تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

 

چه شبی بود امشب....

توی یه باغ بزرگ ، زیر نور ماه نقره ای  ؛ یه طرف هلهله و پایکوبی و شوق وصال ، یه طرف دونه های اشک یه اشتباه.

کاش همه جا یه سایه نبود ، که همه شادیهاتو با اشک یکی کنه....

کاش اصلا هیچی نبود..... نه من بودم ، نه تو ، نه اون ، نه هیچکس دیگه.

کاش اصلا سایه ای وجود نداشت...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 30 مرداد1387 و ساعت 0:26 AM |
Baraye shadie roohe 'GERI ' jooooon yek daghighe sokoot. roohesh shade shad... ke age nabood, too in donyaee ke hatta zaboone adamasho nemifahmam pooside boodam az tanhayee...

   roohet hamishe shad geraham bel jooooooonam

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 28 مرداد1387 و ساعت 2:13 PM |

che dardist dar miane jam'e boodan... vali dar gooshe iee tanha neshastan. baraye digaran chon kooh boodan, vali dar ghalbe khod aram shekastan....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 27 مرداد1387 و ساعت 7:26 PM |

mahe man emshab hamejoore derakhshid o ba tamaaaaame vojood zibayeesho be rokh keshid... az badr ta helal, az helal ta baaaaadr... mahe khastanie man ta hamishe bash, ta hamisheeeee.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 27 مرداد1387 و ساعت 3:52 AM |

 

oon noghteye doost dashtanie man, emshab derakhshantar az har shabe digast... nemidoonam che hekmatie ke mahe kamele nimeye shaaban yejoore dige ba dele adam ta mikone. ye ghame na ashna , dele adam ro migire. va vaaay be hale shabe mahtabie nimeye shabani ke ye jayee bashi ke hes koni az hamishe behesh nazdìktari o hichiiii mioonetoon nist. faghat to bashi o mahe tamume tamumet o daste mehraboone baaaad. engar ke hamin bad to ro be oon o oon ro be to nazdiktar mikone. kash emshab in hame noore noghre iee komak kone ta in boghze sangin beshkane, boghzi ke engaaar sare shekastan nadare.. mahe man emshab ke az hamishe behet nazdikatram bishtar dooset daram. emshab to ghasedake man o tamame fereshte haye asemoonami. gharare ta 1 saate dige baraye chand lahze cheshmato bebandi o beri peyghamamo beresooni. boro ke asheghane cheshm be rahet daram ta parde az rokh begiri o dobare mesle hamishe o hamisheeeeeeee delbari koni.... 12:45 hala dige nime shodi mahe man. nayad oon shabi ke leylaye noghreiee bekhad ba sad eshvegari o naaaaz az cheshme ye donya majnoonesh khodesho penhoon kone , hata be gheymate ghasedak boodan. 1:07 helale helal, oonjoori ke hamishe asheghtaret boodam mahe man... oonjoori ke bishtar az harvahgt del mibari...midoonam ke emshab sare in nadari ta bishtar az in mesle ye saye az jeloye cheshmam door shi o tooye khyalam del bebari...hala dige cheshmamo mibandam , ta ye asemoon 7 mishemoram ,ta khastanitaro khosh khabar tar az ghabl bargardi.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 27 مرداد1387 و ساعت 1:35 AM |
hastam, hamishe hastam...
+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 26 مرداد1387 و ساعت 9:34 PM |

جهان همه رو یکسان عقوبت نمی کنه

(سیه مهره بازی)

 

 

و اما باز آخرین روز جشنواره...

با اینکه آنچنان مستمر با جشنواره گره نخورده بودیم اما خوب بود.  نمی دونم چرا ، اصولا فضای جشنواره رو دوست دارم . هرچند که نمایشهای خوبی نداشته باشه..... بخصوص اینکه تئاتر شهر امسال سنگ تموم گذاشته بود و کامـــــــــــــــــــــــــلا به ظاهر قضیه  رنگ و لعاب بخشیده بود.  شاید بتونم به جرات بگم که در ودیوار و بیلبورد و بروشر و نظم و حتی آرم روی لباس مسئولین از گیشه J گرفته تا راهنمایان تالارها  اونقدر قضیه رو جدی کرده بود که حتی جشنواره فجر نکرده بود.....   بغیر از این روز آخر و یدونه چهارشنبه  که اونم ااااااااااااااِی بدک نبود ، همگــــــــــــــی مزخرف بوند ( البته این نظر کاملا شخصیه منه ! ) ......

البته حضور فعال (!) کوچولوها هم  جاتون خالی  نظم و سکوت چشمگیری به فضای سالنها داده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!  ظاهرا بیچاره ها تقصیر هم نداشتند. خوب بالاخره اسم جشنواره ؛ جشنواره تئاتر عروسکیه !  و هر جا عروسک باشه متعاقبا کوچولوها هم هستند....

اما نمی دونم چرا انگار  غیر از تالار هنر ؛ توی هیچکدوم از این سالنها حضورشون دوست داشتنی نیست.... شایدبخاطر فرمت سالنها باشه و تنگ و  ناراحت بودنشون....   وقتی ردیفای آخری و به زور  کلی کش و قوس دادن به خودت تلاش می کنی که نمایش رو ببینی  یا صندلی گیرت نیامده و تو راه پله ها نشستی  طبیعیه که حوصلۀ  جیغ و ویغ و  صدای زنگولۀ توی بادکنک و خرچ و خرچ چیپس خوردنشون رو نداشته باشی.   این رو هم نادیده نگیرید که کسی داره این جملات رو می نویسه که دیدن نمایش توی تالار هنر که 90% تماشاگرا رو کومچولوها تشکیل می دن و چندین برابر این روزها سر و صدا و شیطنت دارند  براش یکی از دوست داشتنی ترین لذت های دنیاست....  اون لحظۀ ای که کوچولوی صندلی جلوییش  کاملا برگشته به سمتش و داره براش شکلک در می آره ، بجای دیدن نمایش ! کم مونده که از خنده روده بر بشه.....   پس باور کنید که فضای بعضی از این نمایشها  با بودن بچه ها مطابقت نداشت....

 

امروز یه نمایش دیدیم که کلی حالشو بردیم....

سیه مهره بازی   به نویسندگی: رضا صمدپور  و کارگردانی: شیوا مسعودی 

که   برادر اکبرآقای خودمون  هم بازی داشت. من کاری به کار منتقدا و کارشناس های اهل فن ندارم ، چون به نظر من خیلی دوست داشتنی بود. هم قصه داشت و هم جذابیت بصری. از اون تئاترهایی بودکه وقتی می آی بیرون ، هنوز درگیرشی.   من این مدل کارا رو خیلی خیلی دوست دارم...  مخصوصا  اون پرده ای که فیل ها بودند.   ( البته اینم گفته باشم که حضور ناگهانی افشین خان هاشمی هم کم منو از قافله عقب ننداخت ها ..... )

 

بعدش نمایش  رومئو و ژولیت     به نویسندگی و کارگردانی : هادی حجازی فر

نمایشی پر از خلاقیت بود. از صحنه اول  و شکل گیری وجود رومئو  و ژولیت  تا صحنۀ آخر و توزیع بروشور کار...    بطور مثال  بروشورشون رو  روی دستمال کاغذی چاپ کرده بودند و  جعبه دستمال رو که جلوی تماشاگر می گرفتند ، وقتی کلینکس رو برمی داشتی، تازه می دیدی که بروشوره.................     استفاده از بعضی المان ها مثل ماه و خورشید و خواستگارهای ژولیت ؛ واقعا جذاب بود.  با ساده ترین وسایل  منظور خودشون رو بیان  کرده بودند.   یه ماه دوست داشتنی و یه رعدو برق خفن هم داشتند....  خـــــــــــــــــــــلاصه کار پر از نوآوری و جذابیتی بود. امیدوارم این دو تا کار اجرای عموم هم بگیرند.

 

و اما بعد از این  دو تا ، به لطف برادران محترم گیشه    بلیط نمایش (پدر عزیزم)  به نویسندگی : محمد چرم شیر و کارگردانی: حسن معجونی  گیرمون اومد ، که کاش نمی اومد.  

 

البته بدم نشد . این وسط برادر کارگردان شوتمون و زینب رو دیدیم و کلی گپ و گفت.... و به طور کاملا شفاهی و  فقط در حد حرف !  به نمایش جدید برادر کارگردان دعوت شدیم برای کار. نمایش چرتی بود که اعتراف می کنم ما فقط گول اسم کارگردانش رو خورده بودیم. فقط یه صحنه داشت که هنوزم غرقشم.......     اون صحنۀ  ابرها......        وااااااااااااااای که چقدر لذت بخشه وقتی از پنجرۀ خونت به بیرون نگاه می کنی یه عالــــــــــــــــــــــــــــــــمه ابر ببینی.... و بتونی بری روشون بشینی. عجب آرامشی....

 

 

 

خلاصه جشنواره تئاتر عروسکی هم تموم شد....

در حالیکه ماه گرد و نقره ای بالای ساختمون تئاتر شهر  زیر دو سه تا پَر  ِ ابر همچنان پر نوره پر نور  می درخشید.

 

 

 

راستی ؛ بودن های این جشنواره هم مثل اون دو تای قبلی بود..... پر از عذاب.......

نمی دونم  چرا با این اوصاف بازم انقدر  جشنواره ها و تالار چهارسو رو دوست دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

چرا آدم دوست داره بهترین جای قلبش رو  بده به غمهای مادرش ؟!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

هلیا.... !  دردِ تن ، دردِ روح  را سبکتر می کند. بالش نرم ، شراب شب های خالی زندگیست؛ و روزهای جمعه ، طولانی  ، بیهوده و نفرت انگیز است.      اما من روزها را چون سکه های طلا در خواب ، گم کرده ام. جمعه رنگی ست مانند همه رنگها ؛ مخلوط رنگهاست....

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 26 مرداد1387 و ساعت 0:52 AM |

 

 

امروز جمعه است. تربیت بدنی داشتیم. هوا گرم بود. سرم خیلی درد می کرد. کلاس دیرتر از حد معمول تموم شد. همیشه پای یک زن در میان است روندیدیم....

چقدر این کد ها آشناست.... مثل شماره های ارجاع یه متن می مونه با این تفاوت که اینبار وقتی می ری و رجوع می کنی به  مرجعش ، توی اون تاریخ هیـــــــــــــــــــــچ چیز آشنایی۷   نمی بینی.....  انگار تو اون صفحه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. با تمام وجودت مطمعنی که باید باشه ، اما اشتباه می کنی؛ نیست. پرانتز خالیه خالیه....      باورش سخته ، اما  هیچ کدوم از اون اتفاق هایی که توی ذهن تو به اون روز خاص مرتبطه اونجا نیست.... تو فکر می کنی بوده ، اما نبوده......

اصلا  قرار این بوده که نباشه....

درســــــــــــــــت مثل یه خواب..... !

  

 



[7].

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 25 مرداد1387 و ساعت 1:56 PM |

 

تو به دیوار تکیه می دهی و مرا نگاه می کنی.

آه هلیا... چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست. ذلت، رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که می توان جست.

هلیا ! اگر دیوار نباشد پیچک به کجا خواهد پیچید؟

اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند ، سربازان را

سنگرها..

 

هلیای من ! ما را هیچکس نخواهد پایید و هیچ کس مدد نخواهد کرد.

 

 

(همیشه زنده یاد نادر ایراهیمی)

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 24 مرداد1387 و ساعت 5:44 PM |

شهر خاکستری.

توی اين كامپيوتر زپرتی شركت كه يه جورايی شده مَحرم اسرارم، يه فولدر دارم كه تموم عكس‌های دوست و رفيق‌ها اون تو هستند ولی فولدری كه مربوط به عكس‌های تو هستش رو جدا كردم. عكس‌هات اونقدری نيست كه بخواد اين بغض لعنتی و اين دلی رو كه قرار بود ديگه هيچ وقت كسی رو دوست نداشته باشه و تنگِ كسی نشه رو مرهم كنه. خيلی وقتها كه دلم برات تنگ ميشه اون فولدر رو باز می‌كنم و از همون عكس اول كه تا حالا ديگه حسابش از دستم در رفته چقدر ديدمش شروع به تماشا می‌كنم و بعدش روی اون فلش آبی‌ رنگی كه عكس‌ها رو به جلو ميبره كليك می‌كنم و با هر كدوم از عكس‌ها يه خاطره برام زنده ميشه. يكی‌يكی عكس‌هات از جلوم رد ميشن و باز من روی اون عكسی كه خيلی دوستش دارم، دستم شُل ميشه و موس نَفس‌زنون از كار ميوفته و يه گوشه‌ايی ولو ميشه. دوباره زل ميزنم به اون خنده‌ و اون نگاه گيرات. خودت ميدونی كه كدوم عكست رو ميگم؟!

همونی كه تو، دست يه دختر بچه كوچولو رو گرفتی و اون رو سوار يه الاغ اسباب‌بازی كردی و خودت هم يه جين و يه تاب آبی رنگ پوشيدی و توی يه شهر بازی ظاهراً بزرگ هستی. آره خوب ميدونی كدوم عكست رو ميگم چون بارها بهت گفتم، عاشق اين عكست هستم. يادته سر اين عكس چقدر خنديديم؟! وقتی عكست رو برام ايميل كردی و بعدش با شور و ذوق ازم پرسيدی، عكس رو ديدی؟! چطور بودم؟! منهم خيلی جدی گفتم:


راستش از صبح دارم نگاهش می‌كنم ولی هنوز متوجه نشدم تو كدوم‌شون هستی. اونی كه دختره روش نشسته يا اون خانم خوش قد و بالا و خوشگلی كه وايستاده!

خنديديم. خيلی خنديديم. يادته، اون روزها خيلی بيشتر از الان می‌خنديديم. اون روزها با اينكه اين همه از هم دور بوديم ولی دل‌مون اينقدر تنگِ هم نبود. تو اون تَه‌ته‌های اين كره خاكی بودی و من هم يه ور ديگه‌اش روزها و شبها رو می‌گذروندم. تو توی اون پيچ آخریی دنيا خونه داشتی و من اينجا وسط بزرگترين و گرمترين كويرها و بيابونهای دنيا حيرون و سرگردون مونده بودم. تو توی سرزمينی بودی كه ديگه آخره دنياست و پشتش كوه قاف قرار داره. البته شايد برای خيلی‌ها توی اون نقطه دنيا تموم بشه ولی واسه من قرار بود اونجا نقطه‌ی شروع زندگی باشه. قاف و سيمرغ و قصّه‌ايی وجود نداشت كه هر چی بود حقيقی بود. واقعی بود چون تو بودی. چون تو هستی. چون تو خواهی بود.

عكس‌ها رو يكی يكی رد می‌كنم. ديگه همه رو از حفظ هستم و ميدونم پشت بند هر كدوم‌شون چه عكسی مياد. باز مجبور ميشم روی اون عكسی كه يه تی‌شرت آستين بلند مشكی پوشيدی و لب پنجره نشستی و برگشتی زُل زدی به دريچه دوربين وايسم. اصلاً دوست ندارم فكر كنم كه اين عكس رو كی انداخته! هيچ وقت نتونستم از اين عكست به راحتی رد بشم. نگاهت خيلی زنده است. خيلی زياد. مثل اينكه داره باهام حرف ميزنه. انگار از همون اول، اين عكس رو برای من انداختی. برای خودِ خودِ من. وقتی نگات رو می‌بينم يادم ميوفته كه چقدر تنهايی. يادم ميوفته كه چقدر تنهاييم. يادم ميوفته كه دلم چقدر برات تنگ شده. خيلی بيشتر از اونی كه بتونی فكرش رو بكنی. معصومانه پناه ميبرم به اون ذره‌بين كوچيكی كه يه علامت ( + ) روش قرار داره. حالا وقتی قيافه موس تبديل به اون ذره‌بين مثبت ميشه و روی عكست كليك می‌كنم، انگار كه صدات كردم، تو ميايی به سمتِ من. ميايی جلو و جلوتر. بزرگ ميشی. حس می‌كنم كه داری ميایی توی بغلم. حالا ديگه بوی عطر تنت رو حس می‌كنم. نگات لحظه به لحظه بزرگ و بزرگتر ميشه. حضورت رو ديگه ميتونم لمس كنم. نَفست رو. اونقدر نزديك شدی كه می‌خوام توی نگات گم بشم. توی همه اون روزها و سالهايی كه نبودی، من با اين عكس‌ها زندگی كردم پس بهم حق بده كه اونقدر با هم آشنا باشيم كه بتونم برم و توی نگات گم بشم. بهم حق بده كه اين عكس‌ها رو خيلی بيشتر از خودت دوست داشته باشم!

از نبودنت خسته شدم. نه اينكه بُريده باشم‌هاا، بخدا نه، ولی اين كم بودنت، اين نبودنت خسته‌ام كرده. قرارمون اين نبود. اومده بودی كه باشی. خودت ميدونی چی ميگم. ديگه نمی‌خواستم با اين دنيای ديجيتالی بی‌حس و روح و با اين چهار تا دونه عكس و يه صدایی كه از اون سر دنيا و پشت تلفن بگوش ميرسه زندگی كنم. خسته شدم از اين نبودنها. از اين نديدنها. با همون ذره‌بين ( + ) روی عكست كليك می‌كنم. كليك و كليك و كليك. اونقدر بزرگ شدی كه حالا ديگه فقط صورتت روی صفحه مانيتور باقی مونده. حالا ديگه من و تو، توی يه فاصله ده سانتی با هم هستيم. تنهای تنهای تنها. نمی‌تونم بفهمم توی اين نگاهت چيه. گيج شدم. منگ شدم. آخه تو كجايی؟!

خسته شدم. نه از تو كه از اين زندگی نكبت خسته شدم. از اين آدمهايی كه من و تو رو خسته كردند. از اين آدمهايی كه حرف من و تو رو نمی‌فهمند. از اين معيارهای بی قد و بالا كه ميخوان من و تو رو هم به زور با اونها اندازه بزنند. تافته جدا بافته نيستيم ولی سرمون توی لاكِ خودمون هست و نمی‌خواهيم ما رو هم با همون چوبی برونند كه ديگرون رو هم ميرونند. اصلاً دوست داريم مابقی زندگی رو برخلاف اين رودخونه نكبتی شنا كنيم، به كسی چه مربوطه؟! حالا چون همه‌ی آدمها، رو به شمال شنا می‌كنند كه نشون‌دهنده اين نيست كه اونها مسير رو درست ميرن. مگه كثرت آدمها نشون‌دهنده منطق درست اونهاست؟!

بگذريم كه اين حرفها ديگه خريدار نداره. معيار و پارامتر و تعريف خانم و آقای خوب ديگه عوض شده. آزرا و سانتافه و خونه توی الهيه و سی‌تيزنی و پاسپورت آمريكايی و كارخونه و باغ بالا و پايين رو خوشه. حالا ديگه وقتی پای پول وسط باشه كی ميگرده دنبال خوشبختی؟! پول كه باشه. خونه‌ی بالای تپه كه باشه. استخر و سونا و جكوزی كه باشه، اونوقت ديگه همه با يه نگاه عاقل اندر سفيه نگات می‌كنند كه بشر تو مگه چی‌ت كمه؟! چی ميخواهی كه نداری؟! چرا به بختت لگد ميزنی؟! و با داشتن اين سندهای سه منگوله و شيش منگوله و بی‌منگوله تو ديگه نبايد هيچ غمی داشته باشی. تو بايد خوشبخت باشی. اين اصل زندگی امروز اين آدمها شده. اين، فلسفه امروز جامعه نوين بشری شده. تو بايد خوشبخت‌ترين آدم روی زمين باشی چون خونه‌‌ی دوبلكس داری. چون توالت فرنگی داری. چون توی خونه‌ات استخر داری و اين همون رودخونه‌ايی كه همه افتادند توش و دنبال ماهی قزل‌آلا ميگردند و حالا تو تصميم داری برخلاف اين آب و اين رود و اين آدمها شنا كنی و اين او چيزيه كه اونها نمی‌بينند. اونها نمی‌فهمند. تنهايی‌ تو رو توی اون خونه دوبلكس نديدند. صدای لرزونت رو توی همه اون شبهايی كه تك و تنها پشت اون پنجره نشسته بودی و گيسوی بلند اون شبهای تاريك رو می‌بافتی نشنيدند. تموم تولدهايی رو كه خودت تنهايی جشن گرفتی و بجای شنيدن آهنگِ تولد، تولد، تولدت مبارك همراه با صدای خرناسه‌های خرس جنگلی طبقه پايين نشستی و هی تولدهای قبلی رو شمردی، رو نديدند و نشنيدند. اين آدمها غير از نوك دماغ‌شون كجا رو ديدند كه دست از سر ما بر نمی‌دارند؟!

عكست هنوز روی مانيتور نشسته. باز اين نگات داره همه‌ی روح و روانم رو ميريزه بهم. با همون ذره‌بين باز هم كليك می‌كنم تا بزرگتر بشه. صورت و موها و اون چراغهای نورانی پشت سرت تبديل ميشه به دو تا چشم و لب و دماغ. باز هم تصوير بزرگ ميشه. بزرگ و بزرگتر. حالا ديگه فقط يكی از چشم‌هات روی مانيتور مونده. هنوزم هم برام زنده هستی و حس داری. طاقت نميارم و تصوير رو اونقدر بزرگ می‌كنم كه ديگه هيچ چيزه واضحی روی مانيتور باقی نمی‌مونه ولی اون نگات دست از سرم برنميداره. مگه ممكنه كه تو به اين زودی محو بشی؟ همه جا ردِ پات هست. رد نگات هست. رد صدات هست. حالا ديگه می‌تونم تموم پيكسل‌‌های روی صفحه رو بشمارم ولی هنوز داری نگام ميكنی. آخه تو با اين نگات می‌خواهی به من چی بگی؟!

وقتی نيستی بايد با همين عكس‌ها، اين روزهای گرم تابستونی رو سر كرد. می‌ترسم. می‌ترسم از شبهای سرد زمستونی كه توی راهه. نميدونم اون موقع هستی يا ديگه از اينجا رفتی و خيلی دور شدی. خيلی دور. هستی يا باز هم ميری و نزديك كوه قاف لونه می‌كنی. آره ميدونم كه ميری. ميدونم تو هم نمی‌مونی. پس برو! برو كه من به اين رفتن‌ها عادت دارم. برو كه من به اين تنهايی عادت دارم. بايد عادت كنم. بايد بتونم زندگی كه نه ولی زنده بمونم. هر چند، وقتی تو نباشی چه زندگی‌يه. وقتی تو نباشی، چه موندنی. ولی خب نبايد تسليم بشم. بايد عادت كنم. بايد بتونم با نبودنت كنار بيام. بدون نفس‌هات. بدون شنيدن صدات. بدون عطر تنت. بدون نوازش‌هات. پس تو هم برو. تو برو ولی من ميمونم. ميمونم توی همين شهر خاطره‌ها. توی همين شهر دود گرفته‌ی خاكستری. توی اين شهری كه از وقتی كه رفتی ديگه آسمونش هيچ رنگی نداشت. انگاری تموم اون آبی آسمون هم قهر كرد و از اين شهر، بی‌خداحافظی رفت. ديگه هيچ كدوم از گل‌های رز باغچه مامان بزرگی كه الان توی كُماست، قرمز نبود. ديگه برگ هيچ كدوم از برگ درخت‌های گردوی باغ دماوند سبز نبودند. حالا ديگه سالهاست كه ديدن رنگين كمان برای بچه‌ها اين شهر شده يه رويا. يه آرزو. پس تو هم برو ولی من ميمونم توی اين شهر خاكستری. ميمونم تا اگه تو برگشتی، سقف آسمون دل‌مون رو با هم رنگِ زندگی بزنيم. يادته كی گفتی اين شهر چرا خاكستری شده؟! ميدون هفت‌تير بوديم، پشت چراغ قرمز و بغل ايستگاه مترو . همونجا بود كه دلت از اين شهر خاكستری گرفته بود.

تو برو و منهم دلم رو خوش می‌كنم به همون قهوه‌‌ايی كه هيچ وقت فرصت نشد با هم بخوريم. تو برو و من ميمونم توی اين شهر خاطره‌ها. لابه‌لای اين آدمهايی كه حتی نميذارند من با ياد تو زندگی كنم. آدمهايی كه انگار به همه‌ی كارهای كوچيك و بزرگ زندگی‌شون رسيدند و حالا فقط براشون داستان زندگی من و تو مهم شده. ميدونی، اين آدمها نمی‌تونند بفهمند كه من ميتونم با يادِ تو زندگی كنم. با يادِ تو نَفس بكشم. با ياد تو سفر كنم. با ياد تو بيام اون سر دنيا.

يادته اون موقع كه پاريس بودی، برات نامه نوشتم. نامه خيالی به شازده كوچولو. می‌خواهم با هم بريم و دو تايی بشينيم توی اون كافه‌های خوشگلِ خيابونهای لندن و پاريس و فرانكفورت و مونترال. همون كافه‌هايی كه هر لحظه فكر ميكنی الان همفری بوگارت از در كافه مياد تو. با هم بريم شاخ آفريقا. كازابلانكا. با هم بريم اون سر دنيا، يه جايی كه استار باكس داشته باشه تا دوتايی با هم قهوه بخوريم. قبلاً هم با هم رفته بوديم. يادته؟! به همه‌ی اين شهرها مسافرت كرده بوديم. يادته؟! شايد اگه استار باكس يه شعبه هم لب ساحل متل قو يا بَر خيابون وليعصر داشت، ديگه هيچ وقت از اين شهر خاكستری دلتنگ نمی‌شديم. يادته توی يه روز غير تعطيل كه همه‌ی اين آدمهای فضول رفته بودند سر كار و باز طبق معمولِ هر روز، اين صفحه كرم قهوه‌ايی رو باز كرده بودند تا داستان زندگی ما رو بخونند، ما با هم رفته بوديم تجريش و دربند و لواشك و آلبالو خشك و آلو جنگلی می‌خورديم؟! يادته رفته بوديم شهر كتاب تا من بعد از مدتها كه بهت قول داده بودم، برات سی‌دی ری‌را رو بگيرم؟! راستی اون آلبوم ری‌را رو گوش دادی؟! شعرهای سهراب و شاملو و نيما رو گوش دادی؟! اينها كه هنوز برات غريبه نشدند؟! دوست‌ داشتی عاشق‌ها و شاعرهای اين شهر خاكستری رو؟!

آره خسته شدم. از اين نبودنت خسته شدم. ميدونم كه تو هم مقصر نيستی. شايد تو هيچ وقت كسی رو مثل من، اينقدر دوست نداشتی. شايد هيچ وقت توی زندگيت كسی نبوده كه مثل امروز من دوسِت داشته باشه. شايد، شايد، شايد. ميدونی وقتی كه نيستی هجوم وحشيانه اين شايدها روح و روان آدم رو داغون ميكنه؟! همه چيز رو به يغما ميبره ولی وقتی كه كنارم هستی ديگه هيچ شايدی توی روحم سرگردون باقی نمی‌مونه. همه اين شايدها آروم ميشه و رسوب ميكنه و ته‌نشين ميشه.

به اين آدمها قول داده بودم كه وقتی تعداد كامنتهای پست قبلی به عدد 100 برسه يه مطلب جديد بنويسم. حالا هم به صد رسيده. صد رو هم رد كرده. خيلی زود به صد رسيد. زودتر از اونی كه حتی تو بيايی و اينجا رو بخونی. پس بايد بنويسم. هم برای اونها هم برای دل خودم و هم برای تو. برو و كامنت‌هاشون رو بخون. تقريباً همه‌شون اون مطالبی رو كه برای تو نوشتم رو جزء بهترين مطالب اينجا انتخاب كردند. رد پای تو توی بهترين نوشته‌های اينجا هم هست. اينجا هم بوی تو رو گرفته. عطر تن تو رو گرفته. برشی از سفری كه ميزبانم تو باشی. اگه يادت باشه. قمار عاشقانه ...

آره خسته شدم از اين حجم حضور سنگينی كه هيچ وقت قابل لمس نيست. خسته شدم از اين حضور نداشته. از اين تصوّرات رويايی. از اين بودن و نبودن‌ها. بخدا خسته شدم. تو هم خسته‌ايی. ميدونم. خيلی خسته‌تر از من. صدات كه اين رو ميگه. نگاهت كه اين رو ميگه. پس تو هم برو. تو هم برو كه من عادت كردم با اين تار تنيده شده‌ايی كه تموم تنهايی‌م رو بغل كرده حتی شبهای سرد زمستونی رو هم سَر كنم. تو هم برو كه من ميتونم مابقی زندگی رو با همين چهار تا دونه عكست سَر كنم. خوبی اين عكس‌ها اينه كه تو ديگه هيچ وقت پير نميشی! خوبی اين عكس‌های ديجيتال اينه كه هيچ وقت رنگ و روش نميره و گوشه‌هاش زرد نميشه تا يادم بندازه تو خيلی ساله كه رفتی كه من خيلی ساله كه پير شدم.

تو هم برو كه من توان جدا شدن از اين شهر خاكستری رو ندارم. خسته شدم. ولی برو. اگه برگشتی كه به زندگی‌مون رنگ ميزنيم ولی اگه قرار شد توی همون خونه بالای تپه بمونی و از همون بالا و كنار استخر، اون شهر تميز و آسمون آبی رو نگاه كنی اين اجازه رو بده كه من دوسِت داشته باشم. اين رو بدون كه هميشه يكی هست كه توی اين شهر خاكستری داره با خيال تو زندگی ميكنه و برای بچه‌های اين شهر، قصّه بارون و رنگين كمان رو ميگه. تو برو، من با رويای با تو بودن به تنهايی زندگيم رنگ ميزنم. رنگ آبی و قرمز و زرد و بنفش و نارنجی.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 23 مرداد1387 و ساعت 6:30 AM |

چقدر دلم گرفت....

از دیشب تا حالا توی گلوم گیر کرده بود....  نه ! نه...   شایدم از دیروز عصر....

اما با خوندن شاید دو سه سطر راجع به دو تا نمایش دیگه حتی راه نفس هم برام نذاشته بود.... امان از این یادگار زریران و امان از دل بزرگ مثل دریای بعضی آدما....

 

چقدر بده که تواما حس کنی برای هیچکس مهم نیستی.... همه ؛ حتی عزیزترین موجود زندگیت.

اینروزها رو دوست ندارم....  شاید برا همینه که انقـــــــــــــــدر سرخودم رو شلوغ کردم. شاید می خوام  وقت این رو نداشته باشم که با خودم  تنها باشم.... شاید نمی خوام حتی لحظه ای بینمون سکوت باشه... همیشه از سکوت بدم می اومد و بدتر از اون سکوتیه که بین من و اون آدم غریب تو آینه است.   انقدر با هم غریبه شدیم که حتی حضورشم نمی تونم تحمل کنم. کـــــــــــــــــــــــــــــــــاش می شد روزها رو انقدر به عقب برد تا دیگه هیچی ازش باقی نمونه....

 اینروزها حتی خودم هم از خودم بیزارم.....  اینروزها مدام نبایدها رو می شکنم.... می شکنم با اینکه می دونم اشتباهه.... می شکنم با اینکه می دونم حماقته.......................

 

کاش هنوز با خودم دوست بودم........ انقـــــــــــــدر دوست که حتی پای تعهدم بهش می موندم.

تعهد!!!!!! هه....

واژه خنده دار و مضحکی که حالم ازش بهم می خوره.....  همین 4 تا حرف ساده با نبودن خودش  چه روزهای قشنگی رو که ازم نگرفت و با ابرای سیاه یکی نکرد.......  بین بود و نبودش یه دنیا فاصله بود.  فاصله از زمین تا آسمون..... از بارون تا آفتاب............ از خورشید تا ماه............

 

حالا فکر می کنم از تو هم بدم می آد ، که هر وقت باید باشی نیستی.... نیستی نیستی نیستی........

امشب چقـــــــــــدر آسمون سیاهه... هیچی ستاره توش نیست.....

واااااااااااااااای خدا چقدر خستم.....  اما دوستش دارم.... جنون آسا دلم می خواد خیلی بیشتر از اینها خسته بشم... انقــــــــدر که حتی نتونم هیچکس رو توی ابرای خیالم راه بدم..... هیچکس.. هیچکس.... هیچکس..........................

 

صبح باید ساعت 6 بیدار شم.... اما انقدر آسمون دلم ابریه که چشمام بسته نمی شه....

دلم بارون می خواد........ کاش بباره....

 

 

 

 

این غریبه کیه ازمن چی می خواد ؟

اون به من ، یا من به اون خیره شدم ؟؟؟؟

 

 

می بینم صورتمو تو آینه...

با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی می خواد ؟

 اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمی شه هر چی می بینم  

چشممو یه لحظه رو هم می ذارم

به خودم می گم که این صورتکه ، می تونم از صورتم برش دارم

می کشم دستمو روی صورتم   هر چی باید بدونم دستم می گه

منو توی آینه نشون می ده

می گه این تویی نه هیچکس دیگه

جای پاهای تموم قصه هام ، رنگ غربت تو تموم لحظه هام

مونده روی صورتت تا بدونی ؛ حالا امروز چی ازت مونده بجا

 

آینه می گه تو همونی که یروز

می خواستی خورشید رو با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونت شده

داری بی صدا تو قلبت می میری

 

می شکنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه می شکننه هزار تیکه می شه

اما باز تو هر تیکه اش عکس منه

عکسها با دهن کجی بهم می گن

چشم امید رو ببر از آسمون

روزها با همدیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی می دن تمومشون

 

 

روزا با همدیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی میدن تمومشون

 

 

 

 

 

 

 

انگار بلاگفا هم قاطی کرده....  توی اون چندین دقیقه ای که با چشمای تار منتظر بوم بلاگفا باز شه ، وب کیوان رو باز کردم.....حالا همیشه خدا لحنش طنز بود و روزمرگی می نوشت، اما اینبار....  انگار همۀ دنیا دست به دست هم دادند تا.....                                  اصولا دل نوشته های کیوان بطور کل  از تمام وبلاگش جداست. می دونم خیلی بدجنسیه ، اما اونقدر دلنشینه که گاهی دلم می خواد همیشه دلش گرفته باشه تا انقـــــــــدر دوست داشتنی بنویسه....  متنش رو لینک نمی کنم ، همۀ اون رو اینجا می ذارم تا هر وقت دلم خواست دم دست باشه...  تو این حال و اوضاعی که من دارم  خیلی به دلم نشست.... انگار یه سری از حرفاش ، حرف دلم بود. خوشبحالش ؛ کاش منم می تونستم به این راحتی و قشنگی دلم رو خالی کنم....شاید امشب ، دل نوشته های کیوان  بود که کمکم کرد نفس بکشم.....

 

مطلب کیوان رو توی پست بعدی می ذارم.....

ظاهرا بلاگفا کلاسش رفته بالا و پست با حجم سنگین رو قبول نمی کنه...

 

 

 

 

 

هنوز ؛

 

جای پاهای تموم قصه هام ، رنگ غربت تو تموم لحظه هام

مونده روی صورتت تا بدونی ؛ حالا امروز چی ازت مونده بجا...

 

 

اما بلاگفا خیال نداره  بهونه هامو ازم بگیره تا یکمی به صبح و کلاس صبحم فکر کنم....

 

 

 

 

 

 

چقـــــــــــــــدر این آسمون گرگ و میش سحر دوست داشتنیه...  تنها سکوتیه که آرامش عجیبی به آدم می ده. یه حس ناب و در عین حال ناشناخته....   هنوز خورشید طلایی نتونسته خودشو از پشت کوهها بالا بکشه.... منو یاد اون اسکلۀ پرخاطره شمال می اندازه.... اصلا هوای این ساعت منو یاد تمام لحظۀ های قشنگ می اندازه....

وااااااااااااای از این اذان صبح و آرامشش....

 

 

 

 

 

 

دیگه باید حاضر شم تا برم دانشگاه ؛

اما این شد حاصل سکوت من و اون غریب تو آینه....

 

کاش می‌شد يک‌وقت‌هايی يک آدم‌هايی را save کرد، برای تمام روزهای مبادايی که در راه است. برای تمام روزهای مبادايی که در راه است.....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 23 مرداد1387 و ساعت 6:26 AM |

خداحافظ همين حالا ...

همين حالا كه من تنهام

خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شدن چشمام

خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد

به یاد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد

اگه گفتم خدا حافظ نه اين كه رفتنت سادست

نه اين كه مي شه باور كرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به رويا ها

بدوني بي تو با تو همينه رسم اين دنيا

 

خدا حافظ ....

خداحافظ همين حالا. که من تنهام.....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 20 مرداد1387 و ساعت 8:0 PM |

.

.

.

)

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 20 مرداد1387 و ساعت 8:0 PM |

 

 

 

 ((        یک خواب کوتاه سبز....  در بارووووووون لحظه ای بودن و بودن و بودن ....  

           بودنی از جنس صاعقه ...

           بودنی از جنس توهمی شیرین....

           بودنی  از جنس نقطه....

           بودنی از جنس تنـــــــــها لحظۀ برخورد 3 خط متقاطع....

           بودنی از جنس ماه  ، وقتی که آسمان آبیست...

           بودنی با صدای آب ...

           بودنی سرشار از لحظۀ های شاد و صدای خنده ...

           بودنی  با قرار تنــــــــــها خاطره شدن... یادی ، رنگی ، طعمی ، عطری ، خاطره ای ماندگار....

           بودنی  به رنگ آبی آسمان ، غروب نارنجی و گلبرگهای خیس یک میخک صورتی .....

           بودنی که حتی بدانی فردایی برای آن نیست...

           بودنی حتـــــــــــــــــــــــی ؛  با جنس نبودن....           ))

 

 

 

 

 

 

نه دلم تنگ نشده واسۀ دیدن تو

واســــــــه بوی گل یاس

نه دلم تنگ نشده....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 20 مرداد1387 و ساعت 1:51 AM |

نمی دونم خواب بود یا رویا ؟!

اما بهترین خوابی بود که توی تمـــــــــــــــــام عمرم دیده بودم...

یعنی می شه که من به بزرگترین آرزوم رسیده باشم ؟!!!!!!!!!!

وااااااااااای خدا باورم نمی شه....

 

 

خدایا متشکرم...

فرشته سفیدم متشکرم.....

تو مهربون ترین فرشتۀ سفید آسمونهایی ....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 15 مرداد1387 و ساعت 7:33 AM |

امروز عصر رو دوست داشتم. همینجور الکی ، بیخود و بی جهت گشنگ بود. نه اتفاق خاصی افتاد ، نه بارون اومد، اما من می گم بنفشه بنفش ؛ عاطفه می گه نارنجی بود....      مدتها بود من و آتی نرفته بودیم خوش بگذرونیم ( حالا هر کی ندونه فکر می کنه کجاهااااااااا رفتیم و چه ها که نکردیم.... !!!!!! )   کسی ندونه ، دیگه این دور و بریها  که می دونن که بس که ما مثبتیم  ( شما بخونید مرخصیم )  خوش گذرونیمونم منگولتیناست.....

 

خــــــــــــــــــــــــلاصه.... داشتم می گفتم.  امروز خوش گذشت.  شاید دلیلش اون 20 دقیقۀ دوست داشتنی بود که مثل یه پارچ آب یخ توی گرمای 70 درجه ریخت روی سرمون و یه حال اساســــــــــــــی داد.    ما امروز یه نمایش دیدیم ، فقط 20 دقیقه یا شاید هم کمتر. اما خوشمزه بود. خیلی هم خوشمزه بود.    تــــــــــــــــــازه نیک هم رفتیم . خوب مسلما  اونجا هم خیلی خوش گذشت....  کتابی که برای کنفرانس!  روز جمعه لازم داشتم و هیچ مطلبی هم راجع بهش توی نت نبود رو هم پیدا کردم ( البته بعد از زیر و رو کردن تمــــــــام کتابفروشی های خیابون انقلاب ) و خیالم راحــــــــت شد.... با خاله برفی هم حرف زدم......     خوب شاید این دلایل بس باشه تا بگم که امروز خوش گذشت....

تا باشه کلاس فوق العاده ...

تا باشه وقت آزاد بعد از کلاس فوق العاده.....

 

حالا بی شوخی... جداً مرسی  از نمایش " هدیه مرموز" ....

چقدر اون  مرسی  آقاهه که بغل دستم نشسته بود  بهم چسبید.  نمایش که تموم  شد  ، بغل دستیه من  کاملا بی اراده و از ته دل  زیر لب گفت " مرســـــــــی ".... معلوم بود اونم مثل بقیه حسابی حالشو برده.....

 

  هدیه مرموز

 

13 تا 19 مرداد – 28 مرداد تا اول شهریور

کارگاه نمایش ( مجموعه تئاتر شهر )       ساعت 19:30       مدت 20 دقیقه

هدیه مرموز

نویسنده ، طراح ، بازیگر و کارگردان : یاس خاسب

موسیقی : شیماه خاسب

 

 

هدیه مرموز روایت تولد تا مرگ انسان است

در ارتباط با عروسکی از دنیای دیگر.....

اگه بعد از دیدن این نمایش با دیدن هر عروسکی ، ترس برتون داره که هرلحظه ممکنه دستهای اون عروسک جون بگیره و بدنتون رو لمس کنه  یا حتی سرسختانه باهاتون وارد یه جدال بشه ، تردید نداشته باشید که هر چیزی ممکنه !

نمایش هدیه مرموز ؛ نمایشی ترکیبی از دو نوع نمایش پانتومیم و نمایش عروسکی بود. انعطاف بدن بازیگر و تمرکزش یجورایی حرف اول رو می زد...  یک دست بازیگر در قالب دیگه و کاملا مجزا از شخصیت خودش عمل می کرد که به نوعی شخصیت روبروی بازیگر اصلی قلمداد می شد....  جذابیت تمرکز بازیگر به حدی بود که یه وقتهایی فکر می کردم ، الانه که قاطی کنه.... آخه خیلی سخته که آدم عملکرد دستش رو از مکانیزم بدنش جدا فرض کنه....  و بتونه به این راحتی دستش رو قرض بده به یه کاراکتر دیگه و تماما در اختیار اون  قرار بگیره.. شیوۀ تجربیه خفنی بود...  و نکته جالب قضیه اینجا بود که این بیست دقیقه تاثیر چند برابری نسبت به نمایشهای مثلا  2 ساعته داشت....

ایوووووووول به این خلاقیت ، که گروهی کاری رو به سرانجام می رسونند که تماشاگر با لذت تمام از سالن می آد بیرون ، و از وقتی خارج می شه ؛ تااااااااااااازه نمایش براش شروع می شه و توی ذهنش باهاش درگیر می شه......

 

نمایش منتخب تماشاگران در نهمین جشنواره تئاتر عروسکی دانشجویان

نمایش منتخب ویژه یازدهمین جشنواره  بین المللی تئاتر عروسکی مبارک

بهترین نمایش فستیوال بین المللی تئاتر لوراخ آلمان

شرکت در فستیوال بین المللی پرفورمنس هلند و اجرای عموم در آمستردام ، روتردام ، گرونینگن

شرکت در فستیوال بهارایرانی در پاریس ، فرانسه

 

 

وبلاگ نمایش هدیه مرموز 

نگاهی به نمایش هدیه مرموز ( مهدی نصیری ) 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 15 مرداد1387 و ساعت 0:33 AM |

خندمون موجــــــــا رو تا ابرا می برد

وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد

وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد

وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد

وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد

 

ما دو تا ماهی بودیم  توی دریای کبود

خالی از اشکهای شور، از غم بود و نبود

پولکامون رنگارنگ....

روزامون خوب و قشنگ....

آسمونمون یکی....

لونمون یه قلوه سنگ....

پولکامون رنگارنگ....

روزامون خوب و قشنگ....

آسمونمون یکی....

لونمون یه قلوه سنگ....

 

خندمون موجها رو تا ابرا می برد

وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد

تورای ماهیگیرا باز نمی شد

عاشقی تو دریا تنها نمی شد

 

خوابمون مثل صدف ، پره مروارید نور

پر شد این قصه ی ما توی دریاهای دور....

..

..

..

 

 

 

گاهی یه ترانه چقدر می تونه باعث بشه دل آدم بگیره...

یاده تمـــــــــــــــــــام روزای خوب و قشنگی بیفته که حالا دیگه هیچکدومشون نیستند. روزای خالی از اشکهای شور...  آسمون یکی...  روزایی که خندمون  موجا رو تا ابرا می برد.... قصۀ های ما ، توی دریاهای دور....

 

هه ! به همین راحتی.... حتی با یه ترانه.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 14 مرداد1387 و ساعت 2:29 AM |

 تو زندگی ما آدمها یه وقتی ، یه جایی  که شاید اونقدرها هم بزرگ نباشه ؛ انقدر ناب و دوست داشتنی می شه که حتی تصورش هم شیرین و دلچشبه و تمام وجودت رو می لرزونه........  لحظه هایی که انقدر پر از آرامشند که  نمی خوای ازشون دل بکنی و جدا شی ؛ دلت می خواد ثانیه ها متوقف بشن و همون یه لحظه ، آخرین تصویر همۀ زندگیت باشه...   لحظه هایی که شاید هر آدمه دیگه ای توی اون مکان و زمان قرار بگیره ، براش عجیب باشه که اسمشو گذاشتی دوست داشتنی...... لحظه هایی که فقط یه "آن" هستند.... و به معنای واقعیه کلمه  معنی واژۀ "آن" رو حس می کنی.....

 

برای من هم  ، همین چند دقیقه پیش یه "آن" بود.... یه لحظۀ ناب و پر از لذت......

هوا خیلی خنک بود و نسیم خنک شاخه های بید مجنون توی باغچه رو به هر طرف دلش می خواست می برد....

شاخه های بید دوست داشتنیه من ، از بیدهای دیگۀ تو حیاط پیشی گرفته بودند وحالا دیگه تا روی چمن ها می رسیدند........

رفتم و روی چمن های نم دار دراز کشیدم....

یه خرمن شاخه بید مجنون بالای سرم بود....

با هر نسیم اون شاخه های پراز طراوت  روی صورتم نقاشی می کشیدند....

نمی دونم بارووووووووووون بود یا شبنم.... اما دو سه تا قطره با بوی بارون هم روی صورتم نشست....

حتی ماه هم توی آسمون می درخشید، مثل همیشــــــــــــه ؛ پراز ناز از ستاره ها دلبری می کرد....

به هیچ چیز فکر نمی کردم.... هیج چیز....

 

واااااااااااااااااااااای حاضر نبودم  اون لحظه رو حتی با هیچ رنگین کمونی عوض کنم....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 13 مرداد1387 و ساعت 0:59 AM |

هتل پلازا ( سیامک صفری - فریده سپاه منصور )  عکس از خانم تهمینه منزوی

 

تالار سایه مجموعه تئاتر شهر    ساعت 20:15    مدت اجرا 60 دقیقه     پایان اجرا 10شهریور

 

"هتل پلازا "

نویسنده: نيل سايمون

ترجمه شهرام زرگر و کارگرداني : کورش نريماني

بازیگران : فریده سپاه منصور ، سیامک صفری ، کوروش نریمانی ، پانته آ  حمیدخانی

طراح چهره پردازی :  سارا اسکندری

کاری از گروه تئاتر معاصر

 

هتل پلازا  .  عکی از آقای ناصر عرفانیان 

 

اینروزها نمایش هتل پلازا  توی تالار سایه مجموعه تئاتر شهر روی صحنه است... اینبار هم بدون عاطفۀ 180 درجه تغییر کرده ،  به تماشای بازی جذاب و خفنه سیامک صفری نشستم....  نمی دونم چرا با اینکه بعضی ها !  می گن کلیشه ای بازی می کنه اما انقدر از بازی این آدم لذت می برم !!!!!!!! البته فکر کنم ، این فقط من نبودم که از هر حرکت اون از خنده غش می کردم. چون دقیقا مثل نمایش  غلتشن ها  که  هر حرکت  "هدایت هاشمی "  سالن رو می ترکوند ، اینبار هم این اتفاق می افتاد.

این استقبال گسترده از نمایشهای این سبکی نشون می ده که چقدر مردم به نمایشهای شاد احتیاج بیشتری دارند و در این یکساعت چــــــــــــــقدر بی دغدغه و راحت از ته دل می خندند.... برای من که حداقل همینطور بود. دوستش داشتم و حتما یکبار دیگه هم می رم....   

 

راستی از نمایشگاه عکس ( نمایش هتل پلازا ) خانم تهمینه منزوی در لابی تالار سایه هم نمی شه چشم پوشی کرد... عکسها فوق العاده  تکنیکی و دوست داشتنی بودند.  انقدر عکسهاشون زنده و جذاب بودند که آدم حس می کرد همونجاست و داره قطعۀ ثابتی از نمایش رو نگاه می کنه...   برای درک هنر ایشون بد نیست  که مقایسه کوچیکی بین  3 عکسی که اینجاست بکنید؛  قطعا جنس عکسها ، امضای هنرشه....   حالادیگه براحتی بدون اینکه حتی اسم عکاس اثری از تئاترها رو ببینیم ، می تونیم عکسهای ایشون رو برجسته تر ببینیم....

 

عکسی از تمرینات گروه ( عکس از خانم تهمینه منزوی )

راستی این عکس ، نمایی از تمرینهای نمایشه که بازیگرا بدون گریم هستند.  

 

نگاه به نمایش هتل پلازا ( به نقل از سایت ایران تئاتر به قلم مهدی نصیری )

 گفتگو با کوروش نریمانی ( کارگردان نمایش هتل پلازا ) 

 

 

 

بگذریم از اینکه شرایط دیدن نمایش یجورایی برام اذیت کننده بود . همینطور فضای سنگین طول مسیرم تا خونه....

خاطره... خاطره ..خاطره....

 

 

 

 %  و اماخانواده تت.... همونجور که پیش بینی می کردم ، جذابیت اجرایی صحنه رو نداشت ، هر چند که خوشبختانه حداقل اجرای صحنه بود و تله تئاتر نبود.  اما متاسفانه اجرای صحنه صرفا برای ضبط بود. و این کاملا  از غلظت گریمها مشخص بود. نوع گریم ها به شدت تغییر کرده بود. و اون تاثیر پذیری خودش رو از دست داده بود. مثلا گریم  خانم "گزل گزا"  موقع اجرا آنچنان تطبیقی با شخصیت نمایشی ایشون و نقششون داشت که آدم براحتی باورش می کرد. اما اینجا......

ولی در کل با تمام این اشکالاتش ، انقدر داستان دوست داشتنی بودکه بازم برام جذاب بود و متاسفم از اینکه دوستانی دوبااااااااااااااااااره از دست دادنش.....    

 

 

 

% روزگـــــــــــــــــار غریب و رضای کیانیان.....  مگه یه آدم چقدرمی تونه هنرمند باشه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! واقعا حرفی ندارم که اندازۀ هنر این آدم باشه..... فقط! کاش همیشــــــــــــــــــــه باشه.....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 12 مرداد1387 و ساعت 12:5 PM |

% می گم که همه چیز یجورایی می خواد دست به دست هم بده ... در راستای اون جنس کتابهایی که من میخوندم ، امروز هم فیلم نقاب رو دیدم....

آره ؛ حق دارید خیلی عقبم.....!   و برای صحبت کردن از نقاب خیلی خیلی دیره....  اعتراف دردناکیه ، اما شما ها که غریبه نیستید. من تا امروز "نقاب" رو ندیده بودم . زمانی که نقاب اکران شد ، هر دفعه یه اتفاقی افتاد که نشد ببینمش. و از اونجاییکه فیلم دیدن یکی از سخترین کارهاییه که من انجام می دم و خیلی خیلی برام سخته که یـــــــــــــــــــک ساعت و نیم بشینم یجا و یه فیلمی که نه پرستویی ، نه کیانیان ، نه معتمد آریا نه افشین هاشمی بازی کردند ، نه حاتمی کیا اونو ساخته رو ببینم ؛  تابحال نشده بود که تهیش کنم وچشمم به جمالش روشن شه. اون هفته رفته بودم کتابخونه دانشگاه ، توی فیلمها دنبال یه فیلم دیگه ( نمی گم چی ؟! تا حسابی سوژه نشم براتون ) می گشتم  که ییهو چشمم به این یکی خورد و اون یکی رو پیدا نکردم....     

 

دوستش داشتم ..... سینمای ایران و این حرفها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   اگه پا برهنه در بهشت رو ندیده بودم ، تا حالا شاخ رو در آورده بودم....  مگه می شه توی سینمای ایران فیلمی ساخته بشه که غیر قابل پیش بینی باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟   همینه دیگه ، احتمالا مسئولین متعهد و دلسوز هم خواستن  ملت شاخ در نیارن ، برا همین زوده زود  از دایره اکران خارجش کردند...

فیلم  بقول استاد جون عاطفه  سراسر  "رودست"  بود.  روایتش هم از اون روایتی بود که من باهاش حال می کردم.. یعنی الان رو که می گفت ، ییهو می رفت تو سه سال قبل و بعد دوباره می اومد دوهفته بعد....   کاش این زیرنویسهای مسخرۀ دوماه بعد ، سه سال قبل.. اینها رو نمی ذاشت.... تعلیقش خیلی خفن تر می شد... من نمی دونم چرا این فیلمسازها  فکر می کنن  مردم خنگن!!!!!!!!!!!!  شایدم خنگیم!!!!!!!!!!!!   برا همین همه اطلاعات داستان رو صاف و مستقیم به مخاطب دیکته می کنن، نمی ذارن مخاطب یخورده از مخش کار بکشه.....

 

جسارت رژان انقدر دوست داشتنی بود که حتی وقتی هم دود شد رفت هوا ، من یکی که نگفتم کاش این کارها رو نکرده بود تا نمی مرد.....  شهامتش همه اتفاقات رو تحت تاثیر قرار داده بود.......... منم که کشته مرده  حق کسی رو کف دستش گذاشتن ............  حال کردم.

 

 

 

 

 

 رامین ناصر نصیر ( خانواده تت)

 

%  راســــــــــــــــــــــــــــتـی ؛  اگه محض رضای خدا ، برای یبار هم که شده کنداکتور شبکه چهار سیما با روزنامه جام جم خودشون   هماهنگ باشه . امشب ( چهارشنبه ) ساعت 23:15 دقیقه  شبکه چهار رو بهیچ عنوان از دست ندید.   این شبکه چهار دوست داشتنی ، هر چند وقت یبار  یه حال اساسی می ده...  نمایش خانواده تُت  رو قراره پخش کنه....  نمایش دوست داشتنی بود که توی طنزش یه تلخی خاص بود. من عاشــــــــــــــــق نقش ناصرنصیر ( همون پستچیه ) بودم...

البته نمی دونم اجرای تلویزیونی ضبط کردن یا همون اجرای صحنه ای رو فیلمبرداری کردند که امیدوارم دومیش مصداق پیدا کنه.....  البته اگه دیدید به ایــــــــــــن شوریه شور که من تعریف کردم  نبود ؛ تقصیر از فرستنده هاتونه ها ، من بی تقصیرم. چون از اونجاییکه 90 درصد از جذابیت یک نمایش بر می گرده به همون حس زنده بودن و ارتباط حسی که با من تماشاگر برقرار می کنه ، طبیعتا ممکنه تا اون حدی که اجرای صحنه ایش با مزه است  جذاب نباشه....  ولی خلاصه از دست ندینش ، که همه اون آدمهایی که دلشون می خواسته برن تالار سایه و این کار رو ببینن اما ندیدند ، تا یکی دوماه افسوسشو خوردند......  الانم دارم دنبال بروشورش می گردم که اطلاعات تکمیلیشو براتون بذارم.....

 

خانواده تُت

 

خانواده تُت

نویسنده : ایشتوان ارکنی

کارگردان : مائده طهماسبی

بازیگران : فرهاد آئیش / فرشته صدر عرفایی / لیلی رشیدی / احمد مهران فر / رامین ناصرنصیر / مهدی بجستانی / شکوفه هاشمیان / محمدرضا اصلی

طراح چهره پردازی : یوحنا حکیمی

 

 

 

%  هیچ دقت کردین  من چقدر فعال شدم.....  می گن چه توی این دنیای خیالی ، چه تو دنیای خودمون ؛  آدمها وقتی خیلی خیلی دلشون می خواد بنویسن که یا یه عالمه خوشحال باشن ، یا یه عالمه غم توی دلشون باشه....  من که  یه عالمه که خوشحال نیستم  ؟؟؟؟!!!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت 1:19 AM |

 

 

 

من دلم گرفته ، هر چه می روم نمی رسم

رد پای دوست

کوچه باغ عشق

سایبان زندگی کجاست ؟

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 8 مرداد1387 و ساعت 6:59 PM |

 

.... نگاهم به قطره های آب است که بر شیشۀ پنجره که همین چند لحظه پیش زیر ضربه های باران بودد می غلتند. قطره ها عمودی نمی لغزند؛ مثل این است که به دلایل اسرار آمیزی به چپ و راست می لغزند و از میان سایر قطرات ساکن  راهشان را می گشایند و یا بی حرکت می مانند و دوباره به راه می افتند ، انگار در پی چیزی هستند. به نظرم می رسد دیگر کاری برای انجام دادن ندارم .  همیشه چیزی بود که بایدانجام می دادم. حالا بافتن ، آشپزی ، خواندن ، گوش دادن به موسیقی ، همه و همه به نظرم بیهوده است.  عشق "موریس" به هر لحظه از زندگیم اهمیت خاصی می داد. زندگی پوچ شده . همه چیز پوچ شده ....   اشیا ، لحظات. و خودم.               

بخشی از متن کتاب  "وانهاده"

 

 

 

دوباره من ، دوباره یه کتاب ... از همون کتابهایی که نمی دونم چرا ؟ اما به شدت روی تفکراتم تاثیر می ذاره.....       ( وانهاده ) کتابی بود که چند روزی هست تموم شده ، اما حس خاصی داشتم که انگارنمی خواستم از این کتاب حرف بزنم....  اصلا تمام صفحاتش رو با حرص می خوندم. آخرشم گفتم : این کتابی نیست که بخوام راجع بهش چیزی بنویسم، اصلا چیزی نداشت که بنویسم....  خواری یه آدم مگه نوشتنیه ؟   انقدر بیچاره جلوه دادن یه زن مگه تعریف کردنیه ؟؟؟؟؟؟  یا مگه می شه یه آدم انقدر الکی بتونه ادای تحمل کردن رو در بیاره ؟؟؟؟؟؟؟

مسخره است واقعا............

 

اما حالا که چند روزی از کتاب فاصله گرفتم ، به نوعی انگار دوست دارم ازش حرف بزنم. یا حتی خلاصه ای ازش بگم....

 

راوی داستان ، مثل اکثر داستانهای این تیپی ؛ دفترچه خاطرات یه زنه... انگار واقعا همه به این راز بزرگ پی بردند که تنها مونس یه زن دل نوشته هاشه...   اتفاقات ، دقیقا همپای روزشماره دفترچه پیش می ره و برای مخاطب روشن می شه....  شاید برای این  تو نگاه اول از داستان خوشم نیومد که اتفاق جدیدی تویه این داستان رخ نمی ده  بلکه همون اتفاق اولیه  بال و پر داده می شه.....   داستان همون داستان همیشگیه  بیوفایی و خیانته.... و واکنش شخصیت داستان یکی از همون واکنش همیشگیه. یا مبارزه ، یا تحمل...  که مونیک به طرز احمقانه و مضحکانه ای دومین راه رو انتخاب می کنه.....  الان هم که دوباره بهش فکر می کنم ، می بینم دوباره هم ازش بدم اومد.  مونیک  و ارزش قائل نبودن براش شخصیت خودش توی این داستان حالم رو بهم می زنه، نشسته و با تمام وجود حقارت خودش رو تماشا می کنه ...............

 

 

 

اشتباه بزرگ تو این بود که اجازه دادی در اعتماد به خواب بروم. حالا چهل و چهار ساله ام ، دستهایم خالی است ، نه حرفه ای دارم ونه در زندگی به جز تو علقه ای.....

بخشی از متن کتاب  "وانهاده"

 

 

 

 

 

شرح پشت جلد

داستان وانهاده  در سال 1968 ، همراه دو داستان دیگر به نامهای  ( تک گویی ) و ( سن رازداری )  در یک کتاب منتشر شد و همچون دیگر آثار سیمون  دوبووار با موفقیت و استقبال و نقد و نظرهای مثبت و منفی فراوان روبرو شد.    زنی که داستان پیرامون ماجرای او بنا شده ، زنی است ساده و معمولی ، که گرچه با کنجکاوی می توان دریافت که دوبوار گوشه های پراکنده ای از زندگی خود را در سرگذشت او گنجانیده است ، اما در مجموع این زن شباهتی به سیمون دوبووار روشنفکر و صاحب قلم و پر آوازه ندارد.

 

__________________________________________________________________________

وانهاده / سیمون دوبووار / ترجمۀ ناهید فروغان / نشر مرکز / چاپ هشتم / 148 صفحه / 1900 تومان

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 7 مرداد1387 و ساعت 4:31 PM |

خلوتمون دیگه تنها نیست، تنهاییمون شلوغ شده.....

تنهاییمون شلوغ شده....

 

 

 

هفتۀ گذشته نمایشی دیدیم که یجورایی خیلی دوستش داشتم.... می دونی ، جنسش مثل  جنس اغلب نمایش های امروزی نبود که صرفا به روایت یه قصه بپردازند و تماشاگر بیاد ببینه و در آرمانی ترین شرایط  ، حتی لذت هم ببره و بعدش نهایتا دوروز ، سه روز ، یا خیلی شاهکار باشه و به دل بشینه یکماه  تو فکرش باشه و بعد تمام (.)

منظورم اینه که قصه نبود. یجور شوک اساسی بود....  حداقل برای من که اینطور بود....  حتی از فکر این واقعیت بزرگ هم عرق سرد می شینه روی بدنم....    این یک واقعیته تلخه که اینروزها هیچکدوم از ما privacy   یا امنیت حریم خصوصی نداریم....  یا اصلا حریمی نیست که بشه اسمش رو گذاشت حریم خصوصی.....   با پیشرفته تکنولوژی حتی مطمعن نیستی که الان که توی اتاقت نشستی و داری فکر می کنی ، کسی نفهمه به چی فکر می کنی....  حتی برای فکرت هم احساس مالکیت نداری....  این خیلی تلخه.... تلخ تر از حتی تصورش.....

 

نمایشی بود پر از نشانه های دوست داشتنی و برای منی که عاشق نشانه های تئاترم واقعا جذاب بود. یعنی کارگردان همۀ حرفهای خودش رو با نشونه و رنگ زده بود.. اونهم بدون کم و کاستی... با جلوتر رفتن داستان و دیدن همون بند ناف انتزاعی و انسان درون وان با آب قرمز رنگ ؛ که بزرگترین نشانه نمایش بود تماشاگر متوجه می شه که با یک اثر کاملا نشانه گرا روبروهه و از همون ابتدا ذهنش رو برای تجزیه تحلیل تک تک نشونه ها آماده می کنه. به نظرم چرایی وجوده چنین نشانه بزرگی تنها و تنها همین می تونست باشه.......

 

دلم نیومد نقد سایت ایران تئاتر راجع به نمایش رو لینک کنم. چون می دونم لینک رو همه نمی خونن. اما مطلب حاضر و دم دست رو هممون می خونیم.  پیشنهاد می کنم به بارونیهای شهرستانی که  گرچه امکان دیدن نمایش رو ندارند اما این نقد رو که به نوعی خلاصه نمایش هم هست  رو از دست ندن.

 

 

....

 

 

نگاهی به نمایش عروس، کابوس، افسوس، بلوتوث.

 

نوشته : صبا رادمان

 

مدرنيسم» ، «پست مدرنيسم» ، اگزيستانسياليسم، «ميني ماليسم» وحتي گاهي «دادائيسم» ، مجموعه واژه هايي هستند كه عموماً پس از ديدن يك نمايش با ويژگي هاي « عروس، کابوس، افسوس، بلوتوس» به ذهن خطور مي كند؛ نمايشي انتزاعي كه گاه نام «پرفورمنس» را برخود نهاده است.

در عروس، کابوس، افسوس، بلوتوس ، چند اپيزود به عرصه ظهور مي رسد، اپيزودهايي مستقل كه در عین استقلال ، از خط ارتباطی ای مانند همان بند ناف ( بین مادر و جنین ) که در نمایش بر آن تاکید شده ، برخوردار است .

« آرش میرطالبی » در اين نمايش نه با زبان ديالوگ كه با زبان نشانه ها سخن مي گويد، نشانه هايي كه گاه در اوج آشنايي زدايي، تلاش می کند تا شناخت تازه اي را به مخاطب هديه كند .آنچنان كه ژاك دريدا تئوريسين و فيلسوف بزرگ معاصر مي گويد: «سخن در روح شنونده نوشته مي شود و از خود دفاع مي كند پس هيچ نيازي به فرياد آن توسط مؤلف ، نبوده و نيست

و این اگرچه تجربه جدیدی در تئاتر کشور ما نیست - پیش از این در سال های گذشته ،شاهد اجرای نمایش قدرتمند چند کاپریس برای ویولن بودیم - اما پرداختن به این گونه نمایشی ، جسارتی سنگین در مولف می طلبد که آرش میرطالبی از آن برخورداراست. او در اپيزود اول، وان آب سفید رنگی را در وسط صحنه قرارداده تا شکل نمادینی باشد از رحم مادر که شخصی- کودکی- در آن خوابیده وبا بند ناف به مادر متصل شده است . در ابتدای نمایش زن و شوهری را در دو طرف وان می بینیم که با هم به گفت و گو و غذا خوردن مشغول هستند . آن ها با یکدیگر خلوت کرده اند اما می بینیم که سه گوشه خانه به ظاهر خلوت آن ها را غریبه هایی محاصره کرده اند که بر آنان و زندگیشان تسلط دارند.

طالبی در نمایش خود هر اپیزود را از بعدی با جمله زن که می گوید :« بچه لگد می زنه و مرد که می گوید که این زنگ کارخونه منه که می زنه و به همراه آن بوق بزرگ و قرمز رنگی که حرکت موتور قدیمی و مسافرکشی مرد را به همراه دارد» جدا می سازد. و اين نشانه اي است كه در ابتدايي ترين لحظات نمايش به مخاطب نشان داده مي شود تا به شكلي غيرمستقيم راوي بودن و ذهن هذيان گوي مرد را نشان دهد. کارگردان در اين اپيزود با استفاده از تضاد رنگ ها و استفاده ابتدایی ازرنگ قرمز در دو وسیله مختلف (بوق قرمز و پارچه قرمز بر روی موتور) ، شخصیت آدم ها را در دنياي امروزي به نمايش مي گذارد تا مقدمه اي شود براي ورود به اپيزودها و داستان هاي ديگر، زيرا در اين اپيزود، داستاني روايت نمي شود بلكه تنها نشانه هاي بصري و كلامي است كه در اختيار مخاطب قرار مي گيرد تا سمبوليك بودن فضا را به آنان نشان دهد و مقدمه ای شود برای ورود داستان زندگی مرد و زن که در اپیزود دوم ، مرد(شوهر) را می بینیم که با تکنولوژی نه چندان جدیدی به نام موبایل ( که وسیله ای است برای ارتباط بیشتر افرا د با هم ) صحبت کرده و ناگهان در میانه صحبت، گوشی او به سرقت می رود و این جاست که آرام آرام داستان اتفاقی را که پیش از این افتاده را با زبانی نمادین و غیر داستانی تعریف می کند . او با همسرش از طریق تلفن (تلفن همراه ) مشغول صحبت است که مردی گوشی او را می دزدد و او به همسرش می گوید " صدات داره از من دور می شه ... دستم خالی مونده .. این احتمال وجودارد که دزد باشد ". چرا که با گذر ایام و طی شدن دقایق می بینیم که مرد دوم ( دزد ) به عنوان نظافت چی به خانه زن و مرد می آید تا فاصله زن و شوهر را روزبه روز بیشترو بیشتر و رابطه خودش با زن را نزدیکتر کند به طوری که همسر او (ناموسش ) را ازدستان او به سرقت برده و رابطه ای ناصحیح با او برقرارمی کند تا کودکی به وجود آید که در رحم مادر می گوید " من چگونه به دوستانم بگویم به وجود آمده فاصله ها و روابط منفی هستم " و این با نشانه دیگری پس از به سرقت رفتن گوشی مرد همراه است که او حرف می زند اما مرد دیگری به جای او دستانش را حرکت داده و رفتار او را انجام می دهد گویی که نیمه دیگر و یا به عبارت دیگر همزاد اوست . همزادی حیوان (سگ و گربه ) صفت که در برابر این همه فساد همسرش خاموش بوده و از دزدیده شدن رابطه وی با همسرش ، ناراحتی ای از خود نشان نداده و تلاشی برای پس گرفتن آن نمی‌کند .آن چنان چه پس ازدزدیده شدن گوشی همراهش نیز خود تلاشی نمی کند و به دیگری می گوید که آن را پیدا کند و طبیعی است که در چنین دنیایی کسی به دنبال دزد دیگری نخواهد رفت و این بار نیز همان تصویر حرکت بسیار آرام مرد سوم به دنبال دزد است در دو قطر متضاد (روبروی هم ) یک دایره که هرگز به او(دزد) نخواهد رسید و این تعدد نشانه ها و پی در پی بودن آن ها این جمله چارلز سندرس پيرس ـ منتقد مشهور فرانسوي ـ را به یاد می آورد که مي گويد: «معناي هرنشانه، نشانه اي تازه است كه معناي آن خود نشانه اي ديگر خواهد بود، و اين فراشد تا بي نهايت ادامه مي يابد . در واقع مدلول «مورد تأويل» است وبه موقعيت مخاطب مرتبط مي شود.

هرچيز واقعي، يا موجود يا حاضر، موجد تأويل در ذهن مي شود واين فراشد را نهايتي نيست. بدين سان، معنا آن سان كه در پيشنهادي اصلي متافيزيك حضور پنداشته مي شود ، چيزي حاضر نيست

استفاده از حركت فرم هم دراين اثر ستودني است ، آنجا كه درپايان اپيزود ، موسیقی خشن ریتميکی را همرا ه با تصاویر آدم هایی می نگریم که در هم ریخته شدند تا نشانه ای باشد از دنیای در هم ریخته کنونی . دنیایی مملو از خیانت و جنایت و نفرت و از آن مهم تر دنیایی که او را به وجود آورده و متولد می کند اما پس از آن بدون هیچ پشتیبانی رهایش می کنند ، چنانچه خود می گوید : " اگر تا پیش از تولد برام اتفاقی بیفته ، صد نفر از من حمایت می کنند از بالاترین مقام ها گرفته تا قاضی و دادگاه و صد نفر دیگه .. اما بعد از تولد چی ؟ ولم می کنند تا هرچه شدم بشوم حتی اگر از زندان سر دربیاورم هم خودم باید گلیمم را از آب در بیاورم " و سپس طنز تلخی را با بیرون انداختن یک گلیم کوچک و خراب از آب به وجود می آورد که خنده ای تلخ را برای مخاطب به ارمغان می آورد.تلخی ای که با گذشت ایام روبه افول گذاشته و شدیدتر از پیش می‌شود تا آن جا که تقارن زمانی به وجود آورده و آینده ای نه چندان دور را با حال در آمیخته و غذای زن و شوهر (پلو و خورشت قرمه سبزی ) را به شکل قطعات شکلات مانند ریزی نشان میدهد . غذایی که در دنیای صنعت گر آینده به جای هر نوع غذای دیگری( به مفهوم سنتی اش) استفاده می شود .

"طالبی" در این صحنه، حلقه محاصره غریبه ها را تنگ تر از پیش نشان داده و آنان را در داخل خانه و در کنار سفره زن و شوهر و جنین نشان می دهد که لقمه غذایی را که زن و مرد می خواهند در دهان هم گذارند را نیز از دستان آنان دزیده و خود می خورند تا دیگر هیچ چیز برای آن ها باقی نگذارند و فضا را برای صحنه آخر آماده کنند.

صحنه ای که در آن بار دیگر مولف ابزار تکنولوژی را نشان می دهد ( تلفن همراه ) که این بار وسیله ای شده برای جنایت و خیانت های رایج این روزگار . مرد دوم یا همان نظافت چی به وسیله تلفن همراه صحنه ای را فیلم گرفته و سپس توزیع می کند که بین زن و مرد دیگری رخ داده و مولف با استفاده نمادین از نور قرمز، آن را به تماشاگر خود نشان می دهد . صحنه ای که بی رحمی دنیای امروزی را به اوج خود رسانده و سه گناه را همزمان در یک لحظه نشان می دهد . گناه فیلم گرفتن از لحظات خصوصی انسان ها ، گناه روابط منفی و ناسالم و در آخر گناه به قتل رساندن جنین در شکم مادر . رفتارهايي که در دنیای سیاه امروزی از امورعادی و پر تکرار بسیاری از جوامع هستند. کودکی که تنها به خاطرآن که نمی بینیم و فریاد دلخراشش را در زمان مرگ نمی شنویم ، به قتل می رسانیم . اگرچه که در این اثر می نگریم که این قتل ، قتل و مرگ دیگری را نیز با خود همراه داشته و همراه جنین ، مادر جنین هم برای ابد ساکت می شود . و در پایان شوهر را می بینیم که این سوال را مطرح می کند که " چرا از وقتی من مستقیم میرم ، کسی سوار نمی شه ؟ نکنه دیگه مسیر مستقیم نمی ره ؟ " پرسشی تلخ که با حرکت موتور و سوال مرد از مردم که چه کسی مسیر مستقیم می رود همراه است سوالی که همه با تعجب از او می پرسند: "کی من ؟ " گویی که در دنیای امروزی دیگر انتخاب راه مستقیم انتخابی بس عجیب و غیر قابل باور است چرا که دنیای صنعت زده امروزی جملگی امکانات را برای استفاده منفی از وسیله مهیا کرده است . آن چنان که پدیده "نانو تکنولوژی" به روابط ناسالم ، وسیله تکنولوژی( تلفن همراه ) به وسيله‌ای برای جنایت تبدیل می شود و اين ايده اي است بسيار جذاب براي نمایش که با اجرای نشانه شناسانه گروه همراه شده است . نشانه هایی که اگر چه به خودی خود نشانه های جذاب و دوست داشتنی ای محسوب میشود اما عدم رعایت تئوری اقتصاد نشانه ها در برخی از صحنه ها، آن را کمی گنگ و ارتباط مخاطب را با اثر به پایین ترین درجه ممکن می رساند. تئوری ای که" یوری لوتمان " – تئوریسین مشهورروس - درآن می گوید : "در خلق هر اثر هنری باید از نشانه ها سود برد ، اما نشانه هایی به اندازه. چرا که زیادی آن مخاطب را کلافه و خسته می کند و کمبود آن تماشگر را سردرگم " و این کمبود نشانه های لازم ، نکته ظریفی است که عدم توجه به آن در برخی ازصحنه ها ، اثر را گامی به سمت پایین تر از حد انتظار سوق داده و مخاطب را خسته می کند . اگر چه که اين نكته هاي كوچك هرگز از تأثير عميق كليت اثر كم نكرده و تنها مخاطب را وا می دارد تا چندین بار اثر را تماشا کرده و آرام نشانه ها ی آن را دریابد . نشانه ها یی که گاهی کمرنگ ارائه شدن آن ، تماشاگر را در بار اول تماشا، سردرگم کرده و امید ش را به ارتباط با اثر از دست می دهد و او را وا می دارد تا جستجو گر دفعات بعدی تماشای نمایش باشد تا آرام آرام نمايش را برایش در پله هايي بالاتر از بسياري از نمايش هايي قرار دهد كه با قصه گويي مستقیم شان، مخاطب را فريب داده و جذب اثر مي كنند . واین هوشیاری مولف است در ارائه اثری كه سبب مي شود تماشاگران به خود و دنياي پر از جنایت و تباهی شان بينديشند. دنیایی که رنگ وحشیانه ای درون بسیاری از آدم ها را تسخیر کرده و کسی را با راه مستقیم کاری نیست

 

  

     

 

 

 

کارگاه نمایش مجموعه تئاتر شهر          ساعت 6:30        مدت: 50 دقیقه

عروس ، کابوس ، افسوس ، بلوتوث

نویسنده و کارگردن : آرش میرطالبی

بازیگران : وحید اصلانی فر / سارا الله یاری /  حسین امیدی / امیر رجبی / ابوذرساعدی / امیر حسین طاهری

طراح چهره پردازی : علی اصغر گودینی

نمایش منتخب جشنواره تجربه : جایزه اول کارگردانی ، سوم متن ، دوم طراحی صحنه و اول بازیگری مرد

 

 

گاهی وقتها ، یه اشتباه  همۀ اون اشتباهییه که باید انجام بدی.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت 1:48 AM |

این چند روز ، روزهای کاملا کنسروی ( جای بابا خالی که دوباره بگه ، اگه همینجور پیش بری باید یه فرهنگ لغت به اسم خودت منتشر کنی . آخه این چه مدل حرف زدنه.... ) بودند..... فشرده ترین برنامه ریزیه روزمره.....

 

کلۀ سحر با کلاس بافت مو شروع شد..... اولین جلسۀ کلاس ترم تابستونیمون ( که با چنگ و دندون به دستش آورده بودیم ! ) ؛ اونم با استــــــاد معماری. گریمور با تجربۀ تئاترشهر.... درس به ظاهر آسون ، اما به شدت پدر در بیاری بود. فکر کنم آخره این ترم  همه شماره چمشون 4 یا 5 بشه...  چه کاره سختی ؛ که باید تمام مدت کلاس ( بقول عاطفه : چشمامو بزنم ).....  تازه بازم سوراخهای توری بافت ریش و سبیل رو مثل پیله ابریشم همش تو هم تو هم می بینم.... فکر کنم اونهایی که آستیگماتن  باید خودشون با پای خودشو برند و  این درس رو حذف کنن....    اینها همه یطــــــــــــرف ؛ سر  کله زدن با یه عالمه مــــــــــو هم یه طرف......  بخدا 5 شنبه بعد از 7 ساعت وررفتن با تک تک تارهای مو ، سر شام فکر می کردم تو غذامم مو هست....  سر کلاس وقتی با چندش تمام موهایی که روی لباسم ریخته رو نگاه می کنم عاطفه دلداریم می ده و می گه:  موی مصنوعیه ، پلاستیکه......

 

کلاس دوممون  سبک و ونوع تئاتر بود.............   وااااای خدا به داد ما برسه با این استاد جینگیله مستون..... درس که می ده ، آخرش می پرسه : آخخخخخخخخخ تو رو خدا ببخشید اگه زیاد حرف زدم و خسته شدید.... یک رومانتیکیه که اووووووووووووووه حالا حالا ها قراره فیلم داشته باشیم....    عجب بساطی داریم ها....  نشدما یه استاد تئاتر داشته باشیم ، مُخش 6 و 8 نزنه....      ولی تک تک لحظه های این کلاس  ترم دوم دوست داشتنیمون رو برامون زنده می کرد....  خلاصه جاتون خالی سر کلاس .... بدون لحظه ای آنتراک یه کله 4 ساعت کلاس رو رفتیم...

 

خدا بخیر گذروند که استاد معماری کلاس عصرش رو کنسل کرد..... که مثلا بریم لوازم بخریم...  خدا رو شکر بعد از 8 ساعت کلاسه بی وقفه ؛ فرصتی هم پیدا کردیم نهاربخوریم......  اما پروفسورهای محترمی که ما باشیم ، موندیم دانشگاه تا دسته گل ترم پایینی ها رو ببینیم....  یه شگفتیه بزرگ.....  بالاخره نمردیم و این دانشگاه یه تکونی به خودش داد و جلسه نمایشنامه خوانی گذاشت که به خوانش نمایشی از چرمشیر پرداخته بود.....  البته جالب اینجا بود که استاد جینگیلیمون هم اومده بود ..... البته ناگفته نماند که کل شوخواب بود...    منم نامردی نکردم و آخر نمایش بهش گفتم استاد صبح بخیر.... !

 

فرداشم دقیقا همینطوری بود 8 تا 12 – 12 تا 4 – 4 تا 7 ..... باحاله نه....  اونهایی که این مدلی برنامه ریزی کردند ، احتمالا از دار و دستۀ آمیبها و جلبکها بودند.....  فکر نکردند که ما قراره یه نهاری هم بخوریم.....  البته صبحانه پیشکش......

ازاونجاییکه ما 4 تا سرمون بره   غذامون نمی ره.... کلی فکر کردیم تا چاره ای اندیشیدیم..... طی یک عملیات کاملا  برنامه ریزی شده  اول من و شیدا  رفتیم بیرون و غذارو سفارش دادیم ؛ بعد از 10 دقیقه هم عاطفه و ساناز رفتند گرفتند آوردند.....  کلاس که تموم شد عین بچه گداها پشت در کلاس بعدی نشستیم  و تا شروع نشده بود نهارخوردیم.....

 

جمعه هم که جدا ( اینبار واقعا بدون شوخی جاتون خالی.... )  ساعت 6:30 صبح روز جمعه ؛ که تو سر سگ هم می زنی  توی رختخواب گرم ونرمشه یا لااقل اگرم بیرونه  به قصد تفریح می ره بیرون راهی دانشگاه شدم...  توی خط تجریش منتظر ماشین که بودم ، انقدر حرص خردم که نگو....  5 نفر جلوم بودن که با یه عالمه کول پشتی و کاملا مجهز ، معلوم بود که می خوان برن کوه......  اونوقت من ............

راهی کلاسه جذاب  و دوست داشتنیه تربیت بدنی بودم......

اما کلاس که شروع شد ؛ انقدر خندیدیم و حال کردیم که یه عالمه روحیمون عوض شد... دانشگاه که به کل در خدمت کلاس ما بود. چون ظاهرا غیر از حراست ، موجود زندۀ دیگه ای اونطرفها پرنمی زد...... از اونجاییکه کسی نبود تا بهمون وسیله بده ، و استاد خودمون هم نیامده بود و یه خانم باحال بجاش اومده بود ، ازاول  تا آخر کلاس  زوووووووو و گانیه و پینوکیو و هر بازی دیگه ای که فکرشو بکنید انجام دادیم.... انقد خندیده بودیم که دل درد گرفته بودم....   

 

 

بعدش هم رفتم خونه مریم اینها... انقدر خسته بودم و کم خوابی داشتم که چشمام دیگه باز نمی شد....  توهمون حال هم یه عالمه اعتراف  کردم....  می بینی تو رو خدا.... مریم یه نهار به ما داد و کلی حرف از زیر زبونمون کشید......

 

چشـــــــــــــــــــــــــمتون روز بد نبینه . عصرش رفتیم نمایش یادگار زریران رو ببینیم...  من و آتی خوابه خواب بودیم  و تا پلکمون می افتاد رو هم  و چشمامون گرم می شد یهویی صدای طبل ( که موسیقی زندۀ نمایش بود ) تمــــــــــــام تنمون رو می لرزوند..... 10- 15 تا آدم ، هی ازاینور می پریدن  اونور ؛ از اونور می پردیدن اینور و کلمات قصار نثار هم می کردند...

دوباره منو معضل نمایش هایی که موسیقیه زنده روی کار دارند.....  نصفه نمایش حواسم به گروهه موسیقیه و کل تمرکزم بین می رفت.....   چه جالبه که یه مورد دوست داشتنی ، انقدر هم ایجاد دردسر کنه و به نوعی اختلال ایجاد کنه...................

 

یکی از این  داستانهای اسطوره ای شاهنامه  بود که حتما باید راجع بهش یه چیزایی می دونستی تا می فهمیدیش... کاش قبل از دیدن نمایش کمی راجع به  داستانش تحقیق کرده بودم.....   حالا که نقدش رو می خونم ، می بینم . اااااااااااای ، بد هم نبودها......

 

به زبان پهلوی  ، اون زمان که ایران در جدال با توران زمین بود حرف می زدند..... واای که تا می اومدم کلمۀ اول رو هضم کنم ، یهویی دو سه خط از دیالوگها رو از دست می دادم......   وای خدا رو شکر که ما ایرانیها ، الان دیگه اینجوری حرف نمی زنیم ها... فکر کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   من یکی که ترجیح می دادم اصلا حرف نزنم ، تا بخوام به این سختی مکالمه کنم....

خلاصه آخرشم نفهمیدم عیب از بی سوادی ما بود یا از دکتر قطب الدین صادقی..... 

راستی اصلا فکر نکنید گروه موسیقیشون آره و اینا ها......... نه ! نه .....   کلی هم ماه بودن..... مگه نه عاطفه ؟!!!!!!!!

 

 نگاهی به نمایش یادگار زریران ( نقد از مهدی نصیری )

 گفتگو با دکتر قطب الدین صادقی ( کارگردان نمایش یادگار زریران )

 

 

 

 

همه ی اینها یه طــــــــــــــــــــرف ، برنامۀ دو قدم مانده به صبح هم یه طرف....

هنوز هم حس های قشنگه مصاحبۀ پرستویی وقتی با اون ته ریش و لباس مشکی جلوی دوربین شبکه 4 سیما ظاهر شده بود  توی وجودمه... اون بخشهایی که از بید مجنون حرف می زد . بعد از مدتها اون لحظۀ دوست داشتنی فیلم رو دیدم یه عالمه لذت بردم......  اون سکانسی که یوسف چشماشو برای اولین بار باز کرد و شروع به راه رفتن کرد..... واااااااااااااااااااااای خدا. چطور یه آدم می تونه انقدر هنرمند باشه....  من یکی که با تمام وجودم اون لحظه رو حس کردم....       تا بحال فکر می کردم بخاطر اینکه انقدر دوستش دارم ، نقشهاش هم برام جذابه ، ولی اونشب فهمیدم  مگه می شه اینهمه متانت و وقار رو دوست نداشت...؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت 1:13 AM |


تو بارون که رفتی ، شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی ، دل باغچه پژمرد
تمام وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره
        دلم بی قراره

نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه


یه شب زیر بارون ، که چشمم به راهه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو  شب نا امیدی....

 

 

با کلی امید و عشق  دربدر دنبال این ترانه بودم....  وقتی پیداش کردم ، شد زمزمۀ تموم روز و شبم...

خواستم اینجا بذارمش اما درست همون روز   این ترانه مسبب یه عالمه ابره سیاه بین ما شد.... حالا که جایی می خونمش با یاده اونروز  بیشتر دلم می گیره.از اون روز به بعد هر روز ، روزی چندین و چند بار با حسرت تمام وجودم باهاش همراه می شه. کاش اونروز نخواسته بودم با ذوق بهش بگم :

 تو ماه منی که تو بارون رسیدی

امید منی تو  شب نا امیدی

 

که حالا دلم  با جملۀ اولش بیشتر خو بگیره...

 

تو بارون که رفتی ، شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته رفیق گلوم شد

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 5 مرداد1387 و ساعت 4:7 PM |

 

 

5 / 5 / 87

دو تا 5

عجب شبی بود ، امشب...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 5 مرداد1387 و ساعت 2:2 AM |

خیلی حرف دارم..... کاااااااااااش انقدر خسته نبودم و خوابم نمی اومد....

کاش...

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 11:58 PM |

واااااااااااای خدا جون مرسی ، مرسی ، مرســــــــــــــی

اون از قاصدک غروب ، دم اذان....  بعدش باروووووووووووووون مرداد ماهه بی بارون، چه بااااااااارونی؛ باورم نمی شه ؛  اونم درســــــــــــت وقتی که دلم یه عالمه هواشو کرده بودو  پست  (( خیلی وقته دیگه بارون نزده )) رو آماده می کردم......... حالا هم پرستویی ، پرستوییه بی نظیر  و دوست داشتنیه من.........

 

چقدر تو مهربونی خدای من....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 1:19 AM |