تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

توی روزهایی که حس نبودن ، وجود نداشتن  یکی از پررنگ ترین حس هاته  ؛ روزهایی که ای بابا ! دل خوش سیری چند ؟!  روزهای سرد و خاکستری پاییز بی بارووووووون ؛  روزهای تکراری و دلگیر؛ یکی نیست بگه  به دل نشستن ترانه های عاشقانه ، سیری چند ؟

چند روزیه که توفیق اجباری(!)  نصیبم شده تا خونه بودن رو تجربه کنم ! در حالیکه چشمم به سطر سطر نوشته های کتاب روبرومه و زیر چشمی یه نگاهم به بخار لیوان شیرکاکائوست ، گهگاهی هم از بین آگهی ها و برنامه های یکی از یکی مزخرف تر این  آقایون و خانوم های لب گود نشینه به ظاهر(!) متشخص شبکه های اونور آبی که انگار واقعا هیچ کاری جز چرندو پرند گفتن ندارند ،  هر از گاهی هم این یکی دو تا ترانه جدید  که تازگیها اومدند و شبکه  PMC  به شدت خجالتمون می ده ، یه حالی از این روزهای  پر از کسالت عوض می کنه....

بین اینها این ترانه شادمهر یجور حس و حال این روزها رو داره و خودشو بیشتر به رخ می کشه. انقـــــــدر که....  انقدر که آدم رو یاد خیلی چیزها و خیلی آدمها می اندازه که یروزی انقـــــــدر بودند که فکر نبودشون هم مسخره به نظر می رسید.... یاد آدمهایی دور دور...  آدمهایی که آسمونشون شاید امشب بارونی باشه.... یاد خورشیدک دیروز و غریبه اینروزها.... یاد بهانه پرپر شدن آرزوی پروازی که شاید فقط یه بهانه بود ؛ بهـــــــــــــــــــــــانه.....  یاد بهانه دلگیری از شهر سرد... کاش هیچوقت نفهمه که همه چیز بهانه بود....        چون تقدیر بهانه سرش نمی شه ، انقدر که حتی یه فرصت کوچولو برای خداحافظی رو هم به مرگ نمی ده.....    وااااااااای که چقدر دلم گرفته..... چقدر دلم تنگه.... انگار دنبال بهانه گشتن  جزو روزمرگی هام شده!   مدتهاست پنج شنبه ها من اینجام و تو اونجا....  می بینی! هیچکس یادش نیست که من و پنج شنبه ها و اون سنگ سرد تنها دلخوشی بغض  و حرفهای نگفته چند روزه بودیم.....  هیچکس این بغضی که با تو باز می شد رو نمی بینه.... هیچکس این لجبازی من با خودم رو نمی بینه..... هیچکس یادش نیست که مدتهاست شاخه های میخک روی خونه سردت نیست...  هیچکس اینهمه فاصله رو نمی بینه...  هیچکس اینهمه دلگیری و گلایه و فریاد بی صدا رو نمی شنوه ، هیچکس هیچی رو نمی بینه.....  هیچی....

 

کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه....

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

باید تو رو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی ، بازم منو خط می زنی

باید تو رو پیدا کنم

تو با خودت هم دشمنی....

 

کی با یه جمله مثل من  می تونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد

این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی

        حس می کنم از راه دور

 

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو رو پیدا کنم

هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت   حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو

احساسمو باور کنی

 

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو  ،  احساسمو باور کنی

 

باید تو رو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

 

دلگیرم از این شهر سرد

 

این کوچه های بی عبور

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 30 آبان1387 و ساعت 0:49 AM |

عجب نوستالژی داره همین دو کلمه :  " سوپ داغ "

هیچوقت دوستش نداشتم و امســـــــــــــــــال بیشتر از همیشه !  شاید چون تلخیش آزارم می ده و یاد تمام نداشته هام می اندازه . نداشته هایی که انقــــــــــــدر نبودند که حتی دلخوشی از طعم خاطره شون هم نمونده.

چقدر تلخ شدم این روزها...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 27 آبان1387 و ساعت 0:3 AM |

دوباره دوستشون ندارم ، این روزها رو می گم !  از اون روزهایی هستند که من بهشون می گم الکی. انگار  خودشون برای خودشون می آن و خودشون هم می رن ، بدون هیچ....!

نه دلم می خواد از "دو گانه ای دیگر" بنویسم ، نه از اون عکس قشنگ کیارستمی که توی نمایشگاه عکس دیدم  و برای لحظه ای واقعــــــــــــــــا خودم رو توی یه خیابون ، خیسه خیس حس کردم.... یا اون یکی  با اون اسم پر احساسش " خاطره یخ بسته"....  نه از پنج شنبۀ تالار مولوی و حتی  نه از نمایشنامه خوانی امـــروز عصر و  سکوت تلخش....  شاید انقدر این سکوت تلخ و گزنده بود که هنوز هم مجالی برای نوشتن باقی نمیذاره...

هنـــــــــــــــــوز هم.....!

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 25 آبان1387 و ساعت 9:37 PM |
خاطره یخ بسته ( عکس از سیف ا... صمدیان )
+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 25 آبان1387 و ساعت 11:7 AM |

چخوف

نگاهي به زندگي و آثار آنتوان چخوف

 تلخ و سرسخت چون زندگي

 ( به نقل از خبرگزاری کتاب ایران )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 25 آبان1387 و ساعت 1:31 AM |

                            چخوف در زندگی من ( لیدیا آویلف ) 

شرح پشت جلد :

اين نوشته روايتي است از ليديا آويلف، داستان كوتاه نويس و همسر يكي از مقامات پترزبورگ، كه ماجراي عشق غم انگيزش با چخوف را توصيف مي كند، كه ده سال به طول انجاميد و مهم ترين دوره ي نويسندگي چخوف را دربر مي گرد. اين بخش تاكنون ناشناخته از زندگي چخوف، گويي به طور قطع بيش از هرچيز ديگري نشانگر آن درونمايه ي«دلتنگي» است كه از ميان اغلب داستان ها و نمايش نامه هايش سرك مي كشد، اندوهي كه، مانند صداي شكننده ي سيم ويولن در باغ آلبالو، نمونه ي بارز قريحه ي خلاق و مشخصه ي بارز تقريبا تمامي داستان هاي عاشقانه اي است كه نوشته است. کتاب شامل مقدمه ای کامل از ديويد ماگارشاك و متن اصلی آن با عنوان چخوف در زندگی من  است.

 

چخوف در زندگی من / لیدیا آویلف / ترجمه فاطمه مولا زاده / چاپ اول 1387 / نشر اختران / 160 صفحه / قیمت 2200 تومان  

 

 

پس از دیدن نمایش "مرغ دریایی" آنتون چخوف یا خواندن متن آن بیننده یا خواننده‌ی کنجکاو، مشتاق می‌شود که بداند " آیا چخوف کاراکتر‌های این نمایش را از شخصیت‌های حقیقی الهام گرفته؟ " و اگر پاسخ مثبت است، این افراد چه کسانی بوده‌اند و چه نسبت و ارتباطی با شخصیت‌های نمایش داشته‌اند؟ .........   ( ادامه مطلب )

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 24 آبان1387 و ساعت 11:41 PM |

وقتی تو نیستی

نه هستهای ما  چونانکه بایدند

                              نه باید ها.....

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است لبخد های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا

 

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد!

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما  چونانکه بایدند

                                  نه بایدها....

 

                                          هر روز بی تو روز مباداست!

 

چقدر سخته از کسی دلگیر باشی که نبودنش برات مثل روز مبادا باشه ! این دو روز چیزی رو کم داشت ؛ که هیچ چیز نمی تونست جای خالیش رو پر کنه.... هــــــــــــیچ چیز! حتی این ماه گرد و نقره ای توی آسمون.... حتـــــــــــــی ماه ؛ حتی باروووووووووون!

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 23 آبان1387 و ساعت 11:47 PM |

اين جا همه هر لحظه مي پرسند

حالت؟

اما كسي يك بار

از من نپرسيد

               بالت؟

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 1:3 PM |

اولین درسی كه از شما گرفتم پذیرفتن امر گریزناپذیر بود و دومین درس این بود كه امر گریز ناپذیر رو دوست داشته باشم.

مهمانسرای دو دنیا  

مهمانسرای دو دنیا / نویسنده: اریک امانوئل اشمیت / مترجم: شهلا حائری / نشر قطره / ۱۱۶ صفحه /  قیمت : ۱۵۰۰ تومان

نمایشنامه "مهمانسرای دو دنیا" داستان آدمهایی است که هیچ یک نمیدانند چگونه گذارشان به مهمانسرای دو دنیا افتاد و چه زمانی از آن خارج خواهد شد و سرانجام به کجا خواهند رفت. شخصیت ها در این مکان راز آمیز گرد هم آمده اند تا درباره ی زندگی خود تامل کنند و به دغدغه های همیشگی بشر بیندیشند. نمایشنامه ی "مهمانسرای دو دنیا" حکایتی است پر رمز و راز، شگفت انگیز و غافلگیر کننده در فضایی میان رویا و واقعیت، مرگ و زندگی، کمدی و تراژدی.

"شرح پشت جلد"

 

توقف در مرز آسمان و زمين

به بهانه انتشار نمايشنامه «مهمانسراي دو دنيا» اثر اريك امانوئل اشميت (روزنامه اعتماد 18 / 1 / 87 )

«زوزه جريان بادي سهمگين و توقف آسانسور در مكاني مبهم و بدون نام»: نمايشنامه مهمانسراي دو دنيا، اينچنين آغاز مي شود...   ( ادامه مطلب )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 12:40 PM |

" یه چیز و تنها یه چیز شما رو منحصر به فرد و تک میکنه و اون آزادیتونه. شما ازادین. آزاد، متوجیه؟ آزادین که سلامتیتون رو داغون کنین، آزادین که رگ دستتون رو بزنین، آزادین که از غم عشق هیچ وقت فارغ نشین، آزادین که تو گذشته تون بپوسین، آزادین که قهرمان شین، آزادین که تصمیمات اشتباه بگیرین، آزادین که تو زندگی شکست بخورین یا مرگتون رو تعجیل کنین.حرفم را باور کنین، کتاب تقدیری وجود نداره. فقط چند نشانه روی یک برگه. مقداری اطلاعات. چیزی رو که نمیشه محاسبه کرد، آزادی شماست"

بخشی از دیالوگ نمایشنامه " مهمانسرای دو دنیا"

 

 خوشبختانه موفق شدیم " مهمانسرای دو دنیا "  رو ببینیم. حتی شده  شب آخر اجرا...  نمایش جالبی بود. نه اینکه خیلی خوب باشه ، نه خیلی بد!    از سالن که اومدم بیرون حس می کردم از پایانش اصلا خوشم نیومده  و یجور خاصی حالم رو گرفته ! چون با تمام وجودم دلم می خواست  بار آخر فلش آسانسور رو به سمت بالا ببینم و نمایش ( هندی ! ) نشه و به هم نرسند.  اما توی مسیرم تا خونه که به نمایش فکر می کردم ؛ با پایان بندیش ارتباط برقرار کردم.  3 حالت که بیشتر نمی تونست داشته باشه ! یا باید فلش به سمت پایین می بود و به دختره می رسید ( که احمقانه ترین نوع پایان بندی بود )  یا فلش بالا بود و می مرد ( که یجورایی حال بعضی ها رو می گرفت ) و یا این مدل سومی که تموم شد!!!!!! یعنی پایان باز ...    به عهده خود تماشاگر گذاشت که هر جور دلش می خواد تمومش کنه....  البته بازیرکی از المان هایی مثل خورشید هم استفاده کرده بود که   یجورایی ذهن ببینده رو به سمت روشنایی و امید و.... هدایت کنه.

طراحی صحنه و موسیقی و نور  به اعتقاد شخصی من  خوب بود و تا حد زیادی به فضا سازی کمک کرده بود.  صفحات ماتی که جزئی از دکور بود  به شدت  دنیای مجازی مد نظر کارگردان رو القا می کرد و نوعی حس  معلق بودن در فضا و مکان رو  زنده می کرد. طراحی نور  ، در لحظاتی از نمایش با طراحی صحنه حســــــــــابی عجین می شد و تماشاگر رو در خود محو می کرد. استفاده کاربردی از نور آبی هم نشان از  تمرکز طراح به فضای داستان می داد.  و اما موسیقی تاثیر گذار و دوست داشتنی که همخوانی بسیار زیادی با کلیه عناصر و اتفاقات درون صحنه داشت....   امــــــا طراحی لباس و گریم ؛  به عقیده شخصی من  در پارادوکس شدیدی با نمایش به سر می برد ( با توجه به اینکه مکان وقوع این قصه ، در جایی بین زمین و آسمان بود! ).    شاید بشود این تضاد رو نادیده گرفت اگـــــــــــــــــــــــــــر   فرض رو بر این بگیریم که کارگردان هیچ پیش فرض انتزاعی برای نمایشش نداشته ، و فضا کاملا رئال رئال بوده!   اما با دیدن طراحی صحنه و نور ، این فرضیه از پایه بی اساس می شود.   طرح گریم این نمایش به هیچ شکل در خدمت فضا سازی داستان نبود. به طوریکه اگر در داستان عنوان نمیشد در چه موقعیت خاصی هستیم ! ساعتها هم که از نمایش می گذشت تنها با گریم نمی شد فهمید ، این موجودات در عالمیبین مرگ و زندگی به سر می برند......... حتی به اصطلاح فرشته ها و دکتر "س" هم  هیچ نشانه هایی از دنیایی که در آن قرار گرفته بودند  نداشتند.....   در نمایش " مهمانسرای دو دنیا" طراحی لباس نیز از همین قاعده پیروی می کرد.

و اما بازی ها....  هر چند که شاهد بازی های آنچنان خاصی نبودیم اما بعد از ورود  " مینا خسروانی " در نقش لورا  شاهد  نوعی سرزندگی و ریتمی خاص بودیم که در پیشبرد حس و حال داستان نقش بسزایی داشت.  از  بازی پردیس افکاری  در نقش "دکتر س" هم نمی شود گذشت . به نظر شخصی من ! تنها بازیگری که با نحوه حرکت و بیان دیالوگ  {مخصوصا در ابتدای نمایش که  تماشاگر شروع به ارتباط گرفتن با نمایش می کند } به فضا سازی نمایش ( چون داستانی عملا دارای فضای خاص بود و وقتی می گوییم فضای خاص  قطـــــــــــــــــــعا  باید  بازی، نور، طراحی صحنه، گریم، لباس ، موسیقی و ... در خدمت فضای مورد نظر قرار بگیرد)    کمک می کرد. بقیه در حد کاملا معمولی بودند.  

در کل نمایش نسبتا جالب و تفکر برانگیزی بود، هر چند که این فکر واندیشه برای لحظاتی باشد... مهم درگیری حسی تماشاگر با این موقعیت نمایشی است.... موضوع نمایش  درباره به اصطلاح مهمانسرایی بود  که فضایی بین مرگ و زندگی است....  افراد مختلفی که هر کدام به دلیل خاصی در اغما به سر می بردند .  و زمانی که  نوبت آنها می رسید به آسانسوری فراخوانده می شدند که در آنجا معلوم می شد که به بالا می روند ( می میرند ) یا به پایین ( به زندگی باز می گردند )....  و همین موقعیت نمایشی خاصی رو بوجود اورده بود که تماشاگر 120 دقیقه با صبوری به انتظار فلش های  آسانسور و پایان داستان بود....  در همان حین ( در مهمانسرا ) برخوردها و دلبستگی هایی بوجود می آمد که در نوع خود دوست داشتنی بودند...   متن زیر بخشی از نقد " حسن پارسایی " برای نمایش   مهمانسرای دو دنیا است  که لینک کاملش در پایان آمده است.

در جايي از نمايش صراحتاً عشق بهانه‌اي براي ماندن توصيف مي‌شود. اريك امانوئل اشميت براي هر چه شهودي‌تر و عيني‌تر كردن اين عشق و ماندگاري آن، مراتبي در نظر گرفته است: ابتدا دختر عاشق را به زمين و سپس مرد شعبده‌باز را كه با ايثارگري مي‌خواهد قلبش را به دختر اهدا كند تا به او زندگي بيشتري ببخشد به آسمان و عالم ملكوت مي‌فرستد. "رئيس دلبك" را هم كه تعلقات مادي و زميني دارد و سرانجام به نيتي خيرخواهانه هم روي مي‌آورد، دوباره به عالم زندگان واقعي و زميني بازمي‌گرداند. در پايان مرد عاشق را هم كه مي‌خواهد با عشق زندگي كند، در يك موقعيت سوم كه روي صحنه با نشانه نمايشي"آفتاب" براي تماشاگران تاويل‌پذير مي‌شود، نشان مي‌دهد. اين موقعيت سوم"نماد" گونه است و حيات‌بخشي و روشنگري عشق را به نمايش مي‌گذارد....

"حسن پارسایی "

 نگاهی به نمایش مهمانسرا ی دو دنیا به قلم حسن پارسایی

 نگاهی به نمایش مهمانسرای دو دنیا به نقل از سایت سیمرغ

 

نویسنده : اریک امانوئل اشمیت / کارگردان : سهراب سلیمی / طراح صحنه : منوچهر شجاع / آهنگساز : حسین علیزاده / طراحان نور: علی مجتهد زاده ، منوچهر شجاع ، مجید ناخدا / طراح گریم : کامبیز مومن خانی / طراح لباس : نگار نعمتی

بازیگران : علی سرابی / نوید جهانزاده / غزاله رشیدی / محسن حسینی / علا محسنی / مینو زاهدی / پردیس افکاری / مینا خسروانی.

اشمیت می گوید : (( نمایش من درباره چیست ؟ درباره پذیرفتن راز، رها کردن و رفتن ، نترسیدن از ناشناخته و قبول آنچه گریز ناپذیر است.... ))

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 0:22 AM |

 بس که این یکی دوشبه ناشکری کرده بودم ؛ رسما امشب داشتم می رفتم تا نزدیکی های اون دنیا... بقول آقاهه ، یکیمون رو تو این ماشین  خدا خیلی دوست داشت  که الان سالمیم.......  شاید اگه خدا نخواسته بود و برخلاف تمــــــــام اینروزهایی که می رم و می آم   وسط ننشسته بودم ، الان منم کلـــی درد داشتم و بدنم کوفته بود.....  امشب فهمیدم واقعا چه راحت می شه در عرض یک لجظه دیگه نبود.....!!!!!!

خدا یا شکرت که الان می تونم بهت بگم شکـــــــــــــــــر

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 18 آبان1387 و ساعت 11:52 PM |

 دیگه باورم شده که رفتی..... دیگه باورم شده که نیستی....  دیگه باورم شده   تو رو ندارم....

تو همونی که تو رو به دنیا نمی دم

بجز تو کسی رو تو دلم راه نمی دم

هنوزم عزیزی ، تو خونۀ قلبم ...  دوستت دارم....

 

انقدر ساکت و بی صدا تو خودش فرو می ریزه ، که تـــــــــازه وقتی چشمات خیس و تار می شه می فهمی عمق زخمهاش خیلی زیاده...  زیاد تر از حد تصورت... همۀ روح زخمی می شه و درد می کشه. انقدر که حتی دونه های سرد اشک هم نمی تونه مرحمی براش باشه.  وقتی هم که می خوای از سر مهر نوازشش کنی ، حتی نمی دونی کجاست.... فقط می دونی که درد داره و درد..... چقـــــــــدر دردناکه... جنگ بین عقل و احساس !  که حتی برای پیروزی ریاضی وار زندگی ، باید غرورتم  جلوی پاش قربونی کنی.... تازه وحشتناک ترین جای قصه ؛ اونجاست که باید برای یه زخمی خسته  که دوستش هم داری آرزوی شکست کنی و برای رقیب منطقی و قدرتمندش که از ته دلت ازش متنفری  آرزوی پیروزی.... چقدر تلخه با عقل پا روی احساس و یه عمر خاطـــــــــــره گذاشتن....

سردی هوای غروب یه جمعه دلگیر مثل سیلی دردناکی بود تا بشه باور کرد اونقدرها هم این جنگ آسون و ساده نیست...  جمعه ای که من بودم . اما تو نبودی..... تو نخواستی که باشی.......  شاید ! تو راست می گی  ؛ من نخواستم که تو باشی....

هنوزم که هنوزم نه تنها همــــــــــه روحم ، غرورم ، وجودم شکسته و درد می کنه  ؛  سوزش جای سیلیش رو هم روی صورتم حس می کنم... انگار گوشم کرخت شده و همچنان سوت می کشه... جای انگشتهای سرد و زمختشو روی صورتم می بینم.........! یواش یواش داره باورم می شه جنگ سختی رو شروع کردم.... جنگی که حتی بردش هم طعم باخت و غم می ده. ....

 

* بعضی ترانه ها ، یه طعم خاص دارند.... درست  جایی که باید باشند ، هستند....  ((  تو همونی که تو رو به دنیا نمی دم .... بجز تو کسی رو تو دلم راه نمی دم... )) 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 17 آبان1387 و ساعت 10:54 PM |

 

 

واااااااااااااااای خدا جونم چه

 بارووووووووووووونی....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 15 آبان1387 و ساعت 9:8 PM |

 

 

نمی دونم چرا امشب این مدلیه.... عجیبه! عجیب..... درست مثل من که بدون هیچ دلیل خاصی گیج و بهت زده ام. حتی وقتی چند دقیقه پیش در حالیکه زل زده بودم به مانیتور و یک پنجره بنفش پیش روم باز بود و غرق نوشته هاش بودم  وقتی یهو همه چیز سیاه شد و برق رفت . مثل آدمهای بهت زده  قدرت هیچ واکنشی نداشتم و چند دقیقه همینطور هنــــــــــــــــوز هم به مانیتور نگاه می کردم.... انگار مسخ شده باشم.... اصلا خودمم از سر شب حس کرده بودم ، امشب اسلوموشن شدم.....  هیچوقت انقدر ترسو نبودم ها...... اما امشب اعتراف می کنم ؛ می ترسم.................... وقتی بالاخره تونستم بفهمم خوب باید چکار کنم ! بلند شدم و رفتم سر جام خوابیدم. اما هنوز صدای شرشر بارون می اومد و اتاقم توی سیاهی مطلق غرق بود... تا چشمام رو بستم که مثلا به هیچی فکر نکنم ، مثل این فیلما یهویی اتاق روشن روشن شد....  برق اومد.   یکی نیست بگه آخه این  5 دقیقه اصلا ارزش رفت و اومدن داشت....؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   اصلا می دونی چیه ؟!  امشب یجور خاصی زیادی غرق سکوته. یه سکوت بد! حتی حالا هم که دوباره بلند شدم و کامپیوتر رو روشن کردم تا بلکه بنویسم ، بازم می ترسم....   انقدر که برای خورشیدک اس ام اس زدم که خوابه یا بیدار...  بلکه بیدار باشه و باشه تا من تنها نباشم. حتی شده با همون جر وبحث ها و دیالوگ های خسته کننده و تکراری اینروزها.... با اینکه می دونستم حتی اگه باشه هم چیزی جز تیکه و کنایه و دلخوری های اینروزها ( حالا دیگه انقدری ازشون گذشته که حتی بگم  شاید ماهها و سالها ) توی بساطمون نیست ؛ باز هم خواستم... امــــــــــــــــــــــــــــــا !

هوای این شبها رو دوست ندارم...... سردن! سرده سرد..... از سر شب تا اون موقع که برق بره ، از طریق لینک های یکی از وبلاگهای مورد علاقم چند تا وب جدید کشف کردم. از عشق ، عقل ( عجب پارادوکس محکمی ! )  ، ازدواج ، اعتماد ، نفرت ، طلاق ، درد کشنده  نداشتن  حریم خصوصی ، حس مالکیت ، حس تعلق و خلاصه همه چیز  مطلب خوندم.... انقدر ذهنم درگیر بود که نخوام به چیزی فکر کنم... اما این برق لعنتی ، مثل فریاد کارگردان بود که : کات!

توی اون 5 دقیقه  ما به ازای تمام اون چیزهایی رو که خونده بودم رو  مثل یه فیلم دیدم!  با کاراکترهایی کاملا آشنا و خودمونی....    حتی حالا هم که فکر می کنم ، می بینم   خورشید و ماه  هیچوقت  نمی تونند نیمه گمشده خوبی برای لحظه های هم باشند... برای لحظه های شــــــــاد ، غمناک ، حتی ترس و تنهایی!   

 

چرا امشب تموم نمی شه........

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 14 آبان1387 و ساعت 2:24 AM |

 

مرغ آمین

و خدایی که در این نزدیکی است... 

با اینکه بارها و بارها شده حضور نرم و سبک " مرغ  آمین" رو بالای سرم حس کردم و وجودم سرشار از آرامش بودنش شده ؛  اما هر بار  بـــــــاز هم باورم نمی شه.... باورم نمی شه که این منم !  من ِ ساده و هیچ که حتی اندازه قطره بارون هم نیستم ،  اینچنین از سر اتفاق خدای بارون انقدر دوستم داشته....  از دعای دیشب ، خلوت من و ماه نقره ای من ؛  تا امروز و اتفاق صبح حتی 24 ساعت هم نگذشت.... هم باروووووووووووون داره می باره هم شاید قراره اتفاقهای خوب کاری بیفته .

خدای رنگین کمونم ، اندازه تمام آرزوهــــــــــای محال دنیا دوستت دارم....  هر چند که حالا دیگه خوب مطمعنم  با بودن تو هیچ محالی ؛ محال نیست! پس اندازه تمــــــــــــــــــــــــام آرزوهای ممکن های دنیا... !  

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 13 آبان1387 و ساعت 10:25 PM |

باغ میرا

پاییز محزونی
که در خون تو می خواند
گامی به تو نزدیک و گامی دور
آرام همراه تو می اید
روزی تمام باغ را
تسخیر خواهد کرد
ای روشن آرای چراغ لالگان
در رهگذار باد
با من نمی گویی
آن آهوان شاد و شنگ تو
سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند ؟
آه
شب های باران تو وحشتناک
شبهای باران تو بی ساحل
شب های باران تو از تردید
و از اندوه لبریز است
 من دانم و تنهایی باغی
که رستنگاه آوای هزاران بود
وینک
 خنیاگرش خاموش
                  و آرایه اش 
                       خونابه ی برگان پاییز است....

 

شفیعی کدکنی -  مثل درخت در شب باران

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 10 آبان1387 و ساعت 0:20 AM |

 

سومین دوره جشنواره نمایشنامه خوانی مولوی

شنبه 11/8/87  ساعت 18

نمایشنامه حشاشیون

نویسنده: محمد میرعلی اکبری

کارگردان: امیر رضا شوش پور

********

راستی چند روزی هست نمایش آتن – مسکو   به نویسندگی ادوکیموس تسولاکیدیس و کارگردانی "کتایون فیض مرندی"  در تالار اصلی مولوی به روی صحنه است . دیدنش خالی از لطف نیست. بد نیست اگه وقت خالی داشتید ، عصرتون رو با این گروه نمایشی بگذرونید. نمایش برداشتی از  نمایشنامه "سه خواهر" چخوف هست. ضمن اینکه با توجه به قرار گرفتن  فیلمهای خوب سینمایی که  تواما در یک دوره زمانی به اکران در اومدند ( که به شدت عجیبه!!!!!!! )  یکمی  انتخاب سخت می شه.....  اما اگه آواز گنجشکها و دعوت رو دیدید ، دیگه با خیال راحت می تونید راهی تالار مولوی بشید..... چون در تئاتر شهر خبری نیست....!

طراح صحنه : کتایون فیض مرندی

آهنگساز : محمد فرشته نژاد

طراح گریم : ماریا حاجیها

بازیگران : الهام پاوه نژاد ، الهام کردا ، رویا میر علمی

صدا پیشگان : سیامک صفری ، علیرضا بیرقی ، سینا یوسفی ، آرش حامدیان

تالار اصلی مولوی ، ساعت 17:30

مدت 90 دقیقه

متاسفانه از وقتی سایت "مرکز عکس تئاتر"  قاطی کرده ، هیچ عکس خوبی پیدا نکردم که بذارم. عکسهای ایران تئاتر هم که همیشه خدا به درد جرز جای دیوار می خورن... ( با هر بار دیدنشون عصبی می شم، محض رضای خدا یدونه عکسهاشون ارزش هنری نداره و از لحظه های ناب تئاتر مربوطه نیست ) به محض اینکه یه عکس خوب پیدا کردم  حتما می ذارم....   فقط اگه دوباره دستم به این خانم تهمینه منزوی برسه....!!!!!! من نمی دونم حالا که مرکز عکس تئاتر نیست ؛ اینهمه عکس که می اندازه ، کجامی ذاره....   انگار نه انگار این تئاتر بیچاره همین یه عکاس درست حسابی رو داره ها.......

********

به شدت حوصلم سر رفته.... هر چی وب و سایت بود زیر و رو کردم.... برای اولین بار ساعت 8:30 چراغ خواب خونمون روشن شده ، آخه مهمون کوچولومون باید ساعت 5 بره سرکار.  من که اگه از زوره خواب هم بمیرم ابداااااااااااااااااااااا  این ساعت خوابیدن برام  قابل هضم نیست ، مثل ارواح سرگردان از این اتاق به اون اتاق ، از آشپزخونه وسر یخچال گرفته تا پای تلویزیون ، از پای تلویزیون تا دستشویی رو دارم متر می کنم.... دو فصل از کتابی هم که دستمه خوندم.... شماره آخر مجله نمایش رو هم ورق زدم........ حالا چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای تازه اینهمه کار کردم شده 9:47 .....  فعلا برم یه آبی جوش بیارم ؛ تا بعد..............

 

بقول عاطفه که می گه فقط تو موندی و تو ، تو ، تو....

من موندم و من ، من ، من.....

 

هیشـــــــــــــــــــــــکی هم دوزَم نداره ///// دنیا رو می بینی تو رو خدا...   تا همین دیشب ، انقدر پشت سر هم اس ام اس داشتم ، که اشکهای مجسمه " کاریاتید " هم در اومده و آبرو حیثیت ما تو فامیل به باد رفته بود........... حالا کجان اون جماعتی که تیکه بارم می کردند ( حتما خوب هم می تونید لحنشون رو تجسم کنید...) که چقدر اس ام اس هات زیاد شدن!!!!!!!! نکنه.... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!    

امـــــــــــــا نه .... انگار هنوز یکی هست که دوستم داره.... الان اس ام اس عاطفه اومد. آخ جوووووووووون ، یکی هست که بیداره... زنگیدیم و حدود 43 دقیقه با هم وبلاگ خوندیم....   از همه جا و همه چیــــــــــــــــــــــز. از دل نوشته های اکرم و آذر تا روز نوشتهای کیوان... از سرویس نقد ایران تئاتر و نقد خفنی که برای نمایش خواستگاری نوشته بود.... وای که چقدر لذت بردیم از این نقد جانانه.... دوتایی کلـــــــــی هم لذت بردیم .... از هر دری هم گفتیم و شنیدیم.....

 

بیرون داره بارون می آد....... همین یه قلم رو کم داشتم واسه بی خوابی...  نمی دونم چرا وقتی شب بارون می آد یجورایی حس بدی دارم و دلم می گیره... صدای قطره های بارون با سکون و آرامش شب ؛ حس عجیبی دارند...  انگار آدم منتظر یه اتفاقه.....

 

RAIN 

Listen to the pouring rain
Listen to it pour,
And with every drop of rain
You know I love you more

Let it rain all night long,
Let my love for you grow strong,
As long as we're together
Who cares about the weather?

Listen to the falling rain,
Listen to it fall,
And with every drop of rain,
I can hear you call,
Call my name right out loud,
I can hear above the clouds
And I'm here among the puddles,
You and I together huddle.

Listen to the falling rain,
Listen to it fall.

It's raining,
It's pouring,
The old man is snoring,
Went to bed
And he bumped his head,
Couldn't get up in the morning,

Listen to the falling rain,
listen to the rain....
 

José Feliciano

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 10 آبان1387 و ساعت 0:12 AM |

 

اول به بانگ نای ونی آردبه دل پيغام وی


وانگه به يک پيمانه می بامن وفاداری کند

 

"محیا" رو دیدم . دوستش داشتم ، اما نه برای اینکه فیلم خیلی قشنگی بود ، چون یه فیلم کاملا معمولی بود.....دوستش داشتم چون اون   "آن" رو برام ایجاد کرد. " آن " یا همون لحظه نابی که دل آدم رو بلرزونه.... شاید این لحظۀ خاص برای هیچ مخاطب دیگه اش بوجود نیاد ، چون حسش نکرده...  دیالوگ های غسال پیر روستایی ؛ حسرت و افسوسی رو برام تازه کرد که دو ساله همراهمه. شاید این باعث همون لحظه دوست داشتنی بود...

یادم نمی آد آخرین باری که توی سینما  پرده تار شد و دیگه هیچ جا رو ندیدم کی بود....!    شاید  "بچه های ابدی" بود.... اما امروز محیا ، برای من که اینروزها مثل مجسمه ای سخت شدم ، تلنگر خوبی  بود تا دیگه لازم نباشه به هر جون کندنی التماس چشمهام رو بکنم تا شده برای لحظاتی بباره تا این گره سخت تو گلو برای لحظه ای هم که شده باز بشه.....

 

 

_ اما چقــــدر تم فیلم ؛ حس  پا گذاشتن روی ناتوانی ها رو دوست داشتم....  یجورایی انگار بهشون پوزخند می زنی و انتقام همه بد آوردن های زندگی  رو از اون کار ، یا اون چیزی می گیری که حس می کنی نمی تونی انجامش بدی...  تصمیم های این مدلی ، همیشه برام دوست داشتنی و با شکوه بوده.  همیشه دلم می خواد  اون کاری رو انجام بدم که شاید ساده بوده باشه ، اما انجام دادنش ( حداقل برای خودم ) همیشه محال و غیر قابل تصور بوده... چقدر لذت بخشه که آدم بتونه روی خودش ( نتونستن هاش ) روهم کم کنه.... معرکه است!  

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 8 آبان1387 و ساعت 10:50 PM |

وقتی دنبال عکس تو می گشتم

امروز چرکنویس پاک یکی از نامه های قدیمی را پیدا کردم

کاغذش هنوز از آوار آنهمه واژه بی دریغ سنگین بود

از باران آنهمه دریا

از اشتیاق آنهمه اشک

چقــــــــــــــــــدر ساده برایت ترانه می خواندم...

....

حالا

بعضی از آن ترانه ها دیگر همسن و سال سفر کردن تواند

می بینی عزیز

برگ تا نخورده آن چرکنویس قدیمی دوباره از شکستن شیشه پر اشک بغض من تر شد

می بینی....

 " یغما گلرویی"

 

 من یکی بودِ همیشه ، تو یکی نبودِ قصه....  

عجب روزگاری شده...  مثل چرخ گردون ، انقدر می چرخه و می چرخه تا دوباره یه روزهایی رو بیاره جلوی چشمات....  تادوباره تو باشی و اون آدمهایی که بودن!      ددددددددددده سال روزگار کمی نیست.... بقول قدیمی ها یه عمــــــــــــــــــره واسه خودش... هه! راست می گی ؛ چیزی عوض نشده که !!!!!!!  فقط ؛  10 سال پیش یک کوچه بود و یه ساختمون با آجرایی سه سانتی که همیشه لب پنجره اش پر بود از گلدون های رز 7 رنگ و یاس رازقی با دونه های شبنم که حااااااااااالا دیگه گلهای اون پنجره خشکیدند و دیگه گلدونی اونجا نیست... یه دل ساده ساده عاشق پر از سادگی بچگی ها که هنوز سنگ نشده بود... یه فرشته مهربون که دستهاش هنوز مثل قلبش و چشماش گرم بود....   موهای بابا که هنـــــــــــوز تارهای سیاهش برای سپیدی ها قد علم می کرد.... من بودم ، با یک دل گرم و عاشق ؛ تو بودی با سردی زمستون نگاهت و یک نفر دیگه ! من یکی بودِ همیشه ، تو یکی نبودِ قصه....  حالا خیلی چیزها نیست ، دیگـــــــــه نیست!

نه اون خونه، نه اون گلدونها ، نه گرمای دست فرشته مهربون ، نه موهای سیاه بابا ، مدتهاست که رنگ خاکستری ، دیگه نماد عشق نیست! حتی توی نوشته هامم مفهومی جز غم و دلتنگی و مرگ برام نداره....   شاید فقط سردی زمستون باشه که بارش رو برداشته و از تو چشمهای یخیِ تو کوچ کرده به تمام وجود من!

هه! حالا تو می خوای که دوباره با دیدن چشمات دلم بلرزه ؟؟؟؟؟  لرزیدن دل سالهاســــــــت که فراموشم شده ...

یه عمـــــــــــــر روزی مثل امروز رو برای خودم ساختم و توی خیال تو رو جواب کردم.... توی خیال صدها بار با سردترین نگاهها  انتقام یه عمر  سنگی شدنم  رو ازت گرفتم....  حالا اون روز رسیده ؛ وقتشه بدونی که چقــــــــــــدر ازت متنفرم....  اندازه تمام روزهای شاد نوجوونی که ازم گرفتی ؛ اندازه تمام لحظه های قشنگی که می تونستم کنار فرشته مهربونم باشم و نبودم ، اندازه تمام دل نگرونی های بابا... بدتر از همه اندازه  تمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــام سختی  این سنگی که تو ساختی.....

 

می بینی... ؛

 چیزی بزرگ نشدم که دیگه اسباب بازی به دست نگیرم.... فقط ده سال!

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 7 آبان1387 و ساعت 10:21 PM |

 

شتاب مکن که ابر بر خانه ات ببارد

و عشق در تکه ای نان گم شود

هرگز نتوان  آدمی را به خانه آورد

آدمی در سقوط کلمات سقوط می کند

و هنگامی که از زمین برخیزد

 کلمات نارس را به عابران تعارف می کند

آدمی را توانایی عشق نیست

           در عشق می شکند و می میرد....!

 

احمد رضا احمدی

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 7 آبان1387 و ساعت 10:44 AM |

 

چقـــــــــدر بده که تو یه روز خوب ، یه نمایش بد   حالــــــــــــــــتو بگیره!

از دیشب تا حالا دارم با خودم کلنجار می رم که در موردش هیچی نویسم ، نه در مورد این  و نه اون یکی. چون به عقیده ی من بی توجهی به یه چیز ، بدترین واکنش در موردشه.....   اما باز طاقت نیاوردم....  آخه انقدر بد بودند که اگه ننویسم و چیزی نگم ، جدا خفه می شم.....    توی تمام این مدتی که تئاتر می بینم  ( مدت خیلی زیادی نبوده  اما به جرات می گم ،  قابل اعتنا از تعدد آثار دیده شده ! ) تا بحال پیش نیومده بود که تئاتری رو ببینم  و آخرش حتی برای قدردانی از زحمات گروه هم که شده ، به احترامشون نایستم و تشویق نکنم !    حتی قبلا ها استاد جونم که گاهی از حرصش بلند نمی شد و تشویق نمی کرد  بهم برمی خورد.....   اما اعتراف می کنم توی کمتر از یک هفته دوبار! حتی از جامم بلند نشدم که هیچی ؛ وسط اجرای یکیشون هم رفتم بیرون............. ( وای وای واااااااااای ؛ این کار آخری همیشه از نظرم زشت ترین کار و رسما توهین به عوامل اجرا بوده )

من دیشب یک کار دیدم که حتی نتونستم تحملش کنم. اول فکر کردم یجور حس آمیخته با تعصب بوده که باعث شده انقدر دیدن لحظه لحظه اینکار برام عیرقابل تحمل باشه ؛ اما وقتی نظر  عاطفه و دیگر دوستان رو شنیدم ، حداقل حداقلش این بود که خوشحال شدم از اینکه تعصب زده و مغرضانه به کار نگاه نکرده بودم.....

ما دیشب نمایش خواستگاری ( چخوف ) به کارگردانی ( اسماعیل شفیعی – جاوید صحنه ) رو دیدیم. تمام دیالوگ های نمایش برام آشنا بود. چون حدود یک هفته سر تمرین های پایان نامه یکی از دوستان می رفتیم ، برای شناخت شخصیت ها و طرح گریمشون. از اونجاییکه اون گروه رو خیلی دوست داشتم ؛ احساس می کردم  حسم نسبت به بازیهاشون و نحوه اجراشون کامــــــــــــــــــلا جانبدارانست....  درصورتیکه شاید اونها فقط یکی دوماه تمرین داشتند  و چون اجرای پایان نامه بود زیاد هم انرژی نمی گذاشتند. برای اون گروه  بهرام تشکر نقش ایوان واسیلوویچ  و  آفاق میر قاسمی، ناتالی  و  مهدی گلیج ، پدر ناتالی بود... واقعا که تشکر بخوبی از پس نقشش در اومده بود. حتی آفاق.... و غیره و غیره.  

وقتی اجراهای ( حالا دیگه به جرات می گم اونقدر خوب! ) رو دیده باشی و بدونی که میشه این صحنه رو خوب هم از کار در آورد ، اینکار به نظرت احمقانه ترین  اجرایی می تونست باشه که از این نمایشنامه می شه دید.....     انقدر غلو شده و مضحک بازی می کردند که باورت نمی شد اینکار رو داری توی تئاتر شهر می بینی.... من موندم که جشنواره کلاسیک روسیه ، دیگه چه جشنواره مزخرفی بوده که به اینکار جایزه بهترین بازیگر زن رو داده.... وقتی این بازیگر ؛ تونسته بهترین بازیگر زن باشه ، بقول استاد آقاخانی   حتما اونم شکسپیره ! ....

البته خدا رو شکر تا آخر ندیدمش ، وگر نه این بحث خیلی طولانی تراز این می شد.... فقط گفتم... که یه موقع کسی بلند نشه بره این لوده بازی رو نگاه کنه...  خدا رو شکر توی تالار سنگلج  یه اجرای دیگه از این نمایشنامه هم با کمی بازنگری در متن و اجرا به کارگردانی  عظیم موسوی ساعت 19:30 روی صحنه است.... من اون رو ندیدم ، اما واقـــــــــــــــــعا فکر نمی کنم از این بدتر باشه.... حداقلش اینه که اون روی بروشورش نوشته ( کمدی موزیکال )  هیچی هم نداشته باشه ، آدم 4 تا موزیک شاد می شنوه  دلش باز می شه.....

اول از این گفتم که دیگه  از خداحافظ ( آیدا کیخایی ) چیزی نگم.... فقط اینکه اگه از زور بی تئاتری هم داشتید خفه می شدید ، کلاهتون هم افتاد سمت خیابون 16 آذر ، نرید بردارید چون یموقع خدای نکرده اغفال اسامی روی بنر ( از اسم خود نمایش گرفته تــــــــــــا نمایشنامه نویس ) نمایش خداحافظ می شید و سر از سالن کوچیک مولوی در می آرید. اونوقته که همون اپیزود اول انقدر عصبیتون می کنه ، که اگه ذاتا آدم عصبی هم باشید  اون دو تا بازیگر اپیزود اول رو له می کنید.....

خلاصه از من ( که هنوز هم که هنوزه از یادآوریش عصبیش می شم ) گفتن بود......  راستی همه چیز رو گفتم ، اصول حرفه ای و اخلاقی ایجاب می کنه اینم بگم که نمایش خداحافظ  (( نامزد دریافت 5 جایزه از یازدهمین جشنواره بین المللی تئاتر دانشگاهی هم شده ضمن اینکه برنده جایزه سوم کارگردانی / دوم بازیگری / سوم بازیگری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  هم شده  ))

حالا دیگه خود دانید و این روزهای قشنگ ابری و پاییزی که تصمیم داشته باشید چجوری ...  !!؟؟

 

 

 - پی نوشت : این نمایش ها هیچیه هیچی هم که نداشت حداقلش این بود که با 4 تا دیالوگ ، برای لحظاتی هم که شده منو برد به روزهای قشنگ.....

 

 

 نقد سایت ایران تئاتر (نمایش خواستگاری )

این نقد امروز روی سایت قرار گرفته ؛ لازم دیدم که پستم رو ویرایش و این رو بهش اضافه کنم!خوشحالم که نگاه من ، نگاه مغرضانه ای نبوده و حتی بینهایت نزدیک به دید تیزبین منتقد برتر خانه تئاتر! تا باشد دیگر شاهد چنین نمایشهای احمقانه ای ( لااقل ) در مجموعه تئاتر شهر نباشیم.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 6 آبان1387 و ساعت 9:34 PM |

  

باران اگر نمی بارید ، پاییز یک چیزی کم داشت....

 روزی که تهران پاییزی شد

 همه چیز از ترکیدن بغض ابرها شروع شد ، از نم نم بارانی که بارید تا آسفالت های داغ ، طعم باران را مزه مزه کنند  و پاییز قد بکشد در خیابانهای تهران.

باران اگر نمی بارید پاییز یک چیزی کم داشت . یک چیزی مثل... همین شادمانی بی سببی که گاهی با تمام وجود حس اش می کنیم. همین که باران بهانه می شود  برای چترهایمان تا باز شوند ؛ نه که ترسی از خیس شدن داشته باشیم ، فقط برای این است که حس کنیم پاییز را.... لذت قدم زدن زیر نم نم بارانی را که ریز می بارد.آنقدر ریز که انگار قطره های آب معلق مانده اند بین زمین و آسمان و باید حتما قدم بزنی تا خیسی شان را حس کنی.باران که ببارد ، نم نم ؛ دیگر نه از تاکسی هایی دلخورمی شوی که محلی به مسافران نمی گذارند   نه کاری به آب هایی داری که از جوی ها سرازیر شده اند وسط خیابان. مهربان تر می شوی و خوشحال.

خوب که فکر می کنی  هیچ دلیلی پیدا نمی کنی . حتی بهانه های ریز که گاهی امیدوار می کند آدم را. بی خودی خوشحالی. شاید به خاطر پاییز باشد نه اصلا تقصیر پاییز است. همین شادمانی بی سببی که گره می خورد به بارانی که نرم می بارد. آن طرف تر از خیابان ها  آن جایی که خانه ها  تمام می شوند تا رشته کوه البرز هویدا شود ، اگر خوب نگاه کنی  و ابرها بگذارند ،  رد سفید برف را هم می بینی ، شاید اشتباه کرده باشی ، شاید ، اما مهم نیست ؛ مهم همین خوشحالی است و بارانی که تهران را قاب می گیرد....

روزنامه جام جم- میثم اسماعیلی

 

باران اگر نمی بارید پاییز یک چیزی کم

 داشت . یک چیزی مثل...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 6 آبان1387 و ساعت 6:40 PM |

 

تکدرخت

ای ابر نو بهار ،

در این غروب غمزده بر من ببار

بر برگهای بی طراوت من ،

- امــــّا .. ابر عقیم بی نم باران گذشت و رفت.

 

عابر ! به سوی من

بر شاخسار بی بر و برگم  نظر فکن

اینجا ، هر چند چشمه سار روان نیست

بنشین

بنشین دمی  و بر من تنها نگاه کن

- عابر .. بی هیچ التفات شتابان گذشت و رفت.

 

ای پر کشیده  جانب  ناهید و ماه و مهر

جولان دهنده در دل این واژگون سپهر

هشدار ، بیم غرش  طوفان

هشدار بیم بارش و بوران  است

بر شاخسار من، بنشین

- اما پرنده هیچش به دل نه بیم زطوفان  ، گذشت و رفت.

 

هان آهوی فراری این صحرا

تا دوردست می نگرم

صیاد نیست در پی تو ، بازگرد

 قدری درنگ ، در بر من ... قدری درنگ کن

- آهو چون برق و باد ، هراسان گذشت و رفت.

 

شب می رسید و روز

دلخسته از درنگ

افسرده از بسیط بیابان گذشت و رفت...

 

 - استاد حمید مصدق -

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 6 آبان1387 و ساعت 10:23 AM |
 

 

هوراااااااااااااااا  پاییز شد...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 5 آبان1387 و ساعت 10:54 AM |

 

بخدا که تو از نظرم نروی


چو روم ز برت ز برم نروی 

 

رفتم
با صدای هایده
آهنگساز: علی تجویدی
شاعر: اسماعیل نواب صفا
دستگاه: دشتی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



رفتم رفتم رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هر کجا هستم
از عشق تو جاودان ماند ترانه من
با یاد تو زنده ام عشقت بهانه من
پیدا شو چو ماه نو گاهی به خانه من
تا ریزد گل از رخت در آشیانه من
رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هر کجا هستم

آهم را می شنیدی
به حال زارم می رسیدی
نازت را میخریدم
تو ناز من را میکشیدی
بخدا که تو از نظرم نروی
چو روم ز برت ز برم نروی
رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هر کجا هستم

اگر مراد در آید چه شود
شبی فراغ ما سر آید چه شود
بخدا کس ز حال من خبر نشد
که بجز غم نصیبم از سفر نشد
نروی یک نفس ز پیش چشم من
که به چشمم بجز تو جلوه گر نشد
رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هر کجا هستم
رفتم رفتم رفتم رفتم

 

گاهی بعضی ترانه ها با تمام وجود آدم درگیر می شن ، یجورایی تو رو با خودشون می برند یه جاهای دووووووووووووره دور....... دورتر از اون چیزی که حتی فکرشو بکنی....

نمی دونم از کجا و چرا اینروزها این ترانه " مرضیه " افتاده سر زبونم ، حسابی هم افتاده ها......  از شانس ، این مرض من درست خورده بود به این دو سه روزی که مسافرت بودم و دسترسی به هیچ امکاناتی نداشتم ؛ الا امکانات خفن ذهن  عمو جون نازنینم. انقدر فکر کرده بودم این ترانه از کیه که انقدر آشناست ، مخم دیگه  سوت کشیده بود.... دست آخر عمو جونم بدادم رسید که مال مرضیه است.....  هر چی سایت بود زیر و رو کردم  تا دانلودش کنم ، اما همه جا لینک این ترانه رو با صدای هایده گذاشته بودند. در آخرین لحظات نا امیدی یاد مجموعه دوست داشتنی و زیرخاکی  50 سال ترانه ایرانی خودم افتادم که روش نوشتم  توووپ توپ توپ! ......... از اونجاییکه عاشق بعضی ترانه های قدیمیم  ، یه CD  دارم که 10 تا آلبوم از خفــــــــــن ترین ترانه های اصیل ایرانی داره که من عاشقشونم.....  اما از ترس اینکه مبادا خراب نشه 4 ، 5 تا از روش رایت کردم و هر کدوم رو یجا قایم کردم که گم نشه...   خلاصه رفتم سراغ گنجینه عتیقه خودم و  در کمال ناباوری دیدم که اونجا دارمش اما بازم با صدای هایده......  خلاصه کاچی به از هیچی!!!!!!!!!!!  الانم حسابی دارم از شنیدن این موسیقی و ترانه ناب لذت می برم......... جاتون خالی....

 

رفتم و بار سفر بستم

 
با تو هستم هر کجا هستم



 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 4 آبان1387 و ساعت 11:40 PM |

فردا ساعت 16 شبکه  اول سیما قراره  فیلم سینمایی سایه خیال رو پخش کنه....        "سایه خیال"  همیشه برام دوست داشتنی بود. شاید بشه گفت یکی از اون معدود فیلمهای محبوبم بشمارمیاد... این فیلم لحظه لحظه اش پر از شوق سادگیست... سادگی که اینروزها فقط حسین رو کم داره.... حسین پناهی با سادگی هاش همیشه از جهنم ، بهشت می ساخت.... روحش همیشـــــــــــــه شاد شاد شاد....

 حسین پناهی

خلاصه فیلم : حسین پناهی شاعر ناکامی است که شبی در خلوت تنهایی، در اوج خیال بافی، آدمی به نام غلومی خلق می‌کند، که همه جا مثل سایه به دنبال اوست.پناهی و دوستش در یک جلسه شب شعر شرکت می‌کنند. روز بعد صاحب جلسه مدعی می‌شود که جواهرات او به سرقت رفته است. وقتی صحبت غلومی موهوم به میان می‌آید یک مامور پلیس درخواست می‌کند که با غلومی صحبت کند. از طرف دیگر دوست حسین که قصد ازدواج با دختر همسایه را دارد...

 

برنده سیمرغ بلورین بهترین جلوه‌های ویژه از نهمین جشنواره بین المللی فیلم فجر ۱۳۶۹
برنده سیمرغ بلورین بهترین فیلم برتر مسابقه فیلم اول و دوم از نهمین جشنواره فیلم فجر ۱۳۶۹
کاندیدای بهترین بازیگر نقش دوم
مرد از نهمین جشنواره فیلم فجر ۱۳۶۹
کاندیدای بهترین بازیگر نقش دوم
زن از نهمین جشنواره فیلم فجر ۱۳۶۹
کاندیدای بهترین
صدا برداری از نهمین جشنواره فیلم فجر ۱۳۶۹

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 2 آبان1387 و ساعت 3:1 PM |

 

 

آواز گنجشکها

برای وصف لذت بردن از اینهمه خلاقیت و هنر ؛ جمله ای پیدا نمی کنم که بنویسم.... فقط اینکه دوست داشتنی تر از همیشه هنر نمایی کردی مجیدی بزرگ.....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 2 آبان1387 و ساعت 12:28 PM |

توی شبی که ماه آروم تر از هر شب دیگه ای تکیه زده به کوه ها و با مهربونی به ستاره ها و آسمون نگاه می کرد من و آتی  با دو تا بستنی... جشن شاد دونفره امون رو توی سکوت و آرامش شب جشن گرفتیم.

امشب برای منو عاطفه یه شب طلایی بود. اولین کار حرفه ای ما ، توی جشنواره تئاتر ماه برنده یه عالمه جایزه شد. "بوبوک" ما ؛  تندیس اولین بازیگر مرد ( بهرام سروری ) ، تندیس بهترین طراحی صحنه ( سارا پژمان فر ) ، تقدیر بهترین بازیگر زن ( پریسا محمدی) ، تقدیر بهترین نمایشنامه نویسی (بنفشه اعرابی) ، تقدیر بهترین کارگردانی (بنفشه اعرابی ) ، جایزه تعلق گرفتن اجرای عموم ، جایزه تعلق گرفتن امتیاز ضبط رادیویی..... به گفته همه اهالی فن ، اگه جایزه گریم وجود داشت  بی شک مال ما بود. در حالیکه همشون متفق القول عقیده داشتند گریم سهم بسیار زیادی توی فضا سازی نمایش و موفقیت و انتخاب شدن کار داشت.

شاید همه نمی دونستند ، اما منو عاطفه خوب می دونستیم که همون یه پاراگراف و تعداد عکس هایی که توی بولتن بود  ؛ برای ما دوتا همه چیــــــــــــــــــــز بود.  اونها نمی دونستند ، ما که خودمون خوب می دونستیم ، این اولین کار کاملا جدی و  حرفه ایمون بود . و اولین کار حرفه ای با چنین موفقیتی که تندیس رو در صورت وجود داشتن همه حق ما می دونستن  ، یعنی خود خود  تندیس.

معرکه بود......  همون دو تا بستنی قیفی  برای آبی و صورتی   توی خلوت و سکوت  ساعت 11 و نیم شب خیابون پنجم گیشا برای دستهای گره خورده به هم ما ، شیرین تر از هر شیرینی بود..... خدای من  ، مهربون ترین من ! دوستت دارم  اندازه تــــــــــــــــــــــمام قشنگی حضورت....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 1 آبان1387 و ساعت 0:59 AM |