امروز گل فروشی بودم و دوباره دوباره دوباره دوباااااااره ديدن اونهمه گل ميخک سفيد اين شعر رو برام زنده کرد. وای از گلفروشی ... و وااای از ميخک سفيد ...
(۱۷)
يادگار او ...
روزيكه با منش سخني جز وفا نبود
محبوب من ز وفا داد يادگار
گلدان ميخكي به دل افروزي بهار
!! شايد بهار نيز چنين با صفا نبود
ميخك نبود؛ آيت روي بهشت بود
هر برگ آن ز لطف و طراوت حكايتي
گلها همه به دلبري و حسن آيتي
هر گل به دلربايي ارديبهشت بود
خرداد و تير و آذر و سرماي سخت دي
پيوسته غنچه كرد و درخشيد و بازشد
دل از بهار و باغ و چمن بي نياز شد
هر غنچه داشت غنچه زيباتري ز پي
مي كرد جان مواظبت از يادگاريش
ديگر نمي كشيد مرا گل به بوستان
عمري چراغ خانه من بود و دوستان
در حيرت از مقاومت و پايداريش
پيمان شكست و يار به عهدش وفا نكرد
!!!من انتظار عاطفه از گل نداشتم
آواره سر به كوچه و صحرا گذاشتم
غم؛ با روان من چه بگويم چه ها كه نكرد
افسوس بر جواني و زندگانيم
اندوه زندگانيم از ياد رفته بود
اندوه من ؛ جواني بر باد رفته بود
ديگر چه سود : زندگي بي جوانيم
ديگر ز فرط رنج نمي رفت پاي من
بيچاره هر كه گشت فدای وفاي خويش
آزرده خاطر آمدم اندر سراي خويش
**********
در روي ميز ؛
آه چه ديدم خداي من
در سايه روشن غم و اندوه شامگاه
در زير نور سرد و غم انگيز مهتاب
در تنگناي حسرت و نوميدي وعذاب
در دامن سكوتِ عمقِ شب سياه
: پژمرده تر از بخت من و روزگار من
پژمرده بود ميخك من ؛ يادگار او
افسرده چون خزان ؛ گل همچون بهار او
!!!افسرده تر ز من ؛ كه خزان شد بهار من
( استاد مشيری )
+ نوشته شده توسط میخک سفید در شنبه 27 فروردین1384 و ساعت
5:28 PM |