می خوام بنویسم.....
اما نمی دونم از چی... ! از کجا... !؟ نمی خوام بشم اون آدم قبل از شهریور ... اون آدمی که هیچی رو نمی نوشت، برای سنگ صبورش هیچی رو تعریف نمی کرد ، نمی اومد سرچاهش... چون یکی اون چاه رو دوست نداشت.... اما حالا خوده اون یکی کجاست ؟؟؟؟!!!
می خوام بنویسم......
مهم نیست از چی... مهم نیست از کی.... از کجا.....
تمام امشبو به این فکر می کردم که چقدر دلم برای اینجا تنگ شده... اگه بعدها خاطرات دیماه ، دیماه ِ پر خاطرمو نگاه کردم ؛ نمی گم پس کو ؟ کجاست ؟ چرا چند صفحه از دل نوشته هات پاره شده ؟؟؟؟؟ نیست !!!!!!!!!!
تو که انقدر منتظر اینهمه اجرای جدید بودی ، چرا ازشون هیچی نمی گی ؟؟؟؟؟؟ چرا نمی گی مرغابی وحشی و دیدی یا نه ؟؟؟؟؟؟!!!!!! چرا از افرا .... از بانوی سالخورده چیزی نمی گی .......... ؟!!!!!!!!
می دونی ... فکر می کنم اینهفته که گذشت ، همش وره منفی قضیه رو نگاه کردم....
برای یه لحظه هم که شده از اونوره دیگه نگاشون نکردم...
چرا چند قدم نیومدم عقب تر تا به این تابلوی نقاشی که خودم کشیده بودمش نگاه کنم.... فکر کن !!!! همون جلو ایستاده بودم و مثل بچه پررو ها ، هر چقدر هم که ازش سر در نمی آوردم و رنگهای شلوغ و تندش کلافم می کرد؛ بازم از رو نمی رفتم .... تازه توقع هم داشتم که بفهممش........... درکش کنم..... تازه تحلیلش هم کنم و با روی باز ازش حرف هم بزنم.........
چقدر مسخره !!!!!!! خوب معلومه که نمی شه ...............
طبق معمول وقتهایی که می خورم تو دیوار ، ایندفعه هم مثل همیشه رفتم پیش همون دکتر شخصیه خودم... همونی که فقط اون دردمو می فهمه........ داد زدن تو این چاه ، هم از نسخه های جادویی اون بود..... نشستم و فقط و فقط نگاش کردم..... فکر کن! فقط نگاهش کردم.... یه عالمه نگاهش کردم... حتی باهاش حرف هم نزدم ! وقتی دید نمی تونم حرف بزنم ، خودش تا آخره خط رو خوند....... یه عااااااااااااااااالــــمه نسخه خفن برام پیچید......
* اولیش این بود که تا حد امکان تمام کارهایی که توی هفته گذشته انجام دادم رو از اول تکرار کنم..... با تمام توان.......... حتی اگه سنگ هم از آسمون اومد ، بازم کار خودم رو بکنم........ بهم گفت اگه دیدی هم سنگ از آسمون اومد مطمعن باش اون سنگه رو همون نیروهای منفی وجودت می فرستن.... چون دارن با تمام وجود برای بقای خودشون توی خونه ی گرم ونرم دلت، فکرت ، روحت... تلاش می کنن !
وقتی دوباره اون کارها رو تکرار کردی بالافاصله چشماتو ببند و بیا عقب.... فقط از چند متر عقب تر نگاهشون کن. حالا می بینی که زاویه دیدت تغییر کرده....... قشنگ شده ، نه ؟! خوب نگاه کن ..... حتی دوست داشتنی........ عجیبه.... مگه میشه ؟! اون تابلوی شلوغ حالا برای خودش یه نظم و ترتیب قشنگی داره..... وااای خدای من //// چطور ممکنه که اینها رو من ندیده بودم.........
می گفت اگه بدنت هنوز به ویروس عادت نکرده باشه ، با اولین بار که از این دارو استفاده کنی ، تاثیر معجزه آساشو می بینی......... اونوقته که می تونی بقیه شون رو هم ، حتی توی فکرت ؛ پاک کنی و از اول بکشی.. و دوباره نگاهش کنی ! ( اما یادت نره فقط و فقط از یه فاصله دور !!!!!!!!!!!!!!!!!! )
اینطوری شد که من درمان رو شروع کردم...................
از مرغابی وحشی شروع شد.... اما تایمش ! زمان شروعش... ! وااااااااااااااای نه ! خیلی دیر تموم می شه..... دیگه اگه اینبار هم دیر برم خونه ، قطعا دیدن نمایش بانوی سالخورده رو از دست می دادم.... آخه اونم دیر وقته...... 7 تا 10 شب........... پس چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ اینجا بود که دوباره داشت اون ویروسها خودشونو بروز می دادن ... نمی شه... چجوری می خوای بری مرغابی وحشی ..... تا 9:30 طول می کشه.... این یکی رو بی خیال شو....
اینها همون سنگها بودن ؟ نه !!!!
بطور خیلی ناگهانی کشفیدم که 5 شنبه و جمعه دو تا اجرا دارند......... و اجرای اول ساعت 4:30 تا 6:30..... داشتم بال در می اوردم....... انقدر که بالافاصله به عاطفه گفتم ... شک نداشتم که می آد... امــــــــا !!!!!!!! گفتم عیب نداره من بایـــــــــــــــد! برم. عصر دلگیر و سرد جمعه تصمیمم رو به مرحله اجرا در آوردم.... اما تنهای تنها......... عاطفه درس داشت ! مریم مهمون داشت ! جویبارکم مهمونی دعوت داشت ! شیدا حاضر نبود !
اینها همون سنگها بودند دیگه ؟ نه !!! اینگونه بود که علی موند و حوضش.....
از مترو که پیاده شدم.... سرما تا مغز استخونم نفوذ کرد....... نوک انگشتام با وجود دستکش یخ کرده بود....... امشب همون شبی بود که می گفتند : تهران تابحال چنین سرمایی رو تجربه نکرده و امشب هوا به سردترین دمای خودش می رسه....... ! واقعا هم سرد بود..... هر چند که من اصولا آدمی نیستم که از سرما گله کنم... دوستش دارم... چون هر چی باشه هواااااااااااارتا از گرما بهتره.... حتی اون موقع که داشتم منجمد می شدم ، هم باز همین عقیده رو داشتم............ اما واقعــــــــــــا سرد بود..............
اتوبوس که پیدا نمی شد عصر جمعه.... ماشینها هم که قربونش برم یکی از یکی مطمعن تر....... مجبور شدم از این تاکسی هایی سوار شم که همیشه مسخرشون می کردم و می گفتم ، اینها فقط بلدند راست دماغشون رو بگیرند و برند میدون بهارستان و بعد از سُک سُک دوباره همون شکلی صافه صاف برگردند میدون جمهوری.... اگه اینجوری می رفتم ، اونوقت باید از سه راه جمهوری تا 4 راه ولی عصر توی این سرمای وحشتناک پیاده می رفتم....
اینها همون سنگها بودن ؟ نه !!!!
همینجوری که گفتم.... رفتم...... تازه برف هم همراهم شد.. برف و باد.... همون بازی این دو تا بازیگوش........ می خواستند منم شریک این بازیشون کنن.... چون مدام و بی وقفه بدن یخ یخ یخ یخزدشون رو به صورتم می کوبیدن........... خلاصه رسیدم به محوطه تئاتر شهر........ حس کردم صورتم یخ زده... رفتم ببینم یه آدم یخ زده با یه تصمیم فولادی چه شکلی می تونه باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کن!!!!! خودمو نشناختم........ آینه دستشویی سالن چهارسو داشت منو نشون می داد.... اما اون ، من نبودم.......!
ساعت 3:45 دقیقه بود........ چقدر بدم می آد از اینکه اینهمه مدت تنهایی دور خودم بچرخم..... خواستم بشینم و یه شیرکاکائوی دااااااااااااغ بخورم.... اما دیدم خیلی مسخرست که یه نفر باشی و بشینی تنهایی پشت یه میز 4 نفره و بی خیال اونهمه چشم شیرکاکائوی داغتو بخوری! هنوز انقدر حالم خوب نشده بود که ....! کاش حداقل منم مثل گلبهار یه روح داشتم که باهاش حرف می زدم... کاش الان روح "حسن گلاب" اینجا بود تا با هم شیر کاکائو می خوردیم....
ولی مطمعنم که اگه تمام اون نسخه رو انجام بدم ، وقتی خوب شدم ، یروزه شلوغ دست خودم رو می گیرم و می برم هر جا که دلش خواست.... شاید اصلا اون رستوران خفنه پارک جمشیدیه ، که دلم براش یذره شده.... اونجا می شینم پشت یه میز 8 نفره و تنهایی شیرکاکائوی داغ که هیچی ! از اون کباب هزار سانتی ها ، از اونها که ماهه توپولیه من خوب یادشه ! هم بخورم................. !!!!!!!!
خلاصه تمام عکسهای روی دیوار سالن رو حفظه حفظ شدم... چقدر دلم می خواست خیلی از این نمایشها رو دیده بودم..... امـا .....
نخیر...! انگار حتما باید ساعت چهار بار و نیم به صدادر بیاد تا لطف کنند و در رو باز کنند..... خلاصه رفتیم داخل... ردیف اول نشستم... پیش این آقا عکاسه که هی چلق چلق صدا از خودش در می کرد.... یعنی اون آقاهه اومد پیش من.... هی هم به من چشم غره رفت ، که من بلند شم واون بشینه جای من...... آخه جام خیلی خفن بود...... به تمام صحنه تسلط داشتم...... یه آقای سن بالای خیلی خوش تیپ هم اومد اونورم نشست... که البته بوی عطر "دانهیل فرش" اون آقا از اول تا آخر نمایش رو ....................... !!!!!!!!
بذگریم که من و این بو با هم چه عالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمی داریم.....
خلاصه فکر کنم اولین بار بود که یه نمایش رو انقدر با تمرکز نگاه کردم.... عجب جای خوبی بود ها...... دم به دقیقه هم نگران این نیستی که پات بخوره تو سر جلویی ! نمی دونم پس چرا همیشه ، هر وقت می رفتم تئاتر ببینم یه راست می رفتم ردیف دوم ، درست وسط وسط ، روبروی صحنه می نشستم !!!!!!!!! چرا هیچوقت ردیف اول ننشسته بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه جالب.... تا حالا به این موضوع فکر هم نکرده بودم...
اعتراف می کنم دفعه قبل همش یا حواسم به عاطفه بود ، که چقدر الان باید خوشحال باشه .... یا حواسم به استاد.... فکر کن! آخه تا نگاش می کردم یاد مدل ایستادن و طرز حرف زدنش سر کلاس می افتادم... یاد جلسه اول و مدل لباس پوشیدنش.... همون شلوار ارتشی سبزه و بارونی سبز بلنده..... یاد موقع هایی که عصبانی می شد و تمام تلاشش رو می کرد تا از محدوده ادب و نزاکت دور نشه... یاد اون روزی که سر کلاس فیلم 11:14 دقیقه رو گذاشته بود و خودش در حین ترجمه ، از خنده غش کرده بود........ یاد روز امتحان پایان ترم که می رفت پایین و هی می اومد بالا.... و مثل سنجد می گفت : برمـــــــــی گردم.....!
این استاد همیشه برای من قابل احترام بوده وهست... اما فقط احترام.... چون ازش خیلی چیزها یاد گرفتم و به نظرم خیلی استاد باسوادی بود... خیلی خیلی ....
(( واییییییی الان در عین حال که دارم اینها رو تایپ می کنم ، من و عاطفه داریم sms هم می زنیم.. یدونه از sms های عاطفه اشکم رو در آورد بس که خندیدم..... جالب بود که دقیقا همزمان شد با تداعی خاطرات من از استاد جون عاطفه.... و حس قوی تخیل امشب من.... وای خدای من فکرشو بکن ؛ نارنجی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه شباهتی.... ))
خلاصه بگذریم.... داشتم می گفتم اینبار با هوارکیلو تمرکز نمایش رو دیدم.... برخلاف بار قبل لذت هم بردم... چون اصولا آدمیم که دوست دارم نمایشها رو 2 بار ببینم... اگه نمایشی رویبار ببینم ، اصلا به دلم نمی چسبه ! انگار گنگه...چون یبار غرقش می شم... و بار دیگه با منطق نگاه می کنم.... به همه چیز ، با دقت.... باور می کنی چیزهایی که ایندفعه دیدم، عمرا اون بار دیده بودم....
چون خیلی از چیزهایی که اوندفعه نفهمیده بودم ، اینبار به کل متوجه شدم ، حتی اینبار بالاخره فهمیدم که دختره ، دختره کی بود... !!!!! این وسط بازی روان و جذاب سیامک صفری واقعا کولاک بود... به نظرم این آدم تو هر اجرا یه برگ برنده تازه از بازیگری خودش رو می کنه..... بازیش توی نمایش آنتیگونه در نیویورک هرگز از ذهنم پاک نمی شه ، اینم از حالا.... که بار نمایش کاملا به دوش اون بود... از حق نگذریم استاد جونه عاطفه همه خوب بازی می کرد.... به کل گروه حرفه ای بودند که همه خوب بودند... آره.. ؟ نه... ؟ آره ... ؟ نه ... ؟
موسیقیش هم که طبق معمول برای من خیلی مهمه ؛ به نظرم خیلی مناسب این کار بود.... همون موسیقی متناسب با لحظه چنان غم انگیز بود که انگار نه انگار لحظه ای پیش برای حس آرامش ازش استفاده شده بود....... باز به آدم آرامش می داد....
اینبار که نمایش تموم شد .... بدون استرس از دیر شدن و دیر رسیدن با خیال راحت به نمایش فکر کردم... از دور......... دوره دور......... یاد بار قبل افتادم که رفتیم پشت صحنه تا خسته نباشید عرض کنیم و دسته گل رو تقدیم استادمون کنیم.... شوکه شده بود. بقول خودش توقع نداشت تو این برف و بوران ناگهانی ، اونم روز اول اجرا ، هیچ آشنایی رو ببینه! نمی دونست که این عاطفه خانم چقدر چرخ ما رو چمبل کرده که بایــــــــــد حتما روز اول اجرا بریم... برخوردش جالب بود. اولین بار بود که سعی نمی کرد خودش رو پشت اون نقاب سرد و بی تفاوت و اون نگاه مغـــــــــرو قایم کنه.... نگاهش قدردان بود... حتی وقتی از گلها تعریف کرد ؛ شاخ در اوردم... برای یه لحظه حس کردم همه دارند شاخهای منو می بینند. برای اولین بار بود که بغیر از احترام دوستش هم داشتم.....
خوش گذشت ! اون لحظه اینو نفهمیدم..... اما حالا که دارم از دور نگاهش می کنم... می بینم حتی اونروز هم که برای بار اول ، توی اون برف ، که همه مملکت رو تعطیل کرد! هم خوش گذشت.... حتی اون لحظه که دم در تالار وحدت داشتیم یخ می کردیم تا آقای گیشه بیاد و بلیط "افرا" رو بهمون پیش فروش کنه....
نمی دونم ! شاید واقعا لازم بود که دوباره توی حس این نمایش ، این زمین پوشیده از برف حیاط تئاتر شهر و .... قرار می گرفتم تا این تداعی خوبم کنه.....
ساعت 19:15 سالن چهارسو ( مجموعه تئاتر شهر ) مدت ( 110 دقیقه )
مرغابی وحشی
نویسنده : هنریک ایبسن
دراماتورژ و کارگردان : نادر برهانی مرند
بازیگران : سیما مبارک شاهی _ هومن برق نورد _ ایوب آقاخانی _ کاظم هژیر آزاد _ سیامک صفری _ افسانه ماهیان_ الهام پاوه نژاد _ علا محسنی _ فرزین محدث .
موسیقی : امیر قربانی.
طراح چهره پردازی : سارا اسکندری.
من حس این لحظه ها از نمایش رو خیلی دوست داشتم....همین صحنه هایی که دختر نامه ها رو می خونه...
اینم عکسهایی از نمایش مرغابی وحشی..
راستی می تونیم پز بدیم... البته عاطفه بیشتر... این آقا عینکیه جناب آقای استاده...!
.jpg)
.jpg)
چقدر جالب.... وقتی این صفحه رو باز کردم که بنویسم... نه چیزی برای نوشتن داشتم .... نه حسی ! اما حالا که نگاه می کنم می بینم اینهمه نوشتم.......... تازه هنوز بنده اوله نسخه رو اجرا کردم ... خدای من متشکرم ! یعنی هنوز بدنم به ویروس عادت نکرده بود !!!!!!!!!!!!!!!!!! دارم تاثیر معجزه آسای بند اوله نسخه جادوویم رو می بینم.... البته گوشه ی دنج کلبه ی بارونیم هم بی تاثیر نبود... گفتم که وقتی می آم اینجا ، اولین کلمه رو که می آم دیگه بی اراده تا آخرش کلمات دست به دست هم می دن........
از 12:30 تا الان درست 2 ساعت و 40 دقیقه است که دارم از دور به یه قسمت کوچیک اون تابلو نگاه می کنم.... واقعا هم وقتی دوری ، چقدر همون یه نقطه شفاف به نظر می رسه.........
خوابم می آد ، اما نمی خوام حالا که انقدر احساس سبکی می کنم بخوابم... از "عاشق" هم می گم و بعدش میخوابم .....
می خوام اینبار بدون اینکه دوباره فیلم عاشق رو ببینم ، چشمم رو ببندم و اون رو تجسم کنم...... حس اون لحظه رو. خدا رو چه دیدی شاید اینبار..... !
عصر پنج شنبه بود .خسته شده بودم از اینهمه تعطیلی مسخره ! واقعا به نظرم مضحک بود که بخاطر برف ، این دونه های دوست داشتنی ؛ یه مملکت لنگ بمونه........ نمی تونم درک کنم پس کشورایی که هوار برابر بیشتر از ما برف و یخبندون دارند چکار می کنن؟؟؟؟ کل زمستون ، مثل خرسهای قطبی می رن تو خونشون؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه می شه !!!!!!!!!!!!!!!! مگه گدازه ی آتشفشانه ؟؟؟؟؟؟؟؟ که می ترسن پاشونو بذارن روش .... خوب برفه ! مثل بارون..... چه فرقی می کنه ؟؟؟؟؟؟؟ واااااااای وقتی به یکی بر می خوری و بهش می گی بیا بریم فلان جا ... می گه وا ، تو این برف و سرما ؟ کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون موقعه که فکر می کنی یا تو حرف غیر طبیعی زدی یا طرف شوته شوته از 7 دولت.................
خلاصه مرده بودم از اینهمه تهطیلی...... به عاطفه گفتم بیا بریم سینما... اصلا بیا بریم تو پالتو بخر.... بیا بریم من کفش بخرم..... ! نیومد! که نیومد...........!
منم که اصلا حوصله ی خونه موندن ، اونم عصر دلگیر پنجشنبه رو نداشتم رفتم بیرون........ البته تصمیم هم داشتم بعد از 3 روز حسابی درس خوندن ( پروژه کشتمان استرس ) رو هم اجرا کنم ... دلم می خواست از حال و هوای امتحان بیام بیرون. شنیده بودم که عاشق در عین مسخره بودن اما فیلم خوبیه برای سرگرمی سالم و 2 ساعت خنده برای تغییر روحیه....
توی مترو بودم که به جویبارک و مریم sms زدم که می آید بریم سینما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مریم که بالافاصله و جویبارکم هم با کمی من و من قبول کردند که بیان........... بال در آوردم.... توی این 10 سال اولین بار بود که ما 3 تا با هم می رفتیم سینما....... نمی دونم چرا ! ما حتی با اردو های مدرسه هم نرفته بودیم......
ساعت 4:45 بود که یواش یواش پیداشون شد....
تویه سالن از اول تا آخر یخ زدیم.... من که از سرما دستکش هام هم دستم بود و شالم رو هم دور صورتم پیچیده بودم ..... وقتی می گفتم سرده ، جویبارک می گفت شما ها که مثل خرس قطبی پوشیدید ، شماها دیگه چهتونه ( البته درستش اینه : چه اتون است ؟! )
من اصلا حس بدی نداشتم.... اصلا هم بعضی از دیالوگهاشون مثل خوره تمام وجودم، روحم رو نمی خورد......
حالا که از دور نگاه می کنم ؛ می بینم اینکه ما 3 تا با هم فیلم می دیدیم، می تونست غلبه کنه به حس تلخ من! می تونست عذابم نده...... حتی می تونست غرقم کنه تویه این فیلمفارسی مسخره ای که اگه هدفت وقت گذرونی و خنده بود ، کارش رو شاید نه خوب! اما نسبتا معمولی ایفا می کرد........
می دونی حس می کنم با اینهمه رنـــــــــــگ ، با اینهمه موسیقی ، اینهمه انرژی شاد بچگونه که من همیشه عاشقانه به دنیاشون نگاه می کردم ؛ واقعا غم اگر هم می خواست ، نمی تونست اون وسط خودنمایی کنه... درست مثل دیالوگ خود فیلم:
دیوونه ! با اینهمه مترسک که کلاغها باید خر باشن که بیان اینجا....
می بینی ....
وقتی از دور نگاه می کنی حتی دیگه یکی از شعرهاش مدام عذابت نمی ده. مدام از جلوی چشمات رژه نمی ره : ... مثل یه رویای قشنگه !
وقتی از دور نگاه می کنی حس اولین با هم بودن ما سه تا خیلی بیاد موندنیه . اونم برای من که همیشه اولین ها و آخرین ها برام یه طوره دیگه دوست داشتنیه! یه طور خیلی خاص و ویژه.
وقتی از دور نگاه می کنی حتی می تونی بدون اینکه دوباره بری اونجا ، یجور دیگه به اونروز نگاه کنی. یجوره خوب.
وقتی از دور نگاه می کنی حتی حاضری برای شادی و خنده ی یه دل کوچیک ، اگه لازم شد دوباره هم اون فیلم رو ببینی.
زندگی همینجوریاست... باید از دور خوبه خوب نگاهش کرد.....
امشب بطور کاملا ناگهانی یه متن قشنگ ، یه جایی خوندم که انگار بازم برام یه نشونه بود ... یه نشونه قشنگ... انگار یه کادو بود برای جشن بارون.... جشنی که دوباره تونستم ببارم.... ببارم تا لذت نوشتن و سبک شدن رو دوباره تجربه کنم ... لذتی که می تونه اگه ازش محروم باشی ازت یه آدم آهنی سرد و بی احساس بسازه... رباطی که یه عالمه حرف و تعریف تویه اون دل کوچیکش جمع شده و داره انقدر بزرگ و سرریز می شه که مثل یه بادکنکه بزرگ که با شتاب داره باد می شه ؛ داره به سرعت تمام جسم و روحش رو می گیره.... تا دیگه یواش یواش دیگه هیچ جایی برای قلبش باقی نمی مونه.....
شاید زندگی آن جشنی نباشد که انتظارش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شده ای تـــا می توانی عاشقانه برقص...