دشتها را برای این آفریده اند که انسان آوارگی را تجربه کند ؛ رفتن و تنهایی را .. وسعت و بیکرانی را .. نرسیدن را و عشق یعنی نرسیدن.
آن چه که بزرگ است , آن چه که دریایی است , تنها برای انسان آفریده شدهاست.
چشمان کوچک ما , ناپایان ترین سرزمین هاست.و قلب ما ؛ جایی که تمام احساسات بشری آنجاست. جایی که انسان در تلفیق اندیشه اش با آن معنا می یابد , کهکشانی ترین آسمانهاست. و پر ستاره ترین ؛ که رخشان ترین و ناب ترین قطره های عشق از آن فرو می چکد.
این گونه است که زندگی آغاز می شود. هر چند که زندگی همواره در آغاز است.
...! ما در عصری زندگی می کنیم که آدمها , خیلی دورتر از خودشان ایستاده اند و بسیار از یکدیگر فاصله دارند. هیچکس پنجره اتاق دیگری را باور نمی کند . کسی صدای تنهایی پرده ها را نمی یشنود, وقتی که آرام بر هم کشیده می شوند و اتاق و آدم اتاق ؛ آن سو می ماند.
بیا سکوت را از من چون تحفه ای بگیر و با خود ببر. سکوت که کنیم ؛ بی زبانی ها به سخن در می آیند. بیا صداهای روزمره را نشنویم. بلکه به خاموش ترین صدا برسیم.
در خیابان ؛ قیل و قال شهر و خنده هایی که دهان را تا بناگوش چاک می دهند , هیچ صدایی نیست . من دیده ام , و بارها گوش داده ام . هیچ صدایی نیست .
من مثل شیشه ها ؛ دانه های باران را شمرده ام .
و مثل برگها ، حرف بادها را شنیده ام.
از پنجره اتاقت نگاه کن. وقتی برف می بارد و نرم بر دیوار و طناب رخت می نشیند ، وقتی گنجشکها می آیند و با جیک جیک زمستانی بر گرد شاخه ای می چرخند و باز دور می شوند.
وقتی شاخه ای از برف رها می شود...
وقتی که یک لحظه آفتاب می تابد..
و سایه تو بر دیوار می افتد و عکست در آینه شفاف تر پیدا می شود ، اینجاست که صداهای پنهان به صدا در می آیند. اینجاست که به صدا باید رسید. و تنها وقتی می توان زبان پنهان صداهای پنهان تر را فهمید ، شنید و دید که عریانی لباس ذهن ما باشد.
عریان از خواستن ها و داشتن ها ... دور از تمام روزمرگی. آنگاه اگر خوب گوش دهی ، به تنهاترین صدای بایسته دیگری خواهی رسید که در میان آن همه صدا جاریست.
آن صدا ؛ صدای ماست ، صدای توست ، صدای اوست.
صدایی که تنها در درون ماست......
... مگذار در لحظه هایی از زندگی ، بخاطر کوچک ترین چیزها ، که بزرگ می نمایند در چشمانت اشک بنشیند. اشکها برای غم های بزرگ و شادی های بزرگ است.
پس مگذار که بر زمین فرو چکد ، مگذار که پژمرده ات کند. زیرا که در رخشانی چشمانت می توانی زندگی را ببینی. زیرا تو آن گل نیستی که در گلخانه نا تمامی نحیف و زرد می شود. بلکه تو آن پرنده ای هستی که می توانی به هر کجا که آفتاب سایه گسترده است ، پرواز کنی.
برو و در گوشه بزرگی از خانه درونت شمعی روشن کن و آسمان را به تماشا بنشین. دست خودت را بگیر و به دشتهای آب که در بیکرانی عالم از نور ماه می درخشند ، سفر کن . آنگاه پاک و درخشان ، از آبهای نور خورده به بیرون اتاق بازگرد و زندگی کن. آن چـــــــــنـان که شایسته توست. آن جاست که خدا را در همه چیز خواهی یافت ، هر چند که به اندازه خودت آن را یافته ای. آنگاه که عشق را خواهی یافت ، آنگاه زیستن را خواهی دانست. آنگاه خواهی زیست. بی هیچ قیدی ... بندی ... رهـــــــای رها.
هیوا مسیح
