* * .:*:. . *
* * * .:*:. * * .:*:. *
* * * * *
. *
.:*:. بوی باران، بوی ســبزه، بوی خاک *
* شاخههای شسته، باران خورده، پاک :*:
* آسمان آبی و ابر سپيد * *
" . برگهای سبز بيد " .
* عطر نرگس، رقص باد *
" نغمه شوق پرستوهای شاد * * .
:*: خلوت گرم کبوترهای مست ... * . *
* نرم نرمک ميرسد اينک بهار خوش بحال روزگار " :*:
* خوش بحال چشمهها و دشتها * .
. خوش بحال دانهها و سبزهها *
* خوش بحال غنچه های نیمه باز .:*:. *
" خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز *
. خوش بحال جام لبریز ازشراب * *
* خوش بحال آفتاب .:*: . *
:*: ای دل من گرچه در اين روزگار َ :*:
" جامۀ رنگين نمیپوشی به کام * * * باده رنــــــگين نمیبينی به جام . *
َ ِ نقل وسبزه در ميان سفره نيست
* .:*:. جامت از آن می که میبايد تهی است؛ .:*:.
"
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم * . *
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب * *
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار * .:*:. *
* *
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ .:*:. *
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ . *
*
* . *
( فریدون مشیری )
و باز هم بهـــــــــــــــار
بعد از بیست روز ازسپری شدن فروردین بالاخره بهار قدم رنجه کرد و به هزار ناز اومد. بهار رنگارنگ با یه عالمه بارون اومد.... رگبار بهاریه بهاری.... تو این چند روز که اومدم نه وقت داشتم و نه دست و دلم به نوشتن می رفت.... آخه بهاری که 20 روز ازش بگذره و بارون نداشته باشه ، بهاره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آدم هیچ جوری حسش نمی کرد... انگار نه انگار که فصل پر شکوفه اومده باشه..... اما دیروز بالاخره بهاره من اومد... با یه دنیا طراوت و شادابی.... انقدر آسمون ابریش پر از جریان زندگی بود که آدم دلش می خواست پرواز کنه.... قطره های بارون زلال و پر انرژی بودند. انگار فقط اومده بودند تا تو آسمون رقص شادی سر بدند و سرود بارون بخونن.
باران .... می بارد و
می شوید و
جان می بخشد....
دیروز من و عاطفه و بارون بهار دست همو گرفتیم و دل به دل پیاده رو همیشه قشنگ خیابون ولی عصر دادیم.... به قصد عکاسی برای کارگاه ظهور یکشنبه رفته بودیم ، اما این بارون بازیگوش ، ما رو هم از کار و زندگی انداخت تا بریم و همبازی شیطنتش بشیم.... انقدر اون لحظه ها ناب و دوست داشتنی بودند که می شد ریه هامون رو به اندازه یه فصل بی بارون دیگه پر از شور و اشتیاق کنیم.... خدایا مرسی برای اینهمه لطافتت...
خلاصه ضمن اینکه حتی یدونه عکس هم برای کلاس ننداختیم ، مثل موش آب کشیده هم شدیم . تازه اصلا هم عذاب وجدان نگرفتیم ( حداقل من یکی که نگرفتم ! ) که به اونهمه حماقت و ذوق کور آدم آهنی های دور و برمون خندیدیم .... آدم آهنی هایی که تا دو قطره بارون می آد ؛ فورا نگران این می شن که مبادا زنگ بزنن و نالشون می ره هوا که آیییییییی ، این چه هواییه ، ترافیک شده و فلان و بهمان.. تا یذره برف می آد ؛ می چپن تو خونه و دم شوفاژ ، چایی داغ می گیرن دستشون و از پشت پنجره با هراس به اون دونه های سفید نگاه می کنند.. و غر و غر که این چه هواییه ، خیابونا گل و شل می شه و آی و هواااار..... پاییز و که نگو... غش می کنند که مبادا باد ببردشون و خدایی نکرده یه موقع خاک تو چشمهای مبارکشون نشینه.... نمی دونم این آدمهای مضحک ، بالاخره کِی از اتفاقات و تغییرات دور و برشون راضین ؟؟؟؟؟؟؟ اولا فکر می کردم خوب حتما تابستون ، دوره عشق و صفاشونه . چون دنیا به کامشونه و از آسمون هیچی جز گرما نمی باره .... اما دیدم نه بابا .... اینها شوت تر ازاین حرفها اند... تابستون هم که می شه نالشون می ره هوا که واااااااااااااااااااای گرمه... سوختم.... نمی دونم چرا ، اما اینجور آدمهای همیشه شاکی از زندگی ، حال منو بهم می زنند.... چون هیچ موقع نیست که لذت حتی پرواز یه پروانه تو آسمون رو ببرند.... همیشه به منفی ترین بعد یه تغییر نگاه می کنند. البته تمام نوشته های بالا ضمن احترام به بعضی بابابزرگ ها و مامان بزرگها و آدمهای یکمی بیمار بود که حتی اگه خودشون هم بخوان ، نمی تونن شور و انرژی استقبال از اینهمه قشنگی رو داشته باشن....
* دیروز در عین اینکه روز خیلی خیلی خسته کننده ای بود ، اما پر از لحظه های ناب و دوست داشتنی هم بود. لحظه تماشای نگاتیو وقتی برای خشک شدن به گیره آویزون بود برامون انقدر لذتبخش بود که فکر نکنم تا عمر داشته باشیم فراموش کنیم. نگاتیوی که برای اولین بار با دستهای خودمون ظاهرش کرده بودیم.... لحظه ای که توی حیاط تالار مولوی نشستیم .... سکوت و آرامشی که با قطره های بارون و خستگی ما دو تا تبانی کرده بودند تا نتونیم از جامون بلند شیم تمام وجودمون رو پر از آرامش کردند.....
* تو این هفته دایره زنگی رو دیدم. راضی کننده بود. شخصیت پردازیش رو خیلی دوست داشتم. انگار واقعا همه همونی بودند که باید باشند. علی الخصوص انتخاب حامد بهداد به نظر من بهترین انتخاب ! نه نه! تنها ترین انتخاب می تونست باشه.... هر چی بین اهالی سینما تک تکشون رو از جلوی چشمام گذروندم تا بلکه تجدید نظری بر این حرف خودم داشته باشم ، اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم... و کسی رو پیدا نکردم.... من به شخصه زیاد از این بازیگر خوشم نمی آد اما واقعا لذت بردم از اولین سکانسی که حامد بهداد رو دیدم.... چون همونی بود که باید می بود. مخصوصا اینکه قبل از نشون دادن چهره اش ، فرصت این رو داشتی که فکر کنی ، این یکی دیگه کی می تونه باشه.... ؟؟؟؟؟؟؟ جالب بود از روزی که اولین بیلبوردهای تبلیغاتی این کار رو دیدم ، خیلی نظرم جلب شده بود بین اونهمه بازیگری که عکسشون اونجا بود. که واقعا هر کدومشون می تونن چه قصه ای به همراه داشته باشن!!!... انقدر اون طرح ماهرانه طراحی شده بود که از روی همین بیلبورد ساده می تونستی ذهنت رو آماده کنی که قراره با یه کار شلوغ طرف بشی و ممکنه شخصیتها رو قاطی پاتی کنی..... جالب بودنش ، شاید در این بود که معضلات اخلاقی و اجتماعی جامعه رو بطور کاملا غیر شعاری به تصویر می کشید..... اما در کل دوستش داشتم..... حتی اون لحظه ای که اونهمه دلم برای ( ممد ) داستان با بازی " صابر ابر " سوخت........
* شهرداری افتاده به جون پیاده روهای پر خاطره مسیر تئاتر شهر تا سینما سپیده ، تا شیرینی فرانسه ، تا در اصلی دانشگاه تهران، تا کتابسرای نیک ، تا ایستگاه ماشینهای خطی کرج، تــــــــا تالار مولوی ... همچین اونجا رو زیر رو کردند ، درست مثل خاطره هایی که توی ذهن منه....
* شب 14 فروردین ... یجور خاصی دوستش داشتم. حس قشنگی برام داشت. شبی بود که فکر نمی کردم هرگز پیش بیاد.... هم من بودم هم دو تا خاله های دوست داشتنیم..... !!!!!!!
* دلم نمی خواد از 16 فروردین چیزی بگم.... چون غیر از یه کوه غم چیزی برام نداشت. فکر بیست و پنج سال پیش ، چنین روزی دیوونم می کرد.... دو ساله که دیگه این روز رو دوست ندارم.... کاش هیچکس اینروز رو به یادش نبود تا بیادم بندازه. کــــــــــــــــآش....
* راستی ، انگار منم رفتم جزو اون دسته از آدمهایی که ، آدمهای کتابخون و روشنفکر بهشون می گن غیر حرفه ای و بی سلیقه!!!!!!!!!!! چون حالا که 346 صفحه از صد سال تنهایی رو به مشقت و من بکش ، تو بکش خوندم . می بینم که دیـــــــــــــگه نمی کشم... عجب دردسریه ها.... فعلا که حاضرم هزار سال دیگه هم بهم بگن غیر روشنفکر ؛ اما 1 صفحه دیگه از این کتاب رو نخونم. چون اگه بخوام تمومش کنم باید 100 سال تنها بمونم و تو سر خودم بزنم تا یادم بمونه این " آئورلیانو " کدوم یکی " آئورلیانو " بود ؟!!!!!!!!!!!!!!!!! بخدا تموم سلولهای مغزم Error دادند.... تا قصه یه " آئورلیانو" دیگه می آره وسط چراغهای مغزم روشن خاموش می شنه و اخطار می آد که:
ERROR….. ERROR
This name already contains to story. Would you like to replace the existing name???
اولها دوستش داشتم ، اما از وقتی دیدم آدمهای اون دهکده اصلا آدمهای خلاقی نیستند ، ازشون بدم اومد... این اهالی محترم دوزار به خودشون زحمت نمی دن تا لااقل اسم برا بچه هاشون انتخاب کنن.... از سر سیری ، اسم اون یکی رو روی این یکی ، اسم بابا رو رو بچه ، بچه رو رو بابا ..... می ذارند...... یه قسمت از کتاب رو که می خوندم فکر کردم دارم هری پاتر یا یه داستان کاملا تخیلی می بینم.... اونجایی که یکی از این " خوزه " ها مرده بود و خون اون از توی خونه اش که بالای تپه بود حرکت می کنه و دور میدون شهر می گرده و می آد تو خونه باباش و می ره و می ره و از این کنار گوشه ها هم می ره تا مبادا فرش کثیف شه ، بعد از زیر میز نهار خوری دور می زنه و می ره تو آشپز خونه ، جلوی پای مامانش " اورسولا " می ایسته....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکر کنم از همین جاها بود که متاسفانه سیم های ارتباطیم با این کتاب همیشه محترم قطع شد.... خیلی دلم می خواد یکی از این خانم ها و آقایون روشنفکر و کتابخون که از این کتاب خوشش اومده بیاد و از سر خیر خواهی به منم بگه از چیه این کتاب خوشش اومده ؟؟!!!!!!!! عاجزانه استدعا دارم هر کی می دونه به منم بگه این کتاب ، چرا انقدر معروف شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی دلم می خواد از لحاظ فنی بدونم ، شاید زاویه دید من اشتباهه...... شاید اگه بدونم و از اون دید این کتاب رو بخونم ، منم خوشم بیاد... بخدا قول می دم اگه یه بنده خدا پیدا شد و قانعم کرد ، یکبار دیگه از اول اول اول مو به مو بخونمش. چون خیلی دلم می خواد جزو اون دسته آدمهایی باشم که از این کتاب خوششون اومده. البته زیاد هم جدیم نگیرید…. چون با توجه به فرمایش استادمحترم : نه اینکه کتاب خوبی نبود اما (( من خوشم نیامد )) . و همین من که می گم ؛ چون دلش نمی خواد کتابهاش نصفه خونده بشه. مطمعنم بالاخره ، یروزی ، یجایی ، یه وقتی دوباره می ره سراغ صد سال تنهایی و تمومش می کنه… خدا رو چه دیدی ، می گن از این ستون به اون ستون فرجه !!!!!!! شاید اون موقع خوشش اومد…… و با افتخار اینجا نوشت : (( صد سال تنهایی نه تنها کتاب قشنگیه بلکه من خیلی دوستش داشتم و ازش خوشم اومد ))
* تو این تعطیلات نوروز ، بس که پایه هر کی چیکن بازی می کرد شدم و این مرغهای از همه جا بی خبر رو کشتم ، الان که به مانیتور نگاه می کنم وجدان درد می گیرم خفن !!!!!!!!! آخه پانزده میلیون امتیاز ارزش داشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخرش که چی ؟؟؟؟ من مطمعنم آه اون مرغهای چیکن 3 بود که بار آخر که بازی کردم انقدر زود game over شدم...
* هواشناسی گفته تا 5 شنبه بارون می آد ، اما پس چرا نمی آد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
* فردا قراره گوش شیطون کر، جویبارک و مریم بیان اینجا ... منتظرم.
+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 21 فروردین1387 و ساعت
7:50 PM |