تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونانکه بایدند

                                  نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم 

و حرف آخرم را  ، با بغض می خورم

 

عمری است  لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

                               باشد برای روز مبادا !

 

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونانکه بایدند

                                  نه باید ها...

 

 

هر روز بی تو

        روز مباداســـت !

 

 

 

 

روزها انقدر تند و با شتاب می گذرند که گرد پاشون  به راحتی هر چه تمام تر بروی خاطرات ما می شینه ....

خاطراتی که انقدر مقدسند حتی با اونهمه گرد و غبار هم فراموش نمی شن ، تازه دوست داشتنی تر ! شاید این خاصیت غبار روشونه که باعث می شه حالا که بعد از مدتها بهشون فکر می کنی گاهی لبخند رو لبات بیاره ، گاهی اخم رو به صورتت.... اما هر دو حالتش شیرینن................

 

بذگریم صحبت از حسرتها رو اگه بخوای ادامه بدی دیگه وقتی برای زندگی کردن باقی نمی مونه....

 

 

 

 

 

گربه و ماه و گوجه فرنگی و تئاتر همه از یه جنسن ..... !

 

ما یکشنبه بالاخره موفق شدیم بریم ( سمفونی ناکوک ) کار  آقای پسیانی....  نمایش خوبی بود ، درست مثل اکثر کارهای ایشون. حالا دیگه مطمعنم هر جا اسم ایشون و گروه ایشون بود بی تردید کار بیاد موندنی رو می شه دید....   و تا اجرایی از ایشون بود ( کار تو اینه که هیچ کار نکنی! ) و سریع بری بلیطشو رزرو کنی.....

لحظه های ناب و بیاد موندنی زیادی داشت هر چند که ریتمش انقدر تند بود که تا می اومدی به دیالوگ ها فقط  فکر کنی  (نه حتی تجزیه و تحلیل) ! سریع صدای خنده ی تماشا گران تو رو به خودت می آورد و تازه می فهمیدی که  تازه چند ثانیه اش رو هم از دست دادی........

پر بود از کد و نشونه ... و همین خاصیت تفکرانگیزش بود که جاذب بود.   ای کاش حتما حتما حتما جمعه ها با تئاتر با حضور آقای پسیانی در موردش صحبت کنه. آخه خیلی از نشونه هاش هنوزم فکرم رو مشغول کرده....

روانی شیوه ی اجرای آقای پسیانی مثل همیشه زیبا و دلنشین بود ... حتی لحظه هایی که بازی نداشتند و کنار صحنه می اومدن و همپای تماشاگرا با تمــــــــــام وجود به کارشون نگاه می کردند و لذت می بردند.... گاهی چنان نگاه می کردند که انگار دفعه ی اولشونه که می بیننن.   کلا دوستش دارم.  آدم خیلی نازیه !!!!!!  انقدر ساده و بی تکلف بازی می کنه که آدم گاهی فکر می کنه این که می بینه اجرا نیست.... شاید تمرینه.... خیلی خودمونی و راحت....

 

سمفونی ناکوک 

 ای کاش چند وقت بعد دوباره نشنوم که استادمون بگه ، کاش می دونستی کسایی که شما بهشون می گی نازچه شخصیتی دارند........................

خوب شخصیتشون به من چه ؟؟؟؟  مثلا به من چه که هیوا مسیح  چجور آدمیه ؟ مهم اینه که من از کارشون لذت می برم.

 

 

سمفونی ناکوک 

 

 

راستی متن مصاحبه  سایت آفتاب با آقای پسیانی هم می تونید اینجا بخونید : 

من با خود و نمایش هایم شوخی می کنم 

 

 

 خلاصه نمایشی بود که  شاید واقعا دیدن دوباره اش لذت بیشتری داشته باشه . امیدوارم فرصت کنم و برم... البته شیدا که عزمش و جزم کرده دوباره بره....  فکر کنم اگه ساعت اجرا کمی معقول تربود خیلی بیشتر از دوبار می دیدیمش.. آخه وقتی مجبوری بعد از نمایش ساعت 11 شب برگردی خونه ، فکر نمی کنم نگاه های اهل خونه بذاره زیادی با خیال نمایش خوش باشی.... اما کلا شب خوبی رو به اتفاق دوستان داشتیم...

 

 

 وقتی اومدیم بیرون ،  هوا هم کلی سرد شده بود و آدم رو یاد دیالوگ نمایش می انداخت :

هوا آنچنان سرد بود که گرگها گوسفندها رو فقط به خاطر پشمشان می خوردند.....

 

 

 

*********************

 

 

سمفونی ناکوک       ساعت: 20      مدت 80 دقیقه      ( 22 آذر تا 20 دی )

کارگردان : آتیلا پسیانی

نویسندگان  :  آتیلا پسیانی ، پوریا آذربایجانی

طراح صحنه  :  آتیلا پسیانی

 

بازیگران  :  مهشاد مخبری ، سارا ریحانی ، مهدی موسی خانی ، احمد یار علی ، مهدی صدر ، فاطمه نقوی ، آتیلا پسیانی ، مریم بیدختی ، روح الله حق گوی لسان ، رزیتا فضایی ، نوید جهانزاده ، ساناز ناصری ، ستاره پسیانی ، هاله گرجی ، سحر دولتشاهی ، پگاه طبسی نژاد ، خسرو محمودی ، حمید گرشاسبی، ناز شادمان ، الهام شکیب ، حمید فلاحی .

 

( گروه تئاتر بازی )

 

 

*********************

 

 

 

 

 

البته همه اینها یطرف ، بارووووووووووووووووووووون اونشب یه طرف.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 27 آذر1386 و ساعت 3:4 PM |

 

دیروز روز نسبتا خوبی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته با اونهمه تلاش و نسخه و دارویی که برای خودم پیچیده بودم.

از صبح که بلند شدم مدام در حال پرستاری از خودم بودم و هر کاری که فکر می کردم می تونه خوبم کنه و انجام می دادم....

اول از همه  صبح بود که به خودم استراحت دادم و کلاس زبانم  رو نرفتم ، بعدش بلند شدم و  با یه دوش آب گرم به جنگ کسالت و دلمردگی دیروز رفتم....  یخورده از تحقیق پایان ترممون که حسابی این روزا به گل نشسته رو هم تایپ کردم ... نسخه  امروز این بود که به هیچی فکر نکنم. می دونستم حتی 1 ثانیه اش هم تمام این زحمت هام رو به باد میداد.... اون ترانه ای رو هم که این چند وقته به زندگیم گره خورده بود رو هم  دورش یه خط قرمز کشیدم..................................................

 

حتی ساعت 3 بود که یخورده ای عقب نشینی کردم..... البته با تکیه به اون تفاهمنامه ای که با خودم به توافق رسیدم........ اینجا که غریبه نیست ، اما می دونم که اونم گول مالیدنه سر خودمه...... ! به همین سادگی ، به همین خوشمزگی !

 بی خیال .....

 

داشتم می رفتم نمایشنامه خوانی ، تا توی ماشین نشستم آقاهه پخش ماشین رو که روشن کرد... دیدم واااااااااااااااااااای . داره همه زحمتهام به باد می ره.  اما بد هم نبود چون باعث شد تا خوده خوده تهران فکر کنم.... فکر کنم و برای خودم به نتیجه برسم... به همه چیز فکر کردم از اولین روز تااااااااااااا  حتی ساعت 3 امروز..... تو فکر نوشتن یه چیزی ام...  چقدر سخته ... اما وقتی اولین جمله اش رو می نویسی خودش تا آخــــــــــــــــرش نوشته می شه.... مثل همین فکر کردن. داشتم به یه پنجشنبه  آفتابی فکر می کردم که نا خوداگاه هر چی روز خاطره انگیز بود جلو چشمام رژه رفت..... گاهی فکر می کنم کاش ما آدمها هیچ خاطره ای یادمون نمی موند!  خلاصه وقتی بخودم اومدم که توحید بودم... اما حالا دیگه تقریبا می دونستم باید چکار کنم  فقط اگه از عهده نوشتنش بربیام............................................................................................

 

 

نمایشنامه امروز بد نبود ، حتی می شه گفت خوبم بود... مهم اینه که مدتش خیلی خوب بود . نه بلند ، نه کوتاه...

تصمیم گرفتیم حالاکه وقت داریم بریم نیک ! همون پاتق قشنگ و دوست داشتنیمون. حالا دیگه من و عاطفه یه حس مشترک داشتیم. وقتی پامون و از نیک گذاشتیم بیرون تازه ی تازه بودیم....... برای خاله برفی یه کتاب گرفتم که فکر می کنم خیـــــــــلی خوشش بیاد.... منم برای خودم یدونه فیلمنامه خریدم که وقتی خوندمش حتما اینجا هم معرفیش می کنم... کتاب سکوت شاملو  رو هم خریدم ( ! )

یکی نیست بگه حالا که دختر خوبی شدی و عاقل ، دیگه شاملو برای چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه تو دچار مازوخیستی؟؟؟؟؟؟؟

 

بعد از نیک هم عاطفه حســابی حال اونهایی که توی اختتامیه جشنواره عروسکی بودند رو گرفت.... البته تقصیره خودشون بود که نتونستند نسکافه دااااااااااااااااغ بخورند.... من و عاطفه که خوردیم... انقدر سعی در تلقین خوب بودن حالمون داشتیم که شیرینی فرانسه هم رفتیم....   یه نسکافه دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااغ هم خوردیم  !!!!!!!!!!!

 

نمی دونم ، واقعا خوب شده بودیم یا بازم تلقین بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

بسیار وقتها

با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم

اما در همه چیز رازی نیست

گــــــــــــاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست

سکوت ملال ها

از راز ما

سخن تواند گفت......

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 25 آذر1386 و ساعت 12:40 PM |

 

نمی شه دیگه !   وقتی قرار نیست بشه ، نمی شه..... حالا تو هی زور بزن.

مثل امروز من..... مثل این هفته ی من ....

نه اینکه اتفاق بدی افتاده باشه ها ... نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!    اما

قشنگ نبود ، دوستش نداشتم... سراسر بی حوصلگی .  کلافگی که حتی علتش روهم ندونی واقعا عذاب اوره.......   نمی دونم ( چه ام بود ؟ )  دلم گریه نمی خواست ، اما سرحال هم  نبود. از اون روزهایی که حتی حرف زدن آنی و ملینه هم عصبیم می کرد..... چه برسه به نخاله های کلاس....انقدر  کلافه بودم که حتی وقتی بین دو کلاسمون ساناز و شیدا و عاطفه می رفتند بیرون به هوای نوشتن جزوه هام نرفتم.....

تصمیم گرفتیم عصر جمعمون رو بریم و خوش بگذرونیم ، نمی گفتیم اما تو ذهن دوتاییمون فقط یه هدف بود... می خواستیم حال و هوای دلمون عوض شه ، تا نه دیگه عاطفه گریه داشته باشه و نه من دااااااااااااااد.... می خواستیم مثل همه جمعه هامون که می رفتیم تا عصر جمعه گشنگی داشته باشیم  ایندفعه هم با یه دنیا شور و انرژی برگردیم خونه.....

امـــــــا...

 

خواستیم ساعت 4 بریم از جشنواره تئاتر عروسکی دانشجویان ، نمایش (علی بابا و چهل دزد بغداد ) رو ببینیم اما استادمون نه گذاشت و نه برداشت برخلاف همیشه گفت : اول درررررررررس می دم و بعد کارها رو میبینم....

این به معنای این بود که برنامه ریزیمون بهم ریخته بود و به نمایش ساعت 4 نمی رسیدیم...

 این اولیش بود....

بعد هم که برای دیدن کارها قرار شد خودش اسم ها رو بخونه  ماها تقریبا جزو آخرین نفرا بودیم که البته ساناز دقیقـــــــــــــــــــــــــــــــــا آخرین بود..... ساعت یکربع به 5 بود که تازه  رسیدیم دانشگاه تهران ، رفتیم بولتن جشنواره رو برداریم که ببینیم ساعت 5 کدوم اجرا ، کجاهه ؟  که دیدیم نمایش ( علی بابا و.... ) هنــــــــــــــــوز شروع نشده. گفتم نه بابا !!!!!!! چه عجب ؟ امروز و شانس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  اما در طول اجرا بود که فهمیدم  بخاطر اینکه حال و روز خوش ما تکمیل بشه  منتظر ما دو تا مونده بودند!!!!!!  5:10 شروع شد. و ساعت 6:15 نمایشی که قرار بود 50 دقیقه باشه هنـــــــــــــوز به اتمام نرسیده بود... من از قبل هم  ذهنیتم نسبت به کارهای عروسکی اصلا خوب نبود. از شانس من  نه اجرای خوبی بود نه ابدا روز خوبی ، برای آشتی  با تئاتر عروسکی....  دکور ، نور ، جایگیری عروسک گردانها .... همه و همه (از نظر من) افتضاح بود... وقتی از در سالنی که نمایشش رو ناتمام رها کرده بودم بیرون می آمدم فقط به لوگوی قرمز و بزرگ بولتن شماره 6  جشنواره نگاه می کردم نمی دونم چرا این تیتر به نظرم انقدر مضحک می اومد...

-          دهمین جشنواره بین المللی تئاتر عروسکی دانشجویان –

 

 

برای اینکه حداقل به اجرای تالار مولوی برسیم مجبور شدیم نمایش رو نصفه ولش کنیم و بلند شیم که البته اصلا افسوس این قضیه رو نمی خورم... چون اونجا واقعا داشتم حرص می خوردم.  کلی دلم خوش بود که کاش حداقل این اجرا برام دوست داشتنی باشه که اونم...........

نمایش ( شارل دو گل ) رو هم دیدیم.....

 

بعد از اجرا هم که آمدیم بیرون ، نه از صف طویل مسافرای کرج خیابون 16 آذر خبری بود نه حتی از یدونه ماشین هم برای کرج ، اونم تو خیابون انقلاب که جمعه ساعت 7 انگار 12 شبه ........  جالبه اینجا همون جایی بود که همیشه حداقل یکربع باید برای سوار شدن تو صف می ایستادم.... خوب البته اگه غیر از این بود این سریال بدبیاری های امروز خیلی مسخره می شد...

 

تو راه که می اومدم ماه قشنگم هم هی خودشو پشت ابرا قایم می کرد... بدبختی و ببین. می بینه من اعصاب ندارم ، اونم با من بازیش گرفته... اونم چه بازیییییییییی ! قایم موشک !

 

خلاصه اینه که می گم وقتی نمی شه نمی شه دیگه.... خوب نمی شه که امروز بشه یه روز خوب. تنها کاری که می شه کرد اینه که تا رسیدی خونه بخوابی تا زودتر فردا بشه و این جمعه مسخره تموم..... فقط امیدوارم نمایشنامه خوانی فردا خوب باشه و از همه مهمتر نمایش ( سمفونی ناکوک ) که برای یکشنبه بلیط رزرو کردیم و قراره با بچه ها خوششششششششش بگذره بهمون....

 آقای پسیانی حالا دیگه امیدمون فقط به شما و گروهتونه ها...........

 

 

((جشنواره نمایشنامه خوانی تالار مولوی ))                شنبه : 24 آذر 86             ساعت 18

نمایش : دقیقه ای

نویسنده : مقصود صالحی

کارگردان : سیاوش طالبیان

 

 

 

من چه تلخم امـــروز....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 24 آذر1386 و ساعت 1:30 AM |

 

دیشب باران بارید...

آنقدر که خورشید هنوز خیس است!

 

گاهی بعضی حس های قشنگ که پشت سر هم ردیف می شن می تونن هفته رو برات خیلی قشنگ تموم کنن و  تو پر انرژی تر از هر وقت دیگه ای منتظر شروع هفته ی جدید بمونی....

یه آخر هفتۀ زیبای بارونی حتی با بارونهای جدیدو شگفت انگیز... ( آره جدید ، نو ، تازه ... و هر چی لغت دیگه که مترادف این کلمه هاست )  نمی دونم شاید برای یکی که بارون رو دوست داره اینجوریه! هر دفعه که بارون می باره  به نظرم این بارون با بارون قبلی خیـــــــــــلی فرق داره ، اینو دیروز فهمیدم! وقتی ساناز می گفت بارون ، بارونه دیگه.چه فرقی می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما از نظر من این عجیب ترین جمله ای بود که دیروز شنیدم. چون واقعا یه شکل دیگه بود ! حتی ایندفعه برگها هم یجور دیگه خیس شده بودند. انگار تاااااااازه یادشون افتاده که پاییزه... بخدا حالا که خیلی تند و سریع داره فصل هزار رنگ تموم می شه من تازه دارم حسش می کنم... اینو حتی برگهای چناری که دیروز دیگه جزئی از نقش های سنگفرش خیس خیابون شده بودند هوار می زدند.

نمی دونم شاید از فرط عشق بارون دیگه مجنون شدم. من زیاد اطرافم رو نگاه می کنم ؛ اونم با دقت ! قبلا هم همین خیابونها رو دیده بودم.... حتی دیروز... پریروز ... مطمعنم برگهاش انقدر هفت رنگ نبودن.....  شایدم اینم از خاصیت سحر آمیزه بارونه که وقتی می باره ، همه جا پررنگ تر می شه  و هر طرف که نگاه می کنی مثل یک تابلوی گرونقیمت نقاشی می شه ...

 

خلاصه این بارون دیروز و دیشب بد جور هوش و حواس رو از سر من پرونده... انقـــــــــــــــدر که حتی این ابرای سفید توی این آسمون آبی هم باعث نمی شه که چشمهای خورشید خانم و خیــس ، تار و از پشت قطره های بارون نبینم.....

 

حالم بده  ؟؟؟؟؟؟ نه !!!!!!!!!!!!!!

اما نه ! حیف واژه ی (بد) که بعد از این روزهای خیس خیس بیارم....

 

جای عاطفه خالی که بگه : بابا یکی اینو از برق بکشــــــــــــــــــــــــــــــــــه.

 

 

 

بزن باران به نام هر چه خوبيست ...

 

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان ياران جهان تاريک و دريا واژگون است

بزن باران که به چشمان ياران جهان تاريک و دريا واژگون است

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است...

بزن باران که دين را دام کردند ؛ شکار خلق و صيد خام کردند

بزن باران خدا بازی چنين شد که با ما جسته در گناه کردند...

بزن باران به نام هر چه خوبیست ، به زیر آوار گاه پای کوبیست

نذاره تشنه جويبارا پر از سنگ

بزن باران که وقت لای روبيست

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

 

بزن باران و شادی بخش جان را 

به باران شوق و شيرين کن زمان را

به بام غرقه در خون بی يارم بپا کن پرچم رنگين کمان  را

بزن باران چه بی صبرند ياران؛ نمان خاموش گريان شو به باران

بزن باران بشور آلودگی را ؛ زدامان بلند روزگاران

 

بزن باران که وقت لای روبيست

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است 

 

بزن باران و شادی بخش جان را ....

.

 

 

 

دیروز صبح قشنگ و پر از طراوت جمعه رو خواب آلودۀ خواب آلوده ناسزاگویان به عالم و آدم راهی دانشگاه شدم...  اول صبح که توی ماشین نشستم تا این 40 دقیقه مسیرم رو راحـــــــــــــــت بخوابم ، ترانه های شاد شاد شاد  دستگاه پخش ماشین آقای راننده  یادم انداخت که بابا ! زندگی همچین ها هم سخت نیستها....... می شه حتی اولین ساعات روز جمعه که همه خوابند رو  تو بیدار باشی و بتونی از دیدن این منظره های بکر لذت ببری و پر از انرژی مثبت حالا بجای اینکه افسوس اونهایی که الان زیر پتوی گرم و نرم دارند خواب هفت پادشاه رو می بینند بخوری به این فکر کنی که حالا اونها هستند که باید افسوس بخورند که چرا نمی تونند طراوت و نشاط خیابون خلوت ولی عصر رو توی خواب حس کنند. از دیدن برگهای خیس که حالا شدن جزئی از سنگفرش پیاده روی ساکن و دنج  لذت همه ی عالم رو ببرند. واااااااااااااااااااااااااای  حالا که خوب فکر می کنم می بینم  حتی حاضر نیستم 1 ثانیه ی حس آرامش اون لحظه رو با چندین ساعت خواب راحت عوض کنم....  اونم توی این دوره  زمونه ای که همیشه در حسرت حتی چند ثانیه آرامش و سکون خیابونهای شهرمونیم.... حتی خیابونهای ذهنمون......

 

خلاصه کلاس اول رو در حین گوش دادن به  جمعه ها با تئاتر گذروندیم و از بیانات استاد گرامیمون مستفیض شدیم. خوب شد که گوش دادیم ها.....  وگر نه از کجا یاد می گرفتیم که بازیگر چطور تئاتر خیابانی رو اجرا می کنه  ...

 

انگار امروز همه چی دست به دست هم داده بود تا ما روز پر خنده ای رو پشت سر بذاریم... استاد سبک و نوع سینمامون دیر اومد.. البته چندان بد هم نشد که دیر اومد، چون کلی از درس خوندن های عاطفه و ساناز کیف کردیم. از اونجاییکه جزوۀ این درسمون پر از اسمها ی شریف کارگردانها و فیلمهاشون و سبکهای هنری و.... هست و مجبور بودیم همشونو حفظ کنیم روی هر کدوم کدهای خاصی برای خودمون گذاشته بودیم... که این وسط کدهایی که عاطفه گذاشته بود و داشت یاد این ساناز خــــــــــــــرسندمون (!) میداد یه طرف ! یاد گرفتن ساناز یه طرف.............انقدر به این دو تا خندیدم که دیگه دل درد گرفته بودم..... آخر سر متوجه نشدم بالاخره ساناز فهمید فیلم س(ر)قت  بُز (ر قطا(ر)  ماله جناب  پ(ر)ت(ر) ه یا نه !!!!!!!!!!!!!!!

 

 

»»»»عصری هم که بارون بالاخره کار خودش رو کرد

هر چند که  همون دو خط همیشگی روزهای بارونی نیومد اما مهم اینه که صاحب اون دو تا خط نوشته یادش افتاد که یه روزهای بارونی هم هست که  آدم انگار عاشقتره.........................

 

بعد از کلاس هم که معلومه تواین هوای خفن فقط و فقط یه تئاتر خوب بود که امروزمون رو تکمیل می کرد.........

بزروووووووووووووووور عاطفه رو راضی کردم که بیاد بریم... البته انقدر انگیزم قوی بود که حتی اگه عاطفه هم نمی اومد می رفتم... دلم خلوت و سکوت سالن و تئاتر رو می خواست.

 

 

 

آدمهای اینجا خداشون زیر زمینه ، مدام سرشون پایینه . اما آدمهای اون بیرون.....

نمی دونم چرا انقدر برام دلنشین بود. شاید از لحاظ فنی کار آنچنانی نبود، اما ازاون کارهایی بود که منو به شدن غرق فضای خودش کرد. کاری ندارم نمایش خوب بود یا بد!!!!!! من دوستش داشتم.  برام خیلی نشونه داشت، حتی همون نون سنگک آخرش ... یجورایی انگار حس می کردم به معنای دقیق کلمه حالا دیگه فهمیدم کاتارسیسی که ارسطو اینهمه ازش حرف زده بود چیه !  طراحی دکورش برام خیلی جای تآمل داشت. شاید بعد از عشقه تنها اجرایی بود که دلم نمی خواست بعد از تموم شدنش از سالن برم بیرون...... شاید خیلی حس های شخصی باعث اینهمه دلنشین شدنش شده بود.... موسیقی آخر اجرا که یکی از نوحه های ماه محرم بود دیگه اوج کولاک حسیه ماجرا بود. بطوریکه بعد از اجرا ، همون موقع که نمی خواستم بلند شم چند لحظه واقعا احساس می کردم توی ماه محرم قرار داریم.... 

حتی اون میز جلوی در خروجی .....

 

 اما کسی نمی اد ، اصلا مدلش اینجوریه که کسی نیاد ...

 

 

 

دوستش داشتم ، دوستش داشتم .... دلم می خواست زودتر استادمون رو ببینیم تا تحلیل کار رو بشنویم.... آخه برام جالب بود که بدونم از نظر یه آدم اهل فن هم این اجرا چجوری بود ؟ تمام حس های دریافتی من شخصی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا نه ، واقعا کار خوبی بوده.... ای کاش موضوع قابل نقد و برسی  یکی از هفته های (جمعه ها با تئاتر ) در مورد این نمایش باشه....

شنیدن نظر تعدادی آدم اهل فن در باره این نمایش برام خیلی مهمه........ خیلی!!!!!!!!!

 

 

»»»»»»»» از بین صحنه های بیاد موندنی زیادی که داشت یکیشون برام خیلی جالب بود .. همونی که خانمه عکس گلها رو به دیوار می چسبوند و می گفت دارم گل می کارم....  وقتی مخاطبش می گفت آخه گل باید توی زمین باشه /// میگفت :

آخه رو زمین که دیگه جا نیست...

 

 

 

 

 

طهران 86- 1385

نویسنده ، طراح ، کارگردان : احمد کچه چیان

بازیگران : محسن رستگار ، نازگل نادریان ، آنکیدودارش ، سروناز نانکلی ، مهرداد ایرانمنش ،محسن نوری.

ساعت اجرا  17:30    مدت 60 دقیقه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فکر کنم از ته دل ترین فاتحه ای که توی زندگیم خوندنم همون لحظه بود ، همون جا...........

وقتی داشتم می اومدم خونه ، خیسه خیسه خیس ، زیر بارون قشنگم یاد پنج شنبه های خودم و این دیالوگ نمایش افتادم :

اینجا آدم فقط سردش می شه .....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 17 آذر1386 و ساعت 1:20 PM |

نه می شه باورت کنم                    

نه می شه از تو رد بشم                          نه می تونه تو خلوتش ، دلم صدا کنه تو رو

نه می شه خوب من بشی...

               نه می شه با تو بد بشم....

نه دل دارم که بشکنی

نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندن منی

نه می تونم رهات کنم

نه می تونه تو خلوتش ، دلم صدا کنه تو رو

       نه می تونم بگم بمــــون نه می تونم بگم بــــــــرو

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه ها

قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

 

چجوری از تو بگذرم . تویی که معنی منی

تویی که از منی ، اگر تیشه به ریشه می زنی                             

نه ساده ای،  نه خط خطی                                         نه می تونم بگم بمــــون نه می تونم بگم بــــــــرو

نه دشمنی نه همنفس

نه با تو جای موندنه

نمونده راه پیش و پس

 

نه می تونه تو خـــــلوتش ، دلم صدا کنه تو رو

نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام                     نه پای موندن منی

قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام                                          نه می تونم رهات کنم

 

نه می شه باورت کنم ، نه می شه از تو رد بشم

نه می شه خوب من بشی ، نه می شه با تو بد بشم....

نه دل دارم که بشکنی ، نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندن منی ، نه می تونم رهات کنم

 

نمی شه باتو باشم و اسیر دست غم نشم                      نه دشمنی نه همنفس

فقط می خوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم....

 

 

 

 

نه می شه باورت کنم...

نه می شــه از تو رد بشم...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 14 آذر1386 و ساعت 11:22 AM |

 

 

چند قدم ، فقط چند قدم مونده تا گیشا... تا هــــــــمون تندیس صبور جارو بدست !

یه زمین خیس ازبارون و  گِلی نشون داد که خیلی راهمون ازهم جداست...

 مثل یه دوراهیه بزرگ....

اونجا بود که دیگه هیچ حرفی برای گفتن با تو نموند. چه برسه به حرفهای جدی.

اونجا بود که دیگه حتی لازم نبود دنبال قطعات پازل گشت ....  آره ؛ از اون لحظه به بعد دیگه حتی مهم نبود که چرا صفحۀ اول گوشی تو انقدر شبیه .....!!!!!!!!!!!!

اونجا بود که یه چیزی شکست... تو صدای شکستنشو نشنیدی !!!!!!

 

 

آره ، تو درست می گفتی آدمها واقعا دو دسته اند....

دسته ی اول ؛ آدمهایی که به راحتی تن و می زنن به دریا.

دسته ی دوم ؛ آدمهایی که اون یکی ها رو  براحتی تنها می ذارند از ترس اینکه حتی انگشتشون هم خیس نشه...

 

 

سایه

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 14 آذر1386 و ساعت 0:58 AM |

 

کیست ؟

کجاست ؟

ای آسـمان بزرگ

در زیر بال ها خسته ام

چـــــــقدر کوچک بودی تو ...

 

 

دیشب بعد از کلی خستگی  بطور کاملا اتفاقی (سایه خیال) رو دیدم و یه دل سیر لذت بردم... تازه فهمیدم چقدر دلم برای کارهای حسین و نوشته های پر از سادگی و صمیمیتش تنگ شده بود. خیلی جالب بود که PMC  این فیلم رو پخش کرد. می دونید که سایه خیال تقریبا به نوعی داستان زندگی خود حسین پناهی هستش . شاید فیلم آنچنان قوی نباشه اما برای آدمهایی مثل من که حتی از لحظه لحظه حرف زدنش هم سرشار از حس آرامش و سادگی می شدند پلان به پلان این فیلم لذت بخش بود.... با اینکه خیلی خسته بودم و فقط دلم می خواست بخوابم اما انقدر پخش ناگهانی این فیلم برام هیجان انگیز بود که تمام خستگی یادم رفت...

روحش شاد شاد شاد و پر از آرامش ...

 

دل ساده !

برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور

گنجشک ها را از دور و بر شلتوک ها کیش کن

که قند شهر دروغی بیش نبوده است.

 

 

دیروز روز قشنگی بود.... دوستش داشتم ، با اینکه سرشار از خستگی بودم اما یجورایی خاطره انگیز بود. مخصوصا بخش ( گرما در سرماش ) ...

 

 

بیراهه رفته بودم

                        آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد همه عمرم را  بیراهه خواهم رفت.....

 

 

گاهی اوقات فیلمهایی ساخته می شه که تداعی لحظه لحظه ی زندگی آدمهاست ، دقیقا آدمها رو به دو بخش کـــــــــاملا مجزا تفکیک می کنه. اگه یه نفر با گوشت و خونش این شرایط و لمس نکرده باشه خیلی براش مسخره می آد و هیچ جوری نمی تونه بفهمه که یعنی چی ؟؟!!!!!!!!!!! تقصیر هم نداره . تا جای اون آدمها نباشی نمی تونی بفهمی زندگی چقــــــــــــــــــــدر اونو دچار واکنش های وحشتناکی کرده.... تردید ها و واکنش هایی که شاید یک عمر پشیمونی و شکنجه روحی در پی داشته باشه...  ولی واااااااای به احوال اون یکی هایی که حتی کوچکترین لبخند یا اشکی که توی چشمهای بازیگر حلقه می بنده رو با تک تک سلولهای وجودش درک می کنه. درک می کنه و افسوس می خوره.... اما وقتی خوب فکر می کنه ، حتی اینم نمی تونه بفهمه که افسوس گذشته و روزهای قشنگ از دست رفته اش رو می خوره که فدای یه لبخند شیرین شده  یا واکنش های گاهی سردش رو که باعث نشستن غبار غم رو دل بهترینش....

بعد از دیدن ( بچه های ابدی ) فقط می شه گفت ای کــــــــاش ... کاش ، خالق تمام مهربونی های دنیا برای همه اونهایی که با عشق زندگیشون رو فدای یه لبخند مهربون می کنند عوض از دست دادن روزهای شادی که می تونستند داشته باشند فقط و فقط یه عالمه صبر هدیه بده تا هیچوقت هیچوقت نباشه که پشیمون شن از اینکه حتـی یه لحظه بوده که اون غنچه ی لبخند قشنگ و پژمرده کردند...............

 

 

جا مانده است.

چیــزی ، جـــایی

که هیچ گاه دیگر ، هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه و نه دندان های سفید....

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 11 آذر1386 و ساعت 1:6 AM |

 

می خواهم عمرم را

با  دستهای مهربان تو اندازه بگیرم

 

چقدر دلم برای این دستهای گرم و مهربون و بی ریا تنگ شده بود.....  تو یادته چند ماهه که فقط با خیالش دستهام گرم می شد؟؟؟؟؟!!!!!!!! یادم نیست.... 2 ماه ؟ یا  3 ماه ؟ نمی دونم .... دیگه حتی نمی دونم از زندگی چی می خوام....

پرسیدی امروز برای من چه رنگی بود ؟! آره ، امروز  برای من رنگ یه جعبه مداد رنگی شاد و پررنگ بود.... که هر رنگش می تونه یه عالمه غم و خط خطی کنه.... اونم با خطهای شاده شاد....

اما کاش....

 

چهارشنبه  7 آذر 86

می بینی بازم هفتم ... حتی چهارشنبه !  این هفت قشنگ ورویایی . حتی ساعت 7 بود . نه !!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 11 آذر1386 و ساعت 1:4 AM |

 

 دیروز را دانسته آمدیم

          امروز ندانسته عاشقیم

و فردا روز را ... ای رِند مانده بر دوراهی ِ دریا و دایره

خدا را چه دیده ای !

 

(به کسی چه مربوط ! )

 

می روم کتابی بخوانم ، هر چه که باشد.

می روم از میان همه نام ها 

چیزی ، چراغی ، چیزی شبیه چراغی بیابم

 

هی می رسم کنار ستاره و باز مقصدم جای دیگری ست .

 

باید به گونه ای از کف هفت دریا و دایره بگذرم

که جای پای مرا توفان و پرگار نبینند،

زور که نیست ، نمی خواهم این صفوف ساکت و مغموم

حروف ساده ی مرا دریابند ، آینه لو می رود ، ستاره لو می رود ،

نرگــــــــــــــــــس و هوای ساعت سه ،

سرود مخفی ماه لو می رود.

 

هی می رسم کنار دانستگی

اما باز ندانسته عاشقم !

می روم کتابی برای گریز از گمان ِ گریه بخوانم ،

می روم از میان تمام رویاها

رازی ، آوازی ، رازی شبیه آوازی بیابم.

 

هی می رسم کنار خویش و

بــاز سایه سار ِ صدای تو جای دیگری ست .....

 

زور که نیست ، کوتاه بیا دل نا مسلمان ِ من ِ خراب !

پنهان گریز ِ قید و قاعده را اختیاری از آبروی آینه نیست ،

تو را نیز به انعقاد هر آریِ بی دلیل عادت نداده اند.... !

 

علی صالحی

 

 

 

این چند روزه به نسبت روزهای گذشتش روزهای آرومی داشتم . اگه خوب نبود حداقلش این بود که برام یکنواخت و بی مزه نبودند....

» پنج شنبه ظهر هوا حسابی برای قشنگی حتی با خودش هم مسابقه گذاشته بود. دست آخرهم  با یه رعد و برق خفن شیپور ورود  بارووووووووون رو زد. اونم چه باروووووووونی!  مثل رگبار های بهار بود ! حدود 1 ساعت بارون و تماشا کردم و از اینهمه طراوت و شور و هیجانش لذت بردم.... چقدر احساس سبکی داشتم...  واقعا نفهمیدم اون یه ساعت  چجوری گذشت.

» شب هم خبر قبولی جویبارکم رو شنیدم ؛ انقدر خوشحال شدم که واقعا فکر می کردم خودم دوباره قبول شدم. دلم برای خبرای شاد  خیلی تنگ شده بود. مرسی خدا جون ، مرسی که باعث شدی توی یه روزقشنگ بارونی  این خبر خیسه خیسه خیس رو بشنوم.

» جمعه صبح کلی سرگرم شدیم با جمعه ها با تئاتر چون دقیقا همونجوری بود که فکر می کردم... جالب و به شدت سرگرم کننده..... به نظرم یکی از احمقترین آدمهایی که میشناختم مهمون برنامه بود. از اون آدمهایی که به شددددددددددددت ادای روشنفکرا و فرهیخته ها رو در می آرن و انقدر غلو می کنن که آدم حالش بد می شه از اینهمه فیلم بازی کردن..... خوشم اومد خیلی ها تماس گرفتند و حالشو رو اساسی گرفتند.کاش سر کلاس نبودم.  چون اونوقت منم حتما حتما یکیشون بودم....

» عصر هم اولین جلسه از بخش عملی درس طراحی گریم با کامپیوترمون بود. نمی دونم چرا انقدر ازش می ترسیدم ، با اینکه از 10 نمره ی اولش نمره ی کامل رو گرفته بودم اما از این بخش دومش خیلی می ترسیدم... شاید چون از روز اول ازش یه غول ساخته بودم اینجوری فکر می کردم. اما خیلی جذاب و شیرین بود ، اصلا هم سخت نبود. خیالم حســـــــابی راحت شد....

» شنبه  غروب ؛ ماه اون بالا بود. بزرگه بزرگ ، سرخه سرخ. با عاطفه رفتیم نمایشنامه خوانی. نمایش ( زندانی خیابان دوم ، نوشته : نیل سایمون ) بود . کلی خندیدیم  اما نه به استادمون! چون اینبار استادمون نخوابیده بود { وای اگه عاطفه بدونه پشت سر استاد جونش اینجا حرف زدم پوستم و می کنه..... } آخه چشمتون روز بد نبینه ! هفته پیش استاد ما ردیف اول نشسته بود و ما درست ردیف عقب،  پشت سرش. که یهویی عاطفه زد به من و گفت خــــــــــــوابه!!!!!!!!!!!!!!!! وای من و می گی مرده بودم از خنده . باورم نمی شد که بشه یکی از  داورهای جشنواره باشی ، ردیف اول هم نشسته باشی ، همکارات هم کنار دستت ، نور هم نسبتا روشن ، بعد تو خوابه خواب......   یه لحظه بیدار شد غش غش به نمایش خندید ( که اتفاقا نمایش خنده داری هم بود ) و بعد دوباره ..... هی هم سرش می افتاد پایین .... همکارش که یه داوره دیگه بود هم همینطوری مونده بود، که وااااااااا یعنی چی ؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دقیقا هم شبیه همین شکلکه ( ) نگاش می کرد.  البته استاد محترممون لطف کردند که وسط نمایش رفتند وگر نه من و عاطفه............  

اما دیروز نحوه خوندن نمایش خیلی جالب بود و متن هم شیرین... مخصوصا آقای بهرام خان تشکر.... که ما دوتا رو یاد جمعه می انداخت . اما خداییش کلی روحیمون عوض شد مخصوصا که موسیقیش هم خیلی جالب بود و به تناسب... که اونم باز دست آقای تشکر درد نکنه چون انتخاب موسیقی با ایشون بوده....

» و امروز یکشنبه ، گوشیم خراب شده !  آره باید ناراحت باشم . اما با اینکه به شدت لنگ موندم ، بنابه دلایلی ناراحت نیستم ، چون ...... ! مطمعنم که درست میشه..... مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر کی ندونه یه نفر که خوب می دونه که اگه تیکه تیکه هم بشه عوضش نمی کنم ، چون دوستش دارم. اونم خیلی زیــــــــــــــاد.

و اماعصر: اتوبوس شب رو دیدم. دوستش داشتم. خیلی خیلی شعار داشت اما به نسبت فیلمهای این مدت دمشون گرم.... من کلا کارهای کیومرث پور احمد رو دوست ندارم  اما  اعتراف می کنم  بازی خسروشکیبایی معـــــرکه بود ، همینطور بازیگرنقش اون پسر 18 سالهه ، که آخرشم نفهمیدم کی بود! و همینطوری موندم تو خماری..... وااااااااااااااای چه عکسهای خفنی می شد از این فیلم تهیه کرد. خیلی دلم می خواد عکسهاشم ببینم.  رنگ فیلم هم به نظرم خیلی بجا بود  و توی موندگاری این تصاویر تو ذهن خیلی نقش داشت.... یه صحنه فوق العاده  داشت که خیلی سریع خودشو جا کرد بین اون پلانهایی که ناخوداگاه خودشون رو چسبوندند به ذهنم .... حالا دیگه هر وقت اسم جنگ و ژانر دفاع مقدس می آد بی درنگ یاد اون پلان می افتم که عماد دوستش رو که اتفاقا اسیر عراقی بود  شناخت و آمدند باهم دست بدند که یهویی یادشون افتاد اینها با هم دشمنند و دوربین فقط دستهاشون رو نشون داد..... واااای معرکه بود................  دلم می خواد یبار دیگه ببینمش.  خلاصه  هر چند که فیلم آنچنان خوبی نبود ، اما بازیها و تصاویر و  بعضی سکانس ها واقعا درخشان بودند....

 

حالا هم دارم به فردا فکر می کنم که کلی کار دارم....   هنوز  حتی برنامه ریزی هم نکردم.  اما اینو مطمعنم که آخرین شماره ی لیست کارهای فردام هرگز از یادم نمیره ... از وقتی اومدیم این خونه جدید اصلا خودمو تحویل نگرفتم...  حتی یه شاخه هم برای خودم میخک نخریدم... منی که پاییز که می شد هیچوقت خونمون بدون میخک نبود... اصلا  حالا که فکر می کنم می بینم مدتهاست برای خودم گل نگرفتم... عصر که از پیش یه گلفروشی رد شدم  چشمم به دسته های شاد وپر غروره نرگس افتاد و یاد وبلاگه یکی از دوستهام!  توصیف قشنگی از نرگس داشت... وقتی عطرش تا اعماق وجودم جا گرفت تازه فهمیدم چقدر درست نرگس و تعریف کرده بود.  (( ... بو کشیدم... بو کشیدم...  بوی مستی می‌دادند٬ بوی عاشقی٬ بوی تند شهوت دوست داشتن.))  

دلم حسابی هوای عطر نرگس رو کرده.... پس از آخر می نویسم:

1-       خرید یه دسته  نرگس ....

2-       .............

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 2:42 AM |

 

 

او کجاست . مدتها ست که او را گم کرده ام . بارها اطرافم را دیده ام ، حتی کلمات را دانه دانه گشته ام ، اما هیچ و هرگز او را ندیده ام . دیگر اطرافم تمام شده است و دیگر کلمات در خود چیزی ندارند : خالی اند از اویی که به دنبالش می گردم. بارها پیش به خاطر دارم هنگامی را که اوی ِ دیگران گم می شد و آن ها در پی اش آنقدر می گشتند که خود نیز از خاطر ها می رفتند و کلمات هم وجه شبهی از آن ها در خود نمی داشت . و حالا اوی من هم دیگر نیست. من او را کاملا از دست داده ام  و جایی برایم نمانده.....

 

رفیع جنید

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 4 آذر1386 و ساعت 12:42 PM |

 

نیســـتش ، نمیدونم کجاست ... چه می کنه ....  ؟!!

ولی می دونم که ندارمش ...

هیچوقت نخواستم ،  که تو رو با چشمات به یاد بیارم

نمی خواستم که تو رو  تــو گم ترین آرزوهام ببینم

نمی خواستم که بی تو به دیوارها بگم ؛ هنوزم دوستت دارم

آخه تو هول و ولای پریشونی و تو رو نداشتن

تو گیر و دار ،  ای بابا دل تو هیچ ، حال اون خوش...

ای بی مروت ، دیگه دلی می مونه که جور دل کبوتر بتپه که با شما از جون زندگیش بگه ؟

بگه که هنوز زنده است.....

                   هنوز زنده است...

                            هنوز زنده است...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 3 آذر1386 و ساعت 0:35 AM |

 

وای که چقدر دلم برای این کتابم تنگ شده بود... این روزها که کمتر فرصت سر زدن به کتابهای قبلی رو داشتم به کل از یاد برده بودم که بغیر از شازده کوچولو  و نوشته های هیوا که تقریبا هنوز هم هر شب می خونم چند تا کتاب دیگه هم بود که یه زمانی از خوندنشون غرق لذت می شدم.... خوب شد بالاخره بارون اومد تا من فارغ از هر گرفتاری یه گشتی بین کتابهای  رویاییم بزنم.... یکی از اون کتابها ، کتاب (چهل نامه ی کوتاه به همسرم)  نوشته نادر ابراهیمی. نثر روان و آرومی داره ، حیفه نخونیدش....

راستی فردا ، برنامه ( جمعه ها با تئاتر ) رادیو فرهنگ  به نقد نمایش ( هملت به روایت تارکوفسکی ) می پردازه و مهمان برنامشون هم کارگردان نمایش : محمود صباحی.  به نسبت او اثری که من دیدم باید نقد چالشی و جالبی باشه ! بخصوص که کارشناس برنامه این هفته هم آقای  افشین خان شوشتره.

آخ جــــــــون رعد و برق ... دوباره هوا ابری شد ، می بینم که آسمون حسابی این روزها مهربون شده..... کاش ........

 

 

خوشبختی ، نامه یی نیست که یکروز نامه رسانی ، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد .  خوشبتی ، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم ِ شکل پذیر .....

به همین سادگی ، به خدا به همین سادگی ؛ اما یادت باشد که جنس آن  خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر....  خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز ، لوازم و شرایط ، اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم ...خوشبختی ، همین عطر ِ محو و مختصر ِ تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...

 

 

نادر ابراهیمی

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 1 آذر1386 و ساعت 2:16 PM |