تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

 

امروز برای من و عاطفه یجورایی روز آخر جشنواره بود. دو تایی دلمون گرفته بود. جشنواره پر خاطره ای بود. با یه دنیا شور شروع شد ، وسطا یکم دلمون گرفت ، با یه دنیا خاطره شیرین تموم شد....

این وسط کارهای بدرد بخوری که ندیدیم... من از یه کار، آتی از دو تا کار خوشمون اومد. امروز تازه فهمیدم انگاری اینجا یه بایده که هر کاری که قراره توی جشنواره اجرا بره مسخره باشه.... چون از آتیلا دیگه بعید بود.... کار به این... (؟)

 

جشنواره یا همون فستیوال تئاتر امسال رو خیلی دوست داشتم... خیلی چیزا رو  با بی رحمی هر چه تمام تر ازم گرفت ، در عوض خیلی چیزها رو با مهربونی بهم داد . که شاید! که نه حتما ؛ خواست بزرگ خدا بوده....

 

حالا دیگه تا اسم جشن و جشنواره به گوشم می خوره ؛ تمام روزاش مثل یه فیلم از جلوی چشمم رژه می ره... از اون 7 ساعت و 45 دقیقه کذایی که توی صف بلیط فیلم فجر بودیم  تا امـــــــــروز... بلیط تئاتر رو تقریبا خیلی راحت گرفتیم. فقط یخورده همچین بی خوابی کشیدیم ... با یه دنیا شور و شوق به بلیطهایی که توی دستمون بود نگاه می کردیم.. درست همونهایی بود که می خواستیم....     قرار بود یه تعطیلات تـــــوپ داشته باشیم... تعطیلات میان ترم رویایی....  خیلی زود گذشت....  به سرعت باد....

 

روز اول رو با نمایش (سودالایادی) که کار کشور هند بود شروع کردیم ، از همون "تالار مولوی" دوست داشتنی من و عاطفه... همون تالاری که ما رو یاد دل گرفتگی های عصر  جمعه می اندازه... دوتایی برای جنگ با این دلتنگی به این تالار پناه می آوردیم.... توی روزای قشنگ پاییز ؛ بعد از اون کلاس های جمعه.... شنبه های نمایشنامه خوانی پر از شورمون..... جشنواره تئاتر بانوان...  خاطره شرط بندیمون سر صورت بنفش آبی ....  تولد عاطفه ...  چُرت های استاد....  غرغر های سر نمایشنامه خوانی.... آلوچه های تـرش....   اونروز بعد از یه مدت طولانی که پامو گذاشتم توی محوطه سالن ؛ یجورایی دلم پر کشید به اون روزا.... خیلی وقت بود نیومده بودیم اینجا. تقریبا از بازگشایی تئاتر شهر و افرا و مرغابی وحشی و .... .  توی محوطه یه عالمه برف نشسته بود. نمایش بدی نبود، اما خوب هم نبود. فقط یکی از صحنه هاش جون می داد برای عکاسی ؛ که هر چی این چند روزه گشتم ، حتی یکی شبیه اون رو هم از این کار ندیدم... نمی دونم پس اونهایی که چلق و چلق عکس می انداختند ، عکساشون رو کجا چاپ کردند و روی کدوم سایت قرار دادند... ( صحنه آتش زدن اون جسد ) قاب تصویر قشنگی بود.......  تموم که شد از هول حلیم ، از یکساعت و نیم مونده به شروع فیلم گیر افتادیم تو سالن شماره 2 سینما بهمن. تصمیم گرفتیم کتاب بخونیم . عاطفه شازده کوچولو و من عشق سالهای وبا.....   اما نشد....   شیدا جون هم نتونست برای روز اول خودشو برسونه.... اما سایه دقیق دقیق به قول عاطفه دقیقه 90 پیداش شد.....  ردیف 5 صندلی های 30- 29- 28 – 27 قرار بود برای 6 روز همراه ما باشه.... فیلم پر ازبرف بود.... سفیده سفید....  (باد در علفزار می پیچد )   تنها چیزی که ندیدم علفزار بود... همه جا پر از برف و مناظر برفی قشنگ بود. وای چقدر اون صحنه ای که دختره لباس عروس رو پرو کرد خندیدیم... پسره رو بگو داشت غش و ضعف می کرد ، یهویی یکی از بچه هایی که اونورتر ما نشسته بود گفت : وااااااا این که عین کفنه....    سالن هم منفجر شده بود. فیلم خوبی برای ما سه تا بود ، چون از اول تا آخرش خندیدیم....

 

روز دوم با ( یرما ) تالار قشقایی تئاتر شهر  ... کلی منتظراین نمایش بودیم . هم گروه رو دوست داشتم که بازیگراش مهدی پاکدل و اشکان صادقی و ... بودندو هم اسمش رو.  هم یجورایی چون  نویسنده کار "فردریکو گارسیا لورکا"  بود .  نمی دونم چرا تصور می کردم چون فضای نوشته ، کار اسپانیولیه ؛ پس قائدتا موسیقی های اسپانیولی هم می شنویم.... واقعا نمی دونم چرا تصورم این شکلی بود. چون دلیلی برای الزام این فضا نبود!!!!!!   اونقدر که فکر می کردم ، از کار خوشم نیومد . اما بد هم نبود.... دیالوگ های ویکتور ( مهدی پاکدل ) رو دوست داشتم که بخشیش رو توی یکی از پستهای اون روز زدم... بعد هم که بدو بدو تا سینما ...  شیدا منتظرمون بود... مثلا قرار بود فیلمی از ژانر وحشت ببینیم. ( احظار شدگان )  اما باز هم فقط خندیدیم... اینبار شیدا هم بود و تا تونست سایه رو اذیت کرد... یکی از صحنه هاش که چاقو توی شکم آقاهه فرو رفت سایه از جا پرید... ما رو بگو که از واکنش اون بجای ترس از خنده غش کرده بودیم... موقع رفتن هم شیدا جریان رادیو رو تعریف کرد. واااااااااااای که چقدر خندیدیم....

 

روز سوم ( حسن و دیو راه باریک پشت کوه ) تالار سایه تئاتر شهر ....  فکر می کنم راجع به این نمایش پست جداگانه ای زدم و به حد کافی از افشین هاشمی و هنرش گفتم. دلم نمی آد که باز هم نگم که اون نمایش دوست داشتنی ترین نمایش این جشنواره بود. با تلفن شیدا خنده های ما به محوطه تئاتر شهر هم راه پیدا کرد...     شیدا جلوی سینما منتظر ما بود اما من و عاطفه تصمیم داشتیم بمونیم و نمایش "طوبی" رو ببینیم ، که بعد نظر عاطفه هم عوض شد – استاد بهش گفت مرد باش و وایسا تا من بیام -  اما شیدا هم اومد تئاتر شهر تا بقول خودش اینجا تصمیم بگیریم که چه کنیم.....  عاقبت من و شیدا موندیم و استاد و عاطفه رفتند....   موندیم ؛ اما چه موندنی...     بدو بدو های اونروز خودم و شیدا رو هیچوقت یادم نمی ره... زمین خوردنم جلوی سینما بهمن...  وقتی از پله های سالن بالا می رفتیم باورشون نمی شد که تونسته باشیم بیایم....  فیلم ( فرزند خاک ) فیلم قشنگ و خوش ساختی بود. با بازی کولاک مهتاب نصیرپور....  الان که دیگه نتایج جشنواره رو می دونم ، با تمام وجود حس می کنم جایزه بهترین نقش مکمل زن برازندش بود.... اونروز هم کلی خندیدیم....

 

روز چهارم (خاک آشنا) از جشنواره خارج شد. فیلمی که یکی از انگیزه های انتخاب گروه 3 بود.... چـقدر منتظرش بودم...  چقدر از تداخلش با تئاتر حرص خورده بودم....  اینبار اول سینما بود ، اما ما برای تعویض بلیط های سانس 1 و 2 رفته بودیم تئاتر شهر..... چقدر سر چراغ قرمز عابر پیاده  موقع رد شدن از خیابون جلوی پارک دانشجو به سایه خندیدیم.. از یکی یکی ماشینها عذر خواهی می کرد....  بجای خاک آشنا ( حلقه گمشده ) نمایش داده شد....  فیلمنامه روون و باحالی داشت. مخصوصا ساختار اولش تا تصادف... حوادث خیلی قشنگ چیده شده بودند.انقدر که از این چیدمان نهایت لذت رو می بردی.... حمید فرخ نژاد یا همون " حسن گلاب " بازی کرده بود. مثل  همیشه دلنشین بود .   بعد از سینما راهی تئاتر شهر شدیم....  ( امپراطور و آنجلا ) تالار چهارسوی تئاتر شهر....   نویسنده این کار استاد جون عاطفه بودند . چشمتون روز بد نبینه که از اول تا آخر نمایش مردیم از بس که تحمل کردیم. از ترس عاطفه نه من جرات داشتم ابراز کنم نه استاد....  استاد که معلوم بود حسابی عصبانیه... چون اولین بار بود که غر هم نمی زد.....  چهره  استاد  آقا خانی موقعی که برای تشویق صداش کردند رو هرگز یادم نمی ره... سرخه سرخ.... انقدر عصبی آدامس می جوید که من یکی مثل موقع هایی که سر کلاس می خواست درس بپرسه ازش ترسیده بودم....  در کنار عاطفه با ترس و لرز رفتم که بهش خسته نباشید بگم....    آقا نیومده بودیم بالا که استاد  منفجر شد... حالا معلوم شد که چقدر تحمل کرده بود.....  از شدتت عصبانیت ، دو سه تا هم بار عوامل اجرایی کرد.... البته راست می گفت. چون عاطفه پذیرفت که استاد جونش گند بزرگی زده.....      والله راست می گفت : انگار همه تو مملکت خوش و خرم و سلامت نشستیم ، حالا هیچ مشکلی هم نداریم . خوب ! حالا چکار کنیم ؟ بریم سراغ مشکلات گواتمالای شمالی...!!!!!!!!!!!

 

روز پنجم از صبح براه بودیم.... البته به لطف دوستان کار ما زودتر از موعد به سرانجام رسید. وقتی رسیدم دانشگاه  که دوستان تمام مراحل ثبت نام و انتخاب واحد رو گذرونده بودند و یه بانک مونده بود. نمی دونم چرا اونروز از همون اول صبح خسته بودم... پاهام درد می کرد و منگ بودم.  تمام ساعاتی هم که مشغول انتخاب واحد بودیم ، من اون وسط واسه خودم چرخ می خوردم. قرار شد دو نفرمون بره بانک ملی و دو نفر دیگمون بانک اقتصاد نوین....  من و شیدا موندیم بانک ملی... مثل پت و مت!  بجای اینکه پول 4 تاییمون رو جمع ببندیم و مبلغ کل رو به همراه 4 تا فیش بدیم به مسئول بادجه ، یکی یکی پولهامون رو گذاشته بودیم  روی فیش خودمون و دادیم به آقاهه...... چشمتون اون چشم غره ای که آقاهه بهمون رفت و نبینه...   آخه مجبور بود برای هر کدوم کلی دنبال پول خرد بگرده که دونه دونه پول خردهاشون رو بده.....  سرخوش از این خرسند بازیمون راه افتادیم اقتصاد نوین....  دیدیم ساناز خانم  4 تا برگه انتظار نوبت گرفته ، که بقول خودش : اگه مثل ترم پیش رفت نشست جلو بادجه و خانمه گفت چون یه شماره انتظار داری فقط یه فیش رو قبول می کنم ! بکوبه تو سرش که 4 تا فیش دارم.   آخه ترم پیش دو ساعت وایسادیم تا نوبتمون شد ، وقتی هم شد خانمه فقط یه فیش رو قبول کرد و ما مجبور شدیم دوباره شماره بگیریم.....   خلاصه اولین شمارمون اگه اشتباه نکنم 93 اینطورا بود. یه نگاه به تابلو انداختیم 63 بود. و یه نگاه به شکممون ! و نگاه سوممون همزمان به همدیگه بود.   یعنی چی ؟؟؟؟؟؟ یعنی سید مهدی.    وااااااااای هوار روز بود که این حلیم های خوشمزه سید مهدی رو نخورده بودیم... البته عاطفه خانم خیلی شیــــــــک وایستاد کنار بخار حلیم داغ ما و بستنی شکلاتی سید مهدی نوش جان کرد!!!!!!!!!!!   خلاصه طبق معمول روزایی که شیدا سرحاله! کلی گفتیم وخندیدیم.....      شیدا داشت خاطره روز اول رفتنش سر این کارتلویزیونیه رو تعریف می کرد... چقدر به اون گوجه فرنگی تو آینه گریمش خندیدیم....

تو بانک هم که از دست ساناز و تراولاش.... بانک رو بهم ریخته بودیم.... ثبت نام با موفقیت انجام شد و من و عاطفه راهی تالار محراب شدیم .... البته قبلش بوفالوی روبروی تئاتر شهر رو هم افتتاح کردیم....

تالار محراب ( شب روی سنگفرش خیس ) ؛  در و دیوار تالار بیشتر به سالن انتظار درمانگاه می خورد تا سالن تئاتر....  خلاصه نمایش شروع شد و به مدت 130 دقیقه از دست این صندلی های ناراحت تالار و بازی مسخره یکی از نابازیگراش شکنجه شدم...  ترسیدند صندلی هاشون رو دو سانت بلند تر بگیرند، از اول تا آخر نمایش باید عصا قورت می دادی و صافه صاف می شستی..  البته ما که جوونیم... بیچاره اون کسی که از ساعت 6 صبح دنبال کارای ثبت نام بوده...!  خلاصه ساعت شد 6:10 ... 6:15 ...    هر چی به این عاطفه خانم می گم پاشو بریم.... به سینما نمی رسیم ها....  این  خانم همچنان نشسته تا بلکه لحظات آخر نمایش 120 دقیه ای که الان 130 دقیقه اش گذشته بود تموم شه!!!!!!!!!  آخرش دیدیم نه بابا اینی که ما می بینیم هیچ آثاری از نقطه پایان درش نیست! اینـــــــــــــه که اونروزی که آقاخانی  البته استاد آقاخانی خودش رو به در و دیوار می کوبید تا ما اصول و ساختار نمایشنامه  رو یاد بگیریم فکر همچین روزایی رو کرده بود. که اگه یروز سر یه چهار راه موندیم خودمون بتونیم از خیابون رد شیم.... ( ! )  یعنی اگه دیرمون شده بود و آثاری از " گره گشایی" و "فرود"  ندیدیم ، بفهمیم که نه بابا ممکنه این برنامه جشنواره طبق معمول یادش رفته که احیانا ممکنه مردم برنامه ریزی هم داشته باشند. البته احیانا ها.... چون تو این مملکت کی براش مهمه که این اشتباه فاحش ممکنه به قیمت از دست دادن پی در پی چند بلیط و اجرا باشه.... اصلا برنامه ریزی چیه ؟ واااااااااااا مگه تو ایران معنی لغت (برنامه) چیزی غیر از برنامه کودکه ؟؟؟؟؟؟   Programme   فقط مختص خارجیهاست!!!!!!! ما که خارجی نیستیم!!!!!!!!!!!! ما یه جهان سومیه بیچاره ایم.....    بذگریم (!) مجبور شدیم علی رغم میلمون از سالن خارج بشیم و در حین بد و بیراه گفتن توی راه پله ها ، تــــــــــــازه بفهمیم مدت اجرا 160 دقیقه بوده نه 120 دقیقه ! و این فقط یه اشتباه کوچولو البته خیلی کوچولو -- توی جدول بوده. درست مثل دیشب که شانسکی به اجرا رسیدیم.  چون توی همین برنامه کذایی که انقدر امسال پزش رو دادند شروع سانس 2 ساعت 9:30 بود. و اگر ما طبق معمول که هلک وهلک با خیال راحت که 1 ســـــاعت وقت داریم از سینما راهی تئاتر شهر می شدیم  ، عمل می کردیم ! به اون اجرا هم نمی رسیدیم. چون اجرا ساعت 9 شروع می شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

کجا بودیم ؟ آهان ! شب روی سنگفرش خیس   - تالار محراب-   آخیــــــــش خوب شد نموندیم تا دو دقیقه آخرش تموم شه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه نه عاطفه !!!!!!!    بدو بدو رفتیم سینما و فیلم به همین سادگی.....  بینهایت لذت بردیم...... فیلم خوش ساخت ، با بازیهای بســــــــــیار جذاب.... البته غیر ازاین هم انتظاری نبود. وقتی فیلمی رو می بینی که بازیگراش از هنرپیشگان حرفه ای تئاتر باشند ؛ قطعا وقتی از سینما می آی بیرون  حس خوشایندی از دیدن فیلم داری....

 

روز ششم .... هـــــــی از این روز ششم جشنواره !  تئاتر شهر ، تالار قشقایی ، نمایش ترمینال ، فاطمه معتمد آریا ،  غروب ، ماه ، بلیط ماچیسمو ، می آی سینما ؟ ، ماچیسمو رو می بینی ؟ ، حس عاطفه ، روبروی پلکان چهارسو  ، یه آشنا ، شال قرمز ، دو چشم مضطرب ، کادنس رو می بینم ، ماه ، غروب ، اذان ، ابر ، بارون ؟ نه نه!نه! ابر ، مرسی  برای همه چیز مرسی ، سینما بهمن ، شیدا ،  پرچم ها قلعه کاوه ، تئاتر شهر ، لابی چهارسو ، بلیط ماچیسمو ، آقای کارگردان ، بلیط ماچیسمو ، کارت خبرنگاری ، دو چشم مضطرب ، شال قرمز ، ماچیسمو ، چهارسو ، مهدی پاکدل ، دست گرم عاطفه ، ببخشید ، شرمنده ، پلکان چهارسو ،  بارون ، قطره های بارون ، صورت داغ ، آرامش ،خواهر عاطفه ، پل گیشا ، عمه ، خونه ، تموم شد ، شال قرمز ؟ ، بارووووون ....    

 

روز هفتم  جشنواره فیلم فجر تموم شد!   نمایش ماکاندو ، تالار مولوی ..... نمایشی از فرانسه براساس متنی از ( گابریل گارسیا مارکز ). میزانسن عالی. گریم عالی ، طراحی لباس و صحنه عالی ، بازی عالی ، در آوردن طوفان و موج دریا کــــــــــــــولاک....  نمایش خوبی بود ، فقط ای کاش می فهمیدیم چی می گن.... کاش حداقل انگلیسی بود...   این وسط هفت اقلیم و بگو که رفته بود زیر سایه صحن علنی مجلس و بودجه بندی سال 1387 !!!!!  وااااااای راستی کراوات هاشون رو نگفتم... دامن هر دو خانم های بازیگر این نمایش پر از کراوات بود و یجورایی با اونها لایه چین دارش شکل گرفته بود که موقع حرکات موزونشون زیبایی طراحی لباس به شدت خودش رو به رخ می کشید... این خارجی ها پُرند از رنگهای شاد... اونوقت ما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  یکی از اون بازیگراشون هم زیر گریم سنگینی بود. قطعه گذاری اغلب قسمتهای صورت.... خلاصه تجربه خوبی بود !     راستی اسامی سیمرغی های جشنواره هم اعلام شد. بهترین بازیگر زن: هنگامه قاضیانی ( به همین سادگی ) شد که ازاون تئاتری های خفنه و این اولین کار سینماییشه. حال کردم موقع گرفتن جایزه ، عجب تیکه ای انداخت به این سینمایی های پر رو و پر ادعا....   بهترین بازیگر نقش مکمل زن : مهتاب نصیرپور ( فرزند خاک ) ایووووول به این تئاتری ها.....  بهترین فیلم : (به همین سادگی ) عجب گروهی رو داشتیم ما. فکر کنم !  نه ! مطمعنا  گروه 3 پر کاندید ترین گروه جشنواره بود. البته اگه خاک آشنا در نیامده بود ، حالا با خیال راحت می شد گفت پر سیمرغ ترین گروه جشنواره بود.   بهترین فیلمنامه : ( به همین سادگی ) و بهترین کارگردانی : مجید خان مجیدی ( آواز گنجشکها ) و ....

 

روز هشتم جشنواره ؛  تالار محراب.... مربای روسی! که باز هم بخاطر توپ بودن جدول پرید.... تا نمایش بعدی خیلی وقت داشتیم. بعضی ها دویدند و  رفتند ( ماکاندو )  ولی من و عاطفه رفتیم خرید. توی راه تصمیم های بزرگی گرفتیم و برای تثبیت این تصمیمهای بزرگ عاقلانه هدیه والنتاین خریدیم ! دو تا sms  همزمان زدیم  آخه (: !  این شکلکه رو دیدیم (-: !          برگشتیم که کشتی شیطان رو ببینیم....    دوباره چهارسو..... دوباره صف ورود به سالن... چــــــــقدر چوب پنبه...   ببین ببین ؛ اون ستاره دختره آتیلاست ها...   چیو چند بار می خواستی بگی ؟؟؟؟؟ چه صندلیی؟؟؟؟؟؟؟؟  تو جای من نیستی ؟؟؟؟ واااااااای لباسش چقدر مشکیه ، درست برخلاف ماکاندو.... امیدوارم یروز منو ببخشی ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!  چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟  آخه اون کار خارجی بود.....؟؟؟ نَخَسته  نگفتی ؟؟؟  عجب بابا ، خوب مجبورن با بعضی ها تماس بگیرن.... آتیلاهه دیگه..... چه می شه کرد.... جشنواره است!!!!!!!!!!!!!!! دوباره یکیمون اینور ، یکیمون اونور ؟  تو کجــــــــــــــایی ؟  سمت چپم نشستی ؟  مثل همیشــــــــــــــــــــه ؟!!!!!!!!!!!!!!!! همیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟  همیشه یعنی کی ؟  یعنی از وقتی هوا خیلی داغ بود ؟؟؟؟ الان که هوا خیلی داغه ... سمینار بود ؟؟؟؟؟؟؟؟  نه بابـــــا !!!!!!! باروووووون می اومد ؟ نه!    اما ماه بود...  آره ماه بود... مثل یه کاسه ... وقتی ماه این شکلی می شه کشتی شیطان تو دریا منتظره تا یکی رو ببره ؟؟؟؟؟ بـرد ؟؟؟؟ نه  ؟؟؟؟؟؟  وای چقدر تق و تق انگشتاتو می شکنی .... کسی نفس عمیق کشید ؟؟؟؟؟؟؟ نه ! پنج شنبه بود....  سرما ؟؟؟ آهان کسی سرما خورده بود ؟؟؟؟؟ دستمال کاغذی برای چی ؟؟؟!!!  خوب می خواست وقتی آسمون ابریه ، دریا طوفانیه نره زیر بارون ... مگه وقتی کشتی شیطان تو دریاست کسی می ره زیر بارون ؟؟؟ حسن معجونی شوهر سابقه کیه ؟؟؟؟؟؟  واااااااا ...  کی هزار قطعه از پازل رو نمی بینه؟؟؟؟  چرا ؟؟؟؟؟؟؟  اون زنه که برقع قرمز داره کیه ؟؟؟؟ نکنه ملکه زیبای لی نینه ؟؟؟؟؟؟؟؟ از کشتی شیطان اومده ؟؟؟؟  کی مرد خوبی نیست ؟؟؟؟؟؟؟    واااای چقدر جامون بده !!!!!!!!!  هی باید برم جلو تا اون زن با برقع قرمزش رو ببینم.... اه ، نشکن .. چرا انقدر انگشتاتو می شکنی....  اختیار امور چجوری از دست آدم در می ره ؟؟؟؟؟؟؟  خــــــــانومه ! صاف بشین ، قوز نکن..... کی بود گفت ؟؟؟  کسی نگفت ؟؟!!!!!؟؟؟  وا، پس چرا من فکر کردم تو گفتی.....؟  آهان، اون که همیشه می گفت تو نبودی !!!!   اِ ، چرا سالن تاره ؟؟؟؟ تو اذیتم کردی ؟؟؟؟؟  نه!!!!!!!!   یکی داره می گه  تنها چیزی که می خوام اینه که تو اذیت نشی.... پس کی اذیت شده ؟؟؟؟؟ چقدر مه ؟؟؟؟  عجب کارایی درست می کنه این آتیلا....  بابا تو دیگه کی هستی.... 3 تا شکلات مونده برای کی ؟؟؟؟  کی سه روز نیومده ؟؟؟؟؟؟؟ مگه بارون می اومد ؟؟؟؟؟؟ فقط یخورده مهه...  خوب چیکار کنه سالن شلوغه.....  دیواراش دارند هلم می دن.... خفه شدم... چقدر صندلی ها جیر جیر می کنند... اَه ، انگشتاتو نشکن.....

 آزادم بگذار تا بمانم ....

 

 

 

اینم از روز آخر ما و جشنواره.... بقول عاطفه فردا برناممون mp3  و وقت دیدن نمایش های فردا رو نداریم... می شینیم و هر از گاهی همه بروشورها رو از اول تا آخر می خونیم.... از اوله اول اولش تا اونجایی که نوشته ( تقدیم به او که تنها بهانه ام برای این اجرا بود... )  آخه از این جشنواره دیگه فقط اینها موندن و یه دفترچه برنامه و یه مشت خاطره و یه بلیط سانس دوم 24/11/86 محراب....

 اِه !!!!!!! هنوز که ماه تو آسمونه.............................................

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 25 بهمن1386 و ساعت 3:53 AM |

اگر ســــــبز رفتی ، اگر زرد ماندم

خداحافظ ای مهـربان همیشه ...

 

خداحافظ ای قصۀ عاشـــــقانه.......

                                                                 خداحافظ ای مهـــــــربان همیشه ...

سلام ای غروب غـــــریبانه عشق

سلام ای طلوع ســــــحرگاه رفتن

سلام ای غم لــحظه های جدایی                               خداحافظ ای قصۀ عاـــقانه....

خـداحافظ ای شعر شبهای روشن

 

          خداحافظ ای شعر شبهای روشن

             خداحافظ ای قصۀ عاشـــــــــقانه          خداحافظ ای مهـــــــربان همیشه ...

                  خداحـــافظ ای آیۀ روشن عشق

                       خداحافظ ای قطره شعر شبانه

                                                                                    تو را می سپارم به رویای فردا.....              

خداحافظ ای همنشین همیشــــــه

خداحــــــافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من              خداحافظ ای شعر شبهای روشن......

تو را می سپارم به دلهای خســـته

تو را می سپارم به مینای معصوم(!)

تو را می ســــــــپارم به دامان دریا

 

اگر شب نشینم ، اگر شب شکسته

                                 تو را می سپارم به رویای فردا               خداحافظ ای همنشین همیشــــــه....

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

       به دل می سپارم تو را تا نمیرد                         خداحافظ ای مهـــــــربان همیشه ...

            اگر چشمه نای از غم نخشکد

                   اگر روزگار این صــــــدا را نگیرد

 

خدا حافظ ای بـــرگ و بال دل من                        خداحافظ ای همنشین همیشــــــه......

خداحافظ ای سایه سار همیشـه

اگر ســــــبز رفتی ، اگر زرد ماندم

خداحافظ ای مهـــــــربان همیشه ...                                            خداحافظ ای مهـــــــربان همیشه ...

 

خداحافظ ای همنشین همیشــــــه...........

 

 

 

 

برای غروب ابری دوشنبه ،... که غروب بی بارون بود..... کمون ماه هم تو آسمون بود... باروووون اومد ؛ اما خیلی دیر....

انـــــــــــقدر دیر که طلوع شده بود...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 24 بهمن1386 و ساعت 11:41 AM |

 

گل گلدون من شکسته در باد  ؛  تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه ، شب بو نمی ده ....  کی گل شب بو رو از شاخه چیده

 

گوشه ی آسمون ، پره رنگین کمون ؛ من مثل تاریکی تو مثل مهتاب....

اگه باد از سره زلف تو نگذره

من می رم گم می شم تو جنگل خواب

 

گل گلــدون من

        ماه ایوون من ...

                از تو تنها شدم چو ماهی ازآب

گل هر آرزو

      رفته از رنگ و بو

            من شدم رودخونه دلم یه مرداب....

 

آسمــــــــــــــــون آبی می شه .. اما گل خورشید ؛  رو شاخه های بید دلش می گیره...

دره مهتـــــــــــــــــابی می شه... اما گل مهتاب ؛ از برکه های آب آلاله می ره ...

 

تو که دست تکون می دی.. به ستاره جون می دی

می شکفه گل از گل باغ

وقتی چشمات هم می آد ، دو ستاره کم می آد

می سوزه شقایق از داغ

 

 

گل گلــدون من

        ماه ایوون من...

                از تو تنها شدم چو ماهی ازآب

گل هر آرزو

      رفته از رنگ و بو

            من شدم رودخونه دلم یه مرداب....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 23 بهمن1386 و ساعت 1:11 PM |

مرسی بارونم... مرسی قطره های دوست داشتنیه من...

همیشـــــه بهترین موقع ها بدادم رسیدین....

وقتی اومدی که باید می اومدی (!)

 

 

 

تمام جهان را در خواب باغچه ای خلاصه کردم.

نیستی...

نیستی تا تمامی خوابهای مرا

در تلفظ بیرنگ لیالی بی انجام بی تفکر حتی اندک فرجام خاطره ای ،

دوره کنی ؛

و دریابی

که باغچه ای سبز برای تکلم هزاران هزار واژه رویایی کوچک است

 

آنقدر کوچک و بی مقدار

که در رقص کم جان واژه ای...

                                 خاطره ای ....

                                         شعری حتی

 

حقارت خود را فریاد می کند.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 23 بهمن1386 و ساعت 0:38 AM |

 

اولین روز دیدار و صدا

یادت هست

خواب هایم را خواب کردم

و چشم به ساعت و تلفن دوختم

نگو که تو بی خیال از بازگشتن خاطره هایی

نگو که نمی دانی مسافر سطر سطر سروده های منی

من هنوز هم سر حرفهایم هستم

تو هم قول بده از فردا

پا به پای ترانه هایم بیایی

پس قرارمان به همان لحظه زلال یادگار

دنگ دنگ ساعت

هشت بار،

زنگ تلفن و صدای تو

دلنشین ترین ترانه روزهای من....

 

یاد باد ... آن روزگاران یاد باد...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 22 بهمن1386 و ساعت 2:27 PM |

 

 فکر می کنم مدتها بود که انقدر نخندیده بودم...  انقدر که واقعا دل درد گرفتم.  اولش فکر می کردم چون من انقدر کارگردان و نویسنده و بازیگر این کار رو دوست دارم انقدر برام جالب و جذابه...  اما وقتی دیدم همه سالن منفجر شدند از خنده ؛ فهمیدم دوباره این افشین خان گل کاشته.....   تو این قحطی شادی و از همه مهمتر نمایش خوب؛ این یه شاهکار بود....

البته غیر از این نمی تونست باشه وقتی تماشاگر ویژه کار بهرام خان بیضایی و همسرشون باشند...

آخه یه آدم چقدر هنرمند می تونه باشه.... چجوری این جملات به ذهنش رسیده بود....؟؟؟؟؟ حتی اون موسیقی فوق العاده متناسب....من که بینهایت لذت بردم. انقدر که اگه این کار اجرای عموم بره چندین وچند بار دیگه هم میرم.... !  این افشین خان هاشمی کم خودش گوله نمکه ، موهاشم که برای نمایش افرا تراشیده بود  دیگه نور علی نور شده بود...  هدایت هاشمی هم که باز مثل هنر نماییش توی نمایش افرا ، کولاک کرد.... خلاصه همه شرایط مهیا بود که تماشاگرا از دیدن یه نمایش خوب به معنای واقعی کلمه  لذت ببرند....  با یکدنیا سپاس از اینهمه هنر و خلاقیت این پسر ، یکساعت تموم خندیدیم....

 

 

بعد هم فیلم فرزندخاک.....   شاید فیلم در خور توجهی نبود ، اما اینجور وقتهاست که هنرنمایی بازیگرا به داد تماشاگر می رسه....  مهتاب نصیرپور مثل همیشه عــــــــــــالی بود. عالی.... با یه نقش متفاوت ( البته تا اونجایی که حافظه من یاری می کنه ! )   نقش یه زن کُرد رو به زیبایی هر چه تمومتر بازی کرده بود....

 

اینم بگم که دیروز توی یه کل کل اساسی ؛ من بلیط فیلمم رو دادم رفت و با شیدا موندیم که نمایش طوبی رو ببینم... استادمون هم با عاطفه رفتند فیلم ببینند. ( با این منطق که فیلم بعدا می آد ، حالا شش ماه نه! یه سال دیگه که حتما اومده...  اما تئاتر که دیگه نیست ... ) اما چشمتون روز بد نبینه.... سالن اصلی باشی ، نور پردازی هم انقدر اشکال داشته باشه که یکی از نورهای اصلی چش و چالت رو از کاسه در بیاره ؛ متن هم یه متن درباره جنگ و ... باشه. با یه عالمه شعـــــــــار.... اونم شعارهای تکراری !   20 دقیقه از شروع نگذشته بود که در اوج بی فرهنگی ! از توی سالن نمایش به عاطفه sms  زدم ... که چطوریایی دوست جونم......  خلاصه وقتی فهمیدیم فیلمی که قرار بوده 6:30 روع بشه و هنوز که ده دقیقه به 7 شروع نشده  ؛ مثل فنر از جا پریدیم ... حالا ندو کی بدو....... شانس آوردیم بخاطر آینده نگریهای توپمون ،  سینمای انتخابیمون ( گرچه خیلی جواد بود ) اما نزدیک به تئاتر شهر بود .   7 رسیدیم دم گیشه  با چه بدبختی بلیط گرفتیم و رفتیم بالا...  نگــــــو اینها هم منتظر ما بودند تا فیلم رو شروع کنند... آخه تا ما رسیدیم بسم الله تیتراژ رفت بالا.....

ایول........

خلاصه با کلی پررویی ، اصلا هم دست از پا دراز تر نبودیم.... اینها تا تونستند به ما نخندیدند که .... ! نـــــــــــــــه .... !  کلی هم استدلال آوردیم که اگه نرفته بودیم  بعدا دلمون می سوخت که شاید کار خوبی بوده و ندیدیم ... اما حالا با خیال راحت فیلم رو می بینیم..... به این می گن اوج اعتماد به نفس.......!

 

 

راستی حال کردید عجب شانسی دارم من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  خاک آشنا از سری فیلمهای جشنواره در اومد..... و امروز نمی دونم بجای خاک آشنا قراره چی بلغور کنند....!  توی این گروه دلم به همین یه فیلم خوش بود.....

 

 

 

 

حسن ودیو ِ راه باریک پشت کوه

نویسنده و کارگردان : افشین هاشمی

بازیگران ، خوانندگان ، نوازندگان : هدایت هاشمی ، علیرضا ناصحی ، میثم یوسفی ، افشین هاشمی ، ستاره امینیان .

طراح صحنه و لباس و موسیقی : افشین هاشمی

تئاتر شهر – تالار سایه  19 بهمن 86 ( بیست و ششمین جشنواره بین اللمللی تئاتر فجر ) ساعت 4:30

 

 

افشین هاشمی

سید افشین هاشمی ( بازيگر، نويسنده، كارگردان )

تاريخ تولد: 1354تهران

تحصيلات: مهندس شيمي از دانشگاه صنعت نفت آبادان ؛ 1377 ؛دانشجوي كارشناسي ارشد كارگرداني از دانشكده سينما تئاتر، دانشگاه هنر؛


نمايش‌ها:

-         بازی در نمایش " افرا " به کارگردانی "برام بیضایی" تهران. تالار وحدت ، 1386

-         بازي در نمايش”پنجره‌ها“ به كارگرداني”فرهاد آئيش“  تهران ، تئاترشهر، تالار اصلي؛ 1384

-          بازي در نمايش”بازگشت به خان نخست“ نوشته و كارگرداني”محمد رضايي‌راد“؛تهران، تئاترشهر، تالار قشقايي؛ 1384

-          کارگرداني نمايش”قضيه تراخيس“ نوشته”حميد امجد“؛ تهران، تالار مولوي؛ 1384

-      دستيار كارگردان در نمايش”مجلس شبيه در ذكر مصائب استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزيننوشته و   كارگرداني”بهرام بيضايي“؛تهران، تئاترشهر، تالار اصلي؛ 1384

-         نگارش و بازي در نمايش”هديه جشن سالگرد“ به كارگرداني”روشنك روشن“؛تهران، تئاترشهر، تالار نو؛ 1384

-         دريافت جايزه بهترين بازيگر از جشنواره بين‌المللي پراگ براي نمايش”هديه جشن سالگرد“؛ 2005

-         بازي در نمايش”بي شير و شكر“ به كارگرداني”حميد امجد، مهرداد ضيايي“؛تهران، تئاترشهر، تالار قشقايي؛ 1383

-         نگارش، بازي و كارگرداني در نمايش”هتل ايران“؛تهران، تئاترشهر، تالار نو؛ 1383

-         بازي در نمايش”رقصي چنين“ نوشته و كارگرداني”محمد رضايي‌راد“؛ تهران، تالار مولوي؛ 1383

-         بازي در نمايش”زائر“ نوشته و كارگرداني”حميد امجد“؛تهران، تئاترشهر، تالار چهارسو؛ 1382

-         بازي در نمايش”تك سلولي‌ها“ به كارگرداني”جلال تهراني“؛تهران، تالار مولوي؛ 1382

-         بازي در نمايش”مده‌آ“ به كارگرداني”سهراب سليمي“؛تهران، تئاترشهر، تالار قشقايي؛ 1381

-         عروسك‌گرداني در نمايش”روياي بي‌كفن“ به كارگرداني”روشنك روشن“؛ تهران، تالار هنر؛ 1381

-         بازي در نمايش”حسن سنتوري“ به كارگرداني”معصومه تقي‌پور“؛ تهران، تالار سنگلج؛ 1381 ؛ تئاتر پارس؛ 1380

-         بازي در نمايش”دير راهبان“ به كارگرداني”فرهاد مهندس‌پور“؛ تهران، تئاترشهر، تالار سايه؛ 1380

-         بازي در نمايش”فانوس خسيس“ به كارگرداني”آناهيتا اقبا‌ل‌نژاد“؛ تهران، تئاترشهر، تالار كوچك؛ 1379

-         بازي در نمايش”كشته به درگاه“ به كارگرداني”مرضيه طلايي، مهرالسادات ميرحسيني“؛ تهران، تئاترشهر، تالار كوچك؛ 1379

-         نگارش و بازي در نمايش”درستكارترين قاتل دنيا“ به كارگرداني”وحدت يگانه“؛ تهران، تئاترشهر، ترياي تالار اصلي؛ 1379

-         نگارش و بازي در نمايش”كاتاليزور“ به كارگرداني”حسن تسعيدي“؛ تهران، تئاترشهر، تالار چهارسو  (جشنواره دفاع مقدس)؛ 1379

-     نگارش و بازي در نمايش”چنانت دوست مي‌دارم“ به كارگرداني”حسن تسعيدي“؛ ،تهران، تئاترشهر، تالار شماره 2 ؛ جشنواره دفاع مقدس؛ 1378

-         نگارش و بازي در نمايش” آپارتمان“ به كارگرداني”علي مقدم“؛ اجرا در(؟) جشنواره دفاع مقدس؛ 1377

-         بازي در نمايش”با مسيح به صليب مي‌كشند“ به كارگرداني”روزبه حسيني“ ؛ تهران، جشنواره دانشگاهي فجر ؛ 1380

-         بازي در نمايش”زير درخت آلبالو“ نوشته و كارگرداني”سحر ناسوتي“؛ تهران، تالار فارابي، جشنواره دانشجويي؛ 1377

-     نگارش، كارگرداني و بازي در نمايش”درستكارترين قاتل دنيا“؛ تهران، تالار ابن سينا؛ 1376 ؛ جشنواره دانشجويي؛ اصفهان، جشنواره تئاتر آتشكار؛ 1375

-         بازي در نمايش”از مرثيه عشق...“ به كارگرداني”يوسف زقورزاده“؛ آبادان، انجمن نمايش؛ 1375

-         بازي در نمايش پانتوميم” گريز “؛ اصفهان، سومين جشنواره آتشكار؛ 1374

-         نگارش و كارگرداني نمايش” اوهام“؛ آبادان، انجمن نمايش؛ 1373

-         طراحي صحنه در نمايش”نامزد ويولت“ به كارگرداني”سيمين اسكندري“؛ تهران، موسسه دانشگاهي رسام هنر؛ 1376

-     آهنگسازي نمايش”ترا من چشم در راهم سيه گربه...“ نوشته"اصغر فرهادي"به كارگرداني”پريسا بخت‌آور“؛ تهران،تالار وحدت در فرهنگسراي ابن‌سينا(سنجش جشنواره عروسكي)

-         آهنگسازي نمايش”هشت شب از شب‌هاي رنج نگار“ به كارگرداني”مهدي مكاري“؛تهران، جشنواره تئاتر دفاع مقدس؛ 1375

-         منشي صحنه در نمايش”ليلي و مجنونبه كارگرداني”مرجان اميرارجمند“؛ تهران، تئاترشهر، تالار اصلي(جشنواره بانوان)؛ 1372

-         تداركات در نمايش”سايه‌ها“ به كارگرداني”مسعود جلالي“؛ آبادان، تالار دانشگاه نفت؛ 1372

-         بازي در فيلم سينمايي”پا برهنه در بهشت“ نوشته و كارگرداني”بهرام توكلي“؛ 1384

-         بازي در فيلم سينمايي”به نام پدر“ نوشته و كارگرداني”ابراهيم حاتمي‌كيا“؛ 1383

-         بازي در فيلم سينمايي”خيلي دور خيلي نزديكبه كارگرداني”رضا ميركريمي“؛ 1382

-         كانديداي بازيگري در جشن خانه سينما براي فيلم سينمايي”خيلي دور، خيلي نزديك“؛ 1383

-         بازي در يك قسمت مجموعه تلويزيوني”داستان يك شهر“ به كارگرداني”اصغر فرهادي“؛ 1379

-         بازي در فيلم كوتاه”ساز شكسته“ به كارگرداني”بيژن شكرريز“؛ 1379

-         بازي در فيلم كوتاه”هنرپيشه نقش كوتاه“ به كارگرداني”بهزاد نعلبندي“؛ 1385

-         بازي در فيلم كوتاه”مسافركش“ به كارگرداني”مزدك ميرعابديني“؛ 1384

-         بازي در فيلم كوتاه”فلوت شيشه‌اي“ به كارگرداني”مزدك ميرعابديني“؛ 1383

-         .

-         .

-         سردبير كاتالوگ‌هاي جشنواره‌هاي 22 فجر، 12 سنتي، 9 عروسكي، 21 فجر

-         دريافت جوايز بازيگري و نمايشنامه‌نويسي از دوازدهمين جشنواره نمايش‌هاي سنتي آئيني براي نمايش”هتل ايران“؛ 1382

-         دريافت جايزه بازيگري از جشنواره نمايش‌هاي سنتي و آئيني براي نمايش”زائر“؛ 1382

-         دريافت جايزه بهترين عروسك گرداني در جشنواره تئاتر دفاع مقدس براي نمايش”روياي بي‌كفن“؛ 1381

-         دريافت جايزه متن و بازيگري از جشنوراه تئاتر دفاع مقدس براي نمايش”كاتاليزور“؛ 1379

-         دريافت جايزه بازيگري از جشنواره بين‌المللي تئاتر دانشگاهي براي نمايش”با مسيح به صليب مي‌كشند“؛ 1380

-         دريافت جوايز اول متن و بازيگري از جشنواره تئاتر آتشكار و بازيگري در جشنواره تئاتر دانشجويي براي نمايش”درستكارترين قاتل دنيا“؛ 1375

-         دريافت جايزه بازيگري از سازمان ملي جوانان

-         بازيگر برگزيده از طرف از خانه تئاتر در جشن بازيگر؛ 1382

-         سردبير نشريه‌هاي روزانه 22 فجر، 12 سنتي، 21 فجر

-         همكاري با صفحه تئاتر روزنامه‌هاي”سلام“، ”صبح امروز“، ”بهار“ و...

-         گذراندن دوره بازيگري در موسه دانشگاهي رسام‌هنر؛ 1376

 



+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 20 بهمن1386 و ساعت 2:11 PM |

 

نمایش نامه " یرما "  نوشته  فدریکو گارسیا لورکا ترجمه  احمد شاملو

یرما به معنیِ بی بار و بر ، بی‌ثمر، بایر و سترون است

 

 

 

پرده‌ی سوم

صحنه‌ی نخست

کلبه‌ی دولورس ساحر. اولِ آفتاب است. یرما و دولورس با دو پیرزن وارد می‌شوند .

دولورس

‌خیلی جیگر داری ها!

زن اول

تودنیا هیچی مهم‌تر ازخواستن نیست . زن‌دوم‌اما قبرستون حسابی تاریک بودها !

دولورس

‌من با زنایی که بچه می‌خواستن این مراسمو تو قبرستون انجام دادم. غیر از تو همه‌شون وحشت داشتن.

یرما

من واسه این اومدم که نتیجه بگیرم. از اون زن‌های چاخان که نیستی.

دولورس

‌الاهی زبونم مثِ دهنِ مرده‌ها مورچه بزنه اگه حتا یه دفعه چاخان کرده باشم. آخرین باری که این دعا رو خوندم واسه یه زنِ گدا بود که خیلی پیش از تو از اِزا بِزا افتاده بود. شیکمش چنون خوشگل نرم شد که اون پایین، دمِ رودخونه یه جفت پسرِ کاکُل‌زری زایید. ــ آخه طفلی وقت نکرد خودشو به خونه‌ش برسونه.ــ توله‌هاشو آورد خودم بشورمشون. پیچیده بودشون تو یه پیرهن کهنه.

یرما

از رودخونه تا این جا رو تونست راه بیاد؟

دولورس

‌آره. اومد. دامن و کفشای لخه‌ش غرقِ خون بود . اما صورتش برق می‌زد!

یرما

هیچ بلایی هم سرش نیومد؟

دولورس

‌چی می‌خواستی سرش بیاد؟ خدا جا حق نشسته جونم.

یرما

خب . اون که آره. هیچ بلایی نمی‌تونست سرش بیاد، کافی بود کوچولوها رو بگیره و تو آبِ روون بشوره. حیوونا بچه‌هاشونو می‌لیسن. مگه نه؟ من از مالِ پسرم اکراه ندارم. گمونم یه زنِ زائو انگار باید از توُ روشن شده باشه. بچه‌ش باید بتونه ساعت‌ها رو سینه‌ش بخوابه، به اون جوی‌بارهای ولرم شیری که از پستونای مادرش جاریه گوش کنه. پستون بگیره و اونقد بازی کنه تا وقتی سیرِ سیر بشه و دیگه‌نخواد و سرشو عقب بکشه: «یه خورده‌ی دیگه‌م، کوچولوی‌ناز!»ـ و پستونا و صورتِ خودِ کوچولو از قطره‌های سفیدِ شیر پُربشه .

دولورس

‌تو بچه‌دار می‌شی. بت قول می‌دم.

یرما

بچه‌دار می‌شم چون که باید بشم. وگرنه از این دنیا هیچ خیری نمی‌بینم. گاهی وقتا که به خودم می‌گم محاله، محاله، یه موج آتیش از پاهام می‌گیره از سرم می‌زنه بالا. همه‌چی خالی به نظرم میاد. آدمایی که تو کوچه راه می‌رن، سنگا و گاوا انگار که از پمبه باشن محو به نظرم میان . اون‌وقت از خودم می‌پرسم: اونا به چه دردی می‌خورن.

زن اول

‌اینی که یه زن شووردار بچه بخواد محشره، اما اگه بچه‌ش نشد نباید حرص بزنه! چیزی که تو این زنده‌گی مهمه اینه که آدم بذاره سال‌ها ببرنش. من بت ایراد نمی‌گیرم . تو دیدی که من به دعاکردن کومکت کردم. اما تو به امیدِ چه زمین حاصلخیزی، چه سعادتی، چه کرسیِ نقره‌یی برای پسرت هستی؟

یرما

من به فکر فردا نیستم، فکر امروزم. تو پیری و دیگه همه‌چی برات مث یه کتابیه که خونده باشی. من فکر می‌کنم عطش دارم و دستم به آب نمی‌رسه. دلم بچه می‌خواد برای این‌که بگیرمش تنگ بغلم و با خیال راحت بخوابم. حالا یه چیزی بت می‌گم که شاخ دربیاری: حتا اگه یقین داشته باشم که یه روز پسرم منو زجر می‌ده، ازم زده می‌شه، موهامو چنگ می‌زنه، تو کوچه‌ها می‌کِشَدَم بازم تولدشو از جون و دل می‌خوام. چون اشک ریختن واسه خاطرِ مردِ زنده‌یی که کاردمون بزنه خیلی بهتر از گریه‌کردن واسه خاطرِ این بختکیه که سال‌هاس رو دلم نشسته.

زن اول

تو واسه گوش دادن به پندایی که بت می‌دن خیلی جوونی. اما با این که منتظرِ لطفِ خدایی باید به عشقِ شوورت هم پناه ببری.

یرما

آخ که رو عمیق‌ترین زخمِ تنم انگشت گذاشتی.

دولورس

‌شوهرت خوب هست؟

یرما

(بلند می‌شود)

خوبه! خوبه! اما که چی؟ ای کاش بد بود. اما نیست. صبح زود گوسفنداشو میندازه جلو و راه می‌افته. شبا هم پولاشو می‌شمره. وقتی هم میاد پیشم به وظیفه‌ش عمل می‌کنه. اما دست بش که می‌کشم تنش عین یه مُرده سرده. و من، منی که همیشه از زن‌های اون جوری نفرت داشتم تو اون لحظه دلم می‌خواد یه کوهِ آتیش باشم!

دولورس

‌یرما !

یرما

من زنِ بی‌حیایی نیستم اما می‌دونم که بچه‌ها از یه زن و یه مرد به وجود میان. آخ! فقط اگه می‌شد بچه داشته باشم !

دولورس

‌فکرکن که شوورتم رنج می‌بره.

یرما

نه. اون باکیش نیست. میلی به داشتن بچه نداره !

زن اول

‌این حرفو نزن!

یرما

تو چشماش می‌خونم. چون آرزوشو نداره به من نمی‌دش. من دوسش ندارم ، دوسش ندارم . با وجود این اون تنها امیدِ منه. واسه غرورم، تنها راهِ نجاتمه.

زن اول

(باوحشت)

به زودی صبح می‌شه. باید برگشت خونه.

دولورس

‌تا چش به هم بزنی گله‌ها رو میارن بیرون و خوب نیست تو رو تنها ببینن.

یرما

به کومکت نیاز داشتم. چند دفعه باید دعاهامو تکرار می‌کردم؟ .St.Anneدولورس‌دوبار دعای درخت غار، ظهر هم دعای سنت آن وقتی هم آبستن شدی گندمی رو که نذرِ من کردی ورمی‌داری میاری.

زن اول

سرِ کوه‌ها آسمون داره روشن می‌شه. برو دیگه.

دولورس

‌الانه که دروازه‌ها رو واکنن! واسه رفتن پیچ رودخونه رو دور بزن .

یرما

(دل سرد)

نمی‌دونم واسه‌چی اومدم !

دولورس

‌پشیمونی؟

یرما

نه !

دولورس

(مشوش)

اگه می‌ترسی من تا سرِ پیچ بات میام.

زن اول

(پریشان‌خاطر)

تا تو دم در برسی آفتاب زده.

دولورس

‌ساکت‌شو !

 

همه گوش تیز می‌کنند.

زن اول

‌کسی نبود. دست خدا به همرات .

 

یرما راه می‌افتد طرف در . همین وقت در را می‌زنند . هر سه زن بی‌حرکت باقی می‌مانند.

دولورس

‌کیه؟ صدا منم !

یرما

وازش کن !

 

دولورس تعلل می‌کند .

 

وا می‌کنی یا نه؟

 

نجواهایی شنیده می‌شود. ورود خوآن با دو خواهرش .

خواهرشوهر دوم

‌این جاس.

یرما

آره این‌جام.

خوآن

‌این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ اگه می‌تونستم داد می‌زدم همه‌ی دهو خبرمی‌کردم تا با چشماشون ببینن شرف خونه‌ی من کجا اومده.اما من باید بریزم تو دلم و خفقون بگیرم. برای اینکه تو زنِ منی.

یرما

منم اگه می‌تونستم فریادی می‌زدم تا حتا مُرده‌هام سر از گور بردارن و پاکی و بی‌گناهیِ منو تماشا کنن.

خوآن

‌نه، لازم نکرده این حرفارو به من بزنی همه چی‌رو تحمل می‌کنم جز اینو. تو کلک می‌زنی، با چرب زبونی سرمو شیره می‌مالی. من یه بابایی‌ام که رو زمین جون می‌کنم و شیله پیله‌یی هم تو کارم نیس از حقه‌های تو هیچ‌جور سر در نمی‌آرم.

دولورس

‌خوآن !

خوآن

‌شماها دیگه حرف نزنین!

دولورس

(خشن)

زنت کار بدی نکرده.

خوآن

‌از همون روز عروسیمون هر چی از دستش بر می‌اومده کرده. با دو تا سوزن نگاهم می‌کنه. شبا که می‌خوابیم تا صبح با چشمای واز کنارمه و با آه‌هاش دیگه خواب و راحت ندارم.

یرما

ساکت شو!

خوآن

‌دیگه تحملشو ندارم. واسه زنده‌گی کردن با زنی که می‌خواد انگشت توجیگرت فرو کنه و معلوم‌نیس شبا واسه چی از خونه می‌زنه بیرون باید از فولاد بود. بگو بینم واسه چی می‌ری بیرون؟ کوچه‌ها پُر از شَرن. تو کوچه حلوا پخش نمی‌کنن، گل هم نیس که بچنی.

یرما

دیگه نمی‌خوام حتا یک کلمه‌ی دیگه بگی، حتا یک کلمه. شما خیال می‌کنین که فقط تو خانواده‌ی شما شرف و آبرو مُهمه و انگار پاک بی‌خبرین که خونواده‌ی من چیزی ندارن قایم کنن. بیا، بیا پیرهنمو بو کن. بیا جلو! بیا دمبال بویی بگرد که مال خودت، بوی تن خودت نباشه. منو لخت بذار وسطِ میدون و تُف بارونم کن. هر کاری خواستی می‌تونی با من بکنی چون زنت هستم، اما وای بر تو اگه اسم مرد غریبه‌یی رو به من بچسبونی.

خوآن

‌اسمو من نیستم که بت می‌چسبونم بلکه تو با رفتارت باعث می‌شی همه‌ی ده بنا کنه اونو پچ‌پچ کردن . بنا کنه اونو دهن به دهن تکرار کردن. وقتی به یه جمعی نزدیک می‌شم همه‌شون ساکت می‌شن. وقتی می‌رم آرد قپون کنم همه‌شون خفقون می‌گیرن و نصفه‌شب تو مزرعه وقتی از خواب بیدار می‌شم به نظرم میاد که شاخه پاخه‌های درختا از صدا می‌افتن.

یرما

من نمی‌دونم بادای بدی که گندما رو می‌ریزه از کجا میاد با وجود این می‌دونی که گندم، خوبیه. گندم، نعمته.

خوآن

‌من نمی‌دونم یه زن دقیقه به دقیقه بیرونِ خونه پیِ چی می‌گرده.

یرما

(با حرارت بازوی شوهرش را می‌چسبد)

پیِ تو م��‌گردم. شب و روز پیِ تو می‌گردم یه سایه‌بونی که بتونم زیرش پناه بگیرم. این خونِ تو و حمایتِ توئه که من می‌خوام .

خوآن

‌ولم کن!

یرما

کنارم نزن. سعی‌کن چیزی رو که من‌می‌خوام تو هم بخوای !

خوآن

‌ولم کن !

یرما

ببین من چه جوری تنها موندم. مثل ماه تو آسمون که پیِ خودش بگرده. نگام‌کن .

 

یرما به او نگاه می‌کند.

خوآن

(نگاه‌اش می‌کند و پس‌اش می‌زند)

یه‌بار واسه همیشه می‌گم، دست از سرم وردار!

دولورس

خوآن !

 

یرما می‌افتد به زمین .

یرما

(خشن)

وقتی رفتم قَرَنفُل‌هامو بچینم سرم به سنگ خورد آی! آی که فقط باید سرمو به سنگ بزنم!

خوآن

‌ساکت‌شو. بریم دیگه!

دولورس

‌وای خدا!

یرما

(جیغ‌کشان)

لعنت به پدرم که این خونو به من داد. پدر صد تا بچه. لعنت به این خون! که با کوبیدن به این سنگا دمبال بچه می‌گرده!

خوآن

‌گفتم ساکت شو!

دولورس

‌دارن از این سمت میان. یواش حرف بزن.

یرما

واسه‌م چه اهمیتی داره؟ حالا که دارم به گودترین چاه می‌افتم دست‌کم صدامو آزاد بذار.

 

بلند می‌شود.

 

دست کم بذار فریادم هوارو بلرزونه.

 

صداهایی به گوش می‌رسد .

دولورس

‌دارن از این جا رد می‌شن.

خوآن

‌ساکت!

یرما

آره ... ! خفه می‌شم، به روی خودم نمی‌آرم.

خوآن

‌بریم. بجمب!

یرما

آره، آره. فایده نداره که از ناچاری دستامو به هم بمالم! خواستنِ آدمه که مهمه.

خوآن

‌ساکت !

یرما

(آهسته)

یکی خواستنِ از ته دله، یکی هم خواستن تن ــ‌که لعنت خدا به این تن‌ــ که نباید جوابشو بدی. این پیشونی نوشت منه و من نمی‌خوام با دریا بجنگم. همین. کار از کار گذشته. بذار لالمونی بگیرم.

 

می‌رود .

پرده به سرعت پایین می‌افتد

پرده‌ی سوم
صحنه‌ی دوم

حوالیِ یک زیارتگاه ، وسط کوه . جلوِ صحنه چرخ‌های گاری و چادرهاشان فضایی روستایی ایجاد می‌کنند که یرما زیر آن است. ورود زن‌هایی که برای زیارتگاه نذری‌هایی آورده‌اند. همه‌گی پابرهنه‌اند . پیرزن شاد اول نمایش در صحنه است. صدای آواز شنیده می‌شود:

 

ـ وقتی دختر بودی
جا نیاوردمت
اما وقتی شوورکردی
میام طرفت
ای‌همسر و ای زایر:
وقتی‌که نصفه شب
تو سیاهی زنگ می‌زنه.

 

پیرزن

(ریشخندکنان)

تا حالا آبِ مقدس خوردین؟ زن‌اول‌آره.

پیرزن

‌حالا باس نشون بده چه‌کاری ازش بر میاد .

زن اول

‌بش اعتقاد داریم .

پیرزن

‌شماها اومدین برای بچه‌دارشدن دست به دامن حضرت بشین. اما سال به سال مردِ مجرد تو این زیارتگاه بیشتر می‌شه. این معنیش چیه ؟

 

می‌خندد .

زن‌اول

تو که اعتقادی نداری واسه چی راه می‌افتی میای ؟

پیرزن‌

اومدم ببینم چه خبره. کشته مرده‌ی این چیزام. ضمناً اومدم مراقب پسرم باشم . پارسال دو تا جوون سرِ یه عقیمه همدیگه‌رو کشتن. از همه چی گذشته، خب اومدم چون دلم می‌خواست.

زن‌اول

‌خدا ببخشدت !

 

می‌رود .

پیرزن

(بانیش و کنایه)

خدا تورَم ببخشه!

 

می‌رود . ماریا با زن جوان اول وارد می‌شود.

زن‌جوان‌اول

‌بالاخره اومد ؟

ماریا

ببین ! گاریشون اون‌جاس . آوردنشون سخت بود. یه ماه تموم بی این که از جاش پاشه رو صندلیش نشسته بود. ازش خوف داشتم .یه فکری تو کله‌شه که نمی‌دونم چیه، گیرم یقین‌دارم فکرِ شومیه .

زن جوان اول

‌من با خواهرم اومدم. هشت ساله بیخودی میاد.

ماریا

اونی که باید بچه داشته باشه داردش.

زن جوان اول

‌درست حرفیه که من می‌زنم.

 

صداهایی شنیده می‌شود.

ماریا

هیچ از زیارت و این چیزها خوشم نمیاد. بریم اون پایین تو مزرعه پیش مردم.

زن جوان اول

‌سال پیش هوا که تاریک شد پسرا سینه‌ی خواهرمو چنگ‌زدن .

ماریا

تا چاهار منزلیِ این دور و ور همه‌ش چیزای وحشتناک نقل می‌کنن.

زن جوان اول

‌پشت زیارتگاه بیشتر از چهل تا بشکه شراب دیدم.

ماریا

سیلِ مرد عزب‌اوغلیه که از این کوه‌ها سرازیر می‌شه .

 

خارج می‌شوند. صداهایی شنیده می‌شود . یرما با شش تا زن به کلیسا آمده. همه‌شان پابرهنه‌اند و شمع‌های

 بزرگ منقش دارند. دارد شب می‌شود.

زن اول

خداوندا! سوری‌ها گل بدهند!
به تاریکی محکوم‌شان مکن.
زن‌دوم‌الاهی سوریِ خرمایی گل‌دهد
بر بدنِ بی‌ثمرش.

 

یرما

و نیم‌سوز تاریک زمین
در زهدان خادمان‌ات .

 

زن‌ها باهم

‌خداوندا، که سوری گل دهد!
به تاریکی محکوم‌اش مکن!

 

به زانو در می‌آیند .

یرما

آسمان باغ‌ها افشان کند
با گلبوته‌های‌خرمی.
در دل این گلزار
بشکفند سوری‌های عجایب.
به یک شعاع سپیده می‌ماند
و رویش ملک مقربی بیدار بماند،
بال‌های‌اش توفان‌وار
چشمان‌اش چون محتضران
گرد گل‌برگ‌های‌اش
چون جوبار شیر ولرم
بازی‌کنند و آب به صورت زنند
با ستاره‌های شبنمی.
خداوندا، بته‌ی گل‌سرخ‌ات را باز کن
بر بدنِ بی‌ثمرم.

 

بر می‌خیزند.

زن دوم

‌خداوندا ، عطوفتِ دستانِ پرمهرت را
از گونه‌های شعله‌ورش دریغ مکن!

 

یرما

اجابت کن کفاره‌یی را
با زیارت مقدس‌ات ،
و گرچه هزار خار داشته باشد
سوری‌اش را در گوشت من بگشا .

 

همه با هم

خداوندا، سوری بشکفد
به سایه محکوم‌اش مکن!

 

یرما

بر پیکر سوزان‌ام
بشکوفان سوریِ معجزه را.

 

همه خارج می‌شوند . دوان دوان از سمت چپ، دخترها که روبـان‌های بلندی بر دست دارند وارد صحنه می‌شوند . از سمت راست سه دختر دیگر وارد می‌شوند که نگاه‌شان به پشت سر است . روی صحنه صداهای افزون شونده‌یی با جنجال زنگوله‌ها و گردن آویزهای زنگ. روی یک صفه‌ی فوقانی هفت دختر روبان‌هایی را به طرف چپ تکان‌تکان می‌دهند. صداها بیشتر می‌شود و دو نفر وارد می‌شوند با لباس‌های خشن و نقاب‌های بزرگ بر صورت. یکی‌شان نر است یکی‌شان ماده . آن که نر است شاخ گاوی به دست دارد. هیچ‌کدام خشن نیستند اما قیافه‌های زیبای زمینی دارند . زن گردن‌بند زنگوله‌یی‌اش را تکان می‌دهد . ته صحنه از مردمی پر می‌شود که شادی می‌کنند و رقص آغاز می‌گردد . حالا دیگر تقریباً شب شده.

بچه‌ها

شیطون و زنش ... شیطون و زنش ...

 

زن نقاب‌دار

تو آب کوهسار
زن غمگین آب‌تنی‌می‌کنه .
حلزون‌های ریز
تا تنش بالا میان .
ماسه‌های ساحلی،
نسیم صبح‌گاهی
می‌شکفونه لبخندشو
می‌لرزونه شونه‌هاشو
چه تماشایی بود عریان
اون دختر میون آب !
پسربچه‌خوشگله چرا زار می‌زنه ؟
مرداول‌عشق زیر و روش کرده
عاشقی دیوونه‌ش کرده

 

مرد دوم

بذار بگه آرزوش کیه ؟

 

مرداول

‌بگه که چشم به راه کیه !

مرددوم

با یه شیکم چین‌چینی
و این رنگِ پریده.

 

زن نقاب‌دار

فقط می‌خوام به شب بگم
به زرق و برق شب بگم.
وقتی شب پر راز میاد
دامنمو پاره می‌کنم.

پسربچه

‌شبِ مقدس اومده
از پس گریه‌ش اومده.
تو سقوطش سیاه می‌شه
آبشار کوهستونا.

 

صدای گیتارها به گوش می‌آید. مرد نقاب‌دار می‌ایستد. شاخ را حرکت می‌دهد.

مرد نقاب‌دار

چه‌قدر سفید و سرده
زن زیبای غمگین!
که تو بیشه شکایت و زاری می‌کنه!
به زودی می‌پوشوندت
ازمیخک‌ها وشقایق‌ها
وقتی مردت شنلش رو پهن کنه.

 

می‌آید نزدیک .

 

اگه به زیارت اومدی
تا که تنت میوه بده
شَر�� عزا رو بردار
پیرهن نرم به تن دار
برو پشت یه دیوار
که انجیرا به زنجیرن
تن زمینی منو
رو سینه‌ت بذار
تا سپیده به بردار.
آه چه جرقه‌یی می‌زنه!
چه درخششی داره !
زن غمگین چه می‌لرزه!

 

زن نقاب‌دار

عشق، تاج و زیب و زیور
به‌پیشونیش می‌بافه،
زوبینای طلای خام
رو سینه‌ش می‌کاره.

 

مرد نقاب‌دار

هفت بار نالیده
نه بار از جاش پریده
پونزه بار نزدیک شدن
یاسمنا به باهارنارنجا .

 

مرد سوم

‌با ساز و دهل برو پیش !

مرددوم

با رقص و با گُل‌های سرخ!

مرداول

آخ که زن چه می‌لرزه!

 

مرد نقاب‌دار

تو این زیارت
مرده که دستور می‌ده.
شوهرا نره‌گاون
مرده که فرمون می‌ده
زنا عین گُلن
واسه اونی که می‌بَرَدشون.

یک‌بچه

برو برو، با باد برو!

مرددوم

برو، با شاخه‌ها برو!

مرد نقاب‌دار

بیاین برقو نگاه کنین
شکوه زنو نگاه کنین.

مرداول‌

مث یه نی خم می‌شه هی .

 

زن نقاب‌دار

مث یه گُل باز می‌شه هی .

مردها همه

‌وقت اینه که بچه‌ها برن پی نخود سیا!

 

مرد نقاب‌دار

پیکر بی‌آلایش زن
با بوته‌های گل سرخ
تو قلب این باغ بلور
می‌شکفونه سوریِ شور

 

با همان رقص، کف‌زنان و سرودخوانان می‌روند . دو دختر دوباره فریادکشان می‌گذرند . پیرزنِ خرم می‌آید روی صحنه.

پیرزن

‌میذارین ما به‌خوابمون برسیم یا نه؟

 

یرما می‌آید روی صحنه.

 

آی تو !

 

یرما که سخت سر کوفته است جوابی نمی‌دهد.

پیرزن

بگو بینم، واسه چی اومدی؟

یرما

نمی‌دونم .

پیرزن

‌تو هنوز تسلیم نشدی؟ شوورت کو؟

 

سکوت . به پیشانیِ خود دست می‌کشد.

 

 

پیرزن

چی‌کار می‌کنه ؟

یرما

می‌نوشه.

 

آی‌آی‌آی !

زن‌

کمتر بگو آی! باید روحیه داشت. پیش‌پیش نمی‌تونستم چیزی بت بگم. حالا بت می‌گم.

یرما

چی می‌تونی بم بگی که خودم ندونم؟

پیرزن‌

اونی که دیگه نمی‌تونم نگم. اونی که همه می‌دونن که تقصیر از شوهرته. گوشِت به منه؟ حاضرم بدم جفت دستامو قطع کنن اگه جز این باشه! نه پدرش نه پدربزرگش نه جدش : تو رگ هیچ‌کدومشون خون گرم نمی‌جوشه برای این که بتونن صاحب یه پسر بشن باید زمینو آسمونو به هم بدوزن . عوضِ خون تو رگاشون تُف دارن . اما فامیل تو فرق می‌کنه، تا صد فرسخیِ دور و بر تو دخترعمو و پسرعمو گرفته. حالا فهمیدی چه بلایی سرت اومده!

یرما

یه‌لعنت. یه رگبارِ زهر روی یه مزرعه سمبله .

پیرزن

‌توکه واسه رفتن از خونه‌ت پا داری.

یرما

واسه رفتن؟

پیرزن‌

تو زیارتگاه که دیدمت قلبم ریخت. زنا میان این‌جا که با مردای تازه‌یی آشنا بشن. اون‌وقت اون حضرت هم معجزشو نشون می‌ده. پسرمن پشت صومعه نشسته. منتظر منه. تو خونه‌ی من یه زن لازمه. باهاش راه بیفت. سه تایی با هم زنده‌گی می‌کنیم. پسرمن خونش یه پارچه آتیشه. عین خودم. عطرِ ننو رم تو خونه‌ی من حس می‌کنی. خاکستر ملافه‌هات واسه نی‌نی قنداقی‌هات نون و نمک می‌شه. برو. پهن هم بارِ حرفِ مردم نکن و اما شوورت: توخونه‌ی من اونقدر اسلحه و شجاعت پیدا می‌شه که جرات نکنه تو کوچه‌مون پا بذاره.

یرما

درِ تو چف‌کن ننه. درِ تو چف‌کن. مگه پشت گوش‌تو ببینی! محاله همچین کاری رو بکنم! من از اون زنا نیستم که واسه شیکار از خونه میان بیرون . فکر می‌کنی ممکنه من به یه مرد دیگه نگاه کنم؟ تکلیف شرفم چی می‌شه؟ آب به سرچشمه‌ش برنمی‌گرده. قرص ماه هم صلاتِ ظهر در نمیاد. بزن به چاک! من راهِ خودمو بلدم. واقعاً خیال کردی من زنیم که جلو یه مرد دیگه کمر خم کنم؟ من از یه بر��ه‌ی خودم چی می‌تونم بخوام؟ طرفت رو بشناس و دیگه هیچ‌وقت با من هم‌کلام نشو. من از اوناش نیستم.

پیرزن

وقتی آدم تشنه باشه از کسی که بش آب می‌رسونه ممنون می‌شه.

یرما

من به‌مزرعه‌ی خشکی می‌مونم که در آنِ واحد هزار جفت ورزا می‌تونن با هم شیارش کنن و اون وقت تو به من از چاهت یه جرعه آب می‌دی . دردِ من از یه درد جسمی خیلی بیشتره.

پیرزن

(خشن)

پس به همین حال و روز بمون. پس اینو می‌خوای! مثِ خارخسکای بی‌ثمرِ شن‌زار انقدر بمون تا پژمرده بشی!

یرما

(خشن)

بی‌ثمر، آره، می‌دونم! احتیاجی نیست که به رُخم بکشی. مث یه بچه‌ی شیطون که از تماشای جون کندنِ یه حیوون کوچولو تفریح می‌کنه. از وقتی شوور کردم از شنیدن این کلمه می‌ترسیدم و حالا اول دفعه‌یی‌س که یکی جراءت می‌کنه تو روم بگه. اول دفعه‌س که حس می‌کنم واقعیت همینه.

پیرزن

‌به‌حالت دل نمی‌سوزونم. اصلاً. می‌رم واسه پسرم زن دیگه‌یی دست و پا می‌کنم .

 

می‌رود . از دور سرود دسته‌جمعیِ زوار شنیده می‌شود. یرما می‌رود سمتِ گاری و از پشتِ آن شوهرش پیدا می‌شود.

یرما

تو این جا بودی؟

خوآن

آره.

یرما

زاغ سیاهِ منو چوب می‌زدی؟

خوآن

‌همچین.

یرما

همه‌چی رم شنیدی؟

خوآن

‌آره.

یرما

خب ؟... پس باز ولم کن برو با دیگرون آواز بخون.

 

بالای رواندازها می‌نشیند.

خوآن

‌دیگه وقتشه که منم به حرف بیام.

یرما

خب. حرف بزن.

خوآن

می‌خوام سرِ گله‌گذاری رو وا کنم.

یرما

در مورد چی ؟

خوآن

‌گلوم پر از تلخیه .

یرما

من تو استخونام !

خوآن

‌باید یه بار واسه همیشه این حسرت‌های بی‌موردِ پا در هوا رو فراموش کرد.

یرما

(با حیرت نمایشی)

گفتی بی‌مورد؟ گفتی پا در هوا؟

خوآن

‌واسه چیزهایی که نه تو می‌تونی کاریشون کنی نه من.

یرما

(باخشونت)

ادامه بده، ادامه بده...

خوآن

‌واسه چیزایی که برا من اهمیتی ندارن. گوش می‌دی؟ چون واسه من به کلی علی‌السویه‌س. بالاخره یه روز باس بت می‌گفتم. اونی که واسه من مهمه اون چیزیه که تو دستام دارمش. اونیه که با جُف چشام می‌بینمش .

یرمـا

(کمر راست می‌کند، به‌زانو، نومید)

که این طور...که این طور... چیزی که می‌خواستم ازدهنت بشنوم. آدم حقیقتو وقتی تهِ وجودش مخفیه حس نمی‌کنه. اما وقتی بروز کرد چه وحشتناکه و پُرصدا! و از اون به بعد دیگه براش مهم نیست. حالا می‌فهمم!

خوآن

(در حالی که به او نزدیک می‌شود)

فکر کن که باید همین‌جور باشه. گوش کن ...

 

می‌خواهد بلندش کند.

 

خیلی از زن‌ها آرزوی زنده‌گیِ تو رو دارن. زنده‌گیِ بدون بچه خیلی شیرین‌تره. من از این که بچه ندارم خیلی خوشحالم. تازه این که گناهِ تو نیست.

یرما

پس واسه چی اومدی سراغِ من ؟

خوآن‌

خودت. خودتو می‌خواستم !

یرما

(سخت متغیر)

واقعاً! تو یه خونه می‌خواستی و آرامش و یه زن! و دیگه هیچی ... درست می‌گم؟

خوآن‌

کاملا". مث همه‌ی مردا.

یرما

باقیش چی؟ پسرت چی؟

خوآن

(جدی)

نشنیدی که گفتم واسه‌م علی‌السویه‌س؟ از سوآلات دس وردار! باید داد بزنم تا تو مُخِت فرو بره که من فقط می‌خوام تو آرامش زنده‌گی کنیم .

یرما

حتا وقتی می‌دیدی که من این قدر آرزوشو دارم هیچ وقت بش فکر نکردی ؟

خوآن‌

هیچ وقت !

 

هر دو روی زمین می‌نشینند.

یرما

پس یعنی دیگه هیچ امیدی نیست ؟

خوآن

‌نه !

یرما

خودتم نه؟

خوآن

‌خودمم نه. قبول کن!

یرما

بی‌ثمر!

خوآن

‌می‌خوام تو آرامش خیال زنده‌گی کنیم. جفت‌مون. با خوشی. بغلم کن. به آغوش‌اش می‌کشد.

 

یرما

پی چی می‌گردی ؟

خوآن

‌پی تو! تو مهتاب چه قدر خوشگلی!

یرما

پی من می‌گردی، مث کبوتری که بخوای بخوریش.

خوآن

‌منوببوس ... این‌جوری .

یرما

هیچ‌وقت! هرگز!

 

فریادی می‌کشد و چنگ به گلوی خوآن می‌اندازد . خوآن به زمین می‌غلتد . یرما تا وقتی خفه شود گلوی خوآن را می‌فشارد

 . آواز دسته‌جمعیِ زوار از دور .

یرما

! یرما! اما مطمئن! آره، حالا دیگه مطمئنم. و تنها ...

 

بلند می‌شود. چند نفر از راه می‌رسند.

 

می‌رم چنون استراحت کنم که دیگه هیچ وقت از خواب نپرم که ببینم خونم خونِ تازه‌یی رو نوید می‌ده یا نه. تنم واسه ابد خشکیده. ازم چی می‌خواین؟ نزدیک نشید! من پسرمو کشتم! من با دستای خودم پسرمو کشتم!

 

یک دسته از ته صحنه نزدیک می‌شوند. آواز دسته‌جمعیِ زائران شنیده می‌شود