تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون
 

برف که ببارد، تو می باری در من

درست شبیه روزی که کوچه های شهر را دویدم تا ....

ولی تا رفتم برای کودکی که هرگز متولد نشد آدمکی برفی بسازم تو دستهایت را در پیله کردی  و سرگرم پرنده هایی شدی که زیر درختان باغ کوچ را به خواب می دیدند.

                      و من  تا آمدم  کلاه دست بافت  تو را بر سرش کنم آب شده یود....

 

اوریانا فالاچی

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 22 خرداد1385 و ساعت 8:32 PM |

 

 

فـــردای شیرینم...   با من بگو از عشق ای آخرین معشوق

که برای رسوایی دنبال بهانه ام

با بوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی

تو شدی تعبیر رویای شبونه ام     فـــردای شیرینم...

من تو نگاه تو دنیامو می بینم

 فــــــــــــــــــــردای شــیرینم نازنین مـــن

چشمای تو افسانه نیست ، که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد ، که همیشه فکر محالم بود

 

فـــردای شیرینم...      شبهای تنهایی همرنگ گیسوته

آغوشتو باز کن بانوی مهتابی

دلواپسی هامو با خنده ای کم کن

که تویی پایان تردید و بی تابی      فـــردای شیرینم...

 

من تو نگاه تو دنیامو می بینم ؛ فـــردای شیرینم نازنین من

 

فـــردای شیرینم...        چشمهای تو افسانه نیست

که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد ، که همیشه فکر محالم بود

چشمهای تو افسانه نیست

که تموم خواب و خیالم بود         فـــردای شیرینم...

تقدیر من عشق تو شد ، که همیشه فکر محالم بود

تقدیر من عشق تو شد ، که همیشه فکر محالم بود

 

 

 توشدی تعبیر رویای شبونه ام ...

من تو نگاه تو دنیامو می بینم

فــــــــــردای شــیرینم ،  نازنــــــــین مـــن

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 19 خرداد1385 و ساعت 1:21 PM |

 

امروز صبح وقتی از خواب برخاستی تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد، فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیزهای خوبی که دیروزدر زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد.اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی.


هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی، می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی، اما تو خیلی سرگرم بودی.


فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی، اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی.
من با صبر و شکیبایی، در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو آنقدر مشغول بودی که به من چیزی نگفتی.


موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند،اما تو چنین کاری نکردی.

 

باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی. به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری.


هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای.بعد از گفتن شب بخیر به خانواده سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست
، شاید نمی دانستی من همیشه آنجا با تو هستم. من ، بیش از آنکه تو بدانی، صبر پیشه کردم ، من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی.


من ، به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی.

 

چقدر مکالمه یک طرفه و یکجانبه سخت است!!!!
بسیار خوب، تو یکبار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یکبار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند. به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی
  

 

 

 روز خوبی داشته باشی .
"
دوست تو، خدا "

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 11 خرداد1385 و ساعت 3:46 PM |

 

 

*       خیالت همچنان آسوده، یغما...

امروز داشتم از گیشا رد می شدم که این مجسمه صامت جارو بدست رو دیدم. دلم گرفت. کلی تو فکر رفتم.... چقدر تندیس و مجسمه و نیمکت  توی این شهـر بزرگ و بی مرز وجود داره که سرشار از خاطره است... پر از آغازها..... پر از دیدارهای دلگیر.... پر از لحظه های خیس و بارون زده.... پر از بیقـــراریها ... پر از عهدها و قول های رنگین کمونی و قشنگ .....  پر از اشک....  پر از پایانها و بالاخره

سرشار از یه عالمه یــــــــاد.

جالب اینه که هر وقت یه تندیس می بینم ( حالا می خواد هرجای این زمین خیس ، زیر  این آسمون آبی باشه ) یاد ترانه زیبای « یغما » می افتم و ناخودآگاه یاد جمله آخرش می افتم. واقعا که :

 

می دانم ، هزار سال هم که از ترنم ترانه هایم بگذرد ، هر کس این تندیس صامت جارو بدست

را بنگرد ، صبر من و سکوت تو را به یاد خواهد آورد..

 

 

 

 

 

تنها شاهد اشکهای بی شمار من اینجاست

با قامتی بلند و جارویی که از هجوم هیچ بادی آشفته نمی شود!

فهمیدی که از که سخن می گویم؟

رفتگری که همیشه لبخند می زد

و در ازای زباله های سربی که به دست داشت از ما ماهیانه نمی خواست .

 اینجا بوی پرسه های پریروز مرا می دهد !

بوی شعرهای شبانه ...

بوی سکوت و بی صبری ....

به یاد داری ؟ بی بی باران !

گفتم : تا تو بیایی ،  تمام ماشینهایی را که از کناره پارک کی گذرند می شمرم !

تو گفتی زمان آمدنم، از حساب ساعت و تقویم خارج است.

دلم اما آسوده بود.

می دانستم هربار که از کنار چهار چوب چمنها بگذری صدای مرا خواهی شنید:

(( سلام خورشیدک من ! ))

حالا هم دلم آسوده است !

می دانم ، هزار سال هم که از ترنم ترانه هایم بگذرد ، هر کس این تندیس صامت جارو بدست را بنگرد، صبر من و سکوت تو را به یاد خواهد آورد.

مـی دانم !

 

 

پایدار  و سربلند  و همچنان پرخاطره باد تمام تندیس های....

 

 

 

.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 11 خرداد1385 و ساعت 2:4 AM |

 

ای همه خوبی ، همه پــــاکی ... تو کلام آخـــــــــر من

ای همه خوبی ، همه پــــاکی ... تو کلام آخـــــــــر من

ای همه خوبی ، همه پــــاکی ... تو کلام آخـــــــــر من

ای همه خوبی ، همه پــــاکی ... تو کلام آخـــــــــر من

ای همه خوبی ، همه پـــاکی ... تو کلام آخــــــر من

 

 

ای تو بهانه واسه موندن

ای نهایت رسیدن

ای  تو خود لحظه بودن

تو طلوع صبح خورشید و دمیدن

ای همه خوبی ، همه پــــاکی ... تو کلام آخـــــــــر من

ای تو پر از وســــــــــــوسه عشق

تو شدی تـــــــــــــــــمامی زندگی من

اسم تو هر چی که میگم همه تکرار تو حرفهای دل من

چشم تو هر جا که میرم جاریه تو چشمهای منتظر من

 

ای تو بهــــانه واسه موندن

ای نهایت رسیدن

ای  تو خود لحظه بودن

تو طلوع صبح خورشید و دمیدن

 

تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم

از تو تصویر کشیدم که اونو هـــــــــــــیچ جا ندیدیم

تو رو از نگاهت شناختم ، قصه از عشق تو ساختم

تو رو از خودت گرفتم ، با تو یک خاطره ساختم

 

ای تو بهانه واسه موندن

ای نهایت رسیدن

ای  تو خود لحظه بودن

تو طلوع صبح خورشید و دمیدن

 

ای همه خوبی ، همه پــــاکی ... تو کلام آخـــــــــر من

ای تو پر از وســــــــــــوسه عشق

تو شدی تـــــــــــــــــمامی زندگی من

 

1:30 ساعت

 

 

 

تو شدی تـــــــــــــمامی زندگی من

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 9 خرداد1385 و ساعت 1:54 AM |

 

 هفته خاکستری.

 

 شنبه روز بدی بود ، روز بی حوصلگی   

       وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی

 

ظهر یکشنبه من ، جدول نیمه تموم

    همه خونه هاش سیاه  .. روی خونه جغد شوم

 

صفحه کهنه یادداشتهای من گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو می گه که چشم من ؛ تو نخ ابره که بارون بزنه

                                                 آخ اگه بارووووون بزنه ...... آخ اگه بارون بزنه

 

غروب سه شنبه خاکستری بود.  همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو....

اما موش خورده ، شناسنامه من

 

 

عصـــــــــــــــــــــــــــــــــر چهارشنبه من

عصـــــــــــــــــــــــــــر خوشبختی ما

 

 

 فصل گندیدن من ، فصل جون سختی ما

روز پنج شنبه اومد .. مثل سقاهک پیر

رو نوکش یه چیکه آب  .. گفت به من بگیر بگیر !

 

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هر چی بود ، پیش تر از اینها گفته بود....

 

 

 

شهریار قنبری

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 5 خرداد1385 و ساعت 8:59 PM |

 

 خدا جونم ، خالق بارون قشنگم مرسی .... مرسی برای اینهمه لطافت و زیبایی  

امشب از اون شباست که صدای اون ، بوی مست کننده اش دیوونم کرده و نمی ذاره بخوابم. خیلی خوابم می آد . اما انقدر طراوت و زیباییش شیطنت داره که خواب از پسش بر نمی آد. و    وااااااااااااااااای اگه اینهمه بوی اغواگرش با عطر یاسم در هم بپیچه.... خودمونیم دیگه  خواب به چشم آدم می آد ...؟!

فعلا که منم و باروووووووووون و عطر گلهای سفید یاسم ٬ خدا می دونه که این جناب خواب که داره یواش یواش کوله بارشو جمع می کنه و می ذاره رو دوشش کجا می خواد بره ؟!  اما  خیالی نیست ... هر جا بره ٬ خیس و خیس و خیس و پر از خاطره های بارونی و مرطوب بر می گرده.

 مهم  اینه که حالا تنهای تنها من موندم و گلدون یاســــــــــــــم و  بوی بارووووووووووون...... مگه نه !

 

 

مرســــــــــــــــی ...مرسی بارونم، مرسی یاس قشنگ و پر از ...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 4 خرداد1385 و ساعت 1:26 AM |