تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

ماکوندو

 

کارگاه نمایش ( مجموعه تئاتر شهر )      ساعت 20          مدت 60دقیقه

ماکاندو   ( گروه تئاتر معاصر )

نویسنده :  آرش پارساخو ( بر اساس داستان « پیرمرد فرتوت با بالهای بزرگ بزرگ» اثر گابریل گارسیا مارکز )

کارگردان : آزاده انصاری

بازیگران و بازی دهندگان : افسانه ماهیان / رامین سیار دشتی / فرزین محدث / مرضیه ایمان خانی / فرزانه عاقلی / نسیم یاقوتی / نعیما کرمی / علی میلانی / سیامک صفری .

طراح و اجرای موسیقی : فرشاد فزونی

طراح چهره پردازی : حمیدرضا قاسمی

 

 

 

امروز برای بار دوم نمایش ماکوندو رو دیدم.... نمایشی بود که ارزش چندباره دیدن رو داشت. بالاخص اون قایق دنج گوشه دکور... اعتراف می کنم ، بزرگترین دلیلم برای بارها و بارها دیدن این کار  ؛ همون قایقه...

قایقی که موثر ترین عناصر نمایش رو توی خودش جای داده بود.

سیامک صفری دیالوگ های مارکز رو می خوند و فرشاد فزونی هم اجرای موسیقی رو بر عهده داشت. که به نظر من  موسیقی این کار به اندازه یکی از بازیگرای نمایش بار شخصیتی داشت...  

 

این دو تا که توی اون قایق بودند ، تمام حواس من رو جلب خودشون کرده بودند. بار اول که دیدم با تمام تلاشم برای تمرکز روی نمایش  از یه جایی دیگه کار از دستم در رفت و اصلا زاویه دیدم به سمت قایق بود...  شاید بخاطر همین بود که خواستم دوباره ببینم ... اما اینبار هم تلاشم بی فایده بود....

 

البته این اصلا بد نیست ها... چون این خاصیت تئاتره که تماشاگر قدرت انتخاب داره و می تونه اجازه داشته باشه که روی هر زاویه ای که دوست داشت تمرکز کنه.  و اون حسی رو که لازمه از دیدن نمایش ببره  ، از اون قسمت خاص که توجهش بهش جلب شده ببره...   

 

ولی این تجربه ای شد تا از این به بعد هر جا اسم (فرشاد فزونی ) رو توی بروشور نمایشی دیدم ، از قبل خودم رو برای دیدن چندباره نمایش آماده کنم. چون دقیقا  جریان نمایش کادنس هم همینطوری شد....

 

نمایش بدون دیالوگ بود و تمام دیالوگها و احساس نمایش تبدیل به اصواتی می شدکه به شکل کاملا دلنشینی از گیتار یا حنجره آقای فزونی خارج می شد . و همینطور صدای سیامک صفری  که برای شخصیت مارکز یا به نوعی راوی داستان در نظر گرفته شده بود....   کاش یکم ( مهرجویی  با اونهمه ادعا ) این انتخاب رو می دید تا می فهمید  انتخاب تن صدا چقدر باید با نوع حنجره و حتی شکل ظاهریش همخوانی داشته باشه....شاید سادگی و نوع خاص صدا و بیان آقای صفری هم مزید بر علت برای به دل نشستن چنین انتخابی بود....

 

البته نباید از بازی دهندگان ماهر این نمایش گذشت... یا طراحی صحنه متناسب و دوست داشتنی.... یه نوع کودکی خاص توی این متن و اجرا بود که به شدت دوست داشتنی بود. به نظر من  فقط هماهنگی و تسلط گروه روی اجرا می تونه چنین اجرای خوبی رو به نمایش بذاره.

 

 ماکوندو

 

متن روی بروشور

من در هر کتابی سعی کرده ام روش متفاوتی به کار گیرم. در نوشتن یک قصه ، معمولا سبک را  « انتخاب» نمی کنی ، فقط می توانی درباره اش تحقیق کنی و سعی کنی تا جایی که ممکنه بهترین سبک را برای « تم» مورد نظرت پیدا کنی. { موقع نوشتن } تصویر ذهنی در سرم رشد می کند تا وقتی که تمامی داستان به همان شکلی که می تواند در واقعیت اتفاق بیفتد ، در ذهنم شکل بگیرد.   مشکل اصلی این است که زندگی مثل ادبیات نیست !

از مقدمه  "شخصیت های گمشده "

 

 

 

سیامک صفری و افسانه ماهیان

 

پروفایل سیامک صفری

 

 

 

فرشاد فزونی

 

 پروفایل فرشاد فزونی

 

 

 

 

نقد خسرو حکیم رابط درباره نمایش ماکوندو

 نقد حسن پارسایی

وبلاگ گروه نمایش معاصر - اطلاعات نمایش ماکوندو

  

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 2:19 PM |

 

چـــــــــقدر روح محتاج فرصتهاییست

که در آن هیچکس نباشد

 

دکتر علی شریعتی

 

 

 

... خدای من !

تو چقدر به من نزدیکی  با اینهمه فاصله ای که من از تو گرفته ام.

خدایا...  تو کِی نبودی ؛ که بودنت دلیل بخواهد ؟!

 

( !!!!!!!!!!!! )( ؟؟؟!!!!! )

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 11:14 PM |


يه شب مهتاب ، ماه مياد تو خواب
منو می بره کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا

اون جا که شبا ، پشت بيشه ها
يه پری مياد
ترسون و لرزون ، پاشو ميذاره .. تو آب چشمه
شونه می کنه ، موی پريشون...

يه شب مهتاب ، ماه مياد تو خواب
منو می بره ته اون دره
اون جا که شبا
يکه و تنــــــــها
تک درخت بيد شاد و پراميــــــــد
می کنه به ناز ، دستشو دراز
که يه ستاره
بچکه مثل ، يه چيکه بارون
به جای ميوه ش
سر يه شاخه ش
              بشه آويزون...

يه شب مهتاب ، ماه مياد تو خواب
منو می بره ، از توی زندون
مث شب پره
با خودش بيرون،
می بره اون جا که شب سياه
تا دم سحر
شهيدای شهر ، با فانوس خون جار می کشن
تو خيابونا ، سر ميدونا:
« عمو يادگار
مرد کينه دار
مستی يا هشيار 
خوابی يا بيدار؟ »


مستيم و هشيار
         شهيدای شهر!
               خوابيم و بيدار
                 
شهيدای شهر!

آخرش يه شب ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه
         
بالای دره
           
روی اين ميدون
                  رد می شه خندون

                                           يه شب ماه مياد
                                           يه شب ماه مياد

 

 

 

 

واااای خدا، چقدر ماه امشب قشنگه....

 

يه شب مهتـــــــاب ، ماه مياد تو خواب
منو مـــــــــــی بره ته اون دره
اون جا که شبا
يکه و تنهــــــــــــا
تک درخت بيـــــــــــــــــد شاد و پراميــــــــد
می کنه به نــــــــــاز ، دستشو دراز
که يه ستاره
بچکه مثل ، يه چيکه بارون
به جای ميوه ش ، سر يه شاخه ش
              بشه آويزون...

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 0:51 AM |

match point 

 

 

اون مردی که می گفت ترجیح می دم خوش شانس باشم تا خوب

عمق زندگی رو دیده بود.

فکر اینکه خیلی چیزها از کنترل آدم خارجه وحشتناکه

در یک مسابقه لحظاتی هست که توپ به تور برخورد می کنه

و در یک آن ممکنه عقب بره یا جلو

با یه مقدار شانس می ره جلو و برنده می شی

یا شاید نره ،     و بازنده می شی

 

 

با نمای یک تور تنیس شروع می شه.... که توپ در حال رفت و برگشت از روی اونه... در حالیکه توپ رو دنبال می کنی و به برخوردش به تور چشم دوختی متن بالا رو می شنوی....

فیلم    match point O     رو دیدم.... دوستش نداشتم.... نه اینکه قشنگ نبودها ، اتفاقا هم خوش ساخت بود هم موسیقی به شدت متناسبی داشت ، هم بازیهای خوبی می دیدی ، حتی منظره های  انتخابی برای تصویربرداری انقدر جذاب و رویایی بودند که آدم لذت می برد.  یجــــــــــــــــــــــــوری بود....  الان عاطفه دقیقا می تونه تصور کنه با چه حسی می گم یجورایی بود....

به نظرم  همۀ روند فیلم در حال اثبات مونولوگ ابتدایی فیلم بود.      و بخــــــــــوبی هم از پسش براومده بود....

حتی با تمام حرصی که از پایانش خوردم ، حالا که فکر می کنم می بینم ، کاملا مطابقت داشت و هر پایانی غیر از این  تم داستان رو کاملا از بین می برد.....

می دونی شاید دوستش نداشتم چون از هر منظری که نگاه می کردم حرصم رو در می آورد... شاید چون انقدر خوش ساخت بود که به شدت دچار همذات پنداری می شدی و همین باعث می شد انقدر غرق اتفاقات بشی که نتونی از فیلم لذت ببری.....

 

به یه جایی از داستان که رسید ، اون متن ابتدایی فیلم مدام جلوی چشمم بود....

و هر لحظه که می گذشت بیشتر بهش ایمان می آوردم.... اینکه باز هم یه فیلمی ساخته شد که نشون داد همه ی اتفاقات زندگی آدم می تونه بوسیله یک لحظه یا معنای درست ترش ( یک آن ) شکل بگیره ، برام خیلی جذابیت داشت....  

در عین اینکه  یادآوری جمله ی همیشگی یه نفر حسابی کلافم کرده بود....  (( گاهی ، بعضی چیزها تو زندگی بهیچوجه تحت کنترل خودمون نیست...  و می بینیم این ما نبودیم که برای زندگیمون تصمیم گرفتیم...))

 

شاید بقول خاله برفی ( البته تا اونجاییکه نقد فیلم  اس ام اسیمون مجال داد ) فیلم نشون می ده که عشق براحتی از بین می ره ، و عشق گاهی می تونه فقط تمنای جنسی باشه.  و ایـــــــــــنجاست که بازم ثروت قدرت نمایی می کنه....

 

طراحی روی جلد DVD  فیلم رو خیلی دوست داشتم... عـاشق اون حلقه ای هستم که حرف   O   کلمۀ  POINT   رو نشون می ده..... یکی از فوق العاده ترین طراحی هایی که تا بحال دیدم....  با دقت نگاهش کنید... یجایی از فیلم می رسه که متوجه می شید ، براحتی می تونستید پایان فیلم رو با همین طرح بظاهر ساده حدس بزنید ، اما....

 

 

داستان فیلم روایت پسری ایرلندیست به نام "کریس" که تنیسوره و برای آموزش دادن به لندن میاد.یکی از کسانی که برای تمرین پیشش میاد "تام" نام داره که خیلی سریع با "کریس" طرح دوستی میریزه و اون و به جمع خانوادش معرفی میکنه.خواهر "تام" ،"کلویی" در همان دیدار اول به "کریس" علاقه مند میشه و خوب "کریس" هم بدش نمیومد که با "کلویی" دوست بشه.در یک مهمانی که در خانه پدری "تام" برگزار شده بود و "کریس" و "کلویی" برای روز بعد باهم قرار ملاقات گذاشته بودن."کریس" در اتاق بازی که میز پینگ پونگ بوده با دختری زیبا به اسم "نولا" آشنا میشه و تمام حواسش پی اون و چهره جذابش میره و بعد متوجه میشه که نولا نامزد تام هست.با اینکه "کریس" با "کلوویی" دوست میشه و به واسطه اون در شرکت پدرش کار خوبی پیدا میکنه و "تام" و "نولا " هم با هم نامزد بوده اند اما "کریس" همیشه دنبال "نولا" بوده تا اینکه یک روز بارونی در خانه پدر تام ،مادرش که از نولا خوشش نمیامد حرفهایی میزنه که نولا ناراحت اتاق رو ترک میکنه و به باغ میره.کریس هم از پنجره اون رو میبینه و دنبالش میره و در باغ ....بعد از مدتی "نولا" به "کریس" یاد آوری میکنه که کارشون اشتباه بوده و از بودن با کریس امتناع میکنه.کریس و کلویی با هم ازدواج میکنند ولی تام و نولا......

کارگردان:Woody Allen

نویسنده:Woody Allen

بازیگران: jonathan Rhys Meyers,Scharlet Johanson...

محصول:2005 (usa)

نامزد جایزه اسکار

 

 

فکر اینکه خیلی چیزها از کنترل آدم خارجه وحشتناکه....

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 3:56 AM |

 الان که به تقویمم نگاه کردم ، تازه فهمیدم امروز چرا انقـــــــدر کلافم....

امروز 24 خرداد ماهه 87

پارسال بیست و چهارم خرداد ماه ، عصر داغه یه پنج شنبه بود.

وقتی به بیست و چهارمی فکر می کنم که پنج شنبه هم باشه ،  بدون لحظه ای تردید ؛ هوای خنک تالار فارابی می افتم..... یاده یه دست لباس کرم رنگه خنکه خنک ....  یاده اون صندل های قهوه ایت.... مثل همیشه آخرین لحظه بود که اومدی.... چیزی نمونده بود تا خوده خوده ساعت 5.....  برای اولین بار بود که اصلا شبیه اونی که من می شناختم نبودی....  شایدم ، که نه ! حتما...   من تا به اونروز اشتباه شناخته بودمت....   

اون موقع هنوز عادت نکرده بودم انگشتامو نشکنم.... تق و تق صدای انگشتام می اومد و تو عصبی می شدی....

اون موقع به خیلی چیزا عادت نکرده بودم.... اما حالا....

در کنار تو خیلی چیزارو یاد گرفتم ....  انقدر که خودمو مدیونت می دونم ...

اما واقـــعا نمی دونم بیشتر باید برای این یکسال سپاسگذارت باشم یا ... ؟

 

اون پسرک فال فروش دم تالار یادته ؟؟؟   چه سوال احمقانه ای....  خوب معلومه که یادت نیست....

فالش هنوز تو کیف پولمه.... نمی دونم چرا ؟!    به چه امیدی ؟!    اما تا امروز همونجا مونده.... شاید یروز ، یجا  دادمش به خودت.....

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم

 

کاش امروز درست توی سالروزش ، از خواب بیدار شم و برای همیشــــــــــه ، پروندۀ این یکسال خواب کوچولو بسته بشه....

تو بمونی و دنیای بی خاطره ات که حالا حالا ها قراره دنبالشون بگردی

من بمونم و خاطره های بدون تو...  

 

 

سعی کردم که همیشه

به سادگی اولین سلاممان باشم !

با سادگی سکوتمان در پنج شنبۀ دیدار

به سادگی واپسین دست تکان دادنم  ،

در کوچۀ بی چراغ ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 7:52 PM |

همینطور الکی نشستم جلوی کامپیوتر و به در و دیوار نگاه می کنم . نمی دونم چرا امروز همیجور بی خود و بی جهت حوصله هیچ کاری رو ندارم... خواستم برای یکبارم که شده فقط ماله خودم باشم و بس.... به خودم اندازه بقیه اهمیت بدم...   شاید اینها عقده هایی باشه که امروز سرباز کرده....   البته منشا این بدجنسی هام بر می گرده به دیروز....

داشتم می گفتم ... از دیروز که قرار نبود من بدجنس باشم و دروغ بگم... قرار بود مثل یه دختره خوب ، بعد از امتحان از دانشگاه یه سره برم بیمارستان ملاقات عمه ام. اما مریم اغفالم کرد که بگم تا 4 امتحان دارم و بنابراین نمی رسم که سر ساعت ملاقات اونجا باشم...  اینطوری شد که من سر از خونه مریم اینها در آوردم... آخه قرار بود جویبارک و  اون یکی مریم هم اونجا باشن ، خداییش   انصاف بود که من برم بیمارستان ؟؟!!!!!!!!!

اینهمه بار مثل این بچه موءدب ها ، روز اول که هیچ بنی بشری قدرت خود شیرینی پیدا نکرده بود   من اونجا بودم...  تازه با اینحال که هــــــــــــمه عالم و آدم می دونن ____  می دونن!؟؟؟؟؟؟؟!  ( نه بابا  ؛ همچینا هم نمی دونن !!!!  آخه برا کی مهم  بودم که حالا برا عالم و آدم باشم ...   از نظر اونها ، البته هر وقت که عشقشون می کشه !  من یه آدم بزرگم و دیگه اصلا نباید غصه نداشتن فرشته سفیدم رو بخورم ...  و اینها سوسول بازیه ( درست نوشتم ؟ )  که من هر وقت می رم تو اون خیابون که مطب دکتر مامانم اونجا بود ، یاد تمام شکنجه هایی که می کشید می افتم.... یاد ....       یا هر وقت بیمارستان می رم  و صدای این دستگاهه که به قلب وصله رو می شنوم ، ناخوداگاه  اونو ممتد می شنوم....  شاید تو ذهنم متوقف شده....؟؟!!! ____  با سابقه ذهنی که من از بیمارستان و اون خیابون دارم رفتنم چیزی جز شکنجه و نوعی خودآزاری حاد نیست....

 

قبلا هم گفتم ؛ شاید مشکل  همیشگی اینجاست که من خیلی درگیر خاطراتمم. بارها گفتم انقدر خاطرات تصویریم غالبه که همیشه باعث عذابم شده....  نمی دونم ....

 

بیا خواستم امروز برا خودم باشه اما چه فایده.... فکر و خیال....

 

پریشبا بود... اگه اشتباه نکنم دوشنبه....  بعد از اینکه کلی از نمایشی که منو عاطفه خودمونو دعوت کرده بودیم و عاطفه زحمت پیش خرید بلیطش رو کشیده بود تا تجدید قوا کنیم و با خیال راحت امتحان رو بخونیم   لذت برده بودیم و درگیر لحظه ها ی نابش بودیم ، خوش وخرم اومدم خونه. بابا اینها توی حیاط بودند... می گفتم و می خندیدم که یهویی ، این خانمه طبقه بالا بالایی های بلوک روبروییمون که یه بچه کوچولوی 7 ، 8 ساله ی نابینا داره  اومد ، منو کشید کنار...  به پسرش گفت این دختره آقای .. ! می شناسیش که !   پسرش گفت آره می شناسمش...   از پسرش پرسید: همونیه که بهت گفتم چی نداره ؟    پسر کوچولوش گفت : مامان.    مونده بودم چی بگم..... اشک تو چشام جمع شده بود ، اما از اونجاییکه متنفرم از اینکه جلوی کسی اشکم در بیاد . طبق معمول خودمو خفه کردم.... و دوباره گلو درد...

بهم گفت : چند وقته گیر داده بهم ، می گه چرا من مثل بقیه بابا ندارم ....  منم براش مثال زدم که هر کسی یه نفر رو توی زندگیش ممکنه نداشته باشه....  و تو رو مثال زدم که مامان نداری....  حلال کن!!!!!!

 

حلال...  اگه دلم پراز آتیش شد که دل یه کوچولو خنک شه و آروم... حلال....

اگه کمتر از یکی دوهفته مونده به روز مادر ، دلم داره مثل یه دیگ آب جوش غلغل می کنه اما سامان کوچولو می تونه بخنده حلال....

 

 

دلم سوخت.... مثل همیشه....

شاید ایراد از منه... نه اطرافیانم. شاید من زیادی حساسم...

شاید من غیر طبیعیم که همه چیز نه تنها  کمرنگ تر نشده ، حتی همون رنگ هم باقی نمونده.... گاهی انقدر تیره می شه که راه نفس رو برام می بنده.....

 

 

 

جزوه نور و فیلتر جلوی چشممه.... الکی گفتم درس دارم و نمی تونم بیمارستان برم... البته حال نامساعد ناشی از گرمازدگیم هم بی تاثیر نبود... 

اصلا نمی دونم چرا عالم و آدم از من توقع دارن ، اما من باید بی توقع ترین آدم روی کره زمین باشم.... توقع یه آدم گنده ی کامل رو از من دارند.... خوب من چکار کنم که مسئولیت روابط اجتماعی خونه که همیشه به دوش ماماناست... افتاده رو سره من....  مسئولیت تمام  تبریکات  اعم از  «به سلامتی ، ایشالله عروسیش... ایشالله به پای هم پیر بشن ... قدم نو رسیده مبارک ... تولدتون مبارک.... خونه ی نو ، به خوشی و سلامتی و خاطره های خوب....   ماشین نو مبارک...  زیارت قبول... جاشون  خالی نباشه...  ایشالله زودتر فارغ التحصیل می شه ...  به به ، چه دختر خوبی ، مبارک باشه که رفته کلاس اول..... دستتون درد نکنه بابت سوغاتی، چرا زحمت کشیدید ، بابا دو روز مسافرت که این کارا رو نداشت ....  عید نوروز و قربان و فطر و ...و شب یلداتون مبارک....  و صدتای دیگه از این تبریکا.... »

باز صد رحمت به اینا ؛  وای به اون روزی که مجبور باشی پیامهای تسلیت خانواده رو هم ابلاغ کنی....  اونم آدم مزخرفی مثل من که پدر دوست صمیمیه خودم فوت کرد نتونستم حتی بهش تسلیت بگم....  چون اصولا آدمیم که اینجور مواقع به نظرم احمقانه ترین حرف همون تسلیت و دلداریهای مزخرفه....     من خودم توی اون شرایط ، از همه اونهایی که اومدند و دست انداختن گردنم نفرت داشتم... دلم می خواست زودتر برن و هیچکس رو نبینم.... دلم می خواست تنها باشم.... این رفتارهای چندش آور عاصیم کرده بود...  اونوقت حالا خودم....

 

تو رو خدا احمقانه نیست ؟ حالا بگذریم از حضور تو مجالسی که هر لحظه بودنم  به قیمت 1000 ساعت کلافه شدنم گذشته...  اما باید می رفتم ، چون زشت بوده نرم !!!!!!!!!!

 

الان هم تو روخدا شما بگید . برم بگم ، عمه جون خیلی خیلی ناراحتم که توی بیمارستانی ؟؟؟؟؟؟؟  یا نگرانم که توده ی سرطانی داره از پا درت می آره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟              خوب این که معلومه...

 شاید هم من زیادی عجیب غریبم...   چون پارسال پیرارسال ها که یک هفته بیمارستان بودم ، عذاب آورترین لحظات ؛ برام ساعتهای ملاقات بود.   دلم نمی خواست کسی رو ببینم.... اما یه عالمه آدم  __ که باور کن نصفشون هم مثل من فکر می کردن که اگه نیان زشته __  می آمدندو دو ساعت زجرم می دادند....

می گم شاید من خیلی غیر عادیم و موجود عجیبی هستم.....  

اما آخه چجوری آدمی که چنین اعتقاداتی داره خودش باید بتونه بزور  تمام روند زندگیش ، مخالف اعتقاداتش عمل کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بخدا سخته....

 

 حالا بازم با همه این حرفها اگه دیروز و امروز بدجنسی کردم.... عوضش امروز چوبش رو خوردم...

تمام SMS  هایی که سه سال با خون و دل نگهشون داشته بودم ، پاک شد...

تا پارسال که گوشی قبلیم  قسمت Massage  هاش از Security بی بهره بود ، با هر جون کندنی بود حفظشون کرده بودم.  اما حالا.....

تمام  اون دو سه خط نوشته های آرامبخشی ، که هر وقت دلم می گرفت نگاهشون می کردم... تمام آخرین نوشته های داداشی ، که حالا که دیگه ندارمش ؛ جای اونو برام پر می کرد.... اس ام اس 9 آذر ماه 84 خاله برفی که با چه ذوقی برام زده بود : دندون آرش در اومد......  اس ام اس های جویبارکم که توی اون روزای سیاه و بی بارون  یادم می انداخت که ( باران اگر بخواهد ، مانیز می توانیم )....  اس ام اس های همراه همیشگیم.... اس ام اس های ...........

 

 

خوب دلـــــــــــم نخواست برم بیمارستان .... دلم نمی خواد الان که مهمون داریم برم بیرون....... مگه زوره...........................

 

اصلا دلم می خواد بشینم اینجا و به هر چیزی جز اونا فکر کنم. به نمایشی که دیدیم. به کتابی که خوندم.... به این کوه کتابها که از نمایشگاه خریدم و دور خودم چیدم ونخوندمشون ....

به اون دو تا ریل موازی دیروز که یکیشون سمت راست می رفت ، یکیشون دقیقا سمت مخالف می رفت....  قاب تصویری که حالا حالا ها فراموشش نمی کنم.... جویبارک خوب می دونه چیو می گم...  اصلا می دونی چیه... ؟ دلم نمی خواد از اون ریل های موازی هم بگم.... دلم می خواد بشه یه راز بین منو جویبار......... یه رازی که اونو نمی دونم !!!!  اما بدجور یاد من انداخت  که چقدر از همدیگه دور شدیم... انقدر دووووووووووووووووووور که حتی باورش هم وحشتناکه......

 

دلم می خواد به اون اس ام اسی فکر کنم که توی قطار برای مریم زدم... دلم می خواد بدونه که چقـــــــــــــدر از ته ته ته دلم براش فرستادم....  حس و اون لحظه ی من ؛ راز من و مریمه....   کاش من و اون چیزی می دونست که همیشه فکر می کنه نداره....... کـاش می تونستم سبکش کنم.....

 

دلم می خواد عاطفه هم بدونه چقدر الان به فکرشم.... خوب می فهممش....دوست دارم بدونه اگه کمتر بهش زنگ می زنم ، واسه اینه که وقتی تو اون شرایط با من حرف می زنه ؛ چیز بدی تو ذهنش تداعی نشه....  کاش بدونه که الان بیشتر از همه برای عزیز دل اون دعا می کنم....

 

این وسط دلم می خواد به خوشبختیه یه نفر دیگه هم فکر کنم. کــــــــــــــــــاش زودتر زندگیش رنگین کمونی شه... کاش بتونه همه چیز رو درست کنه.... کاش بدونه  6 سال که سهله ، اگه 20 سال هم برا ساختن خوشبختیش تلاش کنه ، کمه...... کاش کاری از دستم بر می اومد... کـاش......

 

دلم می خواد به مهربونی توپولیم هم فکر کنم.... مهربونی ساده و  بی ریاش....

 

 

 

راستی مریم و جویبارکم قبول شدند..... یه عالمه خوشحالم ، یه عــــــــــــالمه....

نمی دونم چرا حرفام تموم نمی شه....

 

باور می کنی اگه بخوام ،  1000 صفحه دیگه هم می تونم بنویسم....؟؟؟؟؟  جالبه که اینبار بین اینهمه کلمه  هیچی از تئاتر ونمایشهایی که دیدم نیست....  اونم علت داره..... اینم یه رازه.......................... فقط یه چیز ...   دلم نمی خواد به جمعه ها با تئاتر صبح فکر کنم.....  کاش می دونستم تو فکر آدمها  چی می گذره.....  کاش می دونستم آدمها موقعه دیدن دوباره  ماچیسمو ( اونم درست همونجا ، چهارسو ) چه حسی داشتن...... ؟؟؟؟؟!!!   باورم نمی شه ،  جدی به همون راحتی که ازش حرف می زدند ، دیدنش ؟؟؟؟؟؟؟؟   کاش....  

 

اصلا دلم می خواد یه عالمه رازداشته باشم که هیچکس ندارتشون.....  حداقل دلم به اونها خوش باشه.......

دلم هوای حسن گلاب رو داره....  کاش منم یه حسن گلاب داشتم.....

 کاش.......

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 5:38 PM |

جمعه 17 خرداد 87

 

و من دیگر برای تو از نهایت ، سخن نخواهم گفت.

که چه سوگوارانه است تمام پایانها ....

 

 

 

هلیا ...

 من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه ای بیافرینم ؛ باور کن !

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم کودکانه و ساده و روستایی-

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه یی که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه یی که خاکستری ُِ گذرای ِ زمین در میان موج جوشان مه ، رطوبتی سحرگاهی داشت.

آن لحظه یی که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه یی می چرخید.

لحظۀ رنگین زنان چای چین

لحظۀ فروتن چای خانه های گرم ، در گذرگاه شب.

لحظۀ دست ِ باد بر گیسوان تو

لحظۀ نظارت سرسختانۀ ناظری ناشناس بر گذر سکون

من از دوست داشتن  تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

 

من برای گریستن نبود که خواندم .

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

 

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم .

هلیا...

تو زیستن را در لحظه ها بیاموز

و از جمیع فرداها پیکر  کینه توز  بطالت را میافرین !

 

مرگ ، سخن دیگریست.

مرگ ، سخن ساده ایست.

 

و من دیگر برای تو از نهایت ، سخن نخواهم گفت.

که چه سوگوارانه است تمام پایانها .

برای تو از لحظه های خوش صوت

از بی ریایی یک قطره آب که از دست می چکد

و از تبلور رنگین یک کلام

و از تقدس بی حصر هر نگاه -  که می خندد.

 برای تو از سرزدن سخن می گویم.

رجعتی باید هلیای من !

رجعتی دیگر باید  

به حریم مهربانی گل های نرم ابریشم

به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی

به باد صبح

که بیدار می کند

چه نرم ، چه مهربان ، چه دوست.

 

رجعتی باید هلیای من !

به شادمانی پرشکوه اشیا

 

لباس های زمستانی ات را فراموش نکن....

 

 

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم

مه آلود و غمناک ...

 

 

 

کاش هیچوقت نمی خواستم این متنش رو بزنم که بگم

نادر ابراهیمی هم رفت.

اما کاش همه رفتن ها مثل رفتن اون بود ؛ انقدر نشونه ازش بجا مونده که حتی نمی تونی با شهامت حرف خودتم باور داشته باشی که واقعا رفته....  انقدر  اسم "هلیا" رو برامون جادویی و دوست داشتنی کرده که محاله ممکنه فراموشش کنیم.... محاله روزهای دوست داشتنی که با  "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" گذروندیم رو از ذهنمون پاک کنیم...  هنــــــــــــوز هم یکی از انتخابهای روزهای ابری دلمون نامه هاش به هلیاست...

درنگی بر بعضی از آثار نادر ابراهیمی ( به قلم دکتر سیامک بهرام پرور )

 

 

 

 

اینک آرامشی ست  خاکستری که به من باز می گردد ؛

آرامشی که در خطوط متروک صحراها نیز نمی توان جست.

آرامشی که از یک پایان نه پایان پایانها سخن می گوید.

شاید پایان یک فصل  ،

 نه سرانجام همه ی سالها ....

آرامشی ست غریب  که نه رسیدن را می گوید و نه اختتام دردناک یک مجلس سوگواری را....

نه می گوید ، و نه توان گفتن در اوست...

نه می گوید ، و نه توان گفتن در اوست...

نه می گوید ، و نه توان گفتن در اوست...

نه می گوید ، و نه توان گفتن در اوست...

نه می گوید ، و نه توان گفتن در اوست...

نه می گوید ، و نه توان گفتن در اوست...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 17 خرداد1387 و ساعت 3:21 PM |

 

این روزها

نه رمز بازی را دوست دارم

نه نشانه ها را

دیگر هیچ کس برایم تو نمی شود

                                حتی خود تو...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 15 خرداد1387 و ساعت 12:43 PM |

جاتون خالی ....

صولتی و آبی تصمیم گرفتند طی یک اقدام انتحاری  (فقط ) به حکم اینکه قراره برنامه جمعه ها با تئاتر این هفته  راجع به نمایش کانال کمیل  بحث کنه ، برن و نمایش رو ببینند .

 رفتند جلوی ساختمان عظیم تئاتر شهر.   تنها آدمهای آشنایی که اونجا دیدند آقایون گیشه بودند . مثل این بچه ها که غریبی می کنند ، چسبیده بودن به گیشه....  هاج و واج به همون دو سه تا  انگشت شمار فرزندان ناخلف شهدا و جانبازین نگاه می کردن.  آقا گیشه ایه بهشون گفت : پس چادرتون کو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 مونده بودن که برن تو صف آقایون یا خانم ها ...................   آخه اولش دو تا صف تشکیل داده بودند !!!!!!!!!!!!!!!  خانم ها و آقایون !!!!!!!!!!!!!!!  جالب بود! این جماعت که باید الان تو راهه حرم مطهر می بودند ، پس اونجا چه می کردند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خوشحالم که  حداقل  صولتی مثل بقیه جماعت ( ببخشید ! تماشاگران ) حاضر در سالن تنقلات همراهش بود که وقتی صدای خرچ خرچ چیپس صندلی پشتی رو می شنید ،  سرش با آلوچه اش گرم باشه و  دلش نسوزه....   راستی این دوتا ، امروز علاوه بر فاتحه برای روح پر فتوح رهبر کبیر  انقلاب ، کلی هم برای پدر مادر مخترعه bluetooth  دعا خوندند ....

راستی یه جای دیگه هم خیلی جاتون خالی بود. اونم لحظۀ پایانی نمایش ؛ چهرۀ صورتی و آبی....   نور تماشاگر که اومد ، مونده بودن هاج و واج که دست بزنن یا صلوات بفرستن.....  یه چند ثانیه ای فقط چششون روی دستهای اطرافیان بود....  تا بالاخره  از جاشون تکون خوردند....

 

**

خـــــــــــــــــــــــلاصه ببین کارمون به کجا کشیده که اومدیم کانال کمیل رو می بینیم....خدا بگم این کتایون حسین زاده و برنامه جمعه ها با تئاترش رو چه کنه..... حیف 4000 تومان پول بلیط.  فضای سالن حتی 1 ثانیه هم حس تئاتر دیدن رو در آدم زنده نمی کرد.....

 

فقط همین بس که جاتون خالی دوستان ....

 

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :   واقعا انصاف بود!!!!!!! سالن اصلی تئاتر شهر اینهـــــــمه مدت قرق نمایشی باشه که روزانه حدود 70 تا از بلیطهاش مهر بلیط مهمان خورده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و تازه با این اوصاف یک سوم سالن هم پر نمی شه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   همه اینها یه طــــــــــرف ، تو زمانه ای که نمایش های خفنمون تواناییه چاپ یه بروشور درست حسابی رو ندارند ؛ بروشور که چه عرض کنم ( کتابچۀ 16 صفحه ایه رنگی ) سفارشیه  نمایش  هم یه طرف!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 14 خرداد1387 و ساعت 4:41 PM |

 

شنبه / ساعت 3 /  469 / طبقه بالا /  میز دوم ، لب دیوار / چیپس و پنیر / شماره فیش 67 / 31-3-86 / جای ناخنهام / نگاه هاش  /  چشماش/  دوباره اون دستها /  بستنی آب شده /  دستم می لرزید ؟ /  تمام تصاویر عین تکرار مجدد یه فیلم بود

 

واااااااای که چقدر غریبه شدی....

 

 

 

آخر این نشد که من

واژه به واژه کتاب فاصله ها را گریه کنم

آنوقت تو اینطور ساده

اینطور بی خیال

به من و دلتنگی هایم لبخند بزنی ....

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 11 خرداد1387 و ساعت 4:8 PM |

خورشید اون چیزی نیست که تو تصور می کنی....

 

 

همینجور بی خود و بی جهت کبکم خروس می خونه....

فکر کن، خودمم نمی دونم چرا....  اما خوب می خونه دیگه ؛ بگم نمی خونه ؟؟؟؟؟؟

بالاخره بعد از یـــــــــــــــــــــــه هفته شلوغ پلوغی و دپسردگی ، الان اگه نگم خوبه خوبم  اما حداقل می تونم بگم که خوبم.

شاید حکایتش ، حکایت هوای اون دو تا عصر ابری تو صف بلیط جلوی تئاتر شهر یا  همون بقول فرهاد عصر چهارشنبه من ، عصر خوشبختیه من ... بارون دوست داشتنی و خیس آب شدن من بوده....

شاید دیدن نمایش  شاد و دلنشین " غلتشن ها " ...

شایدم   جذابیت نمایش " صبحانه ای برای ایکاروس"

باور نمی کنی ، اما واقعا نمی دونم.

  آه راستی ، دروغ نگفته باشم، شاید شوک ناگهانی این هفته که باعث شد آتشفشان درونم رو فعال کنه  خوبم کرد ؟؟؟؟  انقدر تمام احساسم به جوش آمد تا بالاخره فوران کرد و داغی گدازه هاش باعث شد سوزش خاطراتم رو دیگه حس نکنم....

 نمی دونم ، اما خیلی چیزها می تونه دلیل  حس سبز امشبم باشه....  از اونجاییکه همیشه همین مدلیم ، جای تعجب نداره.  ناشکری نمی کنم ، اما خدا که خودش می دونه  ، مثل آدمیزاد که نیستم . نه خوشحالیم ، خوشحالیه . نه غمم، غم !!!!       دونه دونه جمع می شه، تا می شه یه عالمه.  اما انقدر خرسندم که حالیم نمی شه ایـــــــــــــنهمه غم ، اگه یهویی سد رو بشکنه ، همه جا رو سیل می بره... می گم که آنرومالم. اگه مثل بچه آدم برا هر کدومشون  سر موقع خودش ناراحت شم ، دیگه یهویی نمی شه اوه تا...........

البته نه اینکه فکر کنید فقط  مشکلات و ناراحتی ها هستند که این بلا رو سرم می آرن ها.     نه!  چون اتفاقات رنگین کمونی هم وقتی یکی یکی می آن. اندازه ای که باید براشون شادی کنم ، نمی کنم. برای همین یهو می شه   یه شبی مثل امشب.....................

 

 

* ظهر یکشنبه ی من

جدول نیمه تموم

هم خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شـــــــــوم

 

 

 * و اما دوشنبه  از دهمین جشنواره سراسری تئاتر تجربه ، نمایش اکبرآقای خودمون رو دیدیم . البته اینجادیگه  شده بود واسه خودش یه پا کارگردان.....    جالب بود ،  حداقل برای من که تا بحال از خیمه شب بازی متنفر بودم ، خیلی بامزه بود.    نمایش   " فاوست به روایت مردم کوچه و بازار "

 

 

* سه شنبه....  طی یک اقدام کاملا ناگهانی عاطفه تصمیم گرفت به حرمت تمام اون روزهای شادو و پر از خنده ، یه سره طناب رو سفته سفت نگه داره....  حتی اگه اون طرف یه آدم بی معرفت باشه که هر از گاهی دستش به شدت شل می شه.....    شانس آوردیم ابرای مهربون حسابی دست به دستمون دادند و هوا رو بهاری بهاری نگه داشتند. حدود 2 ساعت توی صف بلیط نمایش "غولتشن ها " بودیم و دست آخر هم بهمون نرسید....      اما عوضش یه دوستی با ارزش که حداقل برای ما دو تا خیـــــــــــلی ارزش داشت  رو با چنگ و دندون حفظش کردیم....

بجای نمایش غولتشن ها   نمایش " رویای نیمه شب پاییز" رو دیدیم  و به اندازه قشنگی اسمش از دیدنش  پشیمون هم شدیم. تا ما باشیم دیگه گول اسم نویسنده و کارگردان و بعضی از بازیگرا و حتی اسم نمایشی رو نخوریم و اینهمه وقتمون رو تلف نکنیم....   اینبار  Q  جون به همراه دُکی جون حسابی رو اعصابمون قدم که چه عرض کنم رژه رفتند....      البته به قول استاد اسبق جونمون  هرگز رای کلی صادر نمی کنیم و بجای استعمال جملۀ  ( واااااااااااااای چه نمایش افتضاحی بود ، Q   جون گند کاشته )      از جملۀ سراسر فرهنگی و شیک و غیرخودخواهانه ای استفاده و همینجا اعلام می کنم (( شاید نمایش خوبی بود ، اما ؛ مــــــــــــــن خوشم نیامد ))       البته اینم بگم که عاطفه جفت پاهاشو توی یه کفش کرده که :

( افتضـــــــــاح بود... افتضاح بود... افتضاح بـــــــود... افتّضاح بود ،  اصلا هم فکر نکن که می گم : من خوشم نیامد!     افتـــــــــــــضاح بود )

 

 

 

تالار قشقایی ( مجموعه تئاتر شهر )         ساعت 19:30               مدت 90 دقیقه

نمایش رویای نیمه شب پاییز     

نویسنده : دکتر نغمه ثمینی

کارگردان : کیومرث مرادی

بازیگران: پانته آ بهرام / امیر جعفری / سعید چنگیزیان / مسعود حجازی مهر

طراح چهره پردازی : افسانه قلیزاده

 

 

ای کاش پانته آ بهرام  بازی نکرده بود تا با خیال راحت و بدون اغماض از همون یدونه نقطه کم سوی درخشنده  نمایش هر چی  دلم می خواست درمورد نمایش می گفتم و صد البته  اولش هم می نوشتم ( اینها نظرات کاملا شخصیه منه!  )   ......    ای کاش کتی جون اجازه بده توی برنامه جمعه ها با تئاتر  این نمایش رو نقد کنند که البته با سوء سابقه ای که این دو با هم دارند ، می دونم آرزوی محالیه....          کاش حداقل کتی جون برنامه 7 اقلیم رو هم دو قبضه نکرده بود تا لااقل امید داشتیم اونجا یه حرفی ازش بزنند....     برام جالبه نقد این نمایش رو زودتر بخونم و بشنوم.....  شاید دوباره  این مشکله ماست که بعد از مدتها خوشی دوباره  عود کرده ، همون مشکلی که وقتی از سالن می اومدیم بیرون می گفتیم ( که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ )  البته صادقانه  باید اعتراف کنم  از شواهد امر اینطور معلومه ، که ما دوباره مشکل دار شدیم. چون نقد هایی که ازش خوندم و یکیشم اینجا گذاشتم خلاف عقیدۀ من و ثابت می کنه.  

واقعا دوست ندارم دوباره به اون نقطه برسم.....  امیدوارم که عیب از این نمایش و همینطور نمایش "بزرگراه" بوده باشه نه ما..... آخه خیلی وقته که دیگه نمایشها رو که می بینم یه عالمه لذت می برم. اما...   

خط سیر داستان داشت خوب پیش می رفت ها ، تا جاییکه اولش برام جذاب هم بود ، اما بازی به نظر من! افتضاح امیرجعفری داشت حالمو بهم می زد.  تمام تلاشهای  خانم بهرام هم بی نتیجه بود.  نمی دونم این وسط  تعزیه چی بود که وسط نمایش سبز شد....

نقد حسن پارسایی برای نمایش رویای نیمه شب تابستان ( سایت ایران تئاتر )

 

این متن هم دل نوشته ایست از کیومرث مرادی ( کارگردان اثر )  روی بروشور :

 

دغدغه های دیروز ، حسرت های دیروز و فرداست

نگاه نگران من و تو

نگاه به امروز و فرداست

و اینجاست که سکوت تبدیل به صدایی آشنا می شود

صدایی که هر روز و دیروز با ماست

من آن را می شنوم

فریاد می زنم . اما خاموش.

می خندم .  اما خاموش.

می گریم . اما...

 

 

 

 

 

* چهارشنبه .     برای دیدن نمایش معصومه اینها ( جشنواره ) ، رفتیم تالار مولوی.  برادر اکبرآقا رو دیدیم و چقدر از سادگی و صداقت و صفای این آدم لذت بردیم....   آدمی که شاید بودنش در اینروزها و زمانه کمی عجیب به نظر برسه....    برادر کارگردان رو هم دیدیم. چـــقدر عوض شده بود.   جالب بود که با دیدنشون حسابی غرق اون روزها و خاطره ها شدم...     نمایش جالبی بود. حدود نیم ساعت فقط سرو کارمون با یک بازیگر بود و تنها مونولوگ .  اما با بازی حسی و قشنگ سارا + طراحی صحنه دوست داشتنی ،  اصلا این مدت نمود پیدا نمی کرد...  برای من که دوست داشتنی بود و از صمیم قلب امیدوارم  دوباره کلی جایزه ببرن....

 

کلاه گیس ( دهمین جشنواره سراسری تئاتر تجربه )

نویسنده : ناتالیا گینزبورک

کارگردان: معصومه رحمانی

بازیگر : سارا فرزاد فرد

طراح نور و صحنه : امیر زاغری

کاری از گروه سامز

 

 دوباره 2 ساعت ناامیدانه  صف بلیط نمایش " غولتشن ها "

بارون .... بارون....  بارون.......    کوتاه بود اما انقدر اومد که خیس شدم. درست همون بارون بهاری بود.... خوده خودش....    به اعتقاد من همین بارون دوست داشتنی من بود که  بلیط نمایش رو گذاشت کف دستمون.

 

از تمام لحظه های نمایش لذت بردم. شاد، شاد ، شاد.    کلمه ای که اینروزها انقدر نایابه که اگه جایی پیدا بشه ، مردم براش سر و دست می شکنن.    از اونجایی هم که خوشبختانه آدمی نیستم که سخت بخندم ؛ تمام طول نمایش رو خندیدم....   ای کاش حداقل ماهی یکبار چنین نمایش هایی رو داشتیم که ببینیم.    نمایشی پر از رنگهای شاد ، موسیقی های شاد ، لحظه های شاد.    از همون بدو ورود سنت شکنی کارگردان و طراحی صحنۀ اون جذاب بود.... و سفیدیِ همیشه سیاه دیوارهای سالن  چشم نواز بود....    همه شاد بودند و پر انرژی.     طراحی لباسها کــــــــــــــاملا متناسب با نمایش.   و   رو بودن همه بازیگر ها  در نوع خودش جالب توجه.   یعنی اینکه اگر بازیگری نوبت اجرای صحنه اش تموم می شد  و باید از صحنه بیرون می رفت  تا نوبت دوباره اش ؛  به کنار خط نوری می رفت و روی نیمکت هایی که در دو طرف تعبیه شده بود می نشست.... یعنی  عملا جایی به اسم پشت صحنه وجود نداشت....    حتی اونجا به راحتی با همدیگه حرف هم می زدند.....  راحت !!!!!!!!!      الان هم که دارم فکر می کنم  ، می بینم حق داشتم که اگه بلیط گیرم نمی اومد خیلی ناراحت بشم....                 وااااااااااااااااااااااااااای همه اینها یه طرف، بازی کولاکه "هدایت هاشمی"  یه طرف.     به قدری درخشان بود که با هر دیالوگ اون  کل سالن تشویقش می کردو براش کف می زد و منفجر می شد. چیزی که حداقل اگه نگم بی سابقه ، اما کم سابقه بود .

 

نمایش غلتشن ها ( حمید پور آذری )

 

تالار سایه (مجموعه تئاتر شهر)             ساعت 20:30      مدت 90 دقیقه

غلتشن ها                                

نویسنده : کارلو گولدونی

برگردان : دکتر علی رفیعی

طراح و کارگردان : حمید پور آذری

بازیگران :  علی سرابی / معصومه قاسمی پور / مینا خسروانی / افسانه بخشی فر/هدایت هاشمی / آتیه جاوید / علی مکی جاوید /  جواد پورزند /  علی بخشی فرد /  رزیتا فضایی/محمد طیب طاهر /سامان دارابی/علی هاشمی / آرش عزیزی / سام ضیایی / آیدین شفایی .

طراح صحنه و لباس : حمید پورآذری

طراح گریم : امیر قادری 

 

نقد نمایش غولتشن ها ( سایت ایران تئاتر )

با حمید پور آذری ( کارگردان نمایش غلتشن ها )

یادداشت حمید پور آذری به بهانه نمایش غلتشن ها

نقد نمایش غلتشن ها ( روزنامه آفتاب یزد)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تالار اصلی مولوی         ساعت 20        مدت 62 دقیقه

صبحانه ای برای ایکاروس                

نویسنده : حمیدرضا نعیمی

کارگردان : آرش دادگر

بازیگران : حمیدرضا نعیمی /بهناز نازی / کامبیز امینی / بهروز کاظمی / امین طباطبایی / سعیده اجرلی / آرش دادگر

 

 

یکی از متفاوت ترین نمایشهایی بود که تا بحال دیدم... شاید جالب بودن قضیه بیشتر بخاطر این بود که جایی برای نشستن تماشاگر تعبیه نشده بود . تماشاگر حتی می تونست تا فاصلۀ گاهی نیم متری ( خط نوری ) بازیگر هم جلو بره و حس این رو داشته باشه که بعنوان چشم سوم توی اون فضا و صحنه وجود داره و حتی یکی از افراد بازیگره...  جالب اینجاست که تا به امروز من تئاتر رو زنده ترین هنر تصویری می دونستم و حتی اون فاصله ی تعیین شده صندلی تماشاگرا تا صحنه رو خیلی کم می دونستم و حس می کردم با تمام وجود با حس اونها درگیر می شم....  فکر کن ! حالا که مجالی پیش اومد که بعنوان تماشاگر از نزدیکترین فاصله ی ممکنه ، کار رو ببینم   واقــــــــــــــــعا جذاب بود.     توی بعضی از  صحنه هاش ، شاید فاصله ی من با بازیگر   دقیقا اندازه ی اون بازیگر با نقش روبروییش بود....     صحنه طوری طراحی شده بود که کل فضای تالار اصلی مولوی عملا صحنه ی اجرا بود.     وقتی وارد می شدی  7 صحنه ی کاملا مجزا رو گوشه گوشه ی سالن می دیدی.  و می تونستی هر جا دلت خواست بایستی....   در طول اجرا  با روشن شدن نور مخصوص اون صحنه ی خاص همه به سمت اون ( لوکیشن – واژه درستی نیست ، اما می تونه منظورم رو بیان کنه  ) بر می گشتند ...   می تونستی از هر زاویه ای که دوست داری نمایش رو ببینی...    گاهی پیش می اومد بازیگری که زمان شروع نقشش رسیده وقتی می خواد وارد سالن بشه ، حتی به تماشاگرا برخورد هم بکنه...     یا جالب اینجاست که انقدر تو به صحنه نزدیکی که حتی وقتی بازیگر یه سطل آب بجای بنزین  روی سر خودش خالی می کنه و مقداری از اون روی تو هم می ریزه  ،  چون تو می دونستی که قراره بنزین روی سر خودش بریزه ، واقعا لحظه ای نگران می شی که وااااای بنزینی شدم....

نمایش پر از قاب تصویرهای جذاب بود.  صحنه ای که اون دختر پیش پدری که فکر می کرد پدرشه نشسته بود و گلوله های رنگی بافتنی دور و برش ؛  صحنهی توپهای تنیس و آینه ؛ صحنه ی پایانی نمایش ، اون آدم خیس و دود سیگارش و پرهایی که می ریخت....

  

  صبحانه برای ایکاروس  (آرش دادگر)

 

جالب اینجا بود که کارگردان قبل از ورود به سالن ، کاملا تماشاگر رو آماده می کرد و خیال تماشاگر رو راحت می کرد که تو راحت باش و هر جا خواستی برو.... نگران اینکه تماشاگر پشت سریت هم نمی بینه نباش... اون جاشو تغییر بده تا ببینه...  یا حتی نگران به هم ریختن تمرکز تماشاگر هم نباش و تا خط نوری صحنه جلو برو....

 

و این کاملا درست بود . چون تمرکز بازیگرای این نمایش عالی بود. ارزش نگاه رو به خوبی رعایت می کردند  چنین اگر نبود ، حتی لحظه هم نمی شد اجرا رو ادامه داد. حفظ کردن حسشون هم خیلی با ارزش بود. شاید طراحی صحنه دوست داشتنیشون خیلی کمک می کرد برای اجرای هر چه بهترشون....     

 

تا اونجاییکه من یادم می آد این گروه  کلا اهل سنت شکنی و خلق یک مدل جدیده...  خوشم می آد ، مثل همه کارگردانها نمی آن  فکر کنن همیشه حتما باید تماشاگر اینجا بشینه و ما اونجا اجرا داشته باشیم ، نهــــــــــــــــــــایتا  4 تا دکور می چینیم رو صحنه....      اجرای قبلی که از این گروه دیده بودم  (( کالون و قیام کاستلیون ))  بود. اونجا هم دکور به نوعی با نمایشهای دیگه فرق داشت و به شکل طولی فضای اجرا رو از جایگاه تماشاگر بریده و تقسیم کرده بودند.    حالا دیگه می دونم اگه اسم این گروه رو روی بروشور اجرایی ببینم ، حتما یک کار متفاوت خواهم دید.

نقد نمایش صبحانه برای ایکاروس ( ایران تئاتر )

 

یادداشت روی بروشور :

نه سنگ بودم و نه ابر

نه ناقوس و نه چنگ

نواخته ای دست فرشته ای یا شیطانی

من از آغاز هیچ نبودم جز انسان

و نیز نمی خواهم دیگر چیزی باشم جز انسان.

( اریش فرید)

 

 

                                 صبحانه برای ایکاروس  ( آرش دادگر)

 

  

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 10 خرداد1387 و ساعت 2:16 PM |

 

 

تئاتر شهر

یادت نره ، امروز 7 خرداده ساعت بیست دقیقه به پنج....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 7 خرداد1387 و ساعت 11:33 PM |

چه ساده دل بریدی....

چه بی بهونه رفتی

ساده نبود گذشتن از تو برام                چه بی بهونه رفتــــــــــی 

ساده نبود کوچ تو از لحظه ام       چه ساده دل بریدی....

ساده نبود قصه ی بی تو بودن                            چه بی بهونه رفتی

ساده نبود هق هق شب گریه هام

چه ساده دل بریدی، اشک منو ندیدی            چه ســــــــاده دل بریدی....    

خطی رو خاطرات قشنگمون کشیدی

اما به انتظار برگشتنت میمونم       چه بی بهونه رفتی

شب تا سحر به یادت غزل غزل می خونم

شب تا سحر به یادت غزل غزل می خونم      چه ساده دل بریدی....

چه عاشقونه خوندم، چه بی بهونه رفتی

نا باورانه موندم، چه بی نشونه رفتی           چه بی بهــــونه رفتی

من بی تو و تو تنها

از تو چی مونده بر جا ؛ جز مشتی خاطرات همرنگ خواب و رویا

چه ســـــــــــاده دل بریدی....

اما به انتظار برگشتنت می مونم          چه ساده دل بریدی....

شب تا سحر به یادت غزل غزل می خونم          چه بی بهونه رفتی

شب تا سحر به یادت غزل غزل می خونم

 

از تو چی مونده بر جا

 جز مشتی خاطرات همـــرنگ خواب و رویا

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 6 خرداد1387 و ساعت 0:42 AM |

 

 

چه ساده از کنار هم گذشتیم....

چه زود غریبه شدیم...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 4:37 AM |

 

 

 

 

آیا هرگز شده کسی را که دوست می دارید از دست بدهید و آرزو کنید یکبار دیگر بتوانید با او حرف بزنید  ، یک فرصت دیگر داشته باشید  تا جبران زمانهایی را که فکر می کردید تا ابد کنارتان خواهد بود ، بکنید ؟ در این صورت می دانید که اگر همۀ روزهای عمرتان را هم جمع کنید ، هیچکدام هم وزن روزی که آرزوی بازگشتش را دارید ، نخواهد بود. اگر آن روز برگردد چه ؟

 

این پاراگراف ، عمیق ترین پاراگرافی بود که تا بحال خوندم.... بیاد ندارم هیچ جمله ای رو به این اندازه به دفعات خونده باشم و تا مدتها بهش فکر کرده باشم... آنقدر که تا چند روز نتونستم از این سطر ها عبور کنم و باقی داستان رو بخونم....  این چند خط ، برای من فقط چندخط نوشته کوتاه نبود.   تداعی یک عمر خاطره ، یک روز تلخ و یک دنیا عذاب بود....  مثل دیواری که گذشتن ازش کوهها قدرت لازم داشت .   و  علیرقم تمام اعتقاداتم ،  فاقد اینهمه قدرت بودم.     دیواری که یا باید ازش می گذشتی ، یا زیر تک تک واژه هاش له می شدی...

این یک حس کاملا شخصی بود که ضمن خوندن این کتاب ، باهاش درگیر شدم. شاید دیگه هرگز کسی نتونه انقدر با این کتاب ارتباط برقرار کنه  ، یا شاید بعد از خوندنش  حس خوندن یک کتاب معمولی داشته باشه. اما برای من چیز دیگه ای بود.

توی این اوضاع قمر در عقربی که اینروزها من دارم ، خوندن دوباره این کتاب کم بود.....  پریشب مریم ازم خواست درباره این کتاب اینجا مطلب بذارم و معرفیش کنم.  چون خودم رو می شناختم ، جرات روبرو شدن دوباره با این پاراگرافش رو نداشتم....  اما امشب انقد دلم برای اون سنگ سرد تنگ شده که دلم می خواد دوباره غرق این کتاب بشم....  

 

کاش اینجا بود ، کاش می شد سرم رو روی زانوهای گرمش بذارم ....  کاش لرزش دست گرمش رو روی موهام حس می کردم ....  کاش می شد توی خواب کنارم باشه ، تا حداقل توی خواب حسرت اینها رو نخورم. کـاش انقدر دلم نگرفته بود.....

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

برای یک روز دیگر  /  نویسنده : میچ آلبوم /  مترجم : زهره زاهدی /  انتشارت جیحون / قیمت : 3000 تومان

البته تا جایی که می دونم انتشارات کاروان، نسل نو اندیش ، نشر نی، البرز، حافظ نوین و جیهون البته با ترجمه های مختلف هم این کتاب را چاپ کرده اند.

خبرگزاری آفتاب ( درباره کتاب ، برای یک روز دیگر )

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 2 خرداد1387 و ساعت 3:32 AM |

 

چرا تا شکفتم ، چرا تا  تو را داغ بودم نگفتم ...

چرا بی هوا سرد شد باد ....

چرا از دهن حرفهای من افتاد...

 

کاش می دونستم این سه سطر من و یاد تو می آره یا نه ؟؟؟؟  برای من که اینها یعنی تو !!!!!!  یعنی تویی که حتی اگه بخوام هم هیچوقت نمی تونم فراموشت کنم.  یعنی حسرتی که قراره یه عمر همراهم باشه که چرا خیلی حرفها توی دلم موند و تو نشنیدی و خیلی سوالها که نپرسیدم و بی پاسخ موند....

کـــــــــــــــاش یکروز تمام اینها رو می خوندی... کاش....

 

دیروز خیلی بهت فکر کردم...  تمام طول راه.... به تو ، به خودم.... به تمام حرفهای جدی که هیچوقت زده نشد. به تک تک روزهایی که با هم گذروندیم. با هم خندیدیم . با هم ....     داشتم فکر می کردم ملکه زیبای لینین ،  هنوز هم همونطور با شکوه و درخشان باقی مونده ؟!  می مونه ؟  کــــاش برای یک لحظه هم که شده می تونستم بفهمم توی ذهن و دل تو چی می گذره...   اصلا تو هم توی اونهمه یاد، لحظه ای یادمن می افتی؟!!!!!   خیلی چیزها تو رو به یاد من می آره . اما یه یاد پر از احترام ؟؟؟؟؟؟؟؟ یه یاد مقدس ؟؟؟؟؟    کاش همون چیزی باقی مونده بودی که من می خواستم ، کاش هیچوقت   "تو"  نشده بودی.         امروز اول خرداد ماهه . همون ماهی که .....           نمی دونم چجوری شروع شد ؟ چجوری گذشت ؟    انقدر زود گذشت که حتی فرصت فکر کردن هم نداد.   گفتی برای من همونی باش که هیچوقت تموم نمی شه....  اما خودت تمومش کردی.  شاید می خواستی این تو باشی که تموم کننده همه چیز باشی.... حتی رویایی ترین لحظه ها....  

مثل همیشه باز هم توی تمام اون لحظه ها ، اون شعر هم همراهم بود.....  جالب اینه که حتی امروز هم مصداق داشت....  حتی امروز هم....

 

دیروز را دانسته آمدیم.... امروز را ندانسته عاشقیم

و فردا روز را....

ای رند مانده بر دوراهی دریا و دایره...   خدا را چه دیده ای...

هی می رسم کنار خویش و بــــــــاز مقصدم جای دیگریست.

باید به گونه ای از کف 7 دریا و خاطره بگذرم که حتی جای پای مرا طوفان و پرگار نبینند.

زور که نیست ، نمی خواهم این صفوف ساکتِ مغموم حروف صدای مرا دریابند.

آینه لو می رود ، ستاره لو می رود ، نرگس و هوای ساعت 3 لو می رود.

هی می رسم کنار دانستگی و بــــــــــاز ندانسته عاشقم.

می روم کتابی برای گریز از گمان گریه بخوانم . می روم از میان تمام روزها ؛  

رازی ، آوازی ...  رازی شبیهِ آوازی بیابم.

هی می رسم کنار خویش و باز سایه سار صدای تو جای دیگریست....

 

 

خیلی بزرگ بودی ... انقدر بزرگ ، که باورت کردم....   آره !  خود تو.....

کاش امروز بهم می گفتی ، یه دروغ بزرگ بگو ، انقدر بزرگ که باورش کنم....   اونوقت دیگه انقدر تو جواب دادن  مردد نبودم ، دنبال جوابی که تو دلت  می خواست نمی گشتم....  چون اگه حالا بود ، بی تردید می دونستم این دروغ بزرگ ؛ سطر سطر نوشته های تو ، واژه واژه کلمه های تو ، و اصلا تمــــــــــــــــام بودن توست.....

تو راست می گفتی ؛ دروغ بزرگ اونیه که انقـــــــــــــــــــدر بزرگ باشه که باورش کنی و بهش جواب بدی....  یعنی درست همون کاری که درقبال تو و بودن تو و حتی حالا که نیستی در قبال  یاد تو ، انجام دادم....

حتی وقتی  توی همون لحظه های خیس و بارونی گفتی "دوست دارم باشم و همیشه باشی" هم دروغ می گفتی.... و انــــــــــــــــــــــــــــقدر بزرگ بود که باورم شد.   

 

 تا به امروز برای خواب کووووووووووچولوی زندگیم ارزش قائل بودم. ارزشی پاک و مقدس. کاش تو درست می گفتی که: درخواب یه واقعیته ، حتی عظیم تر از بیداری...     کاش واقعیت خواب من هم مثل خودش قشنگ بود.....  کاش عظیم تر از بیداریم بود... کاش بودی!  کـــــــــاش برای یکبار دیگه هم که شده  می شد باشی ،  تا اینبار برخلاف همیشه تو چشمات نگاه می کردم و بجای نوشتن  فریاد می کشیدم که بدتر از اونی هستی که تابحال فکر می کردم....  تا بگم دیروز خردتر از اون روزی شدم که منو شکستی....  انقدر که تمام امروزم توی خواب گذشت... تا بگم تندیس بزرگ همیشه ستودنیم شکست.... اینبار بد تر از قبل،  آنچنان محقرانه و زشت فرو ریخت که حتی خرده هاش هم به درد چسبوندن نمی خورد..... تا بگم تمام خاطره های مقدسمو به لجن کشیدی....

اگه تا به امروز برای همه چیز تو رو بخشیده بودم. اما برای به گند کشیدن تمام خاطرات شیرینم  هیچوقت نمی بخشمت. حتی نمی بخشمت به اونهمه چیزی که ازت یاد گرفتم... به اونهمه روز قشنگ....

 

تو درست می گفتی واقعا آدمها سه دسته اند و تو ! دقیقا جزو دسته ی سومی....   برای خودم به اندازه تمام خرده های شخصیت تو متاسفم؛ متاسفم که وقتی برای بار اول فرو ریختی ؛ با قطره های اشک و باقیمانده غرور و احساسم  به چه زحمت و خون دل خوردنی دوباره ساختمت. و تو اینبار حتی توی نبودنت ..........

 

نمی دونم اگه روزی ، جایی ، دوباره چشمم به چشمهات بیفته چه خواهد شد ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   انتقام دستهای سرد خودم که هیچ ، اما انتقام خاطرات و خواب کوچووووووووووولوی زندگیم رو ازت بگیرم  ، اما  شاید اونروز حتی ارزش فریاد هم نداشته باشی.... تا دیروز دعا می کردم هر جا هستی سربلند و شاد و خوشبخت باشی ، اما چه زود باعث شدی که بفهمم  خوشبختی چیزی نیست که به آسونی بشه لایقش بود.....

 

حالا دیگه مطمعنم دلم نمی خواد  ماه همیشه برات بدرخشه..... دلم نمی خواد آسمون شبهای بی خوابیت  پر از ستاره های درخشان باشه.... دلم نمی خواد بارون که می آد ، یاد دعای بارون بیفتی ، دلم نمی خواد از دیدن 7 رنگ  رنگین کمون لذت ببری.....  دلم می خواد یروز چشماتو باز کنی و ببینی هیچکدوم از خاطره های قشنگی که همه لحظه های دلگیرت ، تنها دلخوشی زندگی بودند یادت نیست و همۀ عمر دنبالشون بگردی...

می فهمی ؛ همۀ عمـــــــــــــــــــــــر....

 

 

 

تمام جهان را در خواب باغچه ای خلاصه کردم

نیستی ، نیستی تا تمامی خوابهای مرا در تلفظ بی رنگ لیالی ِ بی انجام...

بی تفکر ؛ حتی اندک فرجام ِ خاطره ای ،

دوره کنی ....

و دریابی  که باغچه ای سبز

برای تکلم هزاران هزار واژۀ رویایی کوچک است.

آنـــــــــــــــقدر کوچک و بی مقدار

که در رقص کم جان واژه ای....

                                     خاطره ای...

                                                   شعری حتی...

 

حقارت خود را فریاد می کند.

  

 

 

سایه

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 2 خرداد1387 و ساعت 3:26 AM |