مبارک سلام.
دوست داشتنی همیشه روزگارم سلام
سیاه سرخپوش صحنه های نمایش سلام
از تارترین خاطرات باقیمانده دوران کودکیم تا کنون هر جا بودی ، بودم و هر چه کردی ، دیدم تا به امروز در سنگلج و نمایش قولنج.وقتی جسم رنجور و به ظاهر ناتوانت را در پشت صحنه دیدم غمی بزرگ وجودم را فراگرفت و تصاویر مقتدراه حضورت در صحنه نمایش که بیش از سالهای سن من بودفریم به فریم از جلوچشمانم گذشت. دلم نمی خواست آن تصاویر را از ذهنم پاک کنم. می ترسیدم به سالن نمایش پا بگذارم و مبارک مهربانم را ناتوان ببینم. ولی باز هم وسوسه های دیدن تو ، خنده هایت ، رقص هایت ، خواندنت و خنداندنت مثل 40 سال گذشته مرا به سالن کشاند. مثل همیشه در ردیف اول ، دوست داشتم در چشمهایت زل بزنم و در تو غرق شوم. این بار همه آمده بودیم که در کنار تو باشیم و بدانی که دوستت دریم. ولی باز هم مثل همیشه این تو بودی که سخاوتمندانه دردهای خود را در پشت صحنه جا گذاشتی و باز ما بودیم که دو ساعت با حضور تو غم را فراموش کردیم و یکسره خندیدیم و تو ما را خنداندی. استاد مهربانم باز هم صحنه در دست تو بود و ما مبهوت هنر نمایی تو. سعدی عزیزم بمان تا بمانیم.
بگذار امشب جاودانگیت را جشن بگیریم گرچه می دانم باز هم همه چیز تو خواهی بود. ( متن روی بروشور )
*******
بس که اینروزها مصداق واقعی "بازم مدرسه ام دیر شد" هستم ، طبیعتا از همه چیز و همه جا هم عقب موندم. تحمل این آخریش دیگه خارج از ظرفیتم بود. با هزار بدبختی (اونم من! که نهایت تلاشم رو می کنم که به کسی رو نندازم) به خیال خودم دیگه از هفت خوان رد شده بودم چون از دیروز با همه هماهنگ کرده بودم که امروز ساعت 5 باید برم. زهی خیال باطل که برنامه های امروز رو منظم چیده بودم. ساعت 5:40 دقیقه بود که فهمیدم از مساعدت طراح بگیر تا دستیار کارگردان و بازیگرا و کارگردان که دیروز با مهربانی هر چه تمامتر (!) ok داده بودند ، هـــــــــیچ خبری نیست! و رسما به برنامه حمیدپور آذری خلاق و دوست داشتنی و گروه با استعدادش به مناسبت نمایشگاه عکس " در پس نقاب " در خانه هنرمندان نمی رسم...
انقدر توی ذوقمون خورده بود که بی ذوق و انگیزه وارد نگارخانه استاد انتظامی شدیم. بی اغراق می گم ، طراحی نور و فضا و نحوه چینش قاب ها با صدای موسیقی که آمیخته با حس تک تک عکسها بود آنچنان ذوبم کرد که اصلا یادم رفت دلیل آنهمه بدو بدو و عصبانیت. شاید چون تا بحال نمایشگاهی نرفته بودم که همه و همه و همه دیوارهای اون عکس یه آدم باشه ، اما با حس های متفاوت. حس کنی اون آدمه تکثیر شده به یه عالمه آدم دیگه با یه عالمه خلق و خو و روحیه متضاد! و هر طرف که می ری به شدت به یکیشون برمی خوری.... به هر طرف که نگاه می کردی یک آدمک سیاه توی چشمهات نگاه می کرد. هر کدومشون با یک حس و یک اقتدار... یکی ترسناک؛ یکی بی خیال، یکی غمگین ، یکی مظلوم ، یکی فارغ از من و تویی که بهش نگاه می کردیم مشغول آواز و هنر نمایی ، اما یکیشون انگار زیر نگاه سرد آدمها له شده بود. همه از بالا بهش نگاه می کردند تا مبادا این صورتک سیاه بتونه بلند شه و جای کوچکی از انهمه خوشبختیشون رو اشغال کنه. یکی شاده شاده شاد بود... یکی هم مثل شبح ، مثل یه خواب دوره دوره دور ، انقدر که نتونی حتی لمسش کنی. حس کنی وقتی دستت سمت اون آدمک می ره تا رنگ سیاه روی صورتش رو پاک کنه تا بتونه باورش کنه ، یجورایی ازش رد می شه. وقتی نگاهش می کنی ، حس تماشای یک خواب رو داره . می ترسی پلک بزنی و وقتی چشماتو باز کردی دیگه نباشه..... یکی شون یه عالمه غم از عمق چشماش پیدا بود ، یکی انگار با عظمت و اون نوع نگاهش تحقیرت می کرد ، انقدر که ملتمسانه دلت می خواست سرتو بندازی پایین و دیگه نگاهش نکنی؛ یکی دیگشون رنجور بود و حس می کردی حتی توان ایستادن رو هم نداره اما انگار جبر زمانه مجبورش کرده برای بودن ، موندن و داشتن هوایی برای نفس کشیدن ، به زور هم که شده روی پاهاش بایسته ؛ یدونه سیاه اون روبرو بود که دستاشو باز کرده بود. نمی خندید ، اما یجور خاصی انگار خنده رو روی لبهاش می دیدی. شایدم ته دلش.... گفتم؟! نه ، از این یکی نگفتم! نگفتم که یکیشون توی یک کادر حبس شده بود و چشم دوخته بود به اون حجم سیاه و سنگینی که روبروش قرار گرفته بود و داشت هر لحظه بیشتر جای اونو تتگ می کرد و توانش رو ازش می گرفت. حجم سیاهی که با تمام تیرگی خودش، مغلوب اون صورتک سیاه شده بود. امــــــــــا یکی از سیاه ها که از روی زمین نگاه می کرد بین چند تا دست گیر کرده بود. حس می کردم تمام اون دستها جسم و فکر و روح اون و نشونه رفتند. شاید برای من ، یکی از دوست داشتنی ترین سیاه های ِ اون اتاق پر از سیاه ، همین یکی بود که یه عالمه دوستش داشتم و بیشتر از همه نگاهم رو دزدید.....
دلم نمی خواست از اون فضای پر از وهم و خیال بیرون بیام. برام عجیب بود. شاید تا بحال تحت تاثیر هیچ نمایشگاهی انقدر قرار نگرفته بودم. اونم من که باید اعتراف کنم تا قبل از این اتفاق ، هــــــــــــــــــــــیچ حس خاصی نسبت به آدم واقعی توی این عکسها نداشتم. شاید بخاطر کج سلیقه گی ام بود که هیچوقت و هیچوت و هیچوقت نمایش هایی چون روحوضی و سیاه بازی و این سبک و سیاق برام جالب ، یا حتی قابل تحمل نبود. و بنابراین هیچ شناخت و خاطره ای هم نداشتم که نوستالژی خاصی رو برام زنده کنه. باور نمی کردم همون مدت کوتاه که بین اونهمه سیاه قرار گرفتم ، انقدر تحت تاثیرم قرار داده باشه که برای تک تک اونها شخصیت قائل بشم و باهاشون همراه بشم تا حدی که دلم بخواد با هر کدومشون به گذشته برگردم و قصه هاشون رو دوباره بخونیم و برای اونهایی هم که قصه ی ندارند ، از نگاهشون قصه بسازیم.....
_ پی نوشت : دلم نمی خواد کسی فکر کنه چون عکاس این عکسهایی که گفتم دوست همیشگی اینجا "رضا موسوی" هستند ، اینها رو نوشتم . چون حالا و بعداز امشب(!) دیگه شک ندارم و مطمئنم نه ایشون و نه عکسهاشون هیچ نیازی به تعریف یکی مثل من که شاید هیچی هم از تکنیک های هنر نمی دونه ، ندارند و بدون توضیحات من هم همچنان کادرهاشون درخشش خاص خودش رو داره. شاید گاهی از عکسها خیلی تعریف کردم اما به قول خودشون روزهایی هم بوده که سر خیلی از عکسهاشون با هم کلی اختلاف سلیقه داشتیم و طبیعتا کلی هم بحث که چرا اون عکس از نظر من عکس خوبی نبوده..... اما لازم دونستم به عنوان یک بازدید کننده از این نمایشگاه فارغ از نام عکاس ؛ درپی مصاحبه شخص عکاس در کنفرانس مطبوعاتی این نمایشگاه که فرموده بودند ؛ در این نمایشگاه منتظر عکس های خاص و آنچنانی تئاتری نباشید چون غالبا پرتره هستند! این مطلب رو اضافه کنم که این نمایشگاه نه تنها از عکسهای تئاتریشون چیزی کم نداره چه بسا اضافه بر اون یه عالمه حس خوب هم وجود داره . حس های خوبی که ناشی از ملموس بودن فضا و درک درست لحظه و ثبت به موقع کوچکترین احساس چهره یک آدمه. دقیقا همون "آن" به معنای واقعی کلمه. که همین باعث می شه هر کدوم از قاب ها ، نشان دهنده یک آدم متفاوت با پیچیدگی های شخصیتی خاص خود اون آدم باشه. اضافه کنید به همه اینها کادرهای درخشان و همیشگی خاص رضا موسوی رو در فضای حسی به شدت عجیب و درگیر کننده......
( ضمن اینکه معتقدم حتـــــــــــــــی یک لحظه از اون برق شوق ، امیدی و شادی که توی چشمهای خسته آقای سعدی افشار می درخشید و رگهای ناتوانش رو گرم کرده بود ، برای یک عمر درخشش صاحب این ایده کافیست... ) جناب موسوی نمی گم خسته نباشید ؛ چون می دونم هر لحظه ای که چشمتون به سرزندگی و شادی دوباره ای که برای پیر سیاه تاریخ نمایش چندین ساله امون ساختید بیفته ، کافیه برای زدودن خستگی تمـــــــــــام لحظات پرتلاش اینروزها...
- پی نوشت : امشب که به (+) فتوبلاگ آقای موسوی سر می زدم ، یه نکته خیلی برام جالب بود. یکی از بازدید کننده های پست مربوط به نمایشگاهشون ، ناخوداگاه بیاد اون پستی افتاده بودند که ایشون بعد از عکاسی از نمایش قولنج ارسال کرده بودند. یعنی (+) این پست!!!!!!!!!! درست همون حسی که امشب ، لحظه دیدن اولین عکس ایشون برای من هم تداعی شد! جلوی هر عکسی که می ایستادم ، حالا دیگه خیلی خوب می فهمیدم چرا اونشب - موقع تماشای نمایش قولنج - دوربین حتی یک لحظه هم از جلوی چشمشون پایین نیومد.....
- پی نوشت : نمایشگاه عکس "درپس نقاب" ( سعدی افشار به روایت رضا موسوی ) - زمان ۱۶ تا ۲۳ آبان ۱۳۸۸ از ساعت ۱۰ الی ۲۱ - محل برگزاری : خیابان طالقانی ، بعد از ایرانشهر ، خیابان موسوی شمالی ، خانه هنرمندان ، نگارخانه استاد انتظامی ، تلفن روابط عمومی : ۸۸۷۸۳۱۷۶











.....................................................................................................................................
......