اینروزها بی تو سایه ام تنهاست...
اینروزها بی تو سایه ام تنهاست...
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند...
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند…
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند…
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند…
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند…
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند…
هر بار که باد می وزه ، اول می خوره به شالی که انگار محضه بهم ریختن آرامش منه که چندین روزه همینجور روی صندلی افتاده ، همون بوی آشنای تابستون پارسال رو بلند می کنه و با سرمای آشنای خودش ، منو می بره درست وسط حوزه هنری.... بذگریم... بقول معروف ؛ همینجوری نخورده مستیم ، واااااااااای بحال لحظه هایی که بخوایم غرق یادها و یادگارشون بشیم...
فکر کنم حدود یک هفته است که با وجود تمام عطشم برای نوشتن فرصتش رو نداشتم... حالا هم که عزمم و جزم کردم که بنویسم ، این نسیم و این سایه و عطر بارون دست از سرم بر نمی دارند.
اینهفته برخلاف هفته ی قبل که به شدت ضدفرهنگی بود ، هفته کــــــــــــــــــاملا خفنی بود. چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ چون من دوبار دیگه هم موفق شدم نمایش " حسن و دیو راه باریک پشت کوه " رو ببینم..... چون تونستم در کمال آرامش! فیلم " پا برهنه در بهشت " رو ببینم و غرق لذت بشم..... چو دو تا نمایش نسبتا جالب از جشنواره تئاتر دانشجویی دیدم..... چون کتاب " کیمیا خاتون " و " برای یک روز دیگر" رو تموم کردم و اندازه یه دنیا از دومیش لذت بردم..... چون برای اولین بار پشت دستگاه چاپ عکس قرار گرفتیم و کنتکت شیت عکسهامون رو زدیم ..... چون چهارشنبه بعدازظهر 2 ساعت خوابیدم و به اندازه تک تک لحظه های اون دو ساعت از زندگی لذت بردم....... چون این هفته هوا اردیبهشت اردیبهشت بود......... چون این هفته از هیچ چراغ قرمزی عبور نکردم حتـــــــــــی اگه دیرم شده بود.... چون از نظرمن ! دیروز یه روز فوق العاده پر رنگ بود ، برای من و ماه من ؛ البته برای من که بود ، حالا ماه تموم رو نمی دونم..... چون از این هفته نمایشگاه همیشه دوست داشتنی کتاب باز شده ، حتی اگه بدونی ممکنه امسال نتونی بری...... چون تک تک لحظه های این هفته رو بیقرار ، منتظر قطره های بارون بودم....
گاهی اوقات انتظار هم می تونه دوست داشتنی باشه؛ انتظار چیزی یا کسی که بدونی نمی آد ، اما همچنان نگاهت به راهش باشه و خودتو گول بزنی که شـــــاید بیاد....
فکر کنم این مستی امشب کار خودش رو کرده و قراره یه پست هزار کیلومتری بزنم.
اول از همه جشنواره بین المللی تئاتر دانشجویی : روز شنبه ، یعنی روز افتتاح جشنواره در وهله اول ، نه برای دیدن نمایش. بلکه از روی عادت این دوهفته دوست داشتنیمون دوباره سر از تالار مولوی در اوردیم. طبق معمول تمــــــــــــــــام جشنواره های ایرانی! که عادت دارند فاتحه ی هر چی برنامه ریزیه بخونن. نمایشی که ما قراربود ببینیم با بیست و پنج دقیقه تاخیر شروع شد. و این تاخیر به این معنا بود که به نمایش بعدی که توی کنداکتور زیر ساعت 5 چشمک می زد نمی رسیم.... از اونجایی که واقعا دلمون نمی اومد کار ( حسن معجونی ) رو نبینیم با پررویی تمام رفتیم تو سالن که نمایش " رویای نیمه شب تابستان " رو ببینیم .... از اونجایی که گروه اجرایی این این نمایش؛ (گروه تئاتر لیو ) بودند؛ یجورایی مشخص بود که قراره با نمایش خوبی روبرو باشیم. حیف که نمی شد تا آخر ببینیمش. تا اونجاییکه ما دیدیم ، بازیها خیلی خوب و درخور تحسین بودند و نمایش هم یطورایی بود که از ته ته دلم آرزو می کردم اون یکی هم تاخیر داشته باشه... اما نه اینکه من کلی خفن خفن شانسم خوبه، نمایش اونور راس ساعت شروع می شد و مجبور بودم با کلی اخم بلند شم و برم پیش عاطفه که زودتر رفته بود بلیط بگیره.... فقط و فقط هم دلم به حرف اون خانمه که میگه موبایلهاتون رو خاموش کنید خوش بود که گفت : متن کامل نمایش بعد از یکی دوهفته روی سایت این گروه قرار می گیره..... حداقلش اینه که می فهمم آخرش چی شد!!!!!!!!! البته امید هم چیز خوبیه که همچنان امیدوار بمونیم که شاید این کار اجرای عموم بگیره.... خلاصه رفتم دو قدم اونورتر پلاتو سمندریان دانشکده پردیس هنرهای زیبا. قطعا نمایش "30" به کارگردانی (سارا فرزاد فرد) نمایش بدی نبود ( اگر ) مجبور نشده بودم وسط یه نمایش خوب دیگه بلند بشم . انقدر عنق نشسته بودم که کاملا برخلاف روحیم ؛ حتی غش غش خندۀ تماشاگرای دیگه هم باعث خنده ام نمی شد و این موضوع برای منی که صدای خندۀ یه نفر دیگه باعث خندیدنم می شه به شدت جای تعجب داشت. جالبه که حتی به این موضوع هم فکر نمی کردم که هر چی باشه کارگردان این نمایش تا دیروز همون زهرا خانم دوست داشتنی نمایش خودمون بود و بازیگرش همون معصومه شاد و سرزنده ای که جیرینگ جیرینگ خانم نمایشمون بود. الان که دارم به نمایششون فکر می کنم می بینم که دوستش داشتم. طراحی صحنۀ فوق العاده ای داشت. که با کمترین امکانات ، بیشترین خلاقیت ممکن رو به خرج داده بود و میزانسن های فراوونی ایجاد کرده بود. شاید سادگی انتخاب دکورها بود که بینهایت توجه آدم رو به دکور معطوف می کرد. برام جالب بود که به این راحتی هم می شه میزانسن داد!!!!!!!!!! بعد از نمایش " افرا " اولین باربود که چنین سادگی و خلاقیتی برای طراحی صحنه منو مجذوب خودش می کرد. بازیها هم غیر از یکی از اونها خوب بود . اما یکیشون به شدت روی اعصابم قدم می زد..... جالب اینجاست که الان که داشتم از الطاف خبرگزاری مهر بهره می بردم ؛ دیدم که نمایششون کاندیدای بهترین ( کارگردانی ، نمایشنامه ، طراحی صحنه ، بازیگری زن ، بازیگری مرد ) شده.... فردا مراسم اختتامیه است. صد درصد مطمعنم که هیچی نبره ، جایزه بهترین طراحی صحنه رو شاخشه.
30 ( گروه تئاتر سامز )
نویسنده و کارگردان: سارا فرزاد فرد
بازیگران : معصومه رحمانی / مینو ملکی / پرنیان گودرزی / امیر سلطان احمدی
طراح صحنه و نقاشی : سارا فرزاد فرد
نویسنده : ویلیام شکسپیر
طراح و کارگردان: محمد حسن معجونی
بازیگران : سوگل رضوانی ( هیپالیتا ). مانی قاجار (تیسیوس ). محمد زیگساری( ایجیوس). آوا شریفی(هرمیا ). فاتح فرومند( دیمیتریس ). سینا رازانی( لایسندر ). سوگل قلاتیان( هلنا ). سجاد افشاریان( اسناوت ). میثاق بحرالعلومیان( فلوت ). داریوش موفق( باتم ). یکتا خاقانی( بیوه پیتر کوئینس). فائزه اشکانیان( تایتانیا). بهار صدفی ( پسرک هندی). محمد طیب طاهر( پاک). امیررجبی( اوبران).
(( گرچه هیچ چیز در زمین این ندارا تائید نمی کند ؛ اما قلبم سرشار از امید است ))
و اما یکشنبه
یه دنیا لذت از تماشای فیلم " پابرهنه دربهشت" به کارگردانی ( بهرام توکلی ) توی یک سینمای دنج و راحت! برخلاف نظر عاطفه که می گه سینما باید بزرگ باشه تا آدم حس سینما رفتن داشته باشه ، من کلی از سالن کوچولو موچولو اما ساکت و دنج طبقه پنجم سینما آزادی لذت بردم. صندلی راحت ، نور ، صدا ، هوای مطبوع ، کانون دید فوق العاده .... البته فکر کنم عاطفه برای این از سکوت اونجا خوشش نیامد چون باعث می شد خدای نکرده یه موقع خوابش ببره و هیچی از فیلم نفهمه....!!!!!!!! البته ناگفته پیداست که اصلا و ابدا این وصله ها به رفیق شفیق ما نمی چسبه ..... نه !!!! نه !!!!!!!! البته این یکی هم پیداست که چقدر زهی خیال باطل که دلت خوش باشه با یه آدم مورد اعتماد که یه پای بحث و نقد و چالشه رفتی سینما ؛ اونم یه فیلم پــُـــــــــــــــــــــــــــــــر از نشانه!!!!!!!! که بعدش بیای و با بحث و تداعی فیلم نقطه های مبهمش رو حل کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته بد هم نیست که حداقل اگه لحظاتی از فیلم برات گنگ بود ، بیخیال ، فدای سرت . اما بتونی به یه نتیجه اخلاقی فرهنگی برسی... اونم اینکه : هیچوقت یه پای بحث و نقد رو با خودت نبری یه سینمای دنج و ساکت و راحت ........!!!!!!
اینبار که فقط و فقط لذت بردیم. می مونه یبار دیگه که باید حتما حتما عاطفه رو ببرم سینما مرکزی ( میدان انقلاب ) تا بلکه یخورده سر از مبحث نشانه شناسی دربیاریم..... کاش می شد این فیلم رو با یکی از اون دو تا استادجون های سابقا محترممون ! ببخشید اصلاح می کنم ( اون دو تا سابقا استاد جون های محترممون) ببینیم. کــــــــــــــــاش.... شاید از نظر خیلی ها فیلم جذابی نبود. اما { از نظر من } پر ازلحظه های حسی و ناب بود. البته شاید حضور درخشان " افشین هاشمی " هم برای شکل گرفتن چنین حسی در من بی تاثیر نبود . چون وقتی به کسی یا چیزی علاقه داشته باشی ، ناخوداگاه قضاوت دربارش ، به شدت جهت دار و غیر منطقی می شه. اما اگه تمام این احساسات رو یه طرف بذاریم به نظرم از اون فیلم هایی بود که وقتی از سالن بیرون می آی ، یجورایی حداقل تا ساعت ها فکرت بهش مشغوله. من این مدل فیلمها رو خیلی خیلی دوست دارم. فیلمهایی که یه جاهایی واقعا وادار به فکر کردنت می کنه.... درگیر می شی.... فیلمهایی که بعضی سکانس هاش آنچنان در حافظه ات حک می شن که حتی سالها بعد هم فراموششون نمی کنی... سکانسی که شاهو ( افشین هاشمی ) توی اتاق ملاقات می خواست شیرینی کشمشی رو که زن سابقش براش آورده بود بخوره.... هیچ اتفاق خاصی نیفتادها ، اما ته دل من یکی که لرزید. بازیها هم اِی ... بدک نبود. هومن سیدی مثل همیشه خوب بود. بازم شاید چون من جنس بازیش و دوست دارم. افشین هاشمی کولاک بود! شاید بخاطر تنوعی که کارهاش داره ؛ به نظرم انقدر جذاب اومد. انقدر بین نقشش تو مجموعه "نیمکت" ، یا روحانی فیلم " خیلی دور ، خیلی نزدیک " ، یا همین نقشش تو نمایش "حسن و دیو راه باریک پشت کوه " فاصله بود که یجورایی اینبار هم شگفت زده شدم.... همۀ اینها یه طرف ، بارونش یه طرف..... به اندازه تمام این مدت بی بارونی ، بارون دیدم... فیلم پر از حس بارون و صدای بارون بود.......
این وسط نمی دونم چرا توی ذهنم دوتا از دیالوگهای فیلم برجسته تر ازبقیه شده . چیز خاصی توی این جمله ها نبود ، اما از اونروز تا حالابارها شده که همینجوری الکی ، بی خود و بی جهت! همش بیادم می آد.
حس می کنم خدا سکوت کرده....
فعلا یه مدتیه که نمی شه از تو خوابی که هستم بیدار شم....
البته برای اینکه زیادی هم فکر نکنید تعریف های من از فیلم جانبدارانه بوده اینها رو هم بگم که : این فیلم کاندید بهترین کارگردانی / تدوین / طراحی صحنه و لباس / چهره پردازی و برندۀ سیمرغ بهترین فیلمبرداری / بهترین بازیگر نقش دوم مرد ( افشین هاشمی ) / بهترین صدابرداری / مسابقه فیلمهای اول از جشنواره بیست و پنجم فیلم فجر 1385 هم بوده...
پنج شنبه
شاید اتفاق آنچنان خاصی نبود ، اما برای من بزرگ بود. بعد از 4سال و اندی برای اولین بار ماه تموم من ، بین من و جمع دوستهام قرار گرفت. اونم چه جمعی..... عمرا اون سالهایی که با همدیگه پشت یه نیمکت می نشستیم و رویاهای نوجوونی هامون رو دوره می کردیم ؛ حتی خواب این عصر پنج شنبه جلوی تئاتر شهر رو می دیدیم.... البته یه غایب بزرگ داشتیم ، اما بازم باور نکردنی بود. هنوز هم برام مثل یه خواب می مونه....ما 4 تا دوستی که یروزی بچه دبیرستانی بودیم حالا باز هم هر کدوم با نیمه دیگۀ گمشدۀ زندگیمون دورهم بشینیم... باهم قرار تئاتر و گردش و تفریح بذاریم.... کوتاه بود؛ اما دوست داشتنی.... انگار بار اولی بود که وجود ماه تمومم رو انقدر پررنگ حس می کردم... بودنش رو... حضورش رو..... ارزشش رو..... صداقتش رو.... مهربونیش رو..... حتی لحظه هایی بودکه از داشتنش سرشار از حس غرور می شدم.... شاید حس سبکی و آرامشم بیشتر برای این بود که با افتخار به اونهمه صداقت و نجابتی که تو چهرش بود می تونستم در کنارش قرار بگیرم....
گرچه روبروی ساختمان عظیم و پر از یادگار تئاتر شهر بودیم اما تمام شیطنت ها ، بازیها، خاطره ها و سایه های تلخ زندگی فراموشم شده بود....
هیچ نمی دانست که این دنیا و هر چه که در آن است از آن آفریدگان جسوری ست که چنگ می اندازند برای آنچه که می خواهند و نه آنان که به انتظار دیگران می نشینند ، اعم از نبات و حیوان و انسان. این بقیه را فقط ، مانده خواری اقویا می ماند و حسرت و بخل و مرثیه....
کیمیا خاتون
این مدت حسابی درگیر جذابیت های این کتاب بودم. چون اصولا از تاریخ خوشم نمی آد و هر چیزی که بتونه تقریبا اطلاعات تاریخی مفیدی بهم بده که همیشه دوست داشتم بی دردسر بدونمشون میتونه برام به شدت دوست داشتنی باشه... دروغ چرا ؟!!!!!! من تا حالا نمی دونستم شمس شیفتۀ مولانا بوده یا مولانا مرید شمس.... با تمام علاقم برای دونستن این جریان ، هیچوقت هم حوصلم نمی اومد برم دنبالش و بفهمم.... تااینکه یکی از فروشنده های پاتوق همیشه دوست داشتنیمون "نیک" اونو بهم معرفی کرد... جالب اینجاست که شاید ... ! شاید که نه ؛ مطمعناً بخش زیادی از این رمان ساخته ذهن و خیال نویسندۀ اون کتابه، اما اون چیزایی رو که باید از داستان بگیری ، می گیری. و چه بسا که مثل من تازه مشتاق بشی و بری ببینی چه خــــــــــــــــبر !!!!!!؟ فکر می کنم استارت خوبی بود که هر جا مطلب یا کتابی درباره این دوتا ببینم ، بخونمش... حتی اگه تاریخی هم بود....
قطعا بی دلیل هم نبوده که این کتاب در عرض کمتر از 3 سال به چاپ سیزدهم خودش رسیده . اما دوستانه ، توصیه اکید می کنم که اینبار ( برخلاف همیشه ) اگه کتاب رو گرفتید هرگز تا قبل از تموم کردن کتاب ؛ توضیحات پشت جلدش رو نخونید.... این توصیه از یه نفر مثل من خیلی عجیب و باور نکردنیه.... چون من همیشه برای انتخاب کتاب ، به توضیحات پشت جلد و مقدمه ناشر یا مترجم خیلی اهمیت می دم... اما توضیح پشت جلد این کتاب انقدر مسخره است که عملا تا پایان داستان یجورایی لو می ره و جذابیت اثر اگه از بین نره مطمعنا کم خواهد شد.... هر چند که من به شخصه پایان کتاب رو زیاد دوست نداشتم ، اما حیفه که سررشته داستان از اول تا آخر اون توی دسته آدم باشه...
پرسش و پاسخ از خانم سعیده قدس ( نویسنده کتاب کیمیا خاتون )
جوایز ادبی:
جایزه ادبی پروین اعتصامی
تحسین ویژه داوران جایزه ادبی پکا
کاندیدای جایزه ادبی گلشیری
کاندیدای جایزه ادبی یلدا
کیمیا خاتون ( داستانی از شبستان مولانا ) / نویسنده : سعیده قدس/ چاپ اول : زمستان 83 - چاپ سیزدهم : پاییز 86 / انتشارات چشمه / قیمت: 3800 تومان
از اونجاییکه دلم نمی آد که توی اینهمه شلوغی گم بشه ، در مورد کتاب ( برای یک روز دیگر ) حتما حتما یه پست خاص ، تویه یه روز خاص و بارونی می زنم. چون دوست داشتنی ترین کتابی بوده که تواین مدت خوندم.....
راستی با نمایشگاه کتاب واقع در مصلا (!) چه می کنید ؟ مثل من تموم توبه هاتون رو می شکنید یا نه ؟ امیدوارم اگه قراره توی جدال بین نفرت از اینکه نمایشگاه توی مصلا برگزار می شه و عشق و شور و علاقه به نمایشگاه رفتن ؛ دومی پیروز بشه ! حداقل زودتر این اتفاق بیفته ؛ تا مثل پارسال من ، به روزهای آخر نخورید که اوضاع بی ریخت تراز اونی می شه که هست.... من که از الان می دونم همه اینها حرفه و بازم مثل پارسال ، مثل هر سال ، مثل تمام اتفاقات دیگه ای که توی این مملکت می افته و تسلیم می شیم ، عاقبت بخاطر دلمون تسلیم این یکی هم می شیم ؛ اما نمی دونم چرا انقدر اصرار دارم که ثابت کنم : من یه نسل سومیه تو سری خوره زیر بار حرفه زور برو نیستم.... ای بابا.... دلم خوشه ها.....
عجب اردیبهشتی...
بوی بارون همه جا پیچیده.....
می خواستم از سه شنبۀ کاملا فرهنگیمون بگم، که یموقع فکر نکنیدخدای نکرده ما کار غیر فرهنگی انجام دادیم ها.... اصلا هم سر کلاس عکاسیمون که داخل پارک ملت و توی فضای آزاد برگزار می شد حتی یه لحظه هم نبود که پامون اونور تر تابلوی ( داخل چمن نشوید ) بذاریم که...... نه بابا..... قشنگ حوصلمون می اومد که هی لنز عوض کنیم ، برای همینم همه عکس ها رو با لنز تله انداختیم که یه موقع خدای نکرده نریم جلوتر و پامون بخوره به چمن ها..................! اصلا هم دقیقا از زیر پل عابر پیاده ، از وسط خیابون رد نشدیم که ....! نه ! خدا به دور.... از چراغ قرمز عابر پیاده هم رد نشدیم که ...! نه بابا .... اصلا یه موقع فکر نکنید هر چی اصرار کنید می گم که رفتیم سینما و چه فیلم در پیتی هم دیدیم ها........... نه ! آخه اصلا شما باور می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟ نه به جون شما.... دو تا از اقشار فرهیخته جامعه که ادعای نیم مثقال سواد سینمایی و تکنیکیشون می شه پاشن و با هزارسلام وصلوات و برنامه ریزی برن ســــــــــــینما.... ضمن اینکه "پا برهنه در بهشت" هم اکران باشه! اصلا می شه که بشه که برن یه فیلم هندی مضحک ببینند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که می دونم شما هم باور نمی کنید.... خلاصه سه شنبه بود و سه شنبه .....
البته محض خالی نبودن عریضه تهشو یکم فرهنگی کردیم و دوباره که چه عرض کنم 4 باره نمایش خودمون و دوباره " تئاتر بی حیوان " رو دیدیم..... نه اینکه نخندیدم ها ؛ اما انگار جذابیت بار اول رو نداشت دیگه....
- پنج شنبه بود که مراسم روز معلم رو یک هفته جلو انداختیم و تشریفمون رو بردیم مدرسه ....مدرسه سالهای گس دبیرستان.... سالهای پرخاطره نوجوانی.... سالهایی که " کاش" های زیادی برای من بجا گذاشت... سالهایی که هنوز هم که بهش فکر می کنم اشک توی چشمام جمع می شه و دلم می گیره... سالهایی که افسوس تنها یادگاری پر رنگ اون روزهاست.... از ما 6 تا ، دوتامون نبود. من و جویبارک همیشه روز معلم به بهانه دیدن دو تا ناظم هامون دنبال دل خودمون راه می افتادیم و می رفتیم اونجا... اما امسال مریم و فاطمه هم بهمون اضافه شده بودند... تازه نی نی ِ فاطمه هم بود. وااااااااااااااااای چه لذتی داره که دست نی نی ِ توی شکمه یکی از صمیمی ترین دوستهای دوران نوجونیت رو بگیری و ببری و از خاطره هاو شیطنت های بچگیهاتون براش تعریف کنی.... خیلی لحظه های نابی بود..... دوستش داشتم ..... بعدش هم 4 تایی دست هم رو بگیری و از همون راهی که 3 سال مسیر هر روزۀ زندگیت بود ، عبور کنی..... برای چند لحظه که داشتیم از دم اون دکه روزنامه فروشی رد می شدیم ، واقــــــــــــــــــعا غرق اون روزها و یادشون و تمام حماقت های اون دوران شدم...... روز پر خاطره ای بود. چون پر از تداعی خاطره های رنگارنگ و یاد روزهایی بود که دیگه هیچوقت بر نمی گشتند........... هیچوقت....
راستی این روزها 2 تا کتاب خوندم که دلم می خواد از هر دوشون بنویسم و همینطور از این یکی " کیمیا خاتون " که دست گرفتم و دارم دست و پا می زنم تو حوادث شیرین اون..... دعا کنید یکم سرم خلوت شه، حتما می نویسم....
راستی نمی دونم چرا اینروزها انقدر دلم هوای نوشته های حسین رو داره.... دلم برای اونهمه سادگیش تنگ شده....
دل ساده
برگرد و در ازای یک حبه کشک ِ سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است....

اینم از این.....
آخرین شب ، آخرین اجرا از اولین تجربۀ شیرین کاری هم گذشت..... حالا که فکر می کنم می بینم خیلی بیشتر از اونی که می باید ، دوستش داشتم. انقدر که امروز عصر قبل از شروع کار دلم اندازه تمام عظمت و سردی کلمه "آخرین" گرفته بود... خیلی بده عصر دلگیر جمعه باشه و بدونی می خوای بری از جایی یا کسی یا چیزی خداحافظی کنی. این جمعه بقدر خودش سیاه هست، چه برسه به ....
اجرای آخر نمایش هم بالاخره تموم شد. خوشحالم که حداقل با خاطره خوب از گروه جدا شدیم و چند تا دوست خیلی خوب پیدا کردیم.... اتاق گریم تالار مولوی ، بابا کریم و اکبر آقا و زهرا خانم و یونس و جیرینگ جیرینگ خانم دوست داشتنی ، برادرشصتی مهربون ، سونیای خونگرم و ناز رو سپردیم به تمام خاطره های شیرینمون....
کلی حرف دارم.. اما نمی تونم.....
حرفهای ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی....
ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
* *
* * *
* هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود. *
* از جايم بلند شدم ، پنجره را باز كردم *
* و ديدم زندگي هم هرازگاهي زيباست ... *
* * شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط * *
* چه صداي قشنگي دارد! * *
* فهميدم كه بيهوده به جنون مجنون مي خنديدم * *
* فهميدم كه عشـــــــق ، آسمان روشني دارد * *
* * روبروي عكس سياه و سفيد تو ايستادم ، *
* دستهايم را به وسعت ((دوستت دارم !)) باز كردم ، *
* و جهان را در آغوش گرفتم ... * *
* * *
*
هوا رو دارین که !!!!!!!! حال می کنید ؟ گفتم که اردیبهشت که بیاد بهار هم با خودش می آره..... امروز اول اردیبهشته ؛ همچین با قدمهای محکم اومده که کسی جرات نداره چپ بهش نگاه کنه...... به این می گن جذبه !!! فصل رنگارنگ بهار داره قد علم می کنه........... هواهای دو نفره است که داره کولاک می کنه....
به ایــــــــــن می گن بهـــــــــــــــار....
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد ....
بعد از ارسال مطلب قبل ، وقتی خواستم توی وبلاگ بخونمش ؛ دلم گرفت.... هیچ دلم نمی خواست پستی که تاریخش می شه اردی بهشت اینطوری دلگیر باشه... الکی الکی یه ماه از بهار هم به سرعت برق و باد تموم شد . و اینک اردی بهشت ،... به راستی که دوست داشتنی و قشنگترین ها توی این ماهه که رقم می خوره....
همینطور بی خود و بیجهته که این ماه برام پراز عشقه، پر از شور.... انگار یه حس غریبی بهم می گه همه اتفاقهای خوب ( اگه قرار باشه برام اتفاق بیفته ) حتما حتما حتما تو همین ماهه.... اردیبهشت همیشه واسۀ من مثل یه جعبه مداد رنگی می مونه که حتی توش یه مداد طلایی هم وجود داره.... رنگهاش انقدر شفاف و تازه اند که حس بارون دارند.... گاهی هم برام مثل یه باغچه سر سبز و رویایی می مونه که پر از گلهای رنگارنگه که گلها دارند به آسمون آبی و ابرای سفید و خامه ایش نگاه می کنند و برای خورشید زرد و طلایی دست تکون می دن....
خلاصه انقدر برام مقدسه که دلم می خواد آنچنان گرم به استقبالش برم که همه ابرای سیاه و غمگین حساب کار دستشون بیاد.....
هر وقت این غزل حافظ رو می خونم بی تردید به یاد اردیبهشت رویایی و شیراز می افتم.... چون به معنای واقعی ( ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد ...... ) چقدر دلم هوای اون درخت بزرگه ارغوان باغ گل شیراز رو کرده..... اونم درست همین موقع از سال، با نم بارون بهاریش ... که زیر درخت سراسر مثل جام عقیق شده..... پوشیده از گلهای بنفش رنگ ارغوان .....
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سرا پرده گل نعره زنان خواهد شد
گر زمسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد ازین راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
. چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
به گوش باشید که بهار من ، اردیبهشت من رسیده ....
هنوز هم دیدن تو
از پس این پردۀ شفاف
این همه باران ،
این همه فاصله ،
به دنیایی می ارزد
هنوز هم
حضور این چمدان خاک گرفته
بر درگاه رفتن و باز نیامدن تو
و یک نگاه منتظر
و صدایی آشنا
که لحظه آمدنت را خبر می آورد
به دنیایی می ارزد
آخر این نشد که من
واژه به واژه کتاب فاصله ها را گریه کنم
آنوقت تو اینطور ساده
اینطور بی خیال
به من و دلتنگی هایم لبخند بزنی
اما هنوز سرخی گونه هایت
به وقت هر لبخند بی گاه
به دنیایی می ارزد
باور کن !