18th October 2003
درست 4 سال پیش .... ساعت 7:05 ..... میعادگاه سفید و شیشه ای ....
شاهزاده ای سوار بر اسب سفید بالدار اومد تا دست عروس رویاهاشو بگیره و ببره به قصر بلورین خودش....
حالا اون روزها کجاست....
18th October 2003
درست 4 سال پیش .... ساعت 7:05 ..... میعادگاه سفید و شیشه ای ....
شاهزاده ای سوار بر اسب سفید بالدار اومد تا دست عروس رویاهاشو بگیره و ببره به قصر بلورین خودش....
حالا اون روزها کجاست....
امشب باز هم کوارتت و دیدم و باز هم لذت بردم….ایندفعه از یه زاویه ی دیگه و یه نگاه دیگه… کاش واقعا امکانش بود که از اون دو تا زاویه دیگه که ندیدم هم ببینمش…. ولی خداییش دیدن یه نمایش خوب ، با کلی بازی روان و زیبا همچنین دیدن استقبال پر شکوه تماشاگرها واقــــــــــــعا حال آدم و جا می آره. انگار نه انگار که این منظره ها برام تکراری بود….
فکر می کنم این هفته دیگه آخرین هفته ی اجرا باشه… چون ظاهرا قراره که از چهارشنبه دوم آبانماه نمایش اتاق شماره 6 (نوشته : آنتوان چخوف) ( به کارگردانی : خسرو حکیم رابط و ناصرحسینی مهر ) در تالار مولوی به روی صحنه بره. جزئیات دقیق این نمایش رو هفته ی دیگه می نویسم.
* راســــــــتی جشنواره نمایشنامه خوانی تالار مولوی : ( ساعت 18 ) شنبه 28 / مهر / 86
نمایش: گذرپرنده ای از کنار آفتاب
نویسنده : محمد چرم شیر کارگردان : مرجان محمدپور
نقش خوانان: نسیم بهادری ، مهنازذبیحی ، عباس جمالی ، رضا سعیدی ، فربد فرهنگ ، پویا یحیی پور .
* این لینکی که گذاشتم از وبلاگ بسیار پر محتوای برگ سبز .... گریم های بسیار جالب و دوست داشتنی از آقای عبدی. برای من که خیلی دلچسب بود....
(( آرزوهای ویکتور هوگو ))
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد
بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم که دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست، و برخی دوستدارمه
دسته کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
که دستکم، یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفید باشی، نه خیلی غیر ضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم که صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کار ساده ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیری می کنند
و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی
چرا که هر سنی، خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد
چرا که به این طریق به رایگان احساس زیبایی خواهی یافت.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند که خرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم که پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه، سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: این مال من است؟
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.
و در پایان، اگر مردی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
صبح که میشود دلم دوباره ترانه های بارانی می خواهد
زندگی برای تجربه های تکراری خیلی وقت نمی ذاره ...
گاهی اوقات بعضی از جمله ها آدم و آنچنان به گذشته پرتاب می کنه که آدم یادش می ره دیروز خیلی وقته که گذشته . الان دیگه اسمش امروزه و باید اونو قشنگ ساخت. تا اگه فرداها به امروز نگاه کرد بگه چه دیروز قشنگی داشتم... آخه زندگی برای تجربه های تکراری خیلی وقت نمی ذاره....
تجربه ها گاهی خیلی تلخن... حتی چندین و چند سال هم که بگذره مزه تلخشو به خوبی میشه حس کرد. گاهی وقتها تاوان به دست آوردن یک تجربه ، از دست دادن خیلی از سالهای قشنگ زندگیه. پس چجوری میشه که یه فرصت برای تکرار یه تجربه داشت؟؟؟!!!!!!!!
پریشب رفته بودیم تماشای نمایش آشویتش خصوصی به نویسندگی و کارگردانی ( سیاوش پاکراه ) . تنها نمایشی بود که اصــــــلا نتونستم به نکات فنی اون دقت کنم . از نظر یکی از دوستان خیلی لوس و بچگانه بود، اما برای من جالب بود ... مخصوصا موسیقی زیباش. گاهی احساس می کنم دچار مازوخیست شدم . انگار دوست دارم خودم و اذیت کنم چون دلم می خواد یبار دیگه برم و تنهایی تماشاش کنم.
تنهایی نمی شه رقصید....
ما مدتهاست برای با هم رقصیدن بهانه ای نداریم ....
نمی دونم ؛ اما دلم نمی خواد این شرایط اینطوری ادامه پیدا کنه. می ترسم اگه ایندفعه هم کوتاه بیام زندگی فرصت تکرار یه تجربه ی تکراری رو بهم نده. یا باید همه چیز درست شه یا .... . آره قبول دارم تنهایی نمیشه رقصید. اما وقتی بهانه ای برای با هم رقصیدن نداریم چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه جمله ی جالب توی متن اون نمایشنامه بود که فقط من و ماه ِ من از ته دل درکش می کنیم... انگار یکی راز ما رو برده بود توی اون نمایشنامه... کاش اونم می دید....
آس دل دو ساله که گم شده ...
دیشب همه داشتند تو آسمون دنبال تو می گشتند. می گشتند تا هر وقت دیدنت بگن عید مبارک! دنیا رو می بینی... سال تا سال می آد و میگذره کسی نگاهت هم نمی کنه اونوقت امشب در به در ِ گوشه ای از چشای قشنگتن. نمی دونن ، با داشتن تو همه ی روزها عیده.
باش... همیشـــــه باش ماه قشنگم....
دلم برای ماه تنـــــــــــگ شده است. حالا اگر رویم را به آسمان برگردانم , اگر ماه نیامده باشد ؛
شاید گریه ام بگیرد ...
دیشب با دنیا حرفم شد . پشتم را به آسمان کردم , شانه هایم از سنگینی نگاه ماه و ستاره که از پشت ابرها نگاه می کردند , بی طاقت شدند. نمی دانستم حرفم را باید به که بگویم , یا اصلا از چه بگویم .
باور کن , گاهی از کنار مادرم می گذرم و او را نمی شناسم . گاهی از جلو خانه رد می شوم و بعد حیران , به دنبالش می گردم. حتی به سراغ خودم نمی روم . گاه خودم را توی چشم های پرنده ای , لایه شاخه های درختی , یا روی چتر های سپید از برف و یا چشم های خیس از اشک عابران جا می گذارم. حالا باید چطور , حالا باید چه , حالا باید از کجای قهرم بگویم؟
برایت دفتری از نامه های پنهان نوشته ام . از توی همین شهر شلوغ . از توی همین شهر بی آسمان . راستی , می آیی برویم آسمان را پیدا کنیم ؟ می خندی ؟
هیچ پرنده ای نیازمند افتادن عکسش در آب نیست . آب,عکس آسمان و پرنده را برای دلتنگی خودش می گیرد.حالا من از تمام آن روزهای گم شده پیش از نامه ها , از روزهای دفترهای مشق , تنها چراغی را بیاد دارم که در حیاط می درخشید تا قطره های باران را بببینم .
چراغی که زیر نورش , کودکی دفترش را گم کرد. یعنی تمام رویاهایش را گم کرد. درست حدس زدی , کبری را می گویم. حالا من نه مثل کبری ؛ تصمیم گرفته ام دفترم را در باران گم کنم.تا تو یک روز آن را پیدا کنی , خیس هم بشوی و بعد زیر آسمان آبی بنشینی و نامه هایم را بخونی . آنوقت مطمئن باش شاعر می شوی.
اگر که کودکی هایت را عریان , روی خاک غلت زده باشی, توی آب گرم باغچه ها خیس شده باشی , اگر ماه در چشم های کودکی هایت لانه کرده باشد, اگر خواب هایت شبیه حرفهایت باشد؛ آنوقت شاعر می شوی , باور کن!
کاری ندارد , تو راه بیفت به سمت باران و دفتر گم شده , آن وقت می بینی که ماه با تو می آید , درختها و سایه ها با تو میآیند. صداهای دنیا با تو می آیند.اما یادت باشد همیشه بعد از خواندن نامه ها , زیر لب اسم باران , ماه و چتری سبز را دکر بگویی.
حالا اگر در اتاقی هستی , می توانی پنجره را رو به رویاهایت باز کنی. یا اگر زیر آسمان نشسته ای ذکر بگو , ذکر...
ای که نمی دانم آخر تو رابه چه نام بخوانم . نمی دانم فرض کن همه نامهای دنیا تویی.می دانی , ما همیشه فکر می کنیم آگر اسمهای ما بزرگ باشد , و بر کوچه ها و خیابانها بگذارندتا آخر دنیا می مانیم . اما این فرصتی که به ما دادند خیلی کم است .. خیلی کم و ما در این فرصت اندک , همیشه در (( فکر می کنیم )) زندگی کرده ایم.
اما یادت باشد این اسمهای کوچک و بزرگ تنها یک بهانه است ؛ بهانه ای برای فرار از خودمان , بچگی هایمان , گم شدگی هایمان....
ولی چیزی از اول دنیا نگذشته است.چیزی هم به آخر دنیا نمانده است.می دانی آخر دنیا کجاست ؟ آخر دنیا انتهای همین خیابان هولناک است که کودک در آن گم می شود. آخر دنیا , ابتدای گم شدگی کودک در خیابان است . این را کودکان , کودکانی که حالا بزرگ شده اند خوب می دانند. کودکانی که وقتی گم شدند, راه خانه شان را فراموش کردند.
با اینهمه یادت باشد, به بچه هایی که از روستاها به مدرسه تو می آیند, به بچه هایی که تو را در خیابان نگاه می کنند ؛ اول اسم باران و بعد اسم ماه را یاد بدهی . اول دنیا... آخر دنیا.... هر کجای عالم که باشد , اسمش هر چه که باشد , خودش هر چه که باشد , مهم نیست. بچه ها خودشان پیدایش می کنند.
دلم برای ماه تنگ شده است. حالا اگر رویم را به آسمان برگردانم , اگر ماه نیامده باشد ؛ شاید گریه ام بگیرد, یا شاید بمیرم. کسی چه می داند؟
هر چه هست ؛ یادت باشد. حتما یادت باشد. بچه ها ؛ باران و ماه.. باران و ماه و چتری سبز که من به دست می گیرم ؛ تا آخر دنیا....
هیوا مسیح
کاری ندارد , تو راه بیفت به سمت باران و دفتر گم شده , آن وقت می بینی که ماه با تو می آید...
دوباره عصر پنج شنبه شد و آسمون دلم ابری ابری شده... انقدر دلم گرفته که انگار حالا حالا ها باز شدنی نیست. کاش الان پیشت بودم، کاش انقدر فاصله بینمون نبود. نبود تا حداقل می تونستم هر پنج شنبه بیام کنارت.... باهات حرف بزنم ، برات تعریف کنم این هفته چیکارها کردم.... ازت بپرسم کدوم راه درسته ؟ کدوم راه غلط....
و تو هم هر دفعه یجور، مثل این دفعه که 7 تا قاصـدک به هم گره خورده و برام فرستادی جوابم و بدی....
این ماه رمضون اولین ماه رمضونی بود که واقعا حس کردم دیگه تو رو ندارم... پارسال هنوز انقدر داغون بودم که نمی فهمیدم سحر و افطار کِیه !! .... امسال بود که واقعا فهمیدم موقع افطار پیشم نیستی تا یدونه خرما بذارم دهنت ، اما هی نگران باشم که نکنه سیر شی و شام نخوری.... سحر هم از صدای قاشق ما ازخواب بیدار نشی و بدخواب...
می دونم خیلی خودخواهیه که دلم می خواد اونروزها برگرده... برگرده و تو عذاب بکشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه! نبودنت و تحمل می کنم ... بازم اشکامو توی دلم می ریزم ... بازم بجای تو با بارون ، با ماه حرف می زنم ... باز نمی ذارم کسی بفهمه چقدر غم وغصه تو دلم زندونی شده ... بازم عقده سر گذاشتن رو پاهاتو ته ته دلم نگه می دارم ... باز نمی ذارم هیچکس بفهمه که تو رو ندارم....
پشت این پنجره ها دل می گیره غم و غصه ی دل و تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم چشام اشک بارون می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره ، تو می دونی
هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه
میگه من دوستت دارم ، تو می دونی
می خوام امشب با خدا شکوه کنم شکوه های دلم و تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاست؟ چرا بخت من سیاست ، تو می دونی
پنجره بسته می شه شب می رسه ، چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره فردا می شه
مگه فردا چی می شه تو می دونی ...
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره ، تو می دونی
هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه
میگه من دوستت دارم ، تو می دونی
خدایا حداقل عوضه اونهمه دردی که کشید حالا دیگه براش یه عــــــــــالمه بارون شادی ببار...
یواش یواش ماه رمضون هم داره بار خودش رو جمع می کنه.می خواد بره تا سال دیگه هم پیداش نمی شه.... یادمون نره آخرین حرفهامون روبدرقه ی راهش کنیم... بدرقه ی اون شبهای قشنگ قدرش ...
خدایاهمه ی مریض ها رو خوب خوب کن تا بتونن حتی یباره دیگه هم که شده لذت شیرینی شبهای قدر رو بچشن...
خدایا خودت کمکش کن....
گویا به سلامتی پروژه ی نفس گیر تعمیرات اساسی مجموعه تئاتر شهر رو به اتمامه و اگه خدا و بنده های خدا بخوان قراره این جماعت سرگردون تئاتری که از سر ناچاری به تالار مولوی هجوم آورده بودند و اجراها رو 2 بار 2 بار می دیدند دوباره شاهد نمایش های متنوع مجموعه تئاتر شهر بشند. الحق و والانصاف هم که مولوی با نمایش کوارتت خوب از پس این بی تئاتری براومد.... خلاصه می گن که قراره اولین اجرای نمایش در مجموعه تئاتر شهر هم در تالار چهارسو باشه. ( عجب افتخاری ! )
نمایش جنون محض به کارگردانی علیرضا کوشک جلالی از ابتدای آبان ماه در تالار چهارسو به روی صحنه می رود.ایوب آقاخانی هم دراماتورژ این کار می باشد. ( اینم پارتی بازی برای استاد گرامیمون J )
جنون محض نوشته مایکل فرین و یکی از مشهورترین کمدی های دهه 80 انگلستان است. در این نمایش بازیگرانی چون (کاظم هژیرآزاد ، هومن برق نورد و ایـــــــوب آقا خانی) به ایفای نقش می پردازند.
** راستی این هفته چشنواره نمایشنامه خوانی تالار مولوی یادتون نره. هفته پیش که نمایشنامه مستر مارمالاد خیلی جالب بود و من و شیدا از اول تا آخرش خندیدیم.... کلی هم دلمون به حال عاطفه سوزید که نتونست بیاد. اول که شروع شد مونده بودیم که این 1 ساعت و نیم رو چجوری تحمل کنیم اما بقول شیدا دیگه نمی خواستیم بیایم بیرون. می دونی ، تو این روزگار قحطی خنده ، گهگاهی چنین نمایشنامه هایی خیلی می چسبه.
اینهفته : 21 مهر 86
(( نمایش : راز سالهای خفته نویسنده : ملیحه مرادی جعفری کارگردان : امیر رضا زاده ))
*******************
پنداشتي
چون كوه كوه خاموش دمسردم ؟
بي درد سنگ ساكت بي دردم ؟
ني …
قله ام
بلندترين قله غرور
اينك درون سينه من التهاب هاست
هرگز گمان مبر
شد خاطرات تلخ فراموشم
هرچند
نستوه كوه ساكت و سردم ليك
آتشفشان مرده خاموشم ...
- حمید مصدق -
ما همه از یک قبیله ی بی چتریم
فقط لهجه هایمان ، ما را به غربت جاده ها برده است
تو را صدا می زنم که نمی دانم
مرا صدا می زنم که کجایم
ای ساده روسری که در ایستگاه و پچ پچه ها
ای ساده چتر رها که در بغض ها و چشم ها
تو هر شب از روزهای سکوت
رو به دیوار به خوابی می روی
تو هر شب از نوارهای خالی که گوش می دهی
باز می گردی
ما همه از یک آواز
کلمات را به دهان و کتابخانه آوردیم
شاید آوازهایمان ، ما را به غربت لهجه ها برده است
ای بغض پرکنده در غربت این همه گلوی تر
ای تو را که نمی دانم
ای مرا که کجایم
کسی باید از نوارهای خالی به دنیا بیاید
کسی باید امشب آواز بخواند
کسی باید امشب
با غربت جاده ها و لهجه ها
به قبیله ی بی چتر برگردد
ما همه از یک گلوی پر از ترانه رها شده ایم
فقط سکوت هایمان ، ما را به غربت چشم ها برده است
کسی باید امشب
نخستین ترانه را به یاد آورد .
جمعه...
توی قاب خیس این پنجره ها
عکسی از جمعه غمگین می بینم
چه ســــــــــــیاهه به تنش رخت عزا
تو چشــــــــــاش ابرای سنگین می بینم
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه جمعـــــــه جمعـــــــــه
جمعه ها خون ، جای بارون می چکه....
چکه ،چکه
نفسم در نمی آد
جمعه ها سر نمی آد
کاش می بستم چشامو .... این ازم بر نمی آد
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه جمعـــــه جمعه جمعه
جمعه ها خون جای بارون می چکه....
چکه ،چکه
عمر جمعه به هزار سال می رسه
جمعــــــــه ها غم دیگه بیداد می کنه
آدم از دست خودش خسته می شه ، با لبای خسته فریاد می کنه.
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه جمعـــــه جمعه جمعه
جمعه ها خون جای بارون می چکه....
چکه ،چکه
جمعه وقت رفتنه ، موسم دل کندنه
خنجر از پشت می زنه اون که همراه منه
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه جمعـــــه جمعه جمعه
جمعه ها خون جای بارون می چکه....
چکه ،چکه
*دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش کنی ....
فرصتی که از دست رفت، برای همیشه از دست رفته....
نمی دونم چرا ناخوادگاه یاد این دیالوگ سریال مدار 0 درجه افتادم . یکی از اون سریال هاییه که خیلی خیلی کم پیش می آد که جنسی شبیه اونو توی تلویزیون دید. شایدم چون من یه جورایی خاصی کارهای فتحی رو دوست دارم اینطوری فکر می کنم... حس می کنم برخلاف اکثرسریال های ایرانی واقعا اصول فیلمنامه نویسی و کارگردانی به درستی درش رعایت شده. گره افکنی ها و نقطه اوج و .... کم نظیرند. درست همه چیز خلاف انتظار و پیش بینی آدم پیش میره.... مثل همین قسمتی که این هفته پخش شد ، همون سکانس جلوی در دادگاه....... این شوکی که به بیننده وارد می شد شاهکار بود.
یا اصلا " تم" داستانی که برای کار انتخاب می کنه خودش به نوعی منحصر به فرده... مثل میوه ممنوعه. حالا کار نداریم که چون این سریال به نوعی سریال مناسبتی محسوب می شه و کاستی ها و بیمزگی های خاص خودش رو داره اما از کنار بازی شگرف استاد نصیریان نمی شه به راحتی گذشت. هنر بازیگری رو پلان به پلان می شه در حرکتهای نصیریان دید... تمام حسی که حتی با تمام شرح و بسط های فیلمنامه نمی شه بیانش کرد و فقط از عهده تجربه و هنر اینچنینی بازیگر برمی آد. فکت قضیه رو می شه تو سکانسی دید که هستی ازش پرسید به چه دلیل حسابدار رو از شرکت اخراج کرده ؟ بغض گلوی حاج فتوحی ، جمع شدن اشک توی چشماش ، ناتوانی تکلم و .... همه و همه رو می شد با تمام وجود درک کرد.
و بعد از مدتها دیدن یه بازی خوب واقعا حال آدم رو جا می آره ....
*****************
راستی یادتون نره جشنواره نمایشنامه خوانی مولوی ( دوره سوم ) هنوز ادامه داره تــــــــــــــــــا مراسم اختتامیه که 15 دی ماه 86 خواهد بود.. این جشنواره فقط شنبه ها ساعت 6 بعدازظهر در تالار مولوی سالن اصلی پیگیری خواهد شد و هر هفته یک نمایشنامه بازخوانی می شود. جلسات نقد و بررسی هم پس از پایان هر اجرا برگزار می شه. این هفته :
14/7/86 نمایش (( مستر مارمالاد )) نویسنده : نوا- هیدل به کارگردانی : لیلا سیاره
ببین دارم گریه می کنم
برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی ...
میان سادگی هامان نشستند
برای ابرهای پربارانی که آمدند و تا بینهایت علاقه مان سایه انداختند
بگذار آنقدر باران ببارد
تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود
نگران نباش
به هیچ جای این آسمان ساده ی صبور بر نمی خورد
اگر گهگاه پلک های خسته و خاموش من
برای بی قراری نیامدنت ببارد
حالا دیگر عابران خواب گرد هم اندازه علاقه را می دانند
با سر انگشتان خسته بر سینه دیوار این کوچه ی بی ستاره می نویسند
می دانم ، تو هم می دانی
که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت و علاقه
راستی چرا رفتیم ، چرا بر نگشتیم
در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم
پس من اینهمه نامه ی بی نشانی را
کجا، برای که نوشته ام !
به همین زودی یادمان رفت
قرار همیشه چهارشنبه ها
در مجاورت چکه های باران
چگونه فراموش کردیم !؟ ....
"شراره شهابی"
...یا حبیب َ مَن لا حبیب َ لَهُ ....یا طَبیبَ مَن لا طَبیبَ لهُ ....یا مُجیبَ مَن لا مُجیبَ لَهُ ...یا شفیقَ مَن لا شفیقَ لَهُ ...یا رفیقَ مَن لا رفیقَ لَهُ ...یا مُغیثَ من لا مُغیثَ لَهُ ...یا دلیلَ من لا دَلیلَ لَهُ ...یا اَنیسَ مَن لا انیسَ لَهُ ...یا راحمَ مَن لا راحِمَ لَهُ ...یا صاحِبَ مَن لا صاحِبَ لهُ.
...ای دوست آنکه دوستی ندارد ...ای طبیبی که طبیب دیگر ندارد ...ای اجابت کن آنکه جواب دهی ندارد ....ای مهربان که مهربانی جز تو ندارد ...ای همراه آنکه همراهی ندارد ...ای دادرس آنکه دادرسی ندارد ....ای راهنما کننده آنکه راهنمایی ندارد ...ای انیس آنکه انیسی ندارد ...ای رحم کن کسی که رحم کننده ای ندارد ...ای یار آنکه یاوری ندارد.
انگار واقعا همین امشبه که تکلیفه این ۳۵۵ روز پیش رومون و روشن می کنه..... واااااااای که چه حس شیرینی و غریبی داره این شبها ، حس می کنی هر چی که از خدا بخوای برات مهیا می کنه. حس می کنی خدا همین دو قدمیت نشسته و به همـــــــه ی حرفهای بارووونیت گوش می کنه.....
خدایا شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکر ... شکر ... شکر.
خدایا بخاطر این شبهای قشنگت هم که شده همه ی مریض ها رو شفا بده ، به هر کی مریض داره انقدر صبر بده تا هیچوقت نباشه که پشیمونه بی طاقتی هاش بشه و پیش وجدانش شرمنده.
خدایا همه پدر و مادرها سالم و راضی نگه دار. اونهایی رو هم که بردیشون پیش فرشته های خودت ، فقط خودت هواشونو داشته باش....
خدایا بازم شـــــــــــکر برای هر چیزی که داریم و هر چیزی که نداریم................. شکر .........................................
خیلی خسته ام.... دلم می خواد برم یه جا که حداقل حداقل یک روز فقط و فقط ماله خودم باشم و استراحت کنم . فقط استراحت! سر خودم رو خیلی شلوغ کردم . شلوغ کردم که فکر و خیال نکنم. اما به چه قیمتی.... چیزی که این روزها خیلی کم می آرم وقته...
نمی گم داره بهم بد می گذره .. نه! مخصوصا که تنها دلگرمیم سرکلاسهامونه. لحظه هاییه که پیش شیدا و ساناز و عاطفه هستم. یه جماعته پر از انرژی، پر از شادی و دل خوش..... امروز باهاشون سر افطار کلی خندیدیم. از صبح که رفتیم دانشگاه نقشه کشیدیم که افطار چکار کنیم ؟ آخه سید مهدی شلوغ می شه. چقدر یاد دکتر شیری افتادیم ( امیدوارم هر جا هست موفق تر از پیش و شاد شاد شاد باشه در کنار خانوادش ) این آش و حلیم سید مهدی هم خودش شده یه پا سوژه برا ما 4 تا .
بابا بازم به این روزهای شاد دانشگاه که کلی ذهنم و از همه چیز منحرف می کنه. اما حس می کنم حتی خنده هام هم الکی شده... از روی بی عاری.... انگار که خودم رو زدم به کوچه علی چپ. اما انقدراحمقانه اینکار و انجام دادم که خودمم حرصم می گیره. انقدر تو سرم فکرهای رنگ و وارنگ جمع شده که فقط و فقط دلم می خواد همه چی داشته باشم الا اونهارو.
امروز اولین بارون پاییزی بارید . خیلی کم ، اما بارید! اما برای من کم نبود.... کاش این بارون تو آسمون ابری دل منم می آمد تا یخورده سبک بشم.... مسخه مسخ شدم... حتی گریمم نمی آد. سرم رو با هر چی که دم دستم بیاد گرم می کنم.
فعلا دارم کتاب هزار خورشید درخشان "خالد حسینی" رو می خونم. دوستشم دارم، درست برعکس بادبادک باز که علی رغم عقیده همه ی صاحب نظرا دوستش نداشتم. نه اینکه نداشتم ها ! اما اونطور که ازش پیش فرض داشتم نبود. اما این یکی واقعا قشنگه. به قول یکی از استادامون : نگیم قشنگه ، بگیم خوشمون اومد. یکی از فصل هاش به شدت منو مجذوب خودش کرد. فصل پنجم..... به قول یکی از روشنفکرای اهل فن ؛ تو این فصل بود که فهمیدم کار نویسنده ها از دکترا هم سخت تره.... واقعا. تمام احساس آدم و درگیر خودش می کنه. برای من که دارم خودمو می کشم تا به هیچی فکر نکنم یه شاهکاره اساسیه.....
الان هم که بعد از کلی خستگی اومدم خونه هنوز لباسهامو عوض نکرده بودم که ، دلم پر کشید سمت نامه های هیوا مسیح.... واقعا که بعضی لحظه ها حتی چندتا جمله هم آدم و آروم می کنه.
من مثل شیشه ها ؛ دانه های باران را شمرده ام ...
و مثل برگها ، حرف بادها را شنیده ام...
دشتها را برای این آفریده اند که انسان آوارگی را تجربه کند ؛ رفتن و تنهایی را .. وسعت و بیکرانی را .. نرسیدن را و عشق یعنی نرسیدن.
آن چه که بزرگ است , آن چه که دریایی است , تنها برای انسان آفریده شدهاست.
چشمان کوچک ما , ناپایان ترین سرزمین هاست.و قلب ما ؛ جایی که تمام احساسات بشری آنجاست. جایی که انسان در تلفیق اندیشه اش با آن معنا می یابد , کهکشانی ترین آسمانهاست. و پر ستاره ترین ؛ که رخشان ترین و ناب ترین قطره های عشق از آن فرو می چکد.
این گونه است که زندگی آغاز می شود. هر چند که زندگی همواره در آغاز است.
...! ما در عصری زندگی می کنیم که آدمها , خیلی دورتر از خودشان ایستاده اند و بسیار از یکدیگر فاصله دارند. هیچکس پنجره اتاق دیگری را باور نمی کند . کسی صدای تنهایی پرده ها را نمی یشنود, وقتی که آرام بر هم کشیده می شوند و اتاق و آدم اتاق ؛ آن سو می ماند.
بیا سکوت را از من چون تحفه ای بگیر و با خود ببر. سکوت که کنیم ؛ بی زبانی ها به سخن در می آیند. بیا صداهای روزمره را نشنویم. بلکه به خاموش ترین صدا برسیم.
در خیابان ؛ قیل و قال شهر و خنده هایی که دهان را تا بناگوش چاک می دهند , هیچ صدایی نیست . من دیده ام , و بارها گوش داده ام . هیچ صدایی نیست .
من مثل شیشه ها ؛ دانه های باران را شمرده ام .
و مثل برگها ، حرف بادها را شنیده ام.
از پنجره اتاقت نگاه کن. وقتی برف می بارد و نرم بر دیوار و طناب رخت می نشیند ، وقتی گنجشکها می آیند و با جیک جیک زمستانی بر گرد شاخه ای می چرخند و باز دور می شوند.
وقتی شاخه ای از برف رها می شود...
وقتی که یک لحظه آفتاب می تابد..
و سایه تو بر دیوار می افتد و عکست در آینه شفاف تر پیدا می شود ، اینجاست که صداهای پنهان به صدا در می آیند. اینجاست که به صدا باید رسید. و تنها وقتی می توان زبان پنهان صداهای پنهان تر را فهمید ، شنید و دید که عریانی لباس ذهن ما باشد.
عریان از خواستن ها و داشتن ها ... دور از تمام روزمرگی. آنگاه اگر خوب گوش دهی ، به تنهاترین صدای بایسته دیگری خواهی رسید که در میان آن همه صدا جاریست.
آن صدا ؛ صدای ماست ، صدای توست ، صدای اوست.
صدایی که تنها در درون ماست......
... مگذار در لحظه هایی از زندگی ، بخاطر کوچک ترین چیزها ، که بزرگ می نمایند در چشمانت اشک بنشیند. اشکها برای غم های بزرگ و شادی های بزرگ است.
پس مگذار که بر زمین فرو چکد ، مگذار که پژمرده ات کند. زیرا که در رخشانی چشمانت می توانی زندگی را ببینی. زیرا تو آن گل نیستی که در گلخانه نا تمامی نحیف و زرد می شود. بلکه تو آن پرنده ای هستی که می توانی به هر کجا که آفتاب سایه گسترده است ، پرواز کنی.
برو و در گوشه بزرگی از خانه درونت شمعی روشن کن و آسمان را به تماشا بنشین. دست خودت را بگیر و به دشتهای آب که در بیکرانی عالم از نور ماه می درخشند ، سفر کن . آنگاه پاک و درخشان ، از آبهای نور خورده به بیرون اتاق بازگرد و زندگی کن. آن چـــــــــنـان که شایسته توست. آن جاست که خدا را در همه چیز خواهی یافت ، هر چند که به اندازه خودت آن را یافته ای. آنگاه که عشق را خواهی یافت ، آنگاه زیستن را خواهی دانست. آنگاه خواهی زیست. بی هیچ قیدی ... بندی ... رهـــــــای رها.........................
هیوا مسیح
خدای بزرگم خودت کمکم کن
تصمیم سختیه!
دلم رو گذاشتم توی یه قفس که نگهبانش عقله، داغونم شد ! شده دیگه....تقصیر خودشه.
دیشب انقدر با دنیا حرفم شده بود که تمام دق و دلیم رو سر این دل بیچاره در آوردم و یکی از بزرگترین تصمیم های زندگیم رو گرفتم.
بسه دیگه ! یا همه چیز درست می شه یا نمی شه دیگه ....
همه چیز رو سپردم دست خودت.
خودت آخر و عاقبتش رو بخیر بگذرون....
سلام
امروز 7/7 یعنی هفتمین روز از هفتمین ماه سال.... نمی دونم چرا انقدر این عدد 7 رو دوست دارم. حس می کنم سراسر انرژی مثبته. مثبت!
خوب! امروز شنبه است و طبق روال جدید اجراهای تئاتر رو باید بذاریم اما از اونجاییکه از هفته پیش تا بحال هیچ تغییری رخ نداده فقط توضیحی در مورد دو تا کاری که خودم دیدم رو از روی بروشورشون می ذارم. رااااااااااســـــــــتی این هفته به مناسبت لیالی قدر و ایام سوگواری در تالار مولوی هیچ نمایشی اجرا نخواهد شد. و از هفته دیگه روز یکشنبه نمایش ها ادامه دارند. ولی پیشنهاد می کنم با توجه به اینکه این اجراها ظاهرا تا 25 مهرماه ادامه دارند، نمایش " کوارتت " رو از دست ندید. البته برای تهیه بلیط باید از چند روز قبل برای پیش خرید اقدام کنید . نمایشی جالب و در نوع خودش و نحوه اجرا به نوعی منحصر به فرد. برای من که لذت بخش بود و اگه بلیطش رو بتونم بگیرم دوست دارم دوباره هم ببینمش. مخصوصا که دفعه ی قبلی که دیدم قبل از شنیدن برنامه رادیویی جمعه ها با تئاتر بود که به گپ وگفتی با نویسنده ( مهین صدری ) و یکی از بازیگرانش ( حسن معجونی ) می پرداخت. و حالا با شنیدن صحبت های اونها ، می بینم که به چه چیزهایی توجه نکرده بودم ... خلاصه به یکبار دیدنش که 100% می ارزه.
** راستی برنامه جمعه ها با تئاتر روزهای جمعه ساعت 9:30 صبح از رادیو فرهنگ پخش می شه ، که شنیدنش برای اهالی تئاتر خالی از لطف نیست.
کوارتت ساعت 20 به مدت 80 دقیقه
( کاری از گروه تئاتر مهر - شیراز - )
نوشته : امیر رضا کوهستانی ، مهین صدری
طراح و کارگردان : امیر رضا کوهستانی
بازیگران : آتیلا پسیانی ، محمدحسن معجونی ، باران کوثری ، مهین صدری
{ کوارتت ؛ در موسیقی قطعاتی که در آن چهار ساز می نوازند . معروف ترین قطعات کوارتت در موسیقی کلاسیک کوارتت سازهای زهی است که تشکیل شده اند از دو ویالون ، یک ویالون آلتو و یک ویالون سل. }
کارهای قبلی این قلم:
قصه های درگوشی ، رقص روی لیوانها ،تجربه های اخیر ، درمیان ابرها ، اتاق یک نفره.
________________________________________
آشویتش خصوصی ساعت 18:45 مدت 60 دقیقه
نویسنده و کارگردان : سیاوش پاکراه
بازیگران: خیام وقار کاشانی، آفاق میرقاسمی ، سارا اللهیاری ، رزیتا شیخ علیزاده ، سام کبودوند
موسیقی : حمید ذاکری هنجی ، سیاوش پاکراه ، پویا جهان مردی
________________________________________
پرده ها از راه می رسند ساعت 17:30 به مدت 60 دقیقه
( کاری از گروه تئاتر زمان )
نویسنده : چارلز دیزنزو
مترجم: جواد اعرابی
طراح و کارگردان : هوشمند هنرکار
بازی : ناهید مسلمی ، آزیتا نوری وفا
و اما کار بعدی " پرده ها از راه می رسند " یک نمایش ابسورد که برای اونهایی که از این نوع کار خوششون می آد کاری جذاب می تونه باشه.
مادر و دختری در خانه نشسته اند و در انتظار رسیدن پرده های تازه برای پوشاندن پنجره های خانه اند. در این انتظار ، هر دو حسرت ها و آرزوها و امیدهای خود را طرح می کنند. ویژگی ساختاری متفاوت در این نمایش ، جابجا شدن چند باره سلطه یکی از دو بر دیگری است . و این جابجایی نه طی یک سیر واقع گرایانه و موجه ؛ بلکه یکباره و غافلگیر کننده صورت می گیرد.
خلا و بیهودگی ، سراسر بر آدمهای نمایش پرده ها از راه می رسند مسلط است. در این نمایش هر حرکت و هر فعلی به بن بست می رسد و تنها پوسته ای خالی از آن باقی می ماند . جابجایی سلطه آدمها که جزو ساختاری این نمایش است ، گرچه می تواند تعبیری از کشاکش نسلهای متفاوت هم باشد ، اما بیش از آن تاکید بر برابری در مظلومیت ، و از سویی ظاهر سازی در برابر موقعیت ویران و پوچ این آدمها دارد . پوسته ای که حتتی اگر رنگی از واقعیت هم بگیرد ، کنایه معنی داری از فاشیسم خواهد بود.
نویسنده گرایش روشنی به تئاتر ابسورد دارد : پوچی موقعیت آدمها ، بیهودگی گفتگوها و انتظار ، و دست آخر آنچه که آنها سالها به انتظارش نشسته اند ( پرده ) به جای آنکه نجات بخش باشد ، حیرت انگیز و کشنده است.
به گمانم باید برای آرامش مادرم
دعای گریه و گیسو بُران باران را به یاد آورم
دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم
وقتی که دور از همگان
بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست
آسوده باش ، حالم خوب است
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جایی دور
هی دل بیقرارم را پی ِ آن پرنده می خواند
به خدا من کاری نکرده ام
فقط لای نامه هایی به ری را
گلبرگ تازه ای کنار می بوسمت جا نهاه و بسیار گریسته ام
چرا از این که به رویای آن پرنده خاموش
خبر از باغ های آینه آورده ام ، سرزنش ام می کنید ؟!
خب به فرض که در خواب این چراغ هم گریه ام گرفت
باید بروید تمام این دامنه را تا نمی دانم آن کجا
پر از سایه سار ِ حرف و حدیث کنید !؟
یعنی که من فرق میان دعای گریه و گیسو بُران باران را نمی فهمم؟
خسته ام ، خسته ، ری را ...!
- علی صالحی-
سلام .
گفتــــم که نمی دونم از کجا می خوام شروع کنم ، برای همین روال بارون رو فعلا با حافظ شروع می کنیم اما در کنارش اخبار و مطالب مربوط به دنیای هنر علی الخصوص تئاتر رو دنبال می کنیم. اجراهای جدید هر شنبه پست می خورند و خوشحال می شم اگه بچه هایی که در تهران هستند و اجراها رو می بینند یا اخباری در این زمینه دارند با کامنت هاشون من رو هم بی اطلاع نذارند.
البته استثنائا امروز هم برنامه اجراهای جدید رو می ذارم اما از هفته های بعد فقط و فقط شنبه ها !
ضمنان یادمم نمی ره که اینها فقط و فــــــــــــــقط حاشیه هایی هستند در کنار بوی بارون و عطرش .... پس تا بارانی دوباره ....
ســــــــرو چمان من چرا میل چمن نمی کند هــــمدم گل نمی شود ، یاد ســـــمن نمی کند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلــــــــف او زان ســـــــــــــــــفر دراز خود عزم وطن نمی کند
پیش کــــــــــمان ابرویت لابه همی کنم ولی گوشه کشیده است از آن گوش به من نمی کند
چون ز نسیم می شود زلف بنفشـه پر شکن وه که دلم چه یاد آن عهـــــــــــد شکن نمی کند
با همه عـــــــــــــطر دامنت آیدم از صبا عجب کز گــــــــــــــــذر تو خاک را مشک ختن نمی کند
ساقی سیم ساق من گر همه زهر می دهد کیست که تن چو جام مـی جمله دهن نمی کند
دل به امید وصــــــل او همدم جان نمی شود جان به هـــــــــــــــــــوای او خدمت تن نمی کند
دی گره ئی ز طره اش کردم و از سر فسـوس گفت که این ســـــــیاه کج گوش به من نمی کند
دســـــــــتکش جفا مکن آب رخم که فیض ابر بی مدد سرشـــــــــــــــک من در عدن نمی کند
لخلخه سای شد صبا دامن پاکـــــت از چه رو خاک بنفشـــــــــــــه زار را مشک ختن نمی کند
کشته ی غمزه ی تو شد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درک سخن نمی کند.
********* ********* ********* *********
برنامه اجراهای جدید تئاتر :
سالن اصـلی تالار مولوی 30/17 پردهها از راه ميرسند ( به کارگردانی : هوشمند هنرکار )
سالن کوچک تالار مولوی 45/18 آشویتش خصوصی ( به کارگردانی: سیاوش پاکرا )
سالن اصـلی تالار مولوی 20 کوارتت ( به کارگردانی : امیر رضا کوهستانی )
تالار فردوسی 19 اپرای عروسکی مکبث ( به کارگردانی : بهروز غریب پور )
تالار هنر 18 روباه بلا و درخت تنها
********* ********* ********* *********

معرفی کتاب
متن پشت جلد :
بادبادک باز ما را به ایامی می برد که رژیم سلطنتی افغانستان در میان بی خبری مردم سقوط می کند و این کشور دستخوش تحولاتی می شود که تا امروز شاهد آنیم . اما در این رمان حوادث سیاسی گذرا و حاشیه ای است و داستان اصلی آن زندگی دو پسر است که با هم در یک خانواده بزرگ می شوند و از یک پستان شیر می نوشند و دوستی عمیقی بینشان شکل می گیرد . ولی دنیای این دو در عین حال از هم جداست : امیر ارباب زاده است و مالک خانه و ثروت پدر و حسن نوکر زاده و از قوم هزاره و پیوسته پامال تاریخ.
بادبادک باز درباره ی دوستی و خیانت و بهای وفاداری است. درباره ی علایق پدر و پسر است و تسلط پدر، درباره ی عشق و ایثار است و دروغهاشان ، درباره دورماندن از اصل است و تمنای بازگشت به آن . رمان در روایتی شیرین و جذاب ، در گذر از مصائب زمانه جای امیدواری باقی می گذارد : بادبادک ( مظهر خوبی و دوستی و رهایی ) سواد و دانش و باز شدن چشم به روی جهانی دیگر ، نقش قصه گویی در ایجاد تفاهم ، عشق و خلاصه جلوه های گوناگون فرهنگ یک ملت زنده ، نشان می دهد که به قول خودشان (( زندگی می گذره )) یا به عبارت دیگر ، زندگی همچنان ادامه دارد .
به نقل از سایت آفتاب:
در حالی كه نسخه سینمایی پرفروش ترین رمان خالد حسینی با نام «بادبادك باز» این روزها در دست فیلمبرداری است، منابع مختلف خبری از اقتباس سینمایی جدیدترین اثر او «هزاران خورشید درخشان» كه به تازگی چاپ شده است خبر داده اند.
به گزارش سایت سینمایی توتال فیلم «استیون زیلیان» در پی كسب اعتبار خدشه دار شده خود با بازسازی فیلم «همه مردان پادشاه» تصمیم دارد فیلمنامه ای را از روی این رمان جدید حسینی بنویسد و خود نیز آن را برای كمپانی فیلمسازی سونی كارگردانی كند. «هزاران خورشید درخشان» كه از چند ماه پیش تاكنون در صدر آثار پرفروش داستانی روز بوده است داستان ۲ زن مسلمان است كه به ازدواج مرد واحدی درآمده اند و در مدت ۱۰ سال و در فضای جنگ افغانستان دوستی پایداری میان آن دو شكل می گیرد.
برپایه این گزارش تهیه كننده ای به نام اسكات رودین با توجه به موفقیت غیرمنتظره رمان اول خالد حسینی امتیاز ساخت نسخه سینمایی این اثر جدید او را اوایل سال خرید و گفته می شود بر تمام مراحل كار نظارت دقیق خواهد داشت.
دلم می خواد بنویسم.....
اما نه می دونم از کجا نه از چی ... فقط می دونم که دلم می خواد بنویسم. دلم می خواد که شروع کنم، یه شروع دوباره ... یه شروع باروووووووونی .. شایدم این فصله بارونه که د اره هلم می ده ... شایدم خسته شدم از اینکه هی آسمون ابری بوده اما نباریده... خسته شدم از اینکه حتی _ ماه _ ماهه قشنگمم تو آسمون ابری دلم نبوده... آسمون ابری دیگه خسته شده ، گلوش درد گرفته ... آخه چقدر تو خودش بریزه اینهمه بارونه نگفتنی رو... اون ماهی که بارون و از یه هوای ابری و سیاه گرفت و دلش نخواست که آسمون بباره ، حالا خودش تو اینهمه دل گرفتگی کجاست ؟؟؟ آسمون وقتی بارون و نداشت حداقل دل خوش بود که اگه یه وقت دلش گرفت و به بالا نگاه کرد حداقل چشمک قشنگ ماه رو می بینه و تنها نیست. اما حالا که ماه هم تو آسمون نیست , دیگه دل خوش سیری چند ؟؟؟؟
خــــــــــــــــــــــــــــــوب! دیگه کافیه.
از الان دیگه باید یه فکری به حال آسمون ابری کرد که هر وقـــــــت دلش خواست ببــــــــاره ، بباره و بباره. از هر جا دلش خواست بباره. انقدر بباره تا با دستهای خودش رنگین کمون ِگوشه ی آسمون آبی ، پیشه همون ابرای سفیده خامه ای رو نوازش کنه . همون رنگین کمون 7رنگه پر از شادی و شادی و شادی..... همون رنگین کمونی که هر یه رنگش یه دنیا حرفه. آسمون هیچوقت نباید یه چیز و یادش بره ، اونم :
(( باران اگر بخواهد ، ما نیز می توانیم ...! ))