ساقي بده پيمانه اي، زان مي که بي خويشم کند
بـر حسـن شـورانگيـز تـو ، عاشـقتـر از پيشـم کنـد
زان مـي که در شـبـهاي غـم، بـارد فـروغ صبـحـدم
غافـل کنـد از بيـش و کـم فـارغ ز تـشويـشـم کنـد
نور سـحرگاهـي دهد، فيضي که ميـخواهي دهـد
با مسکنـت شاهـي دهـد سـلطان درويـشـم کنـد
سـوزد مـرا ، سـازد مـرا ، در آتـش انــدازد مــرا
وز مـن رهـا سـازد مـرا بـيـگانــه از خـويـشم کـنـد
بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهـي
يغـمـا کـنـد انـديـشـه را ،دور از بـد انديـشـم کـنـد
+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 2 شهریور1384 و ساعت
11:53 AM |

