تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

 

 

دست به قلم می برم ،

می نویسم ... می خندم ... می گویم و

نوشته ام با یک نقطه آخر خط به پایان می رسد .

        اما....                                                                         

              اما بغض هایم چون همیشه نا تمام می ماند....             

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 30 اردیبهشت1385 و ساعت 12:30 PM |

 

 

 

چقدر خوشبختم !

می توانم بنویسم : آسمان آبی است.

می توانم بخندم .

فکر کنم .

گریه کنم.

می توانم در دلم به ابر و باد  بد بگویم.

می توانم عکس سیاه و سفید تو را ببوسم

و باور کنم ،

که در آنسوی سواحل رویا ...

 با تماس نابهنگام گرمایی به گونه ات از خواب می پری !

می توانم هزار مرتبه نام تو را زیر لب تکرار کنم!

می توانم روزنامه بخوانم

جدول حل کنم

قدم بزنم !

می توانم گوشی تلفن را بردارم

و با گرفتن شماره ای همصحبت صدای زنانه ای شوم

که درس ِ سرعت ِ ثانیه ها را مرور می کند!

( ساعت دوازده و بیست  و هشت دقیقه ، ساعت دوازده و .... )

می توانم خواب دختری از کرانه کاج و کبوتر را ببینم

می توانم پنجره را ببندم

و سیمهای گیتارم را در تکاپوی رسیدن ریتمها پاره کنم !

می توانم بلند بلند آواز بخوانم !

 ( بیچاره همسایه ها .... ! )

حتی این روزها می توانم با فشار دکمه ای برگهای بارانی شبکه پیام را  ورق بزنم !

می توانم شعر بگویم

شعر بدزدم

شعر بسازم

شعر بنویسم!

ولی نمی دانم چرا  ، وقتی دست می برم که در دفترم بنویسم :

« آسمان ابری است ... »

نوک های ناماندگار ِ این مدادهای وامانده می شکنند!

                                                    تومی دانی چرا ؟!!

 

یغما گلرویی

 

 

 

 

*****************

 

امروز آخرین  جمعه ، از  اردیبهشت رویاییه . ای کاش که به این زودیها تموم نمی شد....  اردیبهشت مثل همیشه اردی بهشـــــــــــــــــــت بود و پر از قشنگی. فصل سنگ تموم گذاشتن همه نعمت های قشنگ خدا.

امیدوارم اردیبهشت امسال هم یکی از پر خاطــــــــــره ترین اردیبهشت های همه بارونیها باشه...

شاد باشید وهمیشه بهـــــــــــــاری و بارونی.. .

آخرین جمعه فصل گل و زیبایی رو با یه تفال به حافظ شیراز  بدرقه می کنیم... آخه نمی شه که حرف از گل و بارون و بوی بارون باشه ، اونوقت غزل های پر شور حافظ نباشه.

 

 

 

 * صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ... ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت *

* گل بخندید که از راست نرنجیم ولی .... هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت *

* گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل ..... ای بسا دُر  که بنوک مژه ات باید سفت *

* تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد ..... هر که خاک در میخانه برخساره  نرفت *

* در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا ..... زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت *

* گفتم ای مسند جم جام جهن بینت کو ..... گفت که افسوس که آن دولت بیدار بخفت *

* سخن عشق نه آن است که آید به زبان .... ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت *

* اشک حافظ خرد و صبر و به دریا انداخت ..... چه کند  سوز غم عشق نیارست  نهفت *

 

 

 

.

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 29 اردیبهشت1385 و ساعت 1:41 PM |

 

 

تن  تو ظهر تابستون و بیادم می آره

رنگ چشمای تو بارون و بیادم می آره

وقتی نیستی زندگی  فرقی با زندون نداره

قهر تو تلخی زندون و بیادم میآره

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوستت دارم شنیدنه

نفست شعر بلند بودنه

با تو بودن ، بهترین شعر منه

 

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه

  تو مثل خواب گل سرخی  ، لطیفی مثل خواب

من همون ام که اگه بی تو باشه ، جون می کنه

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوستت دارم شنیدنه

نفست شعر بلند بودنه

با تو بودن ، بهترین شعر منه

 

تو مثل وسوسه شکار یک  شاپرکی

تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی

تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای

تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوستت دارم شنیدنه

نفست شعر بلند بودنه

با تو بودن ، بهترین شعر منه

 

تو قشنگی مثل شکل هایی که ابرا می سازند

گل های اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن

اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی

برای بردن تو با اسب بالدار می تازن

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوستت دارم شنیدنه

نفست شعر بلند بودنه

با تو بودن ، بهترین شعر منه

 

 

شهریار قنبری

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385 و ساعت 2:5 PM |

 

Tomorrow is a new day …

 

Sometimes we do  not feel  like we want to feel

Sometimes we do not achieve what we want to achieve

Sometimes things that happen do not make sense

Sometimes life leads us in directions

that are beyond our control

it is at these times “ most of all

that we need someone

Who will Quietly understand us

And be there to support us

I want you  to know

That I am here for you

In every way

And remember that though

Things may be difficult now

             Tomorrow is a new  day

 

-Susan polis schuts-

 

************************

 

فردا روز دیگری است ...

 

گاه در آن حالی که دوست داریم نیستیم

گاه آنچه  می خواهیم بدست نمی آوریم

گاه پیشامدها را در نمی  یابیم

گاه زندگی ما را به سویی می فرستد که در اختیار ما نیست

در همین لحظات است که بسیاری از ما

به کسی نیازمندیم که به آرامی همدردمان باشد

حامی ما باشد

می خواهم بدانی ...

با تمام وجود با تو هستم

و به یاد آر که گر چه امروز زندگی سخت می نماید

                                      اما فردا روز دیگری است...         

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 25 اردیبهشت1385 و ساعت 12:8 PM |

 

 

نه باران می بارد و نه تو بر می گردی

               چه نگاه دلواپسی دارد این عشق

                                            چه نگاه دلواپسی ...

 

هر روز

از درختلان غبار آلودِ همین خیابان خسته  سراغت را می گیرم

همین درختان که دیری است  رد پای عبور و حضور تو را از یاد برده اند

کجایی ؟

به کجا رفته ای ؟

و تا چندمین روز اینهمه سال بی باران باید به جستجوی تو باشم ؟

 

دوباره نگاهم می کنند

        همین درختان خسته

               صبور و ساکت  فقط نگاهم می کنند !

 

به خانه بر می گردم

و باز همان لبخند همیشگی به سلامم پاسخ می گوید

                                               همان لبخند همیشگی ...

که آن را چون طنین ترانه ای بر تاقچه خانه ام به یادگار گذاشته ای

روبروی پنجره می نشینم

                بی آب و بی آفتاب

                    نه باران می بارد و نه تو بر می گردی

اما تعجب می کنم

که پس از اینهمه سال بی باران

 چرا این گلدان کوچک

که آن را بر تاقچه این خانه ی خسته به یادگار گذاشته ای گل را فراموش نمی کند...

 

 

محمد رضا عبدالملکیان

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 24 اردیبهشت1385 و ساعت 2:5 AM |

 

دیروز که پشت ترافیک مونده بودم بین ازدحام و شلوغی و گرما، که هر کسی تو فکر فرار از اونهمه هیاهو بود و دنبال راه  گریزی می گشت .. چشمم افتاد به کوه روبرو..... نزدیکهای غروب بود؛ وقتی سفیدی قله کوهها رو می دیدم انگار یه نسیم خنک و مطبوع به صورتم می خورد... انگار که داشتم اون آدم برفی رو می دیدم که هنـــــــــــوز داشت (( سعی خودش رو می کرد )). کلی ته دلم خوشحال شد. الان که انقدر هوا گرمه اون بالا هنوز هم اون دونه های سفید و قشنگ روی همدیگه جمع شدند؛ پس هنوز هم امید این هست که امسال  آدم برفی مرداد رو ببینه....

 

 

 

 در نخستین روز بهار

 آدم برفی یکه و تنها ایستاده بود

برف های زمستانی آب می شد  و کاج ها گویی خش خش کنان می گفتند:  

" ای بینوا آدم برفی غمگین  و لبخند به لب  تو آهسته آهسته آب می شوی "

 

آدم برفی گفت :

" افسوس ، نمی دانید چقدر دلم می خواهد مرداد را ببینم .آری ؛  می خواهم مرداد را ببینم . خواهش می کنم نپرسد چرا ! زیرا دلم می خواهد مرداد را ببینم ... "

 

سینه سرخی که تازه از راه رسیده بود جیک جیک کنان گفت : فصل ها از پی هم می آیند و می روند ، وقتی موسم شکفتن گل ها  می رسد بزرگ ترین یخ ها نیز آب می شود. چیزی آغاز می گردد...

چیزی تمام می شود...

اما هیچکس  تا کنون ندیده  که آدم برفی مرداد را دیده باشد.

نه ، نه ، هر چه بخواهد ، هر چه بکوشد  ممکن نیست! هرگز .. هرگز ... !

 

اما آدم برفی با آن دماغ هویجی  تو دماغی گفت :

" دست کم سعی خودم را می کنم "

و با لبخندی یخ زده بی باک و بی هراس با چشمان سیاه زغالی اش پلک زد و رو در روی  خورشید فروزان ایستاد .........

 

شل سیلور استاین

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385 و ساعت 3:23 PM |

 

 

میان ما " هزار و یکشب " جست و جو هاست.

 

 

 

تنها در بی چراغی شبها  می رفتم .

دست هایم  از یاد مشعل ها تهی شده بود.

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.

لحظه ام از طنین  ریزش پیوند ها پر بود.

تنها می رفتم  ، می شنوی ؟ تنـــــــــــها...

من از شادابی باغ زمردکودکی براه افتاده بودم.

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند ، درها عبور غمناک مرا می جستند.

و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.

ناگهان  ؛ تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی.

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:

همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته !

همه تپش هایم...

من از برگ ریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده  را بربایم.

دستم را به سراسر شب کشیدم ،

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.

خوشه فضا را فشردم،

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.

و ســــــــــــــــر انجام....

و سر انجام در  آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم.

 

میان ما  سرگردانی بیابان هاست.

بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست.

میان ما...

میان ما " هزار و یکشب " جست و جو هاست.

 

 سهـراب

 

 

 

 

سر انجام در  آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385 و ساعت 1:31 AM |

 

 

پس کنار خیال تو خواهم ماند !

 

 

 

به خودم چرا ، اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم !

می دانم بر نمی گردی ...

می دانم که چشمم یه راه خنده های تو خواهد خشکید!

می دانم که در تابوت همین ترانه خواهم خوابید.

می دانم که خط پایان پرتگاه ِ گریه ها مرگ است!

اما هنـــــــــــــوز که زنده ام !

گیرم به زور قرص و قطره و دارو  ولــــــــــی زنده ام هنوز!

پس چرا چراغ خوابهایم را خاموش کنم؟

چرا به خودم دروغ نگویم ؟

من بودن بی رویا را باور نمی کنم.

باید فاتحه کسی را که رویا  ندارد خواند.

این کارگری  که دیوارهای  ساختمان نیمه کاره کوچه ما را بالا می برد

سالها پیش مرده است!

نگو که اینهمه مرده را نمی بینی

مرده هایی که راه می روند و نمی رسند...

حرف می زنند و نمی گویند ...

می خوابند و خواب نمی بینند ...

می خواهم مرا هم مرده ببینند ! مرا که زنده ام هنــــــوز .

ولی من  تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام

تازه فهمیده ام که رویا  نام کوچک ترانه است !

تازه فهمیده ام  که چقدر انتظار آن زن سرخ پوش زیبا بود.

تازه فهمیده ام که سید خندان هم بارها در خفا گریه کرده بود

تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام

تازه دوزاری کج و کوله آرزوهایم را به خورده تلفن  ترانه ها داده ام

پـس ...

پس کنار خیال تو خواهم ماند !

مگر فاصله من و خاک  ، چیزی بیش از چهار انگشت  گلایه است ؟

بعد از سقوط ستاره آنقدر می میرم  که دل تمام مردگان این کرانه خنک شود.

ولی هربار که دستهای تو  ،

 ( یا دستهای دیگری! چه فرقی می کند ؟ )

ورق های کتاب مرا ورق بزند

زنده می شود و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم !

اما از یاد نبر ! بی بی باران !

در این روزهای ناشاد دوری  و درد ...

هیچ شانه ای ، تکیه گاه رگبار گریه های من نبود !

.... هیچ شانه ای!

یغما گلرویی

 

 

اما از یاد نبر ! بی بی باران !

در این روزهای ناشاد دوری  و درد ...

هیچ شانه ای ، تکیه گاه رگبار گریه های من نبود !

.... هیچ شانه ای!

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 19 اردیبهشت1385 و ساعت 3:40 PM |
 

 

                 

 

                                                               

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 18 اردیبهشت1385 و ساعت 11:48 AM |

 

 

مرا عهدیست با جانان  که تا جان در بدن دارم 

                                هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

 

صفای خلوت خاطر از آن شـــمع چو گل جویم

                                 فروغ چشـم و نور دل از آن ماه ختن دارم

 

به کام و آرزوی دل چو دارم خــــــلوتی حاصل

                              چه فکر از خبث بد گویان میـان انجمن دارم

 

مرا در خانه سـروی هست کاندر سایه قدش

                             فراغ از سرو بستانی و شـمشاد چمن دارم

 

گرم صد لشگر از خوبان به قصد دل کمین سازند

                                 بحمدالله و المنه بتـــی لشکر شکن دارم

 

الا ای پیر فــــــــــــرزانه مکم منعم ز میخانه

                             که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

 

سزد کز خاتم لعـــــــلش زنم لاف سلیمانی

                           چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

 

خدا را ای رقیب امشـب زمانی دیده بر هم نه

                         که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

 

چو در گلــــــــــزار اقبالش خرامانم بحمدالله                                  نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

 

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن

                         چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 18 اردیبهشت1385 و ساعت 11:36 AM |

 

 با تو این تن شکسته  داره کم کم جون می گیره

آخرین ذرات موندن  توی رگهام نمی میره

 

با تو انگار تو  بهشتم ...

           با تو پر سعادتم من ...

 

دیگه از مرگ نمی ترسم ، عاشق شهامتم من

اگه رو حصیر بشینم ، اگه هیچ نداشته باشم

 

با تو من مالک دنیام

       با تو در نهــــــایتم من

               با تو انگار تو بهشــتم

                         با تو پر سعادتم من

 

دیگه از مرگ نمی ترسم ، عاشق شهامتم من

            با تو شاه ماهی دریا، بی تو مرگ موج تو ساحل

                     با تو شکل یک حماسه ، بی تو یک کلام با طل

 

بی تو من هیچی نمی خوام از این عمری که دو روزه

نرو تا غم واسه قلبم ، پیرهن عزا بدوزه

 

با تو انگار تو بهشتم ...

        با تو پر سعادتم من ...

                دیگه از مرگ نمی ترسم ، عاشق شهامتم من

 

 

با تو در نهــــــایتم من ...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 و ساعت 12:58 PM |

 

I Want Our Relationship to Last

 

.I thouth I would never find the right person to Love  until  I  met you

:And  since I have  always thought that

  (( Love is the most important part of my life )) 

I want our Love To last and To be as beautiful As it is now

I want our Love To be the backbone Of our lives forever

...Our Love came naturally

.But I know that we must both work  at making it last

.So I will try my hardest at all times To be fair and honest with you

.I will strive for my own goals and help you achieve yours

.I will always try To  understand you

.I will always   let you know  what I am thinking

.I will always try to support you

I will try to successfully  blend our lives together with enough freedom to   .grow as individuals

.I will always consider each day with you special

Regardless Of what events Occur in our lives I will make sure that our   relationship flourishes

 .As I will always Love and respect you

Schutz susan polis

 

 

 

آسمون ، هم خوب می دونه کی وقته باریدنه... مثل اینکه اونم منتظر بود تا به موقع جشن شادی سر بده. این چند روزه حسابی با خودش سر ناسازگاری داشت که بباره یا نه!!!!   ولی مثـــــــــــــــل همیشه به موقع  فرمان شادی به دونه های پر هیجان و  شاد خودش داد.

هر چی باشه اردی بهشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته .. شادترین و زنده ترین فصل خدا.

 خالق شادی ها ، خالق بارون ، شــــــــــــــــــــــــــــکر. فقط شکر.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385 و ساعت 10:17 PM |

 

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اينک بهار

 

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام

باده رنگين نمی ‌بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می که می ‌بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

 

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 5 اردیبهشت1385 و ساعت 2:37 PM |

 

 

برای دلگیری بارانم . برای تو ، بینهایت من ...

 

 

تو از متن کدوم رویا رسیدی

که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد

که از رنگ صدات دریا شکفت و نگاه من پر از رنگین کمون شد

تو از خاموشی دلگیر رویا صدام کردی صدام کردی دوباره

صدا کردی منو از بغض مهتاب ؛ از اندوه گل و اشک ستاره

صدام کردی صدام کردی نگو نـــــــــــه

 اگر چه خسته و خاموش بودی

تو بودی و صدای تو صدام زد ، اگر چه دور و ظلمت پوش بودی

تو چیزی گفتی و شب جای من شد

من از نور و غزل زیبا شدم باز

تو گیج وویج از خود گم شدن ها

من از من مردم ووووووووو پیدا شدم باز

                        من از من مردم و پیدا شدم باز

از این تک بستر تنهایی عشق ... از این دنج سقوط آخره من

صدام کردی که برگردم به پرواز ،  به اوج حس سبز با تو بودن

صـــــدام کردی که رو خاموشیه من ، یه دامن یاس نورانی بپاشی

برهنه از هراس و تازه از عشـــــــق ..... توی آغوش جان من رها شی

 

صدام کردی صدام کردی نگو نـــــــــــه

 اگر چه خسته و خاموش بودی

تو بودی و صدای تو صدام زد ، اگر چه دور و ظلمت پوش بودی

تو چیزی گفتی و شب جای من شد

من از نور و غزل زیبا شدم باز

تو گیج وویج از خود گم شدن ها

من از من مردم ووووووووو پیدا شدم باز

                        من از من مردم و پیدا شدم باز

 

صدام کردی صدام کردی نگو نـــــــــــه

 اگر چه خسته و خاموش بودی

تو بودی و صدای تو صدام زد ، اگر چه دور و ظلمت پوش بودی

تو چیزی گفتی و شب جای من شد

من از نور و غزل زیبا شدم باز

تو گیج وویج از خود گم شدن ها

من از من مردم ووووووووو پیدا شدم باز

                        من از من مردم و پیدا شدم باز

 

 

 

 

امروز دوست جونم  ( جویبارکم ) با گرفتن این آلبوم کلی خوشحال و ذوق زده ام کرد. دلم نیومد تو  هیاهوی احساس آخرین آلبوم ابی باصدای بارون کلبه بارونیم شریک نشم. نمی دونید که چه کولاکی می کنه فریادهای این آلبوم... واااااااااای که با بوی بارون چه محشری به پا می شه. خلاصه آخرین آلبومش بعد از کلی انتظار، به نام ( پروانه ای در مشت ) بالاخره به دستم رسید . نه بخاطر اینکه خودم  دوستش دارم ، اما پیشنهاد می کنم از دست ندینش. تمام حس آدم با یه فریادش  می باره و طوفان به پا می کنه....  بازم مرسی دوست جونم.

 ولی با تمام حسی که در من ایجاد کرده تقدیم می کنم به ماه مهربونی که حسابی از دستم دلگیره...  برای اینکه بیاد و زیر بارون با بوی بارون تمام کابوسهای آفتابیش شسته بشه و بره. برای .... بینهایتم  : صدام کن که برگردم به پرواز ،  به اوج حس سبز با تو بودن...

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 4 اردیبهشت1385 و ساعت 6:19 PM |

 

آبی .. آبی  مهتابی ... آبی تر از هر آبی

از چشمهای تو می گم این آیه های آبی  دریاهای بی آبی

آبی آبی مهتابی     آبی تر از هر آبی

از چشمهای تو می گم این آیه های آبی  دریاهای بی آبی

 

آبی یعنی دل من دریایی که اسیره

این چهره تقدیره  که رنگ از تو می گیره

 

وقتی که تیره می شم  به عمق آب پاکی

حس می کنم تو هستم ، حتی اگه نباشی

من رنگ گنبدها رو چشــــــــــمهای تو م یبینم

صد دفعه جانب تو ؛ اینه معنای دیدن

 

 آبی .. آبی  مهتابی ... آبی تر از هر آبی

از چشمهای تو می گم این آیه های آبی  دریاهای بی آبی

 

دل خسته ام از اینجا .. از آدمهای دنیا

همین امروز و فردا  دل می زنم به دریا .. دل می زنم به دریا

رنگ تو رو می پوشم  از کنج آبی عشق

چشم تو رو می نوشم

 

 آبی .. آبی  مهتابی ... آبی تر از هر آبی 

از چشمهای تو می گم این آیه های آبی  دریاهای بی آبی

آبی آبی مهتابی     آبی تر از هر آبی

 

 

 

 این اردیبهشت دوست داشتنی از اولین روز قشنگش سنگ تموم گذاشت ...

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 1 اردیبهشت1385 و ساعت 8:15 PM |