تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

 

جونم بالا اومد....

داشت تلویزیون نگاه می کرد.

نزدیکه به نیم ساعت نشسته بودم بالای سرش و هی این پا و اون پا می کردم که بهش بگم. اما روم نمی شد.  با خودم قرار گذاشته بودم اگه این اینبار نتونی از پس غرورت بر بیای دیگه هرگز نمی تونی...  

غـــــــــــــرور ! چه واژه ی مضحک و مسخره ای در مقابل اونهمه مهربونی و از خود گذشتگیش...

می خواستم برم دست بندازم گردنش ... بوسش کنم ....  اما نمی تونستم.

 

دیدم هر کاری می کنم نمی تونم ....فقط اشکه که توی چشمام جمع شده ..  آخر سر هم بلند شدم که برم بخوابم ، هنوز مهره های چوبی پرده توی صورتم بود که گفت : یه قرص سرما خوردگی هم بخور بخواب...

انگار همین صدای گرم و دلسوز بود که دوباره سر جام میخکوبم کرد.... انگار  فقط مهـــــــــربونی صداش بود که حریف این غروره لعنتی شد.

گفتم :

بابا، ببخشید .

 

همین 2 تا کلمه انگار یه کوه سنگین بود تو گلوم .. توی چشمام....   آخیش ، این سد لعنتی شکست و راحت شدم...

دلم نمی خواست یبار دیگه طعم این پشیمونی وحشتناک رو بچشم. از دیشب تا حالا سرم درد می کرد و اون با مهربونیهاش دیوونه ترم...

یکبار  مهربون ترین و بی گناه ترین دلی که می شناختم و شکستم و حالا تا عمر دارم ، می سوزم از بی صبری و اشتباهم.....

 

حس می کنم اگه بابا ببخشدم ، شاید اونم ببخشه....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 1:30 AM |

 

Zire baroon entezaret range taze ie dare

Manam asheghtaram engar vaghti barooon mibare….

 

بارووووووووون  ، بالاخره بارون اومد.....

اولین بارون پاییزی....

اما من  دلم گرفته.   دلم می خواد داد  بزنم ....   داد بزنم و بگم دلم برای اون دو تا خط  که فقط و فقط روزای بارونی برام می رسید ، تنگ شده... یعنی تو دلت برای اون روزامون تنگ نشده ؟؟  حتی حالا که هوا بقول خودت اینهمه دونفره است....؟ همون هوایی که انگار عاشقترمون می کرد....  انگار .....  آره !  انـــــــگار عاشقترمون می کرد.........

 

 

 

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه می زنه ، همه غصه های دنیا تو ی سینه ی منه

توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام ، دیگه غیر از یدونه پنجره هیچی نمی خوام

پشت این پنجره می شینم و آواز می خونم

منتظر واسه رسیدنت تو بارون می مونم

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره

منم عاشقترم انگار وقتی بارون می باره

بعضی وقتها که می آی سر روی شونم می ذاری

تموم غصه ها رو از دل من بر می داری

اما این فقط یه خوابه ، خواب پشت پنجره

وقت بیداری بازم غم می شینه تو حنجره....

 

 

منتظر واسه رسیدنت تو بارون می مونم ....

 

 

 

 

یادت باشه من خواستم امروز فقط من و تو  و بارون باشیم ، اما خودت نخواستی.....

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 29 آبان1386 و ساعت 4:18 PM |

 

 

خداوند در روز اول آفتاب را آفرید

               روز دوم دریا را

                   روزسوم صدا را

                      روز چهارم رنگها را

                          روز پنجم حیوانات

                              وروز ششم انسان را

و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیز را نیافریده است ،

                                                 سپس تو را برای من آفرید ....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 29 آبان1386 و ساعت 11:20 AM |

 

نه باران می بارد و نه تو بر می گردی

               چه نگاه دلواپسی دارد این عشق

                                            چه نگاه دلواپسی ...

هر روز

از درختان غبار آلودِ همین خیابان خسته  سراغت را می گیرم

همین درختان که دیری است  رد پای عبور و حضور تو را از یاد برده اند

کجایی ؟

به کجا رفته ای ؟

و تا چندمین روز اینهمه سال بی باران باید به جستجوی تو باشم ؟

 

دوباره نگاهم می کنند

        همین درختان خسته

               صبور و ساکت  فقط نگاهم می کنند !

 

به خانه بر می گردم

و باز همان لبخند همیشگی به سلامم پاسخ می گوید

                                               همان لبخند همیشگی ...

که آن را چون طنین ترانه ای بر تاقچه خانه ام به یادگار گذاشته ای

روبروی پنجره می نشینم

                بی آب و بی آفتاب

                    نه باران می بارد و نه تو بر می گردی

اما تعجب می کنم

که پس از اینهمه سال بی باران

 چرا این گلدان کوچک

که آن را بر تاقچه این خانه ی خسته به یادگار گذاشته ای گل را فراموش نمی کند...

 

محمد رضا عبدالملکیان

 

 

می بینی ، اینروزا انگار بارون هم به انتظار تصمیم تو مونده ....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 27 آبان1386 و ساعت 6:53 PM |

 

آسمون هم سر ناسازگاری گذاشته... انگار نه انگار که یواش یواش داره دومین ماه از فصل بارون هم تموم می شه...  عین خیالش هم نیست..... دلم حسابی برای اون عصر های بارونی پاییز تنگ شده....

 

دیروز که کلاسمون تشکیل نشد ، با عاطفه تصمیم گرفتیم بعد از مدتها بفهمیم نه بابا! عصر جمعه هم عصر تفریح و سرگرمی می تونه باشه..... بعد از دو ماه که عصر جمعه هامون توی دانشگاه می گذشت و دیگه یادمون رفته بود که جمعه ها روز قشنگیه برای خوش گذرونی و سرگرمیهای البته سالم! دل و زدیم به دریا و فراموش کردیم که دوشنبه یه امتحان خفن داریم.قرار شدهمه چیز و فراموش کنیم و فقط خوش بگذرونیم.....  یه سره رفتیم انقلاب و تالار مولوی. که علی الظاهر  فعلا همین یه جا رو داریم برای یه دل سیر لذت بردن از دنیا....!             می خواستیم نـــــــــــهایت استفاده رو از این عصر پاییزی جمعه ببریم . برای همین تصمیم داشتیم از فاصله ای که ما رسیدیم اونجا تاشروع اولین نمایش یعنی 5:30  رو اول بریم سینما ، اما چون سانس شروع  فیلم اتوبوس شب اصلا به برنامه ما نمی خورد بی خیالش شدیم.... از شانس ما کتابفروشی ها هم بسته بودند امــــــــــا پاتوق نازنین من  یعنی کتابفروشی نیک عصر جمعه هم ما رو تنها نذاشت و باز بود. رفتیم کادوی تولد خاله برفی و گرفتیم و یه کتاب دیگه هم برای خودم کادو گرفتم که مبـــــــــــــــــــــادا یوقت به خاله برفی جونم حسودیم بشه........

و اینگونه بود که با کتابسرای نیک ، سرگرمی های عصر جمعه ی زیبای ما شروع شد.... خلاصه رفتیم مولوی و نمایش درس ، اثر یونسکو . کلی خندیدیم و لذت بردیم... بازیها واقعا روان و جذاب بودند. موضوع نمایش هم که مدام ما رو یاد کلاس و درس و اینها می انداخت و کد های بین خودمون رو هی زنده می کرد بیشتر از پیش باعث خندمون می شد.... 

وای این دیالوگ  (( به انگلیسی و فرانسوی و ایتالیایی  بگو چاقو .... ! )) که دیگه  سوژه شده بود برامون.... 

 

از اونجاییکه کلی انرژی مثبت گرفته بودیم و شارژ شده بودیم  بلیط اجرای بعدی که کاری از محمود صباحی بود رو گرفتیم . نمایش (( هملت به روایت تارکوفسکی )) بود با بازی مسعود میر طاهری.  نمایش بدی نبود ، اما زیاد جالب هم نبود! یه مونولوگ داشت که هر از گاهی تکرار می شد که داغ دل من رو تازه می کرد  و دوباره یادم می انداخت که آبان هم داره تموم می شه و هنوز یه بارون درست حسابی نیومده....

 

من یک سر در آفتابم....

 

با پایان این نمایش بود که این عصر قشنگ ما هم تموم شد. اما باعث شد کلی شادی و نشاط از دست رفته بهمون برگرده... آرامش که  که تو این چند وقته توی جزوه ها و مشغله های بزرگ ذهنیمون گم شده بود...  فهمیدیم  اگه خودمون بخواهیم حتی با یه تصمیم اتفاقی هم می شه یه عصر خوب و خاطره انگیز برای خودمون درست کنیم. فقط کافیه خودمون بخواهیم...  واقعا خوشحالم که تصمیم قبلیمو اجرا نکردم و نرفتم خونه که بخوابم...  

با یه کوله بار پر از نشاط و حس رنگین کمونی درحالیکه ماه گشنگمم تو آسمون بهم چشمک می زد رفتم خونه...

 

 

 

هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود.

از جايم بلند شدم ، پنجره را باز كردم

و ديدم زندگي هم هرازگاهي زيباست ...

شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط

چه صداي قشنگي دارد!

فهميدم كه بيهوده به جنون مجنون مي خنديدم

فهميدم كه عشـــــــق ، آسمان روشني دارد

روبروي عكس سياه و سفيد تو ايستادم ،

دستهايم را به وسعت ((دوستت دارم !)) باز كردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم ...

 

 

 

راستی جشنواره نمایشنامه خوانی تالار مولوی اینهمه با یه تغییر اساسی مواجه شده... نمایشنامه ای که از قبل اعلام شده بود خونده نمی شه و بجای اون نمایشنامه  (( صندوق مقدس )) خوانده می شود. البته اینطور که مسئولان می گن این تغییر فقط و فقط مختص این دوهفته بوده و از هفته ی بعد  طبق روال از قبل اعلام شده پیش می رند.

 

 

امروز 26 آبان 86                                                                                                   ساعت 18

صندوق مقدس      

نویسنده : عارفه عنایتی              کارگردان : رضا مهدی زاده

نقش خوانان: فرزین صابونی ، مسعود میرطاهری ، نیما ریسی ،  مهشاد مخبری ، جواد مولانیا ، سپیده عیدی ،  محمد عسگری ،  فرهاد تفرشی.

 

 

 

 

ضمنا اینطور که بوش می آد اجرای نمایش (( درس )) هم تا 30 آبانماه تمدید شد. یکی از جاودانه ترین اثرای اوژن یونسکو .  به کارگردانی  خانم پری ناز آل آقا. و بازیهای روان و دلچسب : علیرضا مهران ، کیمیا موسوی ، کاوه مهدوی.

البته یاد آور بشم که این نمایش برگزیده نهمین جشنواره سراسری تئاتر تجربه اسفند ماه 85 بوده و برنده جایزه اول بازیگری زن ، دوم کارگردانی و اول طراحی صحنه بوده.

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 3:12 PM |

لالایی کن مامان چشماش بیداره ...

 

لالایی کن بخواب خوابت قشنگه

گل مهتاب شبها هزار تا رنگه

یوقت بیدار نشی از خواب قصه

یوقت پا نذاری تو شهر غصه

لالایی کن مامان چشماش بیداره

مثل هر شب لولو پشت دیواره

دیگه بادبادک تو نخ نداره

نمی رسه به ابر پاره پاره

 

لالایی کن ، لالایی کن ، مامان تنهات نمی ذاره

دوست داره ، دوست داره ، می شینه پای گهواره

 

همه چی یکی بود و یکی نبوده

به من چشمات می گه ، دریا حسوده

اگه سنگ بندازی تو آب دریا

می آد شیطون با ما به جنگ و دعوا

دیگه ابرا تو رو از من می گیرن

گلهای باغچمون بی تو می میرن

 

لالایی کن ، لالایی کن ، مامان تنهات نمی ذاره

دوست داره ، دوست داره ، می شینه پای گهواره

لالایی کن ، لالایی کن ، مامان تنــــــــــهات نمی ذاره

دوست داره ، دوست داره ، می شینه پای گـــــــــهواره ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 11:17 PM |

 

عجب دنیای شیرین و رنگین کمونی دارند این آدم کوچولو ها ..... واقعا که حتی لحظه ای بودن توی دنیای قشنگشون حس زندگی رو زنده می کنه و نهایت لذت رو نصیب آدم بزرگها. انقدر دنیاشون کوچیک و ساده و رنگارنگه که آدم دلش نمی خواد بیاد بیرون...   پرتاب می شه تو دنیای شاد و بی دغدغه ی بچگی ها.... خنده هایی که برای شکفته شدن دنبال بهونه های بزرگ نمی گردند ، و براحتی  یه رود خروشان جاری میشن ... انقدر  این رود طراوت و شادابی داره که حتی سنگ های اطراف رو هم  همسفر  خودش می کنه... سنگهایی که عمریه اخمو  یه گوشه بغ کردند.... سنگهایی که همیشه نگران اینند که مبادا بلند بخندند، مبادا کج برن ، مبادا  دیگران بفهمند توی دلشون چی می گذره و خلاصه هزار تا مبادا و اما و اگر که برای خودشون قائل شدند.....

آره اگه لحظه ای ، فقط لحظه ای ، نسیم این رود شاد و پر انرژی بهت بخوره  مطمئن باش که دیگه نمی تونی مقاومت کنی... و همراهش می ری به یه دنیای پر از رنگین کمون و بارون ....  

 

امشب رفته بودم تالار هنر . جای همه ی اونهایی که برای یه دل سیر آرامش دنیای کودکی تنگ شده ، خالی ! انقدر دلم برای بچگیها تنگ شده بود که حتی دلتنگیمم فراموش کرده بودم. این دنیای کومچوووووووووولووووووووووو  انقدر رنگ و وارنگه که حتی فکر کردن بهش هم پر از شور و نشاطه.... تا امشب حتی یادم رفته بود که آره ، می شه بلند بلند  هم خندید . از ته ته دل . و یا به چیزهایی که خنده دار نیستند هم لبخند زد... می شه از شیطنت بچه ها عصبانی نشد و باهاشون همراه هم شد ... می شه که مثل بچه ها پفک خورد و تمام لباست پر از پفک بشه اما بازم بخندی.... می شه یه بادکنک گنــــــــــده با آدامست درست کنی و وقتی ترکید به زحمت از صورتت جدا کنی...  می شه حتی تو سالن تئاتر قایم باشک هم بازی کرد ! می شه توی سکوت سالن حتی فریاد زد و برای قهرماناش دل سوزودند...  می شه چندین و چند بار هم رفت بیرون و  برگشت بدون اینکه کسی بهت چشم غره بره...  حتی می شه  بشینی رو زمین و نارنگی بخوری ....  واااااااااای حتی می شه پشت به  صحنه ی تئاتر بشینی و  به همه تماشاچی ها بخندی و براشون شکلک در بیاری...................

به این می گن دنیای رنگین کمونی  آدم کوچولو ها !

 

 

خدایا متشکرم که وقتی دیدی  خیلی چیزها از یادم رفته  ، با یه تلنگر بهم یادآوری کردی. بهم یاداوری کردی که زندگی اونقدرها هم سخت و بغرنج نیست.. اونقدرها هم جدی نیست ! می شه پشتت رو کرد بهش و  برای روزهای گذشته شکلک در آورد و بهش خندید...  و وقتی برگشتی اونوقته که زندگی رو  خوشکل می بینی و به همه چیزش می خندی ، حتی به چیزهای بی مزه و لوس....  خدایا دوباره ، نه چی دارم می گم !  هـــــــــــــــــــــزار باره بدادم رسیدی . اینبار با یه سالن پر از آدم کوچولوی ناز ....  حالاست که می فهمم همه جا هستی ، همیشـــــــه هستی . هر وقتی که یادم رفته هستی ، خودتو نشونم دادی.

مرسی کوچولوهای پاک و دوست داشتنی ....  تمام خنده ها و آرامش امشبم رو مدیون شماهام....

 

 

 

بهتون توصیه می کنم اگه دلتون برای بچگیهاتون تنگ شده  یا  آدم کوچولو هایی اطرافتون دارید دستشو بگیرید و ببرید تالار هنر ، تا 24 آبانماه  دو نمایش به روی صحنه هست که یادتون می آره : توی این آسمون کثیف و دود گرفته هنوز هم آسمون آبی آبی با یه خورشید طلایی و ابرای خامه ای و سفید دور و برش هم  وجود دارند  اونم بالای یه دشت بزرگ سبزه سبز که رنگین کمون تو آسمونش بهش چشمک می زنه....

 

**

 میدان هفت تیر ، خیابان مفتح جنوبی ، جنب ورزشگاه شهید شیرودی  ، خیابان ورزنده ، تالار هنر.

 

 

 

یأجوج ، مأجوج                                                            ساعت 17:30

نویسنده و کارگردان : رضا فیاضی

بر اساس داستان ( پیراهنی برای پادشاه)        نوشته : هانس کریستین اندرسن

بازیگران : حسین محب اهری ، سوسن مقصودلو ، مرتضی آقا حسینی ، نوشین تندسته ، طوفان مهردادیان ، بهرام سروری نژاد ، جواد ذوالقدر ، زینال ایزد پناه ، محسن علی محمدی ، حمید مشمولی ، محمد فیاضی .

 

 

 

 

مش مش قلی خان                                                 ساعت 18:45

نویسنده : گیتا داودی ، ناصر آویژه

کارگردان : ناصر آویژه        

بازیگران : ناصر آویژه ، رامین کحال زاده ، محمد رضا معجونی ، حسین مزینانی .

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 17 آبان1386 و ساعت 11:15 PM |

 

هیچ آتشی به اندازه ی نگاهت مرا از سرما نجات نمی دهد...

 

 

خوشحالم ! شاید از خوشحالی دیشبم بود که اینهمه خواب پرت و پلا دیدم.... شایدم از خستگی بی اندازه ی دیروز ....  البته بدم نبودن ها ، یجورایی شیرین بودند... یه حس خاص داشتند....

دیروز کلاس ساعت آخر تشکیل نشد ، من و عاطفه هم از فرصت استفاده کردیم و با اینکه خیلی خسته بودیم رفتیم انقلاب دنبال چند تا کتاب برای این تحقیق مسخره ( اونم توی اون ترافیک بی مزه ی دیروز . واقعــــــــا نمی دونم دیروز تهران چه خبر بود! انگار همـه ی آدمها اومده بودند بیرون. تا بحال هیچوقت اینجوری ندیده بودمش... )  چون می دونستیم اگه امروز هم نریم ، معلوم نیست کی خدا بهمون رحم کنه و وقت اضافه بیاریم...  خلاصه یراست رفتیم سراغ سروش و از همونجا 3 ، 4 تا کتاب خریدیم و سرمست از اینکه بالاخره  بعد از گذشت 1 ماه و نیم  تونستیم چیزی برای تحقیق پیدا کنیم  راه افتادیم سمت میعادگاه همیشگی من با کتاب!  جایی که تو اوج غم و ناراحتی هم اگه برم اونجا همه چیز یادم می ره....  کلی خودم رو تشویق کردم و برای خودم 3 تا کتاب خریدم ، این تشویق هم برای این بود که  روحیه بگیرم و مثل دخترای خوب بشینم و برای امتحان جمعه درس  بخونم... 

این تقریبا عادت همیشگی منه که  گاهی دست خودم رو میگیرم و می برم خرید...  تازه همونجا بود که به این نی نی کوچولوی لوس هم قول دادم اگه امتحانات جمعه و دوشنبه و پنجشنبه ی هفته ی بعد روهم خوب بده براش اون دو تا کتاب دیگه رو هم که چشش گرفته بود و عاطفه نذاشت بخرم ، بخرم... 

 

اما عجب کتابهایی خریدم ها... از وقتی گرفتم تا الان گهگاهی یه نگاه کومچولو بهشون می اندازم .  " سلام خانم رنگین کمان "  رو گرفتم که مجموعه ای از نامه های شخصی یغما بوده که چاپ شده. واااااااای محشره . بعدها  بعضی هاشونو اینجا هم  می ذارم... یجورایی مثل اون نامه های ( نادر ابراهیمی) روح آدم و به بازی می گیره....  " شبانی که دستهای خدا را می شست "  رو هم گرفتم. این کتاب هم برای اونهایی که به نثرهای ( هیوا مسیح ) علاقه دارند خیلی خیلی خیلی  ماهه.

 

 

باد عزیز ! – باد بی نشانی که می شناسمت – که با برگی به فصل می آیی – که با رازی به دور می روی ؛ - زمزمه های شبانی ام را به دریاها ببر – مسافران بی آواز بسیاری – به کناره ی قایق ها پناه برده اند.....

 

 

راستی پریشب هم از جشنواره فیلم رشد  "روز باران " رو دیدم . شاید فیلم چندان جالبی نبود اما خیلی تاثیر گذار بود ... کاش اسمشو می ذاشتند دعای باران.... حالا هر وقتی ، هر جایی که باشم   بارون که می گیره  و سرمست طراوتش ، صداش و بوی نمش می شم  به این فکر می کنم که حتما یکی ، یجایی داره گریه می کنه و  دعای بارون می خونه...  دوستش داشتم  وخوشحالم که دیدمش...

 

 

چشمان تو سرزمین منند ....

چیزی به صبح نمانده ! خانم رنگین کمان !

هر چه کردم خوابم نبرد ! پشت پنجره باران می بارد . دلم می خواست تو اینجا بودی ُ و با هم از خانه بیرون می رفتیم ُ و در خیابان سوت ُ کور قدم می زدیم و من به تو می گفتم چقدر به نگاه گرمت محتاجم . به تو می گفتم هیچ آتشی به اندازه ی نگاهت مرا از سرما نجات نمی دهد. اگر خورشید منجمد شود هم چشمهایت برایم گرم ترین پناهگاه جهان است.  باران همچنان می بارد ، ولی این شهر خاکستری تمیز نخواهد شد ! تمام بارانهای جهان هم نمی توانند غبار ِ ریا را از این شهر پاک کنند! شهری که دوستش می داشتم ، حالا آیینه ی دق من شده ! ....

...

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 15 آبان1386 و ساعت 10:19 PM |

 

 

جشنواره نمایشنامه خوانی مولوی                                امروز (( شنبه: 12 آبان 86 )) ساعت 18

 

نمایش : آنکه آمد، آنکه رفت        نویسنده : عباس خلقی       کارگردان : عباس خلقی

 

 

 

امروز اصلا وقت ندارم  در حالیکه ، خیلی دلم می خواد بنویسم ....

از دیروز و دانشگاه و دیدار در دمشق....

حتی قیصر امین پور...

 

خدایا یه کوچولو وقت ...

 

 

*********************

 

 

قیل و قال من و نازی سر هیچ

 

من: می تونی حدس بزنی برات چی پیدا کردم ؟

نازی: سنگ واره ی سنجاقک ؟

من: کهنه تره !

نازی : فسیل ِ فسفری ِ گل آفتاب گردون؟

من: بشرا ، بهش می گفتند بلبرینگ ماشین !

نازی : چه قشنگ ! مثل زمین قوس داره!

من : زنجیرش ُ با ساقه ی آخرین خوشه ی گندم بافتم ! آویزون کن گردنت !

نازی : کجا پیداش کردی ؟

من : زیرِ یک کوه ِ بلند که الانه صحراست، قبلآ هم دریا بود !

نازی : نگاه کن بهم می آد ؟

من : آره ! خیلی ! مثل ِ زهره به فلک !

 

 

 

وای که چقدر دلم  بهانه ی هوای سادگی و صمیمیت نوشته های حسین پناهی رو داره ....

ای خدا من حتی وقت ندارم  یه دل سیر اونها رو هم بخونم ...........

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 12 آبان1386 و ساعت 1:33 PM |

 

در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمين ، پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان ، سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 10:37 PM |

 و برایم نامه ای بفرستی

واژه های مهــــــربانی ات

همراه گریه های شبانه ام باشد

 

 

امشب از همان راهی که آمدم تا مهمان مهربانی هایت باشم

به سمت دورترین سواحل گریه بر میگردم

چراغ راهم ...

چشم های روشن توست

راه توشه ام ...

عطر ترانه های آفتابی ات

و امید ...

امید به اینکه در پی ام بیایی ، اما صدایم نکنی

بیایی و نشانه ی خانه ی بارانی ام را

که در خم و پیچ بغض سالها

با بوی پیراهن تو بنا کرده ام بیابی

و برایم نامه ای بفرستی

واژه های مهربانی ات

همراه گریه های شبانه ام باشد

همین ...!

 

 

دارم می رم سفر... یه سفری که هر وقت دلم اندازه ی تمام دنیا می گیره فقط و فقط به اون احتیاج دارم. می رم تا سرم و روی  یه سنگ  سرد بذارم و اندازه ی تمام آسمون ابری دلم براش ببارم... ببارم ببارم ببارم ...... تنها چیزی که می دونم آرومم می کنه همون سنگ سیاه و سرده... همون سنگی که می دونم یه دنیا مهربونی  رو تو خودش داره.... براش از غم ، از دل مشغولی ها ، روزمرگی های تلخ ،  از شادی کم پیدای این روزها ببارم... ببارم.....  برم تا بهش بگم  اون روز که دلم هواشو کرده بود یهو یه پروانه ی قشنگ  ، اونم تو فصل پاییز ، فصل بی پروانه!  جلوی چشمای خیسم  بازی می کرد.... و دوباره یادم انداخت که تنهام نذاشتی درست مقل اون 7 تا قاصدک که هیچوقت از یادم نمی ه... برم تا بهش بگم دوباره کمکم کنه...دوباره و دوباره و دوباره.....  مثل همیشه که کمکم کرد و خودم نفهمیدم که اون بوده که دستمو گرفته....  

 

 

 

می روم به دیدار مردمان دور دست زمان ها

می روم تا گلوی پر گریه ی این روزها را با تلنگری از هق هق ثانیه ها بشکنم

تو بمان و نامه های بارانی بفرست تا وقتی از سفر رویا و روشنی بازگردم....

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 9 آبان1386 و ساعت 11:47 AM |

این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد. این روزها که می گذرد شادم... شادم که اینروزها می گذرد.

 

 

 

خودمم می دونم قاطی کردم.....  

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 8 آبان1386 و ساعت 11:44 AM |

خیلی عصبانیم ...  خیلی...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 8 آبان1386 و ساعت 11:22 AM |

 

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دست هامان خالی

دل هامان پُر

گفتگوهامان مثلا یعنی ما !

کاش می دانستیم

هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد.

 

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم!

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ ،

و تحملی طولانی بیاور

                           احتمال گریستن ما بسیار است...

 

-علی صالحی-

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 11:28 PM |

 

دارم دیوونه می شم از اینهمه شوکی که اینروزا داره بهم وارد می شه... انگار  واقعا تحمل یه اتفاق جدید رو دیگه ندارم... حتی اگه اون اتفاق یه اتفاق شاد شاد شاد باشه، حتی اگه اون به من هیـچ ارتباطی نداشته باشه.... جالبه که تا دلم پر می شه  هنـــــــــــــوزم سر ماه خودم خالی می کنم.... اون بیچاره حالا هم که سهمی از منو شادیهای زندگیم نداره ، باز باید تحمل کنه.... کاش حداقل تو این روزا ماه  گرد و نقره ایم پیشم بود.... سرم و می ذاشتم رو شونه اش و یه دل سیر گریه می کردم... کاش.. کاش.. کاش...

یجورایی این اتفاق جدید من و درگیر خودش کرده. یکی نیست بگه آخه  به تو چه ؟ تو چرا داری خودتو می کشی؟ از شانس من این اتفاق همراه شده با خوندن دو سه تا وبلاگ و زندگی آدمهاش ، خوندن آخرین کتابی که دستمه.... وااااااااااااااااااااااااااااای!  انقدر با زندگی قهرمان های اونها درگیر شدم که دیگه زندگی خودم و داره یادم می ره...  با خنده هاشون می خندم، با غصه هاشون اشک می ریزم . خودمم باورم نمی شه ،  اما گاهی بجاشون فکر هم می کنم ....

تو اینهمه گرفتاری درسی و کاری واقعا همین یه قلم رو کم داشتم ...

نمی دونم ..... شاید زیادی حساس شدم. حساس و بی منطق!

 

 

 

از دست تو نیست دل من از گریه پره

مثل تو طاقت نداره ، واسه تو هر دم می باره

دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن ...

نباشی بی تو باز می میرن ، می ریزن ، بی تو هر دم می میرن

 

تو تمام دنیامی ....

تو تمام حرفهامی ....

تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی ....

 

یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون

داره دلم و می بره به دیار  بی نام و نشون

اون ستاره همون چشمای تو ِ  تو آسمون

داره پر پر می زنه دلم واسه دیدن اون

 

تو تمام دنیامی ...

تو تمام حرفهامی ...

تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی ....

 

 

 

 

 

راستی جشنواره نمایشنامه خوانی تالار مولوی یادتون نره ....

امروز شنبه 5 آبان 86     ساعت 18

نمایش (( فصل آنفولانزا ))       نویسنده : ویل آنو         کارگردان : آزاده گنجه

 

 

 

 

 و اما قابل توجه اون دوستانی که دلشون می خواست نمایش ( خانواده تت ) رو ببینند اما زمانی که در تالار سایه مجموعه تئاتر شهر روی صحنه بود موفق نشدند .  قابل توجه عاطفه :  امیدوارم ایندفعه دیگه این فرصت استثنایی از دستش نره ، چون واقعا حیف بود که تماشای این نمایش جذاب رو از دست بده.... کاش  اون چیزی که اینروزها خیلی کم می آرمش بهم این اجازه رو می داد که دوباره از دیدن این نمایش لذت ببرم .... بازم کــــــــــــاش....

این نمایش هر روزه ساعت 18:30 در فرهنگسرای نیاوران به روی صحنه است.

 

خانواده تُت

نویسنده : ایشتوان ارکنی    کارگردان : مائده طهماسبی   بازنویسی متن : فرهاد آئیش

بازیگران : فرهاد آئیش ، فرشته صدر عرفایی ، لیلی رشیدی ، احمد مهرانفر ، رامین ناصر نصیر ، مهدی بجستانی ، شکوفه هاشمیان ، محمدرضا اصلی .

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 3:23 PM |

آخرش یه شب ماه میاد بیرون...

 

 

یه شب مهتاب ، ماه می آد تو خواب

من و می بره کوچه به کوچه... باغ انگوری...  باغ آلوچه...

دره به دره ، صحرا به صحرا

اونجا که شبها پشت بیشه ها

      یه پری می آد؛  ترسون و لرزون ...

              پاشو می ذاره تو آب چشمه ،  شونه می کنه موی پریشون

 

 

 

یه شب مهتاب ، ماه می آد تو خواب

من ومی بره ته اون دره ، اونجا که شبها یکه و تنها

                                    تک درخت بیــــــــــــد شاد و پر امیـــــــــــد

                                                              می کنه به ناز ، دستشـــو دراز

که یه ستاره بچکه مثل ِ یه چکه بلور

به جای میوش ، سر یه شاخش بشه آویزون

 

 

 

یه شب مهتاب ، ماه می آد تو خواب

من و می بره از توی زندون ، مثل شب پره با خودش بیرون

می بره اونجا که شب سیاه تا دم سحر شهیدای شهر

با فانوس خون جار می کشن

                   تو خیابونها سر میدونا    

                          عمو یادگار ،  مرد کینه دار ، مستی یا هوشیار...  خوابی یا بیدار ؟!

 

 

 

مستیم و هوشیار ، شهــــــــیدای شهر

خوابیم و بیدار، شهیدای شهر

آخرش یه شب ماه میاد بیرون...  از سر اون کوه ، بالای دره

                                                روی این میدون ، رد می شه خندون    

 

                                                                                   یه شب ماه می آد.......       

 

 

رد می شه خندون...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 5:8 PM |