چند وقتی بود که حس این آدمهایی رو داشتم که دارن درجا می زنن و چیز جدیدی به داشته هاشون اضافه نمی شه ، البته ناگفته نماند که این مرض من فصلیه و سالی یکی دوبار می آد سراغم ، و تا بیاد بار و بندیلشو جمع کنه ، حسابی افسردم کرده رفته پی کارش..... این یکی دو هفته ، شایدم یکماه به شدت سرمون شلوغ بود و خستگی و تنبلی دست به دست هم داده بودند و حداقل من یکی رو از زندگی جا گذاشته بودند. امشب طی یک sms محرمانه به این کشف نائل شدم که آتی هم دچار این مرض شده و صداشم در نمی آره....... خـــــــــــــــلاصه ؛ ستاد بحران مجبور شد فورا تشکیل جلسه بده و هر چه سریعتر به این مسئله حیاتی ( دوستم ، شیدا نه ها ) رسیدگی کنه و برای مقابله با شیوع این بیماری راهکاری بیاندیشه.... جلسه دقیقا 29 ساعت بود ، دقیقه بود ، روز بود... نمی دونم والله به طول انجامید و کلی برنامه بلند مدت برای فرار از این حس بدی که به تازگی ایجاد شده بود ، در صورت جلسه به ثبت رسید. شاید برنامه ها به ظاهر کوچولو موچولو باشند ، اما برای قدم اول و دور کردن افراد از حس خاکستریه گیر افتادن و دست و پا زدن توی دایره محدود بیهودگی خوب بود.... قرار بر این شد :
1. دوباره "نیک" رفتنها از سر گرفته شه و برنامه مطالعه بصورت کاملا مرتب و هدفمند پایه ریزی شود.
2. پیگیری دوباره فراگیری زبان انگلیسی.
3. دیدن فیلمهای زبان اصلی خوب و مفید.
4. از همه مهمتر پاکنویس جزوه استاد جانبخش ( که هم صورتی می دونه ، هم آبی که چقدر می تونه توی باز کردن یخ مخاشون مثمر ثمر باشه ) و چقـــــــــــــــــــــــــــــدر بار آموزشی داره.
از دوستان هم عاجزانه تقاضا داریم ، ما رو از پیشنهادات مفید خودشون بی بهره نذارند... که هر چه پیشنهادات سودمندانه تر ، مطالب و پست های متنوع اینجا بیشتر.... شایدم فرجی شد و دری به تخته خورد ، انقدر این راهنماییها مفید بود که بزودی شاهد دلنوشته های " آبی" هم بودیم....
**********
- راستی دیروز که داشتم برای استقبال از فصل قشنگ سرما و هر چه نزدیکتر شدن به اون رادیاتور دوست داشتنی تلاش می کردم و دکوراسیون اتاقم و متعاقب اون کتابخونم رو جابجا می کردم ، چشمم به کتابی خورد که همین امسال از نمایشگاه گرفته بودمش... اون روز برخلاف عادت همیشگیم فقط جذب عنوان کتاب و جنس کاهی جلد صفحات و دو زبانه بودنش شدم و خریدم. ( احتمالا توی اون روزها اصلا خودم رو دوست نداشتم ، که اینچنین یهویی مجذوب این کتاب شدم ) اما چون قطعش هم یه چیزی کمتر از قطع جیبی بود ، همون گوشه کنارها به فراموشی سپرده شده بود.... از اونجاییکه من توی تصمیم گرفتن به شدت فضایی عمل می کنم ؛ در پی این تصمیمات و دستورالعمل های خفن بالا! خوندن روزی یک جمله از این کتاب رو هم به سرفصل برنامه هامون اضافه کردم......... عنوان کتاب این بود :
" وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم " که شامل حدود 160 دستور برای اینه که بدونیم و یاد بگیریم که وقتی خودمون رو به اندازه کافی دوست داشتیم ؛ چه کارهایی رو باید انجام بدیم و چه کارهایی رو نه!!!!!!! حالا از امروز به بعد سعی می کنم با هر پستی که حس و حال نوشتن چنین جملاتی رو داشتم ، یکیشو اینجا هم بذارم....
وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم دیگر به کم رضایت ندادم....
When I loved myself enough
I quit settling for too little
______________________________________________ــــــــــــــــــ________________________
وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم / کیم مک میلان ، آلیسون مک میلان / ترجمه فریبا مقدم / نشر آوند دانش / قیمت 2200 تومان



