تبليغاتX
بوی بارون ... صدای بارون

(۲۶)

شتاب مكن

 كه ابر بر خانه ات ببارد

 و عشق

 در تكه اي  نان گم  شود

 هرگز  نتوان

 آدمي  را به خانه آورد

آدمي  در سقوط  كلمات

 سقوط مي كند

 و هنگام  كه از زمين  برخيزد

 كلمات  نارس  را

به عابران  تعارف مي كند

 آدمي  را توانايي

 عشق نيست

در عشق  مي شكند  و مي ميرد !!!!  

احمدرضا احمدی

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 29 فروردین1384 و ساعت 5:56 PM |

********

 

هزار  جهد بكردم كه يار من باشي

مراد بخش دل بي قرار من باشي

چراغ ديده شب زنده دار من گردي

انيس خاطر اميدوار من باشي

چو خسروان ملاحت به بندگي نازند

تو در ميانه خداوندگار من باشي

از آن عقيق كه خونين دلم ز عشوه او

اگر كنم گله اي غمگسار من باشي

در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند

گرت ز دست بر آيد نگار من باشي

شبي به كلبه احزان عاشقان آيي

دمي انيس دل سوگوار من باشي

شود غزاله خورشيد صيد لاغر من

گر آهويي چو تو يكدم  شكار من باشي

سه بوسه كز دو لبت كرده اي وظيفه من

اگر ادا نكني قرض دار من باشي

من اين مراد ببينم بخود كه نيمشبي

بجاي اشك روان در  كنارمن باشي

من ار چه حافظ شهرم جوي نمي ارزم

مگر تو از كرم خويش يار من باشی

 

 

 هزار جهد بکردم که يار من باشی

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 29 فروردین1384 و ساعت 5:55 PM |

 

(( اندرزهاي کريستين لارسون ))

 

* چنان قوي باش که هيچ عاملي ، آرامش فکر تو را برهم نزند .

 

 * درباره ي سلامت، شادماني و خوشبختي سخن بگو.

 

*  محاسن و مزاياي دوستانت را به آنان گوشزد کن .

 

* در هر چيز ، جنبه ي روشن آن را ببين .

 

* هميشه درباره ي بهترين پيش آمدها فکر کن.

 

* از موفقيت ديگران همان قدر خوشحال باش که از موفقيت خودت خوشنود مي شوي.

 

* به اشتباهات گذشته فکر مکن،اااااااااااااما از آن ها درس بگير.

 

* شاد و بشاش باش و به ديگران لبخنـد بزن .

 

* آن قـدر بزرگ باش که نگـران نشوي

 

* آن قدر نجيـب و موقر باش که خشمگين نشـوي

 

* *  و آن قدر شاد باش که اجازه ندهي مشکلي بروز کند .

 

  آن قدر شاد باش که اجازه ندهي مشکلي بروز کند .

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 29 فروردین1384 و ساعت 5:41 PM |

 

(۲۲) 

براي همسفر هميشه عشق ؛

                                باران ...

 

اين صبح

اين نسيم

اين سفره مهيا شده سبز

اين من

و اين تو

همه شاهدند

كه چگونه دست و دل به هم گره خوردند

يكي شدندو يگانه

تو از آن سو آمدي

و او از سوي ما آمد

آمدي و آمديم

اول فقط يك دل دل بود

يك هواي نشستن و گفتن

يك بوي دلتنگ و سرشار از خواستن

يك هنوز با هم ساده

رفتيم و نشستيم

خوانديم و گريستيم

بعد يكصدا شديم

هم آواز و هم بغض و هم گريه

همنفس براي

باز تا هميشه با هم بودن

براي يك قدم زدن رفيقانه براي يك سلام نگفته براي

يك خلوت دل خاص

براي يك دل سير گريه كردن

براي همسفر هميشه عشق ... باران

باري اي عشق

اكنون و اينجا هواي هميشه ات را مي خواهم

نشاني خانه ات كجاست ؟؟؟!!!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 29 فروردین1384 و ساعت 5:38 PM |

 

امروز تولد بهترين بابای دنياست . اميدوارم يه روزی بتونم همه زحمتها  ؛ از خودگذشتگی  ها و مهربونی هاش رو جبران کنم .  بابای مهربونم (( تولدت مباااااااااارک )) 

 

 

دست پدر تو سفره برکتی تازه داره

دعای اون هميشه  فراوونی می آره

دست پدر تو سفره برکتی تازه داره

دعای اون هميشه  فراوونی می آره

پدر دلش ساده بود

پرچم آزاده بود

خدا می دونه پدر مثل يه شاهزاده بود

اگر چه بود نمونه قدرش رو کی می دونه

الهی تو زندگی پدر برام بمونه

الهی تو زندگی پدر برام بمونه

دست پدر تو سفره برکتی تازه داره

دعای اون هميشه  فراوونی می آره ...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 29 فروردین1384 و ساعت 5:37 PM |

  (۲۰)

 

سلام به همه بارونيهای گل . حداقل می دونم اونهايی که داخل تهران بودند يه روز بارونی و شفاف و پرطراوت رو پشت سر گذاشتد ؛  توی يه روز پررنگ و خيس خيس به يه مهمونی بزرگ و با شکوه بارونی رفته بودند.به من يکی که خيلی خيلی خوش گذشت.يه دل سير ؛؛ اندازه اين چند وقت بی بارون بهم خوش گذشت.  اون لحظاتی که بارون تند و تند و تند مي باريد يه گوشه ايستاده بودم و به جنب و جوش مردم نگاه می کردم. تا حالا دقت کرديد که وقتی بارون يا برف می باره ٬ مردم يه جور ديگه ای هستند .. يه جور خاص ٬ پر از شور و هيجان ... يکی می دويد ٬ يکی پر از حس تازگی قدم می زد و يکی دنبال يه سرپناه بود تا اين رگبار متوقف بشه.... خلاصه خيلی جالب بود.... منم که رفته بودم هديه تولد برای بهترين بابای دنيا  تهيه کنم کلی لذت اين روز بارونی رو بردم. تا باشه از اين روزهای خیسس...

 

 

بزن باران به نام هر چه خوبيست ...

 

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان ياران جهان تاريک و دريا واژگون است

بزن باران که به چشمان ياران جهان تاريک و دريا واژگون است

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است...

بزن باران که دين را دام کردند ؛ شکار خلق و صيد خام کردند

بزن باران خدا بازی چنين شد که با ما جسته در گناه کردند...

  بزن باران به نام هر چه خوبيست به زير آوار گاه پای کوبيست

نذاره تشنه جويبارا پر از سنگ

بزن باران که وقت لای روبيست

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

 

بزن باران و شادی بخش جان را 

به باران شوق و شيرين کن زمان را

به بام غرقه در خون بی يارم بپا کن پرچم رنگين کمان  را

بزن باران چه بی صبرند ياران؛ نمان خاموش گريان شو به باران

بزن باران بشور آلودگی را ؛ زدامان بلند روزگاران

 

بزن باران که وقت لای روبيست

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

 

بزن باران و شادی بخش جان را ...

+ نوشته شده توسط میخک سفید در دوشنبه 29 فروردین1384 و ساعت 5:34 PM |

 (۱۸)

 

می شــــــــــد از بودن تو عالمی ترانه ساخت

کهنه ها رو تازه کرد...از تو یک بهانه ساخت

با تو می شد که صـــــدات همه جا رو پر کنه

تا قــــــــــــیامت اســم ما قصه ها رو پر کنه

اما خیلی دیـــــــــــر دونستم تو فقط عروسکی

کور و کر...  بازیچه باد...  مثل یک بادبادکی

دل سپردن به عروسک من و گم کرد تو خودم

تو رو خیلی دیر شناختم... وقتی که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستهام / نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردهام خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم

تا رسیدن به تو افســــــــوس به تباهی رسیدم

شهر بی عابر و خالی / شــــهر تنهایی من بود

لحظه شناخن تو... لحظه تـــــــــموم شدن بود...

 

مگه می شه از عروســــــک شعر عاشقونه ساخت

عاشق چیزی که نیست شد... روی دریـــــــــــــــا خونه ساخت

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 28 فروردین1384 و ساعت 5:31 PM |

امروز گل فروشی بودم و دوباره دوباره دوباره دوباااااااره ديدن اونهمه گل ميخک سفيد اين شعر رو برام زنده کرد. وای از گلفروشی ... و وااای از ميخک سفيد ... 

 

 

(۱۷)

 

يادگار او ...

 

روزيكه با منش سخني جز وفا نبود

محبوب من ز وفا داد يادگار

گلدان ميخكي به دل افروزي بهار

!!  شايد بهار نيز چنين با صفا نبود

ميخك نبود؛ آيت روي بهشت بود

هر برگ آن ز لطف و طراوت حكايتي

گلها همه به دلبري و حسن آيتي

هر گل به دلربايي ارديبهشت بود

خرداد و تير و آذر و سرماي سخت دي

پيوسته  غنچه كرد و درخشيد و بازشد

دل از بهار و باغ و چمن بي نياز شد

هر غنچه داشت غنچه زيباتري ز پي

مي كرد جان مواظبت از يادگاريش

ديگر نمي كشيد مرا گل به بوستان

عمري چراغ خانه من بود و دوستان

در حيرت از مقاومت و پايداريش

پيمان شكست و يار به عهدش وفا نكرد

!!!من انتظار عاطفه از گل نداشتم

آواره سر به كوچه و صحرا گذاشتم

غم؛ با روان من چه بگويم چه ها كه نكرد

افسوس بر جواني و زندگانيم

اندوه زندگانيم از ياد رفته بود

    اندوه من ؛ جواني بر باد رفته بود

ديگر چه سود : زندگي بي جوانيم

ديگر ز فرط رنج نمي رفت پاي من

بيچاره هر كه گشت فدای وفاي خويش

آزرده خاطر آمدم  اندر سراي خويش

 

**********

در روي ميز ؛

آه  چه ديدم  خداي من

 

در سايه روشن غم و اندوه شامگاه

در زير نور سرد و غم انگيز مهتاب

در تنگناي  حسرت و نوميدي وعذاب

در دامن سكوتِ عمقِ شب سياه

: پژمرده تر از بخت من و روزگار من

پژمرده بود ميخك من ؛ يادگار او

افسرده چون خزان ؛ گل همچون بهار او

!!!افسرده تر ز من ؛ كه خزان شد بهار من

 

( استاد مشيری )

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 27 فروردین1384 و ساعت 5:28 PM |

 

(۱۶) 

وقتی پرنده ای را  معتاد می کنندتافالی ازقفس به درآرد

و اهدا نمايد آن فال را به جويندگان خوشبختی

 تاشاهدانه ای به هديه بگيرد

 پرواز...،

 قصهء بس ابلهانه ای است  از معبرقفس.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 27 فروردین1384 و ساعت 5:20 PM |

 (۱۵) 

سيزده خط براي زندگی 

 

 ۱ - دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من درهنگام با تو بودن پيدا مي   كنم.

 

      ۲ - هيچ كس لياقت اشــــكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

 

۳ - اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد

 

 ۴ - دوست واقعی كسی است كه دست تو را بگيرد ولی قلب تو را لمس كند.

 

. ۵ - بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد

 

 ۶- هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود. 

 

۷ - تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي

 

. ۸ - هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران

 

 ۹- شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشی

   

۱۰ -  به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن

 

 ۱۱ - هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني

 

 ۱۲ - خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد

 

. ۱۳ - زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.

 

گابريل گارسيا ماركز

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 27 فروردین1384 و ساعت 5:15 PM |

(۱۳) 

 

THE LAST TIME

 

 

TONIGHT WILL BE THE LAST TIME

WE'LL PART AND SAY GOOD-BYE

WE WON'T WATCH EACH OTHER LEAVING

WE WON'T LOOK BACK AND CRY

 

THIS IS NOT THE TIME FOR TEARS

IT'S JUST A TIME TO WALK AWAY

IT HURTS ME MORE THAN ANYTHING

WE'LL NEVER MEET AGAIN THIS WAY

 

IT'S SAD IT HAS TO END LIKE THIS

I NEVER THOUGHT IT WOULD

IT'S JUST ANOTHER SLICE OF LIFE

WE'RE ONLY DOING WHAT WE SHOULD

 

I WON'T FORGET A PRECIOUS MOMENT

AS WE COMMIT IT TO OUR PAST

THANKS FOR ALL THE MEMORIES

EACH ONE WILL ALWAYS LAST

 

I'LL SAY MY LAST, "I LOVE YOU"

IT'S ALL THAT'S LEFT TO SAY

I'LL LEAVE FIRST, FORGIVE ME

I CAN'T WATCH YOU WALK AWAY

 

 ( by William Thomas Kinsey )

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 25 فروردین1384 و ساعت 5:10 PM |

(۱۲)

 به سلامت سفرت خوش

            ای يگانه ياور من

 

ای بداد من رسیده تو روزهاي خود شكستن
    ای چراغ مهـــــربونی ، تو شبهای وحشت من
          ای تبلور حقیقت ؛  توی لحظه هــــــــای تردید
              تو شبو از من گرفتی ... تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی ؛  برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم ؛  تو رفیقی جون پـــــــــناهی

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من ؛ شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من ؛ از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم ... اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم...

وقتي شب شب سفر بود ، توي كوچه هاي وحشت
وقتي هر سايه كسي بود واسه بردنم به ظلمت
وقتي هر ثانيه شب تپش هراس من بود
وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود
تو با دست مهربوني ، به تنم مرهـــــــم كشيدي
برام از روشني گفتي ...
                حلقه شبو دريدي

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
اي طلوع اولين دوست ...
                     اي رفيق آخر من
به سلامت سفرت خوش ، اي يـــــــــــگانه ياور من
مقصدت هر جا كه باشه ، هر جاي دنيا كه باشي
اونور مرز شقايق ، پشت لحظه ها كه باشي
خاطرت باشه كه قلبت ، سپر بلاي من بود
تنها دست تو رفيق دست بي رياي من بود
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در پنجشنبه 25 فروردین1384 و ساعت 5:9 PM |

(۱۱)

می‌بارد و ....

    می‌شويد و ... 

          جان می‌بخشد.

 

گفت: شيفته‌ی باران‌ام.
گفتم: می‌دانم.
گفت: نمی‌دانی. هيچ کس نمی‌داند که به هنگام بارش باران چه شوری در من بيدار می‌گردد.
آن چنان بی تاب و بی‌خود می‌شوم که تاب ماندن در زير سقف و سرپوش ندارم.
هر کجا که باشم، با هر که نشسته باشم، دگر سر از پا نشناسم.
کلاس درس وسودای نمره‌ی امتحان، هيچ يک، مرا از رفتن باز ندارد.
نه گرمای بستر و نه ديدار يار.
سر برهنه و دل باخته بيرون زنم و در زير باران چونان تشنه‌گان جشن سيرآب شدن گيرم.
در زير بارش تند ابرها بی‌قرار شتاب کنم.
با باران از درد گويم و رازهای پنهان در دل.
با باران بگريم تا اشک‌ها را آب باران بشويد و ببرد.
در زير باران، بی دغدغه نگاه ديگران، بخندم و دست افشان و پای کوبان با رقص باران به پيشواز سخاوت و بخشش آسمان روم.
با باران دل از غبار اندوه و گرد کينه بشويم.
با باران زنگار از آينه‌ی دل بزدايم.
با باران شادمانه برقصم.
باران هر چه تندتر، دل من شيداتر.
رگبار را جشن گيرم و به چشمان تر خورشيد بخندم.
شاخه‌های شسته و تر را ببوسم.
خاک باران زده را ببويم.
گل‌های خيس سرخم کرده در زير بارش آسمان را نوازش کنم.
.............
باران سرود آسمان است.
باران آوای مهر ابرهاست.
باران بخشنده‌ای بی چشم‌داشت است.
باران شوينده‌ی ناپاکی‌هاست.
باران دست نوازش‌گر آسمان است.
باران سرود هستی و ايثار است.

باران باران است.
می‌بارد و می‌شويد و جان می‌بخشد.
ناپاکی می‌شويد و تن خويش آلوده می‌دارد.
باران ترانه‌ی مهر آسمان است.
باران فرزند خدايان است.
باران هديه خدايان است.
باران باران است.

در زير باران رنگ‌ها تاب‌ناک گردند و سياهی ناپديد گردد.
من شيفته‌ی باران‌ام.
......................
و من هر بار که ابری در آسمان می بينم، می دانم که او دل نگران، چشم به راه باران است.
می‌دانم که اگر ببارد تا ساعت‌ها در زير باران رقص شادمانی خواهد نمود.
می‌دانم که پس از باران، آب‌چکان و دل شسته بازخواهد گشت.
می‌دانم که تب خواهد کرد و چند روزی توان برخاستن نخواهد داشت.
می‌دانم که پاکی دل و جان‌اش را که به زلالی چشمه‌ساران است، از باران دارد.
می‌دانم روشنای دل و تازه‌گی روح‌اش را از باران برگرفته است.
می‌دانم نگاه‌زيبابين و خطاپوش‌اش بارانی است.
آن اندازه دل داده است و دل از غبار شسته است که خود چشمه‌ای جوشان و پاک گشته است.
و او خود، باران است.
و من سخت دل‌ام برای گل يخ باران‌زده‌ای که مرا به مهمانی مهر برد، تنگ است.
من نيز دلم هوای باران دارد.
من نيز نياز به دل شستن و درد دل کردن با باران و نازنين گل يخ خويش دارم.
باران ترا به نام ابر و پاکی سوگند دهم که بباری.
ببار که او چشم به راه توست.
ببار که من سخت دل چرکين‌ام.
ببار که من سخت دل تنگ‌ام.
ببار که گل‌ها در ميان دود بی نفس و آلوده تن گشته‌اند.
ببار که رنگ‌ها چرکين‌اند.
ببار که دل‌ها تشنه‌اند.
ببار تا با سرود مهر و زمزمه‌ی شاد باران رقصی مستانه کنم.
ببار که او بی‌تاب است.
ببار که من غبار اندوه گرفته‌ام.
ببار نازنين.
ببار.

 

ببار که رنگ‌ها چرکين‌اند.

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 24 فروردین1384 و ساعت 5:6 PM |

(۱۰)

تکدرخت

 

 

ای ابر نو بهار ،

در این غروب غمزده بر من ببار

بر برگهای بی طراوت من ،

- امــــّا .. ابر عقیم بی نم باران گذشت و رفت.

 

عابر ! به سوی من

بر شاخسار بی بر و برگم  نظر فکن

اینجا ، هر چند چشمه سار روان نیست

بنشین

بنشین دمی  و بر من تنها نگاه کن

- عابر .. بی هیچ التفات شتابان گذشت و رفت.

 

ای پر کشیده  جانب  ناهید و ماه و مهر

جولان دهنده در دل این واژگون سپهر

هشدار ، بیم غرش  طوفان

هشدار بیم بارش و بوران  است

بر شاخسار من، بنشین

- اما پرنده هیچش به دل نه بیم زطوفان  ، گذشت و رفت.

 

هان آهوی فراری این صحرا

تا دوردست می نگرم

صیاد نیست در پی تو ، بازگرد

 قدری درنگ ، در بر من ... قدری درنگ کن

- آهو چون برق و باد ، هراسان گذشت و رفت.

 

شب می رسید و روز

دلخسته از درنگ

افسرده از بسیط بیابان گذشت و رفت...

 

 - استاد حمید مصدق -

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 24 فروردین1384 و ساعت 5:5 PM |

(۹)


كودك نجوا كرد : (( خدايا با من صحبت كن ...)) و يك چكاوك آواز خواند ؛ ولی کودک نشنید.
سپس کودک با صدای بلند گفت : ((خدایا با من صحبت کن... )) و آذرخش در آسمان غرید و باران بارید ؛ ولی کودک متوجه نشد .
فریاد زد : (( خدایا یک معجزه به من نشان بده ...)) و یک زندگی متولد شد ؛ ولی کودک نفهمید.
کودک نا امیدانه گریه کرد و گفت: (( خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم))  پس خدا پیش کودک آمد و او را لمس کرد ! ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود ؛ از آنجا دور شد ...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 24 فروردین1384 و ساعت 5:3 PM |

(۸)

اگه همصدام بودی ...

اگه همصدام بودی ... هیچکی حریفم نمی شد

کوه اگه رو شونه هام بود کمرم خم نمی شد

 آخ .. تو اگه خواست بودی... تو اگه مونده بودی

هیچکی حریفم نمی شد

کوه اگه رو شونه هام بود کمرم خم نمی شد

اگه زخمی می شدم به دست تو مرحم بود

زخم قیمتی من محتاج مرحم نمی شد

اگه بارون عزیز با تو بودن می گرفت

گل سرخ قصمون تشنه شبنم نمی شد

تو اگه خواسته بودی...

آخ تو اگه خواسته بودی

تواگه مونده بودی ... موندنی ترین بودم

عمر صدام کم نمی شد.

 

 

  آخ تو اگه مونده بودی ...

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 24 فروردین1384 و ساعت 5:2 PM |

( ۷)

من اين متن رو خيلی دوست دارم .. يه طور خاصيه !  يجورايی آدم رو به فکر وا می داره ....

نامه " چارلی چاپلين " به دخترش " جرالدين چاپلين "

جرالدين دخترم، از تو دورم، ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمی شود، اما تو كجايی؟ در پاريس روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه … اين را می دانم و چنان است که گويی در اين سكوت شبانگاهی آهنگ قدمهايت را می شنوم، شنيده ام که نقش تو در اين نمايش پرشکوه، نقش آن دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده است.

جرالدين، در نقش ستاره باش، بدرخش اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی آور گلهايی که برايت فرستاده اند، تو را فرصت هشياری داد، بنشين و نامه ام را بخوان...

من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنر نمايی کنی و به اوج افتخار برسی، امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمين بيا و زندگی مردم را تماشا کن، زندگی آنان كه با شکم گرسنه در حاليکه پاهايشان از بينوايی می لرزد و هنر نمايی می کند، من خود يکی از ايشان بودم. جرالدين تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور، با تو قصه ها بسيار گفتم، اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنيدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گيرد، اين داستان من است. من طعم گرسنگی را چشيده ام، من درد نابسامانی را کشيده ام و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند، اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر غرورش را خرد نمي کند را نيز احساس کرده ام. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد. داستان من به كار نمی آيد از تو حرف بزنم، بدنبال نام تو، نام من است، چاپلين. جرالدين دخترم دنيايی که تو در آن زندگی می کنی، دنيای هنر پيشگی و موسيقی است. نيمه شب آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون می آيی، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند، بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريد لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جيبش بگذار ....

به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد امابرای خرجهای ديگرت، بايد برای آن صورت حساب بفرستی ....

دخترم جرالدين، گاه و بيگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بيوه، کودكان يتيم را بشناس و دست کم روزی يكبار بگو : من هم از آنها هستم، تو واقعا يکی از آنها هستی، نه بيشتر.

.... هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند ....

وقتی به مرحله ای رسيدی که خود را برتر از تماشاگران خويش بدانی همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاريس برسان، من آنجا را خوب می شناسم . آنجا بازيگران همانند خويش را خواهی ديد که از قرنها پيش زيباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمايی می کنند. اما در آنجا از نور خيره کننده ی نورافكن های شانزه ليزه خبری نيست.

نورافكن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن آيا بهتر از تو هنر نمايی نمی کنند؟ اعتراف کن، دخترم …. هميشه کسی هست که از تو بهتر هنرنمايی کند و اين را بدان که هرگز در خانواده چارلی چاپلين کسی آنقدر گستاخ نبوده است که يک كالسكه ران يا يک گدای کنار رود سن يا کولی هنرمند حومه پاريس را ناسزايی بگويد .... دخترم، جرالدين چکی سفيد برای تو فرستادم که هر چه دلت می خواهد بگيری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو، سومين فرانک از آن من نيست. اين مال يک مرد فقير گمنام باشد که امشب به يک فرانک احتياج دارد. جستجو لازم نيست، اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگز از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نيروی فريب و افسون پول، اين فرزند شيطان، خوب آگاهم ....

من زمانی دراز در سيرک زيسته ام و هميشه و هر لحظه بندبازانی که بر روی ريسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روی زمين استوار و گسترده بيشتر از بندبازان ريسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم جرالدين، پدرت با تو حرف می زند، شايد شبی درخشش گرانبها ترين الماس اين جهان تو را فريب دهد. آن شب است که اين الماس آن ريسمان نا استوار زير پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است .... روزی كه چهره زيبای يک اشراف زاده ی بی بندوبار تو را بفريبد، آن روز است که بندباز ناشی خواهی بود، بندبازان ناشی هميشه سقوط می کنند. از اينرو دل به زر و زيور مبند، بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه می درخشد... اما اگر روی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با يکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی اين را، وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص برای تو نامه ای بنويسد، او معنی عشق را بهتر از من می داند، او برای تعريف عشق که معنی آن يکدلی است شايسته تر از من است.....

دخترم هيچکس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت که شايسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را بخاطر آن عريان کند......

برهنگی بيماری عصر ماست. به گمان من تن تو بايد مال کسی باشد که روحش را برای تو عريان کرده است.

دخترم جرالدين، برای تو حرف بسيار دارم ولی به موقع ديگر می گذارم و با اين آخرين پيام نامه را پايان می دهم:

انسان باش، پاکدل و يکدل، زيرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است...

چارلی چاپلين

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در چهارشنبه 24 فروردین1384 و ساعت 5:0 PM |

(۶)

سلام... سلام ..  نمی دونم  چرا ! با اينکه مدت کمی که موقع دلتنگی ٬ شادی ٬ هيجان ٬ ... و خلاصه همه وقت  اينجا می آم . اما  تو اين مدت که نبودم دلم خيلی خيلی برای اينجا تنگ شده بود. شايد علتش اينه که اينجا منو  ياد بوی بارون  ايرانکليکمون  می اندازه  و تمام بو و عطر فضای اونجا می آد توی ذهنم ٬ تمام لحظه های قشنگ ٬ شايد تلخ اما بياد موندنی ٬ پرطراوت و نابی که اونجا داشتيم.  شايد  ( نه !حتما ) یکی از بزرگترين دلايل ايجاد اين وبلاگ هم فقدان شيرين ترين و دوست داشتنی ترين پناهگاه من بود .... خيلی صبر کردم که سايت ابرانکليک درست بشه و هممون  دوباره جمع بشيم توی فضای بارونی تاپيک قشنگمون اما .... دريغ !

عيب نداره ... تمام سعيم رو می کنم تا الکی الکی  نباشه که اسم قشنگ بوی بارونم رو روی اينجا هم گذاشتم.

توی اين مدت که من نبودم فقط يه روز٬ اونم ۲۱ فروردين بود که بارون رو ديدم و دوباره دلم برای اينجا پر کشيد .و کلی شعر و متن  رو علامت زدم که اينجا بذارم که حتما سر فرصت اينکار رو  انجام می دم.

حالا هم برای شروع از حضرت حافظ شروع می کنم.....

 

******

 

زلف بر باد مده تا مدهي بر بادم

ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم

مي مخور با همه كس تانخورم خون جگر

سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم

زلف را حلقه مكن تا مكني در بندم

طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم

غم اغيار مخور تا نكني ناشادم

رخ بر افروز كه فارغ كني از برگ گلم

قد برافراز كه از سرو كني آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را

ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم

شهره شهر  مشو تا ننهم سر در كوه

شور شيرين منما ٬ تا نكني فرهادم

رحم كن بر ممن مسكين و به فريادم رس

تا بخاك در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي

من از آن روز كه در بند تو ام آزادم

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در سه شنبه 23 فروردین1384 و ساعت 4:59 PM |

(۵)

 

 امشب ماه قشنگ من كامل كامل بود ... حتی برای يه لحظه هم از ديدنش سير نمی شدم ، بزرگ ... نقره ای .. رويايی ؛ باز مثل هميشه پيش اون ستاره دوست داشتنيش بود !!!!!!

 

ماه از آن بالا خودی می نماياند که هست هنوز
هميشه آن بالا بوده است،
هر وقت که بالا را نگاه کردم.
هميشه آن بالا هست.

نگران نيست، نگاه می کند.
وامدار نيست، گوش می کند.
هميشه هست،
وقت شادی ها، وقت غر زدن ها،
روزهای عاشقی، روزهای مهربانی،
روزهای سفر، روزهای زندگی، روزهای مرگ

روزهايی که حرفی بود برای زدن،
روزهايی که سکوتی بود برای شنيدن

شايد که نشانی از هستی است،
يا که نماد عشق است.
شايد که خود زندگی است با تمام تنهايی اش.
هر چه هست،
ماه من بوده هميشه،
ماه من است.
نگاهش کنيد، شايد شما هم ماهی داريد آن بالا.
نگران نيست، نگاه می کند.
وامدار نيست، گوش می کند

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در یکشنبه 7 فروردین1384 و ساعت 4:56 PM |

 

گفتی می روم

باران که ببارد بر می گردم

باور کردم

...

حالا سالها از دوری دیدار و دستها

 در گذر از باران هایی که آمدند

تا دست خلوت مرا

به دور دستهای تو گره بزنند ، می گذرد

 و تـــــو، نیامدی

 

حق داری

دیگر  روزگار اعتماد به باران و بابونه های خیالی گذشته است

 و من حتی نگران نیامدنت هم نیستم

حالا خوب می دانم

هر بارانی که ببارد

چشمانی منتظر دنبال دستهای  تنهایی می گردند

که صاحب شعرند  و

قرار است روزی به بهانه باران برگردند ...

 ( شراره شهابی ) 

 

 

قرار است روزی به بهانه  باران برگردند ......

 

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 6 فروردین1384 و ساعت 4:50 PM |
(۳) 
تو فكر يه سقفم

 .    .    .    .  .يه سقف بي روزن

يك سقف پابرجا ، محكم تر از آهن

سقفي كه تن پوشه هراس ما باشه

تو سردي شبها لباس ما باشه

 

 سقفي اندازه قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسي

براي شرم لطيف آينه ها

-   -   -واسه پيچيدن بوي اطلسي

زير اين سقف با تو از گل

.  .   .   .  . از شب و ستاره مي گم

از تو  و از خواستن تو مي گم و دوباره مي گم

زندگكيمو زير اين سقف با تو اندازه مي گيرم

گم مي شم تو معني تو ، معني تازه مي گيرم

سقفمون افسوس و افسوس

تن ابره آسمونه ، يه افق يه بينهايت كمترين فاصلمونه

 

 تو فكر يك سقفم

يك سقف رويايي

سقفي براي ما  ، حتي مقوايي

تو فكر يك سقفم ، يك سقف بي روزن

سقفي براي عشق  ... براي تو با من

 

 سقفي اندازه قلب من و تو ، واسه لمس تپش دلواپسي

براي شرم لطيف آينه ها ، واسه پيچيدن بوي اطلسي

زير اين سقف اگه باشه مي پيچه عطر تن تو

لختي پنجره هاشو ميپوشه پيرهن تو

زير اين سقف خوبه عطر خودفراموشي بپاشيم

آخر قصه بخوابيم اول ترانه پاشيم

سقفمون  افسوس و افسوس

تن ابر آسمونه ، يه افق يه بينهايت

كمترين فاصلمونه ...

 

 

يه افق يه  بينهايت ..... كمترين فاصلمونه

 

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 6 فروردین1384 و ساعت 4:43 PM |
 
(۲)

a piese of cloud

in front of my little garden

it showers drizzling _ rain

i ask it :

why are you  raining

it say with all darkness:

i wish...

i want to light earth

 

... 

 تكه ابری

 بر سر باغچه كوچك من

 نم نمك مي بارد

من از او مي پرسم:

تو چرا مي باري ؟

با همه تيرگي اش مي گويد :

دل من مي خواهد

كه كنم روشن خاك...

+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 6 فروردین1384 و ساعت 4:31 PM |

(۱)

ديروز اولين بارون بهاری باريد. درست مثل اسمش بهاريه بهااااااااااری . تند و زودگذر ...پرطراوت و شاد ... سرشار از نشاط و بازيگوشی . 

 /// باران ... باران ؛ شيشه پنجره را باران شست . چه كسی نقش تو را از دل من خواهد شست.... ///

بازم مثل همه روزهای بارونی قشنگ  شعر زيبای  مصدق اومد توی ذهنم ... درست يادم نيست كه از چه موقع ؟!! كجا ؟!! بود كه اين شعر شد مونس تماااااااااااااام  لحظات بارونيم.  حالا هم خيلی دلم ميخواد سرآغاز شروع ،  برای اين كلبه بارونی همين شعر زيبا باشه.


 

 آبي_ خاكستري_ سياه
در شبان غم تنهايي خويش عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي ، من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان ، جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو ، موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي از شط گيسوي مواج تو
من بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك ، گونه ام بستر رود
كاشكی همچو حبابي بر آب ، در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب ، شب تهي از اختر

ابر خاكستري بي باران پوشانده آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد
كدورت افسوس ، سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره ر
ا باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست

اب رؤياي فراموشيهاست ، خواب را دريابم كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است ، دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي ... پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني .... تو گل ياس مني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه ....... از آن پاكــــــــــــــتري
تو بهاري ؟
نه ... بـــــــــــــــهاران از توست
از تو مي گيرد وام هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست ، اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت ، همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم و دراين راه ،  تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست ، در خود آن گمشده را دريابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را .. تو اگر بازكني پنجره را من نشان خواهم داد به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي چه صفايي دارد
آري از سادگيش چون تراويدن مهتاب به شب مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را .... من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است .چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من امپراتوری پر وسعت خود را هر روز شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند ، نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را .... من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را ، صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست ، زندگي زيبايي ست
مي توان بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان از ميان فاصله ها را برداشت
(( دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست )) “
قصه ي شيريني ست

كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ درتمام در و دشت سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس با شبان رازي بود
روزها شوري داشت ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا ، ما قناريها را از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ ، قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز ، سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود ، اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه .... حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر ، رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را مي بخشي

من به بي ساماني باد را مي مانم
من به سرگرداني ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم ، من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت : ” چه تهيدستي مرد “ ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي من چه دارم كه تو را در خور ؟ هيچ ...
من چه دارم كه سزاوار تو ؟هيچ ....
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟ .... هــــــــــــمه چيز
تو چه كم داري ؟.... هيچ
بي تو در مي يابم چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟  نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم در كوه ...

گرد بادم در دشت ، برگ پاييزم در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان ، بي سرو سامان
بي تو  اشكم ... دردم ... آهم
آشيان برده ز ياد ، مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي ، نه خروش
بي تو ديو وحشت .. هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم كاستن ، كاهيدن ... كاهش جانم ، كم كم
چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افســــــــــــــــــــــــــــوس .... كاش مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد تو چه بيرحمانه شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميمون بود ! “
 من سفر مي كردم و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود ... در من اينك كوهي سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم و صدا مي زنم :
” آي باز كن پنجره را .. باز كن پنجره را ... در بگشا
كه بهاران آمد ، كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد
باز كن پنجره را كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند .. مي خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد

سبز برگان درختان همه دنيا را نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام ... من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتم ، تنها ، تنها
وصبوري مرا كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي ... من صدا مي زنم :
” آي با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها ...
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم ... خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي خويشتني
از كجا كه من و تو شور يكپارچگي را در شرق باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم .... تو اگر برخيزي
هـــــــــــــــمه برمي خيزند
من اگر بنشينم ..... تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد
دشتها نام تو را مي گويند ، كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند .... رود بايد شد و رفت .... دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد ، درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو ، متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر آشنايي با شور ؟ و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ......
كه دستان_من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار ....
كه مرغان سپيد دستت ، دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم .... تو اگر برخيزي
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه برمي خيزند



آذر ، دي 1343
 حميد مصدق


+ نوشته شده توسط میخک سفید در جمعه 5 فروردین1384 و ساعت 4:27 PM |