دل خسته ديدمت از اوار خيس باران ...
آسیمه سر رسیدی از غربت بیابان
دل خسته دیدمت از آوار خیس باران
وا مانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی
من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی
در برکه دو چشمت نه گریه و نه خنده
گمکرده راه شب رو سرگشته چون پرنده
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم ...
پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم ...
من با تو خو گرفتم .. از خنده ات شکفتم ..
چشم تو شاعرم بود تا این ترانه گفتم
در خلوت سرایم یکباره پر کشیدی
آنگاه ای پرنده بار دگر پریدی
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم ...
پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم ...
از امروز امتحانهاي پايان ترم بعضي ها شروع شده ..... زير همين بارون و توي همين هواي خيس و باروني اينجا براي همشون آرزوي موفقيت مي كنم و اميدوارم هيچوقت هيچوقت اين امتحانهاي كوچيك زندگي خستشون نكنه .....
اگه دلتنگم و خسته ، اگه كوچيدن طوفان ساقه من و شكسته
مي تونم خستگي هات رو از تن پاكت بگيرم ...
مي تونم براي خوبيت ، براي سادگيت بميرم ...


