گاهی دست اتفاق را می گیرم که نیفتد …
و گاهی بالشم را پر از شعرهای تازه می کنم تا خواب تو را ببینم. گاهی خوابهایم آنقدر آشفته اند که نفس روباهها را روی پیراهنم حس می کنم و دگمه ها را به رنگ جدایی می بینم و گاهی خوابهایم آنقدر آرام و شفافند که وقتی چشم می گشایم ؛ جای پای تو روی فرش راه می رود و کتابهایم را که ورق می زنم عطر تو مشامم را پر می کند.
یک روز آنقدر دور و ناپیدایی که نشان تو را از هیچکس نمی توانم بپرسم و روز دیگر آنقدر نزدیک و پیدایی که بی آنکه پلکهایم را باز کنم ؛ تو را می بینم . احساس می کنم همه قطارها به سوی تو می آیند ؛ پرستوها برای تو آواز می خوانند و چراغهای آبادی برای تو روشن می شوند.
نمی دانم گنجشک ها تا کی با کاجها دوست خواهند بود و من چند بار دیگر در زمستان به دنیا خواهم آمد. آیا کسی بعد از من شعرهایم را برایت خواهد خواند؟ آیا دستی کلمه های عاشق را روی پیراهنت گلدوزی خواهد کرد ؟
گـــــــــــــــاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران خواندی ؛ تنگ می شود و دوست دارم نام تو را بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اند حک کنم . و گاهی آنقدر سردم که شکوفه ها را در باد رها می کنم و در اتاقی از برف به خاک می روم.
گاهی آنـــــــــــــــقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم و برای پروانه های خشک شده گریه کنم و گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشمهای تو تنگ نمی شود و بوسه هایم را در دفترچه خاطراتم پنهان می کنم.

