چقدر دلم گرفت....
از دیشب تا حالا توی گلوم گیر کرده بود.... نه ! نه... شایدم از دیروز عصر....
اما با خوندن شاید دو سه سطر راجع به دو تا نمایش دیگه حتی راه نفس هم برام نذاشته بود.... امان از این یادگار زریران و امان از دل بزرگ مثل دریای بعضی آدما....
چقدر بده که تواما حس کنی برای هیچکس مهم نیستی.... همه ؛ حتی عزیزترین موجود زندگیت.
اینروزها رو دوست ندارم.... شاید برا همینه که انقـــــــــــــــدر سرخودم رو شلوغ کردم. شاید می خوام وقت این رو نداشته باشم که با خودم تنها باشم.... شاید نمی خوام حتی لحظه ای بینمون سکوت باشه... همیشه از سکوت بدم می اومد و بدتر از اون سکوتیه که بین من و اون آدم غریب تو آینه است. انقدر با هم غریبه شدیم که حتی حضورشم نمی تونم تحمل کنم. کـــــــــــــــــــــــــــــــــاش می شد روزها رو انقدر به عقب برد تا دیگه هیچی ازش باقی نمونه....
اینروزها حتی خودم هم از خودم بیزارم..... اینروزها مدام نبایدها رو می شکنم.... می شکنم با اینکه می دونم اشتباهه.... می شکنم با اینکه می دونم حماقته.......................
کاش هنوز با خودم دوست بودم........ انقـــــــــــــدر دوست که حتی پای تعهدم بهش می موندم.
تعهد!!!!!! هه....
واژه خنده دار و مضحکی که حالم ازش بهم می خوره..... همین 4 تا حرف ساده با نبودن خودش چه روزهای قشنگی رو که ازم نگرفت و با ابرای سیاه یکی نکرد....... بین بود و نبودش یه دنیا فاصله بود. فاصله از زمین تا آسمون..... از بارون تا آفتاب............ از خورشید تا ماه............
حالا فکر می کنم از تو هم بدم می آد ، که هر وقت باید باشی نیستی.... نیستی نیستی نیستی........
امشب چقـــــــــــدر آسمون سیاهه... هیچی ستاره توش نیست.....
واااااااااااااااای خدا چقدر خستم..... اما دوستش دارم.... جنون آسا دلم می خواد خیلی بیشتر از اینها خسته بشم... انقــــــــدر که حتی نتونم هیچکس رو توی ابرای خیالم راه بدم..... هیچکس.. هیچکس.... هیچکس..........................
صبح باید ساعت 6 بیدار شم.... اما انقدر آسمون دلم ابریه که چشمام بسته نمی شه....
دلم بارون می خواد........ کاش بباره....
این غریبه کیه ازمن چی می خواد ؟
اون به من ، یا من به اون خیره شدم ؟؟؟؟
می بینم صورتمو تو آینه...
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم
چشممو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم می گم که این صورتکه ، می تونم از صورتم برش دارم
می کشم دستمو روی صورتم هر چی باید بدونم دستم می گه
منو توی آینه نشون می ده
می گه این تویی نه هیچکس دیگه
جای پاهای تموم قصه هام ، رنگ غربت تو تموم لحظه هام
مونده روی صورتت تا بدونی ؛ حالا امروز چی ازت مونده بجا
آینه می گه تو همونی که یروز
می خواستی خورشید رو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می شکننه هزار تیکه می شه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه
عکسها با دهن کجی بهم می گن
چشم امید رو ببر از آسمون
روزها با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون
روزا با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون
انگار بلاگفا هم قاطی کرده.... توی اون چندین دقیقه ای که با چشمای تار منتظر بوم بلاگفا باز شه ، وب کیوان رو باز کردم.....حالا همیشه خدا لحنش طنز بود و روزمرگی می نوشت، اما اینبار.... انگار همۀ دنیا دست به دست هم دادند تا..... اصولا دل نوشته های کیوان بطور کل از تمام وبلاگش جداست. می دونم خیلی بدجنسیه ، اما اونقدر دلنشینه که گاهی دلم می خواد همیشه دلش گرفته باشه تا انقـــــــــدر دوست داشتنی بنویسه.... متنش رو لینک نمی کنم ، همۀ اون رو اینجا می ذارم تا هر وقت دلم خواست دم دست باشه... تو این حال و اوضاعی که من دارم خیلی به دلم نشست.... انگار یه سری از حرفاش ، حرف دلم بود. خوشبحالش ؛ کاش منم می تونستم به این راحتی و قشنگی دلم رو خالی کنم....شاید امشب ، دل نوشته های کیوان بود که کمکم کرد نفس بکشم.....
مطلب کیوان رو توی پست بعدی می ذارم.....
ظاهرا بلاگفا کلاسش رفته بالا و پست با حجم سنگین رو قبول نمی کنه...
هنوز ؛
جای پاهای تموم قصه هام ، رنگ غربت تو تموم لحظه هام
مونده روی صورتت تا بدونی ؛ حالا امروز چی ازت مونده بجا...
اما بلاگفا خیال نداره بهونه هامو ازم بگیره تا یکمی به صبح و کلاس صبحم فکر کنم....
چقـــــــــــــــدر این آسمون گرگ و میش سحر دوست داشتنیه... تنها سکوتیه که آرامش عجیبی به آدم می ده. یه حس ناب و در عین حال ناشناخته.... هنوز خورشید طلایی نتونسته خودشو از پشت کوهها بالا بکشه.... منو یاد اون اسکلۀ پرخاطره شمال می اندازه.... اصلا هوای این ساعت منو یاد تمام لحظۀ های قشنگ می اندازه....
وااااااااااااای از این اذان صبح و آرامشش....
دیگه باید حاضر شم تا برم دانشگاه ؛
اما این شد حاصل سکوت من و اون غریب تو آینه....
کاش میشد يکوقتهايی يک آدمهايی را save کرد، برای تمام روزهای مبادايی که در راه است. برای تمام روزهای مبادايی که در راه است.....
+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 23 مرداد1387 و ساعت
6:26 AM |