تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

امروز برای بار سوم نمایش پچ پچه های فرشته های پشت گنبد  رو دیدم.... نکته جالب اینجا بود که خیلی بیشتر از گذشته دوستش داشتم. بی تعارف بگم ؛ بار اولی که دیدیم ، آنچنان که باید و شاید دوستش نداشتم . نه اینکه اصلا نداشته باشم ها، اما اونطوری هم نبودکه امروز بود........  نمی دونم یا جو گیر شدم ؛ که چون حالا دیگه یجورایی می شه خودمون رو جزو گروهشون بدونیم و بگیم کار خودمونه و دوستش دارم !!!!!!!!!!!  یا اینکه اونبار که دیدم یکشنبه بود و خیلی خیلی خیلی خسته....  خلاصه نیدونم ....  امروز خیلی با دقت بیشتری دیدم. چون می خواستم میمیک  غالب چهره هاشون  رو حفظ کنم برای بهتر شدن روزهای باقیمانده کارمون با اون گروه......

 حالا که فکر می کنم می بینم بازی یونس ( مهدی شاه پیری ) چقدر دوست داشتنیه و به چشم می آد و خوب تونسته درش بیاره.   البته یه موقع فکر نکنید اینها رو می گم چون آقای کارگردانه و بقول خودش می اندازتمون بیرون هااااااااااااااااااااا         اما خداییش امروز کلی ذوقشون رو کردم.   عجب دنیاییه دنیای پشت صحنه... تماشاگر که می آد داخل سالن با یه نمایش روبرو می شه؛ غافل از اینکه هر کدوم از اون بازیگرا برا خودشون داســـــــتانی دارند.         زهرا خانم نمایش  تمام ذهنش معطوف دکور کاریه که قراره بزودی توی جشنواره کارگردانیش رو انجام بده و هنوزم که هنوزه به جایی نرسیده ///////   جیرجیرک خانم نمایش ، تمام شیطنتهای پشت صحنه خودش رو به سختی زیر یه نقاب دختری شهرستانی و لال پنهان کرده و یه سره در حال خط و نشون کشیدن واسه ماهاست ، که چرا انقدر زشتش کردیم.... آخه اون اصلا از ابروهای پُری که براش گذاشتیم خوشش نمی آد. بقول خودش : داره برامون............  من موندم این دختر چطوری می تونه یکساعت تموم شیطنت نکنه ؟!!!!!!!!    //////  بابا کریم قصمون ؛ داره همه تلاشش رو می کنه که امروز خوبتر از همیشه بدرخشه. آخه امروز مهمون داره ؛ یه سری مهمون عزیز....   //////  اکبرآقای قصه خیلی نازه ، انقدر که حتی از خنده گریمور هاهم به خودش ناراحت نمی شه... می گه ببین  کارم به کجا کشیده که گریموری که خودش این ریختیم کرده هر هر بهم می خنده... تو دنیای واقعیت همه یجورایی خیلی اذیتش می کنن  ، بقول خودش بیل بیل فرضش کردند. مونده که امروز چجوری به مهموناش بگه بلیط مهمون تموم شده و خودتون زحمت خرید بلیط و بکشید.   /////  واما یونس نمایش ما که قراره برای خودش یه کوه بخره تا وقتی پیغمبر شد ، اونم کوه داشته باشه . همینطور (بی خود و بی جهت ) جدیه !!!! کارگردان کوچولوی کار ما ؛ امروز وقتی زیر گریم بود یه نطق اساسی کرد :  پشت صحنه تئاتر خیلی بده ، خیلی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!     ما که نفهمیدیم ( بی خود و بی جهت ) چی شد که اینو گفت...  اما خوب کارگردانه دیگه....   ( حالا نه ... حالا نه ... نه ... حالا نه .... )* این یکی رو دیگه نمی شه فکر کرد که پشت صحنش چی می گذره....  آخه ( بی خود و بی جهت )* آدم ازش می ترسه ....  آخه بابا مثلا  ک.ا.ر.گ.ر.د.ا.ن.ه

 

حس می کنم یجورایی باهاشون دوست شدیم... چند تا دانشجوی شهرستانی موفقند که از کار باهاشون لذت می بریم.... خسته نباشید پایان کار رو از ته دل بهشون می گیم.... تو مشکلاتشون شریکیم....  خلاصه همه چیز خوب پیش می ره .... خووووووووووووووب!

 

 

ساعت 18:30       سالن کوچک تالار مولوی       مدت 60 دقیقه

 

پچ پچه های فرشته های پشت گنبد 

نویسنده : سلما رفیعی

کارگردان : مهدی شاه پیری

بازیگران : محسن حسن زاده / معصومه رحمانی / مهدی شاه پیری / سارا فرزاد فرد / محمد لقمانیان

 

گفتگو با آقای کارگردان (باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران )

 

 

______________________________________________________________________________

* این دو تا از دیالوگهای آقای کارگردانه که خیلی بامزه می گه...  و من هر وقت کار رو می بینم منتظر همین دوتا  دیالوگم..

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 2:51 AM |

پنج شنبه 29/1/87

روز دوم کارمون پراز انرژی های مثبت بود. هر چند که باز هم قبل از اومدن گروه،  پراز استرس بودم اما همه اونها یواش یواش از بین رفت...   شاید هم دیدن اون کارگردانه که داشت پوستر کارش رو به شیشه تالار مولوی می چسبوند  یکی از قوی ترین عواملش بود....    اینطور که بوش می آد ، قراره برای جشنواره تئاتر دانشجویی که از چند روز دیگه شروع می شه هم من وعاطفه یه کار داشته باشیم.......   البته صبر کنید قطعی بشه در مورد اون هم می نویسم......

امروز بازیگرا به موقع اومدن، همینم باعث شد که بدون استرس کمبود وقت و با خیال راحت کار کنیم. حتی قبل از 6 و نیم هم کارمون تموم شد....  از اونجایی هم که فردا قراره  برنامه جمعه ها با تئاتر  رادیو فرهنگ  با حضور افشین خان هاشمی  به نقد نمایش ( حسن و دیو راه باریک پشت کوه ) بپردازه ؛ بد ندیدیم دل و به دریا بزنیم و بریم تئاتر شهر.... که یکی از اون 7 باری که قراره این کار رو ببینم رو ببینیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه از روزیکه زمزمه های حضور گروه اجرایی این نمایش برای اجرا  تو سالن قشقایی پیچیده ، عزمم وجزم کردم تا هر چند بار که می تونم برم و از یه نمایش خوب لذت ببرم..... حالا کل شبهای اجرا که نشد ، 7 بار که می شه ؟؟؟؟؟؟؟؟   عاطفه گفته لطف می کنه و 2 یا نهایتا 3 بارش رو با من می آد ، با این حساب اینطور که من 2 2 تا 4 تا کردم ؛ دو بار که با عاطفه می رم، یبار که امید و می برم با برو بچ و  فک وفامیل، یبارم با دوستان گرام ( جویبارک ومریم )      شدچند بار ؟؟؟؟؟؟   آهان 4 تا ....   خوب می مونه 3 تا.   که یبار هم  با ماه تموم می رم....  اگه دیگه آدم با معرفتی پیدا نشه  و عاطفه هم منو تهنا بذاره و مجبور به تک روی شم. 2 بارشو باید تهنایی برم وخودم با خودم بخندم... فکر کن ؛ آی بخندم........... آهاااااااااااان راستی می شه یبار هم روی شیدا اینها حساب کرد.. ایول..................

 

کجا بودیم ؟  آهان 6:40 دقیقه بود و ماهنوز دم تالار مولوی بودیم و هوس دیدن نمایش حسن به سرمون زده بود.  اونم کِی ؟؟؟؟؟؟؟   عصر 5 شنبه که عمرا اگه 1 ساعت زودتر نری ، بلیط گیرت بیاد....  اونوقت ما خرسندها ، مثل آدمهای شــــــــــــاد ، اونم چه شادی!   5 دقیقه مونده به شروع اجرا تصمیم گرفتیم بریم.........    رفتیم!   و از اونجایی که خدا همیشه دلش با حال آدمهای خرسنده ؛  راس 6:45 دقیقه جلوی گیشه بودیم و بلیط با مهر طلاییه ( بدون صندلی ) تو دستمون بود............  به این می گن شانس....................................

 

رفتیم و روی پله های ردیف 3 قشقایی مستقر شدیم ، البته یهویی فکر نکنید که ما اصلا  اونهایی که ردیف 2 نشسته بودند رو دیدیم ها.......... نـــــــــــه! ما که کسی رو ندیدیم.........                این افشین خان هاشمی مگه می ذاره آدم یاد ردیف دویی ها بیفته... انقدر آدم رو می خندونه که ردیف 2 که سهله ، سایه ردیف دویی ها  رو هم دیگه نمی بینی....  در مورد نمایش چیز زیادی نمی گم ؛ چون فکر می کنم یه پست کاملا اختصاصی  ( روزهای جشنواره )  براش زدم.....  ولی خداییش نمی تونم از اون صحنه که افشین نقش یه مرد جنوبی داشت بگذرم.....  همه دل دردی که من گرفتم ، بخاطر همون یه صحنه بود.... انقدر خندیدم که اشکم در اومد.   البته فکر نکنید من تنهایی ترکیدم ها؛ این کل سالن بود که اون لحظه منفجر شد..........  

بی صبرانه منتظر برنامه جمعه ها با تئاتر فردا هستم.... خوشبختانه چون افشین توی این کار هم مسئولیت کارگردانی هم نویسندگی هم طراحی ، هم موسیقی و هم اجرا رو به عهده داره ؛ فردا حتما حتما خودش مهمان برنامه است . چون هر کدوم ازعوامل رو که بخوان بیارن  ؛ تهش می رسن به خودخودش....!!!!!!!!

 

نمایش شادی آور موسیقیایی

تالار قشقایی ( مجموعه تئاتر شهر )           ساعت 6:45            مدت 60 دقیقه

 

حسن و دیو راه باریک پشت کوه

نویسنده ، طراح ، کارگردان وموسیقی : افشین هاشمی

بازیگران ، خوانندگان و نوازندگان : هدایت هاشمی / علیرضا ناصحی / میثم یوسفی / افشین هاشمی /      ستاره امینیان

 

راستی این نمایش روزهای 18 و 19 آوریل 2008 در جشنواه بهار ایرانی  در کشور فرانسه هم اجرا شده و گویا با استقبال خیلی خوبی هم مواجه شده.....       اینو گفتم که تعجب نکنین اگه می گم  7 بار هم اگه ببینمش کم دیدم...

                        حسن و دیو راه باریک پشت کوه

 صحبتهای افشین هاشمی ( سایت آفتاب )

نقد نمایش حسن و دیو راه باریک پشت کوه ( سرویس نقد سایت ایران تئاتر )

گفتگو با افشین هاشمی ( ایران تئاتر ) 

 

 

راستی ؛خوشم می آد که یواش یواش داره همه چیز عادی می شه  ....

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 29 فروردین1387 و ساعت 11:47 PM |

چهارشنبه 28/1/87

 

چرا وقتی سایه ای نداری ، می خوای از روش بپری ؟؟؟؟؟؟؟

واقعا چرا ؟!    چرا گاهی انقدر برای چیزهایی سماجت می کنیم که اصلا وجود ندارند ؟ نگران احساسمون ، سایه مون ، یا حتی نداشته هایی هستیم که ارزشی ندارند و باید دیر یا زود بالاخره فراموششون کرد....  چرا فکر می کنیم هستند در حالیکه نیستند.....   چرا وقتی حتی دیگه سایه ای هم نیستی ، تلاش می کنی که از سایه بودن فرار کنی....                      دوستش داشتم ، جمله ی قشنگی بود .... تا حدی که باعث شد چند دقیقه ای از نمایش رو از دست بدم.

 

جمله ی بالا قسمتی از دیالوگ نمایش کادانس  کار نیما دهقان بود. به قول ( آنی) : به جدا ؛ از ارادتی که دورادور خدمت آقای دهقان دارم ، باید بگم که نمایشش رو یجورخاصی دوست داشتم...  شکر خدا  انگار سال تئاتری خفنی پیش رو داریم . البته اگه این ضرب المثله مصداق واقعی داشته باشه/// سالی که نکوست از بهارش پیداست////    چون از اول بهار امسال تمام نمایشهایی که دیدیم  به نوعی جالب توجه بودند.  برخلاف سال گذشته که اکثر نمایشها رو با حس تلخ جمله ( خوب که چی ؟؟؟ ) ترک می کردیم. امسال اصلا چنین حس مزخرفی رو تجربه نکردم....     داشتم می گفتم...       نمایش جالبی بود که تمام مدت اجرا به ادامه حیات سه نفر دردنیای برزخ می پرداخت.  قبل از هر چیز باید بگم ؛ این نمایش اگه هیچ چیز هم نداشته باشه ( که داشت )  موسیقیش یه شاهکار بود.   انقدر اصولی و هماهنگ با نمایش بود که از لحظه ای که متوجه نوازنده  کار گوشه سالن می شدی ؛ دیگه خودتم می کشتی   نمی تونستی حواستو به چیز دیگه ای معطوف کنی. البته خدا خواست و  این آقای محترم دقیقا ضلع مخالف من بودند و با توجه به دکور گاها مرتفع کار ، تا اواخر اجرا متوجه ایشون نشده بودم و گر نه چیزی از اجرا نمی فهمیدم....             البته خود جناب دهقان در مورد موسیقی این متن داخل بروشور مطلبی نوشته بودندکه به نظرم منظور  وحس من  رو به طور کامل بیان می کنه و لازم به اینهمه روده درازی نیست...

 

(((( موسیقی زنده این تئاتر با استفاده از امکانات صوتی حنجره ، لبها و دهان و با همراهی ساز الکتریک گیتار و افکت و کال ، Delay  ، Reverb   اجرا می شود و آنچه در فضا منتشر می شود حاصل این همراهی است تا دریافت حس راحت تر ، کاملتر و دقیق تر باشد. ))))

 

 

واقعا که تمام صداهایی که به عنوان موسیقی در طول اجرای این کار به گوش تماشاگر می خورد ، همه ی حس برزخ رو تداعی می کرد... به نظرم نقطه اوج اونجا بود که دست یکی از بازیگرا وقتی قرار بود از بدن اون یکی که اون هم روح بود رد  بشه ، هماهنگی افکت ( که اون هم با لب و حنجره نوازنده بود ) با حرکت و میمیک صورت اونها یکی بود.........    یا ریختن پرهایی که مامور دوزخ می ریخت.....   و همچنین زیر صداهای خاص نمایش.....

خلاصه انقدر موسیقیش ناب بود که جای حرف برای چیزای دیگه باقی نمی گذاشت . بازیگری هم در نوع خودش خوب بود ،  همینطور هماهنگی بین گروه که –البته- این خودش نشون از یه کارگردانی مسلط داشت . حتی دکور و طراحی صحنه هم یجورایی خیلی جالب بود.  شاید نحوره پایان و خروج تماشاگر هم برای خودش یه جذابیت دیگه داشت.. به نظرم ، همین که بتونی با بقیه متفاوت باشی، خودش کلی هنره!!!!!!!!!!

من که خوشم اومد و شـــــــــــــــاید یبار دیگه هم برم ببینمش.

 

   کادانس (نیما دهقان )

 

کارگاه نمایش (مجموعه تئاتر شهر )          مدت 45 دقیقه            ساعت 19

کادانس  

کارگردان : نیما دهقان

نویسنده : طلا معتضدی

بازیگران : فرزین صابونی / علیرضا محمدی/ سینا رازانی/ لیلی رشیدی

موسیقی : فرشاد فزونی

 

 

 

 

متن بروشور؛

 

انسان وقتی به خود می آید از خودش می پرسد به کجا می روم ؟ این زندگی به کجا می انجامد ؟ آیا مرگ نیستی است یا زندگی به طرز دیگری ؟ این پرسشی از مبدا فطری است. حقیقت این است ، حیات وجود دارد.

اصطلاح ( Cadance   )  کادانس که به معنای نقطه سکون در پایان یک عبارت ملودیک است و هم به گونه ای از توالی آکوردها که حس پایانی – ناقص یا کامل – ایجاد می کند اشاره دارد.  بر این اساس نمایشنامه ، میزانسن ، صحنه و بازیگری به صورت فرم شکل گرفته و محتوای نمایش – دریافت مخاطب -  از واقعه ای که رخدادگاه آن صحنه نمایش است ما را به واژه کادانس نزدیکتر می کند.

موسیقی زنده این تئاتر با استفاده از امکانات صوتی حنجره ، لبها و دهان و با همراهی ساز الکتریک گیتار و افکت و کال ، Delay  ، Reverb   اجرا می شود و آنچه در فضا منتشر می شود حاصل این همراهی است تا دریافت حس راحت تر ، کاملتر و دقیق تر باشد.

 

 

مصاحبه نیما دهقان ( سایت آفتاب )

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 11:50 PM |

27/1/87

 

همینه که اینجا رو اندازه تمام نداشته هام دوست دارم...  چون حس می کنم همیشـــــــــه براش مهمم. براش مهمه وقتی با یه دنیا ذوق می آم پیشش و از همه چیز براش تعریف می کنم. انگار دل به دلم می ده و حتی ازم سوال هم می پرسه.... ازم می پرسه چی شد ؟ چطوری شد ؟ حالا چی می شه.... ؟  اِ  ، اون چی گفت ؟   خوب زودتر می رفتی... !!!!! می شه منم بیام ببینم ؟!       حتی وقتی از هم عالم و آدم سیرم ، اندازه یه کوه دلم گرفته و آسمونش پر ازابرای سیاهه، انقدر آروم به حرفهام گوش می ده که این آرامشش مثل مرحم روی دلتنگی هامه. بعد که حرفهام تموم شد از غم و غصه های خودش می گه... می گه و می گه.... از همه جا.. گاهی برام جوک هم تعریف می کنه ، تا بخندم.... گاهی یه شعر از حسین یا هیوا برام می خونه.... پر از حس آرامشه....          فکر می کنم تنها چیزیه که دارم که از ته دل براش مهمم. دوست داره بدونه چه می کنم و تو دلم چی می گذره...   دوستت دارم کلبه ی بارونی من...  انقدر عزیزی که اگه با تو حرف بزنم ، تمام غصه های عالم از دلم پر می کشه... 

گاهی فکر می کنم تو رو خدا فرستاده تا من باهات حرف بزنم.... از همه چیز برات بگم... سنگ صبوری که جای همه نامهربونی های عزیزترین آدمهام رو برام پر کرده....   نمی دونم اگه امشب تو نبودی ، چقدر حرف روی هم تلنبار می شد...  امشب فهمیدم که وقتی تو رو دارم ، می تونم دور بودن از اون زانوهای سنگی سرد رو تحمل کنم. حتی غم نداششتن فرشته سفیدم رو...   هر چی بزرگتر می شم ، هر چی اتفاق تازه برام می افته ، هر چی موقعیت های جدید برام پیش می آد    تــــــازه اونوقته که می فهمم نداشتنش چقـــــــــــــــــدر آزار دهنده است...  اما توهستی ؟ مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  تو هستی تا برات از  پنج شنبم بگم. بگم که چقدر دلم شکست.....  از عکاسی شنبه ؛ که دوربینم خراب شد و همه عکسهام پرید.... از نمایشی که یکشنبه دیدیم و جرقه ی یه تجربه ی جدید زندگیم بود..... ازsms  های قبل از دیدن نمایش، از بارون بهاری بهاریمون .........   از دوشنبه ، از انتظار برای مشورت با استاد ،  از تالار مولوی و نبود جناب مکاری و ارجاعمون به آقای رضا زاده و از اونهمه استرس که می شه یا نمی شه ، از کارگردان کوچولوی اون کار ، از پشت صحنه تالار کوچیک مولوی ، از اتاق گریمش ، واااااااااای خدای من.....   از اینکه بالاخره قرار شد برای یه تئاتر کار گریم انجام بدیم... چیزی که همیشه دوستش داشتم.   چون تئاتر بود!     شاید اونبار که برای فیلم سینمایی قرار بود برم اینهمه خوشحال نبودم....  اما اینبار من بودم و تئاتر....

 

حس می کنم اونشب غیر از دونه های بارون اینجا ، هیچکس نفهمید چقـــــــــدر خوشحالم.

 

 

 

سه شنبه از دانشگاه یه سر رفتیم تالار مولوی....  خیلی زود رسیده بودیم ، هر دومون پر ازاسترس...  حتی نمی دونستیم چکار باید بکنیم....  ساعت 5:45 یکی  یکی بازیگراش اومدند....   تو هول و ولای این بودیم که چجوری می شه 4 نفر رو در عرض 45 دقیقه کار کرد. فکر کن؛ اونم ما که تو دانشگاه برای هرنفر حــــــــداقل یک ساعت وقت داشتیم.   یکی از بازیرای کار انقدر بهمون روحیه داد که یخورده اون اعتماد بنفس از دست رفتمون برگشت....  همش می گفت ، مطمعنا امشب خیلی خوبتر نقشم رو بازی می کنم ، چون گریمم خیلی خوبه و کلی رو کارم اثر می ذاره....   با اینکه فهمیده بودند کار اولمونه خیلی خوب باهامون برخورد می کردند و نمی ذاشتند خودمون رو ببازیم. حتی وقتی عاطفه به ساعت نگاه کرد و گفت 6 و نیم هم گذشته ، فکر کن؛ هیچکدومشون به رومون نیاورده بودند که کار باید 6 و نیم اجرا می رفته و هنوز یه نفرشون مونده.....   گروهشون دوست داشتنی بود.  با هم صمیمی بودند ، اماخیلی با احترام.  وااااااااااای اون لحظه ای که دستیار کارگردان اومد گفت :  تماشاگر تو سالنه و همه رو سن باشند.  رو فراموش نمی کنم .  اینجا بود هیجان و استرس کار زنده رو با پوست و استخونم درک کردم.  خیلی وحشتناک بود.  خدا رو شکر به هر صورتی بود بالاخره تموم شد و رفتند.    

اون لحظه بخاطر سرعت عملمون ، احساس بدی داشتم . فکر می کردم  کار تمیزی ارائه ندادیم.    اما وقتی رفتیم ردیف اول نشستیم و کار خودمون رو دیدیم . به خودمون امیدوار هم شدیم تازه.....     کارگردان که خودش یکی از بازیگرای اصلی بود کلی تشکر کرد. برخورد بازیگراش جالب بود که ازمون می پرسیدند ، امشب اجرامون بهتر نبود ؟؟ چطور بودیم.... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟                              

شب دوست داشتنی بود. شاید تابحال چنین فشاری بهم وارد نشده بود.  لحظه ای که همشون اتاق گریم رو ترک کردند و رفتند روی صحنه ؛ انگار یه وزنه سنگین از روی سینم برداشته شد.....  فکر این روهم نمی کردم که به اجرا برسند.   آخه اون بازیگری که 6 و نیم شده بود و کار روی صورتش هنوز شروع نشده بود. یکی ازاصلی ترین بازیگرا بود  که هم باید موهاش سفید می شد هم صورتش پیر، تازه باید گریم مُرده هم رو صورتش انجام می شد...................        هنوز هم وقتی فکر می کنم اگه این یکی حاضر نمی شد چه اتفاقی می افتاد 4 ستون تنم می لرزید.... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

خلاصه هنوز یجورایی توی بهت بودم که برگشتم خونه......

هیچ چیز رو باورم نمی شد....  نه نامهربونی ماه تمومم رو ، نه اینهمه احساس متضاد امروز رو.....     

خسته بودم ؛ خیلی ....

 

 

 

 

پی نوشت : هر چی تلاش کردم نتونستم این پست رو همون شب  27  فرودین بفرستم.

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 27 فروردین1387 و ساعت 11:53 PM |

هنوزم باورم نمی شه

پر از هیجانم.... خیلی خوشحالم...

برامون دعا کنید تا فردا ، یه روز حسابی رنگین کمونی باشه....

اگه فردا شب شیره شیر بیام ، یه عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالمه تعریف دارم.

                                                                                                              

 

دعا یادتون نره....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 27 فروردین1387 و ساعت 0:42 AM |

من به دنبال لحظات صاعقه آسا هستم .  لحظاتی که به ما می گویند دنیا به طور یقین قابل پیش بینی نیست وهنوز مکان هایی وجود دارد که در آنها واقعیت درهایش رابه رویمان نبسته و محبوسمان نکرده...

 

 

 

 

می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست....

اولین نمایش امسال رو دیدم، اونم در چه شرایطی. به شخصه که یه عالمه لذت بردم ( البته از واکنش های تماشاگرا  می شد حدس زد که اونها هم با حس شادی سالن اصلی تالار مولوی رو ترک کردند.) ...... هم متن خوبی داشت ، هم بازی های فوق العاده قوی ، هم موسیقی جالب توجه و شاید هم کارگردانی خوب. نمایشی که واقعا از دیدنش لذت بردم.... بازی خوب ( سیامک صفری ) که مهارت و استعداد قوی بازیگری خودش رو توی نمایش های قبلی هم به رخ کشیده بود ، اینبارهم واقعا عالی بود.  اگرچه کمی نوع ایفای نقشش ما رو یاد اجراهای قبلیش تو نمایش های گذشته می انداخت اما حتی این تکرار هم از جذابیت کار کم نمی کرد .     شاید چون من قدرت این رو ندارم که خیلی فنی و تکنیکی به نمایش نگاه کنم ، این طوری حس کردم ، شایدهم بخاطر گریم یکنواختشون بود............... ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه انگار همه چیز باید خوب می بود. چون بود.

گروه موسیقی به خوبی هر چه تمامتر بین اپیزودهای کار فاصله می انداختند و شور و حال خاصی به نمایش داده بودند. از همه مهمتر این بود که در حین تماشای این کار  اصلا گذر زمان حس نمی شد. و من یکی که از روشن شدن نور تماشاگر احساس بدی داشتم و دلم می خواست کار بیشتر از این ادامه پیدا می کرد....

اینطور که بین خبرها دیدم ، ظاهرا این کار ( اگه اشتباه نکنم )  با گروهی متفاوت ، سال 74 به کارگردانی دکتر محمود عزیزی و بازی آقای رشیدی داخل مجموعه تئاترشهر هم اجرا رفته . دلم می خواست می دیدم ، آیا اونبار از چنین جذابیتی برخوردار بوده یا نه ؟؟؟!!!!!!!!

با توجه به اینکه پیش از اینها نمایشنامه هایی با ترجمه خانم حائری خونده بودم ، پیش فرضم هم این بود که اغلب آثاری که ایشون سراغش می رند برای کار ترجمه ؛ از اون متن های خوب و محکمی هستند که قائدتا می تونن نمایش خوبی هم از کار در بیان. چون به شدت با این عقیده یکی از منتقدین تئاتر موافقم که اگه یه متنی خوب باشه ، به بدترین شکل هم که اجرا بشه، باز هم کار خوبی رو شاهد هستیم . اما اگه متن بدی با بهترین کارگردان و گروه تئاتری اجرا بشه نمی تونه رضایت مخاطب رو به همراه داشته باشه...........

 

 

تئاتر بی حیوان (گروه تئاتر سکوت)     ساعت : 20         مدت : 70 دقیقه      سالن اصلی تالار مولوی

کارگردان : مهدی مکارمی

نویسنده : ژان میشل ریب         مترجم : شهلا حائری

بازیگران : سیامک صفری / کورش نریمانی / آذر خوارزمی / آفاق میر قاسمی

آهنگساز : سیاوش پاکراه

طراح چهره پردازی: فرناز مرتضوی

 

 

یادداشت کارگردان :

ما در این اجرا سعی و تلاشمان این است که به نوعی اضطراب و پرسشهای زمان خود را منعکس کنیم. پرسشهایی که از یاس و شرایط ناگوار سالهای بعد از جنگ جهانی دوم ناشی می شوند. در ورای این اپیزودها تماشاگربا دلهره ونگرانیهای زمان خود روبرو می شود . انسانی که در عصر مدرن زندگی می کند با شک و تردید هایی دست به گریبان است که دیگر نمایشهای کلاسیک و سنتی قادر به بازگو کردن آن نیست. ما با تصویر کردن این احساس ناامنی و اضطراب حاکم بر دنیای جدید سعی بر بازتابی از واقعیات انسان مدرن را داریم. در این نمایش ساختار و مکالمات گاهی آنچنان غیر منطقی هستند که به یاوه گویی می گرایند . نمایش نویسان این گونه تئاتر هر یک به گونه ای تمام ساختار و قالبهای کهنه را در هم می ریزند تا تئاتری مدرن و متناسب با دنیای جدید ارائه دهند.

 

یادداشت نویسنده :  من به دنبال لحظات صاعقه آسا هستم .  لحظاتی که به ما می گویند دنیا به طور یقین قابل پیش بینی نیست وهنوز مکان هایی وجود دارد که در آنها واقعیت درهایش رابه رویمان نبسته و محبوسمان نکرده...

 

جلسه نقد و بررسی نمایش تئاتر بی حیوان ( خبر گزاری مهر )

 

تئاتر بی حیوان ( سیامک صفری )

نکته جالب توجه همین قهقهه تماشاگرا در طول اجرای نمایش بود...

 

 

 

 

 

اما جدای از این حرفها اون روز که این اجرا رو دیدیم ، روزی بود واسه خودش.... از اون روزا......      من و ماه من حسابی دلمون گرفته بود.....  خیلی دلم می خواست بدونم تو دل آدمهایی که اونجا نشسته بودند چی می گذشت....!   اونها هم دلشون گرفته بود ؟    اونها هم حین اجرای نمایش لحظه ای شده بود که دلشون بلرزه ....؟؟؟؟  پرواز کنند تو خاطره های مشترک .....  یاد سایه هایی که گهگاه از زندگیشون رد شدند بیفتند ؟؟ یاد آدمهایی که داشتند و حالا دیگه ندارنشون ؟؟؟  یا به یاد یه خواب کوچولو ، لحظه ای چشمهاشونو هم بذارند ؟؟؟!!!   یعنی هیچکدومشون نبودند که از یاد یادها  لحظه ای چشمهاشون مرطوب شه ؟ فقط لحظه ای....             چرا انگشتاشون رو می شکستند ؟؟؟؟؟!!!!! حتی این صدا هم  آزارشون نمی داد ؟؟؟؟!!!!!!     عجب لحظه هایی بود اون 70+ 15 دقیقه....   ثانیه هایی که توی این دیالوگ گم شدند...   

توی کلمه آفرین ؛ تنها چیزی که شنیده می شه ، همون آفِشِه....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 25 فروردین1387 و ساعت 1:33 AM |

ماه من ؛ غصه نخور..... 

ماه من ، غصه نخور زندگی  جزر و مد داره

دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره

ماه من ، غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک ، مثل تو و من نمی شن

ماه من  غصه نخور،  مثل ماها فراوونه

خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور،  گریه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل  مال اشک شبنم هاست

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه

ماه من غصه نخور ، خیلی ها تنهان مثل تو

خیلی ها با زخمهای زندگی آشنان مثل تو

ماه من ، غصه نخور زندگی خوب داره واسش

دنیا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه

ماه من غصه نخور ، دنیا رو بسپر به خدا

هر دومون دعا کنیم ... تو هم جدا ، منم جدا....

ماه من غصه نخور ، دنیا رو بسپر به خدا...

 

 

عجب حکایتی داریم این من و ماه هلال و بیست و دوم ها....  چه حالی داره ، از پشت یه شیشه خیس ، نیم ساعت تمام به این ترانه گوش بدی و چشمتو بدوزی به سیاهی شب جاده ای که ماه از اون بالا دل به دل گرفتت داده ....  اخماشو کرده تو هم ، دستهاشو به سینه زده و اونم تو فکره....  تو به چی فکر می کنی ماه من ؟!!!  تو هم داری فکر می کنی که بسپریمش به خدا ؟؟؟   

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 23 فروردین1387 و ساعت 2:16 AM |

      *                *                                  .:*:.                                .                         *

*                              *                          *                       .:*:.                           *        *                                  .:*:.                                                       *

*                 *             *             *            *

                                .                                 *

           .:*:.         بوی باران، بوی ســبزه، بوی خاک               *                       
     
*                      شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک                       :*:
                  
*         آسمان آبی و ابر سپيد                                               *
   "                  .      برگهای سبز بيد                                       
"                 .
           
 *              عطر نرگس، رقص باد               *
                 
 "         نغمه شوق پرستوهای شاد                               *          *   .
     :*:                    خلوت گرم کبوترهای مست ...          *                 .          *

                     *      نرم نرمک ميرسد اينک بهار  خوش بحال روزگار         "            :*:

  *   خوش بحال چشمه‌ها و دشتها            *                                            .   
     .    خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها                                         *

*        خوش بحال غنچه های نیمه باز                    .:*:.                 *     

      "  خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز                  *

.        خوش بحال جام لبریز ازشراب              *                                        *  
     *  خوش بحال آفتاب                                       .:*:                     .            *

                  

   :*:           ای دل من گرچه در اين روزگار             َ                     :*:

          "                 جامۀ رنگين نمی‌پوشی به کام             *                *             باده رنــــــگين نمی‌بينی به جام                    .            *
    َ            ِ                          نقل وسبزه در ميان سفره نيست
         *              .:*:.                جامت از آن می که می‌بايد تهی است؛       .:*:.

             

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم          *         .                    *
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب                                    *                    *
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار      *                                      .:*:.               *
                                                                       *                             *

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ             .:*:.                           *

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ                                 .                            *

                                    *    

 *               .                                      *              

( فریدون مشیری )

 

 

و باز هم بهــــــــــــــــار.... 

 

و باز هم بهـــــــــــــــار

بعد از بیست روز ازسپری شدن فروردین بالاخره بهار قدم رنجه کرد و به هزار ناز اومد.  بهار رنگارنگ با یه عالمه بارون اومد....  رگبار بهاریه بهاری....  تو این چند روز که اومدم نه وقت داشتم و نه دست و دلم به نوشتن می رفت.... آخه بهاری که 20 روز ازش بگذره و بارون نداشته باشه ، بهاره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   آدم هیچ جوری حسش نمی کرد... انگار نه انگار که فصل پر شکوفه اومده باشه.....  اما دیروز بالاخره بهاره من اومد... با یه دنیا طراوت و شادابی....  انقدر آسمون ابریش پر از جریان زندگی بود که آدم دلش می خواست پرواز کنه.... قطره های بارون زلال و پر انرژی بودند. انگار فقط اومده بودند تا تو آسمون رقص شادی سر بدند و سرود بارون بخونن.

                                                                                                                                   باران .... می بارد و

                                                                                                                                                                       می شوید و

                                                                                                                                                                             جان می بخشد....

        

دیروز من و عاطفه و بارون بهار  دست همو گرفتیم و  دل به دل پیاده رو  همیشه قشنگ خیابون ولی عصر دادیم....  به قصد عکاسی برای کارگاه ظهور یکشنبه رفته بودیم ، اما این بارون بازیگوش ، ما رو هم از کار و زندگی  انداخت  تا بریم و همبازی شیطنتش بشیم.... انقدر اون لحظه ها ناب و دوست داشتنی بودند که می شد ریه هامون رو به اندازه یه فصل بی بارون دیگه پر از شور و اشتیاق کنیم....  خدایا مرسی برای اینهمه لطافتت...

خلاصه ضمن اینکه حتی یدونه عکس هم برای کلاس ننداختیم ، مثل موش آب کشیده هم شدیم . تازه اصلا هم عذاب وجدان نگرفتیم ( حداقل من یکی که نگرفتم ! )  که به اونهمه حماقت و ذوق کور آدم آهنی های دور و برمون خندیدیم ....  آدم آهنی هایی که تا دو قطره بارون می آد ؛ فورا نگران این می شن که مبادا زنگ بزنن  و نالشون می ره هوا که آیییییییی ، این چه هواییه ، ترافیک شده و فلان و بهمان.. تا یذره برف می آد ؛ می چپن تو خونه و دم شوفاژ ، چایی داغ می گیرن دستشون و از پشت پنجره با هراس به اون دونه های سفید نگاه می کنند.. و غر و غر که این چه هواییه ، خیابونا گل و شل می شه و آی و هواااار..... پاییز و که نگو... غش می کنند که مبادا باد ببردشون و خدایی نکرده یه موقع خاک تو چشمهای مبارکشون نشینه....       نمی دونم این آدمهای مضحک ، بالاخره کِی از اتفاقات و تغییرات دور و برشون راضین ؟؟؟؟؟؟؟  اولا فکر می کردم خوب حتما تابستون ، دوره عشق و صفاشونه . چون دنیا به کامشونه و از آسمون هیچی جز گرما نمی باره ....  اما دیدم نه بابا ....  اینها شوت تر ازاین حرفها اند... تابستون هم که می شه نالشون می ره هوا که  واااااااااااااااااااای گرمه... سوختم....    نمی دونم چرا ، اما اینجور آدمهای همیشه شاکی از زندگی ، حال منو بهم می زنند.... چون هیچ موقع نیست که لذت حتی پرواز یه پروانه تو آسمون رو ببرند.... همیشه به منفی ترین بعد یه تغییر نگاه می کنند.     البته تمام نوشته های بالا ضمن احترام به بعضی بابابزرگ ها و مامان بزرگها  و آدمهای یکمی بیمار بود که حتی اگه خودشون هم بخوان ، نمی تونن شور و انرژی استقبال از اینهمه قشنگی رو داشته باشن....    

 

* دیروز در عین اینکه روز خیلی خیلی خسته کننده ای بود ، اما پر از لحظه های ناب و دوست داشتنی هم بود. لحظه تماشای نگاتیو وقتی برای خشک شدن به گیره آویزون بود  برامون انقدر لذتبخش بود که فکر نکنم تا عمر داشته باشیم فراموش کنیم. نگاتیوی که برای اولین بار با دستهای خودمون ظاهرش کرده بودیم....  لحظه ای که توی حیاط تالار مولوی نشستیم .... سکوت و آرامشی که با قطره های بارون و خستگی ما دو تا تبانی کرده بودند تا نتونیم از جامون بلند شیم   تمام وجودمون رو پر از آرامش کردند.....

 

*  تو این هفته دایره زنگی رو دیدم. راضی کننده بود. شخصیت پردازیش رو خیلی دوست داشتم. انگار واقعا همه همونی بودند که باید باشند. علی الخصوص  انتخاب حامد بهداد به نظر من  بهترین انتخاب !  نه نه!  تنها ترین انتخاب می تونست باشه....  هر چی بین اهالی سینما  تک تکشون رو از جلوی چشمام گذروندم تا بلکه تجدید نظری بر این حرف خودم داشته باشم ، اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم... و کسی رو پیدا نکردم....     من به شخصه زیاد از این بازیگر خوشم نمی آد اما واقعا لذت بردم از اولین سکانسی که حامد بهداد رو دیدم.... چون همونی بود که باید می بود. مخصوصا اینکه قبل از نشون دادن چهره اش ، فرصت این رو داشتی که فکر کنی ، این یکی دیگه کی می تونه باشه.... ؟؟؟؟؟؟؟    جالب بود از روزی که اولین بیلبوردهای تبلیغاتی  این کار رو دیدم ، خیلی نظرم جلب شده بود  بین اونهمه بازیگری که عکسشون اونجا بود. که واقعا هر کدومشون می تونن چه قصه ای به همراه داشته باشن!!!...  انقدر اون طرح ماهرانه طراحی شده بود که از روی همین بیلبورد ساده می تونستی ذهنت رو آماده کنی که قراره با یه کار شلوغ طرف بشی و ممکنه شخصیتها رو قاطی پاتی کنی.....               جالب بودنش ، شاید در این بود که معضلات اخلاقی و اجتماعی جامعه رو  بطور کاملا غیر شعاری به تصویر می کشید.....        اما در کل دوستش داشتم.....  حتی اون لحظه ای که اونهمه دلم برای ( ممد ) داستان  با بازی " صابر ابر "  سوخت........

 

* شهرداری افتاده به جون پیاده روهای پر خاطره مسیر تئاتر شهر تا سینما سپیده ، تا شیرینی فرانسه ، تا در اصلی دانشگاه تهران، تا کتابسرای نیک ، تا ایستگاه ماشینهای خطی کرج، تــــــــا تالار مولوی ...       همچین اونجا رو زیر رو کردند ، درست مثل خاطره هایی که توی ذهن منه....

 

* شب  14 فروردین ...   یجور خاصی دوستش داشتم. حس قشنگی برام داشت. شبی بود که فکر نمی کردم هرگز پیش بیاد....  هم من بودم هم دو تا خاله های دوست داشتنیم..... !!!!!!!    

 

* دلم نمی خواد از 16 فروردین چیزی بگم.... چون غیر از یه کوه غم چیزی برام نداشت.      فکر بیست و پنج سال پیش ، چنین روزی دیوونم می کرد....  دو ساله که دیگه این روز رو دوست ندارم.... کاش هیچکس اینروز رو به یادش نبود تا بیادم بندازه.       کــــــــــــــــآش....

 

* راستی ، انگار منم رفتم جزو اون دسته از آدمهایی که ، آدمهای کتابخون و روشنفکر بهشون می گن غیر حرفه ای و بی سلیقه!!!!!!!!!!!  چون حالا که 346 صفحه از صد سال تنهایی رو به مشقت و من بکش ، تو بکش  خوندم . می بینم که دیـــــــــــــگه نمی کشم...  عجب دردسریه ها....   فعلا که حاضرم هزار سال دیگه هم بهم بگن غیر روشنفکر ؛ اما 1 صفحه دیگه از این کتاب رو نخونم. چون اگه بخوام تمومش کنم باید 100 سال تنها بمونم و تو سر خودم بزنم تا یادم بمونه این " آئورلیانو "  کدوم یکی " آئورلیانو "  بود ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!   بخدا تموم سلولهای مغزم Error   دادند....   تا قصه یه " آئورلیانو"  دیگه می آره وسط چراغهای مغزم روشن خاموش می شنه و اخطار می آد که:

ERROR….. ERROR

 This name already contains to story.  Would you like to replace the existing name???

 اولها دوستش داشتم ، اما از وقتی دیدم آدمهای اون دهکده اصلا آدمهای خلاقی نیستند ، ازشون بدم اومد...  این اهالی محترم  دوزار به خودشون زحمت نمی دن تا لااقل  اسم برا بچه هاشون انتخاب کنن....  از سر سیری ، اسم اون یکی رو روی این یکی ، اسم بابا رو رو بچه ، بچه رو رو بابا .....  می ذارند......     یه قسمت از کتاب رو که می خوندم فکر کردم دارم هری پاتر یا یه داستان کاملا تخیلی می بینم....    اونجایی که یکی از این " خوزه "  ها مرده بود و خون اون از توی خونه اش که بالای تپه بود حرکت می کنه و دور میدون شهر می گرده و می آد تو خونه باباش و می ره و می ره و از این کنار گوشه ها هم می ره  تا مبادا فرش کثیف شه ، بعد از زیر میز نهار خوری دور می زنه و می ره تو آشپز خونه ، جلوی پای مامانش " اورسولا "  می ایسته....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!      فکر کنم از همین جاها بود که متاسفانه سیم های ارتباطیم با این کتاب همیشه محترم قطع شد....     خیلی دلم می خواد یکی از این خانم ها و آقایون روشنفکر و کتابخون که  از این کتاب خوشش اومده بیاد و از سر خیر خواهی  به منم بگه از چیه این کتاب خوشش اومده ؟؟!!!!!!!!  عاجزانه استدعا دارم هر کی می دونه به منم بگه  این کتاب ، چرا انقدر معروف شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟            خیلی دلم می خواد از لحاظ فنی بدونم ، شاید زاویه دید من اشتباهه...... شاید اگه بدونم و از اون دید  این کتاب رو بخونم ، منم خوشم بیاد...    بخدا قول می دم اگه یه بنده خدا پیدا شد و قانعم کرد ، یکبار دیگه از اول اول اول مو به مو بخونمش.  چون خیلی دلم می خواد   جزو اون دسته آدمهایی باشم که از این کتاب خوششون اومده.  البته زیاد هم جدیم نگیرید…. چون با توجه به فرمایش استادمحترم :  نه اینکه کتاب خوبی نبود اما  (( من خوشم نیامد )) .       و همین من که می گم ؛ چون دلش نمی خواد کتابهاش نصفه خونده بشه.  مطمعنم بالاخره ، یروزی ، یجایی ، یه وقتی   دوباره می ره سراغ صد سال تنهایی و تمومش می کنه…  خدا رو چه دیدی ، می گن از این ستون به اون ستون فرجه !!!!!!!       شاید اون موقع خوشش اومد…… و با افتخار اینجا نوشت : (( صد سال تنهایی نه تنها کتاب قشنگیه بلکه  من خیلی دوستش داشتم و ازش خوشم اومد ))

 

* تو این تعطیلات نوروز ، بس که پایه هر کی چیکن بازی می کرد شدم و این مرغهای از همه جا بی خبر رو کشتم ، الان که به مانیتور نگاه می کنم  وجدان درد می گیرم خفن !!!!!!!!! آخه پانزده میلیون امتیاز ارزش داشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخرش که چی ؟؟؟؟  من مطمعنم آه اون مرغهای چیکن 3 بود که بار آخر که بازی کردم انقدر زود  game over  شدم...

 

* هواشناسی گفته تا 5 شنبه بارون می آد ، اما پس چرا نمی آد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

* فردا قراره گوش شیطون کر،  جویبارک و مریم بیان اینجا ...  منتظرم.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 21 فروردین1387 و ساعت 7:50 PM |

 

بر می گردم

با چشمانم

که تنها یادگار کودکی منند

آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟!

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 3 فروردین1387 و ساعت 11:50 AM |

 

 

سراسر خاطره

--------------------

 

 

به خودت پناه می دهی

تا راه های تاریک از کنارت بگذرند.

 

در پناه چتر

به خودت پناه می دهی

یعنی که خیال هایت را ، و کودکانی را ،

که شبانه های بی ماه

به خـــــــــــواب پناه می برند.

در پناه چتر

به انتهای شب دست می کشی

و نگاه می کنی

با چشمهایی که انگار

هزار سال

به راه

نگاه کرده اند.

 

راه های روشنی آرام

شبانه از تو می گذرند

به ماه رسیده بی شتاب

به دریاهای بی نام می ریزند،

راه هایی که هر صبح

آدمها

با چترها و پلاکارتهایی از ماه

به دریا می روند.

 

به انتهای شب دست می کشی ،

ملافه های بی قرار

به شبانه های باد پرتاب می شوند

تا کودکان بی ماه بیدار شوند

کودکان بی کوچه و رقص

که روزهای باز آمدِ برف

به انتهای شب

پرتاب شدند

با هزار پیراهن آبی

که در چاکسار خیابانهای تلخ

گم شد.

 

در پناه چتر نگاه می کنی ،

صبح که بیاید

قطار از ایستگاه گذشته است

با سوتی که آرام

در خاطــــــره می پیچد.

 

سرارسر خاطره را که می دوی

صدای مانده در تونل و جاده های پنهان

شکل های رفته را پیش می آورند:

قطارهایی که پر شتاب

به مزار شبانه می روند.

کوچه های بی نام

به دریچه های یک روز بازی آفتابی نگاه می کنند

 

و در دشت های رو به شب

چاههای دیرین هزار پیراهن گمنام را به دست گرفته از اعماق

به ماه نشان می دهند

به ماه که آرام در پناه چترت

از پلاکارتها و دریا

طلوع می کند.

 

 

" هیوا مسیح "

 

صبح که بیاید

قطار از ایستگاه گذشته است

با سوتی که آرام

در خاطـــــــــره می پیچد...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 3 فروردین1387 و ساعت 1:14 AM |

 من که از درون دیوارهای مشبک ، شب را دیده ام

و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگهای ستم کوبیده ام

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام

و من – باز آفریننده اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو ، هلیا !

آنچه ماندنی ست ورای من و توست.

 

" نادر ابراهیمی "

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 2 فروردین1387 و ساعت 3:36 PM |

و من جزیی دیگر از خودم را به تو می سپارم...

 

 

 

 

در تمام طول زندگی همیشه بدترین چیز دنیا برام لحظه خداحافظی بوده است. خداحافظی خیلی سخته مخصوصا که این خداحافظی از عزیزی باشه که مدتی همدمت بوده و تو در کنارش زندگی کرده و وقت رفتن چیزی از تو را همراه خودش ببره. اما عزیزم از اول این آشنایی می دانستیم هر دوی ما می دانستیم که این لحظه دیر یا زود خواهد آمد. بدون این که اراده ما در آمدنش دخیل باشد. خوب می دانستیم که عمر این بودن به 365 روز بیشتر طول نخواهد کشید. چه می شود کرد رسم چرخ گردون است و من و تو نمی توانیم جلوی آمدن و رفتن آن را بگیریم. حالا دیگه لحظه رفتن تو هم رسیده و تو داری می ری. درست در ساعتی که باید بروی می روی. حالا من این جا ایستاده ام و به تمام لحظه های خوبی که در کنار تو بودم می اندیشم و خودم را برای بدرود از تو اماده می کنم. به یاد می آورم که در کنار تو عزیز چه شادمانی ها و چه غم هایی داشتم. یاد این که چه روزهایی همراه با تو گریستم و تقویم را ورق زدم. چه روزهایی همراه با تو خندیم و خط روی روزهای خوب کشیدم. به روزی که در عین بی فردایی و بی اندیشه حسرت و خشمم را بر سر تو ریختم بی آن که بدانم تو تقصیری نداشتی و تو را در شادی های خودم شریک کردم. به یاد وعده هایی که در ابتدای این آشنایی به تو داده بودم و به این که به چند تا از این وعده ها عمل کردنم؟

این دل دل آخر تو برای رفتن عجیب دلم را می لرزاند به یاد لحظه های بزرگ شدن و بلوغم می اندیشم که در کنار تو تجربه کردم. یاد تمام لحظه هایی که از دست دادم بی آن به اخطارهای مداووم تو فکر کنم. حالا تو این جا ایستاده ای و داری با قدم های آهسته ات با من وداع می کنی و من جزیی دیگر از خودم را به تو می سپارم. یکسال یعنی 365 روز از زندگیم را در پاکتی هدیه می کنم و به جایش خاطره های تلخ و شیرین و خاطره های شیرینی را که با تو داشتم را می گیرم و لای تقویم زندگیم می گذارم. دوست عزیزم تو به همراه این تک تک مداوم زمان می روی و من همچنان که به رفتن تو می اندیشم به نزدیک شدن دوستی تازه از جنس تو نگاه می کنم. به این که زمانی که تو را بدرقه کنم همراه با صدای یک توپ او خواهد آمد و باز می دانم 365 روز با او همسفر می شوم مثل تو. همسفر می شوم و باز در این مسیر که 33 سال پیش آغاز کرده ام به دوست دیگری مثل تو می رسم. عزیز دلم سال 86 مهربان! گاه رفتن تو آمده است پس با آفتاب درخشانی که در واپسین دقایق تو بر سرم تابیده است، به تک تک قدم های تو گوش می کنم و با تو خداحافظی می کنم و سلام تازه ای می کنم به دوست تازه ای که 1387 خورشیدی نام دارد و نام دوست تازه من در گذر 365 روزه آینده به زندگی توست.

_فرزانه ابراهیم زاده_



 

 

بالاخره اونهمه شور و تکاپو  تموم شد. به همین سادگی عید شد.  تا آخرین لحظه بدو بدو  و هیاهو ، اما توی یه لحظه همه چیز متوقف شد. درست مثل حرکت ماهی قرمز های توی تنگ. یه آرامش عجیبی به فضا حاکم می شه...  آرامشی گس! که حتی نمی دونی خوشمزه است یا نه؟   امسال هم نشد که برای خودم چیزی بخوام. چون همون حس لحظه های اذان آمد سراغم و یاد یه جای خالی....  چه حس تلخیه که وقتی همه اطرافیانت غرق شادی و شورن  تو  پای سفره‌ شــــاد و بهاریه هفت‌سين، دلتنگ همه‌ی اونهايی بشی كه سالها یا شایدم روزهاست که رفتند ؟!!  پراز تردید و ترس از آینده ؟!  امسال یه جور خاصیم..... انگار هیچ شور و شوقی ندارم....    چشمامو که می بندم این یه سال می آد پیش روم...    شاید چون سال خوبی رو پشت سر نذاشتم این مدلی شدم !!!!!! شایدم پیر شدم !!!!!!!

 

من آدمی بودم که  اومدن بهار برام یه دنیا شور بود.... یه دنیا امید....    عیدرو عاشقانه دوست داشتم ..... حاضر نبودم هیچ شوقی رو با شوق چیدن سفره هفت سین عوض کنم.  هر سین اون رو با تمام وجودم می چیدم توی سفره کوچیکمون....   اما امسال که همه چیز تازه بود و قرار بود اولین هفت سینمون رو توی این خونه بچینیم  من پر از حس یکنواختی و دلمردگی بودم.....  کسالت مسخره ای تمام وجودم و گرفته...     شاید برای تنها چیزی که یذره شوق براش بخرج دادم ، انتخاب ماهی قرمزمون بود...    شاید بیست دقیقه تموم بابا و اون آقاهه که ماهی می فروخت داشتند بین اونهمه ماهی، دنبال ماهی که من می خواستم می گشتند و نمی تونستند بگیرنش... 

 

 

دلم می خواد امسال فقط از عشق و شور و شادی بگم. اما هر کاری می کنم دستم نمی کشه که بنویسه : زندگی خیلی قشنگه.....بخدا آدم ناشکری نیستم. امااین روزها به شدت دچار حس روزمرگی شدم .... از همه چیز و همه کس خسته ام و بعضی رفتارها بدجور بهش دامن می زنه.  انگار آستانه تحملم بینهایت سقوط کرده. انقدر که خیلی زود تر از زود به مرز انفجار می رسم....

 

لحظۀ سال تحویل لحظۀ عجیبیه.... انقدر عجیب که حتی نمی دونم دوستش دارم یا نه ؟!    یکی دوسالی هست که دیگه اون لحظه چشمام پر ازاشکه. سال تحویل امسال هم به همه چیز فکر کردم ، حتی به اون چیزی که به خودم قول داده بودم از شروع امسال دیگه بهش فکر نکنم و برای همیشه دفنش کنم توی همون سال 86 و فراموشش کنم. حتی به این دو سال گندی که از جلوی چشمام گذشتن.... به خرداد تا بهمن سالی که گذشت....  به خودم ، به بابا ، به فرشته سفیدم ، به حرفهایی که توی دلم موند و نزدم ، به اونهمه سوالی که نپرسیدم ، به چیزهایی که نباید به دست می آوردم و چند مدت از زندگی منو در خود گم کرد و آخرش به احمقانه ترین دلایل دنیا از دست رفت، به تمام آدم هایی که باهاشون آشنا بودم، آشنا شدم و اون هایی که بیشتر شناختمشون فکر کردم. به آدم هایی که آمدند و پا روی وجودم گذاشتند و به راحتی ازم گذشتند، آدم هایی که همچنان منو نادیده گرفتندو ازم گذر کردند ، از اون هایی که آمدند و دیدند و گذشتند، به خودخواه ترین آدمها ، به  آدم های مهربونی که دور و برم کم نیستند ، به قولهایی که به خودم دادم و بهشون عمل نکردم، حتی به سال تحویل وحشتناک پارسال .... ....

کــــــــاش می شد بجای اون لحظه سال تحویل که دوباره خودم رو یادم رفت ، حالا از خدا بخوام.... از خدا بخوام که از کسالت نجاتم بده. منو بر گردونه به اون روزهایی که یه جعبه مداد رنگی برام همه دنیا بود. اون روزایی که حتی یه رومیزی تازه هم غرق شادیم می کرد.... روزایی که دیدن یه دسته گل نرگس طراوت یک سال رو در من زنده می کرد....   وقتی دلنوشته های دو سال پیشم رو می خونم ، غبطه می خورم از اونهمه شادی بی دلیل...

 

یه چیز بیشتر از بقیه اذیتم می کنه....  اینکه دلم می خواست مثل همه آدمها حداقل می تونستم این شعار رو بدم که : توی سال جدید خاطرات بد رو دور ریختم و همه رو بخشیدم ....  اما نه! هر جور که سعی می کنم به دلم پیروز شم ، دلم راضی نمی شه، شاید حق خودش می دونه - حقی که به قیمت لحظه های تلخ له شدنش بدست آورده و براش تاوان سنگینی داده-   دلم رضا نمی ده ، اونهایی که تمام قلبمو روحمو تحقیر کردند رو فراموش کنم....   نمی گم نمی بخشمشون ، اما فراموشش هم نمی کنم....

 

 

 

این وسط فقط دلم به حافظ 7 سین لحظه تحویل سالم خوشه....

 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است            چو کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجــــــتی که تو را هست با خدا             کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجــــــــــت است

ای پادشاه حسن خدا را بســــــــــوختیم             آخر ســــــــــــــــــوال کن که گدا را چه حاجتست

اربــــــــــــاب حاجتیم و زبان سوال نیست            در حضــــــــــــــــرت کریم تمنا چه حاجتســــــــت

محتاج قصه نیست گرت قصــدخون ماست           چو رَخت از آن توست  به یغــــــــما چه حاجتست

جام جــــــهان نماست ضمیر منیر دوست            اظهار احـــــتیاج خود آنجا چه حاجتســــــــــــــــت

آن شــــــــــــــــد که بار منت ملاح بردمی           گوهــــــــــــــر چو دست داد به دریا چه حاجتست

ای مدعی برو که مــــــــرا با تو کار نیست           احباب حاضرند به اعدا چه حاجتســـــــــــــــــــــت

ای عاشـــــــــق گدا چو لب روح بخش یار            می داندت وظــــــــــــــــــیفه تقاضا چه حاجتست

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود

با مدعــــــی نزاع و محاکا چه حاجتست

 

 

 

 

جام جـهان نماست ضمیر منیر دوست  

        اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجتسـت

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 11:58 AM |