تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

"83"

 

در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمين ، پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان ، سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 29 مرداد1384 و ساعت 11:55 AM |
  

هنوز در تو حيرانم

  كه  تمامي  عشقي در يك وجود ...

 

 

با تو ايمنم

و با تو سرشارم  ... از هر چه زيباييست

                                            پناهم باش "

تا سنگيني غربت  از شانه هايم فرو ريزد

و ملال تنهايي ، از چشمهايم

 

من از دور دستها آمده ام

از مزارع گندم

از كرتهاي جاليز

و از سرزميني كه آسمانش تنها دو پيرهن دارد

روزها آبي مي پوشد

و شبها پيراهني بلند          

كه تاب مي خورد در رقص هزار و يك ستاره روشن

من از دور دستها آمدم

از كوچه هاي كودكي

از شهر رنگين قصه هاي پدر در شبهاي كشدار زمستان

و از چشمهاي هستي بخش مادرم

كه تمام مهرباني اش را در نگاهش به من مي بخشيد

 

باورم كن  ، كه شعر در من

طغيان يگانگي است

و حماسه دوست داشتن

من ديگر گونه دوست مي دارم

و ديگر گونه يگانه ام

مرا تنها مي توان با من سنجيد ...

و تو را تنها با تو ...

كه سالها در جستجويت بوده ام

 

با تو آبي مي بينم  ، تمام بينايي ام را

چشمانت ؛ شكوه شكيبايي

گيسوانت  ؛ ادامه بارانها

و دلت  ؛ ترانه درياهاست

زمزمه سر انگشتان باد در خواب خوش گيسوانت

زيبايي شاعرانه اي است كه دلم را به بازي مي گيرد

و نجابت كلامت ؛  آنچنانكه هر كلام ديگر را بي رنگ مي كند

در چشم انداز هر كجاي طبيعت تو را مي بينم...

در چشمه ، در رود ، در دريا ،

در گل ، در درخت ، در جنگل ،

در دره ،  در دشت ،  در كوه

با اينهمه

هنوز در تو حيرانم

كه تمامي عشقي در يك وجود

و تمامي آرزويي در يك لباس

 

محدرضا عبدالملكيان

با تو ايمنم

     و با تو سرشارم  ... از هر چه زيباييست

                                     پناهم باش "

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 23 مرداد1384 و ساعت 0:21 AM |

 

 

آن زمان كه تنهايي هايم را

با در و ديوار و سنگ و ستاره قسمت مي كردم

كجا بودي تو ؟

آنوقت كه دفتر پنجره ها بي صدا ورق مي خورد

و من بغض هاي تنهايي ام را مي نوشتم

كجا بودي ؟

كجا بودي وقتي

كوچه هاي سرد و بي سخاوت را

در آن شب باراني تا آخر رفتم و نرسيدم .

به وقت مردن خنده هايم كجا بودي ؟! ها ...

 

اين همه روز و ماه و سال

كه آمدند و نماندند و رفتند

تنها مهرباني هايت را از من گرفتند ،

تنها مهرباني هايت را از من گرفتند و بس ...

(( شراره شهابي ))

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 21 مرداد1384 و ساعت 4:20 PM |

   "79"

همه چي از ياد آدم مي ره 
 مگه يادش كه هميشه يادشه


*********

  به خانه مي رفت
 با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
 دعوا كردي باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
 كه در دل پنهان كرده بود
 تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
 و خنديده بود

 

جا مانده است ...
 چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و نه دندانهاي سفيد .

 

 بر مي گردم
 با چشمانم
كه تنها يادگار كودكي منند
 آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

 

 

نيمكت كهنه باغ
 خاطرات دورش را
 در اولين بارش زمستاني
از ذهن پاك كرده است
 خاطره شعرهايي را كه هرگز نسروده بودم
     خاطره آوازهايي را كه هرگز نخوانده بودی

 

 

روحش هميشه شاد و شاد و شاد و بارانی ! 

 


 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 18 مرداد1384 و ساعت 4:27 PM |

 

"80"

 من و دوست جونم ( جويبار نازنينم )  اين شعر حسين رو خيلي خيلي دوست داريم ... مي دونم كه همه دوستداراش هم همينطورند ! اين شعر زيباش رو تقديم مي كنم به روح هميشه شاد خودش !

 

گفتگوي من و نازي زير چتر

نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خيلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
 و قشنگتر اينه كه  يادگرفته گوجه را
 تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راسي راسي ؟ يه روزي
 اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
 اون وقت بشر چكار كنه ؟
 من
: هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
 وقتي آهنا همه تموم بشه
 اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي
: دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
 هلهله هاي من وتو
 چطوري ثبت مي شه
 من
: عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي
: رنگي يا سياه سفيد ؟
من
: من سياه و تو سفيد
 نازي
: آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من
: نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي
: اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من
: نه عزيز دل من ‚ آدم بود

 

اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود 
 نه عزيز دل من ‚ آدم بود

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 18 مرداد1384 و ساعت 4:24 PM |
 

دوستم داشته باش دوستم داشته باش
بادها دلتنگند
      دست ها بیهوده ،
              چشم ها بی رنگند

دوستم داشته باش
          شهرها میلرزند
               برگها میسوزند
                  یادها می گندند
باز شو تا پرواز ، سبزباش از آواز
آشتی کن با رنگ .... عشق بازی با ساز


دوستم داشته باش
سیب ها خشکیده  ... یاس ها پوسیدهشیر هم ترسیده

دوستم داشته باش

عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها  آه ...چه کوتاهند 
                                        ((  دوستت خواهم داشت
                                                   بیشتر از باران
                                                   گرمتر از لبخند
                                                   داغ چون تابستان
                    دوستت خواهم داشت
                    شادتر خواهم شد
                    ناب تر ، روشن تر
                    بارور خواهم شد ))

دوستم داشته باش

برگ را باور کن  ، آفتابی تر شوباغ را از بر کن

دوستم داشته باش
عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها  آه ...چه کوتاهند

                               خواب دیدم در خواب آب آبی تر بود 
                              روز پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
         خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت
         نور گیسو می بافت  ، باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش
عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها  آه ...چه کوتاهند


"شهیار قنبری "

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 16 مرداد1384 و ساعت 4:30 PM |
  "77"

  " ای سپيده دم.

          ای خورشيد.

          ياری کن تا امروز را بسازم...

          امروز٬

          فقط امروز برای ساختن دنيا کافيست....  "

 

                                      آنتوان دو سنت اگزوپری.

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 14 مرداد1384 و ساعت 4:34 PM |
 

"76"

**************

 هر گز نا اميد نباش ‌‍؛

چون

ممكن است آخرين كليد ، همه درها را باز كند.

( داوينچي )

**************

 

 عمر بــــــــــــارون  عمر خوشبختی برج کهنه بود

 

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود

توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود

یروزی زیر هجوم وحشی بــــــــــــارون  و باد

از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود

برج تنها سر پناه خستگی شد

مهربونیش ... مرهم شکستگی شد

اما این حادثه برج و کبوتر ، قصه فاجعه دلبستگی شد

اول قصمونو تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم ، تو می تونی تو می تونستی

 باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاق و ته چشم  برج ندید

عمر بــــــــــــارون  عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم  اون پرنده رو ندید

ای پرنده من ... ای مســــــــــــــــــافر من

من همون پوسیده تنها نشینم

هجرت تو هر چی بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پرواز و فقط تو می دونی .. تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی ... تو می تونستی

آخر قصمون و تو مي دوني .... تو مي دونستي  ...

من نمی تونم برم ، تو می تونی تو می تونستی

 

**************

 

 

حافظ :

نسيم باد صبا دوشم آگهي آورد ... كه روز محنت و غم رو به كوتهي  آورد

بمطربان صبوحي دهيم جامه چاك  ....  بدين نويد كه باد سحرگهي آورد

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 13 مرداد1384 و ساعت 4:39 PM |

"75"

آنكه پرنده نيست ، نبايد لب پرتگاه آشيان بسازد.

 ( نيچه )

 

**************

 

پرنده ، فقط يك پرنده بود

 

پرنده گفت : (( چه بويي ، چه آفتابي ،

آه  ، بهار آمده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت ))

 

        پرنده از لب ايوان پريد

        پريد ، مثل پيامي  پريد ، رفت

        پرنده كوچك بود

        پرنده فكر نمي كرد

        پرنده روزنامه نمي خواند

        پرنده قرض نداشت

        پرنده آدم ها را نمي شناخت

        پرنده روي هوا ... و برفراز چراغهاي خطر

        در ارتفاع بي خبري مي پريد

        و لحظه هاي آبي را

        ديوانه وار تجربه مي كرد

 

پرنده ‍‌‍؛  آه ... فقط يك پرنده بود.

 

- فروغ فرخزاد -  

 

 

**************

حافظ امروز

 

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست .........  چون كوي دوست هست بصحرا چه حاجتست

جانا به حاجتي كه ترا هست با خدا ........ كاخر دمي بپرس كه ما را چه حاجتست

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 8 مرداد1384 و ساعت 0:42 AM |
" 74 "

 

*****************

بيشتر به چيزهايي كه داريد نگاه كنيد ؛ تا به آنهايي كه نداريد.

(جرج مرديت )

*****************

 

 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد مي گويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي گونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟(( خداوند پاسخ داد  ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفتم او از تو نگهداري خواهد کرد.)) اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه!!! اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي من کافي هستند.((خداوند لبخند زد فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.)) کودک ادامه دا د چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنهارانميدانم؟ ((خداوند او را نوازش کرد و گفت فرشتهُ تو زيبا ترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.)) کودک با نارحتي گفت وقتي ميخواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟ اما خدا هم براي اين سوال پاسخي داشت (( فرشته ات دستهايت را کنار هم قرارخواهد داد و به تو ياد ميدهد چگونه دعا کني.)) کودک سرش را برگرداند و پرسيد شنيده ام انسانهاي بدي هم در زمين زندگي ميکنند . چه کسي از من محافظت ميکند ؟ ـ ((فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود)) کودک با نگراني ادامه داد اما من به اين دليل که ديگر نميتوانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت : (( فرشته ات درباره من با تو صحبت خواهد کرد و راه بازگشت نزد من را به تو خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه نزد تو خواهم بود.)) در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد . کودک ميدانست که بزودي بايد سفرش را آغاز کند ؛ پس به آرامي يک سوال ديگر هم از خدا پرسيد :  خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد . خداوند شانه او را نوازش داد و پاسخ داد : (( نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني .))

 

 

 

نام فرشته ات اهميتي ندارد

به راحتي ميتواني آن را مادر صدا کني . 

 

 

//////////////////////////////////////////////////////////////////

روز مادر به همه مامان هاي مهربون دنيا مبارك .. به همه اونهايي كه يه مامان مهربون و خوب كنارشون  يا حتي ته دلشون دارند هم مبارك.

//////////////////////////////////////////////////////////////////

 

 

 

مادر بي تو تنها و غريبم ... اتاق خالي ام بي تو چه سرده

مادر .. مادر خوب و قشنگم ... بدون تو دل من پر درده

فضاي خونه بي بوي تو هيچه .. صداي تو هنوز اينجا مي پيچه

مــــــــــادر ... مـــــــــــــــادر

هنوزم تو دلم تموم قصه هات جوونه

خاله سوسكه ديگه شعر آشتي مثل قديما نمي خونه

مـــــــــــــــــادر ... مـــــــــــــــادر

شبها با صداي لالايي هاي تو  خوابيدم  ؛ لالايي ، مادرم

حالا نوبت توست  ... تو بخواب اميدم

مـــــــــــــــــــــادر ... مــــــــادر..... مادر

 

مــــــــادر بي تو تنها و غريبـــــم ... اتاق خالي ام بي تو چه سرده

مادر .. مادر خوب و قشنگم ... بدون تو دل من پر درده

فضاي خونه بي بوي تو هيچه .. صداي تو هنوز اينجا مي پيچه

مـــــــــــــــادر ... مـــــــــــــــادر

 

 

 

*****************

حافظ امروز

 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را  .... كه سر بكوه و بيابان توداده اي ما را

شكر فروش كه عمرش دراز باد چرا .... تفقدي نكند طوطي شكر خارا

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 6 مرداد1384 و ساعت 0:47 AM |

" 73 " 

**************

 در هر شرايط سختي به اين بيانديش كه: بدتر از اين هم مي توانست باشد

 ( اسكاروايلد )

**************

  

دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون

                  تو زندگيم  چقدر غمه، دلم گرفته از همه

                               اي روز گار لعنتي تلخه بهت هر چي بگم

     من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم، دست رفاقت نمي دم

امشب از اون شبهاست كه من دوباره ديوونه بشم

تو مستي و بي خبري اسير  ميخونه بشم

 

امشب از اون شباست كه من  دلم مي خواد داد بزنم

تو شهر اين غريبه ها دردم و فرياد بزنم

 

دلــــــــــــم گرفت از آسمون،، هم از زمين هم از زمون

                                    تو زندگيم چقدر غمه  ، دلم گرفته از همه

                                                      اي روزگار لعنتي  تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم

 

از اينهمه در بدري تو قلب من  قيامته

      چه فايده داره زندگي  ... اين انتهاي طاقته

                 از اينمه دربدري به لب رسيده جون من

                          به داد من نمي رسه خداي آسمون من

دلم گرفت از آسمون هم از زمين هم از زمون

تو زندگيم چقدر غمه دلم گرفته از همه.......

 

 

**************

دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود ...

تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود

دل كه از ناوك مژگان تو در خون مي گشت ...

باز مشتاق كمانخانه ابروي تو بود

**************

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 2 مرداد1384 و ساعت 0:54 AM |
" 72
 

اگر دل بخواهد ، هزار راه پيدا مي شود 

واگر نخواهد  هزار عذر و بهانه مي تراشد !

( برنئو )

************

 

 

سلام ، سلام سلام . من ااااااااااااااااااومدم با يه دنيا دلتنگي براي بوي بارون و يه دنيا رنگين كمون شادي. بعد از يكهفته سرم و آمپول و قرص و اون فضاي كسل كننده بيمارستان فعلا كه شكر خدا خوب خوب برگشتم زير بارون خودمون. چه خبر ؟؟؟!!!! مي بينم كه جمع همگي جمعه .... مرسي از اينكه انقدر نگرانم بوديد .واقعا نمي دونم اينهمه محبت هاي شما رو چهجوري جبران كنم. در هر حال خوشحالم  كه دوستهاي خوبي مثل شما دارم.  آقاحامد از شما هم بينهايت ممنون.

  حالا زير همين بارون براي داداشي من هم دعا كنيد كه حالش يخورده خوب نيست.... تا اونم خوب خوب خوب  بشه.

  براي يكي از دوستهاي گل من هم دعا كنيد كه امتحان فرداش _ كه آخرين امتحانشه _ رو با موفقيت هر چه تمام تر پشت سر بذاره ...

 

 

 

ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد  ....... ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران .......  پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد

سوي من وحشي صفت عقل رميده ........ آهو روشي كبك خرامي نفرستاد

دانست كه خواهد شدنم مرغ دل از دست ...... وز آن خط چون  سلسله وامي نفرستاد

 

ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد  ....... ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران .......  پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد

 

فرياد كه آن ساقي شكر لب سرمست ....... دانست كه مخمورم و جامي نفرستاد

چندانكه زدم لاف كرامات و مقامات ....... هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد

حافظ به ادب باش كه واخواست نباشد ....... گر شاه پيامي به غلامي نفرستاد

 

************

 

خووووووووووووووووووب  26 تير ماه تولد دوست جون جون جونم بود كه من نتونستم  اونجور كه دلم مي خواست تولدش رو بهش تبريك بگم.   البته برای تبريك هيچوقت هيچوقت دير نيست... اميدوارم هميشه همه  روزهاي زندگيش پر از رنگهاي شاد شاد شاد باشه و زندگيش مثل جويبار ، زلال و ر انرژي و پر طراوت باشه و امسال پر خاطره ترين سال زندگيش باشه..... دوست جون جونم ميلادت مبارك .

 

  

اينم حافظ امروز

رسيد مژده كه آمد بهار  و سبزه دميد       

    وظيفه گر برسد مصرفش گلست و نبيد

صفير مرغ برآمد بط شراب كجاست        

     فغان فتاد به بلبل نقاب گل كه كشيد

....

مكن ز غصه شكايت كه در طريق طلب     

       به راحتي نرسيد آنكه زحمتي نكشيد

 

چقدر دلم مي خواد اينبار هم منطقي باشم  و انقدر زود فكر وخيال الكي نكنم .... خدايا بينش اين رو بهم بده كه از اينهمه ترديد بيرون بيام....

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 1 مرداد1384 و ساعت 0:58 AM |