اگه همهي زنا، يه تصميم دسته جمعي بگيرن، همه با هم تصميم بگيرن كه ديگه هيچ بچهاي دنيا نيارن چي ميشه؟ هان؟
همه باهم؟!
اونوقت زمين خالي ميشه از آدما، از آدما و كارهاشون.
اگه بچهاي دنيا نياد، يواش يواش تموم ميشيم.
به اين ميگن يه انفجار بيصدا، يك جنگ مخفي، ميبيني نه كشتاري، نه خوني، نه بمبي، نه تكنولوژي....
به اين ميگن يه جنايت زنانه، محض، طولاني، هولناك...
اگر بدونی یجایی تو حساب کتاب اعداد وقتی چشمت به 12 افتاد یعنی آخرین عدد از یه دوره 12 تایی ؛ دلت یجورایی می شه وقتی صبح هنوز تا چشمت رو باز نکردی اولین چیزی که ببینی Wed 01 /12 باشه... نه می دونی شاد شدی ؟ یا که غمگین... یه حس گس خرمالویی داره... ور خوشبین فکرت می گه : آخ جون بهــــــــــــــــار ، همونی که دلت براش پر می کشه.... ور بد بین می گه : امسالم داره تموم می شه ! صدای گامهای اون آینده ای که همیشه ازش می ترسیدی خیلی نزدیکتر شده.....
خلاصه امروز اولین روز از آخرین ماه سال بود... دفعه دیگه که بگیم امروز اولین روز از ماهِ فلان بود.... دیگه توی امسال نیستیم. دیگه تو زمستونم نیستیم... همون زمستونی که امسال کولاک بپا کرد و حسابی جذبه خودشو نشون داد ! بهـــــــــار شده و فصل بارونهای قشنگ بهاری ، فصل شکوفه های پر از طراوت ، فصل رنگین کمون و رنگین کمون و رنگین کمون.....
از صبح تا حالا به شدت رفتم تو جو این عدد 1 که کنار 12 قرار گرفته.... نمی تونم بفهمم حسم از همجواری این دو تا چیه !!!!! کلافه شدم.... دیشب هم بیست دقیقه به دوازده در حالیکه تو اوج خستگی بودم ، رو تخت دراز کشیده بودم ، گوشیمو گرفته بودم دستم و خیره شده بودم به 30/11 .... نمی دونم غصه می خوردم یا ... از اینکه می دیدم بیست دقیقه دیگه قراره بشه 12....
فکر کنم این کلاسهای خفن این ترم داره پاک خُلم می کنه... اما نه ! فقط امسال که نیست.... حالا که خوب فکر می کنم می بینم همیشه دم دمای عید که می شه این مدلیام... البته شرایط پارسال که بکل فرق می کرد، هر چند که امسالم دست کمی از پارسال ندارم.... دم دمای عید و خرید عید و شور سفره هفت سین که می شه واقـــــــــعا نمی دونم چم می شه ؟؟؟؟!!!!! ( به راستی چه ام می شود ؟)
یجورایی انگار رو هوام. فکر می کنم کلی کار دارم ، اما ندارم.... فکر می کم هزار تا تصمیم باید بگیرم ، اما راجع به چی ؟ .... و هزار تا از این فکرای دیگه.... خطوط ارتباطی مغزم حسابی busy می زنه.... در صورتیکه هیچ خبری اون تو نیست ، حتی یکی از سیمها هم کار مفید انجام نمی دن. مثل کارمندای یه اداره می مونن که مسئول هر اتاق رفته پشت در یه اتاق دیگه و هی در می زنه غافل از اینکه اونی که باهاش کار داره ، هم داره پشت در یه اتاق دیگه در می زنه و تو اتاقش نیست... و همینطور اونی که اون یکی باهاش کار داشت پشت در یه اتاق دیگه است... یعنی ( عملا ! ) همـــــــــــــــــۀ کارمندا پشت در بسته یه اتاق منتظرن تا واقعا وظیفشون رو انجام بدن.... همشون هم به خیال خودشون فکر می کنند دارند کارهای محولشون رو بخوبی انجام می دند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بذگریم ...
این چند روزه روزای به شدت با هزار تا تشدید خسته کننده ای بودند. بقول عاطفه ما دو تا اینروزا به شدت ( بازم با هزار تا تشدید ) دچار کمبود خواب هستیم/// روزهای کلاسهامون هر چند که شرشون رو از روزای جمعه نازنینمون کم کردند اما قدم رنجه فرمودند به نصفه شب.... کاری کردند که بگیم بابا صد رحمت به جمعه...........
خودم که حس می کنم از نصفه شب ( ببخشید منظورم ساعات اولیه بامداد ) روز یکشنبه ، خودم رو دیگه حس نمی کنم تــــــــــــا 3 شنبه شب. آخه طبق انتخاب واحد خفنمون باید ساعت 8 دانشگاه باشیم. اون روزیکه رفته بودیم ثبت نام عمرا می دونستیم این ساعت انقدر آدم تو خیابونها هست که می تونن ترافیک ایجاد کنن!!!!!!!!!!!!!! اونم چه ترافیــــــــــــــــــــکی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخه نه اینکه ما تا حالا این ساعت از شب ( ببخشید بامداد ) رو تو بیداری ندیده بودیم . ( البته بغیر از موقع هایی که شمال بودیم و بیدار می موندیم که طلوع رو ببینیم ) برای همین گفتیم: به فال نیک می گیریم و ساعت 7 بلند می شیم و 7:15 که با ماشین بریم و جیب مبارک رو شرمنده کنیم تـــــــازه ده دقیقه هم اضاف می آریم به قول شیرازیها.........
نگو یجای محاسباتمون حسابی لنگ می زده... آخه این برنامه مال روزای جمعه بود که می رفتیم دانشگاه . کجا انقدر آدم و انقدر ماشین تو خیابون بود. وووووووووووای اتوبان رو که دیگه فکرشم نکن..............
فکر کن بنده روز یکشنبه با خیال راحت تازه با کلی منت سر خودم 6:30 بیدار شدم و رفتم که مثلا با مترو نرم و با ماشین برم ( البته فراموش نشه که روز انتخاب واحد با خودم حسابی اتمام حجت کرده بودم که ، ندارم و نمی تونم و این حرفها سرم نمی شه.... اگه صبح زود کلاس بر میداری فکر هزینه های خوشکلشم بکن. من کله سحر با مترو بیا نیستم ها........... حساب کتابتو بکن ، اگه می تونی من امضا کنم....) آقا ما رو می گی گفتیم چشم..... اما اونروز نمی دونستم که هم باید انقدر کرایه ماشین بدم ، هم نصفه شب راه بیفتم....
خلاصه ما رسیدیم تو صف ، به خیال همون جمعه ها که می رسیدیم و ماشینهای کرج – تجریش مگس می پروندن تا مگر دو تا آدم اهل حال پیدا بشن که بخوان برن کلکچال و توچال ، یایه بخت برگشته ای مثل من بخواد بره بشینه سر کلاس روش تحقیق......... اما چشمتون روز بد نبینه وقتی رسیدم تو صف فکر کردم هنوز خوابم و اشتباه می بینم /////// ایــــــــــــــــــــــــــنهمه آدم تجریش چکار داشتند ؟؟؟؟؟ 57 نفر جلوم بود و تا مدتی که صف یخورده رفت جلوتر ، دروغ نگفته باشم همون تعداد ، اما نه ! به جرات می گم بیشتر پشت سرم..... 3 تا وَن هم می اومد دردی از من یکی که دوا نمی کرد... جالب اینه که از تاکسی های خطی حتی یدونه هم نیامد و همه شخصی بودند.... من یکی که در همون حین که انگار رو ویبره بودم تو دلم تک تک این سمند زردا رو خوشکل شستم و پهن کردم روی بند تا دیگه اینها باشند که نگیرن بخوابند توخونه که مردم از سرما بلرزند...... خدا ازشون نگذره......... خلاصه 7:25 دقیقه بود که بالاخره سوار شدم........ 8 و نیم که رادیو داشت اخبار می گفت هنوز به پل مدیریت نرسیده بودم. خلاصه اگه از (پارک وی) نگم دیگه خیلی بهتره... 9:10 رسیدم پشت در کلاسی که 9:45 تموم می شد و اولین جلسه رو حســـــــــــابی گند زده بودم. درس "نور و فیلتر" داشتیم ، من که تا آخر کلاس همش داشتم محاسبه می کردم که بالاخره سه شنبه باید ساعت چند از خواب بیدار بشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هر چی این 3 ترم حال کرده بودیم ، همش با درسهای این ترم پرید.... فکر کنم باید حسابی فاتحه معدل 19 به بالا رو بخونیم.... این ترم اکثر درسهای ما مربوط به عکاسیه. با استادهای یکی از یکی ماه تر............................................ !
خلاصه ساعت دومش هم استاد "چهره پردازی عکاسی" مون یه لیست بلند و بالا داد دستمون که برای جلسه بعد تهیه کنیم.... اینجور که بوش می آد دم عیدی این ترم حسابی داره خرج رو دستمون می ذاره.... بعد از کلاس به افتخار شروع این ترم خفن 4 تایی رفتیم سندباد شریعتی نهار خوردیم....... بعد هم من و عاطفه راهی ژانپیر شدیم تا اوامر استاد خرمی رو اجرا کنیم.
البته ناگفته نماند که بخاطر همون اوامر هم به تئاتر نرسیدیم.... و 81 هزار تومن بابت چند تکه وسایل جزئی رو دو دستی تقدیم ژانپیر جون کردیم. البته فدای سر استاد خرمی؛ با این رویه ای که این خانم پیش گرفته ما رو نندازه بیرون از کلاس، بیشتر از اینها رو فداشون می کنیم.....
و اما دوشنبه... انقدر هوا بهاری و عاشقانه بود که سرشار از حس بهار بودم. سبزه سبز..... و یک کلاس سبز.... "کار آفرینی" داشتیم. استادمون سرشار از انرژی مثبت بود.... من و عاطفه همش داشتیم به این فکر می کردیم که اگه بجای این استاد اون یکی بنفش آبیه که قبلا این درس رو تدریس می کرده بود ؛ چــــــــــــه می کردیم ما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عمرا چیزی می فهمیدیم؟؟!!!!!!
واااااااااااای ازاین سه شنبه. شب راه افتادم ، صبح رسیدم دانشگاه.... تاریکی شب ، ماه ، گرگ ومیش سحر ، طلوع آفتاب ، نم بارون صبحگاهی رو دیدم تا رسیدم کلاس.... طبق محاسباتم باید 5 بیدار می شدم. 6 از خونه می رفتم بیرون تا شــــــــاید 8 برسم دانشگاه. هر چی هوا خوب بودو سرحالم اورده بود ، درس ساعت دوممون حالمونو گرفت. "عکاسی در صحنه" داشتیم که انقدر مغشوش و پراکنده درس داد که همه رو قاطی کردیم رفت... کل کتاب عکاسی 1 و 2 هنرستان رو در عرض نیم ساعت گفت و رفت. تاریخچه عکاسی رو که نگو 5 دقیقه.....!!!!!!!! دست آخر هم سفارش دوربین آنالوگ حرفه ای نیکُون یا کَنون به همراه لنز های واید و تله و نرمال دادند......... و فرمودندتا هفته دیگه حاضر باشه.... البته بگذریم از کاغذ چاپ و داروی ظهور و ثبوت و ... فیلترهای مختلف......... بدجنس نکرد بگه دوربین دیجیتال خیلی خوب و حرفه ای ..... یه چیزی گفت که عمرا دیگه بعد از این ترم به دردمون بخوره..... !
خلاصه بعد از کلاس تا تئاتر بعد از ظهر 2 ساعت وقت داشتیم. رفتیم دنبال دوربین ، یکی از مغازه ها گفت : اون چیزی که شما می خواید رو 700 ، 800 تومنه.... دیرمون شده بودو نشد که به خانه عکاسان هم سر بزنیم ، البته فکر نمی کنم اونجا گلی به سرمون بزنه که جای دیگه نتونن بزنن....
امروز بچه ها همشون خونه رفتند خونه مامان کوچولو... کاش منم می شد که برم...... کـــــــاش..... امـا ... !!!!!!!
بعد از این روز باشکوه رسیدیم به تئاتر شهر. می خواستیم نمایش ( کریستال تاور ) رو ببینیم اما ظاهرا اجراش تاخیر افتاده و از یکشنبه اجرا می ره. مجبور شدیم بریم ( تریولوژی میتراس ) کار امیر دژاکام....
آخ گفتم دژااااااااااااااااااکام و یاد " امپراطور و آنجلا "ش افتادم... و متعاقبا یاد استاد جون عاطفه جون!!!!!!!!!!!! خوب بازم به افتخارشون دست...
سه گانه میتراس کار آنچنان قشنگی نبود. اما اپیزود آخرش به نظر من هـــــــــــِی بدک نبود! ما که بروشوری از این کار ندیدیم. البته فکر کنم آقای دژاکام سرشون شلوغ تر از این حرفهاست که به بروشور و این حرفها فکر کنند..... هر چی باشه تو این بلبشوی بی سالنی که یه عالمه کارگردان ونمایش خوب پشت در بسته موندند ایشون در عین حال 2 تا کار رو صحنه دارند.....!!!!!!!!!!!!!!! چه پر توقع ؛ خوب بایدم حواسشون به بروشور نباشه ، ما هم اگه بودیم حواسمون نبود....... رحمانیان یا آتیلا هم اگه بودند حواسشون نبود......
سه گانه میتراس
نوشته خانم سیمین امیریان و بازیگرانی چون : بهرام ابراهیمی، رحیم نوروزی، شهرام عبدلی، نسیم ادبی، صوفیا دژاکام و کامل ابراهیمی ایفای نقش دارند و آهنگسازی آن نیز به عهده ایلیا منفرد.
متن اپیزود سوم نمایش رو اینجا می ذارم... هر چند که اون طراحی صحنه ، بالاخص لباس ، همچنین حس و اشکهای خانم نسیم ادبی خیلی برای ارتباط برقرار کردن با این اپیزود نقش داشتند ؛ اما خوندنش خالی از لطف هم نیست.....
Mithras
ميتراس
صحنه يك چهارديواري كه يك ديوار آن طلايي رنگ و مابقي ديوارها مشكي است. زن يك با كودكي در بغل و با هراس وارد چهار ديواري شده و اطراف را ميپايد.
زن يك: هيچكس نميتونه چيزي بهم بگه، هيچكس نميتوونه كاري باهام داشته باشه، هيچكس... خودم بوجودش آوردم، خودم هم نابودش ميكنم، من اختيار همه چيز رو دارم (مكث) حالا، ديگه نميخوام باشه، همه چيز تموم شده.(مكث) ديگه نميخوام.
زن دو: چرا گذاشتي بياد دنيا.
زن يك: لعنت بهت، بايستي وقتي كوچكتر بود تمومش ميكردي، نگهش داشتي گذاشتي پاش رو بزاره رو زمين. گذاشتي بياد تو اين دنيا كثافت اين زمين پر از تعفن، پر از دورغ، پر از دشمني، پر از نكبت.
زن دو: ربطي به زمين نداره (مكث)
زن يك: نه
زن دو: زمين، زمينه، يه ستاره تو كهكشون
زن يك: خواب ديدم...
زن دو: زمين به سيارهي رويايييه، آبي، سبز، زرد، فيروزهاي، وسط همهي سيارههاي ميدرخشد.(مكث)
زن يك: ربطي به زمين نداره.
زن دو: نه
زن يك: نه ولي به ما ربط داره، به من، به تو.
زن دو: خب...
زن يك: تف به من كه نگهش داشتم. تف به من كه خواستم بياد دنيا، تا زمين را از يه كثافت ديگه پُر كنه. عين من...
زن دو: اگه همه...
زن يك: اگه همهي زنا، يه تصميم دسته جمعي بگيرن، همه با هم(مكث) تصميم بگيرن كه ديگه هيچ بچهاي دنيا نيارن چي ميشه؟ هان؟
زن دو: همه باهم؟!
زن يك: انوقت زمين خالي ميشه از آدما، از آدما و كارهاشون.
زن دو: اگه بچهاي دنيا نياد، يواش يواش تموم ميشيم.
زن يك: به اين ميگن يه انفجار بيصدا، يك جنگ مخفي، ميبيني نه كشتاري، نه خوني، نه بمبي، نه تكنولوژي....
زن دو: به اين ميگن يه جنايت زنانه، محض، طولاني، هولناك
زن يك: بايد همينجا تمومش كنم. (رو به كودك)
ميخواي زنده بموني؟ (مكث) كه چه كار كني؟ (مكث) با احمقي و نادونيت دنيا رو بهم بريزي؟
زن دو: يا...
زن يك: يا با هوشت مي خواي دنيا را بساز، جلو ببري.
زن دو: تا آدما همديگر نبينن، محبت را نفهمن. همه چي رو گم كنن.
زن يك: نه حالا منم كه بايد تصميم بگيرم. مني كه گم شدم. مني كه هيچ كس رو نميبينم.
حتي بچهمو...(مكث) خواب ديدم يه نقش روي يك صخره.
زن دو: يه نقش كه تو دستش يه مشعل بود.
زن يك: تو دست ديگهش خنجر بود(مكث) من اون شدم. و خنجر رو بلند كردم.
(رو به كودك) بر عليه تو(ميلرزد و سست ميشود) به غار رسيدم و اينجا بايد سرت رو ببرم.
زن دو: بدنبال گاو رفت، قربانياش كرد براي آفرينش جديد.
زن يك: ميكشمت چون نميخوام، بكشي يا كشته بشي، هيچكدوم.
زن دو: هيچكدوم؟
(كودك گريه ميكند. زن يك هيجان زده و آهسته رو به كودك)
زن يك: بخواب... بخواب مرگ در خواب راحتتره...
(صداي كودك مبني بر گسنگي)
زن دو: گرسنته؟
زن يك: بيا(كودك را بغل ميكند، سينهاش را دهان او ميگذارد) آخرين شيرت رو هم بخور.
(از سينه شير فواره ميزند)
زن دو: سينه مهر كرده ... (مكث) چه همه!؟
زن يك: امنوز هم سينهام مهر كرده بود، شير ميپاشيد همه جا روي چمن.
زن يك: تمام رز رو نشستم رو علف و فكر كردم، علف بوي زندگي ميداد، بوي نشاط.
زن يك: .... بوي كودكي، بوي تو رو داشت. روز تموم شده بود و من هنوز نشسته بودم.
زن يك: باز در سكوت نشستم. به تو فكر كردم. خورشيد به دريا رسيده بود.
..... و ذره ذره پخش ميشد توي آب، بعد نورش با موجها اومدن جلو، جلو و جلوتر.
زن يك: تا رسيدن به دست من.
زن دو: من به آب دست زدم دست تو رو هم بر آب رسوندم، آب سرخ بود، خورشيد بود.
زن يك: نميدونم چرا، دستت رو به آب زدم، نميدونم چي ميخواستم.
زن دو: دستت رو توي آب نگه داشتم. باز نشستم. نور با موج تاب ميخورد و به تو ميزد. تو آروم بودي. لبخند ميزدي. صورتت روشن روشن شده بود.
زن يك: باز هم نشستم. ميخواستم يه معجزه بشه. يه اتفاق بيفتد.(مكث)
هيچي نشه، هيچي نميشه، هميشه همينه، همين اومدن و رفتن بيثمر تموم نشدي. با كينههاي آدما، عشقهاي احمقانه، دروغ، كشتن.
كه از نادوني ميآد...
زن دو: اكلمون فرزندم، آب موج ميزد.
زن يك: ميكشمت چون نميخوام بكشي يا كشته بشه. چرا همهي راههاي نجات، راههاي عدالت با مرگ تموم ميشه؟
زن دو: تو هم كه همين كار رو ميكني... نجات با مرگ!
زن يك: (عصبي) نه، نه كار من اين نيست، اگه هيچ دنيا اومدني نباشه. اگه تصميم بگيريم كه بچهاي دنيا نياد. ديگه جنايتي نيست.
(صداي كودك)
زن دو: اما تو كه دنياش آوردي. ببين داره نگاهت ميكنه.
چرا دنياش آوردي؟
زن يك: ديگه نميخواستم تنها باشم. چيزي ميخواستم. نميدونم چيه؟
(بغضش ميتركه)
زن دو: ما. ميتونيم.
زن يك: حرف نزن... ديگه حرف نزن، در من ديگه هيچ حسي نيست.
هيچ چيز نيست.
زن دو: ما...
زن يك: ميكشمش تا بدون ترس از تنهايي، بدون ترس از كينه، بدون ترس از...
زن دو: هيچ جنايتي تو چشماش نيست.
زن يك: نه الان نيست.
زن دو: هيچ كينهاي نيست.
زن يك: نه الان نيست.
زن دو: مثل خورشيد، توي آب، مشعل رو بردار.
زن يك: نه.
زن دو: تو براي محبت ميكشي، فرزندانت براي زندگي بهتر.
زن يك: دستت رو به آب زدم براي يك معجزه، يك اتفاق. يه آفرينش نو. امروز هم غروبه. خورشيد توي آب و صورتت روشن روشنه.
(سبد كودك را در آب ميگذارد.)
(رو به آب)
آب، فرزندم را غسل مهر بده.
بگذار نور در وجودش حلول كند.
(كودك را آب ميبرد.)
مراسمي با سه هشت گانه با كمك تماشاگر صورت ميگيرد.
1- .................................
1- ذره ذره در جهان پخش ميشود.
2- مهر را در آغوش ميگيرد.
3- هستي در او شكل ميگيرد.
4- آب ميشود.
5- ميجوشد.
6- گرما ميدهد.
7- مهر ميورزد.
8- مهربان ميشود.
2-.......................
1- ميرويد.
2- نور را مينوشد.
3- جان را تلالو ميدهد.
4- رنگ ميگيرد.
5- تغيير ميكند.
6- ديگري ميشود.
7- ميآشوبد.
8- پراكنده ميشود.
3- ..............................
1- ذره ميشوي.
2- هبا ميشوي.
3- برميخيزي.
4- سرگردان بين كهكشانها
5- تاب ميخوري.
6- گناه ميشوي.
7- ثواب ميشوي.
8- مهر ميشوي.
پايان