تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

 

 

گاهی  دست اتفاق را می گیرم که نیفتد …

و گاهی بالشم را پر از شعرهای تازه می کنم  تا خواب تو را ببینم. گاهی خوابهایم آنقدر آشفته اند که نفس روباهها را روی پیراهنم حس می کنم و دگمه ها را به رنگ جدایی می بینم و گاهی خوابهایم آنقدر آرام و شفافند که وقتی چشم می گشایم ؛ جای پای تو  روی فرش راه می رود  و کتابهایم  را که ورق می زنم عطر تو مشامم را پر می کند.

یک روز آنقدر دور و ناپیدایی که نشان تو را از هیچکس نمی توانم بپرسم  و روز دیگر آنقدر نزدیک  و پیدایی که بی آنکه پلکهایم را باز کنم ؛ تو را می بینم . احساس می کنم همه قطارها به سوی تو می آیند ؛ پرستوها برای تو آواز می خوانند  و چراغهای آبادی برای تو روشن می شوند.

نمی دانم گنجشک ها تا کی با کاجها دوست خواهند بود و من چند بار دیگر در زمستان به دنیا خواهم آمد.  آیا کسی بعد از من شعرهایم را برایت خواهد خواند؟ آیا دستی کلمه های عاشق را روی پیراهنت گلدوزی خواهد کرد ؟

گـــــــــــــــاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران خواندی ؛ تنگ می شود و دوست دارم نام تو را بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اند حک کنم .  و گاهی آنقدر سردم که شکوفه ها را در باد رها می کنم  و در اتاقی از برف به خاک می روم.

گاهی آنـــــــــــــــقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم و برای پروانه های خشک شده گریه کنم  و گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشمهای تو تنگ نمی شود  و بوسه هایم را در دفترچه خاطراتم پنهان می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 22 اسفند1384 و ساعت 1:0 PM |

 

 

تقصیر تو نبود!

خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها ٬ خاموش شود.

خودم شعرهای شبانه اشک را ٬فراموش نکردم !

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم!

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند ٬ نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای!

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد ٬ بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند

و عسلهایم صبحانه کسانی باشند ٬ که هرگز ندیدمشان !

تنها آرزوی ساده ام این بود ٬ که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد ....

که هرازگاهی کنار برگهای کتابم بنشینی و بعد از قرائت بارانها ٬ زیر لب بگویی :

(( - یادت بخیر ! نگهبان گریان خاطره های خاموش .... ))

همین جمله ٬ برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان٬ کافی بود!

هنوز هم که هنوز است

از دیدن تو در خیابان خیس خوابهایم شاد می شوم .

هنوز هم جای قدم های تو ٬ بر چشم تمام ترانه هاست...

هنوز هم همنشین نام و امضای منی!

دیگر تنها دلخوشی ام ٬ همین هوای سرودن است ....

همین شکفتن شعله ...

همین تبلور بغض ...

بخدا هنوز هم از دیدن تو در پس پرده باران بی امان شاد می شوم...

یغما گلرویی

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 12:26 PM |

 

آموخته ام كه: خداوند همه چيز را در يك روز نيافريد پس چطورمي شود كه من همه چيز را در يك روز بدست اورم

 

سلام به همــــــــــــــه بارونیهای گل.

*** اول از همه شرمنده خالق بارون , چون اونجور که می خواستم نتونستم اینجا تو همین کلبه بارونی دستم و بالا بگیرم و بگم شکر شکر شــــــــــــــــکر برای اینهمه قشنگی.

**دوما شرمنده ام از روی سپید دونه های قشنگ برف که نتونستم با قطره های بارون اینجا برم استقبال قدم قشنگشون.

*بعد هم شرمنده مهربونی های شما ها . امیدوارم ایندفعه دیگه قولم قول باشه و کمتر بذارم اینهمه سرم شلوغ بشه که فرصت یه آپ ساده هم نداشته باشم. اینروزا گاهی به خودم می گفتم : تو همونی ؟؟؟ تو همون میخک سفیدی که بچه ها می خواستند کمتر پست بزنی؟؟؟؟؟؟!!!! بخدا خودمم باورم نمی شد که اینهمه مناسبت ( که خودش یه جرقه بزرگ برای حتی روزی که چیزی برای نوشتن نداری ) پیش روت باشه و تو سکوت اختیار کنی ؟؟؟؟ باور کنید درکش برای خودم دشوار بود.

حالا دیگه عیب نداره

بارونک عزیز ... آقا حامد ... مدیر جون .... آفتابگردون یکی یدونه بارون .... مریم خانم گل که تازه وارد جمع بارونی ما هستند مرســــــــــــی از حضور گرم و پررنگتون. کلبه ما کلبه تقریبا ساکتیه , خودمونیم و صدای بارونمون .. همین چند تا بارونی با صفا رو داره که دست نوشته های پر مهرشون به صد تا کامنت پر وبلاگهای پر رفت و آمد می ارزه. چون علی رغم اینکه من فرصت نمی کنم به ولاگهاب قشنگششون سر بزنم ؛ اونها همراه همیشگی کلبمون هستند. خیلی ها اومدند و نوشتند و رفتند ؛ اما وقتی رفتشون آمدی نداشت اونها هم یواش یواش قید نوشتم برای بارون و زدند. حالا مهم بارونیهایی هستند که در هیچ شرایطی تنهام نذاشتند.

 

____________________________________________________________

این مدت ویندوزم هم خیلی تلاش کرد که من از تک تکتون بی خبر باشم , حال هم که تونستم مغلوبش کنم نمی دونم چرا نمی تونم بخش کامنت ها رو باز کنم. بنابر این تصمیم گرفتم استثنائا اینجا قدردان محبت هاتون باشم.

* حامد جان امیدوارم غم آخرت باشه .. دنیا همینه و رسمش هم اینه که مهربون ترین هامون رو ازمون می گیره. خیلی دلم می خواست که من هم می تونستم حضورا به تو و خانواده محترمت تسلیت بگم اما می دونی که شیفت عوض شده بود و به اجبار من باید می موندم. حتما قسمت نبوده ... در هر حال امیدوارم این سال رو با این پرونده تلخ ببندی و سال جدید رو به شــــــــــــادی و موفقیت های بزرگتر شروع کنی و شرایط کاری هم بشه همونطور که دلت می خواد. نتونستم داخل وبلاگت کامنت بذارم , نبینم که بخاطر بی مهری و کم لطفی همراهای کلبه ات دیگه آپ نکنی ها. اون کلبه همون کلبه ایه که حتی شب از دست دادن عزیزت هم نتونستی نری سراغش .. پس بمون و با پست های قشنگت اول از همه دل خودت رو راضی نگه دار. شــــــــــــــاد باشی و همیشه بارونی.

 

* مدیر جون مرسی از اینکه مدتی که من نبودم نذاشتی بوی بارونمون تنها بمونه .... مرسی از تجربه های بزرگ زندگی که در اختیار بارونیهای اینجا گذاشتی. امیدوارم شاد شاد شاد باشی همیشه . اموخته ام كه:هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم.دعا كنم

* بارونی بارونی اینجا با نوشتها ی پر از احساس تو یه رنگ و بوی دیگه به خودش می گیره . خیلی خوشحالم که اینجا رو تنها نمی ذاری. شاد باشی همیشه مرد بارون.... مواظب خودت و دل بارونیت باش.

* مریم خانم عزیز در اسرع وقت خدمت یاد بارون هم می رسیم... تو این فرصت کم فقط تونستم یه نگاه کوچولو بندازم و تو نگاه اول هم اون متن زیبای گل میخکتون حسابی توجهم رو جلب کرد. امیدوارم یاد بارونت بوی بارون ما رو تنها نذاره..... همیشه بارونی بمونی عزیز.

_______________________________________________________________________________

 

خــــــــــــــــــوب... خیلی مناسبت ها بوده که نتونستم پست بزنم و بهیچ عنوان هم نمی تونم ازشون بگذرم. بنابراین نوشته های مخصوص اون روزها رو با تاریخ خودشون پست می کنم .

10 بهمن ماه

22 بهمن ماه

28 بهمن ماه

3 اسفند ماه

17 اسفند ماه

از اون روزهایی اند که اگه خدا بخواد حتما با تاریخ خودشون پست می خورند....

 

شاد باشید و همیشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه بارونی...

 

 

 

به انتهای این ترانه رسیده ام در این نهایت

نه تو را دیدم ؛ نه رویا را

نه باران آمد...

نه بادی حتی ...

که گردی از شعرهای رسیه تو را به ترانه های کال من تعارف کند

تو کجایی آخر ؟؟؟؟!!!!!!!!!

شراره شهابی

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 3:22 PM |

 

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی...

                   رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی...

                                    رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی...

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

 

دیگه کابوس زمستون نمی بینی ؛ توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرت رو نمی سوزونه ... جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی  یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی... قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ؛ تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

 

دلــــــتو بردی با خود یه جای دیگه

           اونجا که خـــــــدا برات لالایی می گه

 

می دونم می بینمت یروز دوباره .... توی دنیایی که آدمک نداره ....

 

 

                 دلـــــــــــتو بردی با خود یه جای دیــگه...

                        اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...

                           اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...

                             اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...

                                اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...

                                  اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 3 اسفند1384 و ساعت 0:44 AM |