تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

بوی عیدی ...
بوی توپ ...
بوی کاغذ رنگی ...
بوی تند ماهی دودی وسط سفرۀ  نو
بوی یاس جا نماز سفرۀ  مادربزرگ
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم


شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکۀ عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردۀ  لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم


فکر قاشق زدن دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم


عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم


بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
با اینا بهارو باور میکنم

 

 

با اینا بهارو باور میکنم ...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 11:41 PM |

 

شب آتیش بازی چشمهای تو یادم نمی ره

هرغم پنهون تو یه دنیا رازه

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 7:43 PM |

باران بیاید یا نیاید

باران بیاید یا نیاید

من باشم یا نباشم

تو باشی یا نباشی

خاطرت باشد یا نباشد

خاطرت باشد یا نباشد

دیگر تنهاییم را با تو قسمت نمی کنم

دیگر تنهاییم را هـــرگز  با تو قسمت نمی کنم

حتی ناخوشی هایم را

حتی ناخوشی هایم را

و از ته دل به تو می گویم:

نارفیق!

مگر تو با ما بودی ؟

و از ته دل به تو می گویم:

نارفیق!

مگر تو با ما بودی ؟

 

- یغما گلرویی-

 

 

 

غروب جمعه باشه… دلتم یه عالـــــــــــــمه گرفته باشه….   بخوای سرتو با تمیز کردن کمدت گرم کنی.  یهویی بین اونهمه ترانه که داره پخش می شه ، نوبت به ترانه خداحافظی  آلبوم  "سلام آخر"  برسه ….   

این وسط فقط  یه بوی آشنا کم بود…. وقتی قراره همه چیز دست به دست هم بده ، همینجوری می شه دیگه… عطری که مدتهاست تموم شده ، بین اونهمه وسیله باید تو رو دنبال خودش بکشونه….  بعد از پیدا کردنش هم باز یاد و یاد و یاد.... غرق روزهای نه چندان دور گذشته… بوی عجیبیه…در عین دوست داشتنی بودنش ، بوی تابستون رو می داد…  بوی یه دنیا تعطیلات رو می داد…. بوی اون مانتو سفیده …  بوی شال سبزه… بوی حوزه ، سمینار… بوی سرخوشی بچگی های نه خیلی دور… بوی اونهمه حماقت رو….

آخه مگه می شه حماقت هم انقدر دوست داشتنی باشه….

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 24 اسفند1386 و ساعت 6:38 PM |

 

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم ، قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا  آیا همین رنگ است ؟ ....

 

دوباره سبزه ، ماهی های قرمز توی تنگ ، سمنو ، شلوغی خیابونها.... خرید عید...   این دومین سالیه که دم دم های عید و خرید عید رو دوست ندارم.....................   یاد دو سال پیش می افتم که هر بار که می رفتم بیرون برای فرشته سفیدمم خرید می کردم....  انگار قرار نیست عادت کنم که دیگه نیست... مثل اون سالها وقتی یه لباسی می بینم که مناسبشه تمام وجودم می لرزه.... انقدر یادم می ره نیست ؛ که می رم جلو و قیمتش رو هم می پرسم  ، حتی می خرمش...

روزای تلخین... انقدر تلخ که حتی دیگه نمی تونم نقش هم بازی کنم.....   زور که نیست. خسته شدم از نقش بازی کردن. خب،  واقعا نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  واقعا دیگه تحمل ندارم . هر روز که می گذره بیشتر دارم داغون می شم. اصلا هیچم عادت نکردم.  خدایا دارم کفر می گم !!!!!! باور می کنی اون بنده ات که همیشه می گفت شـــــــــکر ؛  همونی که حتی اون لحظه ای که فرشته سفیدشو ازش گرفتی  توی همون بیمارستان ، وقتی صدای سوت ممتد دستگاه  رو شنید ، بهت گفت شکر !   حالا داره اینطوری بهت کفر می گه....؟؟؟   اما خودت ببین آخه .. فقط همین یه فرشته رو زمین به این بزرگیت اضافه بود ؟؟؟؟؟؟   نمی شد  اونو برام سالم نگه می داشتی.... نمی شد می ذاشتی منم طعم داشتنشو حس می کردم....  شاید اگه بود و سالم بود ، تو این یه هفته انقدر تحقیر نمی شدم....  یا اگه می شدم سرم رو می ذاشتم رو پاهاش ، انقدر که آروم بگیرم.... شاید اگه بود و سالم بود ، اصلا روال زندگیمون این شکلی نمی شد.....  شاید اگه بود انقدر از خودم بدم نمی اومد....    انقدر لحظه ها شده که همه جا رو تار دیدم اما کسی نفهمید...  همونجا توی چشمام نگهشون داشتم ، حتی اگه به قیمت تار دیدن دنیا تموم شده ؛ اما نذاشتم بارون بشن و بیان روی گونه هام.....

روزهای خوبی نیستند.... سراسر غم و اندوه....

روزهایی که همه  دستشون تو دست فرشته های سفیدشونه....  

اما من حتی امروز هم که آخرین عصر پنجشنبه سال بود  سرم رو زانوی سردش نبود....

 

انقدر دلم گرفته که حتی دیگه نمی دونم برای چی.... ؟    انقدر بغض تو گلومه که نمی ذاره بخندم. حالا که می خوام ببارم ، سر ناسازگاری باهام گذاشته. می بینی دیگه اشکم واسه من ناز می کنه.... حتی اونم می خواد تحقیرم کنه.....

 

 

 

 

 

 

 

بعد نوشت:

باز جای شکرش باقیه خدا انقدر دوستم داره که هر وقت بارونشو خواستم تا مرحم دلم بشه  بی دریغ مهربونیشو نثارم کرد....  امروز فقط از خدا بارونشو خواستم که برام فرستاد.... این یعنی هنوز یکی هست که دوستم داشته باشه حتی اگه بنده هاش ....    باور می کنی گاهی اوقات هزاران هزاربار آرزو می کنم  کــــــــــاش مثل خیلی از دخترای این سنی درگیر مشکلات پیچیده عاشقی بودم ، از غم بی محلی عشقم می مُردم ؛ اما فــــــــــــقط اونو داشتم.      خدایا ببخش....  کفر گفتم....  برای همه داشته هام شکر، برای همه نداشته هامم شکر....

 

تو اینهمه دل گرفتگی ، امروز یه sms   برام اومد که خیلی حس عجیبی داشت . شاید چون انتظارش رو نداشتم ، حداقل توی اون لحظه و اونهمه دلتنگی و یاد...  یادی که اونم خودش یه وزنه سنگین توی کوله بار غمه روی شونه هامه.... تو این هفته سینما کوچک هم رفتم !  امروز هوار ساعت هم توی اون هوای بارونی  از میدون ولی عصر گرفتم ، اومدم پایین !  از دم دانشگاه هنر و تالار فارابی و تئاتر شهر  هم رد شدم.....!  آخه می دونی مرض دارم ....    درد خود آزاری دارم....       این هفته هم حتی 1 کلمه کتاب نخوندم... صد سال تنهاییم   انگار صد ساله باز نشده....    این هفته مدام در حال شکنجه خودم بودم....               تازه غروب که می شد شروع می کردم با ماه هلالم حرف می زدم.... به کمک اون تمام یادهایی که نباید زنده می شدند رو زنده می کردیم و براشون دست تکون می دادیم و آهی از سر حسرت بدرقشون....      خاکستری ترین یادی که من یادم نبود و ماه یادم انداخت ؛ خاطره ماه رمضون همین امسال  ، درست دم اذان ، که ماه همین اندازه هلال بود....            

 

نمی دونم چرا هیچ چیز ِ  این روزها  دوست داشتنی نیست.... حتی دیدن تئاتر ، حتی خوندن کتاب ، حتی رفتنه نیک ، حتی دیدن چاغاله بادم ، حتی دیدن کارتون راتاتویل ، حتی خوندن نوشته های هیوا ، حتی دیوان علی صالحی ، حتی صدای پرستویی ، حتی سادگی حسین ،  حتی حتی حتی ...  و تمام  اون چیزهایی که هر کدومشون به تنهایی یه دنیا لذت برام داشت ....   

 

 

 

 

 

 

انگار مدتی است که احساس می کنم خاکستری تر از دو سال گذشته ام

احساس می کنم که کمی دیر است

دیگر نمی توانم هر وقت خواستم در بیست سالگی متولد شوم

 

انگار

فرصت برای حادثه  از دست رفته است

از ما گذشته است که کاری کنیم

کاری که دیگران نتوانند

 

فرصت برای حرف زیاد است

اما

        اما اگر گریسته باشی ...

                                                آه...

 

مردن چقر حوصله می خواهد

بی آنکه در سراسر عمرت

یک روز ، یک نفس

بی حس مرگ زیسته باشی!

 

انگاراین سالها که می گذرد

چندان که چندان که لازم است دیوانه نیستم

احساس می کنم  که پس از مرگ

 عاقبت

یک روز دیوانه می شوم !

 

شاید برای حادثه باید

گاهی کمی عجیب تر از این باشم

با اینهمه تفاوت

احساس می کنم که کمی بی تقاوتی بد نیست

 

حس می کنم که انگار

نامم کمی کج است و نام خانوادگی ام ، نیز

از این هوای سربی خسته است

امضای تازه من

دیگر

امضای روزهای دبستان نیست

ای کاش

 آن نام را دوباره پیدا کنم

ای کاش

آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد

و لابلای خاطره ها گم شد

آنجا که یک کودک غریبه  با چشمهای کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چقدر شبیه لبخند من است!

 

آه ، ای شباهت دور!

ای چشمهای مغرور !

این روزها که جرات دیوانگی کم است ، بگذار باز هم به تو برگردم !

بگذار دست کم گاهی خواب تو را ببینم !

بگذار در خیال تو باشم !

بگذار....

 

              بگذریم !

 

                                                                این روزها

                                                                خیلی برای گریه دلم تنگ است !

 

 

 

 

 

 

 

این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است ! 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 9:42 PM |

دارم از این بی کسی ها ،  از غصه می میرم ...

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 0:18 AM |

 

 

الان فیلم atonement  ( تاوان ) رو دیدم.... برام جالب بود ، فضای عجیبی داشت. شیوه رواییش خیلی آدم رو جذب خودش می کرد. طبق روال معمول ( البته یکم بیشتر از معمول ) باید دوباره ببینمش.  عاشق اون دیالوگ آخرای فیلمم :

" چونکه تو واقعیت  در ژوئن 1940  جسارت اینکه به ملاقات خواهرم برم نشد ...  بطور کلی اعترافم به اونها یک صحنه خیالی بود... "

به نظر من ( ! )  این شیرین ترین رودستی بود که می شد به بیننده زد ؛ چون شخصا به هر پایانی فکر می کردم غیراز این . اون هم به این شکل....

 

توصیه می کنم این فیلم رو حتما ببینید ، مخصوصا به اونهایی که عین من عاشــق شیوه های روایی خیلی خیلی خاص توی کتاب ، یا فیلم یا بطور کل  اثر هنری هستند.   ضمن اینکه " سینما کوچکِ "  حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی (!)  این فیلم رو  قراره روزهای  دو شنبه 20/12/86 و چهارشنبه 22/12/86   ساعت 15:30  به نمایش بذاره....      درسته که این چند وقته  سینما کوچک داره  شهامت به خرج می ده و اکثر فیلمهای اسکار رو پخش می کنه ، اما خیلی برام جالبه بدونم چجوری می خوان اینو سانسور کنند و بذارند.البته توی کنداکتور  پخش ، مدت فیلم 99 دقیقه ذکر شده  با توجه به اینکه نسخه اصلی فیلم 110 دقیقه است ، با این حساب چیزیش کم نشده....   البته من  قبلا ها هم توی این سالن فیلمهایی رو دیدم که زیادی دنیا رو سخت نگرفتند فقط دو سه دفعه اولی که دیدم  دو تا شــــــــــــــاخ گنده رو سرم سبز شد... اونم فقط بخاطر این که فیلم رو  توی حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی می دیدم ؛ برای همین  پیشنهادم  اینه که یکی از این دو روز حتما یه سر به سینما کوچک بزنید...  علاوه بر اینکه شاید ترغیب شدید و خواستید فیلمهای دیگه برنده جایزه اسکار مثل ( کشوری برای پیرمردها نیست ، خون به پا خواهد شد و.... ) رو هم توی فضای دنج اونجا ببینید. گاهی اوقات دیدن حتی نسخه دست خورده فیلم ؛  توی اون سالن پراز آرامش ، خیلی بیشتر می چسبه....

 

atonement 

 

راستی این فیلم  توی 7 رشته  کاندید اسکار  2008 شد :

بهترین بازیگر نقش مکمل زن

بهترین طراحی صحنه

بهترین فیلمبرداری

بهترین طراحی لباس

بهترین موسیقی متن نوشته شده برای فیلم

بهترین فیلم سال

بهترین فیلمنامه ی اقتباسی

 

 

 

 

________________________________________________________________

*  سینما کوچک :  تقاطع خیابان سمیه و حافظ / حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 18 اسفند1386 و ساعت 3:26 AM |

آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم

که فدای چشای مثل بهار تو کنم

می درخشی مثل یک تیکه جواهر توی جمع

من می ترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم

من مثل شبهای بی ستاره ، سرد و خالی ام

خوب می ترسم جای عشق ؛ غصه رو یار تو کنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستی

نمی خوام ، منه بی نشون   تو رو نشونه دارت بکنم

تو که بی قراره دیدن شب و ستاره ای

واسه دیدن ستاره بیقرارت بکنم

مثل دریا بیقراری ، نمی تونی بمونی. من چرا مثل یه برکه موندگارت بکنم

من مثل شبهای بی ستاره سرد و خالی ام

خوب می ترسم جای عشق غصه رو یارت بکنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستی. نمی خوام ، منه بی نشون تو رو نشونه دارت بکنم

تو بگو ، خودت بگو با تو بمونم یا که برم

آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم

 

 

 

چقدر روزها زود می گذرند....  انگار اولیش همین دیروز بود. با یه چشم بهم زدن شد 5 تـــــا....  این پنجمین  17 اسفند بود که بودم و  بود....   شاید اگه حتی  فقط 1  ماه پیش قرار بود به 17 اسفند امسال فکر کنم ، خودمم نمی دونستم قراره چه شکلی باشه !!!!!!! مثل همیشه خوووووب!     یا پر از تردید.....   

مثل همیشه ، این ماه توپولیه من بود که تمام تلاشش رو کرد تا باشه....  زحمت یه راه طولانی رو به جون خرید تا ناراحتیه من ازاینکه تمــــــام برنامه ریزی هام بهم خورده  بود از بین بره. طبق روال همیشه ، هر کاری از دستش بر می اومد انجام داد..... مرسی مرسی مرسی ماه من .    تولدت همیشه مبارک.

 

 

این هفته خیلی هفته شلوغ پلوغی بود. یه عالمه حس متضاد....

شنبه رو با  مراسم اختتامیه جشنواره دوست داشتنی نمایشنامه خوانی مولوی پشت سر گذاشتیم . مراسم آنچنان خاصی نبود اما چون بشدت این جشنواره برای من و عاطفه حس نوستالژیک داره ، حتی مراسم اختتامیه اش رو هم دوست داشتیم... البته آنونس گزیده هایی از سخنان هیئت داوران راجع به جشنواره  انقدر جذاب بود که  عدم حضور استاد محترممون ( یکی از داوران جشنواره ) رو زیاد حس نکنیم. این جسارت و بی پرواییش تو سخن گفتن ما رو کشته....  و بی شک ، مطمعنم که خالی بودن پاکت حاوی اسامی برگزیده های قسمت بهترین متن نمایشی کار خوده خوده خودش بوده. چون چنین جسارتی فقط و فقط  می تونست از جانب اون باشه ، که توی جشنواره نمایشنامه خوانی ؛ هـــیچ متن ایرانی برگزیده نشه .......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در عین اینکه با نحوه اجرای مجری مراسم کلی روده بر شدیم   کلی هم با انتخابهای هیئت داوران موافق بودیم.  اینها رو نمی گم چون استادمون داور بوده اما به نظرم تو  این بهبهه غرض ورزی توی داوری جشنواره ها ، اینچنین انتخابهایی بحق کمیاب که چه عرض کنم  نایاب بود....

ضمنا مسئولان برگزاری لطف کرده بودند و پکیجی شامل کتابچه جشنواره ( شامل اطلاعات کامل راجع به بیوگرافی داوران ، و تک تک نمایشنامه ها و بازیگراشون ) و 2 عدد DVD  ( شامل : مراسم اختتامیه دومین دوره که پارسال بوده و همچنین  گزارش تصویری کامل از تک تک نمایشنامه ها و جلسات نقدشون ) به تک تک حضار ارائه دادند... که واقعـــــــــــــــا دستشون درد نکنه.... اینجاست که تفاوتهای  تالار مولوی و تئاتر شهر خودشو نشون می ده....   اون dvd    انقــــــــدر کامل و مهیج بود که با دیدنش بال در آوردم...  چون تعدادی از جلسات نمایشنامه خوانی رو ندیده بودم و خیلی دلم می خواست می دیدمشون.. و عاطفه هم ( مستر مارمالاد ) رو ندیده بود و افسوس می خورد...   از همه جالب تر جلسات نقد و بررسی بود که چون همیشه دیر وقت بودند و ما مجبور بودیم بپیچونیمشون  هـــــــــــــــــــــــــــــیچکدوم رو ندیده بودیم. ایول به این تالار مولوی و این اقدام خداپسندانش.....

خلاصه این جشنواره هم رسما با یک لیوان چایی بعد از مراسم و یه دنیــــــــــــا خاطره که بجا گذاشت تموم شد  و من و عاطفه موندیم و حوضمون. جشنواره ای که موقع شروعش خیلی ها بودند و موقع اختتامش خیلی ها هم نبودند....

   

////  پی نوشت :   اینم به عرضتون برسونم  ، دو سه روز بعد که استادجون رو  تو دانشگاه دیدیم و عرض ادب خدمتشون داشتیم ، کلی براشون مهم بود که بدونن انتخابها رو چطور ارزیابی کردیم ؟؟   باحالش اینجا بود که خودشونم فرمودند که با توجه به اینکه تنها عضو ( نمایشنامه نویس ) حاضر در هیئت داوران بودند ، خیلی خیلی در خالی بودن همون پاکت کذاییه موثر بودند. بقول خودشون  اگه اونها نمایشنامه نویس بودند ، پس لابد ایشون شکسپیر هستند ؛ مصرانه هنوز هم تاکید داشتند که اون پاکت باید خالی می بود. که البته به شدت با این قسمت از فرمایشاتشون موافق بودم... آخه نمایشنامه های ایرانی شرکت کننده،  یکی از یکی مسخره تر بودند....     ////

 

 

یکشنبه ؛ از امروز قرار بود با آقای همسایه و دختر محترمشون برم دانشگاه... برای همینم ساعت 6:40  رسیدم پشت در بسته ی دانشگاه....   یخورده ایستادم ، اما دیدم نخیــــــــــــر خبری نیست... این شد که رفتم امامزاده صالح. یه توفیق ناگهانی بود که خیلی دوستش داشتم... خیلی چسبید... دوبار دعای توسل ( که خیلی خیلی دوستش دارم ) روخوندم. جای همه خالی.... علی الخصوص جای جویبارکم ، که می دونم خیلی خیلی دلش می خواست اونجا می بود....  اول صبح ، خلوت ، یه حس سبزه سبز داشت....            این چند وقته خدا خیلی باحال داره بهم نظر می کنه و نشونه بارونم می کنه.... اون از سفره ابوالفضل ناگهانی ، اینم از امامزاده صالح....     

بعد از کلاس با عاطفه رفتیم اولین عکسهای حرفه ایمون رو بندازیم.... اونم رفتیم کجا ؟؟؟؟  یه جای پر از خاطره....  هر کادری که از ویزور دوربین می دیدم ، برام یه خاطره داشت...  مخصوصا اون کادری که توش پله ها و سرسره بود ....  حتی کوچه ای که متنهی به اون پارک می شد....  یاد روزهایی با ناشناخته ترین طعم ها..... طعمی که هیچوقت مزه شو یادم نمی ره.....انقدر گس بود که لذتش هرگز از ذهنم پاک نمی شه....   عجب دنیاییه  این دنیای یادهــــــا.... که حتی از پشت کادر دوربین هم خط خطیت می کنه.....

عصر هم رفتیم نمایش خنجره ها... بعد از اینهمه پارادوکس احساسی امروز واقعا لازمش داشتم. دوست داشتنی بود....  در تصورم نمی گنجید که توی یکی از پر حوصله ترین روزهام هم بتونم 45 دقیقه تمام به مونولوگ گفتن های فقط یک بازیگر نگاه کنم و خسته نشم.  اما این اتفاق افتاد. افتاد و علاوه بر اون کلی هم لذت بردم....  ( امیر آتشانی ) کارگردان و بازیگر این کار با اون صدای گرفته  ناشی از حداقل 15 شب اجرای متوالی  که تازه حداقل 15 شب دیگه هم باید به این روند ادامه بده  به حق گل کاشت.... یه تنه چنان نمایش رو پیش برد که گذر زمان رو کسی حس نکرد.... یکی از معدود نمایش هایی بود که دلم می خواست پایان اجرا برم و از بازیگرش تشکر کنم و خسته نباشید بگم. چون به نظرم واقـــــــــعا خسته بود....

 

خنجره ها                                               کارگاه نمایش مجموعه تئاتر شهر      ساعت 18:30         ( مدت 00:45 )

نویسنده : مهدی پوررضاییان

کارگردان : امیر آتشانی

بازی : امیر آتشانی

آهنگساز : عبدالله آتشانی

 خنجره ها ( امیر آتشانی )

 

 

 

شرح روی بروشور    

دغدغه مش کاظم در نمایش خنجره ها ، درد درون همه آدم ها منجمله اصحاب هنر است. این درد و نامهربانی و دوری هشت ساله از تئاتر شهر برای من یک رویداد تازه در عرصه هنر است. باشد تا مش کاظم های عرصه هنر و دردمندان این وادی همدیگر را دوست بدارند ، بی منتی.  و در زمان های نداری و درماندگی ، فقر و بیماری یار و مددکار یکدیگر باشند.  مش کاظم : سی سال خودم ، سی سال پدرم  تو تکیه ی این شهر برای دست کم چهار نسل تعزیه خونده ایم و امام شده ایم    اما دریغ از یک مصراع توجه....

امیر آتشانی

 

 

 

 

 

دوشنبه اولین عکسهامون چاپ شد.....  دوستشون داشتم ، خیلی....

 

امروز هم که با تمام قشنگیش پر بود از یاد یادها.....   استخر و نیمکت دورش ؛ ساعت ۴ ؛ پارک لاله...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 17 اسفند1386 و ساعت 1:29 AM |

 

-         اختتامیه نمایشنامه خوانی

-         اولین عکس ، اونم از کجا....

-         نمایش خنجره ها

 

انگار نه انگار چند وقت دیگه عیده... همون عیدی که یه عالمه دوستش  داشتم.

کــــــــاش دلم که انقدر گرفته ، بذاره از همه اینها بگم ، چون هر کدومشون برام پر از  لذت بود....

کـــــــاش اون پسره بچه دوره گرد  نمی اومد تو اتوبوس و آواز بخونه.

کــــــــاش ... کاش .... کاش ....  حالم دیگه از این لغت هم بهم می خوره .

یجورایی پُرم از حس تحقیر . از بابام گرفته تا ...

خسته ام ، خیلی خسته ...

 

 

چه چيزهاي فراواني را كه ندارم

نه آن قدر كه بخواهم خورشيد

نه آن قدر كه بايد اميد

و نه به اندازه كف دستي ترانه

كه در گوش زمان آواز كنم

چه چيزهاي فراواني را از دست دادم

و چه اندازه چيزها

كه هرگز به دست نياوردم

تمام اين حرفها به كنار...!

تو راست گفتي

داشتن هر چيزي در دنيا

بهتر از نداشتن است...

 

"نعیمه دوستدار"

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 15 اسفند1386 و ساعت 1:9 PM |

 

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار ، تو از یادم  نمی روی

سفری ساده از تمام دوستت دارم ِ تنهایی ؛ تو از یادم نمی روی

سوزن ِ ریز ِ بی امان باران ، بر پیچک و ارغوان ؛ تو از یادم نمی روی

تو ... تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی ؟!

 

- سید علی صالحی -

 

 


 

به انتهای این ترانه ها رسیده ام

دراین نهایت

نه تو را دیدم  ، در رویا را

نه باران آمد ،

نه بادی حتی

که گردی از شعرهای رسیده تو  را

به ترانه های کال من تعارف کند

تو کجایی آخر ؟!

 

 

به انتهای این ترانه ها رسیده ام

دراین نهایت

نه تو را دیدم  ، در رویا را

نه باران آمد ،

نه بادی حتی

که گردی از شعرهای رسیده تو  را

به ترانه های کال من تعارف کند

تو کجایی آخر؟!


کاش می دونستم ، تو هم به من فکر می کنی یا نه ؟!!

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 11 اسفند1386 و ساعت 1:29 AM |

می گن آب نطلبیده مراده

دعوت شدن دقیقه 90  در حالیکه اصلا آمادگیشو نداری به سفره ابوالفضل چی ؟!!

 

می گفتن حاجتت رو از خدا بخواد...

هه ! حاجت ....  ؟

می گفتن برای اونهایی که مریض تو خونه دارن دعا کنید.... برای سلامتی مریضای صعب العلاج ...

مریض....

 

چه خاطره های تلخی که زنده نشدند....

 

کنار اون سفره همه آدمهایی که می شناسم اومدن جلوی چشمم....   

تموم آدمهایی که به نوعی ازشون چیزی یاد گرفتم ، تموم آدمهایی که دوستشون دارم...

 اما ...

بازم خودمو یادم رفت .

اونجا که یادم نیومد... من چی می خوام هان ؟!!!

 

 

بازم عصر لعنتی جمعه اومد. بازم شدم phoenix ، خوندم... مسیحای من ... خوب من !!!!!!!!

حالم داره بهم می خوره....

به من چه .....

می بینی ! حالا که نیستی هم سایه ی تو دست از سرم بر نمی داره...

خسته شدم.. ولم کن.... آخه دیگه از جون من چی می خوای...

سایه ات رو بردار و از اینجا برو....

 

 

دلم گریه داره ......  یه عالــــــــــــــــــمه...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 6:54 PM |

 

ذهنت را تقویت کن تا موقعیتها تسلیم آرزوهایت شوند.

 

 

 

 

زندگی دقیقا به ما همان چیزی رو می ده که می خواهیم...

پس نخستین کاری که باید کرد این است که دقیقا آنچه را که می خواهی در خواست کنی. اگر تقاضای تو مبهم باشد ، آنچه به دست می آوری همانقدر درهم و برهم خواهد بود . اگر حداقل را بخواهی ، حداقل را بدست خواهی آورد.

 

این متن بالا از کتاب ( حکایت دولت و فرزانگی* ) .  کتابیه که حداقل یکبار خوندنش رو واقعا توصیه می کنم. شاید چند صفحه اولش جذبش نشین و نتونین باهاش ارتباط برقرار کنین و مثل من با اکراه ورقش بزنید  ، حتی ممکنه تا صفحه آخرش هم حس شعاری بودنش بهتون دست بده ؛ اما یه جاهاییش هست که بی اراده دلتون می خواد جمله های مهمش رو خط  نشانه بذارید تا همیشــــــــــــــــه تو ذهنتون بمونه. این کتاب انقدر اتفاقی خودشو توی ذهنتون حک می کنه که خودتون از این حکاکی تدریجیش بی خبر می مونید...    می دونی ، هر کسی درباره فیلم یا کتاب نظر خاص خودش رو داره و اون چیزی که می خواد ازش بگیره متفاوته. یکی می خواد با  قهرمان همذات پنداری کنه ، یکی غرق داستان عاشقانش می شه ، یکی از شیوه نگارش کتاب لذت می بره و ...   به نظر من آدم اگه از کتاب حتی 1 جمله ی  " کاربردی"   تاکید می کنم کاربردی!  هم تو ذهن بمونه، اون کتاب کتاب موفقی بوده!  برای همینه که می گم حتما یبار این کتاب رو بخونید. البته به این نکته هم توجه داشته باشید که این کتاب امسال برای شصت و یکمین بار تجدید چاپ شده ، اونهم فقط پس از 4 سال که از چاپ اولش می گذره.  شرح پشت جلدش:

 هر عصر و زمانه ای  داستانهای خاص خود را می طلبد ؛ به ویژه آنها که فرهنگ و بستر چنین تعریفشان می کند :  (( داستانهایی که حقیقتی سودمند را تقویت می کند )) این کتاب کوچک ، داستانی قوی و بکر ، داستانی که یکی از سودمندترین حقایق را بر ما آشکار می سازد  بر ما عرضه می کند . شاید داستان ، ظریف ترین صورت برای بیان حقایق باشد . زیرا در سادگی کودکانه داستان ، می توانیم با سادگی کودکانه ی ذهن نیمه هوشیارمان ، بطور مستقیم رابطه برقرار کنیم ، و در زندگیمان دگرگونی های مثبت فراوان و عظیم بیافرینیم.

 

 

 

 

 

 سنتوری ( مهرجویی )

 و اما سنتوری...

وقتایی که تعریف کردن از یه پدیده همه گیر می شه ، و همه به نوعی ازش حرف می زنن ، دیگه یه جورایی حتی حرف زدن ازش هم لوس می شه ....  باور می کنی واقعا نمی دونم چی باید بگم ؟!!!!    دربارش پُرم از حرف ، اما.... . درسته که کاملا درک می کنم مقوله ی نظر دادن راجع به آثار هنری می تونه کاملا شخصی و سلیقه ای باشه ، اما این رو نمی فهمم چطور می شه به سنتوری گفت یک فیلم خوب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟       اگه بخواهیم سلیقه ای برخورد کنیم ؛ بقول استادمون که یکی از هزاران چیزی که ازش یاد گرفتم این بوده که بگیم : من خوشم نیومد ؛ نگیم خوب نبود.     اما باورم نمی شه که آدمهای اهل فن و تکنیک بگن این فیلم ، فیلم شاخصی بود.  من یکی که بعد از دیدن این فیلم ، اصلا به ماهیت وجودیش شک کردم. مگه می شه مهرجویی ؛  استاد مهرجوییه بزرگی که هامون رو ساخته بیاد و چنین فیلمی بسازه ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!   یعنی باید یواش یواش باور کنم که  مهرجویی هم غرق این جریان سازی جامعه شده ؟؟؟!!!!!         وااااای خدای من باورم نمی شه کسی که اون لحظه های ناب فوق حرفه ای رو برای فیلم لیلا آفرید ، حالا بیاد و این فیلم رو بسازه !!!!!!!!!   مهرجویی کسی بود که  تونست با شخصیت پردازی محشر خودش کاری کنه که ما تا عمق حس  " لیلا حاتمی" رو با گوشت و پوست و خونمون لمس کنیم........  مهمان مامان رو که قطعا خاطرتون هست ؟!!!!!   تونسته بود بازیگراش رو طوری  بازی بده که از کلمه به کلمه دیالوگهاش غرق لذت بشیم ...   من با داستان فیلم اصلا کاری ندارم..  شاید فیلمی بود که براستی به دغدغه های اجتماعی پرداخته بود  اما مصرانه براین عقیده ام که نوع ساخت اثر براحتی می تونه یه قصه خیلی خیلی خوب رو به قهقرا بکشونه....  همونطور که  اون لحظه های ناب مهمان مامان روح تماشاگر رو درگیر می کرد ، یا اون سکوت های معنا دار لیلا حاتمی در لیلا ...  حالا چطور باورتون می شه که اون لحظه ای که  "سیامک خواهانی" حرف می زد ، این فیلم رو  مهرجویی بزرگ ساخته باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من یکی که محاله باور کنم.    باورم نمی شه که  گذشته از شخصیت زیر زمینی ، انتخاب جنس صدای "محسن چاوشی"  برای پرسوناژ بهرام رادان و اون جنس حنجره  با مهرجویی بزرگ بوده باشه....   باورم نمی شه که اون خنده های مصنوعی ، جایگزین خنده های همیشه قشنگ گلشیفته  و واکنش های هیجانیش که انگار یک پلان ازش گرفته شده بوده و صدها بار لوپ شده  خواسته کارگردان بزرگی چون مهرجویی باشه....    باورم نمی شه که صدای مسعود رایگان  توی صحنه ای که  هانیه بهش تلفن می زنه و می گه علی رو توی زباله ها دیده ، از گلوی پر احساس  همون مسعود رایگان دوست داشتنی بیرون اومده ، که بهش می گن پسرت و اینجا دیدیم مثل کارتون خوابها شده بود ؛ با صدای کاملا بی احساس می که عجب عجب !    آخه مگه می شه .... اگه ما از ابتدا توی فیلم این آدم رو یه آدم خشک و بی احساس دیده بودیم ، این واکنش کاملا طبیعی بود. اما نه جایی که این آدم رو دیدیم که اومده و بالای سر پسرش هنگام تزریق  آنچنان پر احساس و زیبا اشک ریخته بود ......      از همه شاهکار تر ، که  آخرین ضربه  رو به آدمی که همیشه کارهای مهرجویی رو تحسین می کرده و اطمینان داره که کارگردان مورد علاقش  بلده چطور پایانی برای فیلم بذاره که تا مدتها تماشاگرش توی فکر فیلم باشه ، می زنه  پایان کاملا  ( به جرات می گم ) احمقانه  و سفارشی فیلمه.    لحظه ای که روی اون پایان ؛ تیتراژ می آد بالا و اولین اسمی که به چشم آدم می خوره ؛ انگار سطل آب یخیه که بر سر دوستداران آفریننده  لیلا  ریخته می شه... مگه مهمان مامان با اون فضای دلنشین و باور پذیرش کار همین کارگردان نبوده ؟؟؟؟؟     اونجاست که به خودت می آی و مجبوری باور کنی  چه بخوای و چه نخوای  بایــــــــــــد  اسم سنتوری رو هم کنار اسم لیلا و هامون و مهمان مامان  بذاری تو پرونده مهرجویی....    راستی از حق نگذریم که بازی رادان فوق العاده دوست داشتنی و در خور توجه بود... قطعا به سادگی نمی شد از کنار این بازی روان و احساسی گذشت....  البته بازم به نظر من!

***  نمی خوام یه طرفه به قاضی رفته باشم ، شاید فقط من بودم که از این فیلم خوشم نیامد و انقدر اذیتم کرد..... برای همین لینک وبلاگ طرفداران داریوش مهرجویی ( یجورایی سایت مهرجویی ) رو اینجا می ذارم تا اگه خواستید اونجا رو هم بخونید...  وبلاگ کامل و پر محتواییه  ... گذشته از اختلاف نظری که در رابطه با این فیلم  با نویسنده این وبلاگ دارم ، اما حاویه مطالب جالبیه.  ضمنا اونجا می تونید عکسهای قشنگی هم از این فیلم ببینید ، همینطور توضیح صحنه هایی که حذف یا به قول معروف سانسور شدند...  همچنین مصاحبه های در خور توجهی از استاد مهرجویی....

وبلاگ رسمی طرفداران مهرجویی

بیوگرافی کامل داریوش مهرجویی 

 

 

 

 

 

 

کریستال تاور ( نصرالله قادری )

توی هفته ای که گذشت نمایش ( کریستال تاور )  به کارگردانی نصرالله قادری به تالار سایه مجموعه تئاتر شهر اومد... نمایش بدی نبود ، بخصوص که بعضی اجراها جالب توجه بودند. علی الخصوص بازی خانم مهرخ افضلی. درواقع شاید دیدن نمایش ، اونم روز اول اجرا  ملاک خوبی برای صحبت از اثر نباشه . چون کاستی های زیادی به چشم می خورد ، به نظرم خوش بینانه ترین نظر اینه که اگه کاری رو روز اول اجرا دیدی حتما حتما حتما باید اواسط اجراش هم دوباره ببینیش. اشکالات فوق العاده ای به چشم می خورد که می شه گذاشت به حساب اجرای اول ؛ اما به راحتی نمی شه از کنارش گذشت....   

شاید چون به عنوان یه ایرانی خیلی بهم برخورد انقدر می گم ، وگر نه این چیزا که تو تئاتر ما عادیه.... چون نویسنده اثر که از آلمان تشریف آورده بودند هم حضور داشتند. به نظرم اگه نخواهیم خودمون رو گول بزنیم و بگیم اجرای اول بود و فلان و بهمان .جلوی یک خارجی این یک فاجعه بود که سطح تئاترمون رو نشونش می داد...از کجا معلوم این آلمانی های منظم  کلی پشت سر تئاترمون صفحه نذارن. آخه به نظر یه فرد اروپایی که سرآمد نظم وترتیب هستند ،  این نوع اجرا خیلی خنده دار می آد. برام خیلی خیلی مهم و جالبه که از زبون کارگردانش که از نظر من تنها مسئول اینچنین مشکلاتیه علت رو بدونم.

خوشبختانه مهمان فردای برنامه جمعه ها با تئاتر  شبکه فرهنگ ، جناب قادری هستند. به امید اینکه پاسخ سوالاتمون رو بگیرم فردا مجبورم از خواب خوش صبح جمعه بزنم و با برنامه تماس بگیرم...   و همچنان آهی از سر تاسف بکشم از اینکه کارشناس محترم برنامه ( یعنی استاد جون ) نتونستند روز اول اجرا به همراه ما نمایش رو ببینند. بی شک اگر می دیدند برنامه فردا خیلی جالبتر می شد.....

 

 کریستال تاور

کریستال تاور                                                       مدت 80 دقیقه       ساعت 17:30          تالار سایه

نویسنده : رونالد گرنز

کارگردان : نصرالله قادری

طراح گریم : افسانه قلی زاده

بازیگران :  محسن حسینی / مناخیم  ،  مهرخ افضلی/ آنا پومر  ،  محمود هندیانی / مستر لیشتمان  ،  وحید جباری / ادوارد    تیک  ،  بهرام تشکر /  آرتور گابریل  ، سارا عباسپور / ایملدا روزن هولتس  ،  حسام منظور / هوبرت کان .

وبلاگ رسمی گروه تئاتر پرگار / نمایش کریستال تاور /

 

 

 

 

 

 

 

سیما تیر انداز ، حمید فرخ نژاد ( حلقه سبز )

 قاصدکهای حاتمی کیا رو گذاشتم آخر تا با همون حس شیرینش نوشتم تموم بشه....

طبق معمول حاتمی کیا گل کاشت....  هر وقت یک کار خیلی خوب می بینم  تمام فکرم به این معطوف می شه که چی می شه که این سوژه های بدیع و دوست داشتنی به ذهن یه آدم خطور می کنه ؟؟؟!!    تا وقتی فیلمهاش بوی باروت و پلاک می دادن ، همه می گفتن خوب! این که کاری نداره جنگ رفته ، از نزدیک دیده.... اما دیگه اینو چجور می شه توجیه کرد...  بالاخره  حلقه ی سبز هم با تموم آرامشش تموم شد و یه عالمه یاد و یادگار تو ذهنم حک کرد...  دلم می خواد حالا که این سریال تموم شده نظر اون دسته از منتقدهای نکته بین  اما منصف رو بشنوم که روزهای اول با این اثر مشکل داشتند...  البته خلال همین دو سه قسمت پایانی با مطالبی که اینور  اونور  انتشار پیدا می کرد  ، بخوبی می شد تغییر دیدشون رو حس کرد.  امیدوارم این حرفهای من مثل اون  نوشته هایی که فقط از روی ارادت و علاقه ای که به یک کارگردان خاص دارند نشه.  بخاطر همین نوشته هام رو اینطور تصحیح می کنم :  ( از نظر من )  نوع نگاه کارگردان به یک سوژه خاص و نوع ساخت اثرش کولاک بود... جلوه های بدیع کارگردانی  برام دوست داشتنی بود.... انتخاب بازیگر بحق غوغا بود.... بازی بازیگراش که فکر نمی کنم جای حرف باقی گذاشته باشه ( حتی برای سختگیر ترین منتقدین ) ...  حتی چهره پردازی کار  انقدر درخدمت کارگردان بود که بخوبی محسوس بود....   دوستش داشتم ! خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که تصورش رو می کردم....   اون روزهای اولی که همه  نقدش می کردند با صبوری منتظر قسمتهای بعدی بودم. در صورتیکه اصولا آدم عجولی هستم. شاید شدت علاقه باعث اونهمه صبر تعجب برانگیز شده بود...   انقدر توی رابطه ی حسن و گلبهار غرق شده بودم که همه چیز رو از نگاه این دو تا می دیدم ....  اوج درگیری عاطفی من و حلقه ی سبز  لحظه ای بود که قاصدکی  که یه روح تونست لمس کنه ، روی دستهای یه جسمی که هنوز پراز حس زندگی بود  باقی موند...  انقدر اون لحظه برام بزرگ و دست نیافتنی بود که برای لحظه ایی حتی دیگه تپش قلبمو حس نمی کردم... خلصه ای که حاضری بخاطر یه لحظه لمس اون قاصدک حتی بشی یه روح....         قسمتهای پایانی طبیعت پر از شور عشق ، دست به دست کارگردان داد برای هر چه مقدس تر کردن اون عشق اهورایی....  باورم نمی شد ؛ برای بار اول بود که دلم می خواست شخصیت اول داستان بمیره !!!!!! پس کو ؟ کجا رفت اون همذات پنداری که می گن در راستای زنده نگهداشتن قهرمان پیش می ره ؟؟؟؟؟؟   همه نوع پایانی براش تجسم کردم. به جرات می گم ، حتی تو یکیش هم گلبهار رو زنده نذاشتم....   انگار دیگه باید به هم می رسیدند. مهم نبود من دیگه شاهد وصالشون نباشم ؛ مهم این بود که حس کنم با همند...    با هم بودنی که خوشبختیشونو با عشق بازی دو تا قاصدک دیدم....    قاصدکهایی که سرخوش و فارغ از هر دغدغه ای با هم رقص عشق سر داده بودند... یه والس با شکوه !

مرسی حاتمی کیا ؛ مرسی برای یه دنیا حس  رنگین کمونی که به من دادی....    

حمید فرخ نژاد 

 

 

 

 

 

 

_________________________________________________________________

* حکایت دولت و فرزانگی : مارک فیشر  / ترجمه گیتی خوشدل / نشر قطره / چاپ 61

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 2:44 AM |

 دنیای پر از رنگ و رنگین کمونی....

 

بــــــــــــــــــاروووووووون.... بارووووووووون ... بارووووووووووووون...

بارون دوست داشتنی من بـــــاز هم کولاک کرد...  بارون من و 7 مقدس من دستهاشونو تو دست هم گذاشتند تا بشن یه نشونه... یه نشونه از اون بالایی هایی که مثل  دو تا فرشته هوای من و دارند...  فرشته ی سفید من که همیشه ، همه جا ،  واسطه ی من با   فرشته شیشه ایم بود.... اینبار هم بود و بود و بود.... جایی حسش کردم که باید می کردم... جایی تمام وجودمو  پر از عطر طراوتش کرد که باید می کرد... جایی دل به دلم داد که باید می داد.... آخر سر هم جایی باید نشونشو برام می فرستاد که فـــــــــرستاد...  که منتظر جوابش بودم...  اونم با حباب های پر از قشنگی و آرامش ....

دیـــــــروز بارونم بارید ؛ اونم کجا.... !!!!!   توی یه نقطه قشنگ که همیشه با اونجا پُرم از حس آرامش ، پیش یه ماه تمومه تموم....   باورم نمی شد که طراوت بارون ، توی پرخاطره ترین زمین خدا ، مقدس ترین روز ماه ، روی صورتم بشینه....

 

دیروز همه چیز از نو شروع شد.... تازه تازه...  انگار نقطه گذاشتیم ، اومدیم سر خط.... اما نه!!!!!!  انگار صفحه سیاه شد و ما رفتیم صفحه بعد .. نه ! نه !   اصلا انگار اون دفتر قدیمی تموم شد و انداختیمش دور. حالا با یه جعبه مداد رنگی قشنگ و پـــــر از رنگهای شاد ، می خوایم توی دفتر نو و قشنگمون بنویسیم....   چون نمی دونستیم با چه رنگی شروع کنیم، بایه رنگین کمون شروع کردیم. اولیش یه آسمون سورمه ای تیره تیره  بود... بعد دوتایی بنفش و برداشتیم و بنفشش کردیم، مثل گل بنفشه ؛ مخملیه مخملی.... وااااااااای چشممون به اون صورتیه افتاد ، همون که شبیه سرخابی بود... من بنفش و نصفه ول کردم و رفتم سراغ صورتیه ، تا یه خط کشیدم اون با قــــــــــرمز کنارش یه قلب سرخه سرخ کشید... دلم نیومد خورشید طلاییه طلایی رو کنار قلب قرمزش نکشم... خورشید انقدر طلایی تابید تا مداد رنگیهامون یه دشت سبزه سبز  پر از گلهای بهاری کشیدن ... طراوت اونجا فقط یه آسمون فیروزه ای کم داشت.... که اونهم دوتایی کشیدیم...  حالا دیگه اون دریای طوفانی جاشو داده به یه آسمون آبی و صاف.... آسمونی که هم ماهش می درخشه ، هم خورشید طلاییش ...

وقتی  رسیدیم به آخر صفحه دیدیم همه رنگهای خدا لابلای رنگهای رنگین کمونمون جا خوش کردند... انگار جشن رنگها بود... یه مهمونی شاد و پر از انرژی.... صفحه اول دفترمون که شاد بود... ای کــــــــاش تا آخر این رنگ ها مهمونمون باقی بمونن.... اصلا ؛ اسبابهاشون رو جمع کنن بیان با ما ، همینجا زندگی کنن... مگه چی می شه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر روز صبح که بشه خورشیدمو پر رنگش می کنم... چمن ها رو آب می دم تاسبز سبز باقی بمونن... یکی یکی  دور گلها رو خط می کشم ، همون رنگی که بودن... سرخ ، صورتی ، بنفش ، ارغوانی ، زرد ، قرمز ، نارنجی و ....  وااااااااای چه لذتی داره . با همون آبی قشنگه رودخونه رو هم پر رنگ می کنم...  خوب چه اشکال داره روی بالهای این پروانه شیطونه  چند تاخال خوشرنگ بذارم ؟؟؟ چطوری ؟!!!! خوب تو می گیری دستت ، منم رنگش می کنم ، واااااااا  این که دیگه سوال نداره... .... اونوقت دوباره پر می زنه و همنجوری شاده شاد دوباره پرواز می کنه....  کلبمون هم  یه قهوهای شوکولاتی ...  درش رو هم کِرِم.... دیدی ؟!!!  می گفتی این رنگ کرم به چه درد ت می خوره... خُوب. شد  دَر کلبمون...  این یکی هم بدرد خورد.... اون درخت بید رو هم که پر رنگ کردم... حـــــــــالا... آسمون قشنگمو  آبیه آبی می کنم. انقدر آبی که وقتی رو چمن های پر از شبنم دراز کشیدیم و به آسمون نگاه کردیم   توش غرق شیم.... اما نه! چند تا --ابر خامه ای سفیده سفیدمون  نمی ذارن که غرق شیم...  با اون نقره ایه هم دو تاقاصدک  برا دوتامون ..... دیدی... اگه بیان اینجا و با ما زندگی کنن ؛ هر روز کلی کار دارم.... انقدر که وقتی برای غصه خوردن باقی نمی مونه....

برگ اول دفترمون رو اندازه خوده خوده باروووووووووووووووووووووووووووون دوست دارم.

 

خوبم ، خیلی خوب................................................

 

هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود.

از جايم بلند شدم ، پنجره را باز كردم

و ديدم زندگي هم هرازگاهي زيباست ...

شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط چه صداي قشنگي دارد!

فهميدم كه بيهوده به جنون مجنون مي خنديدم

فهميدم كه عشـــــــق ، آسمان روشني دارد

روبروي عكس سياه و سفيد تو ايستادم ،

دستهايم را به وسعت ((دوستت دارم !)) باز كردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم ...

 

دلم می خواد از سنتوری و کریستال تاور و حاتمی کیا و  کتاب جدیده که خوندم بگم... اما فردا.... فردا حتما می گم...  فعلا جعبه مداد رنگیهامو گرفتم بغلم ، می خوام بذارم زیر بالشم تا خوابهامم رنگی شن... تا همیشــــــــــه پیشم بمونن.... بمونن وبا هم دنیا بسازیم.... یه دنیای خیسه خیس و بارونیییییییییییییییییییییییی با یه دشت پر از گلهای شاده شاده شاد.......

مرسی بارونکم...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 8 اسفند1386 و ساعت 11:31 AM |

 

1-       رقص عشق ِ دوتا قاصدک...

 

2-       کریستال تاور...

 

3-       سنتوری...

 

 

حالم اصلا مساعد نیست. وگر نه یه عالمه حرف برای نوشتن داشتم.... یه عالـــــــمه ؛ اندازۀ اونهــــــــــمه طراوتِ حال و هوای بارونی عشق بازی شــــاد قاصدکهای حاتمی کیا....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 6 اسفند1386 و ساعت 0:35 AM |

من که از خالی شدن سبد خنده ها حرفی ندارم

من که دیگر

کنار اقلیم این رویاها

به قرائت گهگاه همین گریه های یواشکی قانعم

تو هم اینقدر نمک به زخم بی کسی هایم نپاش

بگذار با تکرار همین ترانه های ساده سر کنم

بگذار سبد خنده ها  از آوار گریه های من بوی باران بگیرد

برای تو چه فرق می کند

گاهی همهمۀ همه خنده ها و گریه ها

ادامه همان سکوت هزار ساله است...

 

 

 

حس خوبی ندارم. حس آدمی رو دارم که دم پنجره ایستاده و می بینه که  ابرای سیاه دارند می آن ، اما هـــیچ کاری نمی کنه.... انگار پاهاشو چسبوندن به زمین... همینجور دستشو زده زیر چونه اشو به آسمون سیاه نگاه می کنه...  هاله سیاه گردباد رو از فرسخها دور تر می بینه...  برگها می چرخند و به هوا میرن... خاک همه جا رو پوشونده ، مثل یه مه غلیظ ... حالا دیگه طوفان خیلی بهش نزدیکه... اما هیچ حرکتی نمی کنه .. انگار منتظر ایستاده تا خودشم توی این گردباد گم بشه... صدای شکستن شیشه هایی می آد که  طوفان به اونها هم رحم نکرده...... درخت چنار روبروی پنجره داره می شکنه.... ابرای سیاه ... باد ...  گردباد... نزدیک و نزدیکتر...

 

نمی خوام مثل اون آدمه باشم. اما کاری هم از دستم بر نمی آد. حالا می فهمم چرا اون آدم از جاش تکون نمی خوره ... شاید چون تمام تلاشهاش برای آرامش بی فایده بوده ، بی فایده بی فایده...  شاید می خواد اگه قراره با گردباد یکی بشه ؛ ته مونده دلش یکم غرور هم باشه.... غروری که دیگه چیزی ازش نمونده....

 

امـروز کتاب نداشتم بخونم.نمی دونم چرا فکر این چند روز خونه نشینیم رو نکرده بودم.  بقول بابام : تو این مدت جشنواره و تئاترهای اون ترمم ،  انقدر دَدَری شدم که دیگه نمی تونم 2 دقیقه تو خونه بشینم.  الان درست 3 روز تمومه که از خونه بیرون نرفتم ( که البته ، تا  از خونه بیرون رفتن رو چه بدونی (!)  دیشب یه مهمونی رفتیم  که توی فرهنگ لغت من به اون  نمی گن بیرون رفتن !!!!!!!!!!!!!!     بیرون رفتنی که بـِدِل بچسبه ، بیرون رفتنیه که حتما یه سَر ِ حتی شده کوچولو  و چند دقیقه ای بری "نیک" ، چشمت شده حتی 2 دقیقه به جمال تئاتر شهر روشن شه ، با خاطره های شیرین تالار مولوی گپ وگفتی داشته باشی ،  حوزه هنری بری ، ....  حالا اگه انقدر دچار بدبختی شده بودی و هیچکدوم و نشد سر بزنی حداقل یه "کافه هنر" بری و هات چاکلت و .... اینها و دیگه..... بابا اینم نشد حداقل سید مهدی خودمون ..... اینها هم نشد ؛ خوب بری """ غیر منتظره """ رو باز با تــــــــــــــــمام تهوعی که بهت دست می ده دوباره ببینی.... بخدا دیدن اون هم به این بیحوصلگی می ارزه....  انقدر این چند وقته ریه هام به هوای آلوده میدون انقلاب عادت کردند که  این 3 روزه به شدت مونوکسید خونم پایین اومده و مثل معتادها استخونهام درد می کنه.. )

 

الان که توی کتابهام دنبال کتاب می گشتم که از سر ِ درد استخون بزنم تو رگ چشمم به این کتابهایی افتاد که این مدت خوندم. آخه تو این چند وقت که نصفه زندگیم رو توی اتوبوس و مترو گذروندم ، کلی هم کتاب خوندم. کتابهایی که درجه اعتیادم به مطالعه بین راهی رو چنــــــــــــد برابر کرد. حالا دیگه طوری شدم که اگه قراره 10 دقیقه هم توی وسایل نقلیه عمومی باشم حتما باید یه چیزی بخونم....  همینطور که نگاهشون می کردم حس و حال اون لحظه هایی که می خوندمشون برام تازه شد.....  باهاشون یجورایی زندگی کرده بودم... مثلا ( چراغها را من خاموش می کنم )*    رو  هرگز دلم نمی خواست تموم بشه. آخه نه اینکه خوندن این کتاب تصادفا یجورایی همزمان شد با دیدن فیلم به همین سادگی ؛ یجورایی خیلی به دلم نشست. البته سبک نگارشی کتاب ( که فکر کنم تا الان دیگه همه فهمیدن چقدر برای من مهمه !  - فکر کنم اگه قرار بود من نویسنده بشم ؛ یه نویسنده مولف می شدم- ) انقدر جاذبه که حتی اگه 100 سال بعد از خوندنش هم بهش فکر کنی تو ذهنت پر رنگه پرنگ می درخشه .....  آره ، داشتم می گفتم .  لحظه به لحظه اون کتاب من رو به یاد "طاهره ِ "     به همین سادگی می انداخت... انقدر خانم پیرزاد قشنگ حس و حال  رو توصیف کردند که وقتی کتاب رو می بندی  عملا احساس می کنی یه فیلم توپ تموم شد. شاید هم این حالت برای من بخاطر این بود که کتاب رو بعد از دیدن فیلم خوندم..... خلاصه تمام لحظه هاش برات زنده هستند. تمام تردید ها و حسادت های عاشقانه، اما ممنوعش.... تمام حس کلافگی از این حسی که داره ناخوداگاه توی دلش ، مثل یه علف هرز رشد می کنه...  تمام سبکی و آرامش خلاصی بعد از اون حس خیانت رو..... انقدر شخصیت " کلاریس"      منو مجذوب خودش کرده بود که وقتی مجبور بودم کتاب رو ببندم عصبانی می شدم. از طرفی هم دلم می خواست مزه مزش کنم و زود تموم نشه.... باور نمی کنید اما شاید بعضی صفحه هاش رو دو یا سه بارخوندم....

عاشق  لحظه های کلافگی و سردرگمیش بودم. با تمام وجودم حسش می کردم. شاید چون شخصیته فرد محوری قصه خیلی برام آشنا بود. آشنای آشنا...  مثل خودم کلافه می شد. مثل خودم عصبانی می شد. مثل خودم یهو بی خیال همه چیز می شد. مثل خودم تحمل می کرد. مثل خودم با همه حس هاش مقابله می کرد، حتی عاشق شدنش.....حتی جالب اینه که مثل خودم همیشــــــــــــــــــــــــه  وَرخوشبین و منطقی با وَر بدببین وجودش درگیر بود.... و همیشه ته ته وجودش با خودش حرف می زد. خودشو دعوا می کرد ، حرفهایی که نمی شد به آدمها زد ، جوابهایی که نمی شد داد ؛ توی دلش می زد....  برای همین فکر نمی کنم هرگز این پاراگرافش رو فراموش کنم. با گوشت و استخونم کلافگیش رو حس کردم....   

 

" راحتی چرم سبز راحت نبود . پاها را جمع کردم ، دراز کردم . صاف نشستم ، کج نشستم . دست ها را گذاشتم روی دسته ها ، برداشتم . سر تکیه دادم به پشتی. چشم ها را بستم ، باز کردم. کتاب ساردو را از قفسه در آوردم. از جایی که علامت گذاشته بودم دو خطی خواندم وکتاب را بستم . مهم نبود مرد قصه بالاخره بین عشق و تعهد کدام را انتخاب می کند . از مرد قصه متنفر بودم که اینقدر احمق است. از زن قصه هم متنفر بودم که نمی فهمد مرد قصه چقدر احمق است . بلند شدم رفتم به آشپزخانه و به خودم گفتم (( از همه احمق تر خودتی )) . "

 

شاید ، که نه حتما !  تمام کتابخونهای حرفه ای این کتاب رو یا خوندند یا تو کتابخونشون دارند  و من خیــــــــــلی دیرتر از اونهاست که دارم این کتابها رو می خونم  اما خوشحالم. خوشحالم از اینکه اگر چه خیلی دیره ، اما بالاخره مزه شیرین اینها رو توی فکرم حس می کنم. وقتی به بعضی هاشون فکر می کنم سراسر آرامش می شم.... انگار دستهام  توی یه دست گرمه ! یه دست خیلی خیلی گرم.....

 

انقدر ازاین کتابش لذت بردم که برخلاف عادتم  ( که از یک نویسنده دو کار پشت سر هم نمی خونم ) بالافاصله کتاب بعدیش رو گرفتم.  (عادت می کنیم )*      دوستش داشتم. نه به اندازه قبلی. که اونم فکر می کنم چون ناخواسته تو مقام مقایسه با همدیگه ، قرار می گیرند چنین حسی رو القا می کنند. شاید اگه سایه فوق العاده سنگین "چراغها را من خاموش می کنم" روی سر  "عادت می کنیم" نبود ؛ به تنهایی کتاب فوق العاده ای بحساب می اومد.  جنس کتابهای این نویسنده یه طوریه که آدم توی جامعه دیدشون ، لمسشون کرده. برای همین  آدمهای قصه اش کاملا باور پذیرند . فکر می کنم این خاصیت باور پذیری و همذات پنداریه که این کتابها رو  حتی به چاپ 27 ( چراغها را من خاموش می کنم ) و چاپ 16 ( عادت می کنیم ) رسونده....

 

(عشق و اندوه های ژوزفین )*  رو هم خوندم. به نظرم یه کتاب خوب درباره دوره ای از تاریخ فرانسه بود که در غالب یه رمان تقریبا عاشقانه ارائه شده بود. به نظر من _ البته این فقط یک تجربه شخصیه_   کسی که کتاب دو جلدی "دزیره ( آن ماری سلینکو ) "  رو خونده باشه و ازش خوشش هم اومده باشه و دل به دل – دزیره-  داده باشه بیـــــــــــنهایت مشتاق خوندن این کتاب می شه. چون توی اون کتاب که یجورایی خاطرات زندگی اولین معشوقه ناپلئون بناپارت رو تعریف می کنه . همونجا آدم دلش می خواد این ژوزفین رو بگیره خفش کنه.  من یکی که تا این کتاب رو توی کتابخونه خاله برفی دیدم ، بال بال می زدم تا هر چه زودتر ببینم این ژوزفین کی بوده  و از کجا پیداش شده که اینطوری از راه رسید و جای دزیره رو گرفته.....   آخرین باری که دزیره رو خوندم اگه اشتباه نکنم 7 یا 8 ساله پیش بود. اما هیچوقت اون صحنه ای رو که دزیره برای اولین بار ژوزفین رو در کنار دلداده اش دید یادم نمی ره و همینطور تصمیم خودکشی بعدش....            هرچند که از این کتاب اون چیزهایی رو که می خواستم نگرفتم ؛ یعنی به زندگی بعد از ازواج با ناپلئون نپرداخته بود و فقط به شرح زندگیش از نوجوانی تا ملکه شدن گذشته بود...  اما بازم بد نبود. حداقل فهمیدم این یکی هم کم بدبختی نکشیده بوده.....           شرح پشت جلد:

 

" تو عروسی نا موفقی خواهی داشت و بیوه خواهی شد... اما سرانجام ملکه می شوی.

برای رز چهارده ساله ، دختر بزرگ زمینداری مقروض این پیشگویی ، هم هراس آور و هم شادی بخش بود. او تحصیلات و جهیزیه ای درست و حسابی نداشت و بنظر می رسید که زن هر کسی بشود بجز یک شاه. اما تاریخ داستان دیگری به ما می گوید . زیرا    رز    نه تنها با خانواده ای اشرافی و ثروتمندی ازدواج می کند بلکه از انقلاب فرانسه هم جان به در می برد. او از همسر اولش جدا می شود و روزی به نام   ژوزفین بوناپارت     معروف می گردد. ( ساندرا گولاند ) در این رمان زیبا پرده های زمان را به کناری می کشد تا زندگی شگفت انگیز   رز  ، از روزهای نخست در مارتینیک تا تجربیات تلخ او در انقلاب فرانسه و ازدواج نا موفقش تا آشنایی و ازدواج با مردی را که مصمم است بر فرانسه حکومت کند ، برایمان بازگو کند.  عشقها و اندوههای ژوزفین داستانی زیبا از زندگی ملکه ی بزرگ فرانسه است. "

 

البته یه روز شمار جالبی هم درباره تاریخ کشور فرانسه داشت که وقتی به آخرین صفحه کتاب رسیدم و اون رزومه 3 صفحه ای رو دیدم شــاخ در آوردم. باورم نمی شد اینهمه اطلاعات تاریخی از جلو چشمام گذشته باشه و من بدون غر زدن و احساس کسالت و دل مردگی اونها رو خونده باشم.... بد ندیدم  یکمی از اون رو به عنوان اطلاعات عمومی برای کسایی که مثل خودم از کتابهای تاریخی بدشون می آد ، اینجا بذارم. چون فکر می کنم  عمــــرا با این حس تاریخ گریزیمون ،  در آینده حتی ثانیه ای گذرمون به وقایع تاریخی نه تنها ایـــــــــران پرشکوه گذشته ، چه برسه به فرانسه کبیر بیفته....  این رمان رو فقط بخاطر این دوست داشتم چون تونست ( حتی شده یه دوره کوتاه ) از تاریخ رو با سُرنگ درام به من تزریق کنه... جالب اینه که بدون خستگی هم تا آخرش من رو دنبال خودش کشوند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عجیب بود.....

 

ناپلئون بوناپارت در جزیره کرس متولد می شود                      15  اوت  1769

لویی شانزدهم و خانواده اش از پاریس می گریزند                20  ژوئن  1791

فرانسه به اتریش اعلان جنگ می دهد                              20  آوریل  1792

نخستین استفاده از گیوتین در اعدام محکومین                    25  آوریل  1792

جمهوری رسما اعلام می شود                                    22  سپتامبر  1792

بوناپارت فرمانده ی کل لشگریان فرانسه می شود                26  اکتبر  1795

بوناپارت به فرماندهی لشگریان ایتالیا منصوب می شود          2  مارس  1796

مراسم عقد بوناپارت و رز                                                 8  مارس  1796

رز ( 32ساله ) و ناپلئون ( 26ساله ) عروسی می کنند           9  مارس  1796

مرگ ناپلئون بوناپارت                                                                    1821

 

 

تو این مدت "عشق سالهای وبا" رو بالاخره تمومش کردم...  خیلی هم دوستش داشتم. اونروز که برای اولین بار رفته بودم یه کتاب از  ( مارکز ) بگیرم ، راستشو به فروشنده گفتم.  گفتم که تابحال کارهای مارکز رو نخوندم ، دلم می خواد از یه جایی شروعش کنم . یه جایی که زده نشم . به نظر شما  با "صد سال تنهایی" شروع کنم یا "عشق سالهای وبا" ؟؟؟؟    امروز خوشحالم که  گزینه پیشنهادیش رو گرفتم ، هر چند که بطور  کاملا اتفاقی  فصل آغاز و آشنایی من و کتابهای مارکز    عشق سالهای وبا نبود!

 

" ابله محله " تموم شد ،  اما دلم می خواد یبار دیگه بخونمش . اینم درست مثل اون تئاترهایی شد که دومین بارش از واجباته... همین روزا دوباره می خونمش.... اینبار قول می دم غرق نشم تا بتونم ازش بنویسم....

 

"هدیه برف* "  رو هم نصفه و نیمه خوندم. یک مجموعه دو زبانه پر از داستانهای کوتاهه کوتاهه.... 70 تا داستان داره.  تو روزای سرد برفی که مجبور بودی بشینی خونه ، در عین اینکه حوصلت به شدت سر رفته یه لیوان شیر داغ بگیری دستت و  از پشت پنجره اون دونه های سفید رو نگاه کنی ، روزی چند تا دونه از این داستانهای چند سطریش واقعا مثل هدیه برف می موند. کتاب جالب و با نمکی بود ، مخصوصا فرمت خود کتاب و نوع کاغذش...  

 

یه سری کتاب دیگه هم خوندم که به وقتش از اونها هم می گم....

الکی الکی ناخوداگاه چقدر این پست فرهنگی شد... یاد خانم دوستدار و معرفی کتابهاش افتادم....

 

 جالبه دنبال کتاب می گشتم که بخونم تا خوابم بگیره... اما انقدر غرق توصیف چند تا کتاب آخری شدم که نفهمیدم دوباره وقت چطور گذشت.... این خاصیت کلبه بارونی هم داره ماجراساز می شه ها.... !!!!!!!!  عجــــــب .... !!!

 

راستی جای همه دوستانی که امروز  شنونده برنامه جمعه ها با تئاتر  شبکه فرهنگ رادیو نبودند خالی....  من که شخصا خیلی لذت بردم...  دوتا استاد جونامون 2 ساعت تموم به نقد و بحث ( دراماتورژی ) در ایران پرداختند.... آییی خندیدم که نگو و نپرس....  این دو تا به شدن ادبیاتی حرف می زنند...یکی از یکی بیشتر... باید گوش می دادی تا یه دل سیر به نحوه صحبت کردن این دو تا می خندیدی.... فکر کن انگار داری کتاب ادبیات می خونی... تازه بخدا کتاب ادبیات هم انقدر کلمه های قلمبه سلمبه نداره که اینها بکار می بردند.... جالبه برام بدونم اینهمه کلمه عجیب غریب که فقط و فقط توی لغتنامه دهخدا پیدا می شه ، اینها از کجاشون در می آوردند.... مجال خفنی بود برای به رخ کشیدن سوادشون به همدیگه.... این ایوب خان آقاخانی که تندیس جشنواره نبرده بود ، سر کلاسها اونجوری شسته رفته حرف می زد ((  "بدیهی است که من برای شماها احترام زیادی قائلم. نگذارید که من از حیطه ی ادب و نزاکت خارج بشوم و خدای نکرده توهین کنم" //  این جمله ای که گفتم اوجه اوجه اوجه عصبانیتش از شلوغیه کلاس بود ها !!!  ))           وااااااااااای بحال حالا....    انگار تمام مدتی که داشت حرف می زد ، در حال جزوه گفتن بود.... اون آقای کارشناس هم که دیگه بدتر...  من فکر کنم محاوره ای ترین لحنش این باشه که به مامانش می گه : مادر گرامی ، عرضم این است که می شود اگر برای شما امکانش موجود است  یک لیوان آب عنایت بفرمایید ، در واقع عملا شرمند هستم از این موضوع که بضاعتم برای قدردانی و سپاس از این بیشتر (( نمی باشد ))....  باور کنید تمــــــــــــــــام جمله های این دوتا فعل داشت.... اونم یه فعل اساسی و شق و رَق..... خلاصه اول صبح جمعه ایی کلی غـــــش غش !!!  آخه آدمم انقدر مثبت حرف می زنه...؟؟؟؟  

 

بدیهی است که بنده  در این  رسته ی شغلی  و در راس هرم اندیشگی  تا به کنون  چنین پدیده هایی را بدین سیاق پیرامونم ندیده بودم ، که تورق فصلنامه ای از خاطراتشان چنان مفید فایده و جالب باشد بگونه ای که صبح آدینه اینچنین خنده را بر لبها بنشاند .......

 

بیچاره اطرافیانشون ( بقول خودشون انسانهای پیرامونشون J )               اینو نگفتم ... کِر کِر خنده مال وقتی بود که یه شنونده با برنامه تماس می گرفت. سوالی یا انتقادی داشت.... انگار شنونده ها هم به شدت تو جو حرف زدن این دو تا مونده بودند چون اونها هم خودشونو می کشتند که این شکلی حرف بزنند.  در صورتیکه همین شنونده های ثابت که هر هفته با برنامه تماس می گرفتند ، هیچکدومشون این مدلی حرف نمیزدند....

خلاصه وسط این لغت نامه صوتی دهخدا یه تعریف قشنگ از معنی لغت "دراماتورژ" شنیدم که به نظرم کل این دو ساعت بحث و توضیح همش همین یک جمله بود.... دراماتورژ : میانجی گر میان جهان و صحنه است.

خارج از شوخی ، باید بگم که این دو ساعت ، انگار یه کتاب قطور درباره  مبحث دراماتورژی تئاتر خونده باشی. انقدر مفید فایده (!) بود که خدا می دونه ... همینه که عاشقانه برنامه جمعه ها با تئاتر رو دوست دارم . به نظرم یکی از پر محتوا ترین برنامه های رادیو و به جرات می گم حتی رسانه است... مثل اون برنامه شون که سرفصلش ( تعزیه ) بود.  توی اون دو ساعت همه ی آنچه ما توی 5 یا 6 جلسه درس نمایش در ایرانمون خونده بودیم و کلی هم کسل شده بودیم  ، گفته شد. انقدر رسا و شیرین که مطمعنا از ذهن بیرون نمی ره... امروز هم همینطوری بود. شاید تا دیروز انقدر خوب تعریف معنی دراماتورژ و وظیفه اصلی اون رو نمی دونستم. اما حالا بخوبی می دونم........  مخصوصا که استاد آقاخانی ( در مقام میهمان برنامه ) به همون شیوایی تدریسش مطالب رو بیان می کرد ، بخوبی می شد از روی این بحث جزوه برداری کرد ، حتی منابع و مرجع هایی هم برای مطالعه معرفی کردند .... و همینطور استاد حاجی حسینی ( در مقام کارشناس برنامه )  طبق روال همیشه جمعه ها با تئاتر   با سوالات کاملا  کارشناسانه و پربار و اطلاعات دقیقش این  اطلاع رسانی و آموزش رو تکمیل می کرد. دوتایی در راستای هم  کلاس خفنی با سرفصل دراماتورژی رو برگذار کردند....

 

 

بذگریم...

 انگار اون آدمه فقط به یه کلبه خیس با بوی بارون نیاز داشت که انقدر سبک شه تا دیگه نخواد توی گردباد گم شه....هنوز هم پرم از حس دیدن ماه تمومم... انگاری هر چند وقت یبار باید زیباییش رو به رخ بکشه.... دیشب ، دم دمای غروب ماه با قشنگیش کــــــــــــــــولاک کرد...

 

 

 

 

 

 

 

____________________________________________________________________

* چراغها را من خاموش می کنم / زویا پیرزاد / نشر مرکز / چاپ بیست وهفتم

بهترین رمان سال 1380 پکا ( مهرگان ادب)

بهترین رمان سال 1380 بنیاد هوشنگ گلشیری

لوح تقدیر از نخستین دوره ی جایزه ادبی یلدا ( 1380)

بهترین رمان سال در بیستمین دوره کتاب سال (1380)

 

* عادت می کنیم / زویا پیرزاد / نشر مرکز / چاپ شانزدهم

 

* عشق ها و اندوه های ژوزفین / ساندرا گولاند / مترجم : ارغوان جولایی / انتشارات جویا

 

* هدیه برف / مصطفی چترچی / انتشارات هنرکده

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 4 اسفند1386 و ساعت 3:15 AM |

 

هر بار که به آیینه نگاه می کند در حاشیه اش جای انگشت کسی را می بیند که هیچ پاک نمی شود . دستمال سفیدی را از جیب طولانی اش که به اعماق زمین می رسید – بر می دارد و سعی می کند نقش انگشتی را که نفس می کشد از آن جا پاک کند . اما رفته رفته دستمال هم در جای انگشت محو می شود . می خواهد که با انگشتان خودش آن را پاک کند، اما خودش هم همچون دستمال سفید با نقش انگشت رفته رفته پاک می شود. در کنار طاق آیینه ای هست که در حاشیه اش جای انگشت کسی است و در رو به رویش کسی که دیگر نیست....

 

- رفیع جنید -

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت 2:8 PM |

 

اگه‌ همه‌ي زنا، يه تصميم دسته جمعي بگيرن، همه با هم تصميم بگيرن كه ديگه هيچ بچه‌اي دنيا نيارن چي مي‌شه؟ هان؟

همه باهم؟!

اونوقت زمين خالي مي‌شه از آدما، از آدما و كارهاشون.

اگه بچه‌اي دنيا نياد، يواش يواش تموم مي‌شيم.

به اين مي‌گن يه انفجار بي‌صدا، يك جنگ مخفي، مي‌بيني نه كشتاري، نه خوني، نه بمبي، نه تكنولوژي....

به اين مي‌گن يه جنايت زنانه، محض، طولاني، هولناك...

 

 

 

 

 

اگر بدونی یجایی تو حساب کتاب اعداد وقتی چشمت به 12 افتاد یعنی آخرین عدد از یه دوره 12 تایی ؛ دلت یجورایی می شه وقتی صبح هنوز تا چشمت رو باز نکردی اولین چیزی که ببینی  Wed 01 /12 باشه...  نه می دونی شاد شدی ؟ یا که غمگین... یه حس گس خرمالویی داره...   ور خوشبین فکرت می گه : آخ جون بهــــــــــــــــار ، همونی که دلت براش پر می کشه....  ور بد بین می گه : امسالم داره تموم می شه ! صدای گامهای اون آینده ای که همیشه ازش می ترسیدی خیلی نزدیکتر شده.....

خلاصه امروز اولین روز از آخرین ماه سال بود...  دفعه دیگه که بگیم امروز اولین روز از ماهِ فلان بود.... دیگه توی امسال نیستیم. دیگه تو زمستونم نیستیم... همون زمستونی که امسال کولاک بپا کرد و حسابی جذبه خودشو نشون داد !  بهـــــــــار شده و فصل بارونهای قشنگ بهاری ، فصل شکوفه های پر از طراوت ، فصل رنگین کمون و رنگین کمون و رنگین کمون.....

از صبح تا حالا به شدت رفتم تو جو این عدد 1 که کنار 12 قرار گرفته.... نمی تونم بفهمم حسم از همجواری این دو تا چیه !!!!! کلافه شدم.... دیشب  هم بیست دقیقه به دوازده  در حالیکه تو اوج خستگی بودم ، رو تخت دراز کشیده بودم ، گوشیمو  گرفته بودم دستم و خیره شده بودم به 30/11 ....  نمی دونم غصه می خوردم یا ... از اینکه می دیدم بیست دقیقه دیگه قراره بشه 12....

فکر کنم این کلاسهای خفن این ترم داره پاک خُلم می کنه... اما نه ! فقط امسال که نیست.... حالا که خوب فکر می کنم می بینم همیشه دم دمای عید که می شه این مدلیام... البته شرایط پارسال که بکل فرق می کرد، هر چند که امسالم دست کمی از پارسال ندارم....   دم دمای عید و خرید عید و شور سفره هفت سین که می شه واقـــــــــعا نمی دونم چم می شه ؟؟؟؟!!!!! ( به راستی چه ام می شود ؟)

یجورایی انگار رو هوام.  فکر می کنم کلی کار دارم ، اما ندارم.... فکر می کم هزار تا تصمیم باید بگیرم ، اما راجع به چی ؟ .... و هزار تا از این فکرای دیگه....  خطوط ارتباطی مغزم حسابی busy  می زنه.... در صورتیکه هیچ خبری اون تو نیست ، حتی یکی از سیمها هم کار مفید انجام نمی دن. مثل کارمندای یه اداره می مونن که مسئول هر اتاق رفته پشت در یه اتاق دیگه و هی در می زنه غافل از اینکه اونی که باهاش کار داره ، هم داره پشت در یه اتاق دیگه در می زنه و تو اتاقش نیست... و همینطور اونی که اون یکی باهاش کار داشت پشت در یه اتاق دیگه است...   یعنی ( عملا ! ) همـــــــــــــــــۀ کارمندا پشت در بسته یه اتاق منتظرن تا واقعا وظیفشون رو انجام بدن.... همشون هم به خیال خودشون فکر می کنند دارند کارهای محولشون رو بخوبی انجام می دند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بذگریم ...

 

این چند روزه روزای به  شدت با هزار تا تشدید  خسته کننده ای بودند. بقول عاطفه ما دو تا اینروزا به شدت ( بازم با هزار تا تشدید ) دچار کمبود خواب هستیم///   روزهای کلاسهامون هر چند که شرشون رو از روزای جمعه نازنینمون کم کردند  اما قدم رنجه فرمودند به نصفه شب.... کاری کردند که بگیم بابا صد رحمت به جمعه...........

خودم که حس می کنم از نصفه شب ( ببخشید منظورم ساعات اولیه بامداد )  روز یکشنبه ، خودم رو دیگه حس نمی کنم تــــــــــــا 3 شنبه شب. آخه طبق انتخاب واحد خفنمون باید ساعت 8 دانشگاه باشیم. اون روزیکه رفته بودیم ثبت نام عمرا می دونستیم این ساعت انقدر آدم تو خیابونها هست که می تونن ترافیک ایجاد کنن!!!!!!!!!!!!!! اونم چه ترافیــــــــــــــــــــکی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه نه اینکه ما تا حالا این ساعت از شب ( ببخشید بامداد ) رو تو بیداری ندیده بودیم . ( البته بغیر از موقع هایی که شمال بودیم و بیدار می موندیم که طلوع رو ببینیم ) برای همین گفتیم: به فال نیک می گیریم و ساعت 7 بلند می شیم و 7:15 که با ماشین بریم و جیب مبارک رو شرمنده کنیم  تـــــــازه ده دقیقه هم اضاف می آریم به قول شیرازیها......... 

نگو یجای محاسباتمون حسابی لنگ می زده... آخه این برنامه مال روزای جمعه بود که می رفتیم دانشگاه . کجا انقدر آدم و انقدر ماشین تو خیابون بود. وووووووووووای اتوبان رو که دیگه فکرشم نکن..............

 

فکر کن بنده روز یکشنبه با خیال راحت تازه با کلی منت سر خودم 6:30 بیدار شدم و رفتم که مثلا با مترو نرم و با ماشین برم ( البته فراموش نشه که روز انتخاب واحد با خودم حسابی اتمام حجت کرده بودم که ، ندارم و نمی تونم و این حرفها سرم نمی شه.... اگه صبح زود کلاس بر میداری فکر هزینه های خوشکلشم بکن. من کله سحر با مترو بیا نیستم ها........... حساب کتابتو بکن ، اگه می تونی من امضا کنم....) آقا ما رو می گی گفتیم چشم.....          اما اونروز نمی دونستم که هم باید انقدر کرایه ماشین بدم ، هم نصفه شب راه بیفتم....

خلاصه ما رسیدیم تو صف ، به خیال همون جمعه ها که می رسیدیم و ماشینهای کرج – تجریش مگس می پروندن تا مگر دو تا آدم اهل حال پیدا بشن که بخوان برن کلکچال و توچال ، یایه بخت برگشته ای مثل من بخواد بره بشینه سر کلاس روش تحقیق.........  اما چشمتون روز بد نبینه  وقتی رسیدم تو صف فکر کردم هنوز خوابم و اشتباه می بینم /////// ایــــــــــــــــــــــــــنهمه آدم تجریش چکار داشتند ؟؟؟؟؟ 57 نفر جلوم بود و تا مدتی که صف یخورده رفت جلوتر ، دروغ نگفته باشم همون تعداد ، اما  نه ! به جرات می گم بیشتر   پشت سرم.....  3 تا وَن هم می اومد دردی از من یکی که دوا نمی کرد...  جالب اینه که از تاکسی های خطی حتی یدونه هم نیامد و همه شخصی بودند....  من یکی که در همون حین که انگار رو ویبره بودم  تو دلم تک تک این سمند زردا رو خوشکل شستم و پهن کردم روی بند  تا دیگه اینها باشند که نگیرن بخوابند توخونه که مردم از سرما بلرزند......  خدا ازشون نگذره.........  خلاصه 7:25  دقیقه بود که بالاخره سوار شدم........  8 و نیم که رادیو داشت اخبار می گفت هنوز به پل مدیریت نرسیده بودم. خلاصه اگه از (پارک وی) نگم  دیگه خیلی بهتره... 9:10 رسیدم پشت در کلاسی که 9:45 تموم می شد و اولین جلسه رو حســـــــــــابی گند زده بودم.     درس "نور و فیلتر" داشتیم ، من که تا آخر  کلاس همش داشتم محاسبه می کردم که بالاخره  سه شنبه باید ساعت چند از خواب بیدار بشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر چی این 3 ترم حال کرده بودیم ، همش با درسهای این ترم پرید.... فکر کنم باید حسابی فاتحه معدل 19 به بالا رو بخونیم....  این ترم اکثر درسهای ما مربوط به عکاسیه. با استادهای یکی از یکی ماه تر............................................ !

 

خلاصه ساعت دومش هم استاد  "چهره پردازی عکاسی" مون  یه لیست بلند و بالا داد دستمون که برای جلسه بعد تهیه کنیم.... اینجور که بوش می آد  دم عیدی این ترم حسابی داره خرج رو دستمون می ذاره....  بعد از کلاس به افتخار شروع این ترم خفن 4 تایی رفتیم سندباد شریعتی نهار خوردیم.......  بعد هم من و عاطفه راهی ژانپیر شدیم تا اوامر استاد خرمی رو اجرا کنیم.

البته ناگفته نماند که بخاطر همون اوامر هم به تئاتر نرسیدیم.... و 81 هزار تومن  بابت چند تکه وسایل جزئی رو دو دستی تقدیم ژانپیر جون کردیم. البته فدای سر استاد خرمی؛  با این رویه ای که این خانم پیش گرفته ما رو نندازه بیرون از کلاس، بیشتر از اینها رو فداشون می کنیم.....

 

و اما دوشنبه...  انقدر هوا بهاری و عاشقانه بود که سرشار از حس بهار بودم. سبزه سبز.....  و یک کلاس سبز.... "کار آفرینی"  داشتیم. استادمون سرشار از انرژی مثبت بود....  من و عاطفه همش داشتیم به این فکر می کردیم که اگه بجای این استاد اون یکی بنفش آبیه که قبلا این درس رو تدریس می کرده  بود ؛ چــــــــــــه می کردیم ما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   عمرا چیزی می فهمیدیم؟؟!!!!!!

 

واااااااااااای ازاین سه شنبه. شب راه افتادم ، صبح رسیدم دانشگاه....   تاریکی شب ، ماه ، گرگ ومیش سحر ، طلوع آفتاب ، نم بارون صبحگاهی رو دیدم تا رسیدم کلاس....   طبق محاسباتم باید 5 بیدار می شدم. 6 از خونه می رفتم بیرون تا شــــــــاید 8 برسم دانشگاه. هر چی هوا خوب بودو سرحالم اورده بود ، درس ساعت دوممون حالمونو گرفت. "عکاسی در صحنه" داشتیم که انقدر مغشوش و پراکنده درس داد که همه رو قاطی کردیم رفت... کل کتاب عکاسی 1 و 2 هنرستان رو در عرض نیم ساعت گفت و رفت. تاریخچه عکاسی رو که نگو 5 دقیقه.....!!!!!!!! دست آخر هم سفارش دوربین آنالوگ حرفه ای نیکُون یا کَنون به همراه لنز های واید و تله و نرمال دادند......... و فرمودندتا هفته دیگه حاضر باشه.... البته بگذریم از کاغذ چاپ و  داروی ظهور و ثبوت و ... فیلترهای مختلف......... بدجنس نکرد بگه دوربین دیجیتال خیلی خوب و حرفه ای .....  یه چیزی گفت که عمرا دیگه بعد از این ترم به دردمون بخوره.....   !

 

خلاصه بعد از کلاس تا تئاتر بعد از ظهر    2 ساعت وقت داشتیم.  رفتیم دنبال دوربین ، یکی از مغازه ها گفت : اون چیزی که شما می خواید رو 700 ، 800 تومنه....   دیرمون شده بودو نشد که به خانه عکاسان هم سر بزنیم ، البته فکر نمی کنم اونجا گلی به سرمون بزنه که جای دیگه نتونن بزنن....

امروز بچه ها همشون خونه رفتند خونه مامان کوچولو... کاش منم می شد که برم...... کـــــــاش..... امـا ... !!!!!!!

 

بعد از این روز باشکوه رسیدیم به تئاتر شهر.  می خواستیم نمایش  ( کریستال تاور ) رو ببینیم اما ظاهرا اجراش تاخیر افتاده و از یکشنبه اجرا می ره. مجبور شدیم بریم ( تریولوژی میتراس ) کار امیر دژاکام....

آخ گفتم دژااااااااااااااااااکام و یاد  " امپراطور و آنجلا "ش افتادم... و متعاقبا یاد استاد جون عاطفه جون!!!!!!!!!!!!  خوب بازم به افتخارشون دست...

سه گانه میتراس کار آنچنان قشنگی نبود. اما اپیزود آخرش به نظر من هـــــــــــِی بدک نبود!  ما که بروشوری از این کار ندیدیم. البته فکر کنم آقای دژاکام سرشون شلوغ تر از این حرفهاست که به بروشور و این حرفها فکر کنند..... هر چی باشه تو این بلبشوی بی سالنی که یه عالمه کارگردان ونمایش خوب پشت در بسته موندند ایشون در عین حال 2 تا کار رو صحنه دارند.....!!!!!!!!!!!!!!!  چه پر توقع ؛ خوب بایدم حواسشون به بروشور نباشه ، ما هم اگه بودیم حواسمون نبود....... رحمانیان یا آتیلا هم اگه بودند حواسشون نبود......

سه گانه میتراس

 نوشته خانم سیمین امیریان و بازیگرانی چون :  بهرام ابراهیمی،‌ رحیم نوروزی، شهرام عبدلی، نسیم ادبی، صوفیا دژاکام و کامل ابراهیمی ایفای نقش دارند و آهنگسازی آن نیز به عهده ایلیا منفرد.

 متن اپیزود سوم نمایش رو اینجا می ذارم... هر چند که اون طراحی صحنه ، بالاخص لباس ، همچنین حس و اشکهای خانم نسیم ادبی خیلی برای ارتباط برقرار کردن با این اپیزود نقش داشتند ؛ اما خوندنش خالی از لطف هم نیست.....

 

سه گانه میتراس ( امیر دژاکام ) - عکس از اپیزود اول نمایش 

 

Mithras

ميتراس

 

 

صحنه  يك چهارديواري كه يك ديوار آن طلايي رنگ و مابقي ديوارها مشكي است. زن يك با كودكي در بغل و با هراس وارد چهار ديواري شده و اطراف را مي‌پايد.

زن يك:   هيچ‌كس نمي‌تونه چيزي بهم بگه، هيچ‌كس نمي‌توونه كاري باهام داشته باشه، هيچ‌كس... خودم بوجودش آوردم، خودم هم نابودش مي‌كنم، من اختيار همه چيز رو دارم (مكث) حالا، ديگه نمي‌خوام باشه، همه چيز تموم شده.(مكث) ديگه نمي‌خوام.

زن دو:    چرا گذاشتي بياد دنيا.

زن يك:   لعنت بهت، بايستي وقتي كوچكتر بود تمومش مي‌كردي، نگهش داشتي گذاشتي پاش رو بزاره رو زمين. گذاشتي بياد تو اين دنيا كثافت اين زمين پر از تعفن، پر از دورغ، پر از دشمني، پر از نكبت.

زن دو:    ربطي به زمين نداره (مكث)

زن يك:   نه

زن دو:   زمين، زمينه، يه ستاره تو كهكشون

زن يك: خواب ديدم...

زن دو:   زمين به سياره‌ي رويايي‌يه، آبي، سبز، زرد، فيروزه‌اي، وسط همه‌ي سياره‌هاي مي‌درخشد.(مكث)

زن يك:  ربطي به زمين نداره.

زن دو:    نه

زن يك:  نه ولي به ما ربط داره، به من، به تو.

زن دو:   خب...

زن يك: تف به من كه نگهش داشتم. تف به من كه خواستم بياد دنيا، تا زمين را از يه كثافت ديگه پُر كنه. عين من...

زن دو:  اگه همه...

زن يك: اگه‌ همه‌ي زنا، يه تصميم دسته جمعي بگيرن، همه با هم(مكث) تصميم بگيرن كه ديگه هيچ بچه‌اي دنيا نيارن چي مي‌شه؟ هان؟

زن دو:  همه باهم؟!

زن يك: انوقت زمين خالي مي‌شه از آدما، از آدما و كارهاشون.

زن دو:   اگه بچه‌اي دنيا نياد، يواش يواش تموم مي‌شيم.

زن يك: به اين مي‌گن يه انفجار بي‌صدا، يك جنگ مخفي، مي‌بيني نه كشتاري، نه خوني، نه بمبي، نه تكنولوژي....

زن دو:   به اين مي‌گن يه جنايت زنانه، محض، طولاني، هولناك

زن يك: بايد همينجا تمومش كنم. (رو به كودك)

مي‌خواي زنده بموني؟ (مكث) كه چه كار كني؟ (مكث) با احمقي و نادونيت دنيا رو بهم بريزي؟

زن دو:    يا...

زن يك: يا با هوشت مي خواي دنيا را بساز، جلو ببري.

زن دو:   تا آدما همديگر نبينن، محبت را نفهمن. همه چي رو گم كنن.

زن يك: نه حالا منم كه بايد تصميم بگيرم. مني كه گم شدم. مني كه هيچ كس رو نمي‌بينم.

حتي بچه‌مو...(مكث) خواب ديدم يه نقش روي يك صخره.

زن دو:  يه نقش كه تو دستش يه مشعل بود.

زن يك: تو دست ديگه‌ش خنجر بود(مكث) من اون شدم. و خنجر رو بلند كردم.

(رو به كودك) بر عليه تو(مي‌لرزد و سست مي‌شود) به غار رسيدم و اينجا بايد سرت رو ببرم.

زن دو:  بدنبال گاو رفت، قرباني‌اش كرد براي آفرينش جديد.

زن يك: مي‌كشمت چون نمي‌خوام، بكشي يا كشته بشي، هيچكدوم.

زن دو:   هيچكدوم؟

(كودك گريه مي‌كند. زن يك هيجان زده و آهسته رو به كودك)

زن يك: بخواب... بخواب مرگ در خواب راحت‌تره...

(صداي كودك مبني بر گسنگي)

زن دو:  گرسنته؟

زن يك: بيا(كودك را بغل مي‌كند، سينه‌اش را دهان او مي‌گذارد) آخرين شيرت رو هم بخور.

(از سينه شير فواره مي‌زند)

زن دو:  سينه مهر كرده ... (مكث) چه همه!؟

زن يك: امنوز هم سينه‌ام مهر كرده بود، شير مي‌پاشيد همه جا روي چمن.

زن يك:  تمام رز رو نشستم رو علف و فكر كردم، علف بوي زندگي مي‌داد، بوي نشاط.

زن يك: .... بوي كودكي، بوي تو رو داشت. روز تموم شده بود و من هنوز نشسته بودم.

زن يك: باز در سكوت نشستم. به تو فكر كردم. خورشيد به دريا رسيده بود.

..... و ذره ذره پخش مي‌شد توي آب، بعد نورش با موج‌ها اومدن جلو، جلو و جلوتر.

زن يك: تا رسيدن به دست من.

زن دو:   من به آب دست زدم دست تو رو هم بر آب رسوندم، آب سرخ بود، خورشيد بود.

زن يك: نمي‌دونم چرا، دستت رو به آب زدم، نمي‌دونم چي مي‌خواستم.

زن دو:   دستت رو توي آب نگه داشتم. باز نشستم. نور با موج تاب مي‌خورد و به تو مي‌زد. تو آروم بودي. لبخند مي‌زدي. صورتت روشن روشن شده بود.

زن يك: باز هم نشستم. مي‌خواستم يه معجزه بشه. يه اتفاق بيفتد.(مكث)

هيچي نشه، هيچي نميشه، هميشه همينه، همين اومدن و رفتن بي‌ثمر تموم نشدي. با كينه‌هاي آدما، عشق‌هاي احمقانه، دروغ، كشتن.

كه از نادوني مي‌آد...

زن دو:   اكلمون فرزندم، آب موج مي‌زد.

زن يك: مي‌كشمت چون نمي‌خوام بكشي يا كشته بشه. چرا همه‌ي راه‌هاي نجات، راههاي عدالت با مرگ تموم مي‌شه؟

زن دو:   تو هم كه همين كار رو مي‌كني... نجات با مرگ!

زن يك: (عصبي) نه، نه كار من اين نيست، اگه هيچ دنيا اومدني نباشه. اگه تصميم بگيريم كه بچه‌اي دنيا نياد. ديگه جنايتي نيست.

(صداي كودك)

زن دو:   اما تو كه دنياش آوردي. ببين داره نگاهت مي‌كنه.

چرا دنياش آوردي؟

زن يك: ديگه نمي‌خواستم تنها باشم. چيزي مي‌خواستم. نمي‌دونم چيه؟

(بغضش مي‌تركه)

زن دو:   ما. مي‌تونيم.

زن يك: حرف نزن... ديگه حرف نزن، در من ديگه هيچ حسي نيست.

هيچ چيز نيست.

زن دو:   ما...

زن يك: مي‌كشمش تا بدون ترس از تنهايي، بدون ترس از كينه، بدون ترس از...

زن دو:  هيچ جنايتي تو چشماش نيست.

زن يك: نه الان نيست.

زن دو:  هيچ كينه‌اي نيست.

زن يك: نه الان نيست.

زن دو:  مثل خورشيد، توي آب، مشعل رو بردار.

زن يك: نه.

زن دو:  تو براي محبت مي‌كشي، فرزندانت براي زندگي بهتر.

زن يك: دستت رو به آب زدم براي يك معجزه، يك اتفاق. يه آفرينش نو. امروز هم غروبه. خورشيد توي آب و صورتت روشن روشنه.

(سبد كودك را در آب مي‌گذارد.)

(رو به آب)

آب، فرزندم را غسل مهر بده.

بگذار نور در وجودش حلول كند.

(كودك را آب مي‌برد.)

مراسمي با سه هشت گانه با كمك تماشاگر صورت مي‌گيرد.

1- .................................

1- ذره ذره در جهان پخش مي‌شود.

2- مهر را در آغوش مي‌گيرد.

3- هستي در او شكل مي‌گيرد.

4- آب مي‌شود.

5- مي‌جوشد.

6- گرما مي‌دهد.

7- مهر مي‌ورزد.

8- مهربان مي‌شود.

 

2-.......................

1- مي‌رويد.

2- نور را مي‌نوشد.

3- جان را تلالو مي‌دهد.

4- رنگ مي‌گيرد.

5- تغيير مي‌كند.

6- ديگري مي‌شود.

7- مي‌آشوبد.

8- پراكنده مي‌شود.

 

3- ..............................

1- ذره مي‌شوي.

2- هبا مي‌شوي.

3- برمي‌خيزي.

4- سرگردان بين كهكشان‌ها

5- تاب مي‌خوري.

6- گناه مي‌شوي.

7- ثواب مي‌شوي.

8- مهر مي‌شوي.

 

پايان                                       

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 1 اسفند1386 و ساعت 11:27 PM |

 

فکر کنم خیلی سوتی باشه که بعد از اونهمه بد  و بیراه گفتن پست قبلی بالافاصله دارم این پست رو می زنم.   نمی دونم چرا این وسط نشده که چیزی بنویسم........!   استاد جون عاطفه جون در میان بهت و حیرت همه کارشناسها و منتقدین تئاتر تندیس بهترین نمایشنامه جشنواره تئاتر فجر رو  برنده شد...   البته جای خوشحالی که داره ،اون هیچی .......   جای بسی افتخار هم که داره ، خوب کـــــــــــلی افتخار داره تحلیل نمایشنامه و نمایشنامه نویسی رو زیر دست استادی خونده باشی و تازه با  5/19 هم پاس کرده باشی  که جایزه بهترین نمایشنامه نویسی جشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنواره بین المللی تئاتر فجر رو می بره ، اونم هیچی ...... کلی پز هم داره ، اونم هیچی ..........   اما خجالت هم داره ، که اونو دیگه  نمی شه گفت هیچی. آخه هر کسی که اون نمایش رو دیده باشه  بااااااااااااورش نمی شه که بین اونهمه نمایش نامه ؛ این بشه اولی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 به افتخارشون دســـــت  (-: 

 

البته بـــــــــــــــــــاز همه اینها هیچی ؛ خطابه استاد بعد از گرفتن جایزه  روی سن تالار وحدت یه چیز .

هر چی باشه افتخارش ما خودمونه . یکی از بهترین اساتید دانشگاه که یه عـــــــــــالمه چیز ازش یاد گرفتیم...

مثلا یاد گرفتیم که به افتخار همه دست بزنیم....

 

استاد جون ارجمند جناب آقای ایوب خان  آقا خانی

 

استاد جون تا باشه از این موفقیتها ...  موفقیت شما ، کلی پُزه برای دانشجوهایی که شما استادشون بودید.

به افتخارتون دســـــــــــــــــت !

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 1 اسفند1386 و ساعت 11:4 PM |