تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

 

    

روز تولد تو  ستاره ها دميدن

پرستوهاي عاشق به خونشون رسيدن

 

امروز تولد بــــــــــــــارونی ترین خاله برفی   دنیاست.... امیدوارم تمام سالهای زندگیش پر از بارونهای قشنگ قشنگ باشه. و همیشه یه رنگین کمون هزار رنگ شادی از اون بالا بهش چشمک بزنه .

 

  (( خاله برفی گشنگم  تفلدت مبارک ))

 

 

خاله برفي گلم  تولدت مبارک

 

 

 

 یه مرســـــی گنده هم برای یه ماه مهــــربون

 که مراتب دوست داشتنمون رو به خاله برفی ابلاغ کرد .

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 28 آبان1384 و ساعت 12:20 PM |

 

 

دیشب ماه من  از قشنگی کولاک کرد بود ... یه قرص پرپر  بزرگ نقره ای , البته نمی دونم 1 ساعت بعد از غروب دیدیدش یا نه ؟  مثل یه گوله طلا بود. خلاصه مثل همیشـــــــــه قشنگی و لطافتش رو به رخ خورشید کشید.  این ترانه زیبای داریوش هم تقدیم به ههه اونهایی که از ماه و مهتاب و شب مهتابی یه دنـــــیا خاطره های نقره ای دارند...

 

 

هنوزم تو شبهات اگه مـــاه و داري من اون ماه و دادم به تو يادگاري

 

 

تو اون شام مهتاب  كنارم نشستي  ، عجب شاخه گل وار به پايم نشستي

قلم زد نگاهت به نقش آفريني  ، كه صورتگري را نبود اينچنيني

پريزاد عشق و مه آسا كشيدي  ، خدا را به شور تماشا كشيدي

تو دونسته بودي چه خوش باورم من ، شكفتي و گفتي از عشق پر پرم من

تا گفتم كي هستي ؟ تو گفتي يه بي تاب  

                          تا گفتم دلت كو ؟  تو گفتي كه درياب

قسم خوردي بر ما كه عاشق تريني ، تويك جمع عاشــــق    تو صادق تريني

همون لحظه ابري رخ ماه و آشفت ، به خود گفتم اي وااااااي مبادا دروغ گفت ...

 

گذشت روزگاري از اون لحظه ناب كه معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم ، تو  هر شام مهتاب به يادت شكستم

تو از اين شكستن خبر داري يا نه ؟؟؟ 

                هنوز شور عشق و به سر داري يا نه ؟؟؟

 

تو دونسته بودي چه خوش باورم من ، شكفتي و گفتي از عشق پر پرم من

تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بي تاب ،

                        تا گفتم دلت كو تو گفتي كه درياب

قسم خوردي بر ما كه عاشق تريني ، تويك جمع عاشــــــق      تو صادق تريني

همون لحظه ابري رخ ماه و آشفت ، به خود گفتم اي واي         مبادا دروغ گفت ...

هنوزم تو شبهات اگه ماه و داري من اون ماه و دادم به تو يادگاري 

هنوزم تو شبهات اگه ماه و داري من    اون ماه و دادم به تو يادگاري

                                                     من اون ماه و دادم به تو يادگاري

                                                     مـــن اون ماه و دادم به تو يادگــــــــــاري

 

تو از اين شكستن خبر داري يا نه ؟؟؟

هنوز شور عشق و به سر داري يا نه ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 25 آبان1384 و ساعت 10:43 AM |


در دايره ي تاريك فنجان فال ،
عكس فانوس ستاره و عطر اطلسي افتاده است !
شايد شروع نور
نشانه ئي از بازگشت نگاه گرم تو باشد !
بايد به تقويم هاي كهنه سفر كنم !
تقويم ناب ترين ترانه ي نمناك !
تقويم سبزترين سلام اول صبح !
تقويم دور ديدار بوسه و دست ...
شايد در ازدحام روزها ،
يا درانتهاي همان كوچه ي شمشادها ،
شاعري دلشكار را ببينم
كه شيرين ترين نام جهان را
زير لب تكرار مي كند
و تلخ ميگريد !

 

 یغما گلرویی

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 23 آبان1384 و ساعت 3:18 PM |

میدانم
باد تمام ترانه های مرا
قبل از من
به گوش تو رسانده است
به گوش تو و به گوش آن پرنده ی آشنای منتظر
که بر تک درخت حياط خانه آشيان دارد

ولی حالا ديگر همه ی ترانه ها
بوی آشنای پيراهن تو را به خود گرفته است
که در شب تاريک تب دار
مرا به رويا روشن گهواره ها دعوت کردي
آن ميهمانی ناب که در آن
دلم را
به ازای شيرين ترين اوقات ديدار
از کف دادم
و دل به ازای اين همه بهار ، چه اندک!
که بايد جان بخشيد.

حالا بيا تا مثل هميشه دعا کنيم
که باران ببارد
تا پرندگان کوچک خسته
غبار پرهاشان ، به آب بشويند...

مي دانم
اين روز ها تو هم مثل من
از پيوستگي آسمان ودود ، دلتنگي
کمي حوصله کن
خوابها گاهي دير تعبير مي شوند
فقط بايد دعا کنيم
که هر چه ابر خيس بر بالاي اين دامنه مي آيد
بي گريه خدا حافظي نکند
تا ما در بوي خاك باران خورده تازه شويم

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 21 آبان1384 و ساعت 2:48 PM |

                               

 

صدای بارون  می آد تو کوچه

آواز ناودون هاتو یادم میآره

هوای کوچه هاتو یادم میآره

همون کوچه هایی که بوی تو رو می دادند

تو آینه خیالم فقط یه یادم

صدای بارون می آد نیستی تو این باد می شم

نقشت رو دیوار می گه ازت جدا نمی شم

دونه به دونه بارون  ... نم نم می باره

آواز ناودون ها تو یادم می آره

چه پاک و آشنا بود .. شنیدنی بود

طنین گرم خاکت بوییدنی بود

صدای بارون می آد نیستی تو این باد می شم

نقشت رو دیوار می گه ازت جدا نمی شم

صدای بارون می آد نیستی تو این باد می شم

نقشت رو دیوار می گه ازت جدا نمی شم

 

  چه غوغایی راه انداخته این صدای قشنگش ....پر از شور و نشاط خودشون رو به در ودیوار وشیشه می کوبند... واااااااااااااای که چه عالمی داره ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 17 آبان1384 و ساعت 12:16 PM |

 

 

خاطره شادمانیهای دیروز  ؛

تلخ ترین غمی است که امـــــــــــروز داریم.

 

واااااااای که دیروز بعد از اونهمه خوشحالی یاد خاطره های شیرین گذشته چقدر دلمون و سوزوند ....

افســــــــــــوس گذشت , گذشته هایی که گذشت....

 

A3.N.KH.AF.M4

7WDKA

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 15 آبان1384 و ساعت 5:23 PM |

آبی آبی مهتابی ... آبی تر از هر آبی

از چشمهای تو می گم این آیه های آبی ... دریاهای بی آبی

آبی آبی مهتابی ... آبی تر از هر آبی

از چشمهای تو می گم این آیه های آبی ... دریاهای بی آبی

 

آبی یعنی دل من .... دریایی که اسیره

این چهره تقدیر که رنگ از تو می گیره

 

وقتی که تیره می شم .. به عمق آب پاکی

حس می کنم تو هستم ؛ حتی اگه نباشی

من رنگ گنبدا رو  چشمهای تو می بینم

صد دفعه جانب تو .. اینه معنای دیدن

آبی آبی مهتابی ... آبی تر از هر آبی

از چشمهای تو می گم این آیه های آبی ... دریاهای بی آبی

 

دل خسته ام از اینجا....

از آدمهای دنیا

همین امروز و فردا ؛ دل می زنم به دریا

رنگ تو رو می پوشم ...

از کنج آبی عشق ؛ چشم تو رو می نوشم

آبی آبی مهتابی ... آبی تر از هر آبی

از چشمهای تو می گم این آیه های آبی ... دریاهای بی آبی

آبی آبی مهتابی ... آبی تر از هر آبی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 14 آبان1384 و ساعت 4:9 PM |

 

 

وقتي بارون مي باره

بــــــرو زير بارون , قطره های اونو با دستات بگیر

هر چند تاش رو که گرفتی اونقدر منو دوســت داری ...

ولــــــــــی

هر چند تاییش رو که نتونستی بگیری بدون به همون اندازه من دوستت دارم.

 

 

*****************

 

خدای من چقدر همه جا قشنگ و پررنگ شده. وااااااااااااااي

چه بارونی .. پر از انرژی و طراوت. اصلا آدم دچــــــــــار احساس سبکی و شور و نشاط زایدالوصفی  می شه ...

خـــــــــدایا شکرت برای این قطره های شــــادی که برامون هدیه می فرستی...

 

 

*****************

 

اينك باران

به گوش مي رساند،

آن صداي زيباي نيلوفري را.

-  آن صداي زيباي آسماني را-

حال به خود مي گويم :

-باران،

چه صداي زيبايي دارد

كه مرا،

و تورا مستانه مي كند؟-

داستانش را به آرامي،

-آرام همچون،

نم نمِ باران-

برايم مي خواند.

و من،

مثلِ صداي بي رنگِ،

برگ هايي كه

زرد مي شوند و مي ريزند

و به زيرِ پاي عابران خرد مي شوند

ساكت مي مانم،

تا او داستان اش را به پايان برساند.

و چه زيبا،

و چه آرام،

بي آنكه اطرافيانش را حس كند.

-بي آنكه به من نگاهي كند

و مرا در كنار خود درك كند-

مي خواند،

و چه رؤيايي مي خواند .....

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 14 آبان1384 و ساعت 2:39 PM |

 

تا حالا فکرشو کردی چه خوب می شه که برگردی ؟؟؟؟!!

می خشکه آب دریاها ، خراب می شه همه راهها . اگه کشتیم ما امروز و می میرن همه فرداها ...  

قیامت می شه ما با هم نباشیم ، نمی چرخه فلک از هم جدا شیم

دیگه روزی نمی مونه که شب شه .... دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه.

همه رودخونه ها بی آب ، شکسته قامت مهتاب ! برای این دل عاشق تمام زندگی در خواب

تموم جنگلها خالی ... یا سیل برده یا خشکسالی.

غم گلهای خشکیده زهم دنیا رو پاشیده

 

می افته چرخ از گردون ، می ره خورشید توی زندون . می ریزن سنگها از کوهها ،

 بوی غم میده شب بوها.

قیامت می شه ما با هم نباشیم... نمی چرخه فلک از هم جدا شیم

زمین و آسمون دور می شن از هم ، می شینه گرد غم بر روی عالم

می افته چرخ از گردون ، می ره خورشید توی زندون . می ریزن سنگها از کوهها ،

بوی غم میده شب بوها.

 

زمان و ساعتش وا می سته از کار ، طبیعت از طبیعت می شه  بیکار

دیگه روزی نمی مونه که شب شه

دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه

نمی بینم دیگه قشنگی ها رو ......  سیاه می بینه چشمام رنگی ها رو .....

به چشم من که اینجوره ، تو که نیستی چشمام کوره

مثل آب رو آتیشه

تو باشی دنیا خوب می شه....

 

 

قيــامت می شه ما با هم نباشيم

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 11 آبان1384 و ساعت 3:1 PM |

 

 

 

Happy Halloween

 

HALLOWEEN 

 

ســــــــــــلام به همه دوستان گل بارونی.

من یکی که نصفه شبی بی خوابی زده بود به سرم و اومدم سراغ گوگل ... اما چشمتون روز بد نبینه . . نه اینکه بی خوابی زده  بود به سرم ؛ اومدم فقط کامپیوتر رو روشن کردم . برقها هم خاموش بود وهمه خواب ..................... یه سایت پیدا کردم  که اصلا قالبش ...واااااااااااااااااااااااااای .... دیگه حسابش رو بکنید ساعت 3:30  نصفه شب یهویی تو اون تاریکی این قالب جلوت بازشه... نه اینکه میخک خانم  خیلی هم با جنبه تشریف داشت , نشستم عکسها و تاریخچه ( هالوین ) رو خوندم.... عجب خفن بودند .. منم که حســـــــــــــــــــــــاس .. الان اگه خوابم هم بیاد دیگه می ترسم بخوابم.

آخه یکی نیست بگه بچه ها رو چه به هالوووووووووووین.

اصلا خدا بگم چکار کنه اونی که امشب رو یادم انداخت... امیـــــــدوارم شب همش خوابهایی  به رنگ این وبلاگه ببینه و صبح که بیدار شد شبیه کدو تنبل هالووین بشه.

.                                                                                       اینجا چقدر تاریکه....

 

 

 

اینم هدیه هالوووووووووین شما........ کلیک کنید.

 

,,,,

 

Happy Halloween

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 10 آبان1384 و ساعت 2:17 AM |

 

كاش مي شد اشك را تهديد كرد
فرصت لبـــــخند را تمديد كرد
با نگاهي به غــــروب لحظه ها
لـــحظه ديدار را تجديد كرد

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 9 آبان1384 و ساعت 5:16 PM |

تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی....

 

 

 

 

شازده كوچولو


فصل بيست و يكم
آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پيدا شد.
روباه گفت: -سلام.
شازده كوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: - من اين‌جام، زير درخت سيب...
شازده كوچولو گفت: - کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: - يک روباهم من.
شازده كوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: - نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شازده كوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: - تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شازده كوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: - آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شازده كوچولو گفت: - نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
 -
ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو. 
شازده كوچولو گفت: - کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: - بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شازده كوچولو گفت: - اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: - رو يک سياره‌ی ديگر است؟
 -
آره.
 -
تو آن سياره شکارچی هم هست؟
 -
نه.
-
محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
 -
نه.
روباه آه‌کشان گفت: - هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: - زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شازده كوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شازده كوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شازده كوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

فردای آن روز دوباره شازده كوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن.  آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم ! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم ؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شازده كوچولو گفت: - قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شازده كوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: - آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شازده كوچولو گفت : -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم ، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شازده كوچولو گفت: - آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت : -همين طور است.
-
پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا ، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شازده كوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: - شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شازده كوچولو دوباره درآمد که: - خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما.اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: - خدانگه‌دار!
روباه گفت: - خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شازده كوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
  -
ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شازده كوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت : -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی.تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...


شازده كوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: - من مسئول گُلمَم............................. .

 

 

*****************

 

 

دیروز  تو کلبه بارونیمون رسیدم به فصل بیست و یکم از شاهکار سنت اگزوپری ... واقعا دلم نیامد اینجا هم نذارمش. من بینـــــــــــهایت این فصل از این کتاب رو دوست دارم. اونجا هم گفتم ؛ امیــــدوارم سرحوصله و با دقت بخونیدش...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 8 آبان1384 و ساعت 1:36 PM |

 

 

به تو تكيه داده بودم نفست چاره من بود.... اون غريبه با نگاهت دل آواره من بود. به تو دل سپرده بودم به خيالم موندگاری. توي جاده هاي غربت منو تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــها نمي ذاري. به خيالم كه بهارو با تو پشت سر مي ذارم. بر گهاي زرد خزونو واسه تو هديه مي آرم به خيالم كه زمستون فصل رويايي فرداست فصل اين زمينه پير غافل از دلهاي تنهاست..... كاش مي دونستي كه اشكهام پشت ديواره غروره . بغض خاموش نفسهام مثل پروانه صبوره . كاش مي دونستي كه اين من پشت تنهايي اسيره ... واسه چيدن ستاره ديگه افسوس خيلي ديره .....

 

ميان ماندن و نماندن

فاصله تنها يك حرف ساده بود

از قول من به باران بي امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسياب علاقه اش نمي افتد !

 

 

امروز هم گذشت. چقدر هم دلگیر ...

هیچکس سعی نکرد که امروز انقـــــدر هوا ابری نباشه . نه تنها سعی نکرد بلکه نخواست ... !

 بگذریم , چون ... گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست...

 

 

وقتي كه گل در نمياد  ، سواري اين ور نمياد ،   كوه و بيابون چي چيه

وقتي كه بارون نمياد  ، ابر زمستون نمياد ،  اين همه ناودون چي چيه

 

 

نیمه کاره 

یه بغض تلخ و سنگین ، یه قطره اشک تنها

رو تن سرد ساحل ، به انتظار دریا

یه ماهیگیر خسته ، یه تور نیمه پاره

رو بوم دور دریا ، خورشید نیمه کاره

رد سیاه چشمات ، رو تن خسته ی من

دیگه مجال نمی ده ، بغض شکسته ی من ...

...

 

- نیمه کاره موندن این ترانه تقصیر توئه !

….  و شایدم تقصیر بغض من !؟ اما مطمئن باش ديـــــگه شکستن بغض من کار ساده ی نیست .

سعید قنبری 




 
 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 7 آبان1384 و ساعت 0:25 AM |

 

ننه خورشيد يه پسر داشت ‚ كاكلش رنگ طلا بود

چشماش از پولك آبي ‚ حنجره ش پر از صدا بود

 

 ننه شب يه دخترك داشت پوستش از حرير مهتاب

تو چشاش صد تا ستاره گيسش از ابريشم ناب

 

دنبال دختر شب بود ‚ پسر عاشق خورشيد

اما تو گردش تقويم ‚ اون رو يك لحظه نمي ديد

گاهي مي زد زير آواز وقتي تنها مي موندش

رو به تاريكي جاده با چشاي باز مي خوندش:

هر جاي قصه كه باشي ‚ دلم از تو دور نميشه

 تنها جاي امن ديدار وعده گاه گرگ و ميشه

دختر شب قصه هاش رو تو دل خودش مي خونه

تا سپيده گوش به زنگ صداي پسر مي مونه

 ننه شب مي گه صداي دخترش يه جرم زشته

هميشه قصه ي نور رو دستاي سايه نوشته

اما عمر قفل و زنجير ‚ از قديما بي دوومه

وقتي دخترك بخونه ‚ كار تاريكي تمومه

صداش رو به گوش خورشيد مي رسونه ! مي رسونه

مي خونه : مرد طلايي !‌ دلم از تو دور نميشه

 همه ي عمر من و تو بعد از اين تو گرگ و ميشه

 

یغما گلرویی

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 6 آبان1384 و ساعت 1:59 PM |

كوچه

بي تو مهتاب  شبي  باز  از آن كوچه  گذشتم

همه تن  چشم  شدم خيره  به دنبال  تو گشتم

شوق ديدار  تو  لبريز  شد از  جام  وجودم

شدم آن عاشق ديوانه  كه  بودم

در نهانخانه  جانم  گل ياد تو درخشيد

باغ  صد خاطره  خنديد

عطر  صد خاطره  پيچيد

 يادم آمد  كه شبي  با هم از آن كوچه  گذشتيم

پر گشوديم  و درآن خللوت دلخواسته  گشتيم

 ساعتي  بر لب  آن  جوي نشستيم

تو همه  راز  جهان  ريخته  در  چشم  سياهت

من همه  محو تماشاي نگاهت

آسمان   صاف و شب آرام

بخت  خندان  و زمان  رام

خوشه ماه  فرو ريخته  در آب

شاخه ها دست بر  آورده  به مهتاب

شب و صحرا  و گل و سنگ

 همه دل داده  به آواز  شباهنگ

يادم آيد تو  به من  گفتي   از اين  عشق  حذر كن

لحظه اي چند بر اين  آب  نظر كن

آب  آيينه  عشق  گذران است

تو كه امروز نگاهت  به نگاهي نگران است

باش  فردا  كه  دلت  با  دگران  است

تا  فراموش  كني  چندي  از اين شهر  سفر كن

با  تو گفتم  حذر از  عشق  ؟  ندانم

سفر از پيش تو ؟  هرگز  نتوانم

روز اول  كه دل من  به  تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام  تو نشستم

 تو به  سنگ  زدي  من رميدم نه  گسستم

بازگفتم كه  نتو صيادي  و من آهوي  دشتم

تا به  دام  تو در افتم  همه جا  گشتم  و گشتم

حذر از  عشق  ندانم

سفر  از  پيش تو  هرگز  نتوانم  نتوانم

اشكي  از  شاخه  فرو ريخت

مرغ  شب ناله  تلخي  زد و  بگريخت

اشك  در  چشم  تو لرزيد

ماه  بر  عشق  تو خنديد

يادم آيد كه  دگر از  تو جوابي  نشنيدم

پاي دردامن اندوه كشيدم

نگسستم  نرميدم

رفت در  ظلمت غم  آن شب  و شبهاي دگر هم

نه گرفتي  دگر از عاشق  آزرده  خبر هم

 نه كني  ديگر  از آن  كوچه  گذر هم

بي تو اما  به چه  حالي  من از آن  كوچه گذشتم ...

استاد مشیری

 

 

سوم آبانماه سالروز فریدون مشیری بود که فرصت نشد  پست بزنم ... فکر می کنم کمتر کسی پیدا بشه که  کوچه خاطرات عاشقانش با این ترانه جاویدان استاد مشیری آهنگین نشده باشه . یادش همیشـــــه بارونی ...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 5 آبان1384 و ساعت 1:42 PM |

 

                                                                           

          شب امد                                                      

          همـــــــــه دشت دلش را به خواب سپرد             

          در اين ميان شب تاب                                          

          سكوت كرد                                                       

              و                                                          

         دلـش را به آفــــــــــــــتاب سپرد.                

                                                                        

                                                                           

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 5 آبان1384 و ساعت 0:38 AM |

 

اون همیشه با محبت برای من ؛ دیگه نیستی ...

 

 

از عذابه جاده ؛ خسته ... نرسیده و رسیده

آهی از سر رسیدن ؛ نکشیده و کشیده

غم سرگردونیام و با تو صادقانه گفتم

اسمی که اسم شبم بود ؛ با تو عاشقانه گفتم

با تنم زخمی اگه بود ؛ بی رمق بود اگه پاهام

تازه تازه با تو گفتم ؛ اگه کهنه بود دردام

 

منه سر گردون ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما : تو رو عاشق می دونستم

 

تو تموم طول جاده که افق برابرم بود

شوق تو ؛ راه توشه من

اسم تو ؛ همسفرم بود

من دل شیشه ای هر جا پر شکستن که شکستن

زیر کوه بار غصه هم نشستم که نشستم

عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده

تو رو فریاد زدم باز ؛ خون شدم تو رگ جاده

منه سر گردون ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما: تو رو عاشق می دونستم

نیزه نم باد شرجی ؛ وسط دشت تابستون

تازیانه های رگبار ؛ توی چله زمستون

نتونستن ؛ نتونستن جلوی من و بگیرن

 

حالا که رسیدم اینجا

پر قصه برا گفتن

پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن

تو رو با خودم غریبه از خودم جدا می دونم

خودم و پر از  ترانه , تو رو بی صدا می بینم ...

منه سر گردون ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما:

« تو رو عاشق می دونستم»

 

(( اون همیشه با محبت برای من ؛ دیگه نیستی

نگو صادقی به عشقت آخه چشمات می گه نیستی ))

 

 

پره قصه برا گفتن .

پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن .

امـــــــــــــــــــــا ...

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 2 آبان1384 و ساعت 4:47 PM |

بخشی از خاطرات حوا


بعد از هبوط :
وقتی به گذشته می نگرم بهشت بنظرم یک رویا می آید . قشنگ بود ، فوق العاده قشنگ ، قشنگ و افسونگر و حالا از دست رفته است و من دیگر آنرا نخواهم دید . بهشت از دست رفته است ،اما من او را یافته ام و خوشنودم . او آنقدر که می تواند ، مرا دوست دارد و من او را با تمام شور وجودم دوست می دارم و گمان می کنم این موضوع زیبنده جوانی و نوع من است . از خویش می پرسم ، چرا او را دوست دارم ؟ و در می یابم که نمی دانم و چندان فرقی هم نمی کند . اما آنچه هست این نوع عشق محصول عقل و استدلال نیست - مثل عشق به سایر موجودات - گمان می کنم چنین باشد . من بعضی از پرندگان را به خاطر نوای خوششان دوست دارم ، اما آدم را به خاطر صدای خوبش دوست ندارم و هر چه می گذرد مطمٍٍٍعٍِِن می شوم که چنین نیست. گر چه می خواهم که برایم بخواند چون دوست دارم از آنچه اوبدان علاقه دارد آگاهی یابم. گر چه صدای او مرغ را از تخم می اندازد ! برای خاطر ذکادتش هم نیست که او را دوست دارم. او که خود چنین نبوده است خدا او را ساخته است و همین کافیست.هدفی خردمندانه در آن وجود دارد، می دانم. و من می دانم با گذشت زمان همه چیز رو به پیشرفت خواهد بود و بعلاوه عجله ایی هم نیست او بقدری که باید ، خوب است.

او را به خاطر وقار و تاً مل و نازک سرشتی اش دوست نمی دارم، گر چه او فاقد این چیزهاست اما خوب است و هر روز هم بهتر می شود. سخت کوشی او هم دلیل دوست داشتن من نیست؛ نه اصلا. فکر می کنم سخت کوشی در نهاد اوست و نمی دانم چرا او این موضوع را از من پنهان می کند و این تنها رنج من است. اما از جهات دیکر او حالا با من رک و راست است. مطمعن هستم که او فقط این موضوع را از من پنهان می دارد. اینکه او رازی را از من پنهان می دارد، غصه دارم می کند و بعضی مواقع خواب را از چشمم می رباید. اما من این موضوع را از ذهنم بیرون می کنم و این در خوشحالی من خللی ایجاد نمی کند، شادی که وجودم سرشارآن است. از معلومات او هم نیست که دوستش دارم؛ نه. او آنچه را می داند از خویش فرا گرفته و چیزهای زیادی می داند ، اما به خاطر این هم نیست. جوانمردی او هم باعث عشق من به او نیست. او درمن اثر کرده اما تقصیر او نیست فکر می کنم این ویژگی جنس ماست. او که جنس خویش را انتخاب نکرده. اما من در او اثر نکرده ام و البته اگر چنین بود من قبل از او نابود می شدم اما این هم از خواص جنسش است و اهمیتی ندارد من که جنس خویش را انتخاب نکرده ام.

اماچرا او را دوست دارم؟ فکر می کنم صرفا بخاطر مرد بودن اوست. اما من می توانم بدون این موضوع هم او را دوست بدارم. حتی اگر مرا اذیت هم بکند من باز او را دوست خواهم داشت، می دانم و این موضوع به جنس ما بر می گردد.

او قوی و زیباست و من به این خاطر او را دوست می دارم من او را تحسین می کنم و مایه غرور من است. اما او را بدون این ویژگی ها هم می توان دوست داشت. او اگر ساده و بدون این خصاءص هم بود باز او را دوست می داشتم. اگر بیمار و رنجور بود برایش دعا می نمودم و تا زنده بودم از او مراقبت می کردم.

بله، من فکر می کنم من او را بخاطر اینکه مرد است و مال من است دوست می دارم. دلیل دیگری در کار نیست و همچنانکه اول کفتم این نوع عشق حاصل عقل و منطق نیست؛ خود به وجود می آید- و کسی نمی داند از کجا - و توضیحی هم در کارش نیست و نیازی هم به توضیح نیست. من اینچنین می اندیشم.اما من یک دخترم و اولین کسی هستم که عشق را می آزماید و شاید روزی ثابت شود که این نتیجه گیری من از روی بی تجربگی و خامی بوده است.

چهل سال بعد :
اما دعا و آرزوی من این است که ما این راه زندگی را با هم به پایان بریم. آرزویم این است که نمیریم مگر آنکه در قلب هر زن و شوهری که عاشق هم هستند جایی داشته باشیم تا آخر دنیا ، عشق بنام من - حوا - خوانده شود.

اما اگر قرار است یکی از من اول برود دعایم اینست که من اول باشم . او تواناست و من نه. آنقدر که من به او احتیاج دارم او به من احتیاج ندارد. زندگی بدون او زندگی نیست چگونه می شود آنرا تحمل کرد. و این دعا جاودانه است و مادامی که نسل من روی زمین است ، این دعا زمزمه خواهد شد. من اولین همسر دنیایم و در آخرین همسر دنیا من - حوا - تکرار خواهم شد.

و آدم بر گور حوا چنین نوشت :
                      با حضور حوا ، همه جا بهشــــــــــــــــت من بود.



نويسنده : مارک تواين

اين متن مسحور کننده  برداشتی از تاپیک زیبای بهار پرطراوتم بود که امیرعزیز زحمتش رو کشیده بود. با اجازه هر دوشون تو کلبه بارونیمون هم می ذارمش....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 1 آبان1384 و ساعت 4:53 PM |