امروز برای من و عاطفه یجورایی روز آخر جشنواره بود. دو تایی دلمون گرفته بود. جشنواره پر خاطره ای بود. با یه دنیا شور شروع شد ، وسطا یکم دلمون گرفت ، با یه دنیا خاطره شیرین تموم شد....
این وسط کارهای بدرد بخوری که ندیدیم... من از یه کار، آتی از دو تا کار خوشمون اومد. امروز تازه فهمیدم انگاری اینجا یه بایده که هر کاری که قراره توی جشنواره اجرا بره مسخره باشه.... چون از آتیلا دیگه بعید بود.... کار به این... (؟)
جشنواره یا همون فستیوال تئاتر امسال رو خیلی دوست داشتم... خیلی چیزا رو با بی رحمی هر چه تمام تر ازم گرفت ، در عوض خیلی چیزها رو با مهربونی بهم داد . که شاید! که نه حتما ؛ خواست بزرگ خدا بوده....
حالا دیگه تا اسم جشن و جشنواره به گوشم می خوره ؛ تمام روزاش مثل یه فیلم از جلوی چشمم رژه می ره... از اون 7 ساعت و 45 دقیقه کذایی که توی صف بلیط فیلم فجر بودیم تا امـــــــــروز... بلیط تئاتر رو تقریبا خیلی راحت گرفتیم. فقط یخورده همچین بی خوابی کشیدیم ... با یه دنیا شور و شوق به بلیطهایی که توی دستمون بود نگاه می کردیم.. درست همونهایی بود که می خواستیم.... قرار بود یه تعطیلات تـــــوپ داشته باشیم... تعطیلات میان ترم رویایی.... خیلی زود گذشت.... به سرعت باد....
روز اول رو با نمایش (سودالایادی) که کار کشور هند بود شروع کردیم ، از همون "تالار مولوی" دوست داشتنی من و عاطفه... همون تالاری که ما رو یاد دل گرفتگی های عصر جمعه می اندازه... دوتایی برای جنگ با این دلتنگی به این تالار پناه می آوردیم.... توی روزای قشنگ پاییز ؛ بعد از اون کلاس های جمعه.... شنبه های نمایشنامه خوانی پر از شورمون..... جشنواره تئاتر بانوان... خاطره شرط بندیمون سر صورت بنفش آبی .... تولد عاطفه ... چُرت های استاد.... غرغر های سر نمایشنامه خوانی.... آلوچه های تـرش.... اونروز بعد از یه مدت طولانی که پامو گذاشتم توی محوطه سالن ؛ یجورایی دلم پر کشید به اون روزا.... خیلی وقت بود نیومده بودیم اینجا. تقریبا از بازگشایی تئاتر شهر و افرا و مرغابی وحشی و .... . توی محوطه یه عالمه برف نشسته بود. نمایش بدی نبود، اما خوب هم نبود. فقط یکی از صحنه هاش جون می داد برای عکاسی ؛ که هر چی این چند روزه گشتم ، حتی یکی شبیه اون رو هم از این کار ندیدم... نمی دونم پس اونهایی که چلق و چلق عکس می انداختند ، عکساشون رو کجا چاپ کردند و روی کدوم سایت قرار دادند... ( صحنه آتش زدن اون جسد ) قاب تصویر قشنگی بود....... تموم که شد از هول حلیم ، از یکساعت و نیم مونده به شروع فیلم گیر افتادیم تو سالن شماره 2 سینما بهمن. تصمیم گرفتیم کتاب بخونیم . عاطفه شازده کوچولو و من عشق سالهای وبا..... اما نشد.... شیدا جون هم نتونست برای روز اول خودشو برسونه.... اما سایه دقیق دقیق به قول عاطفه دقیقه 90 پیداش شد..... ردیف 5 صندلی های 30- 29- 28 – 27 قرار بود برای 6 روز همراه ما باشه.... فیلم پر ازبرف بود.... سفیده سفید.... (باد در علفزار می پیچد ) تنها چیزی که ندیدم علفزار بود... همه جا پر از برف و مناظر برفی قشنگ بود. وای چقدر اون صحنه ای که دختره لباس عروس رو پرو کرد خندیدیم... پسره رو بگو داشت غش و ضعف می کرد ، یهویی یکی از بچه هایی که اونورتر ما نشسته بود گفت : وااااااا این که عین کفنه.... سالن هم منفجر شده بود. فیلم خوبی برای ما سه تا بود ، چون از اول تا آخرش خندیدیم....
روز دوم با ( یرما ) تالار قشقایی تئاتر شهر ... کلی منتظراین نمایش بودیم . هم گروه رو دوست داشتم که بازیگراش مهدی پاکدل و اشکان صادقی و ... بودندو هم اسمش رو. هم یجورایی چون نویسنده کار "فردریکو گارسیا لورکا" بود . نمی دونم چرا تصور می کردم چون فضای نوشته ، کار اسپانیولیه ؛ پس قائدتا موسیقی های اسپانیولی هم می شنویم.... واقعا نمی دونم چرا تصورم این شکلی بود. چون دلیلی برای الزام این فضا نبود!!!!!! اونقدر که فکر می کردم ، از کار خوشم نیومد . اما بد هم نبود.... دیالوگ های ویکتور ( مهدی پاکدل ) رو دوست داشتم که بخشیش رو توی یکی از پستهای اون روز زدم... بعد هم که بدو بدو تا سینما ... شیدا منتظرمون بود... مثلا قرار بود فیلمی از ژانر وحشت ببینیم. ( احظار شدگان ) اما باز هم فقط خندیدیم... اینبار شیدا هم بود و تا تونست سایه رو اذیت کرد... یکی از صحنه هاش که چاقو توی شکم آقاهه فرو رفت سایه از جا پرید... ما رو بگو که از واکنش اون بجای ترس از خنده غش کرده بودیم... موقع رفتن هم شیدا جریان رادیو رو تعریف کرد. واااااااااااای که چقدر خندیدیم....
روز سوم ( حسن و دیو راه باریک پشت کوه ) تالار سایه تئاتر شهر .... فکر می کنم راجع به این نمایش پست جداگانه ای زدم و به حد کافی از افشین هاشمی و هنرش گفتم. دلم نمی آد که باز هم نگم که اون نمایش دوست داشتنی ترین نمایش این جشنواره بود. با تلفن شیدا خنده های ما به محوطه تئاتر شهر هم راه پیدا کرد... شیدا جلوی سینما منتظر ما بود اما من و عاطفه تصمیم داشتیم بمونیم و نمایش "طوبی" رو ببینیم ، که بعد نظر عاطفه هم عوض شد – استاد بهش گفت مرد باش و وایسا تا من بیام - اما شیدا هم اومد تئاتر شهر تا بقول خودش اینجا تصمیم بگیریم که چه کنیم..... عاقبت من و شیدا موندیم و استاد و عاطفه رفتند.... موندیم ؛ اما چه موندنی... بدو بدو های اونروز خودم و شیدا رو هیچوقت یادم نمی ره... زمین خوردنم جلوی سینما بهمن... وقتی از پله های سالن بالا می رفتیم باورشون نمی شد که تونسته باشیم بیایم.... فیلم ( فرزند خاک ) فیلم قشنگ و خوش ساختی بود. با بازی کولاک مهتاب نصیرپور.... الان که دیگه نتایج جشنواره رو می دونم ، با تمام وجود حس می کنم جایزه بهترین نقش مکمل زن برازندش بود.... اونروز هم کلی خندیدیم....
روز چهارم (خاک آشنا) از جشنواره خارج شد. فیلمی که یکی از انگیزه های انتخاب گروه 3 بود.... چـقدر منتظرش بودم... چقدر از تداخلش با تئاتر حرص خورده بودم.... اینبار اول سینما بود ، اما ما برای تعویض بلیط های سانس 1 و 2 رفته بودیم تئاتر شهر..... چقدر سر چراغ قرمز عابر پیاده موقع رد شدن از خیابون جلوی پارک دانشجو به سایه خندیدیم.. از یکی یکی ماشینها عذر خواهی می کرد.... بجای خاک آشنا ( حلقه گمشده ) نمایش داده شد.... فیلمنامه روون و باحالی داشت. مخصوصا ساختار اولش تا تصادف... حوادث خیلی قشنگ چیده شده بودند.انقدر که از این چیدمان نهایت لذت رو می بردی.... حمید فرخ نژاد یا همون " حسن گلاب " بازی کرده بود. مثل همیشه دلنشین بود . بعد از سینما راهی تئاتر شهر شدیم.... ( امپراطور و آنجلا ) تالار چهارسوی تئاتر شهر.... نویسنده این کار استاد جون عاطفه بودند . چشمتون روز بد نبینه که از اول تا آخر نمایش مردیم از بس که تحمل کردیم. از ترس عاطفه نه من جرات داشتم ابراز کنم نه استاد.... استاد که معلوم بود حسابی عصبانیه... چون اولین بار بود که غر هم نمی زد..... چهره استاد آقا خانی موقعی که برای تشویق صداش کردند رو هرگز یادم نمی ره... سرخه سرخ.... انقدر عصبی آدامس می جوید که من یکی مثل موقع هایی که سر کلاس می خواست درس بپرسه ازش ترسیده بودم.... در کنار عاطفه با ترس و لرز رفتم که بهش خسته نباشید بگم.... آقا نیومده بودیم بالا که استاد منفجر شد... حالا معلوم شد که چقدر تحمل کرده بود..... از شدتت عصبانیت ، دو سه تا هم بار عوامل اجرایی کرد.... البته راست می گفت. چون عاطفه پذیرفت که استاد جونش گند بزرگی زده..... والله راست می گفت : انگار همه تو مملکت خوش و خرم و سلامت نشستیم ، حالا هیچ مشکلی هم نداریم . خوب ! حالا چکار کنیم ؟ بریم سراغ مشکلات گواتمالای شمالی...!!!!!!!!!!!
روز پنجم از صبح براه بودیم.... البته به لطف دوستان کار ما زودتر از موعد به سرانجام رسید. وقتی رسیدم دانشگاه که دوستان تمام مراحل ثبت نام و انتخاب واحد رو گذرونده بودند و یه بانک مونده بود. نمی دونم چرا اونروز از همون اول صبح خسته بودم... پاهام درد می کرد و منگ بودم. تمام ساعاتی هم که مشغول انتخاب واحد بودیم ، من اون وسط واسه خودم چرخ می خوردم. قرار شد دو نفرمون بره بانک ملی و دو نفر دیگمون بانک اقتصاد نوین.... من و شیدا موندیم بانک ملی... مثل پت و مت! بجای اینکه پول 4 تاییمون رو جمع ببندیم و مبلغ کل رو به همراه 4 تا فیش بدیم به مسئول بادجه ، یکی یکی پولهامون رو گذاشته بودیم روی فیش خودمون و دادیم به آقاهه...... چشمتون اون چشم غره ای که آقاهه بهمون رفت و نبینه... آخه مجبور بود برای هر کدوم کلی دنبال پول خرد بگرده که دونه دونه پول خردهاشون رو بده..... سرخوش از این خرسند بازیمون راه افتادیم اقتصاد نوین.... دیدیم ساناز خانم 4 تا برگه انتظار نوبت گرفته ، که بقول خودش : اگه مثل ترم پیش رفت نشست جلو بادجه و خانمه گفت چون یه شماره انتظار داری فقط یه فیش رو قبول می کنم ! بکوبه تو سرش که 4 تا فیش دارم. آخه ترم پیش دو ساعت وایسادیم تا نوبتمون شد ، وقتی هم شد خانمه فقط یه فیش رو قبول کرد و ما مجبور شدیم دوباره شماره بگیریم..... خلاصه اولین شمارمون اگه اشتباه نکنم 93 اینطورا بود. یه نگاه به تابلو انداختیم 63 بود. و یه نگاه به شکممون ! و نگاه سوممون همزمان به همدیگه بود. یعنی چی ؟؟؟؟؟؟ یعنی سید مهدی. وااااااااای هوار روز بود که این حلیم های خوشمزه سید مهدی رو نخورده بودیم... البته عاطفه خانم خیلی شیــــــــک وایستاد کنار بخار حلیم داغ ما و بستنی شکلاتی سید مهدی نوش جان کرد!!!!!!!!!!! خلاصه طبق معمول روزایی که شیدا سرحاله! کلی گفتیم وخندیدیم..... شیدا داشت خاطره روز اول رفتنش سر این کارتلویزیونیه رو تعریف می کرد... چقدر به اون گوجه فرنگی تو آینه گریمش خندیدیم....
تو بانک هم که از دست ساناز و تراولاش.... بانک رو بهم ریخته بودیم.... ثبت نام با موفقیت انجام شد و من و عاطفه راهی تالار محراب شدیم .... البته قبلش بوفالوی روبروی تئاتر شهر رو هم افتتاح کردیم....
تالار محراب ( شب روی سنگفرش خیس ) ؛ در و دیوار تالار بیشتر به سالن انتظار درمانگاه می خورد تا سالن تئاتر.... خلاصه نمایش شروع شد و به مدت 130 دقیقه از دست این صندلی های ناراحت تالار و بازی مسخره یکی از نابازیگراش شکنجه شدم... ترسیدند صندلی هاشون رو دو سانت بلند تر بگیرند، از اول تا آخر نمایش باید عصا قورت می دادی و صافه صاف می شستی.. البته ما که جوونیم... بیچاره اون کسی که از ساعت 6 صبح دنبال کارای ثبت نام بوده...! خلاصه ساعت شد 6:10 ... 6:15 ... هر چی به این عاطفه خانم می گم پاشو بریم.... به سینما نمی رسیم ها.... این خانم همچنان نشسته تا بلکه لحظات آخر نمایش 120 دقیه ای که الان 130 دقیقه اش گذشته بود تموم شه!!!!!!!!! آخرش دیدیم نه بابا اینی که ما می بینیم هیچ آثاری از نقطه پایان درش نیست! اینـــــــــــــه که اونروزی که آقاخانی البته استاد آقاخانی خودش رو به در و دیوار می کوبید تا ما اصول و ساختار نمایشنامه رو یاد بگیریم فکر همچین روزایی رو کرده بود. که اگه یروز سر یه چهار راه موندیم خودمون بتونیم از خیابون رد شیم.... ( ! ) یعنی اگه دیرمون شده بود و آثاری از " گره گشایی" و "فرود" ندیدیم ، بفهمیم که نه بابا ممکنه این برنامه جشنواره طبق معمول یادش رفته که احیانا ممکنه مردم برنامه ریزی هم داشته باشند. البته احیانا ها.... چون تو این مملکت کی براش مهمه که این اشتباه فاحش ممکنه به قیمت از دست دادن پی در پی چند بلیط و اجرا باشه.... اصلا برنامه ریزی چیه ؟ واااااااااااا مگه تو ایران معنی لغت (برنامه) چیزی غیر از برنامه کودکه ؟؟؟؟؟؟ Programme فقط مختص خارجیهاست!!!!!!! ما که خارجی نیستیم!!!!!!!!!!!! ما یه جهان سومیه بیچاره ایم..... بذگریم (!) مجبور شدیم علی رغم میلمون از سالن خارج بشیم و در حین بد و بیراه گفتن توی راه پله ها ، تــــــــــــازه بفهمیم مدت اجرا 160 دقیقه بوده نه 120 دقیقه ! و این فقط یه اشتباه کوچولو – البته خیلی کوچولو -- توی جدول بوده. درست مثل دیشب که شانسکی به اجرا رسیدیم. چون توی همین برنامه کذایی که انقدر امسال پزش رو دادند شروع سانس 2 ساعت 9:30 بود. و اگر ما طبق معمول که هلک وهلک با خیال راحت که 1 ســـــاعت وقت داریم از سینما راهی تئاتر شهر می شدیم ، عمل می کردیم ! به اون اجرا هم نمی رسیدیم. چون اجرا ساعت 9 شروع می شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کجا بودیم ؟ آهان ! شب روی سنگفرش خیس - تالار محراب- آخیــــــــش خوب شد نموندیم تا دو دقیقه آخرش تموم شه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه نه عاطفه !!!!!!! بدو بدو رفتیم سینما و فیلم به همین سادگی..... بینهایت لذت بردیم...... فیلم خوش ساخت ، با بازیهای بســــــــــیار جذاب.... البته غیر ازاین هم انتظاری نبود. وقتی فیلمی رو می بینی که بازیگراش از هنرپیشگان حرفه ای تئاتر باشند ؛ قطعا وقتی از سینما می آی بیرون حس خوشایندی از دیدن فیلم داری....
روز ششم .... هـــــــی از این روز ششم جشنواره ! تئاتر شهر ، تالار قشقایی ، نمایش ترمینال ، فاطمه معتمد آریا ، غروب ، ماه ، بلیط ماچیسمو ، می آی سینما ؟ ، ماچیسمو رو می بینی ؟ ، حس عاطفه ، روبروی پلکان چهارسو ، یه آشنا ، شال قرمز ، دو چشم مضطرب ، کادنس رو می بینم ، ماه ، غروب ، اذان ، ابر ، بارون ؟ نه نه!نه! ابر ، مرسی برای همه چیز مرسی ، سینما بهمن ، شیدا ، پرچم ها قلعه کاوه ، تئاتر شهر ، لابی چهارسو ، بلیط ماچیسمو ، آقای کارگردان ، بلیط ماچیسمو ، کارت خبرنگاری ، دو چشم مضطرب ، شال قرمز ، ماچیسمو ، چهارسو ، مهدی پاکدل ، دست گرم عاطفه ، ببخشید ، شرمنده ، پلکان چهارسو ، بارون ، قطره های بارون ، صورت داغ ، آرامش ،خواهر عاطفه ، پل گیشا ، عمه ، خونه ، تموم شد ، شال قرمز ؟ ، بارووووون ....
روز هفتم جشنواره فیلم فجر تموم شد! نمایش ماکاندو ، تالار مولوی ..... نمایشی از فرانسه براساس متنی از ( گابریل گارسیا مارکز ). میزانسن عالی. گریم عالی ، طراحی لباس و صحنه عالی ، بازی عالی ، در آوردن طوفان و موج دریا کــــــــــــــولاک.... نمایش خوبی بود ، فقط ای کاش می فهمیدیم چی می گن.... کاش حداقل انگلیسی بود... این وسط هفت اقلیم و بگو که رفته بود زیر سایه صحن علنی مجلس و بودجه بندی سال 1387 !!!!! وااااااای راستی کراوات هاشون رو نگفتم... دامن هر دو خانم های بازیگر این نمایش پر از کراوات بود و یجورایی با اونها لایه چین دارش شکل گرفته بود که موقع حرکات موزونشون زیبایی طراحی لباس به شدت خودش رو به رخ می کشید... این خارجی ها پُرند از رنگهای شاد... اونوقت ما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یکی از اون بازیگراشون هم زیر گریم سنگینی بود. قطعه گذاری اغلب قسمتهای صورت.... خلاصه تجربه خوبی بود ! راستی اسامی سیمرغی های جشنواره هم اعلام شد. بهترین بازیگر زن: هنگامه قاضیانی ( به همین سادگی ) شد که ازاون تئاتری های خفنه و این اولین کار سینماییشه. حال کردم موقع گرفتن جایزه ، عجب تیکه ای انداخت به این سینمایی های پر رو و پر ادعا.... بهترین بازیگر نقش مکمل زن : مهتاب نصیرپور ( فرزند خاک ) ایووووول به این تئاتری ها..... بهترین فیلم : (به همین سادگی ) عجب گروهی رو داشتیم ما. فکر کنم ! نه ! مطمعنا گروه 3 پر کاندید ترین گروه جشنواره بود. البته اگه خاک آشنا در نیامده بود ، حالا با خیال راحت می شد گفت پر سیمرغ ترین گروه جشنواره بود. بهترین فیلمنامه : ( به همین سادگی ) و بهترین کارگردانی : مجید خان مجیدی ( آواز گنجشکها ) و ....
روز هشتم جشنواره ؛ تالار محراب.... مربای روسی! که باز هم بخاطر توپ بودن جدول پرید.... تا نمایش بعدی خیلی وقت داشتیم. بعضی ها دویدند و رفتند ( ماکاندو ) ولی من و عاطفه رفتیم خرید. توی راه تصمیم های بزرگی گرفتیم و برای تثبیت این تصمیمهای بزرگ عاقلانه هدیه والنتاین خریدیم ! دو تا sms همزمان زدیم آخه (: ! این شکلکه رو دیدیم (-: ! برگشتیم که کشتی شیطان رو ببینیم.... دوباره چهارسو..... دوباره صف ورود به سالن... چــــــــقدر چوب پنبه... ببین ببین ؛ اون ستاره دختره آتیلاست ها... چیو چند بار می خواستی بگی ؟؟؟؟؟ چه صندلیی؟؟؟؟؟؟؟؟ تو جای من نیستی ؟؟؟؟ واااااااای لباسش چقدر مشکیه ، درست برخلاف ماکاندو.... امیدوارم یروز منو ببخشی ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه اون کار خارجی بود.....؟؟؟ نَخَسته نگفتی ؟؟؟ عجب بابا ، خوب مجبورن با بعضی ها تماس بگیرن.... آتیلاهه دیگه..... چه می شه کرد.... جشنواره است!!!!!!!!!!!!!!! دوباره یکیمون اینور ، یکیمون اونور ؟ تو کجــــــــــــــایی ؟ سمت چپم نشستی ؟ مثل همیشــــــــــــــــــــه ؟!!!!!!!!!!!!!!!! همیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ همیشه یعنی کی ؟ یعنی از وقتی هوا خیلی داغ بود ؟؟؟؟ الان که هوا خیلی داغه ... سمینار بود ؟؟؟؟؟؟؟؟ نه بابـــــا !!!!!!! باروووووون می اومد ؟ نه! اما ماه بود... آره ماه بود... مثل یه کاسه ... وقتی ماه این شکلی می شه کشتی شیطان تو دریا منتظره تا یکی رو ببره ؟؟؟؟؟ بـرد ؟؟؟؟ نه ؟؟؟؟؟؟ وای چقدر تق و تق انگشتاتو می شکنی .... کسی نفس عمیق کشید ؟؟؟؟؟؟؟ نه ! پنج شنبه بود.... سرما ؟؟؟ آهان کسی سرما خورده بود ؟؟؟؟؟ دستمال کاغذی برای چی ؟؟؟!!! خوب می خواست وقتی آسمون ابریه ، دریا طوفانیه نره زیر بارون ... مگه وقتی کشتی شیطان تو دریاست کسی می ره زیر بارون ؟؟؟ حسن معجونی شوهر سابقه کیه ؟؟؟؟؟؟ واااااااا ... کی هزار قطعه از پازل رو نمی بینه؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟ اون زنه که برقع قرمز داره کیه ؟؟؟؟ نکنه ملکه زیبای لی نینه ؟؟؟؟؟؟؟؟ از کشتی شیطان اومده ؟؟؟؟ کی مرد خوبی نیست ؟؟؟؟؟؟؟ واااای چقدر جامون بده !!!!!!!!! هی باید برم جلو تا اون زن با برقع قرمزش رو ببینم.... اه ، نشکن .. چرا انقدر انگشتاتو می شکنی.... اختیار امور چجوری از دست آدم در می ره ؟؟؟؟؟؟؟ خــــــــانومه ! صاف بشین ، قوز نکن..... کی بود گفت ؟؟؟ کسی نگفت ؟؟!!!!!؟؟؟ وا، پس چرا من فکر کردم تو گفتی.....؟ آهان، اون که همیشه می گفت تو نبودی !!!! اِ ، چرا سالن تاره ؟؟؟؟ تو اذیتم کردی ؟؟؟؟؟ نه!!!!!!!! یکی داره می گه تنها چیزی که می خوام اینه که تو اذیت نشی.... پس کی اذیت شده ؟؟؟؟؟ چقدر مه ؟؟؟؟ عجب کارایی درست می کنه این آتیلا.... بابا تو دیگه کی هستی.... 3 تا شکلات مونده برای کی ؟؟؟؟ کی سه روز نیومده ؟؟؟؟؟؟؟ مگه بارون می اومد ؟؟؟؟؟؟ فقط یخورده مهه... خوب چیکار کنه سالن شلوغه..... دیواراش دارند هلم می دن.... خفه شدم... چقدر صندلی ها جیر جیر می کنند... اَه ، انگشتاتو نشکن.....
آزادم بگذار تا بمانم ....
اینم از روز آخر ما و جشنواره.... بقول عاطفه فردا برناممون mp3 و وقت دیدن نمایش های فردا رو نداریم... می شینیم و هر از گاهی همه بروشورها رو از اول تا آخر می خونیم.... از اوله اول اولش تا اونجایی که نوشته ( تقدیم به او که تنها بهانه ام برای این اجرا بود... ) آخه از این جشنواره دیگه فقط اینها موندن و یه دفترچه برنامه و یه مشت خاطره و یه بلیط سانس دوم 24/11/86 محراب....
اِه !!!!!!! هنوز که ماه تو آسمونه.............................................

.jpg)