تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

کی اشکاتو پاک می کنه  شبا که غصه داری

دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری

شونه ی کی مرحم حق حقت میشه دوباره

از کی بهونه میگیری  ، شبای بی ستاره

 

برگریزون های پایــــــیز کی چشم به راهت نشسته

از جلو پات جمع می کنه  ، برگای زرد و خسته

کی منتظر می مونه  حتی شبای یلدا

تا خنده رو لبات بیاد  شب برسه به فردا

 

کی از سرود بارون  قصه برات می سازه

از عاشقی می خونه وقتی که راه درازه

کی از ستاره باروووووون چشماشو هم می ذاره

نکنه ستاره ای بیاد ، یاد تو رو نیاره  .....

 

امروز عصر شاید یکی از خاطره انگیز ترین روزهای نمایشنامه خوانی بود.... و این رو مدیون تمام روزهای قشنگی هستیم که این تالار کوچیک برامون رقم زده...  شاید اون لحظه ای که آقای دوکوشکانی چند لحظه قبل از اجرا با ملودی "تولدت مبارک"  با اون پیانوی بزرگ و سیاه ما رو مهمون شادی جشن تولد عاطفه کرد ، یکی از پرخاطره ترین لحظه هایی باشه که حالا حالا ها از ذهنمون پاک نشه....  تولدت مبارک آبی ِ همیشه....!

و اما اینم از شب بلند یلدای امسال و بدرقه با شکوه پاییز هزار رنگ....  یلدای امسال، یه حس خاصی داشت. از غروب که همه تو شور و شوق مهیای شادی امشب بودند  دلم یجور خاصی گرفت...  شاید این نوستاژی روزها و جشن های خاص که این یکی دو ساله با غم دامنم رو گرفته ، بد جور امشب قد علم کرده بود . نمی دونم...... شاید چون  شب یلدا  همیشــــــــــــه برام پر خاطره ترین شب پاییز بوده... شاید چون خاطره یه تیکه کاغذ کوچیک و این ترانه ، از ذهنم پاک نمی شه. شایدم چون جای خیلی آدمها خالی بود. خالیه خالی خالی ..... آدمهایی که تا پارسال بودند و امسال دیگه نبودند. حتی فرشته سفیدی که امسال سومین زمستونیه که نیست تا عذاب وجدان هندوانه شب یلدا همراه همیشگی تلخی این شب بلندم باشه..... امشب ظرف گندم شادونه عزیز خالیه..... امشب عمه نیست ، تا هممون رو دور هم جمع کنه  و یه شب شاد برامون رقم بزنه....  امشب فرشته سفیدم نیست تا شریک لحظه هامون باشه......  امشب بابا مشکی پوشیده  و یه دنیا غم تو صورتشه.... امشب بجای شادی هر ساله  آلبوم عکسها ورق خورد....  عکسهایی که هر چی می گذره  تعداد هست ها ، کمتر از نیست ها می شه....  دلم تنگه... خیلی تنگ...

تفال به حافظ برای من توی دوشب از سال یه حــــــــــال دیگه ای داره.....  غزل امشب رو  خیلی دوست داشتم ، درست مثل آخرین باری که به حافظ تفال زدم...

 

همای اوج سعادت به دام ما افتد ..... اگر ترا گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه .... اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مراد از افق شود طالع .... بود که پرتو نوری ببام ما افتد

ببارگاه تو چون باد را نباشد بار .... کی اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فدای لبش شد خیال می بستم .... که قطره ای ز زلالش بکام ما افتد

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز .... کزین شکار فراوان بدام ما افتد

به نا امیدی از این در مرو ، بزن فالی .... بود که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو  هر که دم زند حافظ

نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 30 آذر1387 و ساعت 11:59 PM |

آبی دریا ، غدغن / شوق تماشا ، غدغن

عشق دو ماهی ، غدغن/ با هم و تنها ، غدغن

 

برای عشق تازه اجازه بی اجازه

 

پچ‌پچ و نجوا ، غدغن / رقص سایه‌ها ، غدغن

کشف بوسه‌ی بی‌هوا / به وقت رویا ،  غدغن

 

برای خواب تازه ، اجازه بی اجازه

 

در این غربت خانگی   بگو هر چی باید بگی

غزل بگو به سادگی   بگو زده باد زندگی

 

برای شعر تازه اجازه بی اجازه

 

از تو نوشتن غدغن/ گلایه کردن ، غدغن

عطر خوش زن غدغن / تو غدغن ، من غدغن

 

برای روز تازه اجازه بی اجازه....

 

رقص سایه‌ها ، غدغن...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 29 آذر1387 و ساعت 2:14 AM |

بزرگترین فایده  یه روز کاملا تعطیل اینه که یه دل سیر می خوابی....  یه نهار خوشمزه ( از اونها که با تمام وقت گیر بودنش در اوج خوش اخلاقی ، فقط ممکنه یه روز تعطیل براش وقت بذاری ) درست می کنی...  اونوقت  اگه وقت شد به کارهای عقب مونده می رسی ، با یه لیوان شیرکاکائوی داغ لم بدی روی کاناپه ، جلوی تلویزیون و بدون استرس "دیرم شد!" فوتبال نگاه کنی و چون خیلی خوشحالی از اینهمه قشنگی روزه تعطیل  سعی می کنی نشنوی که یه مشت تماشاگر بی فرهنگ نشستند بازی دو تیم ( متحد!  استقلال – پرسپولیس  یا به قول گزارشگر محترم "سرخابی" ) و ( منتخب لیگ ) رو نگاه می کنند و عربده سر می دن که  پرسپولیش سرور استقلاله !   یا سرور هر چی لنگیه ، امیر قلعه نوییه....                                                                   واقعا که .....  کی می خوایم با فرهنگ بشیم و  زمان و مکان رو بشناسیم ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

بی خیال داشتم می گفتم...

آهان!  فوتبال  ببینی...  بعد بازم با خیال راحت کتاب بخونی ( البته انصاف هم خوب چیزیه!   من همیشه با خیال راحت کتاب می خونم )   و همین روند " با خیال راحت ها"   تا الان که ساعت 1:20 دقیقه بامداده فرداشه  ادامه داشته باشه......   فقط کافیه یه خورشیدک بد!  همون صبحه اول صبح ( البته صبح به افق روزهای تعطیل ) حالتو اساسی بگیره.....  اونوقت فکرشو کن!       تمام این  خیال راحت ها پر از استرس و بد خلقی می شه....

 

یکی از فواید یه روز تعطیل اینه که خوبه خوب ( با خیال راحت ) می شه به  خورشیدک امروز ، به دیروز عصر ، سرما ، برفی که ندیدی !  ،  "خدای کشتار"  ،  نقاشی روی دکورش  ، بازی بهنام تشکر ،  تنهاییه کوشا کوچولو  ،  سرمایی که به طور موموزی هنـــــــوز توی بدنت مونده تا یادت بره سایه تو ، الان کجاست و تولد چه کسی رو جشن گرفته! ،   به کوچیکی دنیای تئاتر فکر  کنی ، دنیایی که انقدر کوچیکه ؛ تصور محالی نیست  اگه فکر کنی غریبه ترین آدمها رو هم یروز  یجا ، همین دور و برا دیدی.... شاید حتی با فاصله ای کم ، هر سه به یه نقطه خیره شده بودید...             وااااااااااااای که چقدر سردمه.... حتی هنوز هم!

 

شمع هایم گم شده اند، پشت قاب عکس های خاک گرفته

تنهاییم گم شده است، پشت صمیمیت لحظه ها

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 28 آذر1387 و ساعت 2:3 AM |

 

When marimba rhythms start to play>Dance with me…. make me sway
Like a lazy ocean hugs the shore
Hold me close, sway me more

Like a flower bending in the breeze
Bend with me, sway with ease
When we dance you have a way with me
Stay with me, sway with me

Other dancers may be on the floor .
Dear, but my eyes will see only you
Only you have that magic technique
When we sway I go weeeeeeeeeeeeeeak

I
can hear the sounds of violins Long before it begins  
Make me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now

Thrill me…  hold me… Bend me… ease me… Sway me… take me…
You have a way with me…  Sway with me.
 
Other dancers may be on the floor
Dear, but my eyes will see only you
Only you have that magic technique
I go weak... I go weak... When we sway


I can hear the sounds of violins Long before it begins Make me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now
Make me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now
Make me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now

دیشب هم شبی بود برای خودش.... از 12 تا 1:30 تلاش می کردم خوابم ببره که نبرد. مونده بودم که چکار کنم حالا ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!  آخر سر ، بعد از یک ساعت وبگردی ، تصمیم گرفتم فیلم ببینم... به سرم زد Shall we dance  رو ببینم. غافل ازاینکه این فیلم بعنوان ورزش صبحگاهی و دوپینگ ایده آله ، اما نه برای کسی که داره تلاش می کنه خوابش ببره و برنامه خواب بهم ریختشو تنظیم کنه... خلاصــــــــــــه ، ساعت حدودای 4 بود که تموم شد  و خواب بکل از سرم پرید................. اگه یذره هم یه کوچولو قبل از این ممکن بود بخوابم ، حالا دیگه امکــــــــــــــــان نداشت....

شاید فیلم آنچــــــــــــنانی هم نبود!  اما....

بعضی فیلمها هستند که شاید ساده باشند و چیز خاصی نداشته باشند اما یجورایی آدم رو قلقلک می دن و تو  ذهن آدم حک می شن.این فیلم هم از اون فیلما بود. خصوصا پایان بندی فیلم که موزیکی فوق العاده بیادموندنی و دلچسب داشت به نام Sway که توسط Michael Buble خونده شده . به جرات می تونم بگم بخش عمده ای از ثبت شدن این فیلم در خاطره ها همین موزیکشه!  ( فایل دانلود موزیک )

بازیها رو دوست داشتم.  سردی استثنایی جنیفر لوپز قشنگ بود.  گریم ها خوب بودند و بخوبی از پس شخصیت پردازی براومده بودند. .  در کل دوستش داشتم . حالا بیا و درست کن....نه تنها خوابم نبرد  بلکه از دیشب تا حالا دوباره سوزنم گیر کرده....

When we dance you have a way with me
Stay with me, sway with me

Other dancers may be on the floor
Dear, but my eyes will see only you

كارگردان: پيتر چلسام
فيلمنامه‌نويس: آدري ولز بر اساس فيلمنامه ماسايوكي سو
مديرفيلمبرداري: جان دي بورمن
تدوين: چارلز ايرلند
موسيقي: جان آلتمن و گابريل يرد
بازيگران: ريچارد گر (جان كلارك)، جنيفر لوپز(پولينا)، سوزان ساراندون(بورلي)، استنلي توكي(لينك پيترسون)، بابي كاناوال(چيك)، ليزا آن والتر(بابي)، عمر بنسون ميلر(ورن)، آنيا ژيلت(خانم ميتزي)

نقد و خلاصه فیلم

سایت رسمی فیلم

لینک دانلود موزیک فیلم 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 26 آذر1387 و ساعت 3:59 PM |

درخت باروووووووووون

 

اولین باری که این درخت رو از نزدیک دیدم ، حس کردم چقدر در عین اینکه فضای مرموز و عجیبی داره  برام آشناست و دوست داشتنی. حالا هم هروقت آشفته ام  ، دوباره می رم سراغ عکسهاش و ساعتها بهشون نگاه می کنم...  گاهی اوقات شبیه ذهن منه. درست مثل این روزها... پر از فکرهایی که نمی تونم بهشون سامان ببخشم..... شاخه شاخه ، شلوغ و بی ترتیب !

 

جالب اینجا بود که وقتی روی تابلوی مشخصاتش دنبال اسمش گشتم   دیدم نوشته Rain Tree

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 25 آذر1387 و ساعت 11:23 PM |

 

به بهانه پخش مجدد تله تئاتر "خرده جنایت های زنا شوهری" از شبکه 4 سیما

 سه شنبه 26/9/87  ساعت 23:15

 

 شرح پشت جلد: ژیل بر اثر حادثه‌یی مرموز دچار فراموشی می‌شود. همسرش لیزا او را به خانه می‌آورد اما ژیل حافظه‌اش را از دست داده است و سعی می‌کند از صحبت‌ها و تعریف‌های همسرش گذشته را بازسازی کند و هویت خود را بازیابد. اما آیا لیزا به او دروغ نمی‌گوید تا تصویر دیگری از زندگی زناشویی‌شان ارائه دهد؟ اصلا این زن کیست؟ آیا حقیقت دارد که همسر اوست؟

«خرده جنایت‌های زَناشوهری» داستان زوجی است در پی حقیقت. در این نمایشنامه اریک امانوئل اشمیت با طنزی سیاه، تحلیل ظریف از دلدادگی و زندگی زناشویی ارائه می‌دهد و خواننده را متحیر و شگفت‌زده هر لحظه غافلگیر می‌کند.  جایزه تئاتر فرهنگستان فرانسه سال 2001، به پاس کتاب‌های ارزشمندش به اریک امانوئل اشمیت اهدا شد.

خرده جنایت های زنا شوهری/ اریک امانوئل اشمیت/ چاپ پنجم: بهار 87 / نشر قطره/ 88 صفحه /1200 تومان

 

متن معرفی کتاب: اریک امانوئل اشمیت، یکی از خلاق‌ترین قلم‌های دنیا را در دست خویش دارد. کوتاه می‌نویسد. بیشتر کتاب‌هایش حدود هشتاد، نود صفحه بیش‌تر نیستند. از زبانی ساده استفاده می‌کند. جمله‌ها و دایالوگ‌های کوتاه دارد. حداقل توصیف را به کار می‌برد. با این حال، چه رمان بنویسد و چه نمایش و چه داستان، اثری که خلق می‌کند تا عمق وجود خواننده اثر می‌گذارد، مثل یک تکان، که در رگ‌هایت رشد می‌کند. خواندن نوشته‌های اشمیت یک یادآوری است، یادآوری زنده‌گی که فراموش‌ش کرده‌ایم.

یکی از پرفروش‌های یک سال گذشته‌ی بازار کتاب ایران، نمایش‌نامه‌ی کوتاه «خرده جنایت‌های زَناشوهری» با ترجمه‌ی شهلا حائری است. کتابی با تمام خصوصیات اشمیتی، این بار در قالب نمایش، که تله تئاتر تلویزیونی آن را نیز با بازی نیکی کریمی و محمدرضا فروتن ساخته‌اند. اثری با دو هنرپیشه، شوهری به نام ژیل، نویسنده، که بر اثر ضربه‌یی که به سرش خورده، حافظه‌ی خویش را از دست داده و پانزده روز در کما بوده و لیزا، زنی میان‌سال، نقاش، که بعد از سال‌ها زناشویی، با همسر خود روبه‌رو است: برای یک بار دیگر واقعی، درست مانند همان باری که در یک مهمانی عروسی با هم آشنا شدند. ژیل بیشتر رمان‌های جنایی می‌نویسد. لیزا بیشتر برای دل خود نقاشی می‌کند.

نمایش آرام شروع می‌شود، زوج وارد خانه می‌شوند، ژیل مبهوت سوال‌ها: که واقعا کیست؟ اینجا کجاست؟ این زن کیست؟ دارند به او دروغ می‌گویند؟ یا راست؟ و ... خواننده توی تله‌ گیر می‌کند، حالا دیگر نمی‌توانی کتاب را کنار بگذاری و نمایش در بازی زبانی بین دو شخصیت پیش می‌رود تا توی اثر دست و پا بزنی، انبوهی از سوال‌ها در ذهن‌ت بیدار می‌شود. نمایش یک بغض فرو خفته را در تو به یک آه بدل می‌کند. تصویرسازی اشمیت از زنده‌گی زن و شوهری، هولناک است. اما باید آن را خواند: ترسناک است و زیبا. و دوست داشتنی. و خیلی واقعی. یک اثر خوب برای لذت بردن.

بریده‌یی از کتاب: ژیل: «خرده جنایت‌های زَناشوهری»، مجموعه داستان‌های کوتاه. بهتره بگم مجموعه داستان‌های کوتاه مزخرف، بسکه نظریه‌هایش بدبینانه است. تو این کتاب زندگی زناشویی رو مثل مشارکت دو قاتل معرفی می‌کنم. چرا؟‌برای این‌که از همون اول، تنها چیزی که باعث می‌شه یک زن و مرد با هم باشن خشونته؛ این کششی که اونا رو به جون هم می‌اندازه، که بدنشونو به هم می‌چسبونه، ضربه‌هایی که با آه و ناله و عرق و داد و بیداد توامه، این نبردی که با تمام شدن نیروشون خاتمه می‌گیره، این آتش‌بسی که اسمشو لذت می‌ذارن همه‌اش خشونته. حالا اگه این دو قاتل شراکتشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن، با هم متحد می‌شن که علیه جامعه بجنگن. ادعای حق و حقوق و مزایا می‌کنن، ثمره‌ی کشتیشون یعنی بچه‌هاشونو به رخ جامعه می‌کشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه شاهکاری می‌شه از کلاهبرداری! دو تا دشمن با هم سازش می‌کنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو درآرن. خانواده! این دیگه حد اعلای کلاهبرداری شونه! ...» (صفحه‌ی 44 کتاب.)

www.jenopari.com   به نقل از نشریه ادبی جن و پری

 

 

 تئاتر به دنیا می‌آید و همانجا، روی صحنه زنده است و همانجا هم می‌میرد. همین تئاتر را طلسم‌شده و رویایی می‌کند. 

متن مصاحبه با فرهاد آییش کارگردان تله تئاتر "خرده جنایتهای زنا شوهری" به قلم لیلی نیکونظر به نقل از سایت روزنامه کارگزاران 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 25 آذر1387 و ساعت 7:37 PM |

آدمها عشقشونو می کشن ، چون می خوان صاحبش بشن.... آدمها از حیوون پست ترند...

"بخشی از دیالوگ فیلم حس پنهان"

 

دیشب "حس پنهان" رو دیدم....  درست برخلاف اونهمه جنجال زمان اکرانش ؛ اصلا هم فیلم جذابی نبود. نه اینکه بد باشه ، اما آنچنــــــــــــــــانی هم نبود.  البته نمی شه از بازی خوب  "حامد بهداد"  بسادگی گذشت ،  حتی اگه از قبل بدونیم که این جنس بازی  مشخصه ثابت نوع بازی این بازیگره و در این شکل بازی کاملا کلیشــــــــــــــــــه شده!!!!!!!!!    اما به اعتقاد من ، آدم کلیشه هم که می خواد بشه ، چه بهتر که به نحو احسنت و دوست داشتنیش کلیشه بشه! طوری که فکر نکنی کسی بهتر از اون از پس این نقش بر می اومد (درست حسی که من زمان دیدن فیلم دایره زنگی نسبت به اون نقش و این آدم داشتم) شاید هم حتی این فیلم!   من  که فقط  بهرام ( حامد بهداد ) رو دوست داشتم . بخصوص سکانس مربوط  به برداشتن گردنبند سبز مادرش از روی دیوار دفتر کار  امیر ( فروتن )....  مهتاب کرامتی هم بخاطر استیل و چهره آروم و دوست داشتنیش ، مثل همیشه برام جذاب بود. اما فروتن..... ظاهرا پروژه در دست فراموشی سپردن شب یلداش همچنان ادامه داره. با دو فیلم اخیری که ازش دیدم ( دعوت و  حس پنهان ) ؛ کاملا دارم خاطره  شب یلداش رو فراموش می کنم!  اینبار هم غیر دوست داشتنی تر از همیشه بود... ضمن اینکه از حق نگذریم که واقعا این داستان جای کار خاصی برای بازیگر نذاشته بود، یه فیلمنامه فارسی مسخره و تکراری ، همچنین بی منطق. که تمام حوادث فیلم رو می شد حدس زد. و تا آخر فیلم درگیر این اصول بی منطق فیلم موند.      و اما نیوشا ضیغمی!!!!!!!!!!!!!!!!!!  چیزی نگم بهتره. فقط اینکه صد رحمت به مهناز افشار! (با توجه به شناختی که از  سلیقه "بازم تاکید می کنم ، سلیــــــــــــــقه شخصی"  من دارین ، خوب می دونید  این جمله قصاری که گفتم یعنی چی؟! )

راستی ازدیشب تا بحال دارم فکر می کنم اگه من مرد بودم  و مهتاب کرامتی رو ول می کردم  می رفتم  سراغ این نیوشا ضیغمی ، فرداش خودم رو بخاطر این بد سلیقگیم از پشت بوم پرت می کردم پایین!

 

همه موجودات زنده بعد از مرگ فاسد می شن ، اما آدمها قبل از مرگشون...

نگاهی به فیلم حس نهان به قلم مهدی نصیری ، به نقل از سایت روزنامه قدس

 

بذگریم......

این روزها کارهای جدیدی در مجموعه ترک برداشته تئاتر شهر در حال اجراست....

غیر از  نمایش "کرگدن"  به نویسندگی ( اوژن یونسکو ) و کارگردانی ( فرهاد آییش ) که همچنان در ساعت 19 به مدت 120 دقیقه  تا اول بهمن ماه سالن اصلی رو در غرق خود نگه داشته! در

تالار سایه : نمایش " خدای کشتار "  به نویسندگی  (یاسمینا رضا)  و کارگردانی  (علیرضا کوشک جلالی ) به مدت 90 دقیقه از ساعت 19  تا  تاریخ 30 دی ماه

تالار قشقایی: نمایش " هفت خاج رستم "  به نویسندگی ( علی پور مقدم )  و کارگردانی ( شکر خدا گودرزی )  به مدت 60 دقیقه  از ساعت 19:15 تا تاریخ 30 دی ماه

کارگاه نمایش : نمایش "مجسمه های یخی"  به نویسندگی ( داریوش رعیت) و کارگردانی ( مسعود موسوی ) به مدت 70 دقیقه از ساعت 19 تا  تاریخ 30 دی ماه  بر روی صحنه هستند.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 25 آذر1387 و ساعت 3:6 PM |

 

چه روز خسته کننده و پر استرسی بود امروز....

انقدر که اعتماد بنفسم به 0 رسید و تمام خستگی تو تنم موند.

بالاخره این پایان نامه فرانک تموم شد. واقعا درسته که تمام اتفاقاتی که می افتند ، بازخورد امواجی هستند که ما می فرستیم..... انقدر با اکراه  و بی میلی سراغ این کار رفتیم که آخرش این شد...

لعنت به هر هر چی که رابطه ای بین " خرس" و " چخوف " برقرار می کنه....  حتی نمی خوام دیگه 1 ثانیه هم به این نمایشنامه مزخرف فکر کنم.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 24 آذر1387 و ساعت 0:23 AM |

دارم  هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم

صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود

صبوری میکنم تا طلوع تبسم ، تا سهم سایه ، تا سراغ همسایه...

صبوری می کنم تا مدار ، مدارا ، مرگ...

تا مرگ خسته از دق الباب نوبت ام

آهسته زیر لب ... چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید

مثلا وقت بسیار است  و دوباره باز خواهم گشت!

هه! مرا نمی شناسد مرگ

یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکت اند!

 

حالا برو ای مرگ ، برادر ، ای بیم ساده آشنا

تا تو  دوباره باز آیی

من هم دوباره عاشق خواهم شد!

...

 

"سید علی صالحی"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 23 آذر1387 و ساعت 0:7 AM |

 

به تو...

دیشب با دنیا حرفم شد. پشتم را به آسمان کردم ، شانه هایم از سنگینی نگاه ماه و ستاره که از پشت ابرها نگاه می کردند ، بی طاقت شدند. نمی دانستم حرفم را باید به که بگویم ، یا اصلا از چه بگویم. باور کن ، گاهی از کنار مادرم می گذرم  و او را نمی شناسم. گاهی از جلوی خانه رد می شوم  و بعد حیران ، به دنبالش می گردم. حتی به سراغ خودم نمی روم . گاهی خودم را توی چشمهای پرنده ای ، لای شاخه های درختی ، یا روی چتر های سپید از برف یا چشمهای خیس از اشک عابران جا می گذارم.

حالا باید چطور ، باید چه ، باید از کجای قهرم بگویم؟

برایت دفتری از نامه های پنهان نوشته ام . از توی همین شهر شلوغ . از توی همین شهر بی آسمان. راستی ، می آیی برویم آسمان را پیدا کنیم؟ می خندی ؟

هیچ پرنده ای نیازمند افتادن عکسش در آب نیست.  آب ، عکس آسمان و پرنده را برای دلتنگی خودش می گیرد. حالا من از تمام آن روزهای گم شدۀ پیش از نامه ها ، از روزهای دفترهای مشق ، تنها چراغی را بیاد دارم که در حیاط می درخشید تا قطره های باران را ببینم. چراغی که زیر نورش ، کودکی دفترش را گم کرد. یعنی تمام رویاهایش را گم کرد. درست حدس زدی، کبری را میگویم . حالا من نه مثل کبری ، تصمیم گرفته ام دفترم را در باران گم کنم. تا تو یکروز آن را پیدا کنی، خیس هم بشوی و بعد زیر آسمان آبی بنشینی و نامه هایم را بخوانی. آنوقت مطمئن باش  شاعر  می شوی.

اگر که کودکی هایت را عریان ، روی خاک  غلت زده باشی  ، توی آب گرم باغچه های یونجه خیس شده باشی ، اگر ماه در چشمهای کودکی هایت لانه کرده باشد ، اگر خوابهایت شبیه زندگی ات ؟ زندگی ات شبیه حرفهایت باشد ، آن وقت شاعر می شوی ، باور کن!  کاری ندارد ، تو راه بیفت به سمت باران و دفتر گم شده ، آنوقت می بینی ماه با تو می آید ، درختها  و سایه ها با تو می آیند ، صداهای دنیا با تو می آیند. اما یادت باشد همیشه بعد از خواندن نامه ها ، زیر لب اسم باران ، ماه و چتری سبز را ذکر بگویی. حالا اگر در اتاقی هستی  ، می توانی پنجره را رو به رویاهایت باز کنی. یا اگر زیر آسمان نشسته ای ذکر بگو ، ذکر.....

ای که نمی دانم آخر تو را به چه نام بخوانم. نمی دانم ، فرض کن  همه نامهای دنیا تویی. می دانی ، ما همیشه فکر می کنیم  ، اگر اسمهای ما بزرگ باشد ،  و بر کوچه ها  و خیابانها بگذارند ، تا آخر دنیا می مانیم. اما این فرصتی که به ما داده اند خیلی کم است ، خیلی کم .  و ما در این فرصت اندک ، همیشه در (( فکر می کنیم )) زندگی کرده ایم. اما یادت باشد این اسمهای کوچک و بزرگ  تنها یک بهانه است ، بهانه ای برای فرار از خودمان ، بچگی هایمان ، گم شدگی هایمان.

ولی چیزی از اول دنیا نگذشته است ، چیزی هم به آخر دنیا نمانده است. می دانی آخر دنیا کجاست ؟ آخر دنیا انتهای همین خیابان هولناک است که کودک در آن گم می شود. آخر دنیا ، ابتدای گم شدگی کودک درخیابان است. این را کودکان ، کودکانی که حالا بزرگ شده اند خوب می دانند.  کودکانی که وقتی گم شدند ، راه خانه شان را فراموش کردند.

با اینهمه یادت باشد ، به بچه هایی که از روستاها به مدرسه تو می آیند ، به بچه هایی که تو را در خیابان نگاه می کنند ، اول اسم باران  و بعد اسم ماه را یاد بدهی. اول دنیا ، آخر دنیا  هر کجای عالم که باشد ، اسمش هر چه که باشد ، خودش هر چه که باشد ، مهم نیست ، بچه ها خودشان پیدایش می کنند....

دلم برای ماه تنگ شده است. حالا اگر رویم را به آسمان برگردانم ، اگرماه نیامده باشد ، شاید گریه ام بگیرد ، یا شاید بمیرم و کسی چه می داند؟ هر چه هست ، یادت باشد ؛ حتما یادت باشد ، بچه ها ، باران و ماه ، باران و ماه و چتری سبز که من بدست می گیرم ، تا آخر دنیا .

همین.

"هیوا مسیح"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 22 آذر1387 و ساعت 3:27 AM |

...LOVE is like war

                                  Easy to start                  

                           Difficalt to end                  

                               Impossible to forget                        

            

همــۀ حسم توی این عصر دلگیر پنج شنبه که ماه گرد ونقره ایم مثل یه توپ گرد وسط آسمون می درخشه  ، توی چند تا جمله جمع و جور می شد...  امشب شب مهتابه ، ماه کاملِ کامل...! چرا دلگیرم؟؟؟!!  حکایت من و این غروب های پنج شنبه  سر دراز داره ....  نمی دونم چرا عادت نمی کنم به این قصه تکراری.....!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 21 آذر1387 و ساعت 6:40 PM |

دیـــــــــــــــــروز بالاخره رفتیم نمایشگاه... خیلی خیلی خیلی خوب بود. یجور خاصی بود!  بذار از اولش بگم....   از اونجاییکه من مجسمه های حیاط فرهنگسرا رو خیلی خیلی دوست دارم ، مخصوصا اون آقاهه که نشسته  کتاب می خونه!  یخورده تو حیاط دور خودم گشتم و از سکوت پاییزی عصر چهارشنبه ( عصر خوشبختیه من! ) لذت بردم.... پشت در ورودی راهروی پیچ پیچی نمایشگاه   پوستری نصب بود  که کوتاه اما دوست داشتنی رزومه ای از نمایشگاههای کیانیان رو زده بود با تصویری شاد و دلنشین از این هنرمند که من همیشه وهمیشه دوستش داشتم و آخرشم نفهمیدم اینو بیشتر دوست دارم یا پرستویی رو....( می بینی ؛ آخرشم دوباره شد جریان برف و بارووون!!!!!! )

خلاصه وقتی وارد شدیم ، گوشۀ سالن نشسته بود و برای خودش کتاب می خوند.  اولین عکسشو زیاد دوست نداشتم... اما بقیشون شاهکار بودند. البته  فضای عکسهاش یطورایی بود که بقول بعضی ها! ((شوخی می کنــــــــــــــی ، به اینها می گن عکس ))  یعنی اینکه : خیلی ها خوششون نیومد و براحتی از کنارشون گذشتند اما بعضی های دیگه کلی مجذوب عکسها شدند. مخصوصا عکس شماره 21....

اونجا بود که آرزو کردم کاش اون دو نفر دیگه که توی نمایشگاه فروش عکس هنرمندان  ( موسسه صبا ) همراهم بودند ، اینجا هم بودند و برام عکس می انداختند  تا من بتونم حداقل تصویر اون 3 تا تابلو که عاشقشون شدم رو داشته باشم......

از این 35 تا تابلو فقط 3 تاشون کاج و بقیه همــــــــــــــشون از درخت اکالیپتوس بودند. فکر کن! یک پیکسله شاید 5 سانتی متری از تنه یه درخت یهــــــــــــو بشه یه بوم بزرگ 120..... چه کولاکی می شه اون بوم......!   انقدر زبری پوسته پوسته درختها قابل لمس بود که واقعا گاهی اوقات فکر می کردی نقاشی هستند .  چیزایی رو توی اون بوم ها می دیدی که شاید روزی هزار بار از کنارشون رد شده بودی و کوچکترین اعتنایی بهشون نکرده بودی....  تصویرهایی برات بزرگ شده بودند که تا حالا از شدت ریز بودن ، بعنوان یه قاب تصویر ، حتی حسابشون هم نکرده بودی... خلاصه معرکه بود.....

هیچیه هیچی هم که نداشت ؛ حداقل اینو داشت که باعث شد از این به بعد  به چیزهایی دقت کنی که حس می کنی بی ارزشند و به چشم نمی آن.....اینو داشت که به طبیعت و اشیا دور و بر از یه زاویه دیگه و اصلا یه جــــــــــــــــــــــور دیگه نگاه کنی.....

موقع بیرون اومدن از نمایشگاه یه حس تازه ای داشتم... خیلی تازه!  دلم می خواست برم پارک نیاوران.... اما باطری دوربینم تموم شد......................... و این بهانه ای شد ، تا این بدجنس ها منو نبرن پارک!       نه پارک ؛ نه شهر کتاب....!

راستی گزارش یخورده غیر شخصی تر  از نمایشگاه رو در ادامه مطلب بخونید...

 

 

 

و در عوضش رفتیم تئاتر شهر...... هرچی هنر کیانیان و  هات چاکلت شیرینی فرانسه و دیدن استاد جون عاطفه و  خلاصــــــه یه عصر قشنگ پاییزی ؛  ریسیده بودند ، همه و همه رو بیکباره اکبر زنجانپور  و  " سیر طولانی روز در شب" به باد داد!

نمایشی که قرار بود 8:30 تموم بشه ، 9:10 تموم شد.... این آقایون حداقل زحمت احتساب زمان آنتراکت رو هم به خودشون نداده بودند. مسخره تر ازاین ممکن نبود............ گلچهره سجادیه که انگار داشت برای  یه مشت نی نی کوچولو کتاب می خوند.... با اون نوع بیان مسخره اش........  این افکتهای جذذذذذذذذذذذذذذذذذابشون منو کشته بود......... بابا صد رحمت به این فرهاد شریفی و نیمکت خوشبختیش.....!            حالم داشت بهم می خورد و اگه شونه های گرم عاطفه نبود تا حداقل 20 دقیقه از طول اجرا رو بخوابم ، قطعا از رو سر بقیه رد می شدم و می رفتم بیرون........ من نمی دونم این آقایون احمق! پیش خودشون چی فرض می کنن؟؟؟؟؟؟؟؟  دقیقا 5 تا کار توی بزرگترین مجموعه تئاتری تهران که چه عرض کنم ایران ! در حال اجرا  بود که  به جرات می شه گفت حتی یکیشون هم قابل تحمل نبود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   مسخره تر از این هم ممکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونوقت این کارشناس های محترم  اون بالا می شینند و می گن ، چرا تئاتر به عنوان یک کالای فرهنگی در سبد خرید مردم جای نمی گیره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  برو عمــــــــــو !   آبگوشت سیری چند؟؟؟  ما که عشق تئاتریم ، حالمون داره بهم می خوره ، واااااای بحال یه آدمی که می خواد به تئاتر علاقمند بشه! وااااااااااااای....

تازه امروز شنیدم ، اون دو تا کاری هم که اونطرف ؛ توی تالار مولوی  داره اجرا می ره ، هم از این یکی ها بدترند......!!!!!!!!!  اصلا اهل این نیستم که بنابه نظر یکی دیگه ، برم یه کاری رو ببینم ، یا نرم!  اما اینبار نمی رم  چون واقعا نمی خوام سر درد بگیرم............

قربونش برم  این جماعت از خود راضی به کم هم قانع نیستند...  تازه 120 کمترین تایمی هست که اینروزها می بینیم....     

از عصر تا حالا  چیزی که بیشتر از همه حرص آدم رو در می آره ، این خودشیفته بودن و تفاوت  از زمین تا آسمون این آدمهاست...  اکبر زنجانپور چنان عکسی داخل بروشورش گذاشته که انگار قراره کاندیدای ریاست جمهوری امریکا باشه ....... هر چی می گذره  قیاس این تصویر و  عکس خندان و شاد  روی پوستر کیانیان بیشتر عصبانیم می کنه....

 

اینها رونمی گم ، چون خودم از کار خوشم نیومد.....!   می گم ، چون حس می کنم به شدت داره شعور و شخصیتمون  فدای سیاست و رابطه بازی  و این گنده کاری ها می شه.....  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 21 آذر1387 و ساعت 2:52 PM |
 

خیلی حرف دارم برای گفتن..... اما واقعــــــــــا از زور خواب درحال بیهوش شدنم...!

فقط اینکه خدا بگم این "اکبر زنجانپور "  و نمایش مزخرفش رو چکار کنه که تمام لذتی که بعد از نمایشگاه کیانیان لبریزش بودیم رو به باد داد..... و تنها سر درد برامون بجا گذاشت.....

یه چیز دیگه!  این عکس بالا که روی پوستر نمایشگاه خورده ، یکی از زیباترین عکسهاشه....  پیکسلی از تنه درخت اکالیپتوس! 

 

تا بعد.....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 21 آذر1387 و ساعت 0:46 AM |

درست یکساعته  همینطور نشستم و به این صفحه سفید word  نگاه می کنم........... عین آدمی هستم که یه عالمه حرف داره ، اما نمی دونه چی بگه........؟!!!!!!!!!!!!!  به شدت حوصله ام هم سر رفته....

هیچ آدم مهربونی هم پیدا نمی شه که به من دو سه تا cd  موزیک بی کلام خفن معرفی کنه تا انقدر دچار کمبود ویتامین موسیقی نشم. از اونجاییکه همیشه همیشه همیشه لایت رو ترجیح می دم ،  طبیعتا عادت هم دارم که  وقتی صفحات وب رو می خونم یا قصد نوشتن مطلبی برای این کلبه بارونی دارم یه موسیقی لایت روشن باشه....  سالها بود که عاشقانه به همون موزیک بی کلام همینجا عادت کرده بودم.... این صفحه رو باز می کردم و به کارهام می رسیدم.... از وقتی که بلاگفا  سر ناسازگاری گذاشت و دیگه پخشش نمی کنه ، بد جور دستم موند تو حنا..... تا اینکه موزیک  فیلم "حکومت نظامی" بدستم رسید و یه کوچولو مشکلم حل شد......  اما نمی دونم چرا این مثل  قبلی نیست و زود خسته ام کرده.....

خلاصـــــــــــه اینها رو گفتم که بگم.... کمک!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

فردا اگه خدا بخواد قراره بریم نمایشگاه عکس کیانیان....   دو سه ماهی هست که منتظر یه همچین روزی هستم.... انقدر اخبار مربوط به این نمایشگاه  رو پیگیری کرده بودم که دیگه یواش یواش خودمم داشتم شبیه یکی از عکسهاش می شدم.... خلاصه ، اگه رفتم  که تعریف می کنم....  اما از وقتی که فهمیدم نمایشگاه کجاست بال بال زدنم شدت گرفته..............  حالا دیگه فرصتش هست تا توی این روزهای قشنگ پاییزی  یه سری هم به پارک نیاوران بزنیم .

راستی لازم می دونم که اینجا هم از آقای رضا موسوی "عکاس خوب سایت ایران تئاتر" عذر خواهی دوباره ای داشته باشم..... چون هر چی باشه ، همینجا از عکس هاشون ( بدون ذکر نام ) استفاده کرده بودم.  هر چند که خوشحالم که این اشتباه ، افتخار آشنایی من رو با ایشون رقم زد و یه دوست خوب بارووووووووووونی به این کلبه بارونی اضافه کرد.  امیدوارم از این به بعد به لطف ایشون با مشکل همیشگی ( پیدا نکردن عکس دلخواه ) روبرو نشم و بتونم اون تصویری که از نمایش دیدم و توی ذهنم مونده رو اینجا هم بذارم....

الان هم که انگار نه انگار فردا صبح ساعت 6 باید از خواب بیدار بشم......   تا فردا و عکسهای پاییزی پارک نیاوران ( ببخشید!  نمایشگاه عکس کیانیان ) .....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 20 آذر1387 و ساعت 1:53 AM |
 

سلام! حال همه ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالی دور
كه مردم به آن
شادمانی بی‌سبب می‌گويند
با اين همه، عمری اگر باقی بود
طوری از كنار زندگی می‌گذرم
كه نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و
نه اين دل ناماندگار بی‌درمان
...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 15 آذر1387 و ساعت 11:11 PM |

عصر جمعه عجیبی داشتیم.... به یک مهمونی کاملا دوستانه و نسبتا کاری دعوت بودیم که حسابی تو فکر بردمون!  احساس می کنم تمام تجاربی که باید طی چند سال بدست می آوردم رو دارم توی مدت کوتاهی کسب می کنم. آدمهای متفاوت ، تفکرات متفاوت، رفتار متفاوت و حتی نگاهی که با نگاه ما هم فرق داشت.....   سخته !   اما می شه بود و همون شکلی ، مثل قبل باقی موند.....

برخلاف عاطفه ، من نمی ترسم!  اتفاقا دوستشون هم دارم.... ( تجربیات تازه رو می گم ! ) چون باعث می شن خودم رو بهتر بشناسم.... ببینم چندمرده حلاجم؟! ببینم چقدر می تونم روی خودم حساب کنم که شرایط و محیط عوضم نمی کنه ؟! بفهمم دور و برم چی می گذره تا با قدرت بیشتری جلوی روشون بایستم.... به اعتقاد من ، آدم وقتی می تونه ادعای محکم بودن داشته باشه که  توی هر شرایطی خودش باشه و خودش بمونه! نه اینکه توی خونه بمونه  بعد تازه ادعا کنه من خوبم... من مثبتم....!  آدم تا وقتی توی جمع اطرافیانش قرار نگیره که نمی تونه خوب رو از بدشون تشخیص بده تا محکم تر بشه و محکم و جدی بمونه...

پس چه بهتر  که الان بجای قیاس آدمها  ؛ یاد اون صدای شرشر آبی بیفتم که توی عصر دلگیر یه جمعه پاییزی  با اونهــــــــمه برگ زرد  تمام روحم رو با خودش همراه می کرد و چه دوست داشتنی بود.....  خیابون رودبار غربی میرداماد هم شد یه خاطره و یه تجربه.....

 

هفته ای که گذشت اتفاقات عجیب غریب و گاه نسبتا دلگیری افتاد..... حالا که تــــــــــــازه پاییز تصمیم گرفته رنگ ورویی از خودش رو به رخ بکشه و برگهای زردش رو برخلاف همیشه نرم نرم فرش رنگارنگ زیر پای ما بکنه ، توی این هوای باروووووووونی و خیس؛ در عین بهت و ناباوری سایه ها تصمیم به پررنگ شدند گرفتند و مهربون..... آدمهای سبز ازم دلگیر و آدمهای پیچیده ، پیچیده تر از قبل! بزرگترین بهونۀ زندگی همچنان سرد و خشک . و خورشیدکم دورتر از همیشه.... انقدر دووووووووور که حتی رنگ صدامم براش نا آشنا و عجیبه....   نمایشهای کاملا متفاوتی رو هم دیدیم.

 

نمایشنامه خوانی ؛ نمایشنامه "روز آخر" ( تالار مولوی )

"نیمکت خوشبختی" فرهاد شریفی ( کارگاه نمایش )

"کرگدن" فرهاد آییش ( سالن اصلی)

"آقا لیلا" مهرداد کوروش نیا ( اداره تئاتر )

 و توصیفات کاملی از دو نمایش " کارنوال با لباس خانه" چیستا یثربی  و  "دیوار چین" مریم معترف.....

 

انقدر راجع به نوشتن از تئاتر و دغدغه ها و دلمشغولی هام توی ذوقم خورده که دل و دماغی باقی نمونده....  هیچ انگیزه ای نیست تا حتی برای اون هم که شده بنویسم و مطلب جمع آوری کنم.... وقتی دلمشغولی تو ، دلمشغولی هیچکدوم از عزیز ترین هات نیست ؛ پس نوشتن از علاقه هات سیری چند.....!؟ شاید اگه تو این چند روز ، دوباره روزی رو دیدم که خودم برای خودم مهم شدم ، برای دل خودم هم که شده !  حتــــــــما راجع بهشون می نویسم. حتما.... ! 

شایدم یه فکر  تازه ای به حال این کلبه دنج بارونیم کردم.... یه فکری که تو این چند روزه حسابی درگیرم کرده  اما دارم به سختی صبوری می کنم  تا این دل دل کردن ها ، کار دست من و این خلوت دنج و رویاییم ؛ این سنگ صبوره همیشگیم   نده...............................................................!

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 15 آذر1387 و ساعت 11:7 AM |
...
+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 14 آذر1387 و ساعت 8:0 PM |

 

این شبها که ماه از میون انبوه ابرها  بــــــــزور سر می کشه تا قشنگی هلال خودش رو به رخ بکشه و یوقت از رقابت با طراوت باروووووون عقب نمونه ،  دلم گرفته ....... اینروزها که باررررررررون و پاییز سنگ تموم گذاشتن، دلم گرفته....  اینبار حتی بدون هیــــــــــــچ پرانتز بسته ای ، دلم گرفته.... دلم نمی خواد حتی دیگه یک کلمه هم بنویسم ؛ هر چند که  نوشتن همۀ امیدت بوده باشه.  خیلی سخته که به عزیزترین گوشه دنج دنیات  "تنها جایی که فکر می کردی فقط و فقط مال خودته و همیشه وهر وقت که بخوای می تونی تنها باشی"  تنها جایی که حریم خصوصی روح و فکرت برات معنا پیدا می کرد ، به کلبه خیس و پر از بوی بارونت هم دیگه اعتماد نداشته باشی و درش احساس امنیت نکنی. حس نکنی که تنهایی و خودتی و خودت........ خودتی و صدای بارون و رطوبت موهات....  خودتی و یه دنیا حــــــــــــــــــــــــــــــرف  که فقط می تونی اون گوشه دنج بشینی و تعریف کنی.

درست یادمه ، بعد از مدتها که حتی اینجا هم نمی نوشتم . درســــــــــت موقعیکه هیچکس  نمی ذاشت حتی با اون سنگ سیاه که همه دنیام بود تنها باشم و حرف بزنم ؛  اینجا! شروع کردم به نوشتن از  روزهای آفتابی و شبهای بارونیم.... از خورشیدک و ماه تمومم.... از بزرگترین سایۀ پر رنگ زندگیم..... از ابر ، ستاره ، بارون و هر چیزی که حتی شده ، برای یه لحظه  قلم موی رنگیش رو به روزهای زندگیم می کشید.  یروز آبی ، یروز سبز ، یروز خاکستری ، یه شب بنفش و یه لحظه صورتی ، گاهی زرد و طلایی و یه عالمه رنگ دیگه....     رنگهای خاکستری کم نبودند، اما شکـــــــــر !   با بودن اونها بود که قدر لحظه های صورتی ، فیروزه ای و شاد زندگی رو می دونستم....   

از دلخوشی هایی نوشتم که مونسم بود . هر چند که این دلخوشی ها ، یه ابر سیاه بود به چشم خورشیدکم....!   دلخوشی هایی که فقط برای من دلخوشی بود! فقـــــــط برای من و این کلبه بارونی.  و نه هیچکس دیگه... حتی تو ، مهربونم...

از روزهایی نوشتم که آروم آروم از کنار من و لحظه هام گذشتند... روزهایی که فقط بودند ونه هیچ چیز دیگه ای....

از اشکهایی نوشتم که حتی الان هم صورتم از  ردپاشون می سوزه و خیسه....

از خنده های نقره ایی  که حتی ماه هم باهاشون شریک بود و همصدا....

از سیلی های دردناکی که گاه زندگی روصورتم می زد.... گاهی انقدر آروم که به خودم بیام ، گــــــــاهی انقدر سنگین  که  تا به امروز وجودم از داغیش می سوزه و جای انگشتاش بجا مونده.

از خوندنی هام ، لحظه هایی که باهاشون داشتم  و تمام حسمو  به بازی گرفتند.....

از روزهایی هم نوشتم که انقــــــــدر بودند که هنوز هم هستند. محکم، استوار و دوست داشتنی....!

از سایه ای نوشتم که پر رنگترین  نقطه زندگیم بود.... سایه ای شبیه یه اشتباه.... سایه ای شاد و پر از لذت.... سایه ای که بزرگترین درسهای زندگی رو ازش یاد گرفتم.... یه سایه پر رنگ!

از پرانتزی نوشتم که سبز  بود... سبزه سبز.... درست مثل یه دشت....  پرانتزی با سه نقطه دوست داشتنی....  پرانتزی که همیشه باز کردنش دوست داشتنی و بستنش تلخ بود.....).

از فصل هایی که  با یه دنیا عشق اومدند و رنگ جعبه مداد رنگی هامو عوض کردند.... بهارم  شکوفه بارونش کرد..... فصل گرم و بی بارون تلخ. پاییزم خیسه خیس و زمستون سفیدش کرد..... درست مثل برف....!

از آبی ترین همراه لحظه هام. از ناب ترین بودن ها....

از خاکستری ترین لحظه هام... از غم هایی که گاهی انقدر لبریز می شدند که هیچ سدی جلودارشون نبود.....

از بهونه های بزرگ زندگیم.... بهونه هایی که براشون هر کاری می کنی.... حتی اگه اون ، به پاس یه دنیا فداکاری ؛ گذشتن از تمام خوشبختی و آیندت باشه.

از فرشته سفید و مهربونی نوشتم که دو ساله بیشتر از همیشه هست.... حالا ، به اندازه تمام سالهایی که نتونسته دستهای گرمش رو روی سر دختر کوچولوش بکشه و مونسش باشه   هسـت!   اونم حالا که پیش خدای رنگین کمونه....  از فرشته سفیدی که حسرت لحظه های نداشتن جسمش همیشه همراهمه....  از تمام حسرت هام....  از تمام نداشته هام.... از بچگی تاهمین حالا ، که می گن بزرگ شدم......!!!!!!!!!!!!!!!!!

از خاطره هایی نوشتم که هنــــــــــــوز هم طعمشون رو حس می کنم.... خاطره هایی که عزیز ترین داشته های زندگیمند... خاطره های شاد شاد و پر بارون ، خاطره های سیاه و گنگ... خاطره هایی که اصلا  برای پاسداری از اونها بود که این کلبه بارونی بنا شد....  خاطره هایی به رنگ ماه.....

درست عین بچه ها !  از همه چیز و همه لحظه هام نوشتم.... نوشتم تا  بتونم نفس بکشم. غافل از اینکه سادگی بچگی ها  ، همیشه هم ساده نمی مونه.... گاهی حتی این دلخوشی بچگونه هم یه ابره سیاهه که نباید باشه.... نباید باشه تا تو نفهمی چه چیز یا چه کسی رو نداری.... نفهمی که گوش شنوای حرفهات فقط  این گوشه دنجه..... نفهمی که دلخوشی هات ، دلخوشی هیچ خورشید و ماهی نیست.... نفهمی که خسته ای از نداشتن خیلی آدمها و خیلی لحظه ها.....

دلگیرم و خسته.....

کاش....

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 13 آذر1387 و ساعت 11:47 PM |
 

دیریست دلم گرفته باران....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 10 آذر1387 و ساعت 11:45 PM |

 همه چیز در اراده ما بود.

- حتی مرگ ؟

 

در فضا کدورت غم بود و باد. و همه کس می دانست که رگبار خواهد شد....

کنار در ، روی نیم تخت چوبی نشست  و با صدای بلند گریست.

ناگهان شیشه های بزرگ پنجره ها می شکند.

ناگهان رنگ همه چیز سیاه ، و سیاه تر می شود.

اتاق ها  سیاه مرگ می پوشند. باران آهنگی جدا دارد....

 

وگورستان های بی درخت ، و گورستان های خاکستری رنگ را....

 

هلیا !  آیا احساس می کنی که او در غیاب ما چگونه طعم تازه ی بسیار ناگوار میوه

 های نارس باغ های ناشناخته یی را چشیده بود؟ و در همان لحظه های باغ ، برای ما

؛ آفتاب خوبی بود.....

(زنده یاد نادر ابراهیمی)

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 9 آذر1387 و ساعت 0:16 AM |

 دل همه مون به این خوش بود که عمه ، حداقل برای تو یه نفر زنده است.... یعنی هنــــــــــــوز وجود داره. حتی شده برای یه نفر !

از امشب چراغ خونه مادر بزرگی خاموشه که  دیگه نیست تا هر وقت می ری خونشون  ، مدام در حال پذیرایی باشه... نیست تا با ظرف گندم شادونش به استقبالت بیاد.... نیست تا هر وقت می ری بگه فردا نهار بیا اینجا ، برات کشک و بادمجون درست کردم ، به مریم هم می گم بیاد تنها نباشی.... نیست تا  سبزه 7 سین همه رو با دست های خودش سبز کنه.....  نیست تا هر سال تولدت رو یادش باشه.... نیست تا بگه ، مامانت عروس خوب من بود..... نیست تا بوی قورمه سبزیش تا 7 تا خونه اونورتر بپیچه.... نیست تا هر بار که از اونجا بر می گردی ، از زیر قران پر از شکلات ردت کنه...  نیست تا چروک های صورتش تو رو یاد تنهایی چندین و چند سالش بندازه....  نیست تا مواظب باشی از چشای پر از اشکت ، نفهمه دخترش ماههاست که رفته.... 

 حالا غروب های دلگیر تابستون  دیگه کی کنج تراس کز می کنه و  چشم به کوچه می دوزه.... شبهای بلند و کشدار زمستون کی ظرف گندم شادونه ، قیصی و گردوشو پر می کنه  ؛ به این امید که شاید نوه ها  بیان دور و برش و از تنهایی درش بیارن... 

 

و چه سخته  این شب چلۀ ســـــــــــــــــرد بی تو ! چه سخته  نزدیک شدن به خونه تو... خونه ای با یه دنیا یادمان های فراموش ناشدنی کودکی..........            فقط.... ای کاش سلام منو به فرشته ی سفیدمم برسونی...

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 5 آذر1387 و ساعت 10:57 AM |

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 3 آذر1387 و ساعت 0:46 AM |

 

 

Bitter Moon

BITTER MOON

       19۹۲ ( اولين عرضه در July 12 )

 محصول سال:

درام

ژانر:

Roman Polanski

به کارگرداني:

نوشته‌ی Gérard Brach ، John Brownjohn ، Pascal Bruckner ، Jeff Gross ، Roman Polanski

فيلم نامه:

Hugh Grant

   در نقش   

Nigel

Kristin Scott Thomas

   در نقش   

Fiona

Emmanuelle Seigner

   در نقش   

Mimi

Peter Coyote

   در نقش   

Oscar

Victor Banerjee

   در نقش   

Mr. Singh

Sophie Patel

   در نقش   

Amrita Singh

Patrick Albenque

   در نقش   

Steward

Smilja Mihailovitch

   در نقش   

Bridge Player

Leo Eckmann

   در نقش   

Bridge Player

Luca Vellani

   در نقش   

Dado

Richard Dieux

   در نقش   

Partygoer

Danny Garcy

   در نقش   

Bandleader

Daniel Dhubert

   در نقش   

Bus Inspector

Nathalie Galán

   در نقش   

Girl in Boutique (as Nathalie Galan)

Eric Gonzales

   در نقش   

Cook

با هنرمندي:

Vangelis ، Fausto Fawcett ، Carlos Laufer

آهنگسازان:

 

 

نایجل (گرانت) و همسرش فیونا (اسکات تامس) در سفری دریایی به مقصد هند با زنی فرانسوی به نام میمی (سینیه) و شوهر افلیجش اسکار (کایوت) آشنا می شوند. اسکار با تعریف داستان رابطه پر فراز و نشیب و گاه سادومازوخیستی اش با میمی توجه نایجل را به شدت جلب می کند و میمی اغواگر از سویی دیگر نایجل را شیفته خود می سازد تا اینکه ...

خلاصه داستان:

 

اين فيلم با نام :   Lunes de fiel (France) نيز شناخته مي شود.

 

 

 

France ، UK

محصول مشترک:

Paris Studios Cinéma, Billancourt, Hauts-de-Seine, France     /      Paris, France

لوکيشن ها:

English ، French

زبان ها:

رنگی

تصوير:

Dolby

صدا:

138 دقیقه

زمان فیلم:

دیشب بالاخره موفق شدم این فیلم رو ببینم.  هر جور و از هر زاویه ای که بهش فکر می کنم ، می بینم نمی تونم دوستش داشته باشم.  احتمالا سلیقه من تنزل پیدا کرده!  چون از نظر خیلی آدمهای اهل فن و هنر  فیلم خوبی محسوب می شه.   به نظرم ، این فیلم  یه فیلم کاملا خاصه !  یعنی یا خیلی خوشت می آد و شیفته اش می شی ، یا به شدت منزجر!  که متاسفانه من جزو دسته دوم بودم.  تحت هیچ شرایطی نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.  نه با گریم و چهره ها  ، نه با بازیها ، نه با تم داستان و مهم تر از همه نه با پایان بندی ( به نظر من احمقانه اش ! )

یه جورایی به شدت تهوع آور و بیمار گونه بود که هیچ نوع زیبایی شناختی نداشت! ( اصلا هم هیچ جوره نمی پذیرم که بار روانشناختی و اینجور چیزا داشت )  یعنی  از نظر من ؛ محض رضای خدا ، یه سکانس دوست داشتنی  درش وجود نداشت که حداقل زیبایی بصری داشته باشه... حالا بگذریم از پایان فیلم که هنوزم که هنوزه هاج و واج موندم که یعنی چی ؟؟!!!!!!!   ارتباط ها برام هضم شده نبود  و از همه بی منطق تر هم به نظرم  ارتباط  "می می"  و " فیونا " در سکانس جشن سال نو      بود!!!!!!!!!!!!!!!!!

نظر تمام اونهایی که از این فیلم خوششون اومده ( علی الخصوص خاله برفی گلم )  محترم  اما به نظر من این فیلم ضمن اینکه چیزی برای گفتن نداشت ، فقط و فقط می تونه محصول یک ذهن کاملا مریض باشه!

((( نقد فیلم ))) 

 

پی نوشت :  علی رغم تعداد زیاد لحظاتی که حس انزجار به آدم می داد ، هیچ چیز به  اندازه لحظاتی که از زیبایی " می می "  صحبت می شد  چندش آور نبود....  آخرش هم نفهمیدم  من بی سلیقه شدم یا این کارگردانه توهم زده بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   ( یعنی واقعا اونجا به این می گن خوشکل ؟؟؟؟!)

پی نوشت : از لحظه ای که این فیلم رو دیدم  تا حالا  دوباره دچار همون حس شدم که مدتها بود ازش دور بودم....  همون حسی که گاهی وقتها که از سالن تئاتر می اومدم بیرون یقه ام رو می گرفت!!!!  همون که می گفت  " خوب که چی؟؟؟؟؟؟؟؟ "     ( نکنه تو نمی فهمی ؟؟!!!!!!  ، وقتی همه می گن خوبه ؛ حتما خوبه دیگه..... )   

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 2 آذر1387 و ساعت 2:26 PM |

 

میرا ( کریستوفر فرانک )

 

-          آیا می دانید چرا هنوز اصلاح نشده اید؟

-          نه.

-          به خاطر میرا. ما باید بیش از همه او را از مغزتان خارج کنیم ؛ میرا را نمی گویم ، بلکه مقصودم از بین بردن ارزشی است که او نزد شما دارد . ریشه بیماریتان همین است ، شما دوست دارید تحسین کنید و این علت اصلی اختلال مشاعر  شماست. دیگر نباید هیچکس را تحسین کنید. فرد سالم  هرگز چیزی را ستایش نمی کند بلکه می خندد. او شعور طنز دارد. همه چیز برایش خنده آور است. به زودی از میرا خنده تان خواهد گرفت....

 

میرا / کریستوفر فرانک /  مترجم: لیلی گلستان / چاپ پنجم 1385 / نشر بازتاب نگار /  91 صفحه / 1200 تومان ( گویا این اثر مدتی هم توقیف بوده ! )

هفته پیش به قصد ذخیره کردن آذوقه برای مدتی که توفیق اجباری خونه موندن نصیبم شده  رفتم پاتوق همیشگی... چون به قصد خرید کتاب خاصی نرفته بودم ، طبق روال همیشه عنوان های  10 کتاب پرفروش ماه رو یه نگاهی انداختم.... 4 ، 5 تاشون رو یا خونده بودم یا ازش خوشم نیومده بود. توی اون لیست دو تا کتاب توجهم رو خیلی جلب کرد!   اولیش " کافه پیانو"  بود که هنوز هم بعد از چندین و چند ماه در صدر فروش قرار داشت  و به چاپ دهم هم رسیده بود. دومیش " میرا " بود.  با کلی تردید  دست آخر بار سوم برش داشتم. بار اول  با خوندن شرح پشت جلد برگردوندم ،  بار دوم با دیدن تاریخ انتشار آخرش!   اما نمی دونم چه جاذبه ای در عنوان داستان بود که  نتونستم مقاومت کنم........

برخلاف همیشه تا دو سه روز هم دور و برش نرفتم ، اما چند روز پیش  بالاخره تصمیم گرفتم تکلیف خودم رو با خودم یه سره کنم که بخونم یا نخونمش..........!  با چند دقیقه جستجو بین سایت ها و وبلاگ های  حرفه ای و معتبر کتاب و معرفی کتاب از قبیل ( کتابچی -  کتابهای عامه پسند -  کرم کتاب) براحتی   جذبش شدم....

الان هم که چند ساعت از بستن کتاب گذشته، هنوز هم بفکرشم....   و این برام جالبه که به شخصه تا قبل از این کتاب اصلا از فضاهای سوررئال و اینچنینی خوشم نمی اومد  و نمی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. اما این یکی برام جالب بود.... فضای خیلی خیلی خاصی داشت. نحوه روایت هم با مزه بود ، خیلی خوب شخصیت پردازی شده بود....... از همه مهمتر  تم داستان ؛ که برای من به شــــــــــــــــــــــدت دوست داشتنی جلوه کرد.....

 عجیب اینجاست که چنان با این فضای غیرواقعی دچار همذات پنداری شده بودم که  زمان خوندن این پاراگراف ، تمام وجودم لرزید...  واقعا حس کردم ، این سوال رو با تمام وجودم درک می کنم....  انگار  گم شدن ، پیدا نکردن    بعد از نقاب  دغدغه لحظات من هم بوده باشه.....

میرا در پهنای تختش دراز کشیده بود ، موهای سیاهش روی زمین ریخته بود و پوست سفیدش در تاریکی نرم می درخشید. حرکت نکرد  ولی صدایش به هنگام  وروردم از من استقبال کرد .سوالی بود که از مدتها پیش انتظارش را می کشیدم . و هرگز نمی خواستم آن را بشنوم:

  -  تو بعدا مرا پیدا خواهی کرد ، مگر نه ؟  پیدایم خواهی کرد ؟

تم داستان نداشتن privacy  و امنیت حسی بود. زور و جبری بود که حتی اجازه تصمیم گیری رو به آدمها نمی ده.... زوری که حتی شده با نقاب ،  شخصیت  و ظاهر آدمها رو مطابق میل خودش می کنه ، به حدی که قطعا  پیشاپیش این واقعیت دردناک رو می دونی که بعد از این اطلاح چهره حتی دیگه عزیزترینت  هم تو رو نمی شناسه و گم می شی.... تا جاییــــــــــــــکه مجبوری حتی کاملا بی اراده ! فقط لبخند بزنی.......   انقدر که عملا اگه نتونی همونی باشی که اونها می خوان ؛ به تدریج نقاب ساختگیت ترک می خوره و از بین می ری.....!

شاید خیلی ها از این کتاب خوششون نیامده باشه. یکی از سایت های جامعی که اغلب با خیال راحت برای قضاوت عادلانه و خوندن نظرات موافق و مخالف ( کاملا غیر مغرضانه و غیر جانبدارانه ) راجع به کتابی بهش مراجعه می کنم goodreads. بود. صفحه مربوط به این کتاب  رو هم  اینجـــــــــــــا   لینک می ذارم. شاید شما هم جزو اون دسته ای باشید که نتونستند ارتباط حسی با کتاب برقرار کنند. بنابراین بد نیست دلایل اونها رو بخونید..

ضمن اینکه توصیه می کنم ( فقط ) اگه قصد خوندن کتاب رو ندارید ( ادامه مطلب ) رو بخونید.... خلاصه + بخشهایی از جملات طلایی داستان  و تحلیل  مفصلیه راجع به کتاب  به نقل از سایت  "هر کتابی را نباید خواند"  

 """""""""  دانلود کتاب میرا ( کریستوفر فرانک ) """"""""""""

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 2 آذر1387 و ساعت 0:15 AM |

ابرهای کودکی از جنس خیال.... 

ابرهای کودکی از جنس خیال....

همیشه تماشای  ابرهای سفید  خامه ای توی آسمون آبی  برام لذتبخش و شادی آور بوده.  حتی ازبچگی ها... یادمه  وقتی می خواستم شادترین لحظه ها رو نقاشی بکشم  یه دشت سبزه سبز  می کشیدم که آسمون آبیــــــــــــــــــــــــه آبی  چتر گلهای قرمز و نارنجی و صورتی و بنفش بود ، گلهای بزرگ و پنج پر... تو آسمون آبی  سه تیکه ابر خامه ای سفید بود که یکی از اون ابرا کنار یه خورشید گرد  زرد و طلایی بود....   یه رودخونه کوچیک هم ازکنار یه خونه قهوه ای رنگ رد می شد.... انقدر برای استفاده کردن از  تمــــــــــــــــــــــــام رنگهای جعبه مداد رنگیم هول بودم ، که کنار خورشید و ابر و آسمون آبی  همیشه یه رنگین کمون پر از رنگهای جیغ می ذاشتم.............    یکی نبود بپرسه  ، میون این ابرای سفیده سفید و خورشید به این داغی ، رنگین کمون بعد از کدوم بارووووووووووون  اومده ؟!!!!!!

هــــــــــــــــی....

حالا از اون روزها  عمری گذشته . از اون روزهایی که وقتی به آسمون نگاه می کردم و ابرها رو می دیدم ، خیالم پر می کشید و هرکدومشون رو یه شکل می دیدم.... یکیشون  رو شبیه یه پیرمرد مهربون  با موهای بلند بلند که عصا دستش گرفته ، یا شاید یه اسب سفید  با یال های نرم و بلند.....  یه کوزه شکسته ...  نعل اسب.... چکمۀ سفید و بلند...  یه سیمرغ پر غرور....

 

ابرهای کودکی از جنس خیال،

ابرهای کودکی، ابر دشت های بی انتها، ابرهایی که زود گذر کرد و رفت...

 

دیشب چشمم به آسمون بی ستاره بود و با صدای بارون  خوابم برد..... صبح چشمم رو که باز کردم اولین چیزی که دیدم به آسمون آبی بود با یه عالمــــــــــــــــه ابر خامه ای بچگی هام....  انقدر ذوق زده شده بودم ، دلم می خواست ساعتها همونجا به آسمون نگاه کنم....   یکی از اولین چیزهایی که منو به این خونه علاقمند کرد ، منظره ای بود که صبحها بالافاصله که از خواب بیدار می شم می بینم. اینجا کوهها خیلی نزدیکند و افق بلند....    آسمون ، ستاره ، ماه ، ابر ، برف ، باروووووووون ، غروب ، طلوع ... همه وهمه ازاینجا دوست داشتنی ترند.   امروز هم این ابرهای ســــــــــــــــــــفید و دوست داشتنی چنان غوغایی در من بپا کرد که من رو یاده تمام نقاشی های رنگین کمونی و شاد کودکی انداخت.  خدایا شکر که بهانه های شادیت انقدر ساده و پاک اند...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 1 آذر1387 و ساعت 2:43 PM |

 

چتر براي چه ؟ خيال كه خيس نمي شود...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 1 آذر1387 و ساعت 2:3 AM |