تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

 

 

امشب بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم می خواست باهات حرف بزنم ... صد بار شماره رو گرفتم و بدون اینکه حتی اولین بوق رو بشنوم قطع کردم ...  امشب شام غریبانه ...   دلم خیلی گرفته ... به نظرم عاشورا ، حتی تاسوعا  قائده ی خاص خودش رو برای عزاداری داره  اما شام غریبان نه...! آدم باید با دلش رفتار کنه.... با دلش عزاداری کنه...   دل منم می خواست امشب فقط من باشم و تو و خدامون ، تنهای تنها ، با یه شمع که داره آروم آروم به رسم خودش اشک می ریزه....

می دونم خیلی خسته ای...  صبحه زود بلند شدی ، کلی زحمت کشیدی.

امروز از ته دلم از خالق بارون خواستم ؛ همیشه خوشبخت باشی ... خوشبخته خوشبخت... نمی دونم تو هم یاد من بودی یا نه .... !؟

 

 

 

 

 

 

 

بالاخره طاقت نیاوردم منتظر موندم تا بوق های آزاد رو یکی ، یکی شنیدم....

اگه 2 دقیقه دیگه می گذشت درست  1 دور از چرخش عقربه بزرگه می گذشت...  شاید بیشترش سکوت بود ، سکوت و سکوت و سکوت.... اما همون سکوت هم برای خودش عالمی داشت. تو برای تعریف هیچی نداشتی ، اما من مثل یه نی نی کوچولوی واقعی از هــــــــــمه چیز گفتم ، تا نری...  تا باشی و صداتو بشنوم ...  انقدر گفتم و گفتم و گفتم .... تادیگه منم چیزی نداشتم که بگم....

انقدر دلم برای این صدا تنگ شده بود  که حتی بقول خودت صدای باد هم قشنگ بود....  اون صدایی که هر چند دقیقه یبار پشت مه غلیظ گیر می کرد و حس می کرد نمی فهمم که هوای دلش و صداش بارونیه...

دلم برای خنده هاشم تنگ شده بود.... هرچند که زیاد به شنیدنشون عادت نداشتم....

نمی دونم کارم اشتباه بود یا نه !  اما دلم بود... می شناسیش که ....!    وقتی یه چیزی رو می خواد  صد تا کوه هم  جلوی راهش باشه بازم راه خودش رو می ره....

می دونی بدترین فصل این قصه اونجا بود که گفت : برای هیچکس دعا نکرده !!!!!!!!!  هیچکس ... هیچکس... حتی من ! که یروزی براش همه کس بودم نه هیچکس...................................

از همه چیز ، هر چی که به ذهنم می رسید تعریف می کردم. انقدر  تعریف می کردم تا اجازه ندم این بغض لعنتی ته گلوم جا خوش کنه....  قورتش می دادم... اماباز..................  گاهی وسط خنده هام طعم شور این زندگی مسخره  رو حس می کردم.... می گفتم و می خندیدم تا حتی خودمم نفهمم که داره بارون می آد...  اونم بارون یه عصر دلگیر و خاکستری تویه یه خیابون خیس  خلوت پر از برگهای خشک....

 

فکر نمی کنم تا عمر دارم این شب و این شام غریبان از یادم بره...  شام غریبانی که هیچکس حرفی برای گفتن نداشت....

 

 

 

هیچکس ویرانیم را حس نکرد

            وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من ، گریه پنهانیم را حس نکرد....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 29 دی1386 و ساعت 11:22 PM |

 

 

نماز شام غــــــــــــــــریبان چو گریه آغازم ......  به مویه های غـــــــــریبانه قصه پردازم

بیـــــــــــــــــــــاد یار و دیار آنچنان بگریم زار ...... که از جــــهان ره و رسم سفر براندازم

من از دیار حبیبم  ، نه از بلاد غــــــــــــریب ...... مهیمنا برفیقان خود رســـــــــــان بازم

خـــــــــــــدای را مددی ای دلیل راه که من ....... بکوی میــــــــــکده دیگر علم برافرازم

خرد ز پیری من کی حســـــــــــــاب برگیرد ....... که باز با صنمی طفل عشق می بازم

بجز صــــــــبا و شمالم نمی شناسد کس ....... عــــزیز منکه بجز باد نیست همـــــرازم

هـــــــــــــوای منزل یار آب زندگانی ماست ....... صبا بیار نســــــــــیمی ز خاک شیرازم

سرشـــــکم آمد و عـــیبم بگفت روی بردی ....... شکایت از که کنم خانگیست غــــمازم

ز چــنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت ....... مرید حافظ خــــــوش لهجه خوش آوازم

  

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 29 دی1386 و ساعت 7:39 PM |

 

آرامشی که عصر دیروز داشتم ، هـــیچ پنج شنبه ای نداشتم.

خدای من ! مرسی که  یهویی به دلم انداختی شب تاسوعا ، درست دم اذان ؛ اون لحظه پر از عشق و دعا . وقتی صدای الله اکبرش توی تمام خونه ، کوچه ، خیابون ... می پیچه  برای اونهـــــــمه آدم حلوا درست کنم... اونهمه آدمی که وقتی می خوان اون حلوا رو بخورن دلاشو پاکه پاکه... چشماشون بارونی....

 

مطمعنم تقارن اینکه غروب پنجشنبه ، شب تاسوعا بود  و این حسی که به دل من انداختی همش نشونه بود... حتی اینکه  خواستی نذارم هیچکس کمکم کنه...حالا دیگه لذت می برم وقتی فکر می کنم درست لحظه ی اذان بود که از درد کتف چشمام و روی هم گذاشته بودم و هنــــوز داشتم حلوا رو هم می زدم...

 

خدای من!  روحشو همیشه شاد شاد شاد  و پر از حس بارون نگهدار.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 28 دی1386 و ساعت 12:31 PM |

  

التماست نمی کنم !

هرگز گمان نکن که این واژه را در آوازهای من خواهی شنید.

تنها می نویسم : بیا ...

بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه کن... !

ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است ...

اگر نگاه ِ گمانم به راه ِ آمدنم نبود ، ساعتی پیش  این انتظار شبانه را به خلوت ناب ِ خواب های تو می سپردم.  

 

حالا هم به چراغ  ِ همین کوچه ی کوتاه مان قسم !

بارش قطره ای از ابر بارانی نگاهم کافی ست  ، تا از روزن تولد ترانه طلوع کنی...

 

- یغما گلرویی-

 

 

 

 

 

چه روزهای بی رنگی دارند همینطوری برای خودشون می آن و بی سر و صدا هم  می گذرن....  روزهای سرد  بی حوصلگی و رخوت... روزهایی که حتی نمی تونی بفهمی حست شبیه کدوم رنگ از رنگهای رنگین کمون خداست. نه می دونی دلت بهانه چی رو می گیره  ؟ نه  حتی می دونی چه کتابی می خوای بخونی...   بارها می ری سراغ کتابخونه ، همینطور که به دیوان قطور علی صالحی نگاه می کنی ،  عشق سالهای وبا  رو بر می داری چند ورق می زنی و دوباره با بی حوصلگی می ذاری سر جاش...  یه کتاب  شعر که تازگیها خریدیش بر می داری !  عزمت و جزم می کنی و می ری می شینی روی تخت و می چسبی به  رادیاتور داغ ، چند صفه اش رو ورق می زنی ....

 

می خواهم آب شوم

در گستره ی افق

آنجا که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود .

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم...

...

 

نگاهت به کلمه های اونه ، اما حتی یک کلمه اش هم نمی بینی....  بلند می شی و با خودت می گی : الان که وقت شعر نیست ...   برو بقیه ابله محله رو بخون ...  اما نه! دلت  اون رو هم نمی خواد.  می گی برم نوشته های هیوا رو بخونم شاید ... !  چشماتو می بندی و یه صفحه رو باز می کنی !

 

از چیزی به خاطره ای رفتن.

از چیزی به خاطر چیزی گذشتن  و فرو رفتن در اندیشه ای ژرف

آدمی را دورمی کند از این جهان ...

....

 

واای خدای من . اینجا دیگه نه !  پناه اوردم به کتابهام که از هر چی فکره راحت باشم...از هر چی فکره  گذشتن و عشق و  این جمله ی مسخره که به خاطر داشتن چیزی باید از خیلی های دیگه گذشت و ... آینده و ..... هزار تا کلمه و جمله مسخره دیگه...   اونوقت  تو باید اینجا ، اونم تو این حال کلافه من  سردرگم ترم کنی ؟؟؟؟؟؟؟  بابا ایول....  با حرص بلندمی شی و هیوای روزهای پریشونیت روهم می ذاری سر جاش....  انگار امروز روز هیچکدوم ازاین کتابها نیست... کتابهایی که هر کدومشون به تنهایی برای  یه هفته آرامش بس بود.....

کلافه ام، انقـــــــــــــدر که حتی شازده کوچولوی کنار تختم ، لالایی هر شبم ، همدم همیشگیم   هم نمی تونه آخرین انتخابم باشه...

همینجور که به اون نگاه می کردم یاد دیروز افتادم...

دیروز بطور کاملا اتفاقی ترجمه ی ( محمد قاضی )  از  شازده کوچولو رو دیدم....  قائدتا باید خیلی بهتر از ترجمه شاملو باشه ! چون هر چی باشه ایشون یکی از برجسته ترین  مترجم ها  هستند.... اما انقدر ذهنیت بدی از یه ترجمه دیگه از این اثر رو داشتم که  نگرفتم.... و الان هم کلی پشیمونم.....   چند وقت پیش مدتها بود که دنبال CD    شازده کوچولو می گشتم. برای اینکه توی گوشیم داشته باشم و همیشه همراهم باشه...آخه فقط کاستش توی بازار هست....   تا اینکه  یروز توی شهر کتاب ونک  اون CD  رو دیدم و خریدم، مترجمش فرق می کرد .... اما چشمتون روز بد نبینه...  اول هاش با خودم گفتم وا ! چرا این مدلیه ؟؟؟ اما امیدوار بودم که شاید بقیه اش درست باشه....   من دلم صدای پر از بچگی و مظلومیت و در عین حال شاد شازده کوچولوی خودم رو می خواست.... اما اون انقدر مسخره بود که حتی نتونستم  یک سوم اون CD  رو گوش بدم..... گلش رو که دیگه نگو ... end لوسی و بی مزگی....  اونهمه غرور و عشوه  صدای گل   نوارکاستش کجا ! این ورژن مسخره کجا......

 

چشماتو  می بندی  و  در حالیکه  تو این فکری که کاش حداقل دیروز اون رو خریده بودی تا الان می خوندیش .....  فقـــــط گوش می کنی..  گوش می کنی ...  می شنوی .... صداش بلند پیچیده ....  فریاد می زنه...

(( آسمون آبی می شه ... اما گل خورشید ... رو شاخه های بید دلش می گیره ... ))

 

 

 

گل گلدون من شکسته در باد  ؛  تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه ، شب بو نمی ده ....  کی گل شب بو رو از شاخه چیده

 

گوشه ی آسمون ، پره رنگین کمون ؛ من مثل تاریکی تو مثل مهتاب....

اگه باد از سره زلف تو نگذره

من می رم گم می شم تو جنگل خواب

 

گل گلــدون من

        ماه ایوون من ...

                از تو تنها شدم چو ماهی ازآب

گل هر آرزو

      رفته از رنگ و بو

            من شدم رودخونه دلم یه مرداب....

 

آسمــــــــــــــــون آبی می شه .. اما گل خورشید ؛  رو شاخه های بید دلش می گیره...

دره مهتـــــــــــــــــابی می شه... اما گل مهتاب ؛ از برکه های آب آلاله می ره ...

 

تو که دست تکون می دی.. به ستاره جون می دی

می شکفه گل از گل باغ

وقتی چشمات هم می آد ، دو ستاره کم می آد

می سوزه شقایق از داغ

 

 

گل گلــدون من

        ماه ایوون من...

                از تو تنها شدم چو ماهی ازآب

گل هر آرزو

      رفته از رنگ و بو

            من شدم رودخونه دلم یه مرداب....

 

 

بالاخره پیداش کردم....

عجب آرامشی...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 27 دی1386 و ساعت 1:26 PM |

من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه ای بیافرینم

 

 

 

هلیا !

من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه ای بیافرینم ؛

باور کن ...  من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم.

                                                        کودکانه و ساده و روستایی.

 

من از دوست داشتن ، فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه هایی که خاکستریِ گذرایِ زمین در میان موج جوشان ِ مِه ، رطوبتی سحر گاهی داشت.

آن لحظه ای که در باطل ِ اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه یی می چرخید.

            

لحظۀ رنگین زنان چای چین

لحظۀ فروتن چای خانه های گرم ، در گذرگاه شب.

لحظۀ دست باد بر گیسوان تو

لحظۀ نظارت سرسختانه ی ناظری ناشناس بر گذر سکون

 

من از دوست داشتن  تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من برای گریستن نبود که خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

 

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم.

 

هلیا ....  تو زیستن در لحظه ها را بیاموز

و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین !

 

مرگ ، سخن دیگریست.

مرگ ، سخن ساده ایست.

 

و من دیگر برای تو از نهایت ، سخن نخواهم گفت .

که چه سوگوارانه است تمام پایانها.

 

برای تو

             از لحظه های خوش صوت

             از بی ریایی یک قطره آب که از دست می چکد

             و از تبلور رنگین ِ یک کلام

             و از تقدس بی حصر هر نگاه  که می خندد.

                                                                    برای تو از سر زدن سخن می گویم.

 

 

رجعتی باید هلیای من !

رجعتی دیگر باید

 

به حریر مهربانی گل های نرم ابریشم

به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی

به باد صبح  ، که بیدار می کند ... چه نرم و مهربان ، چه دوست .

 

رجعتی باید هلیای من ! به شادمانی پرشکوه اشیاء

لباس های زمستانی ات را فراموش نکن....

 

 

 

 

 

 

 

نامه چهارم

چهارده روز پس از بازگشت

بار دیگر شهری که دوست می داشتم ( نادر ابراهیمی ) 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 26 دی1386 و ساعت 12:36 PM |

 

جالب بود که انگار رفته بودم به یک مسافرت یک روزه !

مسافرتی که با  خوندن " ابله محله" شروع شد ، با دیدن "ملاقات بانوی سالخورده" به نقطۀ اوج خودش رسید ، با یه عالمه دل گرفتگی پیش رفت ، با دو ساعت غوطه خوردن توی یه دنیای پاک و معصوم و پر از خندۀ یه موجود کوچولوی دوست داشتنی  تمام غم و غصه ها غرق شد ... با فکر اون خنده ها به یه خواب عمیق رفتم...  فرداش با درست شدن اون حلقـۀ پر خاطره که یادگار یه روز پر از شور و شیطنت بود، پر از حس عاشقی شدم.... لبریز از یاد اون روز ....  شاد شاد که بالاخره درست شد...    دنبال کارهای عقب افتاده  از آموزش پرورش بگیر تا بانک....   و چه پر لذت پشت شیشه ای که اونورش تو او هوای سرد ، تک و توک دونه های سفید و سرگردون برف خودشونو سپردن دست باد یه غذای گرم بخوری و به این فکر کنی که این منظره چقدر برات آشناست... چقدر تو رو یاد خودت می اندازه ... آره ! چقدر مثل اون دونه های برفی.... که حتی خودشونم نمی دونم کجا می رن... خودشونو سپردن دست باد ! لحظه های زیادی تو آسمون سرگردونند تا باد تکلیفشونو روشن کنه...  

دلم گرفت ... انقدر که هوای گذشته ها به سرم زد ، دوباره دلم خواست که برم پیش جویبارکم... انگار همه چی یادم رفت... توی خط مقدم یه عالمه خندیدیم...  اندازه تمام خنده هایی که به اون سالهای دبیرستانمون بدهکار بودیم... یه عالمه هم خاطره قشنگ توی دلمون حک کردیم... خاطره های شاد شاد شادی که هر دوبه این شادی نیاز داشتیم.... یواش یواش داشت تموم میشد...  این سفر شبانه روزی شلوغم رو می گم !  آخرین قدمشو با دیدن یه یادگاری دیگه از دوره دیوونگی هامون برداشتم... من و جویبارک و دو تا دست گرمه گرمه تنها؛    با دو تا دست ، اگر چه یخ ؛ اما با هم.  رفتیم و نزدیک 1 ساعت هم اونجا از زندگی لذت بردیم.... خوشحالم که حتی پیدا کردن یه جفت هم آشیون  هم نتونست لذت با هم بودن رو توی این دوستی حالا دیگه 10 سال و نیمه از بین ببره . مثل شروعش با "ابله محله" هم تموم شد....  وقتی رسیدم خونه خسته بودم ؛ خیلی خسته ....

 

 

 

واژه واژه...

سطر سطر ...

صفحه صفحه ...

فصل فصل...

 

گیسوان من سفید می شوند

همچنانکه سطر سطر

صفحه های دفترم سیاه می شوند...

 

خواستی که با تمام حوصله

تارهای روشن و سفید را     رشته رشته بشمری

گفتمت که دستهای مهربانیت   در ابتدای راه     خسته می شوند

 

گفتمت که راه دیگری انتخاب کن:

دفتر مرا ورق بزن

 

نقطه نقطه ...

حرف حرف ...

واژه واژه ...

سطر سطر ...

 

شعرهای دفتر مرا  ، مو به مو حساب کن !

 

 _ قیصر امین پور _

 

 

 

 

ملاقات بانوی سالخورده 

 

سالن اصلی تئاتر شهر     ساعت 19      (مدت : 170 دقیقه)

ملاقات بانوی سالخورده

نوشته : فردریش دورنمات

مترجم و کارگردان :  حمید سمندریان

طراح صحنه و لباس: خسرو خورشیدی

بازیگران :  گوهر خیراندیش علی رامز  هوشنگ قوانلو  میلاد رحیمی  فرخ رزمگاه فربد فرهنگ علی رضا ولی زاده پیام دهکردی   فرخ نعمتی احمد ساعتچیان میرطاهر مظلومی مهدی بجستانی ژاله شعاری علی رضا مهران بورژین عبدالرزاقی مقداد اسلامی حسین ایران پور  امیر ستوده دلارا نوشین  سهیل محزون   شهاب الدین حسین پور سارا زرین کفش بی تا الهیان سهیلا پناهنده رضا صفایی   رادبه راوز یوسف خادمی سمن کمالی سپیده صیفوری و ...

طراح چهره پردازی :  سارا اسکندری

 

نمایش بدی نبود. اما نمی شد گفت کار خفنی بود. به نظر من که مرغابی وحشی از این بهتر بود. تصورم این بود که من اینجوری فکر می کنم و احتمالا طرز فکرم اشتباهه. اما این برام جالب بود که نظر استادمون هم تقریبا همین بود...    

بعد از پایان نمایش خیلی ها انقدر از کار لذت برده بودند که بقول خودشون می خواستند برند و سمندریان رو ماچ کنند ! ( با توجه به اینکه اجرای امشب مخصوص هنرمندان و اساتید و دانشجویان تئاتر و سینما بود و نه مردم عادی ) اما یه سری ها هم مثل ما بودند.  البته این بر می گرده به داشتن دقیقا دو نوع دید !  چون اونها از مرغابی وحشی خوششون نیامده بود، همینطور از عشقه... و این طبیعی بود که با این تفاوت سلیقه ما هم از این کار زیاد خوشمون نیاد.....  

من حس می کنم غیر از سلیقه عوامل زیادی می تونه برای مخاطب حس دوست داشتن یا نداشتن اون کار رو ایجاد کنه  »»»» مثل شرایط جوی سالن ( بطوریکه از اول تا آخرش داشتیم یخ می زدیم . لحظات اخر کار واقعا انگشتهای من یخ زده بود... ) »»»» مثل ساعت شروع نمایش ( وقتی نمایشی ساعت 7 شروع می شه و قراره 3 ساعت هم طول بکشه ، استرس دیر رسیدن و ماشین گیر نیامدن و... همه و همه مزید بر علت می شه ) »»»» مثل مدت زمان اجرای نمایش  و ....

 

فکر می کنم یکی از عواملی که باعث ایجاد کنجکاوی شده بود که دوست داشتم این کار رو ببینم... علاوه بر اینکه کار سمندریان بود ، این بود که این نمایش 35 سال قبل هم اجرا شده بوده و از این گروه فکر می کنم فقط  کارگردان و طراح صحنه حفظ شده بودند.... برام جالب بود ببینم نمایشی که 35 سال پیش ( یعنی قبل از انقلاب! ) اجرا شده بوده با توجه به شرایط فعلی جامعه و ارشاد و .... حالا اجراش چه شکلی می تونه داشته باشه ؟؟؟؟ اون هم نمایشی با چنین مضون و محتوایی....

جالب تر از همه این وسط واکنش هنرمندان و اهالی تئاتر به این نمایش بود... گاهی آدم دلش می خواست بجای نمایش به صورت اینها نگاه می کرد تا ....

خلاصه اینطوری بود که پرونده این نمایش هم بسته شد......

 

 

 

 

 

راستی نقد  نمایش کاریزما رو الان  دیدم...  اینجا می ذارم تا عاطفه و بقیه که نمایش رو دیدند هم بخونن ...

یجورایی خیلی خوشحال شدم.... چون وقتی نمایش رو دیدم  از خودم خیلی نا امید شدم ، از اونروز تا بحال احساس می کردم چون نتونستم با کار ارتباط برقرار کنم  یعنی خیلی از مرحله پرتم و هیچی از تئاتر سرم نمیشه....  فکر می کردم فقط من بودم که آخرش گفتم : شاید ما نمی فهمیم ؟؟؟؟!!!!!!

نقد نمایش کاریزما (اشکان غفار دلی) - سرویس نقد سایت ایران تئاتر 

 

 

 

 

 

 

درست همین حالا که من لحظات بودنم را می نویسم کسی دارد من را زندگی می کند و نامم را به زبان می آورد ،  نه برای کسی که در رو به روی اوست. بلکه برای خودی که در روبروی اوست . من از اویی که نمی دانم کیست چه تصوری دارم ؟  او کجاست که مرا می خواند....  و من هم در اکنونی که لحظۀ من است او را باز زندگی می کنم . اویی که نمی داانم حتی کیست و در کجاست که نامم را به زبان می آورد. خوب کهمی بینم در لحظه ، در این اکنون ابدی چه کسانی که کسان دیگری را زندگی می کنند ؛ و چه نام هایی که از زبان های فراوانی می گذرد و صدا می شود و به هوا می رود...

 

_ رفیع جنید _

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 25 دی1386 و ساعت 11:23 PM |

می خوام بنویسم.....

اما نمی دونم از چی... ! از کجا... !؟ نمی خوام بشم اون آدم قبل از شهریور ... اون آدمی که هیچی رو نمی نوشت، برای سنگ صبورش هیچی رو تعریف نمی کرد ، نمی اومد سرچاهش... چون یکی اون چاه رو دوست نداشت....   اما حالا خوده اون یکی کجاست ؟؟؟؟!!!  

می خوام بنویسم......

مهم نیست از چی... مهم نیست از کی.... از کجا.....

 

تمام امشبو به این فکر می کردم که چقدر دلم برای اینجا تنگ شده... اگه بعدها خاطرات دیماه ، دیماه ِ پر خاطرمو نگاه کردم ؛ نمی گم پس کو ؟ کجاست ؟  چرا چند صفحه از دل نوشته هات پاره شده ؟؟؟؟؟  نیست !!!!!!!!!!

تو که انقدر منتظر اینهمه اجرای جدید بودی ، چرا ازشون هیچی نمی گی ؟؟؟؟؟؟  چرا نمی گی مرغابی وحشی و دیدی یا نه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!  چرا از افرا .... از بانوی سالخورده چیزی نمی گی .......... ؟!!!!!!!!

 

می دونی ... فکر می کنم  اینهفته که گذشت ، همش وره منفی قضیه رو نگاه کردم....

برای یه لحظه هم که شده از اونوره دیگه نگاشون نکردم...

 

چرا چند قدم نیومدم عقب تر تا به این تابلوی نقاشی که خودم کشیده بودمش نگاه کنم....  فکر کن !!!! همون جلو ایستاده بودم و مثل بچه پررو ها ، هر چقدر هم که ازش سر در نمی آوردم و رنگهای شلوغ و تندش کلافم می کرد؛ بازم از رو نمی رفتم ....  تازه توقع هم داشتم که بفهممش........... درکش کنم..... تازه تحلیلش هم کنم و با روی باز ازش حرف هم بزنم.........

 

چقدر مسخره !!!!!!!  خوب معلومه که نمی شه ...............

 

 

 

طبق معمول وقتهایی که می خورم تو دیوار ، ایندفعه هم مثل همیشه رفتم پیش همون دکتر شخصیه خودم... همونی که فقط اون دردمو می فهمه........  داد زدن تو این چاه ، هم از نسخه های جادویی اون بود.....  نشستم و فقط و فقط نگاش کردم..... فکر کن! فقط نگاهش کردم.... یه عالمه نگاهش کردم... حتی باهاش حرف هم نزدم !   وقتی دید نمی تونم حرف بزنم ، خودش تا آخره خط رو خوند.......  یه عااااااااااااااااالــــمه نسخه خفن برام پیچید......

* اولیش این بود که تا حد امکان تمام کارهایی که توی هفته گذشته انجام دادم رو از اول تکرار کنم..... با تمام توان.......... حتی اگه سنگ هم از آسمون اومد ، بازم کار خودم رو بکنم........ بهم گفت اگه دیدی هم سنگ از آسمون اومد مطمعن باش اون سنگه رو  همون نیروهای منفی وجودت می فرستن.... چون دارن با تمام وجود برای بقای خودشون توی خونه ی گرم ونرم دلت، فکرت ، روحت... تلاش می کنن !

وقتی دوباره اون کارها رو تکرار کردی  بالافاصله چشماتو ببند و بیا عقب.... فقط از چند متر عقب تر نگاهشون کن. حالا می بینی که زاویه دیدت تغییر کرده....... قشنگ شده ، نه ؟!  خوب نگاه کن ..... حتی دوست داشتنی........  عجیبه....  مگه میشه ؟! اون تابلوی شلوغ حالا برای خودش یه نظم و ترتیب قشنگی داره..... وااای خدای من ////  چطور ممکنه که اینها رو من ندیده بودم.........

 

می گفت اگه بدنت هنوز به ویروس عادت نکرده باشه ، با اولین بار که از این دارو استفاده کنی ، تاثیر معجزه آساشو می بینی.........  اونوقته که  می تونی بقیه شون رو هم ، حتی توی فکرت ؛  پاک کنی و از اول بکشی.. و دوباره نگاهش کنی !  ( اما یادت نره فقط و فقط از یه فاصله دور !!!!!!!!!!!!!!!!!! )

 

 

اینطوری شد که من درمان رو شروع کردم...................

 

از مرغابی وحشی شروع شد.... اما تایمش ! زمان شروعش... ! وااااااااااااااای نه ! خیلی دیر تموم می شه..... دیگه اگه اینبار هم دیر برم خونه ، قطعا دیدن نمایش بانوی سالخورده   رو از دست می دادم.... آخه اونم دیر وقته...... 7 تا 10 شب...........  پس چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟    اینجا بود که دوباره داشت اون ویروسها خودشونو  بروز می دادن ...  نمی شه...  چجوری می خوای بری مرغابی وحشی ..... تا 9:30 طول می کشه.... این یکی رو بی خیال شو....     

  

اینها همون سنگها بودن ؟ نه !!!! 

 

بطور خیلی ناگهانی کشفیدم که 5 شنبه و جمعه دو تا اجرا دارند.........  و اجرای اول  ساعت 4:30 تا 6:30..... داشتم بال در می اوردم.......  انقدر که بالافاصله به عاطفه گفتم ... شک نداشتم که می آد... امــــــــا !!!!!!!!   گفتم عیب نداره من بایـــــــــــــــد! برم.      عصر دلگیر و سرد جمعه  تصمیمم رو به مرحله اجرا در آوردم....  اما تنهای تنها.........  عاطفه درس داشت ! مریم مهمون داشت ! جویبارکم مهمونی دعوت داشت ! شیدا حاضر نبود !        

 

اینها همون سنگها بودند دیگه ؟ نه !!!    اینگونه بود که علی موند و حوضش.....

 

از مترو که پیاده شدم.... سرما تا مغز استخونم نفوذ کرد.......  نوک انگشتام با وجود دستکش یخ کرده بود....... امشب همون شبی بود که می گفتند : تهران تابحال چنین سرمایی  رو تجربه نکرده  و امشب هوا به سردترین دمای خودش می رسه....... !  واقعا هم سرد بود.....  هر چند که من اصولا آدمی نیستم که از سرما گله کنم... دوستش دارم... چون هر چی باشه  هواااااااااااارتا از گرما بهتره.... حتی اون موقع  که داشتم منجمد می شدم ، هم باز همین عقیده رو داشتم............  اما واقعــــــــــــا سرد بود..............

 اتوبوس که پیدا نمی شد عصر جمعه.... ماشینها هم که قربونش برم یکی از یکی مطمعن تر....... مجبور شدم از این تاکسی هایی سوار شم که همیشه مسخرشون می کردم و می گفتم ، اینها فقط بلدند راست دماغشون رو بگیرند و برند میدون بهارستان و بعد از سُک سُک  دوباره همون شکلی صافه صاف  برگردند میدون جمهوری.... اگه اینجوری می رفتم ، اونوقت باید از سه راه جمهوری تا 4 راه ولی عصر  توی این سرمای وحشتناک پیاده می رفتم.... 

 

 اینها همون سنگها بودن ؟ نه !!!! 

 

همینجوری که گفتم.... رفتم......  تازه برف هم همراهم شد.. برف و باد.... همون بازی این دو تا بازیگوش........   می خواستند منم شریک این بازیشون کنن.... چون مدام و بی وقفه بدن یخ یخ یخ یخزدشون رو به صورتم می کوبیدن...........   خلاصه رسیدم به محوطه تئاتر شهر........ حس کردم صورتم یخ زده... رفتم ببینم یه آدم یخ زده با یه تصمیم فولادی چه شکلی می تونه باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟   فکر کن!!!!! خودمو نشناختم........  آینه دستشویی سالن چهارسو داشت منو نشون می داد....  اما اون ، من نبودم.......!

 ساعت 3:45 دقیقه بود........  چقدر بدم می آد از اینکه اینهمه مدت تنهایی دور خودم بچرخم..... خواستم بشینم و یه شیرکاکائوی دااااااااااااغ بخورم.... اما دیدم خیلی مسخرست که یه نفر باشی و بشینی تنهایی پشت یه میز 4 نفره و بی خیال اونهمه چشم  شیرکاکائوی داغتو بخوری!   هنوز انقدر حالم خوب نشده بود که ....!    کاش حداقل  منم مثل گلبهار  یه روح داشتم که باهاش حرف می زدم... کاش الان روح  "حسن گلاب" اینجا بود تا با هم شیر کاکائو می خوردیم.... 

ولی مطمعنم که اگه تمام اون نسخه رو  انجام بدم ، وقتی خوب شدم ، یروزه شلوغ دست خودم  رو می گیرم و می برم هر جا که دلش خواست.... شاید اصلا اون رستوران خفنه پارک جمشیدیه ، که دلم براش یذره شده....  اونجا می شینم پشت یه میز 8 نفره  و تنهایی شیرکاکائوی داغ که هیچی ! از اون کباب هزار سانتی ها ، از اونها که ماهه توپولیه من خوب یادشه !  هم بخورم................. !!!!!!!!

 

خلاصه تمام عکسهای روی دیوار سالن رو حفظه حفظ شدم... چقدر دلم می خواست خیلی از این نمایشها رو دیده بودم..... امـا .....

نخیر...!   انگار حتما باید ساعت چهار بار و نیم به صدادر بیاد تا  لطف کنند و در رو باز کنند.....   خلاصه رفتیم داخل... ردیف اول نشستم... پیش این آقا عکاسه که هی چلق چلق صدا از خودش در  می کرد.... یعنی اون آقاهه اومد پیش من.... هی هم به من چشم غره رفت ، که من بلند شم واون بشینه جای من...... آخه جام خیلی خفن بود...... به تمام صحنه تسلط داشتم......   یه آقای سن بالای خیلی خوش تیپ هم اومد اونورم نشست... که البته بوی عطر "دانهیل فرش"  اون آقا از اول تا آخر نمایش رو ....................... !!!!!!!!

 بذگریم که من و این بو  با هم چه عالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمی داریم.....

 

خلاصه فکر کنم اولین بار بود که یه نمایش رو انقدر با تمرکز نگاه کردم.... عجب جای خوبی بود ها......  دم به دقیقه هم نگران این نیستی که پات بخوره تو سر جلویی ! نمی دونم پس چرا همیشه ، هر وقت می رفتم تئاتر ببینم یه راست  می رفتم ردیف دوم ، درست وسط وسط ، روبروی صحنه می نشستم !!!!!!!!!  چرا هیچوقت ردیف اول ننشسته بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه جالب.... تا حالا  به این موضوع فکر هم نکرده بودم...

اعتراف می کنم دفعه قبل همش یا حواسم به عاطفه بود ، که چقدر الان باید خوشحال باشه .... یا حواسم به استاد....  فکر کن! آخه تا نگاش می کردم یاد مدل ایستادن و طرز حرف زدنش سر کلاس می افتادم... یاد جلسه اول و مدل لباس پوشیدنش.... همون شلوار ارتشی سبزه  و بارونی سبز بلنده.....  یاد موقع هایی که عصبانی می شد و تمام تلاشش رو می کرد تا از محدوده ادب و نزاکت دور نشه... یاد اون روزی که سر کلاس فیلم 11:14 دقیقه رو گذاشته بود و خودش در حین ترجمه ، از خنده غش کرده بود........  یاد روز امتحان پایان ترم که می رفت پایین و هی می اومد بالا.... و مثل سنجد می گفت : برمـــــــــی گردم.....!

این استاد همیشه برای من قابل احترام بوده وهست... اما فقط احترام....  چون ازش خیلی چیزها یاد گرفتم و به نظرم خیلی استاد باسوادی بود... خیلی خیلی ....

  (( واییییییی الان در عین حال که دارم اینها رو تایپ می کنم  ،  من و عاطفه داریم  sms  هم می زنیم.. یدونه از sms  های عاطفه اشکم رو در آورد بس که خندیدم.....  جالب بود که دقیقا همزمان شد با تداعی خاطرات من از استاد جون عاطفه....  و حس قوی تخیل امشب من....  وای خدای من فکرشو بکن ؛  نارنجی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   چه شباهتی....  ))

 

 

خلاصه بگذریم....  داشتم می گفتم اینبار با هوارکیلو تمرکز نمایش رو دیدم.... برخلاف بار قبل لذت هم بردم... چون اصولا  آدمیم که دوست دارم نمایشها رو 2 بار ببینم... اگه نمایشی رویبار ببینم ، اصلا به دلم نمی چسبه ! انگار گنگه...چون یبار غرقش می شم... و بار دیگه با منطق نگاه می کنم....  به همه چیز ، با دقت.... باور می کنی چیزهایی که ایندفعه دیدم، عمرا اون بار دیده بودم....

 چون خیلی از چیزهایی که اوندفعه نفهمیده بودم ، اینبار به کل متوجه شدم ، حتی اینبار بالاخره فهمیدم که دختره ، دختره کی بود... !!!!!  این وسط بازی روان و جذاب  سیامک صفری واقعا کولاک بود... به نظرم این آدم تو هر اجرا یه برگ برنده تازه  از بازیگری خودش رو می کنه.....   بازیش توی نمایش آنتیگونه در نیویورک هرگز از ذهنم پاک نمی شه ، اینم از حالا....  که بار نمایش  کاملا به دوش اون بود... از حق نگذریم استاد جونه عاطفه همه خوب بازی می کرد.... به کل گروه حرفه ای بودند که همه خوب بودند...   آره.. ؟ نه... ؟ آره ... ؟  نه ... ؟

موسیقیش هم که طبق معمول برای من خیلی مهمه ؛ به نظرم خیلی مناسب این کار بود....  همون موسیقی متناسب با لحظه چنان غم انگیز بود  که انگار نه انگار  لحظه ای پیش برای حس آرامش ازش استفاده شده بود.......  باز به آدم آرامش می داد....

 

اینبار که نمایش تموم شد .... بدون استرس از دیر شدن و دیر رسیدن با خیال راحت به نمایش فکر کردم... از دور......... دوره دور.........  یاد بار قبل  افتادم که رفتیم پشت صحنه تا خسته نباشید عرض کنیم و  دسته گل رو تقدیم استادمون کنیم.... شوکه شده بود. بقول خودش توقع نداشت تو این برف و بوران ناگهانی ، اونم روز اول اجرا ، هیچ آشنایی رو ببینه!  نمی دونست که این عاطفه خانم چقدر چرخ ما رو چمبل کرده که بایــــــــــد  حتما روز اول اجرا بریم... برخوردش جالب بود. اولین بار بود که سعی نمی کرد خودش رو پشت اون نقاب سرد و بی تفاوت و اون نگاه مغـــــــــرو  قایم کنه....  نگاهش قدردان بود...  حتی وقتی از گلها تعریف کرد ؛ شاخ در اوردم... برای یه لحظه حس کردم همه دارند شاخهای منو می بینند.  برای اولین بار بود که بغیر از احترام دوستش هم داشتم.....

 

خوش گذشت ! اون لحظه اینو نفهمیدم..... اما حالا که دارم از دور نگاهش می کنم... می بینم حتی اونروز هم که برای بار اول ،  توی اون برف ، که همه مملکت رو تعطیل کرد! هم خوش گذشت....   حتی اون لحظه که دم در تالار وحدت داشتیم یخ می کردیم تا آقای گیشه بیاد و بلیط "افرا" رو بهمون پیش فروش کنه....

نمی دونم ! شاید واقعا لازم بود که دوباره توی حس  این نمایش ، این زمین پوشیده از برف حیاط تئاتر شهر و .... قرار می گرفتم تا  این تداعی خوبم کنه.....

 

 

ساعت 19:15     سالن چهارسو ( مجموعه تئاتر شهر )            مدت ( 110 دقیقه )

مرغابی وحشی         

نویسنده : هنریک ایبسن

دراماتورژ و کارگردان : نادر برهانی مرند

بازیگران  :  سیما مبارک شاهی _ هومن برق نورد _  ایوب آقاخانی _  کاظم هژیر آزاد _ سیامک صفری _ افسانه ماهیان_ الهام پاوه نژاد _   علا محسنی _ فرزین محدث .

موسیقی  : امیر قربانی.

طراح چهره پردازی  :  سارا اسکندری.

 

من حس این لحظه ها از نمایش رو خیلی دوست داشتم....همین صحنه هایی که دختر نامه ها رو می خونه...

مرغابی وحشی 

اینم عکسهایی از نمایش مرغابی وحشی..

راستی می تونیم پز بدیم... البته عاطفه بیشتر...  این آقا عینکیه جناب آقای استاده...!

 

مرغابی وحشی

 

 سیامک صفری و ایوب آقاخانی ( مرغابی وحشی )

 

 

 

 

 

چقدر جالب....  وقتی این صفحه رو باز کردم که بنویسم... نه چیزی برای نوشتن داشتم .... نه حسی !  اما  حالا که نگاه می کنم می بینم  اینهمه نوشتم.......... تازه  هنوز  بنده اوله نسخه رو اجرا کردم ... خدای من متشکرم !  یعنی هنوز بدنم به ویروس عادت نکرده بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!   دارم تاثیر معجزه آسای بند اوله نسخه جادوویم رو می بینم....  البته گوشه ی دنج کلبه ی بارونیم هم بی تاثیر نبود... گفتم که وقتی می آم اینجا ، اولین کلمه رو که می آم  دیگه بی اراده تا آخرش کلمات دست به دست هم می دن........

 

 

 از  12:30 تا الان درست 2 ساعت و 40 دقیقه است که دارم از دور به یه قسمت کوچیک اون تابلو نگاه می کنم.... واقعا هم وقتی دوری ، چقدر همون یه نقطه شفاف به نظر می رسه.........

 

 

خوابم می آد ، اما نمی خوام حالا که انقدر احساس سبکی می کنم بخوابم...  از "عاشق" هم می گم و بعدش میخوابم  .....

 

 

می خوام اینبار بدون اینکه دوباره فیلم عاشق رو ببینم ، چشمم رو ببندم و اون رو تجسم کنم...... حس اون لحظه رو.                 خدا رو چه دیدی شاید اینبار..... !

عصر پنج شنبه بود .خسته شده بودم از اینهمه تعطیلی مسخره ! واقعا به نظرم مضحک بود که بخاطر برف ، این دونه های دوست داشتنی ؛ یه مملکت لنگ بمونه........  نمی تونم درک کنم پس کشورایی که هوار برابر  بیشتر از ما  برف و یخبندون دارند چکار می کنن؟؟؟؟  کل  زمستون ، مثل خرسهای قطبی می رن تو خونشون؟؟؟؟؟؟؟؟  مگه می شه !!!!!!!!!!!!!!!!  مگه گدازه ی آتشفشانه ؟؟؟؟؟؟؟؟ که می ترسن پاشونو بذارن روش ....   خوب برفه ! مثل بارون..... چه فرقی می کنه ؟؟؟؟؟؟؟   واااااااای وقتی به یکی بر می خوری و بهش می گی بیا بریم فلان جا ... می گه وا ، تو این برف و سرما ؟ کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون موقعه که فکر می کنی یا تو حرف غیر طبیعی زدی یا طرف شوته شوته از 7 دولت.................

خلاصه مرده بودم از اینهمه تهطیلی......  به عاطفه گفتم بیا بریم سینما... اصلا بیا بریم تو پالتو بخر.... بیا بریم من کفش بخرم..... !     نیومد! که نیومد...........!

منم که اصلا حوصله ی خونه موندن ، اونم عصر دلگیر پنجشنبه رو نداشتم رفتم بیرون........  البته تصمیم هم داشتم بعد از 3 روز حسابی درس خوندن ( پروژه کشتمان استرس ) رو هم اجرا کنم ... دلم می خواست از حال و هوای امتحان بیام بیرون. شنیده بودم که  عاشق  در عین مسخره بودن اما فیلم خوبیه برای سرگرمی سالم و 2 ساعت خنده  برای تغییر روحیه....

 توی مترو بودم که به جویبارک و مریم sms  زدم که می آید بریم سینما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   مریم که بالافاصله و جویبارکم هم با کمی من و من قبول کردند که بیان........... بال در آوردم....  توی این 10 سال اولین بار بود که ما 3 تا با هم می رفتیم سینما.......  نمی دونم چرا !  ما حتی با اردو های مدرسه هم نرفته بودیم......

 ساعت 4:45 بود که یواش یواش پیداشون شد....

 تویه سالن از اول تا آخر یخ زدیم.... من که از سرما  دستکش هام  هم دستم بود و شالم رو هم دور صورتم پیچیده بودم .....  وقتی می گفتم سرده ، جویبارک می گفت شما ها که مثل خرس قطبی پوشیدید ، شماها دیگه چهتونه ( البته درستش اینه :  چه اتون است ؟! )

من اصلا حس بدی نداشتم....  اصلا هم بعضی از دیالوگهاشون مثل خوره تمام وجودم، روحم رو نمی خورد......

 

حالا که از دور نگاه می کنم ؛ می بینم اینکه ما 3 تا با هم فیلم می دیدیم، می تونست غلبه کنه به حس تلخ من!  می  تونست عذابم نده...... حتی می تونست غرقم کنه تویه این فیلمفارسی مسخره ای که اگه هدفت وقت گذرونی و خنده بود ، کارش رو شاید نه خوب! اما نسبتا معمولی ایفا می کرد........

می دونی  حس می کنم با اینهمه رنـــــــــــگ ، با اینهمه موسیقی ، اینهمه انرژی شاد بچگونه که من همیشه عاشقانه به دنیاشون نگاه می کردم ؛  واقعا  غم اگر هم می خواست ، نمی تونست اون وسط خودنمایی کنه... درست مثل دیالوگ خود فیلم:

 

دیوونه ! با اینهمه مترسک که کلاغها باید خر باشن که بیان اینجا....   

 

 

می بینی ....

وقتی از دور نگاه می کنی حتی دیگه  یکی از شعرهاش مدام عذابت نمی ده. مدام از جلوی چشمات رژه نمی ره :  ... مثل   یه رویای قشنگه !

وقتی از دور نگاه می کنی حس اولین با هم بودن ما سه تا خیلی بیاد موندنیه . اونم برای من که همیشه اولین ها و آخرین ها برام یه طوره دیگه دوست داشتنیه! یه طور خیلی خاص و ویژه.

وقتی از دور نگاه می کنی حتی می تونی بدون اینکه دوباره بری اونجا ، یجور دیگه به اونروز نگاه کنی. یجوره خوب.

وقتی از دور نگاه می کنی حتی حاضری برای شادی و خنده ی یه دل کوچیک ، اگه لازم شد دوباره هم اون فیلم رو ببینی.

 

 

 

زندگی همینجوریاست... باید از دور خوبه خوب نگاهش کرد.....

امشب بطور کاملا ناگهانی یه متن قشنگ ، یه جایی خوندم که انگار بازم برام یه نشونه بود ... یه نشونه قشنگ... انگار یه کادو بود برای جشن بارون.... جشنی که دوباره تونستم ببارم.... ببارم تا لذت نوشتن و سبک شدن رو دوباره تجربه کنم ... لذتی که می تونه اگه ازش محروم باشی ازت یه آدم آهنی سرد و بی احساس بسازه... رباطی که یه عالمه  حرف و تعریف تویه اون دل کوچیکش جمع شده و داره انقدر بزرگ و سرریز می شه که مثل یه بادکنکه بزرگ که با شتاب داره باد می شه ؛  داره به سرعت تمام جسم و روحش رو می گیره....  تا دیگه یواش یواش دیگه هیچ جایی برای قلبش باقی نمی مونه.....

 

 

 

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که انتظارش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شده ای تـــا  می توانی عاشقانه برقص...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 4:13 AM |

برف هم بارید و تو اینجا نبودی

 

 

برف هم بارید و تو اینجا نبودی

برف ، دانه دانه در کوره راه

در جست و جوی قدم های شتابان تو بود

هنگامی که به سوی نخستین میعادگاه مان می رفتی

در آنجا دانه دانه می جست

همه کلاه های چرمی و شانه های برف گرفته را

اما تو نبودی

 

برف هم بارید و تو اینجا نبودی

دانه دانه خود را به پنجره ها می کوبید و می گریخت

از بخار چای گرم و دود سیگارهای گیرانده

انگار که می گفت: چرا هیچکدام نیستند ! ؟

 

برف بارید و بارید و بارید

چرا که نمی دانست

من و تو

دیگر نه طالب چای هستیم و نه دیگر سیگار می کشیم

برف باور نمی کرد ،

که دیگر به میعادگاه نمی رویم

نه ، نمی داند و باور نیز نمی کند ؛

که اکنون هر کدام از ما

شعر برای کس دیگر می نویسیم

به همین خاطر است که برف

می بارد و می بارد و می باردو

در قفای خویش به جا می گذارد ؛

تابلویی سپید و خاموش

تابلویی خاموش از موسیقی من و تو ...

         تابلویی خاموش از موسیقی من و تو ...

                  تابلویی خاموش از موسیقی من و تو ...

                          تابلویی خاموش از موسیقی من و تو ...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 22 دی1386 و ساعت 4:2 PM |

 

مرغابی وحشی که گذشت...

اینم از عاشق... اون حسی که می خواستم که نگرفتم هیچ ، تازه .....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دعا کنید برام...  دعا کنید بتونم ببارم...

واااااای خدای من ! دارم دیوونه می شم. با اینکه پرم از حرف اما نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم...

من اگه ننویسم خفه می شم....   اگه تونستم و دوباره نوشتم ، پرم از حرف.... پرم از تعریف.... پرم از بارون...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 21 دی1386 و ساعت 0:23 AM |

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من چه برفی............. امشب اولین باریه که می بینم دیگه این دونه های سفید پر از   وقار و متانت نیستند. شیطون شدند . آخه مهمون دارند ....... باد اومده خونشون تا با هم بازی کنند.... همچین دست تو دست هم دادند و چرخ و فلک بازی می کنند که نگو......... گاهی هم گرگم به هوا.....  یبار باد اول می شه ، می خوره به شیشه ،  یبار برف........  وقتی خوب گوش می کنی ، می بینی حتی آواز هم می خونن..... هیس.!  گوش کن! صداشون می آد....  خسته هم نمی شن... انقدر پر از شور و انرژی بازی می کنند که آدم سر شوق می آد.....

نیم ساعت همینجور از پشت پنجره نگاهشون کردم.....  انقدر با حرارت دنبال هم می کنند که آدم می مونه طرف کدومشون و بگیره ؟!!!!!!  برف... ؟ نه نه ... باد!!  ولی آخه من که هیچوقت باد و دوست نداشتم........ ولی گناه داره ، همه برف و دوست دارندو امشب همه برف سفید و تشویق می کنن. فکر نکنم حتی یه نفرم بگه : هوراااااا ، ایول باددددددد...   بدو....... تو برنده می شی.........

یجوری عاشقانه دستشون تو دست همه که آدم به اینهمه طراوتشون غبطه می خوره...

 

نخیر اینجوری فایده نداره..... باید برم پشت بوم.....

وااااای چه لذتی داره از پشت بوم با برف یکی شدن ...... آدم انقدر سر ذوق می آد که حتـی دلش می خواد  با همین دونه هایی که امشب خیلی بازیگوش شدند بپره پایین...... توی اونهمه سفیدی..........

 

بازم هوا این مدلیا شد و من موندم و خوده بیقرارم....

من می رم که یکم لوس بشم ببینم بابا می آد بریم بشیم آدم برفی........

 

 

 

 

 

 

من اومدم.... البته من نه ! یه  آدم برفی متحرک... یه آدم برفی که اصلا دلش نمی خواست بیاد خونه اما مجبور شد که بیاد........

چه حالی داره  قدماتو جایی بذاری که تا شعاع چند متریش هیچ رد پایی نباشه....  بتونی روی برفها دراز بکشی و ببینی یه عــــــــــــــــــــالمه قاصدک ریز و درشت می ریزن روی صورتت...  دستتو باز کنی و بذاری دونه دونه ، به ترتیب بیان کف دستت بشینن....  قیافشون درست مثل کارتون های بچگی هاست....... وای خدای من دونه هاش دقیقا همون مدلیه که توی نقاشی ها می بینیم .... تا حالا انقدر دقیق به یدونه برف نگاه نکرده بودم ...  چــــــــــقدر زیباییش مست کننده و شورانگیزه.....

 

 

نمی دونم چرا همیشه دیدن زمین بازی پارکها وقتی برف می آد برام دوست داشتنیه... یجورایی حس برف بازی، حس بچگیه... شاید چون همون حال و هوای تاب و سرسره و داره.........  فکر نمی کنم تا بحال انقدر با عشق به این سرسره نگاه کرده بودم... پراز شور بچگیاست وقتی تاب بازی می کنی و دونه های درشت یخی با شدت هرچه تمومتر می خورن  تو صورتت... دونه هایی که از سپیدی برق می زنن..... انقدر ضربه های شلاق وارشون محکمه که از هر چی کسالت و خستگیه بیدارت می کنه ... زنده می شی... پر از شور و گرمای زندگی ....

 

 

 

هیچوقت اون لحظه ای رو که روی یه زمین سفیده سفید دراز کشیده بودم و از تویه یه آسمون سیاه ، هوارتا دونه ی سفید می اومد رو صورتم رو فراموش نمی کنم... بوسه های خنکی که پر از آرامش و خلصه بود... شبیه حس دوست داشتنی شنیدن صدای جریان آب یه رودخونه با چشمای بسته .....

 

حالا که برگشتم خونه ، خدایا چقدر آروم شدم....... دلم می خواد چشمامو ببندم و فقط به اون  لحظه  فکر کنم.

 به همون بوسه های شیرین بعد از اون چک های آبدار ...!

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 16 دی1386 و ساعت 4:9 AM |

 

اینجا رو که خوب یادته .... نه ؟؟؟!!!!!!

 اینجا رو که خوب یادته ... نه ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

 

 

 

 

واااااااااااااای خدا جون چقدر سفیده... همه جا ، همه چیز....  انگار خدا یه عالمه قاصدک سفید داره برامون می فرسته..........

 

 

برف نو ! برف نو! سلام ، سلام  ......  بنشین ، خوش نشسته ای بر بام

پاکی آوردی ای امید ســـــپید ....... همه آلودگیست این ایام

راه شومی ست می زند مطرب ...... تلخواری است می چکد در جام

اشکواری ست می کشد لبخند ...... ننگواریست می تراشد نام

مرغ شادی به دامگاه آمد .......  به زمانی که برگسیخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد ...... ای دریغا که بر نیاید گام

کام ما حاصل آن زمان آمد ...... که طمع برگرفته ایم از کام

خامسوزیم الغرض بدرود ...... تو فرود آی برف تازه سلام!

 

- احمد شاملو -

 

انقدر از دیروز ذوق کردم  که حتی فرصت نوشتن هم پیدا نکردم.... از دیروز صبح که چشامو باز کردم همه چیز مثل پنبه می مونه تا لحظه ای که چشمامو دوباره بستم.......  حتی چشامم نمی خواست یه لحظه اینهمه زیبایی رو از دست بده.... از 7 صبح دیروز که بلند شدم تا 5 صبح امروز نخوابیدم............

نمی دونم چرا همیشه اولین ها برام یه چیز دیگه بوده. اولین برف.... اولین بارون.... اولین شکوفه...  اولین....  انگار همه هم اینو فهمیدن . چون دیروز که اولین برف درست حسابی اینجا بود همه از من شیرینی می خواستند... با اولین برف امسال کلی خودکشی کردم.... !

الان هم که دارم اینها رو می نویسم یه جای سالم رو بدنم نموده وخرد و خمیرم.... داغونه داغون.  خوووووب ! از کجا شروع کنم  ؟ آهان.... ! از دیروز که چشامو به روی اینهمه گشنگی باز کردم. صبح که کلاس داشتم و همه حواسم به بیرون بود.  خیلی جالبه وقتی برف یا بارون می آد یکی ازسرگرم کننده ترین کارها اینه که از پنجره بیرون و آدمها رو نگاه کنی ، اما اونها تو رو نبینن....  عجـــــــــــب دنیاییه اون بیرون....

 

خلاصه از کلاس تا خونه هم کلی خودمو کنترل کردم که مثل یه خانم با شخصیت بیام خونه و فقط در حد قدم زدن شاعرانه  از این دونه های دوست داشتنی لذت ببرم......و به یاد اون عصر برفی بیفتم ....  یادته ماه تموم من !  اونوروزم مثل امروز بودم. بهت گفتم. اگه یه موقع برف و از بارون بیشتر دوست داشتیده باشم چی می شه ؟؟؟؟؟ نه ! نه ! بارون و دوست دارم..... بارون و دوست دارم....  یذره کومچولو از برف بیشتر. فقط یذره.... .

تو اونروز از ته ته دلت بود که فکر کردی واقعا داری با یه نی نی کوچولوی دیوونه قدم می زنی..... نمی دونم چرا هیچوقت اون عصر قشنگ و یادم نمی ره..... شاید چون اولین باری بود که زیر برف با هم بودیم.........

اما امسال..............................

 

....کاش همه چیز مثل گذشته ها بود ..... گوله ی برف گوله ی بوسه ها بود

.... زمستون یه طرف با سوز سرما ، من و دل یه طرف با کوه حرف ها

......منو می بره اون دورا به یادت .....

کاش همه چیز مثل گذشته ها بود..... گوله ی برف گوله ی بوسه ها بود....

 

 

 

 

 بذگریم. خلاصه  بدبختی اینه که وقتی هوا این مدلیاست ، دیگه زوورم به خودم نمی رسه. نمی تونم توی خونه خودمو بند کنم......  رفتم بیرون.......

یاد پیارسال افتادم و اون برف خفنه.... اون سال بعد از مدتها یه برف درست و حسابی اومده بود. من و جویبارک هم یه دل سیر رفتیم برف بازی........ عجب حالی داد... شیرکاکائوی داغ اونروز..... کاش امروز حداقل جویبارک بود تا بازم دل و می زدیم به دریا و می رفتیم برف بازی.................

 

 

راستی اقلیما رو هم دیدم.....  دوستش داشتم....  هر چند از اون فیلم یهویی ها بود........  اما جالب بود. می دونی ، فیلم خوش ساختی بود. از اون فیلمهایی که انگار کارگردانش خوب بلده بجای دو صفحه دیالوگ و شرح وتفصیل ، فقط از نشونه ها استفاده کنه..... نشونه های قویی مثل اون تسبیح... اون حلقه ....  اون سیب سرخ... حتی حساسیت دست آقاهه تو زندان ...   

ژانرش وحشت بود. به نظرم وحشت روهم تونسته بود در بیاره. اونم تو فیلمهای ایرانی که  معمولا وقتی اسم ژانر وحشت می آد یجورایی فیلم احمقانه می شه.... رز زرد رو که یادتونه !!!!!!!  بس که کارگردانش مخاطب رو شوت فرض می کنه، آدم عصبی می شه . اما این فیلم اینجوری نبود. آدم و حسابی گنگ می کنه ! حتی تا 10 دقیقه پایانیش. ولی بطرز مسخره فیلمهای امروزه گره ها رو باز نمی کنه..........  شاید فیلم آنچنانی نبود ، اما به جرات می شه گفت بد هم نبود.

موسیقیش هم با مزه بود. با اینکه هیچ شباهتی نداشت اما نمی دونم چرا طعم شیرین موسیقی بوی پیراهن یوسف رو برام زنده کرد.... شاید چون یجورایی برای من مثل اون فیلم یا مثلا کرخه تا راین یا خیلی فیلمهای دیگه  خیلی تو نزدیک شدن حس من به فیلم کمک می کرد....... شایدم بخاطر اینه که موسیقی فیلم برام خیلی مهمه.............

اینهمه گفتم. اما هــــــــــــــــمه فیلم یه طرف، اون پنجره خونشون یه طرف. از وقتی اومدم هر پنجره ای رو که می بینم یاد اون می افتم. چقدر دلم می خواست یدونه از اون پنجره ها داشتیم. خیلی باحاله که آدم توی خونش بشینه و بتونه از پنجره  مورب روی سقف آسمونو ببینه... وای فکرشو بکن. تک تک ستاره هارو توی یه آسمون  پر ستاره و صاف ....... ماه رو ..........باروووووووووون! ......... بارون که بیاد .. شرشر می خوره روی اون شیشه ها..... با تمام وجود بدون اینکه خیس شی می تونی احساسش کنی.........  برف...... برف و که دیگه نگو....... من دلم از اون پنجره ها می خواد....... فکر می کنم اینم یدونه از اون رویاهای دست نیافتنیه دیگست.....

خلاصه اینم از اقلیما و یه آرزوی گنگ دیگه که برای من بجا گذاشت............

 

 

  شب هم جشن تولد دعوت بودیم که به شدت داشت عصبیم می کرد. دعا می کردم زودتر تموم شه... حسابی هم خوابم گرفته بود و تحمل بعضی مدل آدمها که شایداولین و آخرین باربودکه می دیدمشون برام سخت بود....  بیچاره کسی که تولدش بود 2 سالش بود . اما از اول تا آخرش داشت گریه می کرد... یعنی این مدل تولد که همــــــــــه ی مدعوین آدم بزرگن چه لطفی برای اون کوچولو داشت ؟ مگه نه اینکه « جشن » تولد  برای شادی اون ترتیب داده شده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینجا بود که فقط و فقط یاد این حرف شازده کوچولو می افتادم.....

این آدم بزرگها  راستی راستی چقدر عجیبند!

 

 

  

 

ساعت 12:30 بود که به سرمون زد بریم. برف.. بازی..... سه صوته خواب از سرم پرید....... آخه توی این مملکت فقط شبهاست که می تونی بچه باشی.  گوله برفی درست کنی.... برف بخوری ....  بلند بلند بخندی ... روی برفها بخوابی ..... حتی اگه خوردی زمین هم مهم نباشه که که گلی شدی.... یه درخت پره برف رو روی سر خودت بتکونی

هـــــــــــیچ کس هم با تعجب نگاهت نکنه..... !

 

 می تونی خودت باشی و از اینکه خودتی لذت ببری......  واااای چقدر لذت داره که زمانی وجود داشته باشه که برای خودت باید و نبایدی نذاری.......   نگی زشته ها! ...... بده ....... بزرگ شدی......... مردم چی فکر می کنند ؟؟؟؟؟؟ خلاصه اینکه بتونی از ته دل بخندی و بچه باشی............ مُردم بس که از صبح تا حالا به خودم گفته بودم یواش برو ، یواش بیا.... دست به برفها نزن...  نخوری زمین.....گوله برفی درست نکن....... !

رفتیم و انقدر برف بازی کردیم که هنوزم که هنوزم بدنم درد می کنه..... تازه همشون به کنار ، اینکه ساعت 3 ونیم تازه گرسنت شه و در بدر دنباله کله پزی بگردی یه چیز دیگه......... خلاصه دیشب ، اولین برف  زمستون 86  هم برای خودش شبی بود ها ...........  ساعت 4:30 که اومدیم خونه فقط برای شستن صورتم تونستم چشمامو باز نگه دارم.....

 

 

 

 

خدایا شکرت...... 

برای تمام این دونه های سفید دوست داشتنی که پر از شور و شادی اند.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 13 دی1386 و ساعت 6:46 PM |

 

اندک آرامشی در واپسین ساعات روزی پا در گریز

اندک آرامش در فاصله ی روزها ،

تا دیروز شکل گرفته

به فراموشی سپرده نشود

و فـــــردابه هیـات امروز فراز آید...

 

 

خوابم نمی اومد..... اما انقدر در طول روز از چشام و ذهنم  کار کشیده بودم که  شب نمی تونستم حتی 1 ثانیه باز نگهشون دارم...  چشام می سوخت..... فقط دلم می خواست بسته باشه ، همینطوری با یه حوله داغ توی تارکی مطلق دنیا رو حس کنم.........

دیروز هم واسه خودش روزی بود ها ... علی الخصوص شبش و دنیای سفید کاغذیش ...  همون کاغذایی که حتی نمی تونی لمسش کنی .... آخه این چه دنیاییه ؟ اونجا هم مرز برات قائل می شن .. فقط و فقط اندازه 160 حرف حق داری «حرف» بزنی....!    خیلی وقت  بود که انقدر طولانی توی یه دنیای مثلا کاغذی باهاش غرق نشده بودم... دلم نمی خواست بره... هی یه چیزی می گفتم که مجبور شه جواب بده....  دست آخرم خوابش برد...... حتی زودتر از من که انقدر چشام می سوخت......

نمی دونم آفتاب از کدوم طرف زده بود که حالم و می پرسید !!!!!!!!! .....  واااااااااااااااااااای خدای من چقدر بی انصافم...  چقدر بی انصافم که در مورد اون اینطوری حرف می زنم..............  اون همیشه حالم و می پرسه.....  اون  یکی از تنها کساییه که می دونم اگه نپرسه هم نگرانمه.......

 

 

دیروز امتحان  داشتیم ..... انگار این استرس های امتحان خیال ندارند حالا حالا ها  دست از سر من بردارند...  بالاخره مدل برای 5 نمره عکس  امتحانم پیدا کردم.... جویبارکم مثل یه جویبار مهربون خودشو سپرد دست بارون.......  قبل از امتحان رفتم پیش جویبارک و حسابی پیرش کردم.... بعدشم نوبت عاطفه شد. انقدر دستم می لرزید که خدا می دونه... بیچاره همه زندگیش رنگی شد..... از مقنعه گرفته تا مانتو.... البته سنگ تموم گذاشت و برای حس بیشتر من گذاشت روی موهاش هم کار کنم.....واااااااااااای از اون موقع هایی که قلم موهای دستمو قاطی می کردم و به جای سایه یهویی یه خط روشن می اومد تو صورت عاطفه... خوب آخه 10 تا قلم مو دستم بود! من چکار کنم.....!   البته این وسط هم برنامه ریزی های روز جمعه من و کشته بود.....  آبی نمی خواد جمعه بیاد نمایش استاد جونشو ببینه ، من می خوام جمعه برم......  حالا  چکار کنیم ؟؟؟؟؟؟؟ درگیریم حســـــــــــابی....    حالا خوبه اصلا 5 شنبه اجرا شروع نشه......! فکرشو بکن.....

شکر خدا امتحانم خوب شد . اما دیگه چشام جایی رو نمی دید............

 

 

دیشب سال نو رو به آنی و ملینه تبریک گفتم...  خیلی خوشحال شدند ، انقدر که حتی فکرشم نمی کردم. من فقط یدونهsms  ساده زده بودم.... عجب دنیاییه دنیای این آدمها ... گاهی اوقات حتی یه تبریک ساده کوچولو می تونه...

 

 

الان داشتم دل نوشته های قرمزم رو می خوندم.......... یه چیزی برام خیلی جالب بود. حالا که دوباره و دوباره می خونمشون  می بینم حتی دلیل این تشویش رو شلوغی رو می فهمم. اونروز همه ی اون تشویش ذهنم یه طرف، اینکه نمی دونستم علتش چیه یه طرف بود. حس اونروزم درست همون رنگی بود. با همون اضطراب و کلافگی..........  خوب که فکر می کنم می بینم هر کدوم از اون اتفاقات و تداعی های گذشته خودشون یه کوه حس متفاوت با رنگهای مختلف بودند.  هر کدومشون به تنهایی می تونستند چندین و چند سطر خاکستری باقی بذارند. اما رفته بودند و گوشه های مختلف ذهنم خودشون رو قایم کرده بودند . فقط و فقط سنگینیشون بود که حس می کردم و آزارم می داد..... انگار که یه کیسه دستت باشه و سنگینیش آزارت بده ، اما وقتی نگاه می کنی می بینی توی کیسه خالیه....

 

خوبیه این کلبه ی بارونی اینه که وقتی می خوام بیام سراغش نمی دونم چی می خوام بنویسم. فقط می دونم که احتیاج به نوشتن دارم.اما وقتی اولین کلمه  رو می رم بی اراده تا آخر خودش هدایتم می کنه...........

اینها رو برای این گفتم که اگه فضای اینجا پر از مه غلیظه و نوشته هام گنگ و مبهمه  و احیانا کسی رو آزار می ده بدونه که من اگر اینجا می نویسم فقط و فقط برای دل خودمه ! نمی آم که خاطرات روزانه تعریف کنم.... !!!!! می نویسم می نویسم می نویسم تا سبک شم......  خاصیت طلایی این خونه برای من اینه که می آم یه گوشه دنج که صدای بارونش آرومم می کنه . بوی بارون رو با تمام وجودم حس می کنم . وقتی شروع به نوشتن می کنم پر از حسم که داره لبریز می شه...  حالا می خواد کوه غم باشه ........ شیرینی شادی باشه........... شور و هیجان عاشقی .......... تلخی تداعی یه مشت خاطره محو....... اضراب و سردرگمی یه تصمیم........... کلافگی کوره راههای زندگی......... خستگی روزهای سنگین.......... تنهایی شبهای سفید..............  بی خوابی و هجوم یه عالمه یاد............ دلتنگی های بارونی................ حرفهایی که نمی تونم به خیلی از ستاره های زندگیم بگم ........... حتی غرغر و گلایه از خالق بارون..................   اما وقتی می خوام بلند شم و برم می بینم که هر چند خیسه خسیس شدم  اما توی احساسم به تعادل رسیدم....

شده با یه ترانه خاص ، شعر خاص ، چند تا کدی که فقط خودم میفهممش و اون  ، یا حتی یه رنگ خاص ...   به اون چیزی که می خوام می رسم....  به قوله ماه تمومم ، اینجا برای من حکم یه چاه رو داره که وقتی می خوام داد بزنم سرم رو می کنم توش و با تمام وجودم داد می زنم....  این چاه همه ی زندگی منه... حتی حاضر نیستم آرامش داشتن اون رو با هزار تا دکتر روانشناس عوض کنم...

 

انگار یه مشت فکر که داره  منفجرم می کنه  ریختن توی مغزم . پرتشون می کنم بیرون. می ریزن دور و برم... خوب نگاهشون می کنم... باهاشون حرف می زنم....  مرتب و طبقه بندیشون می کنم....  حالا که می دونم جای هر کدومشون کجاست از زاویه خودشون بهشون نگاه می کنم. گاهی آنچنان تجزیه و تحلیلشون می کنم که جوابمم می گیرم...  بعد که خوب قانع شدم  می ذارمشون کنار....

شاید این عادت بده منه که نمی تونم از خیلی چیزهای حتی ساده  که توی سرمه به همین راحتی گذر کنم... پرونده های باز  منو خیلی آزار می ده..  دوست دارم همه چیزها رو حل کنم ، به نتیجه برسم ، بعد با خیال راحت ببندم و بذارمشون کنار...

نمی دونم دقت کردین یا نه ؟!  اما اکثر پست های من بدون ترمز شروع می شن.. حتی شده با گله و شکایت .. اما به آخر نرسیده خودم جواب خودم رو هم می دم و قانع می شم... من برای نوشتن هر کدوم از این پست ها ده دقیقه ، یه ربع وقت نمی ذارم. گاهی شده از صبح تا شب هم طول کشیده ... توی یه بقول خودم،  چرکنویس ، می نویسم.. می رم .. می آم.... چایی می خورم... با خودم حرف می زنم .. کتاب می خونم... دوباره می آم... حتی گاهی سر انتخاب رنگش که هماهنگ با حسم نبوده ساعتها فکر کردم و دوباره خوندمشون....   برای همینه که با تک تکشون به  آرامش رسیدم و سطر به سطرشون پر از خاطرست...  

 

 

 

از یاد نبر که از یاد نبردمت!

از یاد نبر که تمام این سالها

با هر زنگ نابهنگام در خانه از جا پریدم،

و به جای صدای تو ،

صدای همسایه ای .. دوستی ... دشمنی را شنیدم !

 

از یاد نبر که همیشه

بعد از شنیدن ترانه ی « هفته خاکستری »  در اتاق من باران بارید.

 

از یاد نبر که  - من با تمام این احوال-  همیشه اشتیاق تکرار ترانه ها با من بود!

همیشه این من بودم که برای پرسشی ساده پا پیش می گذاشتم!

 

همیشه حنجره من

هوا خواه خواندن آواز آرزوهای تو بود.

غروب سه شنبه خاکستری بود !

خاکستری بود...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 11 دی1386 و ساعت 5:3 PM |

نمی دونم چرا ذهنم  انقدر شلوغه ... خیلی مطالب برای نوشتن دارم اما  نمی تونم بهشون انسجام ببخشم....       یجورایی نه می دونم باید از چی شروع کنم و نه از کجا بنویسم.....

بالاخره جشنواره نمایشنامه خوانی مولوی هم با خوانش نمایش ( دعوت به همکاری ) تموم شد..... نمایش ( کاریزما ) کار خانم طبسی نژاد رو هم دیدم....  از این هفته هم  اجراهای جدید که مدتها منتظرشون بودیم شروع می شن......  

افرای بیضایی .... مرغابی وحشی برهانی مرند .... ملاقات بانوی سالخورده سمندریان....

 

شاید اینها بتونن یخورده دلمون و خالی کنن. دلم برای یه نمایش خوب لک زده........... حوصلم یجورایی سر رفته. راستی فیلم ( اقلیما ) هم اکران شده....  دوست دارم ببینمش. همیشه بازی خانم "بهرام" برام جالب بوده.......

 

هوا هم انقدر لوووس داره سرد می شه که نگو.... نه برفی نه بارونی...  صبح یخورده کوچولو برف اومد. اما خیلی زود هم بند اومد. ...    دوباره داره فصل امتحانا می شه و این خواب آلودگی مزمن هم اومده سراغ من. 

 

می دونی ! فکر می کنم خودمم نمی دونم چمه..........................................

 

راستی دیروز شیرینی تولد عاطفه رو هم بالاخره خوردیم...  کلی هم سر نمایشنامه  خوانی به این آقای تشکر خندیدیم.....  قبلشم کلی مستفیض شدم از همصحبتی با استاد جون عاطفه ، البته توی یه جای دنج و مطبوع. اصلا هم  هوای اونجا بد آیند نبود ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوووووووووووووووب ..... جمعه هم کلی از نمایش کاریزما لذت بردیم ......یه موفع فکر نکنید  هیچی ازش نفهمیدیم ها...... نه !!!!!!!! به جون شما سراسر لذت بودیم. واییییییی دبالوگ های خفن و پر از احساس و بگو ...  چه آرامشی ... چـــــــــــه موسیقی جالبی.....  چقـــــــــدر عصر جمعه می چسبیدا.........چقدر ذهنمون  گرم شد....... اصلا هم آخرش به این جمله نرسیدیم که :  ( ای بابا ! شاید ما نمی فهمیم ... )  بعدشم که می خواستم بیام خونه  اصلا هم خیابون خلوت نبود. یخ هم نکردم.... به راحتی هم ماشین پیدا شد اومدم خونه.... تو بگو یذره ترسیدم ... نه به جون شما....... فکر کن ! وقتی اومدم بیرون یه عالمه مسافر بود ، خیابون هم شلووووووووووووووغ . آه . کیپ تا کیپ هم ماشین بود...... خلوت !!!!!!!!!!!  نـــــــه بابا ... انقلاب ؟  شب یه روز تعطیل ؟ مگه می شه  خلوت باشه......................... ؟؟؟؟  یه چی می گی ها.........

 

فکرشو بکن! دست آخر هم یه نفر پیدا بشه خودش رفته باشه جشنواره موسیقی فجر . پره حال! کوکه کوک! یه جای گرم و نرم  ... لذتشو  حسابی برده .... ذهنش پر از نتهای رنگی شده ......  کاریزما هم ندیده باشه..... از تاریکیه خیابون انقلاب هم نترسیده باشه ......  مخه مخ هم باشه .......  به طرز خیلی مسخره ای دلداریت بده که :

تو فقط فکر می کنی نمی فهمیش !  بلکه می فهمی...

 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای اونوقته که دلت می خواد سرتو کجا بکوبی ؟؟؟

 

 

 

اما این وسط  یدونه 8 دیماه دیگه هم گذشت..... درست مثل 2 دیماه پر خاطره........... مریم خوب یادشه که 2 دیماه چی بود و با من چه کرد.. .... هنوز هم وقتی کنار یه جوب آب راه می رم  بی اراده چشم توی حرکت اون آبها گم می شه... عادتیه  که هنوز از سرم نرفته ........  هر وقت یه گل سرخه پرپری رو توی یه جوی آب می بینم  ناخوادگاه خندم می گیره  و  به لحظه افتادنش تو جوب فکر می کنم...............   هرچند که  هنوز هم 2 دیماه  اون جا ، همون شکلیه ، حالا یکم اینورتر یا اونورتر... چه فرق می کنه...  اما مهم اینه که دیگه هیچوقت احساس احمقانه اون دوم دی تکرار نمی شه ... نه من اون آدمم ، نه اون....   درست 10 سال پیش بود ؟؟؟؟؟ آره مریم ؟؟؟؟؟  سال 76 بود .....    باورت می شه  دقیقا  10 تا  2 دی گذشته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......  پیر شدیم نه .........  ؟؟!!  حالا هم من هستم ، هم تو ، هم اون...........  اما کجاست اون روزهای قشنگ بچگی؟!   

امروز هم تولد پانته آ  بود . نه نه ! دیروز... همون 8 دیماه... الان کجاست ؟؟؟؟؟؟؟ چکار می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  اون آدمی که قشنگترین و شادترین روزای عمرم رو  ازم گرفت  و از من یه آدم آهنی ساخت........ کجاست ؟؟؟؟ کجاست اون چشمهای عسلی....  ؟؟؟؟؟ کاش اون موقع ها که انقدر چشام براش بارونی می شد یه نفر حالا رو ، امروز رو ، فقط برای 1 لحظه نشونم می داد......... چی بگم... که از یادآوری اون روزا فقط یه آه سرد پر از افسوس بجا می مونه و  یه لبخند تلخ............

 

روزا با تو زندگی رو پر از قشنگی می بینم .... شبها به یاد توهمش خوابهای نگی می بینم

چشم تو رنگ عســـــــــــــــــل..... توی چشم تو نگاه..............

چشم تو رنگ عســـــــــــــــــل....

 

 

 

 

خودم که از نوشته هام چیزی نفهمیدم.... البته انقدر از سر و ته و وسط گفتم که....  بخدا تو مخم هم همینطوریه که نوشتم. تو بگو دوزار نظم....... نداره دیگه........ اگه داشت که ............    

راستی وسط این هاگیر واگیر  اون sms   جمعه شب هم یه طرف........ فکر کنی واااااا دوباره چی شده ؟؟  یه نفر دوباره از چی ناراحته که هــــــــــــی  بهش sms  می زنی جوابتو نمی ده......... چیز جدیدی پیش نیومده که ........!!!!!!    بعد اوه ساعت و کلی اعصاب خوردی بهش بگی . هــــــــــــــی عمو ، چرا جواب منو نمی دی ...... بعد جواب بده :  ســـــــــــــــلام . چطوری خوشکله من . بهتر شدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اونوقته که 4 تا شاخه خفن می آد روی سرت جا خوش می کنه..........

 

فکر کنم این وسط فقط یخورده دیدن  دوباره و اتفاقی فیلم ( مارمولک ) بود که خوشایند  بود...........  وای خدا چقدر کار دارم..............  دیشب عاطفه داشت طبق قرارمون 5 تا از سوالهای روش تحقیق رو می خوند. که من هنوز نخوندم ... طبق قرار باید تا الان 17 تاشو خونده باشیم اما دریغ از یکی ................

الان که فکر می کنم می بینم علی الظاهر ما فقط از 22  تا 27 دی امتحان داریم. چون این جناب ملکی می خواد زودتر عملی ها رو بگیره  و با  این حساب امتحانای عملی از لیست برنامه امتحانی حذف می شه....  پس می مونه پره پرش 1 هفته  عذاب..........   خوب چـــــــــه کاریه ؟؟؟؟؟؟؟؟ یه هفته حسابی عذاب بکشم و درس بخونم خیلی بهتر از اینه که از الان خودم و با دیدن و خوندن این سوالهای مضحک و احمقانه شکنجه بدم..........

پس بی خیال روش تحقیق.........................

 

هنوز  عکسهای طراحی هم که باید جمعه به عنوان پروژه پایان ترم تحویل بدم، کامل نکردم..... حس می کنم تحقیقی هم که باید  تحویل بدیم کلی هنوز کار داره.....    دلم می خواد  سمفونی ناکوک رو هم دوباره ببینم.......  اقلیما هم هنوز ندیدم......   تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــازه ، این وسط دسته گل تازمم هی داره بهم چشمک می زنه. مثل منگل ها تو این شلوغ پلوغی خودم و بردم خرید..... برا خودم کتاب خریدم..........  اونم چه کتابی؟؟؟؟؟؟؟؟ ( مارکز ) ..... رفتم ( عشق سالهای وبا ) ی مارکز رو خریدم.... بقول خالم از اون کتاب سخت ها !!!!!!!!!!!!   آخه کدوم آدم عاقلی مرتکب یه همچین کار احمقانه ای می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم دم امتحانا ... امتحانایی که استثنائا این ترم حتی محض رضای خدا 1 نگاه هم به جزوشون ننداخته ....................

 

 

راستی 5 شنبه توی مترو  یه  دوست  خیلی قدیم قدیمی هم دیدم.... دوست دوره  نوجوانی....  آدم وقتی از این آشناها شو می بینه چقدر احساس پیری می کنه..........  جالبه انگار این 6-7 سال مثل یه عمر بوده..... هم اون خیلی تغییر کرده بود هم من.........  اون خیلی چیزا یادش بود اما من !!!!!!!!!!     اما جالب بود خاطره  ( پارک پرواز ) رو برام زنده کرد...  از یاد آوریش هیچ حسی نداشتم. یعنی اونم نداشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  چه جالبه آدمها یروز یه جایی یه کسی رو می بینند که یه روزی ، یه جای دیگه  اون آدم شاید یکی از 5 تا آدم مهم زندگیشون بوده .... عجب.......... !  پس تکلیف اون روزا چی می شه ؟؟؟؟؟   حالا که فکر می کنم می بینم ؛ عجب خلی بودم ها.... چقدر سطح سلیقه آدمها  توی دوره های مختلف زندگی تغییر می کنه...........

اصلا مگه فکر هم می کنم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

دیــــــــــــــــــــــگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

آهان ....! یه وبلاگه جدیدهم پیدا کردم که بهش اعتیاد پیدا کردم.....   هر دم از این باغ بری می رسد نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به همه اینها نداشتن مدل برای نمره پایان ترم هم اضافه کن.............. فردا باید عکس تموم شدش رو تحویل استاد بدم. اما دریغ از یه آدم با مرام که بیاد بشینه و ما پیرش کنیم..............  همشونو می شه گفت به درک!  اما با این یکی دیگه چجوری کنار بیام.......؟؟؟؟؟؟

 

 

اه ... هوا رو ببین. زشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

  

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 9 دی1386 و ساعت 4:1 PM |

   

.......یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا  بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو. تک و تنها، به تو می اندیشد

 

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو،
به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…

 

 

امروز قرار بود با عاطفه بریم کلیسا...... تا نزدیکای ظهر هم حالم خوب بود و برنامه سرجاش....  اما نمی دونم چرا یهویی انقدر بی حال شدم.... انقدر که فقط دلم می خواست بخوابم........ بخوابم.. بخوابم .... بخوابم......................... و فقط بخوابم.

 

حتی  به خیال خودم گوشیمم خاموش کردم که هیچکس نتونه بیدارم کنه.... و هر چقدر که خواســـــــــــتم بخوابم........ خیلی به هم ریخته تر از اونی بودم که فکرشو می کردم.......  انگار دیگه این مریضی نبود که داشت باهام دست و پنجه نرم می کرد.........  دلم از خیلی ها گرفته بود ، از بی تفاوتی هاشون ، از اینکه انگار نه انگار این منم که که الان بهشون احتیاج دارم... دلم گرفته بود ؟؟؟؟؟؟؟ نه ...! شکسته بود.

 

خیلی سخته در شرایطی باشی که فکر کنی برای هیچکس مهم نیستی... هیچکس نتونه درکت کنه و بفهمه ته اون دلت چی می گذره...... و واقعا چیه که داره آزارت می ده..............

 

اینطوری شد که با تمام عشقی که داشتم امروز ( تاکید می کنم امــــــــروز ) برم کلیسا نشد که برم. از " آبی" خواستم اون برام شمع روشن کنه. گفت نیت کن. نیت کردم. همون 3 تا نیت همیشگی رو.  همونی که اولیش برام اندازه تمام دنیا مهمه......

شاید قسمت بود که آبی این شمع رو برام روشن کنه...... یجورایی دلشم مثل خودش آبیه .... پاکه پاک........ نبودم ، اما به جرات می تونم  بگم شمع منو با حس پاک تری روشن کرده.... با همون حسی که ازش سراغ دارم.... همون حسی که فقط مخصوصه خودشه.......

 

شب که پامو گذاشتم توی کلبه ی بارونی . توی قطره های بارون مطلب زیبای مدیر جون رو دیدم.  نمی دونم چرا با خوندن اون شعر حس کردم جواب نیته اولمو گرفتم.........  نمی دونم ، اما زیاد شنیدم که می گن هر کسی هر شعری رو با توجه به حال و احوال خودش تفسیر می کنه. شاید منم همینطور بودم. اما این شعر با حال و احوال امروز من و دل شکسته ام  از دست بعضی آدمها  خیلی آرومم کرد. حالا دیگه یواش یواش داره  خیالم راحت می شه که اون یه نفر منو فراموش نکرده  و داره منو می بخشه........ همون یه نفری که ندارمش ، اما دارمش.....

حس می کنم همه ی زندگیم داره با نشونه ها گره می خوره.... چرا امشب باید اون مطلب بیاد تو قطره های بارون من ؟ چرا بعد از روشن کردن اون شمع ؟ چرا تو این اوضاع و احوال من ؟ چرا حالا که فکر می کنم برای هیچکس مهم نیستم  ؟؟؟  چرا حالا که دارم اینهمه تقصیر نبودنش رو گردن خودش می اندازم ؟  امشب از ته دلم حس کردم داره همه جا قدم به قدم باهام می آد.... حتی می دونه کی باید بباره تا ببینمش........ حتی می خواد گناه تقصیری رو که گردنش نیست هم به گردن بگیره و جبران کنه.....  خدایا اینها همش نشونه است...... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

 

حتی اگه یه تفسیر شخصی هم باشه باز دوستش دارم . خیی آرومم می کنه.... از تو هم ممنون آبی مهربونم... شاید ......... شاید ...........   .  مدیر جون از شما هم ممنون. این نسخۀ آخرتون از همه بیشتر جواب داد.......  

 

یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…

 

 

امشب داشتم نامه های "سایه " رو می خوندم ....  اصلا برای این اومدم که  اینجا هم بذارمشون. دلم می خواست توی این کلبه ی بارونی هم باشن....... اما با دیدن این شعر انقدر غرقه سطر سطره اون شدم که دلم نمی آد این حس ناب رو با اونها عوض کنم.... بزودی می ذارمشون... چون می خوام که باشن... یجورایی دوباره خوندن اونها منو توخواب شیرینی فرو می بره... خواب کوتاه....  هر بار با خوندنشون پر از یاد می شم... پر از یاد........

 

 

و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 1:16 AM |

 

 

همه فکر می کنند دارم درس می خونم. اما نمی دونند  به رسم دیرین مازوخستی ام توی 7 تا  صفحه ی سفید که هر کدومشون حداقل  10 صفحه اند غرق شدم....  فکر کن !!! هر کدوم 10 صفحه...................

( 1 )

( 2 )

( 3 )

( 4 )

( 5 )

( 6 )

( 7 )  .....

 

کاش اصلا هیچی شروع نشده بود که حالا بخواد اینطوری تموم شه..... چقدر سخته ....

کاش اصلا نه یادی وجود داشت...

و نه یادگاری....

 

کاش اصلا  اون پنجشنبه ی داغ داغ وجود نداشت....

 یا حداقل....

 

نمی دونم ،  این سرفه های لعنتی هم دیگه امونم رو بریده.  از اونها هم دیگه خسته شدم. دست از سرم بر نمی دارند. صبح دوباره رفتم دکتر...  دوباره آمپول و قرص و .....  اما چه فایده !   هنوز هم دارم تحملشون می کنم.  حوصله هم که تعطیل....   گیجه گیجم.  فردا هم میان ترم زبان دارم....   با عاطفه هم قرار گذاشتیم شبی 3 تا از کوهه سوالهای روش تحقیق رو بخونیم  تا برای امتحانای پایان ترم دوباره له نشیم ، اما مگه می شه...

 

خودمم نمی دونم چمه ؟!!!!!!!!!!!!!  خودمو حبس کردم تو این اتاق که چی بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم یه عالمه شوکولات خوشمزه می خواد.  حتی از اون آلوچه کفیثا هم می خوام.....................

خدایـــــــــــا  دیگه خسته شدم.....  اصلا خودتم می دونی چند وقته کاکائو نخوردم....  فکر کن... اونم من !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

چقدر دارم بهونه می گیرم...... هیچ معلومه چمه ؟؟؟   شاید حالا که هیچکس نیست تا....................

نمی دونم  چرا مثل بچه ها شدم.... 

دوباره چم شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  مگه تازه یه دل سیر پیشش نبودم ؟؟؟؟؟؟

مگه همون پارسال  با خودم قرار نذاشتم که توی حکمت خدا فضولی نکنم .... گله نکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس چم شده ؟؟؟؟؟؟؟  این بود قوی بودنم ؟ محکم بودنم ؟؟؟؟؟؟؟  با یه مریضی خودمو باختم ؟؟؟؟ خوب خدا نخواسته که الان........................................................ .   ببینم مگه چیزی فرق کرده ؟ پس چرا این یه ساله بهونه گیر تر شدی؟؟؟ مگه قبلش ....................  ؟

 

خدایا  ناشکری نمی کنم . اما حداقل اگه دردی می دی ، شونه ای محکم هم  برای تحملش  بده.....

من که اینطوری نبودم........................

   

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 5 دی1386 و ساعت 0:17 AM |

 

 

(8)

 

تمام جهان را در خواب باغچه ای خلاصه کردم.

نیستی....

نیستی تا تمامی خوابهای مرا در تلفظ بی رنگ لیالی بی انجام

                                                  بی تفکر حتی اندک فرجام خاطره ای

                                                                                                  دوره کنی ؛

.... و دریابی

که باغچه ای سبز  ، برای تکلم هزاران هزار واژه رویایی کوچک است.

 

 

آنــــقدر کوچک و بی مقدار

          که در رقص کم جان واژه ای...

                                       خاطره ای ....

                                            شعری حتی ....

 

حقارت خود را فریاد می کند.

 

 

 

اینم آخریش

 هم اولینمون هم  آخرینمون ....  شماره اش چند بود ؟  (8) بود ،  نه ؟!!

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 4 دی1386 و ساعت 4:38 PM |

 

 

(0)

chera ta shekoftam …

chera ta to ra dagh boodam nagoftam…

chera bi hava sard shod bad… chara az dahan harfhaye man oftad… ?!.

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 4 دی1386 و ساعت 3:44 AM |

 

 

اینم  از پایــــــیز طلایی و هزار رنگ که رفت... دنبالش رفتم  که نره اما فکر کرد اومدم بدرقه اش ، دستشو تکون داد و توی یه شب بلنــــــــد و سیاه گم شد...

 منم تو پاییز رفتم و تو زمستون برگشتم.... مثل یه خواب کوتاه ... اما این سفر رو خیلی دوست داشتم.... بعد از مدتها - شاید حدود یکسال -  دلم  خالی شد. حالا دیگه حس می کنم راحت نفس می کشم . حتی این سرفه های وحشتناکم باعث نمی شن که لذت این نفس های پر آرامش رو ندیده بگیرم...

 

آخرای  فصل بارون بود که رفتم سفر. سفری که بینهایت لازمش داشتم....

 

 

 یلدا شب عروسی ماه و خورشید

یلدا شب عروسی ماه و خورشید....

چه طربناک می شود شب یلدا ، وقتی ربطش بدهی به عشق و عاشقی ماه وخورشید !

قصه از این قرار بود که ساعت کاری ماه و خورشید هیچ وقت با هم جور نبود ، خورشید خانم همیشه قبل از رسیدن ماه رفته بود  و اصلا حواسش نبود که ماه روزهای کوتاه پاییزی را بهانه کرده و زودتر از همیشه می آید ، می ایستد وسط آسمان تا شاید بتواند دست کم قبل از رفتن خورشید خانم ، سلام و علیکی با هم داشته باشند . اما خورشید نه سلام می کرد و نه حتی دستی برایش از دور تکان می داد ، بلکه هر ماه چند روزی هم از او فاصله می گرفت که می شود حکایتهمان سال کبیسه ، تا اینکه ماه دل به دریا می زند ، می رود پیش زهره و قصه دلدادگیش را تعریف می کند ، سیاره زهره که همسایه دیوار به دیوار ماه و خورشید است ، می خندد و می گوید : سخت نگیر ، خبرش را دارم که خورشید هم چند روزیست دل و دماغ کار کردن ندارد آنقدر که زودتر از همیشه می رود خانه ، می توانی امشب بیایی و از او خواستگاری کنی ، بعد ماه ، آخرین غروب پاییز می رود خواستگاری خورشید ، صبح فردا عروس قصه ما دیر می رسد سر کار و این طوری است که شب یلدا می شود بلند ترین شب سال............

از حدود 7000 سال قبل که حکایت عشق و عاشقی این دو تا افتاد سر زبان ها ، پدران ما شب وصال ماه و خورشید را جشن گرفتند و به یمن آن هندوانه گرد را از میان دو نیم کردند تا نمادی از گردی و سرخی خورشید در زمین باشد و به برکت وصال ماه و خورشید که بعد از آن ، روز دوباره بلند شد ، آن شب را یلدا یعنی زایش نامیدند که واژه ای برگرفته از فرهنگ سوریانی است.

 

 

 

 

ما امسال دو تا شب یلدا داشتیم.  دو تا فال حافظ . دو تا هندونه . دو تا ظرف انار ، دو تا حس یلدایی..........

 

اولیش پنج شنبه شب بود ، با یه دل پره پره .... که به نوعی می شد گفت اولین شب یلدایی بود که با هم بودیم اما دورررررررررررر تر از همیشه..... نمی دونم دوستش داشتم یا نه ؟!!!  حتی نمی تونم بفهمم که دوست داشتم یلدا پیش هم بودیم و نبودیم ،  یا مثل این چند ساله اگر چه نبودیم اما بـــــــــــودیم!

تیر مژگان دراز  و غمزه ی جادو نگر          آنچه آن زلف سیاه و خال مشکین کرده اند

 

 

 

دومیش همون یلدای واقعی.....  با یه دل سبک و راحت. با یه فال قشنگ که خیلی دوستش داشتم و اندازه بلندی شب یلدا آرومم کرد.... و انگار جوابی بود برای همه درد و دل های عصر دلگیر جمعه ام.... مخصوصا که نیمه های سیاهی یلدا بود که شاهد فالمم از آسمون رسید...  با همون آرامش و وقار همیشگی... دونه های ریز و سفید.... درست برخلاف شیطنت قطره های بارون....

 

 جالبه که وقتی حتی اسم یه شب خاص عذابت می ده ، اونوقت دوبار دوبار هم تکرار می شه ! این یعنی اینکه اونی که اون بالاهه می خواد تو رو قوی و محکم کنه و  درست مثل اون جمله ای که توی کلبه ی جویبار زلالم خوندم. ...... سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیس زیبایی نخواهد شد ،  از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است .... آره خدا  همیشه می خواد یه تندیس قشنگ و محکم بسازه که به راحتی ، با هر بادی نشکنه.....

 

 

 

 

عصر جمعه رفتم پیش فرشته ی تو آسمونم ، همون فرشته ای که همیشه وهمه جا  بدون اینکه بفهمم کنارم بوده.... بعد از مدتها تونستم باهاش تنها باشم..... تونستم هر چی حرف تو این یه ساله داشتم باهاش بزنم...  با همدیگه یادی از یلداهای گذشتمون کردیم.  حتی بهش گفتم که هیچ شب یلدایی هندونه نمی خورم...  یعنی نمی تونم که بخورم... از گلوم  پایین نمی ره وقتی یاد اونهمه یلدای گذشته می افتم.... شبای درازی که تو بودی و برکت حضورتم بود...........  بهش گفتم که دیشبش چقدر دلم سوخته بود....  بهش گفتم که وقتی مریض می شم بیشتر از پیش دلم می گیره.... انقدر می گیره که یادم می ره اصلا مریضیم چی بود !!!! حتی گله کردم ...  چرا باید نباشه ؟   چرا نبود ؟  چرا یه لیوان نشاسته تو دست اون نبود... ؟ چرا نبود که بگه یه شکلات بخور تا معدت درد نگیره ؟ چرا نبود که بگه شام خوردی ؟  چرا نبود که بگه بیا سرتو بذار رو پای من ، نذار زمین ..... ؟   خوب منم مریض بودم . مثل اونهایی که اونشب درست مثل من بودند ، حتی خیلی بهتر از من........

گله کردم ، اما مگه نمی دونستم نبودنش تقصیر خودش نبود....  ؟

عصر جمعه ، روز آخر پاییز ، فکر یلدای پیش رو ، عذاب بخشیده نشدن ....... بازم قاصدک ،  که حالا دیگه داره برامون می شه یه نشونه ، یه پیوند .......  3 تا قاصدک گره خورده به هم... انگار می خواست بگه ما هنوزم 3 تایی گره خوردیم... کی گفته روز آخره یه تابستون لعنتی  و گرم ، گره ی محکم ما باز شده ؟؟؟؟  اون قاصدکه با اون نگاه ظریف و شکنندش خیلی حرفها زد.... حرفهایی که دلگرمم کرد....  انقدر دلگرم که وقتی داشتم آخرین نگاهم رو به اون داوودی های سفید و زرد می انداختم دلم پر از نور بود... پر از روشنی... محکم محکم....  

 

 

 

**********************

 

   

نمی دونم چرا !  حتی از وقتی بچه بودم  فیلم یا سریال خارجی رو که می دیدم همیشه به کریسمس حسودیم می شد . دلم می خواست ما هم شب یلدا برف داشته باشیم. اما امسال دیگه خدا سنگ تموم گذاشت....

ساعت صفر شب یلدا که فال حافظم رو گرفتم ، چشمم به اون دونه های سفید و پر از کرشمه  افتاد...  وااااااااای که چقدر برام لذت بخش بود . هم جوابمو گرفته بودم هم باعث شد که امسال دیگه به برف کریسمس چپ چپ نگاه نکنم.  چنان خواب از سرم پردید که تا 4  صبح بیدار بودم ..........

امشب من حسابی شب یلدا بود... دست آخرم با نگرانی چشمام سنگین شد... دوباره این فصل سفید رسید و تردیدهای بارونی- برفی من شروع شد...  از ترس بارونم ، حتی نمی تونم به این موضوع فکر هم بکنم که برف رو چند تا دونه کمتر از بارون دوست دارم... نکنه یوقت  .... !!!!!!!!!   وای وای وای....

 

اینم فال سفید  ساعت صفر شب یلدای من:

 

هاتفی از گوشه میخانه دوش ............. گفت ببخشند گنه می فروش

عفــــــو الهی بکند کار خویش  ............. مژده رحمت برساند سروش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست  ............. نکته سربسته چه دانی خموش

این خرد خام به میخانه بر  ............. تا می لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند ............. هر قدر ای دل که توانی بکوش

گوش من و حلقه گیسوی یار ............. روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناهی است صعب ............. با کرم پادشه عیب پوش

داور دین شاه شجاع آنکه کرد ............. روح قدس حلقه امرش به گوش

ای ملکا عرش مرادش بده  ............. وز خطر چشم بدش دار گوش

 

 

 

از سفر هم که برگشتم  با اینکه حالم خیلی بد بود امایه سره میدون انقلاب پیاده شدم و بابا رفت. قرار بود بریم خانه هنرمندان ، اما عاطفه که اومد پشیمون شدیم . هر کار کردیم دلمون نیامد نریم همون نمایشنامه خوانی مولوی که برامون اینهمه خاطره انگیز بود.  عصر های شنبه ، غروب های پاییزی شیرینی رو اونجا سپری کرده بودیم... انگار دوتایی بدون اینکه بگیم دلمون نمی اومد این دو هفته پایانیش رو نریم....  با این حساب کلی وقت اضافه اوردیم و رفتیم خرید... نفری یه شال و کلاه گوشکل صورتی خریدیم. منم که این روزها بدجور به خرید شال و کلاههای رنگارنگ اعتیاد پیدا کردم کلی ذوقش رو کردم...

ساعت 5:45 رسیدیم مولوی. نبصه جشن تولد عاطفه رو دوتایی تهنای تهنا برگزار کردیم، البته این به میل دوتاییمون بود که طی یه نقشه خفن شیدا اینها رو پیچونده بودیم. بالافاصله همونجا برای کادوی تولدش اسم هم گذاشتیم. قرار شد آبیه عاطفه باشه و صورتیه من. عاطفه هم مثل یه مامان خوب مواظبشون باشه.... نبصه دیگه ی تولدش ( خوشمزه ترین بخشش )   یعنی شیرینی ، هم موکول شد به یه روزه خوب ! که من سالم سالم باشم و بتونم حسابی بخورم.................................

 

چشمتون روز بد نبینه.

رفتیم توی سالن . هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم دارم خفه می شم... انقدر سرفه کردم که فکر کنم تمـــــــــــــــــام آدمهای توی سالن بهم چشم غره رفتند. البته منهای استاد جون عاطفه که بازم خواب بود و با دو سه تا سرفه ی اولم هی از خواب می پرید . اما یخورده بعد دیگه بی خیال سرفه های من که هیچی ، بی خیال نمایش هم شد و رااااااااااااااااااحت

 

دیدم بهتره تا بیرونم نکردن خودم برم بیرون. با کلی خجالت  در حالیکه هنوز سرفه امانم و بریده بود از سالن اومدم بیرون.  بازم ایوووووول به این تالار مولوی که روزای نمایشنامه خوانی یه سماور گنده توی سالن به آدم چشمک می زنه. فکر کنم اگه اون چای داغ نبود ، بس که سرفه کرده بودم از گلو درد مرده بودم. تازه اونم آقای گیشه! یادم انداخت. خداخیرش بده.... گفت بیا چای بخور خوب شی.............

در حالیکه چای رو بدون قند های بابای عاطفه خوردم به هفته های پیش فکر می کردم........  یادش بخیر.... چقدر قراره در آینده دلمون برای این روزهای قشنگ تنگ بشه.....

 

با این سر دردی که بخاطر شدت سرفه هام دارم یکی نیست ازم بپرسه حالا حاضری بازم زیر بارون راه بری....

نمی دونم ! انقدر حالم بده که واقعا نمی دونم اگه یکی الان اینو ازم بپرسه چی باید بگم.....

اما حداقل یه چیزی رو مطمعنم . اونم اینه که آرامش یک ثانیه اون روز رو با دنیا عوض نمی کنم ... آرامش که فقط اون قطره های شاد بهم هدیه می دادن...     

 

 

کی منتظر می مونه حتی شبهای یلدا

تا خنـــده رو لبهات بیاد شب برسه به فردا

 

....کی اشکاتو پاک می کن

شبها که غصه داری.

..........دست رو موهات کی می کشه

وقتی من و نداری

شونه کی مرحم هق هقت می شه دوباره

از کی بهونه می گیری شبهای بی ستاره

برگ ریزونهای پــــــــاییز ؛ کی چشم برات نشسته

از جلو پات جمع می کنه برگهای زرد و خسته

کی منتظر می مونه؛ حتی شبهای یلدا

تا خنـــــــــــده رو لبهات بیاد شب برسه به فردا

 کی  از سرود بـــــــــــــارون قصه برات می سازه……………..

 از عاشقی می خونه ؛ وقتی که شــــــــب درازه………………….

کی از ستاره بارون چشـــــمهاشو هم می ذاره

نکنه ســـتاره ای بیاد  یاد تو رو نیاره...

کی از سرود باروووووون قصه برات می سازه ....

از عاشــــقی می خونه وقتی که شب درازه  ....

 

  

 امان از یاد ... یاد یه تیکه کاغذ کوچیک ... یاد یلدا  وسرود بارون.....

 

این ترانه یه موقعی قشنگترین هدیه ی یلدا بود.  حالا این ؛ قشنگترین هدیه شب یلدام هم برای تو. برای تویی که شاید یروزی بفهمم ارزشت خیلی خیلی  بیشتر از از دست دادن پر رنگ ترین و درخشاترین ستاره های زندگیمه ............  نذر  بارون قشنگ اون روز ِ طلایی ، این ترانه رو بهت هدیه کردم.....  

شب قشنگ یلدات مبارک ماه تمام من

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 2 دی1386 و ساعت 4:16 PM |