تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

 

                                یارب این تاثیر دولت در کدامین کوکــب است

 

تا به گیســـــــــــوی تو دست ناسزایان کم رسد

 

                               هر دلی از حلـــقه ای در ذکر یارب یارب است

 

کشـــــــــــــــــــته چاه زنخدان تو ام کز هر طرف

 

                              صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب اســـت

 

اندر آن موکب  که بر پشـــت صـــــــــبا بندد زین

 

                             با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

 

تاب خوی بر عارضش بین کافـــــــــــتاب گرم رو

 

                            در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است

 

من نخواهم کرد ترک لعـــــــــــل یار و جام می

                         

                           زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب اســـــــت

 

آنکه نــــــــاوک بر دل من زیر چشمی می زند

 

                          قوت جان حافظــــــــــش در خنده زیر لب است

 

آب حیوانش ز منقار بلاغـــــــــــــت می چکد

 

                         زاغ کلک من بنام ایزد چه عالی مشـــرب است

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 30 مهر1384 و ساعت 11:34 PM |

 

نمي شه باورم تويي

نه ! اين ، كه چشماي تو نيست

تو طاقتت نبود منو  ببيني با چشماي خيس

 

كي مهربوني تو ، گرفت از من ِغرقابه درد

كي دستاي عزيز تو تبر براي ساقه كرد

كينه رو كي ياد تو داد

تو هم شدي مثــــــــــــل همه

از تن گرم عاشقت ،كي ساخته يه مجســـــــمه

 

نمي شه باورم تويي

نه ! اين ، كه چشماي تو نيست

تو طاقتت نبود منو  ببيني با چشماي خيس

قد ِتموم درد من  ، تو داشتي كهنه مرهمي

ديروز بودي مرگ غمم ، امـــــــروز تولد غمي

 

از لب قصه ساز تو  مونده صداي دشمني

سخته كه باورم بشه  ، تو همون عاشق ِمني

 

نمي شه باورم تويي

نه ! اين ، كه چشماي تو نيست

تو طاقتت نبود منو  ببيني با چشماي خيس

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 27 مهر1384 و ساعت 11:7 AM |

 

 

يادت هست ...!

وقتي كمي بزرگتر شديم ، نگاهمان به شهر رفت  و وقت بازگشت ، ديگر پرندگان به ما نگاه نمي كردند !!!! چه غربت غمگيني بود آنروز...

به ياد داري آنروز  كه نگاه يك كودك را دزديديم تا به پرندگان نگاه كنيم و بعد از خدا خواستيم تا گناه ما را ببخشد ؟!!!

من هنــــــــوز آن نگاه تو را در گوشه اي از وجودم پنهان كرده ام  و حالا وقتي پرنده اي به كنار پنجره مي آيد ، او به من و من به او نگاه مي كنم . درست به چشمهاي يكديگر . چنان آرام و بي ترس كه انگار تمام حس كودكي در من سبز مي شود. پرنده نمي ترسد، حتـــــــــــي از صاحبخانه من كه چند پرنده در قفس دارد...

 

" هیوا مسیح "

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 26 مهر1384 و ساعت 3:52 PM |

یکی از ترانه های منصور هست که مثل اغلب عاشقانه هاش من خیلی خیلی دوستش دارم.... امروز هم روز خیلی قشنگی بود .. از اون روزهایی که حسابی یادم می مونه . بقول معروف یه روز خاص.... نمی دونم کی گفته که حتما باید یه جشن یا مراسم یا سالروز یا یه اتفاق خـــــــــاص بیفته تا ما شاد باشیم و بگیم اونروز یه روز بیاد موندنیه  ؟؟   مگه داشتنه يه حس شيرين خودش یه حس ناب نیست...    واقعا که ما خودمونیم که از روزهامون رنگ می سازیم. امروز انقدر به من تلقین شد که خوشحالم خودمم باورم شد که حتما یه اتفاق ناب افتاده !!!! اما نه ! به نظر من داشتن یه حس قشنگ و  "مشترک " خودش یه اتفاق نابه ... هر چند هر روز و تکراریِ .اما حس می کنی هر بارش جدید و جدیدتر از قبله . یه تکرار همیشه جدید و رنگین کمونی !

 

خدایــــــــــــــــــــــا بخاطر همه نعمت ها و اتفاقهای نابی که بهم دادی دستم بالا...

 

يادت نره دوست دارم ، خيلي دلم تنگ برات
دارو ندارمُ بگير مال خودت مال چشات
خورشيدو بردار بيار آفتابي شو بخاطرم
قرارمون يادت نره دير نكني منتظرم

قرارمون يادت نره .... دوســــتت دارم یادت نره


يادت نره دوست دارم خيلي دلم تنگ برات
دارو ندارمُ بگير مال خودت مال چشات
خورشيدو بردار بيار آفتابي شو بخاطرم

قرارمون يادت نره دير نكني منتظرم

 

قرارمون يادت نره .... دوســــتت دارم یادت نره

 

قرارمون ساعت عشق كنار دلشوره زدن
كنار دلواپسي ترس يه وقت نيومدن
عاشقم و عاشق تو از همه ديوونه ترم

 

قرارمون يادت نره .... دوســــتت دارم یادت نره


قرارمون كنار دل كه سرنشينش عطر توست
تو چين چين قلبي كه هزارتا بغض رو ميشه شست
خورشيدو بردار بيار آفتابي شو بخاطرم
قرارمون يادت نره دير نكني منتظرمممممم


يادت نره دوست دارم خيلي دلم تنگ برات
دارو ندارمُ بگير مال خودت مال چشات

 

قرارمون يادت نره .... دوســــتت دارم یادت نره

قرارمون يادت نره .... دوســــتت دارم یادت نره
قرارمون يادت نره .... دوســــتت دارم یادت نره

قرارمون يادت نره .... دوســــتت دارم یادت نره

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 25 مهر1384 و ساعت 10:32 PM |

  

تقصیر من بود

که سراغ سایه ها را از خورشید می گرفتم

و سراغ تو را از وسعت دور دریاها

سراغ قدم هایت را از راه هایی می گرفتم

که هرگز تو را حتی به خواب عبورهم  ندیده بودند.

 

تقصیر من بود

که نامت  را با عطر ستاره  بر بالش شب می نوشتم

تا آسمان خواب هایم بوی تو را داشته باشند.

   

تقصیر من بود

که برای آمدن فال می گرفتم

نباید گره خیال را و خاطره را از حقیقت تلخ روزمرگی ها باز می کردم.

که رویای آفــــــــــتابی تو

که رویای آفتابی تو ،  برای یک عمر عاشق ماندنم کافی بود ...

 

                                                                                                                                             ( شراره شهابی )

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 24 مهر1384 و ساعت 4:20 PM |

the bird was only a bird

 

 ...the bird said,"what  scent! what sunshine! ah

spring has come

  "and i will go in search of my mate

 

frome the portico's edge

the bird flew a way; like a massage, if flew a way

the bird was little

the bird did not think

the bird did not read newspapers

the bird was not in debt

the bird did not know men

the bird flew through the air over red lights

at the  altitude of nescience

and madly experienced

blue moments

 

.the bird, ooooooh,was onlya bird

 

- forough farrokhzad -

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 24 مهر1384 و ساعت 0:6 AM |

 

 آخر نمی شود قبول کن ...

حرفها همیشه نیمه کاره اند. احتیاج خیس چشمهای من بی نیاز گفتن دوباره اند.

صدهزار شعر ناتمام و باز آخرش سکوت حرف آخرست.

می روی و سهم من شبیه قبل از تو انتظار و گونه ای تر است.

بارها و بارها برای تو شعر گفته ام ؛ غزل سروده ام ...

سالهاست به امید بودنت لحظه لحظه بی قرار بوده ام .

سالهاست پای سفره های عید، نازنـــین ! مرا دعا نمی کنی .

آسمان که گریه می کند مرا پای شیشه ها صدا نمی کنی.

دیگر این دل بهانه گیر هم این دروغ سرش نمی شود.

لااقل ....

لااقل خودت بگو که می رسی حرف من که باورش نمی شود.

باز وعده ها ... باز قصه های قبل  ... باز آن حکایت همیشگی ...

قول داده ای که می رسی  ولـــــــی ! رفته ای به عادت همیشگی.

سالهاست دیگر از نگاه تو خوانده ام که رسم ، رسم جاده است .

سهم من از عاشقی ؛ دو چشم خیس ، با دلی نجیب و صاف و ساده است.

خوانده ام از آن دو چشم بی خیال ، اهل سقف و عشق و خانه نیستی! درد ، درد انتظار و شاعر شعرهای عاشقانه نیستی ...

برخلاف حرفهای من ولی ، هیچگاه مهربان نبوده ای ... سربه زیر و رام و پاک و بی گناه .... رنگ آب و آسمان  نبوده ای ...

هیچگاه آن دو چشم پر غرور با نگاهم آشــــــــــــنا نبود.

تا سپیده بغض تو ، شبیه من ! همدم ستاره ها نبود.

تو یه انتظار هیـــچ عابری  هیچگاه سحر نکرده ای.

ای که تا همیشه پر کشیده ای ، خوب ِ نارفیق قصه های من ....

ای که روی خاطرات ساده ات مانده تا همیشه ردپای من ، با وجود رفتن دوباره ات من هنــــــــوز پر از بــــــــهانه ام .

با خیال تو همیشه نازنین ! گرم حرفهای عاشقانه ام .

رفته ای ولی هنوز هم ای عزیز صاحب اختیار این ترانه ای

نیستی ! ولی همیشه همدم صد هزار گریه شبانه ای .

من به یاد تو عزیز دلخوشـــــم . تا ابد همین برای من بس است.

یادگار چشم های تو هنوز تکیه گاه این نگاه بی کـس است .

 قسمت من از تو  تا ابد همین چهار پاره های عاشقانه است .

اصل قصه ها در حضور سبز توست . عشـــــــق ! آخرش فقط بهانه است .....

 

 

دیشب خیلی ناگهانی چشم به دفتر های خاک خورده قدیمی افتاد که فکر کنم برای سال 78 یا 9 بود.  وقتی می خوندمشون حسابی رفتم تو حس و حال گذشته ها ... این شعر بین یک سری شعر بود از نادر نادر پور ، اما درست نمی دونم این هم از همون شاعره یا نه !    خلاصه  نمی دونم باید بگم یاد اون روزها بخیر یا نه ...؟؟؟!!!!    اما هر چی بود ، یــــــــــــاد آسمان آبی و روهای آفتابی بخیر....

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 23 مهر1384 و ساعت 11:45 AM |

برای گفتن من شعر هم به گل مانده ... نمانده عمری و صدها سخن بجا مانده
صدا که مرحم فریاد بود درد مرا
... به پیش درد عظیم دلم خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
    گر هم گله ای است دگر حوصله ای نیست
حوصله ای نیست
حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن درهمه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست فاصله ای نیست

روبروی تو کیم من؟؟
یه اسیر سر سپرده ... چهره تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم ؟؟
کوه تنهای تحمل ...
بین ما پل عذابه... منه خسته پایه پل
ای که نزدیکی مثل من
به من اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری
کاشکی می شد تو بدونی من برای تو کی هستم
از تو بیش از همه دنیا .. از خودم بیش از تو خسته ام
ببین که خستم تنها غروره عصای دستم

از عذابه با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق
من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستم و تا کرد ....



 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 22 مهر1384 و ساعت 4:16 PM |

 

 گفتی برو ... گفتم به چشم

این بود کلام آخرین

گفتی خداحافظ تو ... گفتم همین؟ ...گفتی همین !

گریه نکردم پیش تو... با اینکه پرپر می زدم

با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم

بازی عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم

 

لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردنه داغ دل ویرانه بود

من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم

شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن می زدم...من لاف بردن می زدم

قلعه دل  اسب غرور .. لشکر تار و مار عشق دادم به ناز راه تو

اینهمه یادگار عشق

گفتم ببر هر چی که هست رقیب رند چیره دست

گفتی تو مغروری هنوز با فتح اینهمه شکست...فتح اینهمه شکست

بازی عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم

 

گفتی برو ... گفتم به چشم

این بود کلام آخرین

گفتی خداحافظ تو ... گفتم همین ...گفتی همین

گریه نکرده پیش تو... با اینکه پرپر می زدم

با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم

بازی عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم ....

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 20 مهر1384 و ساعت 11:16 PM |

 

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد ...... از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب ...... باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچه ای می گذشت راهزن دین و دل ..... در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

صوفی مجنون که دی جام وقدح میشکست .... دوش به یک جرعه می عاقل وفرزانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت ..... چهره خندان شمع آفت پروانه شد

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت ..... قطره باران ما گوهر یکدانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری ..... حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست ..... دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد 

 منزل حافظ کنون بارگه پادشاست , دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد.

امــــروز سالروز جهانیه خواجه شیرین سخن شیرازه. من که خیلی دلم می خواست امشب اونجا بودم.اما حیف که تا بحال نشده که تو این روز قشنگ اونجا باشم.... روحـش شاد. هرچند انتخاب بین غزلهای شیرینش خیلی سخته اما من یکیشون رو که خیلی خیلی دوست دارم اینجا می ذارم . تقدیم به همه مریدان حضرت حافظ..

 

            شور شیرین منما تا نکنی فــــــــــــرهادم ....

 

زلف بر باد مده تا مدهي بر بادم

ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم

مي مخور با همه كس تانخورم خون جگر

سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم

زلف را حلقه مكن تا مكني در بندم

طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم

غم اغيار مخور تا نكني ناشادم

رخ بر افروز كه فارغ كني از برگ گلم

قد برافراز كه از سرو كني آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را

ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم

شهره شهر  مشو تا ننهم سر در كوه

شور شيرين منما تا نكني فرهادم

رحم كن بر ممن مسكين و به فريادم رس

تا بخاك در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي

من از آن روز كه در بند تو ام آزادم

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 20 مهر1384 و ساعت 11:3 AM |
....
+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 18 مهر1384 و ساعت 11:45 AM |
....

مرز احساس كجاست ؟

تا ته بيشه عشق ؟

تا سر قله نور ؟

تا فراسوي زمان ؟

يا كه تا مبهم دور ؟

مرز احساس من اما نتوانم گفت كجاست  !

چشمهايي دارم   

   كه هميشــــــــــه به افق مي نگرند

 

سينه اي پر تپش از جذبه عشق

 

من صدايي دارم

كه به فرياد بلندش همه درياها به خودش آيد و مواج شوند

 

و غروري دارم

كه سر  پتك بدان مي شـــــــــــكند

 

و حضوري سر سبز تا دل آبـــــــــــــــي رويا وخيال

من هميشه به زمين

مثل يك سر ٍ عجيب و پر پيچ

مثل يك حكمت والا و بلند مي نـــــــــــــــگرم

 

من هميشه غم را ، تا رسيدن به سرور

به ضمير گلها ...

به سرود جنگل ...

به نمو يك خار ، در دل خشك كوير تا ته كوچه پر جذبه و شوق مي جويم

و

به يك قطره باران كه به پلكم روييد ، روح يك اشك دميدم

چون من ؛

 - به تنم روح خدايي دارم -

 

من پشيمانم از آن رفتن با كفش كثيف  روي يك سطح پر از برف و لطيف

 سطح احساس من امشب برفيست ...

پا برهنه بدويد ...  روي انبوه غزلهاي من امشب تا صبح

من به خورشيد در يك روز پر از نور نگاهي كردم ( كه ز خجالت شب شد )

و

به يك قطره اشك كه زچشمم روييد ، همه دنيا تر شد !

عمر يك زخم من از عمر زمين بيشتر است...

 

مــــــــــــــــــــــــــــــن نگيني دارم  كه به آن مي نازم

آن نگين احســــــــــــــــــاس است.

 

مرز احساس كجاست !!!!!

مرز احســـــــاس کجاست ؟؟؟!!!! 

ســـــــــــلام به همه بارونیهای ناب و دوست داشتنی....

اول از همه شــــــــــــــــرمنده. باور کنید  رفتنم خیلی یه دفعه ای شد. که حتی وقت برای سپردون این کلبه بارونی به دست شماها نموند. امــــــــــا جای شماها خالی خوش گذشت...  هدف دیدن گوله برفی نازنینم بود که یه دل سیر دیدمش.حسابی برفی برفی شده. 

دوتا روز بود که خیلی دلم می خواست بودم/ سالروز فریدون فروغی ۱۳ مهر ماه که غیبت داشتم قول می دم حتما حتما جبرانش کنم. روحش همیشــــــــــه شاد. و اما سالروز سهراب رو هم ۱۵ مهر ماه بود که غیبت داشتم ...  یادش همیشه باقی ...

و امــــــــــــــــا مرسی از بارونیهایی که اینجا رو تنها نذاشتند....

شاد باشید و همیشــــــــــــــــــــــــــــــــــه رنگین کمونی.

عشق را زیر باران باید جست...

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 16 مهر1384 و ساعت 12:49 PM |

یادم رفت
بهت بگم که لاله نازمنی
یادم رفت
تو عاشقی تو اوج پرواز منی
این دل سر سپرده ام لایق عشق تو نبود
آنچه تو را نگفتمت ؛ ای کاش یادم بود؛ای کاش یادم بود

 

یادم رفت یــــــــــــــــادم رفت
نظر کنم به گریه و زار دلم

یادت رفت گذر کنی از کوچه بازار دلم

لادن دل شکسته ام ؛ غنچه آزرده من
برگرد که ترک عادتم من بر تن من کرده کفن
ای سبب سرود من ؛ ای تو همه وجود من
یا تو بیا من و ببخش
یادم رفت
ای سبب صعوده من ای همه تار و پود من
بار دگر مرا ببخش
یادم رفت/ یادم رفت / یادم رفت / یادم رفت


من در این خانه چو بیگانه غریبم
به خدا گمراهم و پاک در فریبم
خوب بسازم زن و آوار دل من


یادم رفت بپرسمت از حال و احوال دلم
یادم رفت نظر کنم به غصه و حال دلم
ای تو همه توان من ؛ توان بی نشان من
بار دگر مرا ببخش ؛
یادم رفت یـــــــادم رفت یـــــــــادم رفت

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 8 مهر1384 و ساعت 1:2 AM |
... 
+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 7 مهر1384 و ساعت 2:17 AM |

 

ســــــــــــلام به همه دوستهای گل بارونی. از امروز یه اسباب کشی بارونی داریم ٬ هر چند دل کندن از خونه قدیمی  خیلی سخته اما  باور کنید واقعا کنار اومدن با سرعت پایین اون سایت و مشکلات شدید قالبش عذاب آور بود.  من سعی می کنم تمام مطالبش رو به اینجا انتقال بدم. البته با تاریخ خود اون روزها ...  امیدوارم تو این اسباب کشی اونم زیر بارون به این تندی  توی فصل زیبای بارون کمکم باشید. منتظر حضور هــــــــــمه بارونیها هستم.

من اگر برخيزم .... تو اگر برخيزي
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه برمي خيزند

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 6 مهر1384 و ساعت 4:4 PM |