تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

 

نیســـتش ، نمیدونم کجاست ... چه می کنه ....  ؟!!

ولی می دونم که ندارمش ...

هیچوقت نخواستم ،  که تو رو با چشمات به یاد بیارم

نمی خواستم که تو رو  تــو گم ترین آرزوهام ببینم

نمی خواستم که بی تو به دیوارها بگم ؛ هنوزم دوستت دارم

آخه تو هول و ولای پریشونی و تو رو نداشتن

تو گیر و دار ،  ای بابا دل تو هیچ ، حال اون خوش...

ای بی مروت ، دیگه دلی می مونه که جور دل کبوتر بتپه که با شما از جون زندگیش بگه ؟

بگه که هنوز زنده است.....

                   هنوز زنده است...

                            هنوز زنده است...

 

 

 

 

یخورده قبل که پیغامهامو چک می کردم ،  یدونه پیغام داشتم . وقتی رفتم وب سایتشون ؛ در حالیکه چند تا پنجره باز بود یهو این قسمت از آلبوم بابایی با صدای همیشـــــــــــــــــه دوست داشتنیه پرویز پرستویی بگوشم خورد.... وقتی گشتم دیدم ماله همون وبلاگیه که باز کرده بودم..... واقــــــــــــعا لذت بردم.  مدتها بود یکی از عزیزترین cd هامو گوش نکرده بودم......شاید از همون سوم آذر 86 که براش پست زده بودم....اما نه !!! مگه می شه اینهمه مدت نبوده باشه ؟؟؟؟؟   حتما اشتباه می کنم ، اما  چقــــــــــــــــدر بجا بود و به دلم نشست.

عجب لالایی قشنگی ..... منو برد به یه جای دور.... دوره دور.......

دورتر از  دیروز و پریروز....

 

 

 

نیســـتش ، نمیدونم کجاست ... چه می کنه ....  ؟!!

ولی می دونم که ندارمش ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 3:15 AM |

خورشید ، جاودانه می درخشد در مدار خویش

مائیم که پا ، جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم

                                                                      هر پسین.

آن روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دور دست

نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

مرابه طلوعی دوباره می کشاند؟

ای راز

ای رمز

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین....

 - حسین پناهی-

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 2:11 AM |

 

کافه پیانو

 

 

ازم پرسید : کدوم جمله اش تو خاطرت مونده؟

گفتم : اون جاش که می گه « یک دلقک مست ، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کنه ».

برداشت و با توک ناخن ؛ این جملۀ  "بُل" را روی سطح بخار گرفته ی شیشه که هنوز پاکش نکرده بود ، نوشت و در همان وضع ازم پرسید: می دونی هر رمانی یک جمله ی طلایی داره ؟

گفتم : اوهوم

گفت: می دونی تموم قصه ، تو همون یه جمله خلاصه می شه...

 

 

 

از اونجاییکه خیلی بدم می آد از چیزی که همه جا حرفشه و نقدش رو زیاد می شنوم  بیخبر و بی اصلاع بمونم ، تمام امروزم به خوندن "کافه پیانو" یی گذشت که چند وقته حرف اول رو پشت ویترین کتابفروشی ها می زنه و تقریبا همه جا بحث و نقد اون رو می بینم.......  هر چند که پایانش تا حدودی تمام ذوقم رو کور کرد، و به نوعی شوکه شدم که یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!           همین !!!!!!!!!!!!!!!!!!         

 البته تا قبل ازاینکه مطالب  نقدها و سایتهای معتبر ( نه وبلاگها و نظرات شخصی ! ) رو بخونم ، فکر می کردم ایراد از من و سلیقۀ منه. اما برام جالب بود که قریب به اتفاق اونها هم براین قضیه تاکید داشتند....نمی خواستم پیش فرض خاصی به اونهایی که کتاب رو نخوندند بدم ؛ اما خود داستان انقدر جذابیت و کشش داره که حتی { اگه } پایان خوبی هم نداشته باشه باااااااز  ارزش خوندن و لذت بردن داره....

  

در کل رمانیه که به راحتی می تونی  ، بدون اینکه گذر زمان رو حس کنی آنقدر بری جلو تا تموم شه ( بدون ذره ای خستگی ) .  اون دسته از آدمهایی که جزئیات کتاب براشون ارجح بر کلیاته  حتما از کتاب خوششون می آد. یکی مثل من که عاشق جمله ها و پاراگراف های بیادموندنیه یه کتابه ، واقعا با این کتاب ارتباط برقرار می کنه.

 

عنوان بندی فصلها بینهایت دلنشین بود. تا حدی که هر فصل که تموم می شد ؛ بر می گشتم و عنوانش رو دوباره می خوندم.... خیلی جذاب بود....

 

نحوۀ نگارش با نمک بود ، یجور سادگی خاصی داشت که به آدم انرژی می داد تا با شخصیت اصلی داستان که در نهایت تعجب  تاااااااااااااااااااازه صفحۀ 243 می فهمی اسمش چیه ارتباط برقرار کنی و اصلا برات مهم نباشه که تا اینجا حتی نمی دونستی اسمش چیه..............     "گل گیسو" ی داستان آنقدر جذاب و دوست داشتنی شخصیت پردازی شده بود که بخوبی می شد شناختش و حسش کرد ؛ درست برخلاف " پری سیما" ی داستان. یه چیز دیگه هم بود که اذیتم می کرد.... اونم ارجاع های زیاده از حد نویسنده.... انقدر زیاد شده بود که دیگه آزاردهنده بود.

گل گیسوی اینجا – کاملا بی دلیل -  منو به یاد هلیای  نادر ابراهیمی می انداخت......

 

 

از اونجاییکه عنوان سرفصلاش رو خیلی خیلی خیلی دوست داشتم ، اینجا هم می نویسمشون؛ به نظرم خیلی جالبه که هر کتاب این مدلی فصل بندی و طبیعتا  همینطور عنوان بندی بشه... چون بعدها که مدت زیادی از خوندن کتاب گذشت و دیگه تقریبا فراموشت شد ، با یه نگاه به عنوان هاش خیلی چیزها برات زنده می شه و براحتی می تونی جاهایی که دلت می خواد رو دوباره بخونی  :

 

_ ورودی کافه

_ این بار آلبالوییش رو بخر !

_  متوسط بودن ؛ حال بهم زنه  گل گیسو !

_ لونۀ گنجیشک واقعی ؟! مطمئنی ؟!

_ چـــــــــقدر این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است !

_ پرفورمانس

_ شکلات داغ

_ بهش نگو "این"  !

_ تو هیچوقت براش گریه نکردی ؛ کردی ؟!

_ بعیده که هیش کی اونجا نباشه !

_ یه جور غم انگیز ؛ خنده دار.  یا شایدم یه جور خنده دار ؛ غم انگیز.

_ خدا کنه باباشون بوده باشه !

_ به کارت برس آناستازیا ورتینسکایا. به کارت برس.

_ حق با توئه. باید یه نگا بهشونمی انداختم.

_ گیم !

_ قلاب صفورا

_ چقدر بد است که هر کسی باید سنگ صاف خودش را داشته باشد !

_ خورشید ؛ توی هشت دقیقه طلاییش

_ این بار آخری اما ؛ زنگ نزد

_ یه فصل بی رمق و کسل کننده

_ بیا. هر وقت دلت خواست بیا...

_ سیگار پیچ

_ این طور وقتها ، نباید دور و برش باشی !

_ یه حسی بهم می گه ، این دختره واقعیه.

_ درست حرف بزن الاغ . بابات زبون نفهمه!

_ فقط مثل خود اسپرسو ؛ بخار نمی کردم.

_ بس که مثل زهر مار تلخ است.

_ گدار میش ها

_ اگر که تنها یک طرف مقصر بود !

_ قشنگه. آدمو می بره تو فکر...

  

 

یکی دو جای دستان بودکه به شدت دوستش داشتم...  یکی از اونها ، اونجایی بود که تو اون شب برفی با باباش رفتند بالای یه تپه..... یا اونجاییکه  "گل گیسو" تو کمد "پری سیما "  بود و رسم قشنگ خونشون بهنگام دلتنگی ها..... همون 8 دقیقه طلایی خورشید.... رفتن پری سیما  به هتل های ارزون و آشتی بعدش....

 

 

نگاهی به رمان کافه پیانو ( سایت آفتاب )

نگاهی به رمان کافه پیانو

ارجاع های سینمای کافه پیانو ( سایت سینمای ما )

 سایت رسمی نویسنده و مطالبی راجع به کتاب

 

 

 

 

 

_______________________________________________________________________________

کافه پیانو / فرهاد جعفری / نشر چشمه / چاپ اول: زمستان 86 – چاپ چهارم : تابستان 87 / قیمت 3800 تومان / 264 صفحه

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت 3:44 AM |

 

میشه همپای ثانیه ها

           پرید و دوید و رفت...

 

 

کجایی هامون.... بقول رضا ،  هنــــــــــــــــوز سینمای ایران با تو کار داشت....

شکیبایی هم رفت....

 

شاد شاد شاد باشی... شاد تر از دیروز و  پریروزها...

 

 

 

 شاد شاد شاد باشی.... شادتر از دیروز و پریروزها...

 

 

نوشتاری از رضا کیانیان در پی در گذشت خسرو شکیبایی

 

سلام خسرو جان

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.

من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.

بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.

پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.

مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.

ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

به اميد ديدار

 رضا کیانیان

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 1:16 AM |

 

زنگ تلفن برای او یک هشدار بود: (( بانی ، تو و دخترت در خطر مرگ هستید... ))

 

                                        زمانی برای گریستن نیست...

 

دیشب بالاخره  رمان "زمانی برای گریستن نیست"   تموم شد....  دوستش داشتم . اصولا کتابی رو که وقتی ببندی و بری سراغ کار دیگری ولی هنوز درگیرش باشی رو دوست دارم.  کتابی بود که به شدت حس تعلیق رو زنده نگه می داشت. به شدت غیر قابل پیش بینی ، بطوریکه تا 10 صفحۀ پایانی داستان همچنان نمی تونستم پایانش رو حدس بزنم.باید اعتراف کنم که هر پایانی رو متصور بودم الا این یکی.... این تعلیق به حدی بود که  حتی وقتی همه چیز هم مشخص شده بود ، هنوز باور نمی کردم و منتظر بودم اشتباهی رخ داده باشه و پایان تغییر کنه. اما وقتی چشمم به بالای صفحه افتاد  و عدد 382 رو دیدم بناچار باور کردم که دیگه نمی تونه ادامه ای داشته باشه.... و بالاخره تموم شد....

 

کتاب دوست داشتنی بود.  البته خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر بگذرونه... با یه نگاه توی دفترچه یادداشتم و لیست جدیدی که برای تهیه کتاب دارم از خودم و نوع انتخابهام یکم می ترسم....... همچین افتادم تو خط خوندن کتابهای تقریبا  فمنیستی ( پدس / فیلدینگ / دوبوار / زویا پیرزاد و ....  ) که جدیدا ها ته دلم ، دارم بهمراه شخصیتهای داستان با جنس مذکر مشکل پیدا می کنم....    البته بعد از خوندن " از طرف او "  بود که یواش یواش نگران شدم....   کاش یکی پیدا بشه نقطۀ مقابل چنین داستانهایی رو هم از ادبیات جهان بهم معرفی کنه.  دارم می ترسم بس که همۀ مردهای اصلی داستانهایی که خوندم بد هستند ، واقعیتش اینه که یواش یواش دارم به همشون بدبین می شم....         

امروز که با عاطفه جلوی کرکره های بسته نشر باغ ایستاده بودیم  چشمم به کتاب "جنس ضعیف"  ( اوریانا فالاچی با ترجمه یغمایی ) خورد... البته شانس اوردم که بسته بود...  چند بار تا بحال این کتاب بهم چشمک زده  اما با خودم مبارزه کردم.  گفتم که خیلی دلم می خواد این رو هم بخونم، اما بهش نگفتم که چرا تابحال نگرفتمش....!!!!!!!!!!!!!!              

 

خلاصــــــــــــــــه کمک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بذگریم...

اگه دوست دارید  طی 392 صفحه فکرتون بشدت مشغول حل یک معما بشه ، حتما بخونیدش....  من یکی که به بی طرف ترین  و بی گناه ترین فرد داستان هم شک کردم....  فکر کن؛  به ( کارولین گاسـِت ! )  ...     اگه کتاب رو خوندید ، دیدید من به کی شک کرده بودم  ، بهم نخندید ها...  خوب ! هر کسی یه مدل فکر می کنه.   

 

 

البته چون نوشته های ( جوی فیلدینگ ) به نوعی نوشته های روانشناسانه هستند،  بخوبی می شه باهاشون ارتباط برقرار کرد... من که از خوندن کتاب خیلی لذت بردم... بخوبی می تونستی تمام تــــــــــرس و نگرانی و اضطراب  "بانی وایلر"   رو حس کنی و حتی به خودت اجازه بدی بجاش فکر کنی .. گاهی هم از دستش آنچنان حرصی بخوری که بخوای لهش کنی.... اما شیطنتی خاص { خیلی خاص }  باعث می شه حداقل در آخر داستان خوشحال بشی که "بانی"   مثل   کلاریسه چراغها را من خاموش می کنم  یا  طاهره ی  به همین سادگی یا   والریای  دفترچه ممنوع   نیست..... مثل الساندروی از طرف او ؛   اون تحمل نمی کنه و از تحمل کردن هم دیگه خسته شده.....  از نظر من جذاب ترین جملۀ داستان یجورایی جملۀ آخره داستان بود. ( شاید ؛ شاید که نه ! حتما.... این انتخاب  ناشی از همون حس انتقام و شیطنت خاصی که گفتم باشه J)... 

 

 

شرح پشت جلد

جوی فیلدینگ : نگارش این کتاب به دلیل تحقیقات روانشناسانه  بیش از یکسال زمان برد  و امروز آن را یکی از سنجیده ترین و زیباترین کارهای خود می دانم.....

 

نیویورک تایمز : ما کتابهای بسیاری را با عنوان Bestseller   برمی گزینیم ولی این کتاب دلایل بسیاری برای این گزینش دارد: تحلیل زیبای اجتماعی ، جذابیت داستان و ماجرای کش دار ...      هیچ خواننده ای به سادگی از کنار آن نخواهد گذشت.....

 

 

 

 

 

_____________________________________________________________________

زمانی برای گریستن نیست!  / جوی فیلدینگ / مترجم : شادان مهران مقدم / 392 صفحه / انتشارات شادان

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 0:49 AM |

اگه یروز بری سفر

..... بری ز پیشم بی خبر

اسیر رویاها می شم ، دوباره باز تنها می شم

به شـــــــــــب می گم پیشم بمونه

به بااااد می گم تا صبح بخونه

بخونه از دیار یاری ، چرا می ری تنها می ذاری

 

اگه بری فراموشم کنی

ترک آغوشم کنی

پرنده دریا می شم

تو چنگ موج رها می شم

به دل می گم خاموش بمونه

می رم که هر کسی بدونه

می رم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری

 

اگه یروزی نام تو  تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه

به دل می گم کاریش نباشه

بذاره درد تو دوا شه

بره توی تمــــــــــوم جونم  که باز برات آواز بخونم

 

اگه بازم دلت می خواد که یار یکدیگر باشیم... مثال ایام قدیم بشینیم و سحر پاشیم

باید دلت رنگی بگیره  دوباره آهنگی بگیره

بگیره رنگ اون دیاری  که توش منو تنها نذاری......

 

اگه می خوای پیشم بمونی  بیا تا باقی جوونی

بیا تا پوست به استخونه

نذار دلم تنها بمونه

         بذار شبم رنگی بگیره

                     دوباره آهنگی بگیره  

بگیره رنگ اون دیاری  که توش منو تنها نذاری......

 

اگه یروزی نام تو  تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه

به دل می گم کاریش نباشه

بذاره درد تو دوا شه

بره توی تمــــــــــوم جونم  که باز برات آواز بخونم

 

                                 به دل می گم کاریش نباشه

                                 بذاره دردت جابجا شه

                                 بره توی تمــــــــــوم جونم  که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم

 

 

 

 

 

بوی خاطره انگیز ، دوست داشتنی و همیشــــــــــــــگیه  Danhil fresh  

یادته یبار ، دوبار ، چنـــدبار  توی گوشمون پیچید ؛  اگه یروزی نام تو  ، تو گوش من صدا کنه ....

تو ....

من ....

یه  صبح گرم امــــــــــــا  پر از زندگی ، پر از خاطره ....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 27 تیر1387 و ساعت 12:18 PM |
che hese khoobi... cheghaaaaadr doost dashtanie, baroonam hamishe pishame...
+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 20 تیر1387 و ساعت 0:42 AM |

 

تقصیر تو نبود!

خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها ٬ خاموش شود.

خودم شعرهای شبانه اشک را ٬فراموش نکردم !

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم!

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند ٬ نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای!

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد ٬ بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند

و عسلهایم صبحانه کسانی باشند ٬ که هرگز ندیدمشان !

تنها آرزوی ساده ام این بود ٬ که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد ....

که هرازگاهی کنار برگهای کتابم بنشینی و بعد از قرائت بارانها ٬ زیر لب بگویی :

(( - یادت بخیر ! نگهبان گریان خاطره های خاموش .... ))

همین جمله ٬ برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان٬ کافی بود!

هنوز هم که هنوز است

از دیدن تو در خیابان خیس خوابهایم شاد می شوم .

هنوز هم جای قدم های تو ٬ بر چشم تمام ترانه هاست...

هنوز هم همنشین نام و امضای منی!

دیگر تنها دلخوشی ام ٬ همین هوای سرودن است ....

همین شکفتن شعله ...

همین تبلور بغض ...

بخدا هنوز هم از دیدن تو در پس پرده باران بی امان شاد می شوم...

- یغما گلرویی -

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 3:26 AM |

نمی دونم چرا این روزها دلم به نوشتن  حتی خطی از روزهام نمی ره....     

روزهای پر خاطره جشنواره رو پشت سر گذاشتم ؛ گفتم شاید به همون دلایلی که من می دونم و تو!  دوست نداری راجع به اون هفته ناب چیزی بنویسی............... اختتامیه جشنواره گذشت ؛ گفتم شاید چیزی برای نوشتن نداری.................... بالاخره به اون چیزی که می خواستی رسیدی و ترم تابستونی رو گرفتید ؛ گفتم شاید پیش خودت خیال کردی ( این که نوشتن نداشت )............ با یادگارهای همیشه دوست داشتنیه دوران گس نوجوونیت  دور هم جمع شدید و گفتید و خندیدید ؛ گفتم شاید ذوق اونروز و ساعت انقدر وصف ناشدنی بوده که............... بیژن و منیژه گذشت ؛ ننوشتی ، گفتم شاید بخاطر شرایط دیدن اون نمایش و حس اون 120دقیقه طوفانی و آشوب دلت بوده.................جمعه ها با تئاتر  به نقد همون نمایش گذشت و چقدر هم جالب توجه و پر از بحث ، اما  گفتم شاید یاده شب پیشش می اندازتت........................ مثلث شیشه ای  همیشه دوست داشتنیت تمام شد اما...................مستطیل نازک صورتی بعد از چند بار شوک ،  به بعضی صداها اعتیاد پیدا کرد و غرق همون حماقت شیرین همیشگی شد ؛ اما.......................تله تئاتر "پسران طلایی"  با بازی افشین هاشمیت رو دیدی اما........................ پارک وی رو دیدی ، تمام وجودت پُر از حرف بود اما....................... فیلم ever after  رو هم دیدی ،  همچنین زنها فرشته اند ؛ اما...................................ققنوس از آتش در آمد، اما.................... برای ثبت نام ترم تابستونی هم رفتی...................... "کیانیان" مهمان برنامه دوقدم مانده به صبح بود و خدامی دونه چقدر از کلمه به کلمه حرفهاش درس گرفتی و لذت بردی، "پرستویی" هم ؛ اما....................... نمایش لایرتیس  کار برادر کارگردان  رو با ذوق تموم دیدی ، کلی مجذوب طراحی صحنه و بازیگری شدی  و لذت هم بردی ، اما........................ مهم تر از همه  بعد از گذر یه عالمه سال برای اولین بار ! با رویای تمام روزهای نوجوونیت چندجمله حرف زدی؛ اما.....................

 

تو چته ؟  این همه حــــــــــــــــــــــــــــــــــرف ..............       

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 3:24 AM |

 

 

 

"زن ها اگر بخواهند خوشبخت بشوند نبايد باهوش و فهميده باشند. براي مردها فرق مي کند، آنها هرگز تمام زندگي خود را منحصر به عشق نمي سازند. به عقيده آنها، عشق احساس چندان مهمي نيست. گاه فکر مي کنندکه ارزش آن از جاه طلبي هم کمتر است. گاه فکر مي کنند که عشق فقط يک نوع ضعف است. مردها، اگر در شغل خود، در محاسبات مالي خود، اشتباهي بکنند از خود خجالت مي کشند. اشتباه در مسائل عشقي برايشان علي السويه است، و زن اگر واقعا فهميده باشد، مي داند که هيچ احساسي بالاتر از عشق وجود ندارد. "

 

بخشی از متن کتاب  "از طرف او"

 

 

 

 

بالاخره تموم شد....در حالیکه اصلا دلم نمی خواست این اتفاق بیفته. جالب اینجا بود که نمی دونستم چرا دارم با همه وجودم خط به خط  جمله های اون رو درک می کنم...   به نظرم  این کتابش حتی از ( دفترچه ممنوع )* هم دوست داشتنی تر بود....   انگار نویسنده این کتاب ، تک تک اون لحظه ها و فراز و فرودهای عنوان شده از زندگی زناشویی رو حس کرده که تونسته به اون خوبی بیانش کنه...  کتاب ( از طرف او )*   خیلی جذاب تر از اونی بودکه فکرشو می کردم.....  چقدر دلم برای تنهایی ( الساندرا ) می سوخت.... واقعا هیچ چیز بدتر ازاونی نیست که حس کنی هــــــــــــــیچکس حرفتو نمی فهمه ؛ حتی نزدیکترین و عزیزترین موجودی که می شناسی.....

با خوندن این کتاب دغدغه های ذهنیم راجع به این موضوع بینــــــــــــــــهایت پررنگ تر شد....   کاش واقعا هیچوقت بین دنیای زن و مرد ، دنیای دو تا آدمی که قراره همراه و همدل و همه چیز هم باشند ؛ انـــــــــــــقدر فاصله وجود نداشت....

 

 

 

 

 

 

ناتوان از زن بودن ( اطلاعات بیشتر راجع به کتاب "از طرف او" البته با توجه به اینکه لینک تا حدودی اصل داستان رو لو می ده پیشنهاد می کنم ، اگه قصد خوندن کتاب رو دارید برای از بین نرفتن جذابیت و غافلگیری داستان از خوندن این لینک صرفنظر کنید...

 

 

 

نگاهی به رمان " از طرف او" نقد : رضا نجفی

 

 

 

 

 ______________________________________________________________________________

* از طرف او / آلبا دسس پدس/ ترجمه بهمن فرزانه/چاپ دهم : پاییز 86 /انتشارات آگاه/قیمت 6500 تومان

* دفترچه ممنوع / آلبا دسس پدس/ ترجمه بهمن فرزانه / چاپ چهارم : 84/ انتشارات بدیهه/قیمت 4500 تومان

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 2:40 AM |

 

قاصدک... قاصدک....

هنوزم هم باورم نمی شه .....

حتی الان که توی دستمه هم باورش ندارم....  مثل یه خواب می مونه..... اونم درست بعد از آرزوی محالم....

اندازۀ یک قطره کوچولوی بارونه..... بااااااااااااااارون.....

 

دو روزه که همه چیز یجوراییه..... گیج شدم....

برای من اینها یه اتفاق ساده نیست.....  یا شاید من ، ساده تعبییرشون نمی کنم..... برای من این نشانه ها ، انـــــــــــــقدر بزرگند که گاهی می ترسم....  واقعا می ترسم.....  

 

دیروز صبح با نوازش دست نرم یه فرشته  با بوی نم بارون از خواب بلند شدم....   اونم درست موقعیکه صدای اذان پیچیده بود....  اذان صبح با اونهمه آرامش و ابهتش توی اون هوای گرگ و میش ....    اون لحظه رو خیلی دوست داشتم.... مثل یه رویا...  مدتها بود که بارون ، دیگه سنگ صبورم نبود ، فراموشم کرده بود.... ماهها بود که طراوتش بهم آرامش نداده بود...   یکی از اون لحظه هایی که تا عمر دارم فراموشش نمی کنم.... با بوی بارون و صدای اذان صبح بیدار شدم.....       

 

امروز صبح هم که از خواب بلند شدم ، وقتی رفتم به یاس کوچولوم آب بدم "یاسی که قول داده جای اون یاس قدیمی ، یاسی که همه زندگیم بود ، جای اون  گلدون خشکم رو بگیره"  چیزی دیدم که حتی الان هم باورش ندارم...  پای گلدونم یه شاخه گل قاصدک سبز شده.... انقدر ظریف و دوست داشتنیه که مثل یه رویا می مونه.....  چند روز پیش فکر می کردم یه علف هرز و خود روست ، اما دلم نیامد از ریشه درش بیارم.... اما امـــــــروز اون علف هرز برام شده بود یه گل قاصدک....!!!!!!!!  فکر کن !!!!!!!! گل قاصدک....... گل قاصدکی که پر از قاصدکهای کوچیک بود.....  از صبح تا حالا چندبار رفتم بهش سر زدم .... اما واقعا بود.....  حتی الان که رفتم ، باز هم بود.....  انقدرباورنکردنی بود که برای باور بودنش لمسش کردم ... چند تا از قاصدکهاش ریخت....  مثل دونه های برف بودند.....   اما بووووووووووودند......

 

 

خدایا شـــــــــــــــــــــــــــــــــــکر برای همه چیز....  برای همه اون چیزایی که بهم دادی و ندادی..... برای داشتنت....      برای همۀ بودن هات.....     برای واقعی بودنت........

 

 

الان که دارم اینها رو می نویسم یاد جملۀ دکتر شریعتی می افتم و با تمام وجود حسش می کنم.....

" خدای من تو چقــــــدر به من نزدیکی...

  با اینـــهمه فاصله ای که من از تو گرفته ام...

  خدایا......! تو کِی نبودی که بودنت دلیل بخواهد ؟!

 

 

 

 

خدای من تو چقـــــــدر به من نزدیکی...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 2:35 AM |

اشتباه از ما بود        

اشتباه از ما بود        

اشتباه از ما بود        

اشتباه از ما بود        

اشتباه از ما بود        

اشتباه از ما بود         احتمال گریستن ما بسیار است....

اشتباه از ما بو که خواب ِ سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی دلهامان پر....

دستهامان خالی دل هامان پُر

                            گفتگوهامان مثلا یعنی ما !      تحملی طولانی بیاور

کاش می دانستیم

هیچ پروانه ای پریروز پیلگی ِ خویش را به یاد نمی آورد.

 

حالا مهم نیست  که تشنه به رویای آب می میریم !  احتمال گریستن ما بسیار است....

 

از خانه که می آیی    تحملی طولانی بیاور

یه دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است.... احتمال گریستن ما بسیار است....

تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است....

احتمال گریستن ما بسیار است....

احتمال گریستن ما بسیار است....

احتمال گریستن ما بسیار است....

احتمال گریستن ما بسیار است....

احتمال گریستن ما بسیار است....

احتمال گریستن ما بسیار است....

 

 

- علی صالحی -

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 3:26 AM |

 

از بلندای زندگی سقوط کردم به اندیشۀ تو....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 2:52 AM |

کاش بودی تا برایت می گفتم ؛

از حماقتهای شیرین زندگی...  از لحظه ای که حتی مجالی برای نفس کشیدن نبود...  از زمانی که می سوختم و او شعله هایم را می دید....  از تکرار اولین ها.....  از ترنم سرد خاطرات.... از پردۀ تاری که جلوی چشمانم بازی می کرد... از بودنش ، ماندنش حتی فراموشیش ،   از اینـــــــــــــــهمه دل گرفتگی امشب.....  تمام وجودم می لرزد......

 

کاش بودی تا برایت می گفتم ؛

امشب که شب آرزوهاست ، از هر شبی غمگین ترم.....   کــــــــاش می شد آرزوی محالی داشت....    کاش می شد تو بودی و باشی....    بزرگترین آرزوی من ، کاش یکروز منو بخشیده باشی....     کاش دست گرمت بود تا همدم شب بی بارونم باشه....   کاش فقط یکبار مزۀ بودنت رو  بیاد داشتم  تا عمـــــــــری میراث دار آن لحظه بودم ....  کاش بودی تا بدانم هستی......

 

کاش بودی تا برایت می گفتم ؛

امشـــــــــب چقدر به تو محتاجم....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 2:49 AM |

دیروز...  خانه نمایش....   این فال نطلبیده ....

 

 

 


ســــــــــــــاقی بیا که یار ز رُخ پرده بر گرفت   

کار چراغ خــــــــــــــــــــــلوتیان باز در گرفت  

آن شمع سر گرفته  دگر چـــــــهره برفروخت 

وین پیر سالخورده جوانی ز ســــــــــر گرفت

آن عشوه داد عشـــــق که مفتی ز رَه برفت

و آن لطف کرد دوست که دشمن خدر گرفت

بار غـــمی که خاطر ما خســــــــته کرده بود

عیسی دمی بفرســــــــــــــــــتاد و برگرفت

زنهار از آن عبارت شـــــــــــــــــــیرین دلفریب

گویی که پســـتۀ تو سخن در شکر گــــرفت

هر سرو قد که مه و خور حسن می فروخت

چــــــــــــــــون تو درآمدی پی کار دگر گرفت

زین قصه هــــــــــفت گنبد افلاک پُر صداست

کوته نظر ببین که ســـــــــخن مختصر گرفت


 

                                          حافظ تو این دعا ز که آموختی که یار

                                          تعویذ کرد  شــــــعر ترا و بزر گرفت...

 

 

 

 

 

 

خدا جواب همه دعاهای ما رو می ده ؛  ما فکر می کنیم نداده ، اما همینا جواب دعاهای ماست...*

 

 

 

______________________________________________________

* قسمتی از دیالوگ نمایش ( عروس پستی دو قبضه : فرها تجویدی )

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت 0:56 AM |

 

بعد از بهــــار ؛  بار دیگر باتو ، حتی در کنار تو  و شانه به شانه تو چشم به سیاهی ها دوختم......

اینبـــــــــار به برف ....

 

 زیر برف همه چیز تازه می ماند....

 

زیر برف همه چیز تازه می ماند...

                                 عشق....

                                       زخم...

                                          خاطره...

                                                             حتی مُرده ها.... 

 

                           

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 9 تیر1387 و ساعت 0:36 AM |

دعای تو همان زمان که به زبان آمد مستجاب شد... 

 

 آدم به هـــــــمه چیز عادت می کنه....

 

 

 

 

 

 

___________________________________________________________

دیالوگهایی از دونمایش ( راحیل : مسعود منصوری )  و ( خانه :  تلما حسین پور )

که چقـدر همین دو خط ساده رو  دوست داشتم.....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 0:44 AM |

دوباره جشنواره وجشنواره و جشنواره....

اینروزها خبری از سمینار تئاتر ومخاطب نبود....

اینروزها ماییم و روزی 3 نمایش....

اینروزها ماییم و جشنواره تئاتربانوان !   

اینروزها  بولتن جشنواره رو با اشتیاق بیشتری بر می دارم... لوله می کنم.... نگران تا شدگی گوشه هایش هم نیستم....

اینروزها سالن کوچک و سیاه خانه نمایش اداره تئاتر  با اون ستون بیجاش  بدجور منو تو خودش غرق کرده....

اینروزها از دوقدمی سینما کوچک رد می شم ، اما  اون سمت رو نگاه  هم نمی کنم...

اینروزها مسیر تکراری تالار مولوی به حوزه هنری و حوزه هنری به خانه نمایش توی خاطره ها حسابی قد علم کردند....  

اینروزها سخت اما به ظاهر ساده از  کنار دیوار شمالی حوزه – دوقدم مانده تا حافظ -  می گذرم.. خیلی سخت...

اینروزها  تو نیستی ؛ حتی سنگفرش های قدیمی  و آشنای پیاده روهای مولوی تا خانه نمایش هم دیگر نیست...

اینروزها کسی غر نمی زند.....

اینروزها حتی خبرنگار آشنای خبرگذاری مهر هم دیگر نیست....

اینروزها  باز هم شربت های سرد سن ایچ  گوشۀ سالن مرا بیاد تو می اندازد....  

اینروزها قبل از هر اجرا چشمانم  بدنبال کسی می گردد....

اینروزها رنگها رنگ باختند... مهم نیست؛ سبز.... قرمز....

اینروزها تو را می بینم ، تو را می بینم بی من اما  با...  !  درســـت، درست همانجاییکه برای اولــــــــــین بار....

اینروزها  بی تفاوتم ،  یا شاید  وانمود می کنم که هستم ....

اینروزها وانمود می کنم که عادت کرده ام ؛ به هــــــــــــــمه چیز.... ( آدم به همه چیز عادت می کنه ! )  واقعـــا ؟!   

اینروزها  باید  عادی رفتار کنم ....

اینروزها تو رفتارهای عجیبی داری ؛ خیــــــــــلی عجیب....!

اینروزها تو با من حرف می زنی.... ؟!   ساده .... راحت.....   گویی براستی خاطراتت را گم کرده باشی .....

اینروزها به کسی نیاز دارم تا با او از تو بگویم.... کسی که داشتم اما انگار هیچوقت نداشتمش... کسی که...!  کاش بود.

اینروزها کسی به فکر باران نیست....

اینروزها....

 

اینروزها که می گذرد شادم....

            شادم که اینروزها می گذرد...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 0:32 AM |

 چه لذت بخشه صدای اذان ظهر توی کویر تشنۀ داغ و افق بلند بلنـــــــــد...

با اینکه همیشه لحظۀ اذان برای من لحظۀ رویایی و مقدسی بوده ؛ اما خاطرم نمی آد هیچ اذانی به اندازه ظهر چهارم تیرماه که از رادیو پخش می شد ، اونم وسط جاده ، انقـــــــــــدر تا عمق وجودم نفوذ کرده باشه. خدای بارون ، خدای کویر ، خدای خورشید ، خدای آسمون بلند....  شکر برای هر چه که دادی و هر چه که ندادی.... شکر برای مهربونیت.... اون قطره های شور  وسط کویر داغ بدادم رسید....  بدادم رسید تا فراموش کنم با شیرینی و دسته گلهای میخکی که توی دستمه  و یه دنیا نیاز و چشم های تار دارم می رم کجا تا روزش رو بهش تبریک بگم.... بدادم رسید تا انقدر خالی بشم که دیگه با هر تلنگری لبریز نشم....

 

حالا دیگه سبُکم....  سبک مثل ابر.

سبک مثل گلبرگهای اون  ۵۰ تا شاخه میخک سفید روی یک سنگ سیاه....

 

عاشقان پنجره باز است اذان می گویند ...

اذان می گویند ...

عاشقان هر چه بخواهید ، بخواهید ...

خجالت نکشید...

یار ما بنده نواز است...

اذان می گوینــــد ، اذان می گویند....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 7 تیر1387 و ساعت 1:34 AM |

 

فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود

 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد مي گويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي گونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟(( خداوند پاسخ داد  ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفتم او از تو نگهداري خواهد کرد.)) اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه!!! اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي من کافي هستند.((خداوند لبخند زد فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.)) کودک ادامه داد چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنهارانميدانم؟ ((خداوند او را نوازش کرد و گفت فرشتهُ تو زيبا ترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.)) کودک با نارحتي گفت وقتي ميخواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟ اما خدا هم براي اين سوال پاسخي داشت (( فرشته ات دستهايت را کنار هم قرارخواهد داد و به تو ياد ميدهد چگونه دعا کني.)) کودک سرش را برگرداند و پرسيد شنيده ام انسانهاي بدي هم در زمين زندگي ميکنند . چه کسي از من محافظت ميکند ؟ ـ ((فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود)) کودک با نگراني ادامه داد اما من به اين دليل که ديگر نميتوانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت : (( فرشته ات درباره من با تو صحبت خواهد کرد و راه بازگشت نزد من را به تو خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه نزد تو خواهم بود.)) در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد . کودک ميدانست که بزودي بايد سفرش را آغاز کند ؛ پس به آرامي يک سوال ديگر هم از خدا پرسيد :  خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد . خداوند شانه او را نوازش داد و پاسخ داد : (( نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني .))

 

 

نام فرشته ات اهميتي ندارد

به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني 

به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني 

به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني 

به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني 

به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني 

به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني 

به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني 

به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني 

به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني 

به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني 

 

 

 

کاش حداقل حرفی برای نوشتن داشتم.

دلم تنگه برای گریه کردن... کجاست مادر؛ کجاست گهـــوارۀ من ....

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 2:16 AM |

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد / اوریانا فالاچی / ترجمه: یغما گلرویی / انتشارات دارینوش

 

تو دُختری‌ یا پسر؟ دلم‌ می‌خواد دختر باشی‌ُ یه‌ روز چیزایی‌ که‌ من‌ الان‌ حِس‌ می‌کنم‌ُ حِس‌ کنی‌! مادرم‌ می‌گه‌: دختر دُنیا اومدن‌ یه‌ بدبختیه‌بزرگه‌! وَ من‌ اصلاً حرفش‌ُ قبول‌ ندارم‌! وقتی‌ خیلی‌ دِلِش‌ می‌گیره‌ می‌گه‌: آخ‌! کاش‌ مَرد به‌ دُنیا اومده‌ بودم‌! می‌دونم‌ دُنیای‌ ما با دست‌ِ مَرداوُ برای‌ مَردا ساخته‌ شُده‌ وُ زورگویی‌ُ استبداد تو وجودش‌ ریشه‌هایی‌ قدیمی‌ داره‌! تو قصّه‌هایی‌ که‌ مَردها برای‌ توجیه‌ کردن‌ِ خودشون‌ ساختن‌اوّلین‌ موجود یه‌ زَن‌ نیست‌، یه‌ مَردِ به‌ اسم‌ِ آدم‌! بعدها سَرُ کلّه‌ی‌ حوّا پیدا می‌شه‌ تا آدم‌ُ از تنهایی‌ در بیاره‌ وُ بَراش‌ دردسَر دُرُست‌ کنه‌! تو نقّاشیای‌درُ دیوارِ کلیساها، خُدا، یه‌ پیره‌مَردِ ریش‌ سفیدِ نه‌ یه‌ پیره‌زن‌ِ مو سفید! تموم‌ِ قهرمانا هَم‌ مَردَن‌! از پرومته‌  که‌ آتیش‌ُ اختراع‌ کرد گرفته‌ تاایکار  که‌ دِلِش‌ می‌خواس‌ پرواز کنه‌! مادرِ مسیح‌ هم‌ که‌ پسرِ روح‌القدسه‌، یه‌ مادرِ رضاعی‌ بوده‌! با تموم‌ِ این‌ حرفا حتّا اگه‌ نقش‌ِ یه‌ مُرغ‌ِ کرچ‌ُبازی‌ کنی‌، زن‌ بودن‌ خیلی‌ قشنگه‌! چیزیه‌ که‌ یه‌ شُجاعت‌ِ تموم‌ نَشُدنی‌ می‌خواد! یه‌ جنگ‌ِ که‌ پایون‌ نداره‌! اگه‌ دختر به‌ دُنیا بیای‌ خیلی‌ چیزا رُ بایدیاد بگیری‌! اوّل‌ از همه‌ باید خیلی‌ بجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ اگه‌ خُدایی‌ وجود داشته‌ باشه‌ می‌شه‌ مث‌ِ یه‌ پیرِزن‌ِ مو سفید یا یه‌ دخترِ قشنگ‌ نقّاشیش‌کرد! خیلی‌ باید بجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ وقتی‌ حوا سیب‌ِ ممنوعه‌ رُ چید گُناه‌ به‌ وجود نیومد، اون‌ روز یه‌ قدرت‌ِ باشکوه‌ متولّد شُد که‌ بِهِش‌نافرمانی‌ می‌گن‌! خیلی‌ باید بِجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ تو تنت‌ چیزی‌ به‌ اسم‌ِ عقل‌ وجود داره‌ که‌ دوس‌ داری‌ به‌ صداش‌ گوش‌ بِدی‌!

مادر شُدن‌ نه‌ حرفه‌س‌، نه‌ وظیفه‌! یه‌ حق‌ از بین‌ِ هزارون‌ حقّی‌ِ که‌ داری‌! بَس‌ که‌ این‌ حق‌ُ فریاد می‌زنی‌ خسته‌ می‌شی‌ُ تقریباً تموم‌ِ مواقع‌ شکست‌می‌خوری‌! ولی‌ نباید دل‌ْسَرد بشی‌! جنگیدن‌ زیباتَر از پیروزیه‌! به‌ سمت‌ِ مقصد رفتن‌، از رسیدن‌ به‌ اون‌ با ارزش‌تَره‌! وقتی‌ بَرَنده‌ می‌شی‌ یا به‌مقصد می‌رسی‌ یه‌ خلأ رُ تو خودت‌ حِس‌ می‌کنی‌! واسه‌ پُر کردن‌ِ همین‌ خلأ باید دوباره‌ راه‌ بیفتی‌ُ مقصدِ تازه‌یی‌ پیدا کنی‌!

آره‌! دلم‌ می‌خواد تو دختر باشی‌! امیدم‌ اینه‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ حرفای‌ مادرم‌ُ تکرار نکنی‌، همون‌طور که‌ من‌ هیچ‌وقت‌ تکرارشون‌ نکردم‌!

 

***


اگه‌ تو پسر به‌ دُنیا بیای‌اَم‌ خوش‌ْحال‌ می‌شم‌! شاید حتّا بیشتر از دختر بودنت‌! اون‌ وقت‌ مزّه‌ی‌ برده‌گی‌ُ بعضی‌ از تحقیرا رُ نمی‌چِشی‌! مثلاً اگه‌ پسرباشی‌ کسی‌ تو تاریکی‌ بِهِت‌ تجاوز نمی‌کنه‌! لازم‌ نیست‌ صورت‌ِ خوش‌ْگِل‌ داشته‌ باشی‌ تا تو نگاه‌ِ اوّل‌ چشم‌ِ همه‌ رُ بگیری‌! وقتی‌ با هم‌ْسَرِت‌ تورخت‌ِخواب‌ خوابیدی‌ لازم‌ نیست‌ هَر چیزی‌ُ تحمّل‌ کنی‌! کسی‌ به‌ تو نمی‌گه‌ گُناه‌ اون‌ روزی‌ دُرُس‌ شُد که‌ حوا سیب‌ِ ممنوع‌ُ چید! کم‌تَر عذاب‌می‌کشی‌! لازم‌ نیست‌ بِجنگی‌ُ ثابت‌ کنی‌ که‌ می‌شه‌ خُدا رُ مث‌ِ یه‌ پیره‌زن‌ِ مو سفید نقّاشی‌ کرد، نه‌ یه‌ پیره‌مَردِ ریش‌ْسفید! می‌تونی‌ هَر وقت‌ دِلِت‌خواست‌ شورش‌ کنی‌! می‌تونی‌ دوس‌ داشته‌ باشی‌، بدون‌ِ این‌ که‌ یه‌ شب‌ از خواب‌ بپّری‌ُ حِس‌ کنی‌ داری‌ تو باتلاق‌ فرو می‌ری‌! می‌تونی‌ از خودت‌دفاع‌ کنی‌ بدون‌ِ این‌ که‌ لیچار بشنوی‌!

اگه‌ پسر باشی‌ باید یه‌ جورِ دیگه‌ از ستم‌ها وُ برده‌گی‌ها رُ تحمّل‌ کنی‌! خیال‌ نکن‌ زنده‌گی‌ واسه‌ مَردا خیلی‌ آسونه‌! اگه‌ قَوی‌ باشی‌ یه‌ سِری‌مسئولیت‌ِ سنگین‌ رو سَرِت‌ آوار می‌شه‌! چون‌ ریش‌ داری‌ اگه‌ نوازش‌ بخوای‌ یا گریه‌ کنی‌ همه‌ بِهِت‌ می‌خندن‌! بِهِت‌ دستور می‌دَن‌ تو جنگا آدم‌بِکشی‌ یا خودت‌ کشته‌ بِشی‌! چه‌ بخوای‌ُ چه‌ نخوای‌ تو رُ تو ظلم‌ُ سِتَمای‌ عتیقه‌شون‌ شریک‌ می‌کنن‌! ولی‌ شاید واسه‌ تموم‌ِ اینا مَرد بودن‌ یه‌ماجرای‌ دوست‌داشتنی‌ باشه‌! دلم‌ می‌خواد اگه‌ پسر بودی‌ وقتی‌ بزرگ‌ شُدی‌ اون‌ مَردی‌ بشی‌ که‌ من‌ همیشه‌ تو رؤیاهام‌ داشتم‌! با ضعیفا مهربون‌ُبا ظالما خشن‌، با کسایی‌ که‌ دوسِش‌ دارن‌ نَرم‌ُ با حاکما، بی‌رحم‌! دُشمن‌ِ شُماره‌ی‌ یک‌ِ کسایی‌ که‌ می‌گن‌ مسیح‌ پسرِ زنی‌ که‌ به‌ دُنیاش‌ آوُردنیست‌!  مَرد بودن‌ یعنی‌ کسی‌ شُدن‌! برای‌ من‌ مهمّه‌ که‌ تو کسی‌ باشی‌!

 

 

کوچولو!   آدم‌ بودن‌ عبارت‌ِ قشنگی‌ِ چون‌ فرقی‌ بین‌ِ زن‌ُ مَرد نمی‌ذاره‌! قلب‌ُ مغزِ آدما جنسیت‌ نداره‌! هیچ‌ وقت‌ به‌ زوراز تو نمی‌خوام‌ که‌ چون‌ مَردی‌ یا زنی‌ باید فلان‌ کارُ داشته‌ باشی‌! فقط‌ دوتا چیز از تو می‌خوام‌! یکی‌ این‌ که‌ از معجزه‌ی‌ به‌ دُنیا اومدن‌ تموم‌ِاستفاده‌ رُ بِبَری‌ وُ دوّمی‌ این‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ تن‌ به‌ پَستی‌ نَدی‌! پَستی‌ یه‌ جونورِ خون‌ْخوارِ که‌ همیشه‌ سَرِ راهمون‌ کمین‌ کرده‌! ناخوناش‌ُ به‌بهونه‌هایی‌ مث‌ِ مصلحت‌ُ عقل‌ُ اِحتیاط‌ تو تن‌ِ تموم‌ِ آدما فرو می‌کنه‌ وُ کم‌تَر کسی‌ هست‌ که‌ جلوش‌ تاب‌ بیاره‌! آدما تو خطر پَست‌ می‌شن‌ُ وقتی‌خطر از سَرِشون‌ گُذشت‌ دوباره‌ می‌رَن‌ تو جلدِ خودشون‌! هیچ‌ وقت‌ نباید خودت‌ُ وقت‌ِ رو به‌ رو شُدن‌ با خطر گُم‌ کنی‌، حتّا اگه‌ تَرس‌ تموم‌ِ جونت‌ُگرفته‌ باشه‌! خودِ به‌ دُنیا اومدن‌ یه‌ خطر داره‌: خطرِ پشیمونی‌ از تولّد! شاید شنیدن‌ِ این‌ حرفا بَرات‌ خیلی‌ زود باشه‌! شاید بهتر باشه‌ از زشتیا وُغصّه‌ها چیزی‌ بِهِت‌ نگم‌ُ فقط‌ از دنیای‌ شادُ قشنگ‌ بَرات‌ حرف‌ بزنم‌! ولی‌ نمی‌خوام‌ سَرِت‌ُ شیره‌ بمالم‌ُ بِهِت‌ بگم‌ که‌ زنده‌گی‌ مث‌ِ یه‌ قالی‌ِ نَرمه‌ که‌می‌تونی‌ پابرهنه‌ روش‌ راه‌ بِری‌، نه‌! زنده‌گی‌ یه‌ جادّه‌ی‌ کج‌ُ کوله‌ی‌ پُر از سنگ‌ُ کلوخه‌! کلوخایی‌ که‌ تو رُ زمین‌ می‌زنن‌ُ خونی‌ مالیت‌ می‌کنن‌!سنگایی‌ که‌ فقط‌ با چکمه‌های‌ آهنی‌ می‌شه‌ از روشون‌ گُذشت‌! تازه‌ این‌ کافی‌ نیس‌ چون‌ وقتی‌ پاهات‌ُ بپوشونی‌ هَم‌ یکی‌ پیدا می‌شه‌ که‌ به‌ سَرِت‌سنگ‌ بِپَرونه‌


....

 

____________________________________________________________________ــــــــــــــــــــــــــــ_______

قسمتهایی از متن  کتاب ( نامه به کودکی که زاده نشد ) می تونید توسط لینک بالا کل مطلب رو بخونید....  یکی از دوست داشتنی ترین کتاباییه که خیلی وقتها ، خیلی جاها  آرومم کرده....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 1:55 AM |

Why are you crying, a young boy asked his Mom "Because I'm a woman," she told him. "I don't understand," he said. His Mom just hugged him and said, "And you never will, but that's O.K." Later the little boy asked his father, "Why does Mom seem to cry for no reason". "All women cry for no reason," was all his Dad could say. The little boy grew up and became a man, still wondering why women cry. Finally he put in a call to God and when God got back to him, he asked "God, why do women cry so easily" GOD answered "When I made woman, I decided she had to be special. I made her shoulders strong enough to carry the weight of the world, yet, made her arms gentle enough to give comfort I gave her a hardness that allows her to keep going and take care of her family and friends, even when everyone else gives up, through sickness and fatigue without complainin I gave her the sensitivity to love her children under any and all circumstances. Even when her child has hurt her badly She has the very special power to make a child's boo-boo feel better and to quell a teenager's anxieties and fears I gave her wisdom to know that a good husband never hurts his wife, but sometimes tests her strengths and her resolve to stand beside him unfalteringly. For all of this hard work, I also gave her a tear to shed It is hers to use whenever needed and it is her only weakness When you see her cry, tell her how much you love her, and all she does for everyone, and even though she may still cry, you will have made her heart feel good. She is special

 

/www.kanganenglishgroup.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 1:1 AM |

این روزها که می گذرد ، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

                                 فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

 

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند باشند

و آفتاب را   در آسمان ببینند

 

روزی که این قطارقدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشمهای خسته خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واژگونۀ جنگل را

                      در آب بنگرند

 

آن روز

پرواز دستهای صمیمی

در جستجوی دوست       آغاز می شود.....

 

.....

 

این روزها که می گذرد ، هر روز

در انتظار آمدنت هستم

اما

با من بگو که آیا ، من نیز

در روزگار آمدنت هستم ؟

 

- قیصر امین پور-

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 2 تیر1387 و ساعت 0:43 AM |

کاش می تونستم به افکارم سرو سامانی بدم...

اینروزها دوباره بیخود و بی جهت یجورایی ، یه حسی دام که حتی نمی دونم چیه ؟!!!

البته احتمالا دوباره وقتی مثل یه آتفشان  شروع به فوران کردم ؛ اون موقع می فهمم الان {چـِه اَم بوده} ؟!!!!!!

چون طبق معمول تا به سر حد مرگ اعصابم رو به هم نریزن ، خودشونو نشون نمی دن و همینطور زیر پوستی شروع به تخریب می کنند...

 

هـِی با توام ؛  کــــــــــــاش می دونستم چته !!!!!!!!!!!!    

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 1 تیر1387 و ساعت 1:44 AM |