خورشید اون چیزی نیست که تو تصور می کنی....
همینجور بی خود و بی جهت کبکم خروس می خونه....
فکر کن، خودمم نمی دونم چرا.... اما خوب می خونه دیگه ؛ بگم نمی خونه ؟؟؟؟؟؟
بالاخره بعد از یـــــــــــــــــــــــه هفته شلوغ پلوغی و دپسردگی ، الان اگه نگم خوبه خوبم اما حداقل می تونم بگم که خوبم.
شاید حکایتش ، حکایت هوای اون دو تا عصر ابری تو صف بلیط جلوی تئاتر شهر یا همون بقول فرهاد عصر چهارشنبه من ، عصر خوشبختیه من ... بارون دوست داشتنی و خیس آب شدن من بوده....
شاید دیدن نمایش شاد و دلنشین " غلتشن ها " ...
شایدم جذابیت نمایش " صبحانه ای برای ایکاروس"
باور نمی کنی ، اما واقعا نمی دونم.
آه راستی ، دروغ نگفته باشم، شاید شوک ناگهانی این هفته که باعث شد آتشفشان درونم رو فعال کنه خوبم کرد ؟؟؟؟ انقدر تمام احساسم به جوش آمد تا بالاخره فوران کرد و داغی گدازه هاش باعث شد سوزش خاطراتم رو دیگه حس نکنم....
نمی دونم ، اما خیلی چیزها می تونه دلیل حس سبز امشبم باشه.... از اونجاییکه همیشه همین مدلیم ، جای تعجب نداره. ناشکری نمی کنم ، اما خدا که خودش می دونه ، مثل آدمیزاد که نیستم . نه خوشحالیم ، خوشحالیه . نه غمم، غم !!!! دونه دونه جمع می شه، تا می شه یه عالمه. اما انقدر خرسندم که حالیم نمی شه ایـــــــــــــنهمه غم ، اگه یهویی سد رو بشکنه ، همه جا رو سیل می بره... می گم که آنرومالم. اگه مثل بچه آدم برا هر کدومشون سر موقع خودش ناراحت شم ، دیگه یهویی نمی شه اوه تا...........
البته نه اینکه فکر کنید فقط مشکلات و ناراحتی ها هستند که این بلا رو سرم می آرن ها. نه! چون اتفاقات رنگین کمونی هم وقتی یکی یکی می آن. اندازه ای که باید براشون شادی کنم ، نمی کنم. برای همین یهو می شه یه شبی مثل امشب.....................
* ظهر یکشنبه ی من
جدول نیمه تموم
هم خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شـــــــــوم
* و اما دوشنبه از دهمین جشنواره سراسری تئاتر تجربه ، نمایش اکبرآقای خودمون رو دیدیم . البته اینجادیگه شده بود واسه خودش یه پا کارگردان..... جالب بود ، حداقل برای من که تا بحال از خیمه شب بازی متنفر بودم ، خیلی بامزه بود. نمایش " فاوست به روایت مردم کوچه و بازار "
* سه شنبه.... طی یک اقدام کاملا ناگهانی عاطفه تصمیم گرفت به حرمت تمام اون روزهای شادو و پر از خنده ، یه سره طناب رو سفته سفت نگه داره.... حتی اگه اون طرف یه آدم بی معرفت باشه که هر از گاهی دستش به شدت شل می شه..... شانس آوردیم ابرای مهربون حسابی دست به دستمون دادند و هوا رو بهاری بهاری نگه داشتند. حدود 2 ساعت توی صف بلیط نمایش "غولتشن ها " بودیم و دست آخر هم بهمون نرسید.... اما عوضش یه دوستی با ارزش که حداقل برای ما دو تا خیـــــــــــلی ارزش داشت رو با چنگ و دندون حفظش کردیم....
بجای نمایش غولتشن ها نمایش " رویای نیمه شب پاییز" رو دیدیم و به اندازه قشنگی اسمش از دیدنش پشیمون هم شدیم. تا ما باشیم دیگه گول اسم نویسنده و کارگردان و بعضی از بازیگرا و حتی اسم نمایشی رو نخوریم و اینهمه وقتمون رو تلف نکنیم.... اینبار Q جون به همراه دُکی جون حسابی رو اعصابمون قدم که چه عرض کنم رژه رفتند.... البته به قول استاد اسبق جونمون هرگز رای کلی صادر نمی کنیم و بجای استعمال جملۀ ( واااااااااااااای چه نمایش افتضاحی بود ، Q جون گند کاشته ) از جملۀ سراسر فرهنگی و شیک و غیرخودخواهانه ای استفاده و همینجا اعلام می کنم (( شاید نمایش خوبی بود ، اما ؛ مــــــــــــــن خوشم نیامد )) البته اینم بگم که عاطفه جفت پاهاشو توی یه کفش کرده که :
( افتضـــــــــاح بود... افتضاح بود... افتضاح بـــــــود... افتّضاح بود ، اصلا هم فکر نکن که می گم : من خوشم نیامد! افتـــــــــــــضاح بود )
تالار قشقایی ( مجموعه تئاتر شهر ) ساعت 19:30 مدت 90 دقیقه
نمایش رویای نیمه شب پاییز
نویسنده : دکتر نغمه ثمینی
کارگردان : کیومرث مرادی
بازیگران: پانته آ بهرام / امیر جعفری / سعید چنگیزیان / مسعود حجازی مهر
طراح چهره پردازی : افسانه قلیزاده
ای کاش پانته آ بهرام بازی نکرده بود تا با خیال راحت و بدون اغماض از همون یدونه نقطه کم سوی درخشنده نمایش هر چی دلم می خواست درمورد نمایش می گفتم و صد البته اولش هم می نوشتم ( اینها نظرات کاملا شخصیه منه! ) ...... ای کاش کتی جون اجازه بده توی برنامه جمعه ها با تئاتر این نمایش رو نقد کنند که البته با سوء سابقه ای که این دو با هم دارند ، می دونم آرزوی محالیه.... کاش حداقل کتی جون برنامه 7 اقلیم رو هم دو قبضه نکرده بود تا لااقل امید داشتیم اونجا یه حرفی ازش بزنند.... برام جالبه نقد این نمایش رو زودتر بخونم و بشنوم..... شاید دوباره این مشکله ماست که بعد از مدتها خوشی دوباره عود کرده ، همون مشکلی که وقتی از سالن می اومدیم بیرون می گفتیم ( که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ) البته صادقانه باید اعتراف کنم از شواهد امر اینطور معلومه ، که ما دوباره مشکل دار شدیم. چون نقد هایی که ازش خوندم و یکیشم اینجا گذاشتم خلاف عقیدۀ من و ثابت می کنه.
واقعا دوست ندارم دوباره به اون نقطه برسم..... امیدوارم که عیب از این نمایش و همینطور نمایش "بزرگراه" بوده باشه نه ما..... آخه خیلی وقته که دیگه نمایشها رو که می بینم یه عالمه لذت می برم. اما...
خط سیر داستان داشت خوب پیش می رفت ها ، تا جاییکه اولش برام جذاب هم بود ، اما بازی به نظر من! افتضاح امیرجعفری داشت حالمو بهم می زد. تمام تلاشهای خانم بهرام هم بی نتیجه بود. نمی دونم این وسط تعزیه چی بود که وسط نمایش سبز شد....
نقد حسن پارسایی برای نمایش رویای نیمه شب تابستان ( سایت ایران تئاتر )
این متن هم دل نوشته ایست از کیومرث مرادی ( کارگردان اثر ) روی بروشور :
دغدغه های دیروز ، حسرت های دیروز و فرداست
نگاه نگران من و تو
نگاه به امروز و فرداست
و اینجاست که سکوت تبدیل به صدایی آشنا می شود
صدایی که هر روز و دیروز با ماست
من آن را می شنوم
فریاد می زنم . اما خاموش.
می خندم . اما خاموش.
می گریم . اما...
* چهارشنبه . برای دیدن نمایش معصومه اینها ( جشنواره ) ، رفتیم تالار مولوی. برادر اکبرآقا رو دیدیم و چقدر از سادگی و صداقت و صفای این آدم لذت بردیم.... آدمی که شاید بودنش در اینروزها و زمانه کمی عجیب به نظر برسه.... برادر کارگردان رو هم دیدیم. چـــقدر عوض شده بود. جالب بود که با دیدنشون حسابی غرق اون روزها و خاطره ها شدم... نمایش جالبی بود. حدود نیم ساعت فقط سرو کارمون با یک بازیگر بود و تنها مونولوگ . اما با بازی حسی و قشنگ سارا + طراحی صحنه دوست داشتنی ، اصلا این مدت نمود پیدا نمی کرد... برای من که دوست داشتنی بود و از صمیم قلب امیدوارم دوباره کلی جایزه ببرن....
کلاه گیس ( دهمین جشنواره سراسری تئاتر تجربه )
نویسنده : ناتالیا گینزبورک
کارگردان: معصومه رحمانی
بازیگر : سارا فرزاد فرد
طراح نور و صحنه : امیر زاغری
کاری از گروه سامز
دوباره 2 ساعت ناامیدانه صف بلیط نمایش " غولتشن ها "
بارون .... بارون.... بارون....... کوتاه بود اما انقدر اومد که خیس شدم. درست همون بارون بهاری بود.... خوده خودش.... به اعتقاد من همین بارون دوست داشتنی من بود که بلیط نمایش رو گذاشت کف دستمون.
از تمام لحظه های نمایش لذت بردم. شاد، شاد ، شاد. کلمه ای که اینروزها انقدر نایابه که اگه جایی پیدا بشه ، مردم براش سر و دست می شکنن. از اونجایی هم که خوشبختانه آدمی نیستم که سخت بخندم ؛ تمام طول نمایش رو خندیدم.... ای کاش حداقل ماهی یکبار چنین نمایش هایی رو داشتیم که ببینیم. نمایشی پر از رنگهای شاد ، موسیقی های شاد ، لحظه های شاد. از همون بدو ورود سنت شکنی کارگردان و طراحی صحنۀ اون جذاب بود.... و سفیدیِ همیشه سیاه دیوارهای سالن چشم نواز بود.... همه شاد بودند و پر انرژی. طراحی لباسها کــــــــــــــاملا متناسب با نمایش. و رو بودن همه بازیگر ها در نوع خودش جالب توجه. یعنی اینکه اگر بازیگری نوبت اجرای صحنه اش تموم می شد و باید از صحنه بیرون می رفت تا نوبت دوباره اش ؛ به کنار خط نوری می رفت و روی نیمکت هایی که در دو طرف تعبیه شده بود می نشست.... یعنی عملا جایی به اسم پشت صحنه وجود نداشت.... حتی اونجا به راحتی با همدیگه حرف هم می زدند..... راحت !!!!!!!!! الان هم که دارم فکر می کنم ، می بینم حق داشتم که اگه بلیط گیرم نمی اومد خیلی ناراحت بشم.... وااااااااااااااااااااااااااای همه اینها یه طرف، بازی کولاکه "هدایت هاشمی" یه طرف. به قدری درخشان بود که با هر دیالوگ اون کل سالن تشویقش می کردو براش کف می زد و منفجر می شد. چیزی که حداقل اگه نگم بی سابقه ، اما کم سابقه بود .

تالار سایه (مجموعه تئاتر شهر) ساعت 20:30 مدت 90 دقیقه
غلتشن ها
نویسنده : کارلو گولدونی
برگردان : دکتر علی رفیعی
طراح و کارگردان : حمید پور آذری
بازیگران : علی سرابی / معصومه قاسمی پور / مینا خسروانی / افسانه بخشی فر/هدایت هاشمی / آتیه جاوید / علی مکی جاوید / جواد پورزند / علی بخشی فرد / رزیتا فضایی/محمد طیب طاهر /سامان دارابی/علی هاشمی / آرش عزیزی / سام ضیایی / آیدین شفایی .
طراح صحنه و لباس : حمید پورآذری
طراح گریم : امیر قادری
نقد نمایش غولتشن ها ( سایت ایران تئاتر )
با حمید پور آذری ( کارگردان نمایش غلتشن ها )
یادداشت حمید پور آذری به بهانه نمایش غلتشن ها
نقد نمایش غلتشن ها ( روزنامه آفتاب یزد)
تالار اصلی مولوی ساعت 20 مدت 62 دقیقه
صبحانه ای برای ایکاروس
نویسنده : حمیدرضا نعیمی
کارگردان : آرش دادگر
بازیگران : حمیدرضا نعیمی /بهناز نازی / کامبیز امینی / بهروز کاظمی / امین طباطبایی / سعیده اجرلی / آرش دادگر
یکی از متفاوت ترین نمایشهایی بود که تا بحال دیدم... شاید جالب بودن قضیه بیشتر بخاطر این بود که جایی برای نشستن تماشاگر تعبیه نشده بود . تماشاگر حتی می تونست تا فاصلۀ گاهی نیم متری ( خط نوری ) بازیگر هم جلو بره و حس این رو داشته باشه که بعنوان چشم سوم توی اون فضا و صحنه وجود داره و حتی یکی از افراد بازیگره... جالب اینجاست که تا به امروز من تئاتر رو زنده ترین هنر تصویری می دونستم و حتی اون فاصله ی تعیین شده صندلی تماشاگرا تا صحنه رو خیلی کم می دونستم و حس می کردم با تمام وجود با حس اونها درگیر می شم.... فکر کن ! حالا که مجالی پیش اومد که بعنوان تماشاگر از نزدیکترین فاصله ی ممکنه ، کار رو ببینم واقــــــــــــــــعا جذاب بود. توی بعضی از صحنه هاش ، شاید فاصله ی من با بازیگر دقیقا اندازه ی اون بازیگر با نقش روبروییش بود.... صحنه طوری طراحی شده بود که کل فضای تالار اصلی مولوی عملا صحنه ی اجرا بود. وقتی وارد می شدی 7 صحنه ی کاملا مجزا رو گوشه گوشه ی سالن می دیدی. و می تونستی هر جا دلت خواست بایستی.... در طول اجرا با روشن شدن نور مخصوص اون صحنه ی خاص همه به سمت اون ( لوکیشن – واژه درستی نیست ، اما می تونه منظورم رو بیان کنه ) بر می گشتند ... می تونستی از هر زاویه ای که دوست داری نمایش رو ببینی... گاهی پیش می اومد بازیگری که زمان شروع نقشش رسیده وقتی می خواد وارد سالن بشه ، حتی به تماشاگرا برخورد هم بکنه... یا جالب اینجاست که انقدر تو به صحنه نزدیکی که حتی وقتی بازیگر یه سطل آب بجای بنزین روی سر خودش خالی می کنه و مقداری از اون روی تو هم می ریزه ، چون تو می دونستی که قراره بنزین روی سر خودش بریزه ، واقعا لحظه ای نگران می شی که وااااای بنزینی شدم....
نمایش پر از قاب تصویرهای جذاب بود. صحنه ای که اون دختر پیش پدری که فکر می کرد پدرشه نشسته بود و گلوله های رنگی بافتنی دور و برش ؛ صحنهی توپهای تنیس و آینه ؛ صحنه ی پایانی نمایش ، اون آدم خیس و دود سیگارش و پرهایی که می ریخت....
.JPG)
جالب اینجا بود که کارگردان قبل از ورود به سالن ، کاملا تماشاگر رو آماده می کرد و خیال تماشاگر رو راحت می کرد که تو راحت باش و هر جا خواستی برو.... نگران اینکه تماشاگر پشت سریت هم نمی بینه نباش... اون جاشو تغییر بده تا ببینه... یا حتی نگران به هم ریختن تمرکز تماشاگر هم نباش و تا خط نوری صحنه جلو برو....
و این کاملا درست بود . چون تمرکز بازیگرای این نمایش عالی بود. ارزش نگاه رو به خوبی رعایت می کردند چنین اگر نبود ، حتی لحظه هم نمی شد اجرا رو ادامه داد. حفظ کردن حسشون هم خیلی با ارزش بود. شاید طراحی صحنه دوست داشتنیشون خیلی کمک می کرد برای اجرای هر چه بهترشون....
تا اونجاییکه من یادم می آد این گروه کلا اهل سنت شکنی و خلق یک مدل جدیده... خوشم می آد ، مثل همه کارگردانها نمی آن فکر کنن همیشه حتما باید تماشاگر اینجا بشینه و ما اونجا اجرا داشته باشیم ، نهــــــــــــــــــــایتا 4 تا دکور می چینیم رو صحنه.... اجرای قبلی که از این گروه دیده بودم (( کالون و قیام کاستلیون )) بود. اونجا هم دکور به نوعی با نمایشهای دیگه فرق داشت و به شکل طولی فضای اجرا رو از جایگاه تماشاگر بریده و تقسیم کرده بودند. حالا دیگه می دونم اگه اسم این گروه رو روی بروشور اجرایی ببینم ، حتما یک کار متفاوت خواهم دید.
نقد نمایش صبحانه برای ایکاروس ( ایران تئاتر )
یادداشت روی بروشور :
نه سنگ بودم و نه ابر
نه ناقوس و نه چنگ
نواخته ای دست فرشته ای یا شیطانی
من از آغاز هیچ نبودم جز انسان
و نیز نمی خواهم دیگر چیزی باشم جز انسان.
( اریش فرید)
