تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

چند وقتی بود که حس این آدمهایی رو داشتم که دارن درجا می زنن و چیز جدیدی به داشته هاشون اضافه نمی شه ، البته ناگفته نماند که این مرض من  فصلیه و سالی یکی دوبار می آد سراغم ، و تا بیاد بار و بندیلشو جمع کنه ، حسابی افسردم کرده   رفته پی کارش.....   این یکی دو هفته ، شایدم یکماه به شدت سرمون شلوغ بود و خستگی و تنبلی دست به دست هم داده بودند و حداقل من یکی رو از زندگی جا گذاشته بودند. امشب طی یک  sms  محرمانه به این کشف نائل شدم که آتی هم دچار این مرض شده و صداشم در نمی آره.......   خـــــــــــــــلاصه ؛ ستاد بحران  مجبور شد فورا تشکیل جلسه بده و هر چه سریعتر به این مسئله حیاتی ( دوستم ، شیدا نه ها )  رسیدگی کنه و برای مقابله با شیوع این بیماری راهکاری بیاندیشه.... جلسه دقیقا 29 ساعت بود ، دقیقه بود ، روز بود... نمی دونم والله به طول انجامید و کلی برنامه بلند مدت برای فرار از این حس بدی که به تازگی ایجاد شده بود ، در صورت جلسه به ثبت رسید. شاید برنامه ها به ظاهر کوچولو موچولو باشند ، اما برای قدم اول و دور کردن افراد از حس خاکستریه گیر افتادن  و دست و پا زدن توی دایره محدود بیهودگی خوب بود....  قرار بر این شد :

1.       دوباره "نیک" رفتنها از سر گرفته شه و برنامه مطالعه بصورت کاملا مرتب و هدفمند پایه ریزی شود.

2.      پیگیری دوباره فراگیری زبان انگلیسی.

3.      دیدن فیلمهای زبان اصلی خوب و مفید.

4.      از همه مهمتر پاکنویس جزوه استاد جانبخش ( که هم صورتی می دونه ، هم آبی که چقدر می تونه  توی باز کردن یخ مخاشون  مثمر ثمر  باشه ) و چقـــــــــــــــــــــــــــــدر بار آموزشی داره.

از دوستان هم عاجزانه تقاضا داریم ، ما رو از پیشنهادات مفید خودشون بی بهره نذارند... که هر چه پیشنهادات سودمندانه تر ، مطالب و پست های متنوع اینجا بیشتر.... شایدم فرجی شد و دری به تخته خورد ،  انقدر این راهنماییها مفید بود که بزودی شاهد دلنوشته های " آبی" هم بودیم....

**********

- راستی دیروز که داشتم برای استقبال از فصل قشنگ سرما و هر چه نزدیکتر شدن به اون رادیاتور دوست داشتنی تلاش می کردم و  دکوراسیون اتاقم و متعاقب اون کتابخونم رو جابجا می کردم ، چشمم به کتابی خورد که همین امسال از نمایشگاه گرفته بودمش... اون روز برخلاف عادت همیشگیم فقط جذب عنوان کتاب و  جنس کاهی جلد صفحات و دو زبانه بودنش شدم و خریدم. ( احتمالا توی اون روزها  اصلا خودم رو دوست نداشتم ، که اینچنین یهویی مجذوب این کتاب شدم ) اما چون قطعش هم یه چیزی  کمتر از قطع جیبی بود ، همون  گوشه کنارها به فراموشی سپرده شده بود....  از اونجاییکه من توی تصمیم گرفتن به شدت فضایی عمل می کنم ؛ در پی این تصمیمات و دستورالعمل های خفن بالا!  خوندن روزی یک جمله از این کتاب رو هم به سرفصل برنامه هامون اضافه کردم.........  عنوان کتاب این بود :   

" وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم "  که شامل حدود 160 دستور برای  اینه که بدونیم و یاد بگیریم که وقتی خودمون رو به اندازه کافی دوست داشتیم ؛ چه کارهایی رو باید انجام بدیم و چه کارهایی رو نه!!!!!!! حالا از امروز به بعد سعی می کنم با هر پستی که حس و حال نوشتن چنین جملاتی رو داشتم  ، یکیشو اینجا هم بذارم....

 

وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم  دیگر به کم رضایت ندادم....

 

When I loved myself enough

I quit settling for too little

 

 

 

______________________________________________ــــــــــــــــــ________________________

وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم /  کیم مک میلان ، آلیسون مک میلان / ترجمه فریبا مقدم /  نشر آوند دانش / قیمت 2200 تومان

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت 0:13 AM |

 

در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من که زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ، آن من دیگر
آنکس که پنجره ی چشم های من او را
کهنه ترین قاب است
از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام کبوترها
در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می کنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشک تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
من شعر می نویسم
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ، زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ، در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
ایا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
ایا زبان مشترک این نیست ؟

اردلان سرفراز

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 27 مهر1387 و ساعت 2:59 PM |
 

Always hope for the best

 

Don”t let go of hope.      Hope gives you the strength to keep going when you fell likegiving up.   Don”t ever quit believing in yourself.     As long as you believe you can   you will have a reason for trying.      Don”t let anyone hold your happiness in their hands.   Hold it in yours.    So it will always be within your reach.       Don”t measure success or failure by material  wealth  But by how you fell.       Our fellings determine the richness of our lives.    Don”t let bad moments overcome you.  Be patient   and  they will pass ...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 27 مهر1387 و ساعت 2:14 PM |

دارم روزهای رفته را مرور می کنم . ساعت هایی که ندانستم چگونه گذشتند و از من دور شدند، بی آنکه من حتی بتوانم از آنها یادهای کافی برای خودم جمع کنم ، تا در هنگام  پشت سر گذاشتن  شان بتوانم آن ها را برای خودم داشته باشم تا ، باز هی مرورشان کنم.  حالا خوب که می بینم  می فهمم که همین یادهای اندک  و ناچیزی که از روزهای رفته برایم مانده وضوحی ندارد. نمی توانم یکی از آنها را از اول تا به آخر برای خودم تداعی کنم، تا اکنونم  هم با آن روزهایی که نیست ، برود و دیگر نماند.....

"رفیع جنید"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 26 مهر1387 و ساعت 11:15 PM |

 دیروز رو با تمام خستگی هاش دوست داشتم.......

بالاخره کارمون برای جشنواره اجرا رفت . حاصل زحمهامون رو  داورها ، اونهـــــــمه تماشاگر ، ویه عالمه دوربین دیدند و ضبط کردند.  احساس خوبی دارم. شاید اگه اجرای عموم بود  انقدر برام با ارزش نبود. اجرایی بود که می تونه توی بوق و کرنای اهالی تئاتر بپیچه.  من مطمعنم این لطف خدا بود که  گریمی بهمون پیشنهاد بشه که  انقدر سنگین و توی چشم باشه ، اونم تو شبی که چشم خیلی ها به صحنه تالار اندیشه حوزه هنری دوخته شده بود.......... خدایا دوستت دارم.... اندازه همه ی قشنگی همون ماهی که دیشب تو آسمون بزرگت بود.........

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 26 مهر1387 و ساعت 1:5 PM |

 

نگو بزرگ شدم ، نگو! چه تلخه....

نگو گریه دیگه به من نمی آد ؛ بیا من و ببـــر نوازشم کن.

دلم آغوش بی دغدغه می خواد.............

تو این بستر پاییزی مدفون ، که هر چی نفسه  سبزه بریده

نمی دونه کسی چه سخته موندن.  مثل برگ روی شاخه ی تکیده....

 

دلم تنگه برای گریه کردن. کجاست مادر... 

 کجاست گهواره ی من.....

 

ببین شکوفه ی دلبستگی هام ، چقدر آسون تو ذهن باد می میره....

کجاست اون دست نورانی و معجز....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 23 مهر1387 و ساعت 2:13 AM |

 باد اگر آمد ؛ شناسنامه هامان  برای او

باران اگر آمد ؛ چشمهامان برای او

تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید

من از حدیث دیو و    دوری از تو  می ترسم   ... ری را.

 

دلم می خواد فکر نکنم. به چی ؟؟؟؟؟؟!  به هیچی. بدبختی و می بینی ؛ حتی نمی دونم می خوام به چی فکر نکنم. یجورایی دارم فرار می کنم. از همـــــــــــه چی.  تالار مولوی دیروز برام مثل همیشه نبود. اون حیاط  سبز و با صفا ،   کنار همون کاج پر خاطرۀ روبروی حوض ، زیر نور ماه  که از پشت ابرا چشمک می زد ؛ حتی با اینکه اینبار اون فواره دوست داشتنیش باز بود    برام دلگیر بود. یه چیزی کم داشت که  حتی اون همه زیبایی که همیشه برام پر از وسوسه آرامش بود هم نمی تونست جاشو پر کنه. یه چیزی که برای همیشــــــــــــه بودن هامون همیشه می ترسیدیم چشم بخوریم ؛ و.... خوردیم!   یه چیزی شبیه یه سنگ صبور درخشان و فیروزه ای...  یه چیزی ، یه کسی  که اینروزها دیگه خیلی نیست.... یه کسی که دیگه انگار  ندارمش.......

چند لحظه  چشمام روی هم رفت. فرشته سفیدم رو دیدم... بعد از مدتها..........مهربون من ؛  نگران دلتنگی ها و تنهاییام شده بود....  انگار اونم دیروز روی  ابرای سفیدی بوده که جلوی ماه رو گرفته بودند. تمام حواسش به حیاط مولوی بوده...انقـــــــــدر که برای یه آدم قدرتمند با سبیل های کلفت  یه عالمه آرزوی آفتابی کرد.... گفت همه چیز و بسپرم به ماه و بارون...........

کسی که انگار دیگه ندارمت ، دوستت دارم.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 22 مهر1387 و ساعت 1:7 AM |

 

 

کاش می دونستم چرا تا اسم حافظ می آد  بی اراده این غزل ، دوست داشتنی تر از پیش برام زنده می شه..... چقدر دلم برای حافظیه بارونی ، با اون عطر بهار نارنجش تنگ شده....  اصلا چقدر این روزها دلم برای همه چیز تنگ می شه. باور می کنی ، حتی برای دلتنگی هام هم دلم تنگ شده....

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ......ناز بنياد  مکن تا نکنی بنيادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم .... طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم ... قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه.... شور شيرين منما تا نکنی فرهادم

می مخور با دگران تا نخورم خون جگر .... سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را.... ياد هر قوم مکن تا نروی از يادم

يار بيگانه مشو تا نبری از خويشم .... غم اغيار مخور تا نکنی ناشادم

رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس ... تا به خاک در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی .... من از آن روز که دربند توام آزادم

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 21 مهر1387 و ساعت 2:29 AM |

 

هلیا ! یک سنگ بر پیشانی ِ سنگی ِ کوه خورد.کوه خندید و سنگ

 شکست . یک روز ، کوه می شکند. خواهی دید.

تقدیرِ من ، تقدیرِ (( همه کس)) نیست. من ، خسته خفته ام. دنیا در خواب

 نیست و من فرو می روم. دنیا بر می آید...

 

چه روزهای عجیبی اند این روزها....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 20 مهر1387 و ساعت 0:32 AM |

 

من چه سردم امــــــــــــــروز...

من چه تلخم امـــــروز...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 17 مهر1387 و ساعت 10:46 PM |

وااااااااای که چه لذتی داره برای بچه ها کار کردن...  با هر لبخندی که روی لبشون می بینی غرق لذت می شی.... امروز توی اتاق فرمان باتمام وجودم دکمه های پخش موسیقی رو می زدم. با اون استرسی که من داشتم ، شاید فقط همون شیطنت هاشون بود که آرومم می کرد، گاهی اوقات انقدر غرق واکنش های دوست داشتنیشون می شدم که یادم می رفت باید track عوض شه... تجربه جدید و شیرینی رو از امروز آغاز کردیم. تا قبل از این برای بودن با چنین حس های نابی فقط و فقط می شد رفت تالار هنر و با دنیای ساده و یرنگشون از دور یکی شد ؛ اما از امشب می تونیم یکی ازاونهایی باشیم که ادعامون بشه ، توی خنده شیرین حداقل یه فرشته پاک ومعصوم نقش داشتیم.....

از امشب علاوه بر گریم قرار شده کار پخش صدای نمایش رو هم انجام بدیم.... تجربه ترسناکیه ! چون در ژانر نمایش موزیکال اگه فقط یک لحظه اشتباه کنی ؛ تمام زحمتهای گروه رو بهم زدی.... اما از اونجاییکه متاسفانه من به شدت عشق تجربه کردن موقعیتهای جدید رو دارم ، تا پیشنهاد شد قبول کردم. یکم سخته ؛ اما به شدت جذابه....  

خدایا بخاطر همون خنده اون فرشته های کوچولو ، کمکم کن.........

 

- راستی خورشیدک من ، اینروزها یاد کبوتری  افتاده که خودش پرش داد و رفت.... برگشته و به خیال خودش داره باهاش حرف می زنه !!!!!!!!!!!   دریغ ؛ خبر نداره که اون کبوتر همون روزی که تا نیمه های شب چشماش به راهش مونده بود پرپر زد و جون داد........  فکر کرده شوخی می کنم ، اون کبوتره دیگه نیست. اومده ؛ اما خیلی دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــر....!

 

 

آن روز

که نم نم بارانی هم می آمد،

اشتباه ما

شمارش یکی در میان حروف دریا بود.....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 16 مهر1387 و ساعت 0:22 AM |

حاتمی کیا

اندراحوالات فیلم دعوت و همــــــــــــه دوستداران حاتمی کیا...

علی رغم تمام اعتمادی که به فیلمسازیش داری با پیش فرضی بســــــــــــــیار بد (بخاطر حضور هنرپیشه هایی انگار نا آشنا در کنار اسم حاتمی کیای بزرگ ) روی صندلی سینما می شینی و چشم به پرده عریض و سفیدش می دوزی... انتظار چندین و چند ماهه به سر اومده و با هیجان تمام منتظر غیر متعارف ترین اثر فیلمساز محبوبتی.... !!!!!!!!! منتظری ببینی حاتمی کیای بزرگ ، چطور تونسته از مزخرف ترین بازیگر سینمای ایران بازی بگیره ، منتظری ببینی  حاتمی کیا چطور بدون حتی یکی از اون اسطوره های همیشگیش ( پرستویی ، کیانیان ، فرخ نژاد و... ) فیلم ساخته !!!!!!!!!!!!!!

فیلم شروع می شه و بیست دقیقه ، حتی نیم ساعت اول فیلم بطــــــــــــــــــــــور کل نا امید و مایوست می کنه ، انقدر که عصبانی و دلشکسته فکر می کنی این فیلم رو حاتمی کیا ساخته ؟؟؟؟؟؟؟ مهناز افشار درســـــت همونی بودکه فکرش رو می کردی؛ افتضاح!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فقط و فقط می تونی دلت رو به این خوش کنی که فیلم ساختاری اپیزودیک داره و اگه شانس یارت باشه دیگه قرار نیست بازی عامه پسند این موجود مزخرف رو تحمل کنی.... سیامک انصاری که در اپیزود اول نقش مقابل این دختره رو داشت کما بیش از پس نقش بر اومده بود و به کل چهره کلیشه شده خودش در ساختارهای طنز رو شکسته بود..... از اونجاییکه حتی فکر کردن به دو اپیزود اول آزارم می ده ، نمی خوام راجع بهش حرف بزنم. فقط اینکه در اپیزود دوم  سحر جعفری جوزانی و فروتن دو نقش روبروی هم بودند . از لهجه غلیظ و اغراق شده اینها گرفته تا انتخاب احمقانه ( خانم یثربی ؛ با سمت انتخاب بازیگر )... واقعا یعنی تیپی شهری تر و دماغ عملی تر از سحرجعفری جوزانی برای نقش زنی کاملا شهرستانی و فقیر و  مهاجر به تهران  وجود نداشت؟؟؟؟؟ احتمالا  پیدا نکردند ، وگر نه بیشتر از اینها سلیقه به خرج می دادند و  توی انتخاب بازیگرشون سنگ تموم می ذاشتند  ( البته ؛ دور از انصافه که حرف از اپیزود دوم باشه و چیزی از پایان { فقط پایان} غیر منطقی اما دوست داشتنیش نگیم ) ........

در اپیزود سوم و چهارم و پنجم که انگار کامــــــــــــــــلا مجزا و با ساختاری متفاوت ساخته شدند گوهر خیر اندیش با  بازی همیشه دوست داشتنیش در مقابل رضا بابک  /  مریلا زارعی و فرهاد قائمیان  / کتایون ریاحی و مجید مشیری  قرار گرفتند. انگار خود حاتمی کیا هم از این دو جبهه شدن کار خبر داشته که این سه اپیزود پایانی رو قطعه قطعه در هم گره زده  اما دو اپیزود اول رو به طور مستقل کاملا همون ابتدا تموم کرده و براشون نقطه گذاشته.  در قطعه (  بهار ) که دوست داشتنی ترین اپیزود فیلمه  از هر زاویه ای که نگاه می کنی جذابه....  بازی های درخشان ، دیالوگ های تاثیر گذار ، قاب تصویرهای چشم نواز ، اندیشه ای که برای تماشاگر به جا می ذاره...  من یکی که شک ندارم برای دیدن این بخش از فیلم هم که شده  دوباره حاضرم اون بخش مزخرف ابتدایی فیلم رو تحمل کنم.... در قطعه ای که گوهر خیر اندیش بازی می کرد ، انقدر بازی اون درخشان و پررنگ بود که همه چیز رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود.... و اپیزود مربوط به دکتر که یجورایی کانال ارتباطی اپیزودها با همدیگه بود کتایون ریاحی با تمام قدرت نقش خودش رو ایفا کرد و جســـــــــــارت بیان مسئله ی مربوط به اون بخش واقعا ستودنی بود..... اساسا این شیوه و روش انحصاری حاتمی کیاست كه در فيلم‌هاش به "" مساله "" مي‌پردازه. اون معمولا‌ تو فيلم‌هاش درباره چيزهايي حرف مي‌زنه كه به مساله تبديل شده‌اند . براي همين موضوع‌هاي مطرح شده در فيلم‌هاش قابليت اينو دارن كه به موضوع گفت‌وگوهاي عمومي اجتماعي و حتي سياسي تبديل بشن. تا جاییکه جسارتش انقدر ستودنی و دلنشین جلوه می کنه که حتی اشکالات کارش رو می شه ندیده گرفت.... دیالوگ های حاتمی کیا انقدر معروف و دارای امضای خاص خودشن که چشم بسته هم می شه حدس زد از کجا برآمده....  از جاییکه منشایی جز حاج کاظم آژانس شیشه ای ، سعید کرخه تا راین ، جمعه روبان قرمز و قاسم ارتفاع پست و همه آدمای بنام پدر  نمی تونن داشته باشن.... شاید یکی از درخشانترین نقاط کارهای حاتمی کیا ؛ همین دیالوگ های دوست داشتنیش باشن....  

دعوت اگرچه بنا به دلا‌يل ديگري دعوت نام گرفته، اما مي‌توان گفت دعوتي است به گفت‌وگو درباره موضوعي مهم كه مسكوت گذاشته شده است. ‌ حاتمي‌كيا سعي كرده است زناني از طيف‌هاي مختلف را در برابر اين مساله قرار دهد و همين موضع اين امكان را براي تماشاگر فراهم كرده است همچنان كه امكان ارزيابي و مقايسه موقعيت‌هاي مختلف را پيدا مي‌كند، امكان ارزيابي و مقايسه مواجهه كارگردان با موقعيت‌هاي مختلف را نيز داشته باشد.   به هر حال دعوت فيلم مهمي است، نه تنها از اين جهت كه فيلم نسبتا خوبی است   { باور کنید گذاشتن همین پیشوند نسبتا برای کسی که عاشقانه  کارهای حاتمی کیا رو دنبال  می  کنه خیلی خیلی کار سختیه  اما چه می شود کرد که باید نوشت نسبتا... } ، بلكه بيشتر از اين جهت كه باب بحثي را گشوده است كه علي‌رغم اهميتش مسكوت گذاشته شده و اين يكي از ويژگي‌هاي سينماي حاتمي‌كياست كه سينمايي معطوف به مساله است و هیچگاه اجازه این رو نمی ده تماشاگر به راحتی و بدون فکر از کنار مضمون فیلمش عبور کنه...

در هر حال همچون گذشته جسارتش رو ستایش می کنم و از دیدن فیلمش لذت بردم... امیدوارم هیچوقت نخواد بشه کارگردان کلیشه ای و با احســــــــاس یه عالمه دوستدارش بازی کنه. سینمای ما ، مثل اون خیلی کم داره ... شاید حتی نه به تعداد انگشتان یک دست...

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 14 مهر1387 و ساعت 0:23 AM |

 

تو هم رفتی ، درســــــــت مثل همه آدمهای خوبی که خدا بیشتر دوستشون داره و زودتر می بردشون.... برای همه مهربونی هات ، برای همه دلواپسی هات ، برای همه بودن هات دلم تنگ شده . چه تلخ بودند روزهای این هفتۀ سیاه.....  روزهایی که چشمهـــــای خیس و بستر خالی تو خبر از نبودنت می داد. تو انقدر موندنی هستی که با همه ی تلاشم باز هم دردورترین نقطه های اندوهناک ذهنم نمی گنجه که اون جسم نحیفی که با شیون و زاری بدرقه می شد ، جسم تو بود.....  باور نمی کنم ؛ باور نمی کنم که تو هم دیگه نیستی.... کاش پیش فرشته سفیدم باشی ، شــــــــــاده شاد شااااااااااااااد.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 12 مهر1387 و ساعت 1:20 AM |

 

به ساعت نگاه می کنم حدود سه نصفه شب است...چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از ياد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم...سوسوی چند چراغ مهربان...و سايه های کشتزار شب گردان خميده و خاکستری گسترده بر  حاشيه ها و صدای هيجان انگيز چند سگ . و بانگ آسمانی چند خروس....

از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برايم حل نشده است...آری از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم :

سالهاست که مرده ام...

 

" همیشه زنده یاد حسین پناهی "

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 2 مهر1387 و ساعت 5:36 PM |