تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

 درست دو سال پیش.... همین ساعت ها بود. همه وجودم چشم شده بود برای دیدن شماره های اون دستگاه نمایشگر لعنتی ... 105 ، 100 ،...    اون صدای بیب بیب کم جون اما مقطع همۀ امیدم بود. سیاهیو تلخی  اون شب انقدربا تمام وجودم آمیخته که تلخیشو هنــــــــــــوز هم حس می کنم. حالا دیگه تنها چیزی که از اون شب  برام مونده یک کش سر قهوه ای رتگه که موهای نرم و مهربونش هنوزهم بهش گره خورده و صدای ممتد همون خط سبزه طولانی و کشدار ________________

 

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی ؛ توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرت رونمیسوزونه ، جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی  یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی ... قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ؛ تو  تو جنگل نمی تونستی بمونی

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه  

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی می گه

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه 

می دونم می بینمت یروز دوباره .... توی دنیایی که آدمک نداره....

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 2:48 AM |

توی تمـــــــــــــام زندگیم ، اینهمه بارووووووون یجا ندیده بودم. دونه های درشت و دوست داشتنی که انقدر سرعتشون زیاد بود ، آدم واقعا حس می کرد داره خواب می بینه.  5 ساعت زیر باروووووووون!  شایدم خواب بود.......  یه خواب با طعم باروووووووون سواحل اقیانوس هند ، بین اونهمه درخت سبز و دوست داشتنی و مشت یاس رازقی که بارون برات هدیه می آورد.... می شد زیر اون باروووووون هر چــــــــــیزی رو از خدا خواست....   چه خواب قشنگی....

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 24 شهریور1387 و ساعت 2:7 PM |

من سهم گریستنم را در واژه ها ریختم و در اتاق بزرگ درونم ، در

گوشه بررگ تنهاییم دشتها گریستم ، دریاها گریستم.......

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 20 شهریور1387 و ساعت 0:27 AM |

به انتهای این ترانه رسیده ام

در این نهایت

نه تو را دیدم ، نه رویا را

نه باران آمد ،

نه بادی حتی....

که گردی از شعرهای رسیدۀ تو را به ترانه های کال من تعارف کند

تو کجایی آخر ؟!

 

19 شهریور ...

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 20 شهریور1387 و ساعت 0:0 AM |

راستی چرا رفتیم ، چرا برنگشتیم ،

در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم

 

ببین دارم گریه می کنم

برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی ، میان سادگی هایمان نشستند

برای ابرهای پر بارانی که آمدند و تا بی نهایت علاقه مان سایه انداختند

بگذار آنقدر باران ببارد

تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود

نگران نباش

به هیچ جای این آسمان ساده صبور بر نمی خورد

اگر گهگاه پلک های خسته و خاموش من

برای بی قراری نیامدنت ببارد

حالا دیگر عابران خواب گرد هم  ، اندازه علاقه را می دانند

با سر انگشتان خسته  بر سینه دیوار ِ این کوچه بی ستاره می نویسند

 

می دانم ، تو هم می دانی

که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت و علاقه

 

راستی چرا رفتیم ، چرا برنگشتیم ،

در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم

پس من اینهمه نامه بی نشانی را

کجا ، برای که نوشته ام !

به همین زودی یادمان رفت

قرار همین چهارشنبه ها

در مجاورت چکه های باران

چگونه فراموش کردیم !؟ ....

  

می دانم ، تو هم می دانی

که چه ساده دل کندیم از حرمت این

همه عادت و علاقه

 

یادم نمی ره که امسال هم یادت رفت خورشیدکِ من....

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 19 شهریور1387 و ساعت 1:10 PM |

مرغ دریایی ( چخوف )

 

 

 

 

 

 

 مرغ دریایی را می توان شخصی ترین اثر چخوف دانست . این نمایشنامه تنها اثر بلند چخوف است که صراحتا به موضوع هنر اختصاص داده شده است و در آن نویسنده ارجمندترین افکارش را درباره راه دشوار هنر و ماهیت اصلی قریحه هنری و همچنین درباره این که سعادت بشری در چیست ، بیان می دارد.  مرغ دریایی اثری است بی نهایت لطیف که نمایشگر نبوغ  برجستۀ چخوف در نمایشنامه نویسی است. داستانی است به سادگی زندگی و به پیچیدگی آن . در نخستین نظر مفهوم عمیق آن درک نمی شود. همانگونه که در نخستین نظر مفهوم پیچیدگی و گنگی گیج کننده زندگی هم درک نمی شود. به نظر می آید که نویسنده تفسیر و تعبیر نمایشنامه را به عهده خود خواننده گذارده است.  موضوع اصلی مرغ دریایی پیکاری قهرمانی است. تنها آنان که قادر به انجام چنین پیکاری باشند ، می توانند در هنر پیروز شوند . ولی در نخستین نظر نمایشنامه بسیار ناچیزتر از موضوعش به نظر می آید....

مرغ دریایی / آنتوان چخوف / ترجمه کامران فانی / چاپ سوم 86 / نشر قطره / 1500 تومان

 

 

فردا قراره برای بار دوم "مرغ دریایی"  خصوصا آخرین پرده جذابش رو ببینم.  کاش پرده چهارم ، پردۀ اول بود و می تونستم بدون هراس از دیر وقت تموم شدنش ، هر شب ببینمش... دوست داشتنی ترین پرده از یک نمایشه که تابحال دیدم......   جدا توصیه می کنم ، حالا که خیلی ها نمی تونن نمایش رو ببینند ، حداقل نمایشنامه اش رو بخونند و لذت ببرند. معرکه است که نمایشنامه ای بیش از 100 سال پیش نوشته بشه ، اما هنوز خوندنش لذتبخش باشه.....!

اینروزها ، روزهای شلوغی رو می گذرونیم..... روزهای پر از تجربه..........

مامان بزرگم ، یه خواب خوب از فرشتۀ سفیدم برام دیده.... خوشحالم؛ خوشحال. بقول خودش ؛ نماز روزه هاش رو اون می گیره براش ، کادوهاش ماله منه..... مــــــــــــــــــــــرسی خدا جون ؛ مــــــــــــــــــرسی فرشتۀ سفید مهربونم......

راستی این شبها  سر افطار ، وقتی صدای اذان تو آسمون پیچیده  مــــــــــــــــــــاه چقدر دوست داشتنی تر از همیشه است....

»»»»»  ویکیپدیا ( مرغ دریایی )  

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 18 شهریور1387 و ساعت 0:32 AM |

وقتی خواب باران می بینم

ترانه ها از سقف اتاقم چکه می کنند و

بستر رویاهایم خیس خاطره می شود

وقتی تو را به خواب می بینم

آیینه ها تکثیر می شوند

و فضای خیال من

از عطر واژه های عاشقانه

لبریز می شود

فرض کن

تو را تا همیشه از ذهن اتاقم پاک کردم

فرض کن

نام تو از افتتاح نامه دلتنگی ها خط زدم

یا طنین گریه هایت را

در پس این همه هیاهو پنهان کردم

فرض کن

دست دلم را

برای همیشه از دست مهربانی هایت کشیدم

تو بگو

با بی تابی های این دل بی قرار چه کنم ؟!

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 0:51 AM |

عصر اولین پنج شنبۀ ماه رمضون هم اومد... تو این دو ساله چقدر دلگیر شدن این پنج شنبه ها....

چقـــــــــــــــدر آش رشته دوست داشتی...... اونم داغه داغ....   امروز هم بابا برای تو ؛ فقط برای تو ! آش رشتۀ داغ داغ درست کرده.....

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 14 شهریور1387 و ساعت 5:51 PM |

دیروز غروب که داشتم با فرشتۀ مهربونش حرف می زدم ، یدفعه همینطوری بی اراده بغض راه گلومو بست..... اشک توی چشمام جمع شد. شاید یاد اون روزهایی افتادم که چقدر محکم و غافل از دست روزگار برای آیندۀ نیومدمون برنامه می چیدم و خوشحال بودم که حالا من می شم دختر نداشتش ، و اون می شه  فرشتۀ من که دوستم داشته باشه و باشه به اندازه تمام روزهایی که من نداشتن یه فرشه  مهربون رو حس کردم.........  شایدم یاد همه داشته هایی افتادم که حالا دیگه ندارم...... شاید تاثیر اذان های ظهر ماه رمضونه و افطارهایی که دیگه نیست تا اول خرما رو توی دهن اون بذارم .......

فقط تونستم بگم ؛ هنوز بی سحری روزه می گیره.......؟          همین.

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 14 شهریور1387 و ساعت 1:40 AM |

من تو رو دوست دارم . خیلی وقتها انگار احساس بدبختی می کنم که نمی تونم تو خونه بمونم . یه فرسنگ راه تا اینجا میام و یه فرسنگ  بر میگردم  بدون اینکه اعتنایی از طرف تو به من بشه....

 

قسمتی از دیالوگ "مدودنکو" مرغ دریایی

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 12 شهریور1387 و ساعت 2:10 PM |

حسین محب اهری و علی برجی

استارت دور جدید جشنواره نمایشنامه خوانی... نقاشی باشبنم صربستانی... مرغ دریایی چخوف....

 

دو شب متوالی ، دو تا نمایش خوب........ خیلی چسبید، مخصوصا این آخری. شنیده بودم هر جا اسم چخوف می آد ، بالافاصله پشت سرش هم می گن شاهکارش مرغ دریاییه.... اما تا بحال نه نمایشنامه اش روخونده بودم و نه چیزی راجع به تم داستانش می دونستم........  البته بازی های خوب و کارگردانی فوق العاده  کار به شددددددددددددددددت در این احساس خوب نقش داشتند. فکر کن! حدود 3 ساعت من ؛ بشینم و نمایش نگاه کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بدون لحظه ای خستگی......

نمایش خیلی خیلی خوبی بود. در مورد متن که واقعا نه اندازش هستم و نه این اجازه رو به خودم می دم که حرفی بزنم ، فقط می تونم این رو بگم که خیلی دوستش داشتم. و اما طراحی صحنه ؛ شاید آنچنانی نبود ، اما در حد واندازه های خودش  برای در اوردن همه صحنه های این نمایش 4 پرده ای که موقعیت های مکانی مختلفی داشت مثل نورپردازیش خوب بود. در مورد گریم هم که هر چی بگم می شه تعریف از استاد و این حرفها......  اما خوب کمتر کسی هست که توی عالم تئاتر باشه و "کامبیز معماری" رو تحسین نکنه.  از گریم آقایون  همین بس که  حسین محب اهری در پرده سوم و چهارم به معنای واقعی کلمه یک پیرمرد پیر و مریض بود... انگار با تمام وجودش پیر شده بود و چقــــــــــدر دقیق و هنرمندانه.............  و اما بازیها.........  این نمایش حدود 13 شخصیت داشت که غیر از یکی دو تا که خیلی بد بودند ، همه  علی الخصوص 4 تا شون عــــــــــــالی بودند.

حسن محب اهری ( نیکولایویچ ) واقعا هنرمندانه این نقش رو ایفا کرده بود. مخصوصا پرده های بعد از آنتراک ، جایی که دیگه پیر پیرشده بود . عــــــــــــالی بود. به طوریکه آدم از این بازی زیبا نهایـــــــــــــــت لذت رو می برد. و اما نفر دومی که بازیش درخشان بود؛ علی برجی ( مدودنکو ) بود. ووووووووای فکر نمی کنم تا عمر داشته باشم بتونم اون نگاههای احمق معصومانه رو فراموش کنم....  برجی واقعا به این شخصیت جون داده بود. انقدر که با تمام وجود دلت بحال این آدم می سوخت. انقدر احمقانه عاشق بود که تمام وجودت باهاش یکی می شد.... مخصوصا توی پرده فکر می کنم چهارم بود که "تریگورین"  از اون وهمسرش پرسید شما دو تا خوشبختید ؟؟؟؟؟ واااااای بازیش توی اون لحظه بینظیر بود. حتی قسمت هایی هم که سکوت داشت ، آدم از حضورش و بازیهای سکوتش و نگاههاش هم حض رو می برد. باور می کنید ، شاید فقط برای دیدن اون شخصیت با مزه و دوست داشتنی باشه که دلم می خواد دوباره این نمایش رو ببینم...........   و اما بازی معین عشاقی ( کنستانتین ) ؛ شاید اون لحظۀ ای که عاطفه بهش گفت  واقعا فکر نمی کردم انقدر خوب بازی کنید!!!!!!!!!!!   با تمام وجودم حرف خودم رو از دهن یکی دیگه می شنیدم... بازیش خیلی خوب بود. اون روزی که توی اتاق گریم داشت گریم می شد حتی یک هزارم درصد هم  توی دورترین تصوراتم نمی گنجید که این پسر انقدر توپ بازی کنه. حالا " محب اهری " و " برجی " رو بگی یه چیزی، چون بالاخره تجربه شرط اولیه یک اجرای خوبه ، اما  معین عشاقی با سن به ظاهر کمش خیلی خوب بود.  و مخصوصا  بازیش بعد از آنتراکت.  شاید گریم مجدد هم بی تاثیر برای درخشانتر کردن کارشون توی دو پرده باقی مونده نبود.   با تمام احساسش بازی می کرد. و به نظر شاهکاره هنرش توی پاسکاری احساسی بین خودش و "نینا"  بود.....    شبنم خزلی ( نینا) یکی دیگه از اونهایی بود که توی بخش دوم نمایش بینهایت درخشید و بــــــــــــــــاز به نظرم کمی هم گریم به کمکش اومد............ توی آخرین حضورش روی صحنه فوق العاده بود، اونجاییکه کت تریگورین رو بغل کرد و گفت که هنوز دوستش داره.. اون لحظۀ سیگار کشیدن های عصبیش محشر بود......... من یکی که کم پیش اومده چنین بازیهایی رو توی تئاتر دیده باشم........ ( البته بعد از بازیهای سیامک و افشین.... )

بقیه هم معمولی بودند. البته غیر از " ماشا " که افتضاح یود.

راستی لینکی که به نقل از سایت ایران تئاتر گذاشتم  در فواصل نقدش  کمی هم درمورد خلاصه نمایش توضیح داده که خوندنش خالی از لطف نیست..........

نگاهی به نمایش ( مرغ دریایی ) به قلم صبا رادمان

حسین محب اهری ( مرغ دریایی )

 

سالن اصلی تالار مولوی _____________________________________________

ساعت 19    آخرین اجرا  18 شهریور ( مدت : با احتساب آنتراکت 180 دقیقه )

مرغ دریایی

نویسنده : آنتوان چخوف

کارگردان : دکتر محمد رضا خاکی

مینا درودیان / ماریا ایلی نیشنا  "ماشا "

علی برجی / سمیون سمیونویچ مدودنکو

حسین محب اهری / پیوتر نیکولایویچ سورین

معین عشاقی / کنستانتین گاوریلویچ ترپلف

ارشیا زرین / یاکوف

شبنم خزلی / نینا میخائیلونا زارچنایا

فرزانه نشاط خواه / پولینا آندره یونا

طوفان مهردادیان / یوگنی سرگیویچ دورن

بهناز سلیمانی / ایرینا نیکولا یونا آرکادینا

کامبیز امینی / ایلیا آفانامیویچ شامرایف

مسعود دلخواه / بوریس الکسویچ تریگورین

سارا علیا / آشپز

صادق حیدری / خدمتکار

 

طراح صحنه و لباس: رضا شاپور زاده

طراح گریم : ماریا حاجیها ( که البته فقط روی بروشور ! )

طراح نور : کریم جوانشیر

قسمتی از متن روی بروشور:

آنتوان چخوف مرغ دریایی را در میانه سالهای 1896- 1895 ، زمانی که سخت بیمار بود نوشته است.

.

.

.

استانیسلاوسکی که مرغ دریایی  را در سال 1898 در تئاتر هنر مسکو اجرا کرد نوشته است : " اجرای این نمایش کاری بس دشوار است و با نهایت شرمندگی اعتراف می کنم که در ابتدا ایننمایش را نفهمیدم . در مسیر کار و تمرینها بود که بدون آنکه خود متوجه باشم . رفته رفته به زوایای آن پی بردم و به آن علاقمند شدم . این از ویژگی های نمایشنامه های چخوف است ؛ وقتی که به ظرافت ها و جذابیتهای آنها پی ببریم متوجه می شویم که می توانیم در آنها غوطه ور شویم و رنگ و بوی آنها را تنفس کنیم. "  

معین عشاقی  

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 11 شهریور1387 و ساعت 9:9 PM |

اگه بودی و زندگی ما مثل همه بود ؛ امشب با گل می اومدم خونه و براتون جشن می گرفتم....

یه جشن شاده شاد....  مثل زندگیمون ، اگه تو بودی.

 

10 شهریور

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 10 شهریور1387 و ساعت 11:26 PM |

هفتۀ شلوغی رو پشت سر گذاشتیم........

یکشنبه به قصد  دیدن دو تا نمایشهای مولوی  ( غسل پرنده ) و ( اگه یه روز صبح )  رفتیم مولوی........

اما همون ابتدا به ساکن  ، استا جونمون گفت وااااااااااااااااای وای واییییییییییییی  نرید ها........ حیفه وقت و از این حرفها...  خلاصه ما قید اولیه رو زدیم .  هنوز تصمیم داشتیم بریم دومیه رو ببینیم که یکی دیگه از اساتید محترممون رو دیدیم که از قضا  گریمور نمایش مرغ دریاییه.....   ما هم از خدا خواسته ، و البته برنامه ریزی شده  خودمون رو به اتاق گریم دعوتیدیم.........   و از اونجاییکه این خانم هایی گریمور ( بلانسبت ما ، روم به دیوار ..... ) یکم که نه خیلی جو گیرند، طوری رفتار کردند که ما حتی دو دقیقه هم اونجا دووم نیوردیم و رفتیم اتاق گریم آقایون........  البته فکر کنم با یه نگاه به اسامی بازیگرای نمایش مرغ دریایی ، می تونید حدس بزنید که ما چه عملیات مخوفی رو انجام دادیم  و چه جای فرخنده ای رفتیم و  سعادت گفتگو با چه افرادی نصیبمون شد ( داشتین که چــــــــقدر چه.... ).  که اکثرشون از کارگردانای کله گنده تئاتر بودن...................  من یکی که از اون دو ساعتی که اونجا بودیم کلی لذت بردم و چیز یاد گرفتم.....  حالا بماند که همون جا بود که برای یه کار بازبینی  دعوت شدیم........... و به دکتر دلخواه هم معرفی شدیم.............

خلاصه اگه گشت ارشاد بعدش نبود که حســـــــــــــــــــابی خوش گذشته بود..........   

فرداش هم رفتیم و اتفاقا  اون نمایش توی بازبینی تائید شد....

 

 

بعد از دیدن فصل خون  شاید فقـــــــــــــــط دیدن یک نمایش خوب می تونست تمام حس نوستالژیک آدم رو به تئاتر دوباره زنده کنه........

هتل پلازا ........ این نمایش رو برای بار دوم    طبق یک برنامه ریزی دقیق و از قبل طراحی شده  با در دست داشتن برگه رزرو بلیط  با خیال کاملا راحت  با بچه ها رفتیم هتل پلازا رو ببینیم......   نمی دونم چرا دیدن یک نمایش  به صورت  اکیپی ( البته گروه یک فکر ، با علایق مشترک )  همیشه برام دوست داشتنی بوده.....   و جذابترش ، اون زمانیه که  ببینی اطرافیانت هم از دیدنش لذت می برند.........

بار دوم بود می دیدم ، ولی از اونجاییکه این حرکت کامـــــــــــــلا طبیعی بود ، باز هم لذت بردم.... هر چند که یخورده ( فقط فقط یخورده ) با عاطفه همعقیده بودم که سیامک اون مایه همیشگی رو برا نمایش نذاشته ( درست برخلاف اجرایی که من بار قبل دیدم ) اما همه چیز خوب بود.  حیف که هر چی من بال بال زدم ، بعضی ها ندیدنش..........

این از سه شنبه پیش ..........

اما چهارشنبه ؛ بعد از اون صبح عجیب و غریب  و اونهـــــــــــــــــــــــــــــمه فکر و خیالی که تمام مسیر  رسالت تا تجریش از جلوی چشمام رژه می رفت ؛    فقط می تونم بگم همیشه پای یک زن درمیان است رو دیدم........... و وقتی خیلی خیلی بهش فکر می کنم تا بتونم یه چیزی بگم ؛ تنها چیزی که می تونم در باب این فیلم اضافه کنم اینه که :  متاسفم از اون تیتراژ زیبا و دوست داشتنی ابتدای فیلم ...  چون فکر نمی کنم از نظر بیننده ای که از سالن پاشو می ذاره بیرون چیزی غیر از این از فیلم باقی مونده باشه.

 

و پنج شنبه و بیداری خانه نسوان  :   نمایشی ( نسبتا ) دوست داشتنی . که  وقتی به دیدنش می ری در وهله اول با طراحی صحنه ای خاص ( که یجورایی تورو ربط می ده به بقیه آثار کیانی )  روبرو می شی. هر چی فکر می کنم ، می بینم چطور شده که هیچکدوم از عکاس های تئاتری مثلا هنرمند توجهشون به میان پرده هایی که حکم شب رو در نمایش ایفا می کرد جلب نشده بود و از اون قاب تصویر زیبا و چشم نواز پنجره ها با نورهای رنگی رنگی شیشه هاش چشم پوشی کرده بودند.  خلاصه طراحی صحنه و لباس به عقیده من و عاطفه عالی بود. علی الخصوص لباس..........

از اینها که بگذریم می رسیم به انتخاب بازیگر....  انگار که همه واقعا باید همونی می بودند که هستند.  افسانه ماهیان و رویا میر علمی به قشنگی هر چه تمامتر توی نقش هاشون جا افتاده بودند.  البته بقیه هم همینطور مثل امیر رضا دلاوری توی نقش دومش...........

شاید یکی از مهمترین عوامل یه اجرای خوب همین باشه که بازیگر انقدر درست انتخاب شده باشه که تو باورش کنی. البته اینها همه بستگی به چجوری در اوردن اون نقش توسط بازیگر هم داره. به نظرم بازیها هم جای تامل داشتند. خوب بودند و باور پذیر.... البته از یک گروه حرفه ای هم غیر از این انتظار نمی ره......

کارگردانی و میزانسن ها هم به نظرم خوب بود.   شاید فقط و فقط یه جاهایی از متن بود که نمی ذاره به کل بگم  نمایشی دوست داشتنی بود. هر چند که کار دقیقا 2 ساعت بود. اما گذر حدود 1 ساعت اول اصلا حس نمی شد.   راستی از موسیقی زنده نمایش هم نمی شه گذشت که تاثیر بسزایی توی حس کار داشت.......

خلاصه همه چیز خوب بود.  و البته برای ما اینطرف قضیه هم جذابیت خاص خودش رو داشت.  از اونجاییکه خانم های بازیگر این نمایش اغلبشون همسرانی شناخته شده داشتند و حضور اونها در سالن و واکنشهاشون هم یجورایی با مزه بود.  مثل نگاههای شیفتۀ  هومن سیدی به همسرش آزاده صمدی ( با اون نقش با نمک و جینگولتیناش )....

بیداری خانه نسوان 

تالار چهارسو  مجموعه تئاتر شهر       ساعت 19:45       آخرین اجرا 5 مهر      مدت  120دقیقه

بیداری خانه نسوان

نویسنده و کارگردان : حسن کیانی

بازیگران : حميدرضا آذرنگ، شهرام حقيقت دوست، اميررضا دلاورى، آزاده صمدى، پونه عبدالكريم، آيدا كيخايى، افسانه ماهيان و رويا ميرعلمى

طراح صحنه و لباس : نرمین نظمی

طراح موسیقی : هانا کامکار

طراح چهره پردازی : افسانه قلی زاده

 >>>>> نگاهی به نمایش بیداری خانه نسوان به قلم صبا رادمان <<<<

 

ولی فکرشو بکن ! بعد از گذروندن چنین هفتۀ خفنی ، امتحان تربیت بدنی و ماجرای طناب زدن های امـــــــــــــــــروز...........

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 9 شهریور1387 و ساعت 1:32 AM |

عجب روزهایی شدن این روزها....... روزهای نیستی و نیستی و نیستی..........  شلوغ اما ساکت و غمناک.......  ساکت تر از هر کویری.......  دریغ از باروووووون..... دریغ از حادثه ای که حتی لحظۀ ای این سکون رو بهم بریزه........  همه چیز بوی تکرار می ده....... آدمها آهسته آهسته بدون اینکه از خودت اجازه بگیرن می آن و با تمام احساست گره می خورن و راحت تر از اومدنشون ، می رن.  تصمیم می گیری هیچ اومد و رفتی برات مهم نباشه ؛ اونوقته که تو شدی یه مجسمه سنگی و اونها هم مثل نسیم می آن و رد می شن.......... و تو حتی نمی بینیشون !

آره ، عجب روزهایی شدن این روزهای آخر فصل بی بارووووووون....

کاش می دونستند که برای رفتنشون لحظه شماری می کنم ، کاش می دونستن که حتی باد پاییزی این روزها و ابر سیاه بی باروووووونش هم نمی تونه  حتی ذره ای از انزجارم از این فصل بی بارووووووون کم کنه.....   این شهریور چیزی جز غم نداره....  حتی شده ، آخرین روزش باشه...........    اینروزها وقتی از پنجره می بینم ؛ برگ درختها که با طنازی هر چه تمامتر برای بــــــــــاد عشوه گری می کنند ، آسمون سیاه می شه و صدای همون آسمون غرمبۀ بچگی ها بلند می شه بجای اینکه پر از شوق بارووووووووون بشم ، دلم می گیره ... ضربان قلبم تند تر می شه ...... انگار تو این روزهای بی ماجرا ، منتظر یه اتفاق تلخم........... یه اتفاق خاکستری................   شاید این حس ؛ حاصل تلخی خاطرۀ شهریوره ؛ حتی شده ، آخرین روزش باشه...........   

بوی پاییز می آد ، اما کو باروووووون و کجاست لحظۀ های خوش رنگین کمونی......... لحظه های ناب و خیس پر از بوی خاک باروووووووووون خورده....

 

گل گلدون من ... ماه ایوون من ....

من شدم رودخونه ، دلم یه مردااااااااااااااااااااب....

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 8 شهریور1387 و ساعت 7:32 PM |

دور خواهم شد از این شهر غریب

دور باید شد ، دور...

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب ...

دور خواهم شد از این شهر غریب

که در آن هیچکسی نیست که در بیشۀ عشق

قهرمانان را بیدار کند.

 

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید.

همچنان خواهم راند.

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا – پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

 

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

(( دور باید شد ، دور.

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر  به سرشاری یک خوشۀ، انگور نبود. ))

 

هیچ آیینۀ تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد.

چالۀ آبی حتی مشعلی را ننمود.

 دور باید شد ، دور.

شب سرودش را خواند.

نوبت پنجره هاست.

 

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

 

پشت دریا ها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.

بام ها جای کبوترهایی است که به فوارۀ هوش بشری می نگرند.

دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است.

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله ، به یک خواب لطیف.

 

خـــــــــــــــــــاک موسیقی احساس تو را می شنود.

و صدای پر مرغان اساطیری می آید در باد.

 

پشت دریا ها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است.

شاعران وارٍث آب و خرد و روشنی اند.

 

پشت دریا ها شهریست !

قایقی باید ساخت...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 5 شهریور1387 و ساعت 1:1 PM |

 چه حس دردناکیه که فکر کنی هیچ گوشۀ دنج و مهربونی  ، جایی نداری.......

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 4 شهریور1387 و ساعت 8:54 PM |

اندر احوالات امروز همین بس که از کجا ها به کجا ها رفتم....

افتخار آشنایی و گپ و گفت با دکتر مسعود دلخواه رو نداشتم که داشتیم ، مورد لطف و محبت جناب محب اهری دوست داشتنی قرار نگرفته بودیم که گرفتیم  ،  توی ماشین گشت ارشاد ننشسته بود(م) که نشست(م).

الان هم به شدت خوایم می آد. فقط اومدم که بگم این لینک زیر حسابی خوندنیه...... چیزی نمی گم چون عاطفه باز به دو نیمم می کنه... 

>>> نقد جناب حسن پارسایی ( منتقد برگزیده خانه نئاتر ) در باب نمایش فصل خون <<<

( من چیزی نگفتم ها .... فقط  یه لینک کوچولو گذاشتم که اطلاعات علمی هممون بالا بره.... اگه نمی ذاشتم که تا حالا ترکیده بودم...)

 

تا فردا ................

راسـتـــــــــــــــــــی اول ، دوم ، سوم ؛ مرسی از دوست جونم  ( جویبارکم ) که از خواب ناز بیدار شد و اومد منو به معنای واقعی کلمه ، نجات داد.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 4 شهریور1387 و ساعت 1:38 AM |
 

...Az alan khodet ro be do nim shode farz kon

این اس ام اس عاطفه بود که الان رسید

حالا کجا هستند اون آدمهایی که  قرار بود در مقابل عاطفه و استاد جونش ، از من دفاع کنند؟

کمـــــــــــــــــک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 2 شهریور1387 و ساعت 7:16 PM |

 

 هر کسی یه گوشه ی دلش مال خودشه  که کلیدشم به هیچکس نمی ده....

قسمتی از متن نمایش فصل خون

 

تالار قشقایی مجموعه تئاتر شهر
ساعت 20:15
مدت 60 دقیقه



فصل خون
نویسنده و کارگردان : ایوب آقاخانی
بازیگران به ترتیب ورود به صحنه : محمد صادق ملکی / فهیمه امن زاده / فرزین محدث / علی میلانی / ناهید مسلمی

طراح صحنه و لباس : لادن سید کنعانی
طراح چهره پرازی : سارا اسکندری
مجریان چهره پردازی : لیلا سرنی / علی اصغر گودینی
انتخاب موسیقی :ایوب آقاخانی

                                                                                                     وب سایت گروه تئاتر پوشه



بعد از اتمام جشنواره تئاتر عروسکی وهمچنین بعد از ماهها انتظار بالاخره چشممون به جمال دسته گل ایوب خان آقاخانی روشن شد.... خیلی دلم می خواست ببینم ، استاد جون محترممون ، آدمی با چنان ادعاااااااااااااا قراره چه کاری روی صحنه ببره !!!! از اونجاییکه با اعتماد به نفس تمام روز اول اجراشو اختصاص داده بود به منتقدین و خبرنگاران ( که از نظر من چنین کاری در اصول حرفه ای تئاتر امروز ما به نوعی یا سقوط آزاد یا پرواز به عرش اعلی محسوب می شه. این حرکت حد وسطی رو باقی نمی ذاره... چون اصولا اجرای اول دچار نقایص و مشکلاتی هست که نه تنهاخود گروه اجرایی بلکه تماشاگر هم آنچنان ارتباطی با کار برقرار نمی کنه.... خصوصا منتقدین که منتظرن تا از حرکتی مو رو از ماست بیرون بکشن. مگر اینکه کار خیلی خفن و خوب باشه!!!!! که حتما ایوب آقاخانی چنین قابلیتی رو توی کار خودش دیده بوده....!!!!!!!!!! ) و روز دوم هنرمندان.

البته این حرکت می تونست از زیرکی فوق العـــــــاده استثناییه استاد محترممون نشات گرفته باشه . چون باعث شد 1- شب اول اجرا سالن رو بیخ تا بیخ پر کنه ( که این در تئاتر ما بی سابقه است ) و 2- مهم تر از همه اینکه خبر و عکس خیلی زودتر از حد معمول بیرون بیاد. چون اصولا تا خبرنگار یا منتقد خبر دار شه و همت کنه بره تئاتر رو ببــــــــــــــینه ، عکاس عکس بندازه ، حاااااااالا کی چاپ بشه یا روی سایت قرار بگیره اوووووووووووووه تا زمان می بره ، اما با این حرکت و دعوت نامه ای که ایشون از 1 ماه قبل فرستاده بودند ، قاعدتا اخبار خیلی زود بیرون رفته و طبیعتا مخاطب بیشتری جلب خواهد کرد....( حتی اگه کار خوب هم نباشه ، بالاخره آدم می ره ببینه اون کار چیه که همه می گن بده ..... )


خلاصــــــــــــه

جاتون خالی (!) روز اول اجرا با یه عالمه ذوق و شوق گوش به صدای بارووووووونی سپردیم که تا لحظۀ اسکان کامل آخرین تماشاگر ( که مدت کوتاهی هم نبود ) به گوش می خورد....  طراحی صحنه نسبتا دوست داشتنی بود ( خوب البته چیزی غیر از این نمی تونست باشه !!!!!! )  ، درست برخلاف طراحی لباس. بازی خانم امن زاده یا همون "نبات" نمایش از همون اول روی اعصاب من یکی رژه می رفت. هینطور لحجه سازی ایشون که باعث میشد تماشاگر بجای گوش دادن به دیالوگ ها تا انتهای نمایش درگیر پیدا کردن اصلیت این آدم باشه..... و بدتر از اون صدای مونوتن ایشون بود که ریتم اعصاب خورد کنی داشت........

در کنار بازی به نظر من افتضاح این خانم ، فرزین محدث مثل همیشــــــــــــــــــــــه عالی بود. و نبض نمایش رو به دست گرفته بود. شاید به نوعی گریم کاملا شخصیت پردازی شدۀ ایشون تاثیر بسزایی توی باور پذیری نقش داشت. " سیروان " دوست داشتنی تر از این بود که جای نقد و اشکال تراشی داشته باشه . و شاید تنها نقطۀ پیوند من با نمایش وجود سیروان یا بازی روون و جذابه فرزین محدث بود.


جای سیامک صفری واقعا خالی بود. شاید اگه اون بود ، به لطف حضورش اون تعداد تماشاگرها که از تاریکی حد فاصل بین پرده ها ی ابتدایی استفاده میکردند برای خروج ؛ تا انتها باقی می موندند....... البته نمی دونم متاسفانه یا خوشبختانه جای من طوری نبود که بتونم برم ( درست برخلاف اصول اخلاقی که همیشه موقع دیدن اجرا بهش پایبندم ) وگر نه اینبار حتما من هم با اونها همراه می شدم.........


بالاخره فصل خون هم تموم شد.

و ایوب آقاخانی در پایان با همون ژست و عصای قورت دادۀ خودش اومد و چند صفحه ای بهمون جزوه گفت. (ببخشید ؛ چون ایشون اصولا خیلی اطو کشیده و مرتب حرف می زنند ، ریتم صحبت هاشون برای ما یادآورلحظات خوش کلاسشونه..... یاده جزوه گفتن می افتیم. وگر نه ایشون سخنرانی فرمودند.... )


از این نمایش هیچیه هیچی هم که یاد نگرفتیم حداقلش این بود که فهمیدیم بابا اعتماد به نفس هم چیز خوبیه......
ایوووووول اعتماد به نفس.


راستی برخلاف انتظارم اخبار چرا ( اتفاقا خیلی هم زیااااااااد ) اما تا به امروز نقدی از اینکار ندیدم. حتما منتقدین محترم روشون نشده به ایوب خان آقاخانی از گل بالاتر بگن ؛ دیدن چه کاریه !!!! خوب اصلا چیزی نمی گیم. سنگین تریم........


در روزهای آتی به محض اینکه نقدی منتشر شه  این پست رو ویرایش می کنم ، اینجا هم می ذارم. همچنین عکسهای اجرا.  فقط تنها چیزی که بعد از جستجوی فراوان بهش برخوردم گزارشی از پشت صحنه نمایش بود که به نظرم جالب اومد که  لینکش رو اینجا می ذارم.

گزارشی خواندنی از تمرین نمایش فصل خون 

 

 

البته  دیدن این نمایش یک طرف  ،  اتفاقات و جریانات قبل و بعدش یه طرف..............      از اون پارک همیشه دوست داشتنیه سبز گرفته تا طعم دارچین لحظۀ آخر......                    بذگریم... که  چه بخوایم ، چه نخوایم باید بگذریم........ اصلا انگار  گذشتن و چیزی رو جایی جا گذاشتن قانون این دنیاست....   فقط کاش ؛

هیچوقت خورشیدی نبود تا سایه ها شکل بگیرن.....

 

 

 

______________________________________________________________________________
پی نوشت : یادتون نره که این گزارش کاملا با نظر شخصی آمیخته بود و به شدت سلیقه ای. شاید که نه قطعا نظر منتقدین غیرازاینه....... منتظر می مونیم تا نقدهای تکنیکی و دقیقی از این اجرا بخونیم.

ضمنا اگر هم  دیگه پستی از من ندیدین  بدونین که قطعــــــــــــــــــــا عاطفه منو به دو نیم تقسیم کرده.... تا دیگه من نباشم که اینطور پشت سر استاد جونش حرف بزنم...................


 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 2 شهریور1387 و ساعت 1:49 PM |
بلاگفا داره اذیت می کنه....

نمی ذاره اون چیزی که توی word   تایپ کردم رو اینجا بذارم...

صادقانه می گم ؛ اگه اینطور پیش بره من نمی تونم پستی بزنم. چون این دو پست قبل   غیر دوست داشتنی ترین پست های اخیرم بوده . چون علی رغم تمام تلاشهام به هیچ عنوان نمی تونم با رنگها و فرمتش ارتباط برقرار کنم.............

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 2 شهریور1387 و ساعت 1:9 AM |

 

بعد از دو روز خیلی خیلی  وحشتناک که حسابی با خودم درگیر بودم. امــــــــــــــروز دارم نفس می کشم. سخته ، خیلی سخت... شاید الان دیگه خیلی چیزا رو نداشته باشم ، اما عوضش یه خیال راحت دارم که مدام با صاحبش سر جدال نداره.... نمی جنگه تا داغونش کنه....  پر از آرامشه ...  خیال راحتی که به خودش افتخار می کنه که اگه ماه هم از توی آسمونها بیاد ، تمام روزهای آفتابی هم باروووووووونی بشه !  نمی تونه خللی توی تصمیم های فضاییش ایجاد کنه....  خیال راحتی که همیشه مطمعنه از اون فرشته های تو آسمون ، که انقــــــــــــدر هواشو دارند تا به هر چی که می خواد برسه....  انقدر هواشو دارند تا بتونه سرش رو  با افتخار بلند نگه داره و محکم بگه  ؛ من اگه بخوام ، می تونم.........

 

چقدر این جمله رو دوست دارم

من اگه بخوام ؛ می تونم.

 

چون اونی که  اون بالا ، مواظبه من و فرشتۀ سفیدمه خیلی دوستم داره. فقط کافیه بدونه که می خوام.... 

جویبارکم یادته ؛

مدتها بود فراموشش کرده بودیم....   باران اگر بخواهد ؛ ما نیز می توانیم....

چه روزها و چه شبها  که با این جمله سر کردیم.... شاید 2 سال پیش بود که آخرین بار تو بودی که بهم گفتیش.. توی همون روزها و مراسم های خاکستری سرد....

حالا ؛ بعد از 2 سال  می خوام ثابتش کنم.... تازه اون موقع یه  فرشتۀ سفید مهربون اون بالا ها نداشتم که پیش خالق باروووووون حسابی هوامو داشته باشه ؛ اما حالا دارم.

می تونم ، مگه نه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

هیچ چیزی ارزش این رو نداره که جای آرامش این نسیم ملایم و بگیره. مگه نه ؟؟؟؟

 

من اگه بخوام ؛ می تونم....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 1 شهریور1387 و ساعت 10:11 PM |

 

اگر ســــــبز رفتی ، اگر زرد ماندم

خداحافظ ای مهـربان همیشه ...

 

خداحافظ ای قصۀ عاشـــــقانه.......

                                                     خداحافظ ای مهـــــــربان همیشه ...

سلام ای غروب غـــــریبانه عشق

سلام ای طلوع ســــــحرگاه رفتن

سلام ای غم لــحظه های جدایی           خداحافظ ای قصۀ عاشـــقانه....

خـداحافظ ای شعر شبهای روشن

 

          خداحافظ ای شعر شبهای روشن

             خداحافظ ای قصۀ عاشـــــــــقانه    خداحافظ ای مهـــــــربان همیشه ...

                  خداحـــافظ ای آیۀ روشن عشق

                       خداحافظ ای قطره شعر شبانه

                                 تو را می سپارم به رویای فردا.....              

خداحافظ ای همنشین همیشــــــه

خداحــــــافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من           خداحافظ ای شعر شبهای روشن......

تو را می سپارم به دلهای خســـته

تو را می سپارم به مینای معصوم

تو را می ســــــــپارم به دامان دریا

 

اگر شب نشینم ، اگر شب شکسته

                      تو را می سپارم به رویای فردا     خداحافظ ای همنشین همیشــــــه....

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

       به دل می سپارم تو را تا نمیرد            خداحافظ ای مهـــــــربان همیشه ...

            اگر چشمه نای از غم نخشکد

                   اگر روزگار این صــــــدا را نگیرد

 

خدا حافظ ای بـــرگ و بال دل من       خداحافظ ای همنشین همیشــــــه......

خداحافظ ای سایه سار همیشـه

اگر ســــــبز رفتی ، اگر زرد ماندم

خداحافظ ای مهـــــــربان همیشه ...            خداحافظ ای مهـــــــربان همیشه ...

خداحافظ ای همنشین همیشــــــه.......... 

To migi khodafez , man migam salam. Tasmimgiria dige yenafareo yetarafe shode dige 

Bashe. Khodafez…

1/6/78

1:18

به همین راحتی....

به دل می سپارم تو را تا همیشه

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 1 شهریور1387 و ساعت 1:30 AM |