما ، کلی مزایا داره که سبکی و اینهمه شادی که الان دارم  هدیه قدردانی  خودم بود که به پاس وقتی که براش گذاشتم بهم هدیه داد.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 3 دی1387 و ساعت 11:41 PM |

می‌بارد و ....

    می‌شويد و ... 

          جان می‌بخشد

گفت: شيفته‌ی باران‌ام.
گفتم: می‌دانم.
گفت: نمی‌دانی. هيچ کس نمی‌داند که به هنگام بارش باران چه شوری در من بيدار می‌گردد.
آن چنان بی تاب و بی‌خود می‌شوم که تاب ماندن در زير سقف و سرپوش ندارم.
هر کجا که باشم، با هر که نشسته باشم، دگر سر از پا نشناسم.
کلاس درس وسودای نمره‌ی امتحان، هيچ يک، مرا از رفتن باز ندارد.
نه گرمای بستر و نه ديدار يار.
سر برهنه و دل باخته بيرون زنم و در زير باران چونان تشنه‌گان جشن سيرآب شدن گيرم.
در زير بارش تند ابرها بی‌قرار شتاب کنم.
با باران از درد گويم و رازهای پنهان در دل.
با باران بگريم تا اشک‌ها را آب باران بشويد و ببرد.
در زير باران، بی دغدغه نگاه ديگران، بخندم و دست افشان و پای کوبان با رقص باران به پيشواز سخاوت و بخشش آسمان روم.
با باران دل از غبار اندوه و گرد کينه بشويم.
با باران زنگار از آينه‌ی دل بزدايم.
با باران شادمانه برقصم.
باران هر چه تندتر، دل من شيداتر.
رگبار را جشن گيرم و به چشمان تر خورشيد بخندم.
شاخه‌های شسته و تر را ببوسم.
خاک باران زده را ببويم.
گل‌های خيس سرخم کرده در زير بارش آسمان را نوازش کنم.
.............
باران سرود آسمان است.
باران آوای مهر ابرهاست.
باران بخشنده‌ای بی چشم‌داشت است.
باران شوينده‌ی ناپاکی‌هاست.
باران دست نوازش‌گر آسمان است.
باران سرود هستی و ايثار است.
باران باران است.
می‌بارد و می‌شويد و جان می‌بخشد.
ناپاکی می‌شويد و تن خويش آلوده می‌دارد.
باران ترانه‌ی مهر آسمان است.
باران فرزند خدايان است.
باران هديه خدايان است.
باران باران است.
در زير باران رنگ‌ها تاب‌ناک گردند و سياهی ناپديد گردد.
من شيفته‌ی باران‌ام.
......................
و من هر بار که ابری در آسمان می بينم، می دانم که او دل نگران، چشم به راه باران است.
می‌دانم که اگر ببارد تا ساعت‌ها در زير باران رقص شادمانی خواهد نمود.
می‌دانم که پس از باران، آب‌چکان و دل شسته بازخواهد گشت.
می‌دانم که تب خواهد کرد و چند روزی توان برخاستن نخواهد داشت.
می‌دانم که پاکی دل و جان‌اش را که به زلالی چشمه‌ساران است، از باران دارد.
می‌دانم روشنای دل و تازه‌گی روح‌اش را از باران برگرفته است.
می‌دانم نگاه‌زيبابين و خطاپوش‌اش بارانی است.
آن اندازه دل داده است و دل از غبار شسته است که خود چشمه‌ای جوشان و پاک گشته است.
و او خود، باران است.
و من سخت دل‌ام برای گل يخ باران‌زده‌ای که مرا به مهمانی مهر برد، تنگ است.
من نيز دلم هوای باران دارد.
من نيز نياز به دل شستن و درد دل کردن با باران و نازنين گل يخ خويش دارم.
باران ترا به نام ابر و پاکی سوگند دهم که بباری.
ببار که او چشم به راه توست.
ببار که من سخت دل چرکين‌ام.
ببار که من سخت دل تنگ‌ام.
ببار که گل‌ها در ميان دود بی نفس و آلوده تن گشته‌اند.
ببار که رنگ‌ها چرکين‌اند.
ببار که دل‌ها تشنه‌اند.
ببار تا با سرود مهر و زمزمه‌ی شاد باران رقصی مستانه کنم.
ببار که او بی‌تاب است.
ببار که من غبار اندوه گرفته‌ام.
ببار نازنين.
ببار.

ببار که رنگ‌ها چرکين‌اند.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 3 دی1387 و ساعت 4:8 AM |

خودم را جایی جا گذاشته ام

شاید کنار تو

               در باغهای سیب

شاید بالای تپه ها

و یا شاید  در جاده ای که

             جنگل را دور می زد و

                         به دریا می رسید

روبروی آینه ایستاده ام

اما

از چهره ام خبری نیست...

"رسول یونان"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 2 دی1387 و ساعت 12:50 PM |

خدای کشتار ( عکس از آقای رضا موسوی )

خدای کشتار

نویسنده: یاسمینا رضا

مترجم و کارگردان: علیرضا کوشک جلالی

بازیگران : کاظم هژیر آزاد / الهام پاوه نژاد / بهاره رهنما / بهنام تشکر

طراح صحنه : منوچهر شجاع

طراح گریم: -

طراح لباس: کتایون فیض مرندی

 ساعت 19    ( مدت اجرا : 90 دقیقه)   تا 30 دی ماه 87

سالن سایه  مجموعه تئاتر شهر

بعد از چندین نمایش ( یا بهتربگم  یک دوره حدودا یکماهه)  اجراهای خیلی خیلی ضعیف مجموعه تئاتر شهر ، دیدن این کار شاید کمی  رخوت تماشای تئاتر رواز تن آدم بدر می برد....     اجرا ، اجرای به شدت بازیگر محوری بود. یعنی اگه یک شب ؛ فقط یکشب! بازیگر خوب نباشه ، قطعا کار هم زمین می خوره.... و اگر بازیگر خوب، کار هم نسبتا در اوج قرار می گیره....  طراحی صحنه ، طبق معمول اکثر کارهای اخیر "منوچهر شجاع "  به مذاق من یکی که خوش آمد. طرح ها کاملا هوشمندانه بودند....  گذشته از اینکه یکی از طرح های روی دکور روبرو  از همون ابتدا که به انتظار عاطفه نشسته بودم به شدت توجهم رو جلب کرده بود و در حین اجرای نمایش هم  هر ازچندگاهی تمام حواسم معطوف  فکر و واقعیت این طرح بود..... دوستش داشتم ، خیلی زیاد ! چون حس می کردم  نه تنها حرف این نمایش ، بلکه حرف زندگی روزمره  همه ما آدمهاست...   ما آدمها به سادگی  از همدیگه پله ای می سازیم که راحـــــت بتونیم به نقاط بالاتر برسیم . شده با تحقیر دیگری ، با زبان گاهی نرم ، با خشونت ، با فخر فروشی و با هر چیزی که ممکنه.... حتی شده به قیمت له کردن آدمی که زیر پامونه.... و درست وقتی که غرق جایگاه و زندگی خودمونیم ، وقتی به خودمون می آیم  که بدون اینکه فهمیده باشیم ، یکی دیگه از ما پله ساخته ، برای بالا رفتن و کسب حس موفقیت خودش....!

خدای کشتار ( عکس از آقای رضا موسوی )

(عکس : رضا موسوی )

به عقیده من بازیها همه یکسان و خوب بودند .از تمام فنون بازیگری نهایت استفاده رو برده بودند و نه تنها بازی بیان خوبی داشتند ، بازیهای فیزیکی  و بازیهای سکوتشون هم بی نقص بود.  شاید سلیقه شخصی من بود که الهام پاوه نژاد و بهنام تشکر بهتر بودند چون از قبل جنس بازیشون رو دوست داشتم..........

موسیقی و نور هم کاملا در خدمت اجرا بودند. اما  تنها ضعفی که در کنار طراحی لباس خیلی خوب و بجا ( که بخوبی نمایانگر اندیشه و دانش گروه به تفاوتهای شخصیتی این دو نقش بود....)  از همون اول به چشم می خورد ؛ عدم حضور گریمور ( با توجه به اسامی روی بروشور ) برای گروه بود!!!!!!!!!!!!   که سبب یکدست آرایشی شدن چهره  هر دو بازیگر خانم ( در دو نقش کاملا متفاوت به لحاظ شخصیتی )  شده بود و این ضعف در کنار طراحی لباس خوب و به جا  ، به شدددددددددددددت پر رنگ بود. 

نمایشی بود که بدون داشتن حتی روالی داستانی ، دقیق و روانشانسانه  لایه های  پنهان شده شخصیت  ما آدم ها رو نشون  می داد.... اونقدر خوب که اگر لحظه ای با خودمون خلوت کنیم ، می بینیم که واقعا همینطوره!  بستگی به تفاوتهای آدمها داره... یکی در کمتراز نیم ساعت  خوده حقیقیش بروز پیدا می کنه و یکی قدرت پنهان کاری اون رو حتی برای مدت طولانی هم داره....   اما دیر یا زود  تحملمون لبریز می شه و خود واقعیمون معلوم می شه.... 

نگاهی به نمایش "خدای کشتار" به قلم حسن پارسایی و به نقل از سایت ایران تئاتر

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 2 دی1387 و ساعت 12:30 PM |